Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

تولد آندیا

خیلی وقته از دنیای وبلاگی دور شدیم گزارشات این چند ماه همه تاریخ مصرف گذشته و بیات شدن  اما چون طلسم تولد دخترک بالاخره شکسته شد اولین پست رو با گزارش تولدش شروع می کنیم هر چند که خیلی ناگهانی و بی مقدمه   ترتیب همه چیز داده شد ولی مهم اینه که خاطره خوبی از جشن برای دخترک به یادگار موند و کلی از دیدن دوستهای گل وبلاگی خوشحال شدیم . بچه ها آزاد بودن که با عمو موسیقی همخوانی و همکاری کنن یا سرشون گرم بازی خودشون باشه. اما جالبی قضیه این بود که اولش همشون سر به زیر و ترگل ورگل از جاشون تکون نخوردن ... بعدش دخترکها کم کم اومدن کنار ساز و آواز و پسرها همچنان کنار مادرهاشون جا خوش کردن ... دست آخر اما اغلب وروجکهای خوشگل و خوش لباس مهمونی با سر و لباس نیمه خیس و کفش های گلی ، خسته و کوفته راهی خونه شدن ... گزارش تصویری رو که ببنین کل ماجرا دستتون میاد ... تو پسـت بعدی با گزارش کامل تصویری بر می گردیم.


بچه ها تو این سن شاید هر روزشون با روز قبل متفاوته اینقدر که گاهی فرصت نمی کنی برای هر کدوم از واکنش های تازه اش عکس العمل مناسب پیدا کنی ... تا بفهمی کجای کار رو اشتباه کردی ، یک مرحله تازه شروع شده که بایدخودت رو برای ایفای نقش خودت آماده کنی ! درست مثل صحنه تئاتر که هیج جای  نمایش نمی تونی یک جمله یا حرکت رو از دست بدی ، چون تکرار نمیشه ، نه کات داریم ، نه سکانس تکرار ! فقط باید با جون و دل نقش مقابلش رو بازی کنی ... باید همبازیش باشی ... باید شش دانگ حواست رو بکار بگیری و همهمه و نظرات بجا و نابجای دور و بر ،از مسیر اصلی خارجت نکنه ...  اینها رو گفتم که بگم تنها خواسته اش از مامانش تو روز تولدش خیلی خاص بود یا شاید دست کم برای من خیلی خاص بود ... از اونجایی که تولدش ساعت ١٠ شروع می شد  ،  ٨ صبح بیدارش کردم ... وسط صبحانه خوردن با یک قیافه متفکر پرسید :‌ "مامان میشه تو تولدم هر کاری دوست دارم  کنم؟؟؟" ... بعدش بدون اینکه منتظر جواب من بمونه ادامه داد : "‌میشه هر لباسی می خوام بپوشم ؟ با هر کفشی می خوام!‌ موهام هم نبندم! لباسهام هم کثیف کنم ، دست و صورتم هم نشورم! خوب؟  ... ‌خوب؟  خوببببببببب ؟؟؟؟؟؟ بگو خوب دیگه !‌" ...

ادامه دارد ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

گزارش کوتاه

مخاطب خاص این پاراگراف همه دوستای خوبی هستند که همیشه یادمونند و به طرق مختلف سراغمون رو می گیرند و از حضور کمرنگ و ناپیدامون می پرسن .  اینروزها کلی از دنیای مجازی فاصله گرفتیم ...شاید چون زیادی تو دنیای واقعی غرق شدیم!  شاید هم چون کلی برنامه در دست اقدام داریم که تمام وقتمون رو گرفته . شدیم مجری یک برنامهء دقیق و تمام وقت!  بی هیچ  تغییری تو زمانبندی یا برنامه ریزی های از پیش تعیین شده!  ...   از اون حالتهایی که انگار زندگی روی دور تند می افته! انگار هیچ گریزی نیست جز نقطه پایان!  ... هر چند که برد و باخت نداره ، اما  باید  به موقع ازش گذشت! ...از اینها گذشته ، دلمون کلی برای همه دوستای خوبمون تنگ شده و به محض اینکه جریان عادی زندگی رو از سر بگیریم ، اینجا هم مثل گذشته زود به زود به روز رسانی میشه ...

این مدت خیلی حرفها برای گفتن داشتیم و گزارش خیلی از کارها و دیده  ها و شنیده های دخملک تو صف انتظار برای ثبت تو وبلاگش موندن ... از گزارش مسابقات و اجراهای گروهی و کلاسی گرفته تا این آخری که گزارش جشنواره کودک برگزیده در مجله کودک بود ، تو پستهای بعد به ترتیب خبرهای این چند وقت رو اینجا میاریم ... اما شیرین کاریهای دیروز و امروز ...

  • با یکی از دوستهای همسن و سالش سر اینکه کدومشون از اون یکی بلندتره  یکه بدو می کردند ، دست آخر دخترک مشکل رو اینجوری حل کرد : " اصلا هر دومون از همدیگه بلند تریم! ... "
  • معمولا موقع قایم باشک خیلی زود  محل اختفایش رو لو می ده و  تا صدایش کنی می گه  ایناهایش! من اینجام! ... برای اینکه بفهمه کارش چقدر خنده داره من هم همین کارو تکرار کردم ! ... فوری تذکر داد که : "من نباید بدونم  شما کجا قایم می شی باید بری  یک جایی قایم شی که من نبینم! مثلا پشت در اتاق قایم شو که من ندونم.!"
  • قرار بود از طرف کلاسشون برن پارک ، یک روز قبل اعلام کردن که برنامه  به هفته بعد موکول می شه! ، روز بعد بیشتر بچه ها به  خیال اینکه می رن گردش دفترهاشون رو نیاورده بودن ، آندیا اما ، بخاطر اینکه این موضوع بشدت برایش حایز اهمیت بوده !  یا شاید هم چون عادت کرده به محض مرخص شدن از هر کلاسی  گزارش اتفاقات  و وقایع اونروز رو به مادرش بده ! همون روز بهم گفته بود که فردا پارک نمی رن!  روز بعد  به محض تعطیل شدن ،  هیجان زده  اومد بهم گفت :  "امروز هیچکدوم از بچه ها یادشون بود  که دفترشون رو آورده  نبودن!" بعد خودش 6 بار دیگه سعی کرد جمله رو اصلاح کنه  ، نشد! دست آخر هم  جمله منفی در منفی موند که موند !
  • به در اتاقش یک تابلوی ورود ممنوع چسبیده که وجودش خیلی برایش مهمه!  و دوست نداره کسی برش داره! ... یک مهمون هم سن و سال خودش با تعجب اومد سراغ این تابلو و پرسید اینو چرا اینجا زدی؟  دخملک با قیافه حق به جانب گفت : " بابا جون این تابلوی ورود ممنونه! یعنی فقط با ماشینت باید عقبی بیای تو اتاق! اگه با دنده جلو بیای می خوری به ماشینهای از اونوری!"
  • مثل بیشتر بچه ها هندونه رو خیلی دوست داره ! ... رفته بودیم خونه مامانی اینها ، یک دفعه چشمش خورد به چند تا هندونه درشت گوشهء آشپزخونه ... زود مامانم رو صدا کرده با یک حالت قشنگی میگه " میشه همین الان برایم یک هندونه دون کنین! آخه من از اونوقت پیش ها هندونه نخوردم!!!!!"
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

هستیم اگر اینجائیم!

اینروزها تغییرات اساسی تو روزمرگی هامون داشتیم و دخترک هم از خیلی جنبه ها بزرگ شدن و عاقلتر شدنش رو به رخ می کشه ... فرمتش هر روز عوض میشه و ورژنش هفته ای یکبار بروز رسانی میشه ...

یک روز از دنده راست بلند میشه می گه همه لباسهام می خوام قرمز باشه! فردایش از دنده چپ بلند میشه می گه اصلأ از قرمز خوشم نمیاد!

یک روز الا و بلا فقط کتلت می خواد ... هفته بعد می گه من کی گفتم کتلت دوست دارم؟؟؟ من فقط ماهی با پوست می خوام!

  • یک خودکار آبی می خواد ، از اونجائیکه که خیلی بی حوصله و عجوله با اولین تماس خودکار روی کاغذ به این نتیجه می رسه که خودکار خرابه ... میاد سراغم و می گه این خودکارش که  نمی ویگسه! یک خودکار(به کسر ر)  بنویگس بهم بده!

آندیا همیشه با صبر کردن و منتظر شدن میانهء خوبی نداشته  ، خیلی وقتها سعی کردم صبر کردن و انتظار کشیدن رو با هم تجربه کنیم ولی هیچوقت با روحیه اش سازگار نبوده و هنوز وقتی چیزی میخواد باید همونموقع بدستش بیاره و اغلب با گذشت زمان سرد میشه و حتی گاهی از خواسته اش چشم پوشی میکنه! ... این موضوع شاید تو سنین خیلی پایین کاملا عادی و قابل اغماض باشه ولی با قویتر شدن روابط اجتماعی به طبع این عادت هم باید در بچه تقویت بشه! که در مورد ما پیشرفت قابل توجهی وجود نداشته !  اینها هم دلیل مدعا ...

از پشت ویترین مغازه چشمش به سبد گل سرهای رنگی می افته که اتفاقأ به حراج گذاشته شده ، بعد در کمال تعجب می گه برام تل بخر! بعدش از بین اونهمه جمعیت یک تل قشنگ رو که تک هم بوده به زور از دست یک خانوم دیگه می گیره و خارج از نوبت می ده به فروشنده و می گه : اینو می خوام!

می ریم پارک و دخترک کلی از دیدن وسایل برقی و بادی مشعوف می شه و با هیجان می گه بلیت قطار و هلیکوپتر بخر! ... بعد بلیت رو از دستم می گیره و 7-8 ده نفری رو که تو صف ایستادن در کمال خونسردی پشت سر می گذاره و بلیتش رو می ده به متصدی و بی هیچ حرفی سوار می شه ... (از دور نگاهش می کنم و ترجیح می دم کسی نفهمه مادر این وروجک کیه!)

تو اتاق انتظار درمانگاه نشتیم و دخترک بعد از وارسی تمام سوراخ سمبه ها کمی کلافه شده و :

می گه : چرا نمی ریم تو!

میگم : چون نوبتمون نشده باید صدامون کنن!

با تعجب می گه : کی باید صدامون کنه؟ آقای دکتر؟

با دست نشونش می دم که  نه! اون خانومه باید صدامون کنه!

می گه : یعنی اون خانومه باید بگه آندیا نوبتش شده؟

می گم : آره مامانم باید اسم و فامیل شما رو صدا کنه!

یک کم فکر می کنه بعد می ره سراغ خانومه! ...

ازش می پرسه : می دونین اسم من چیه ؟ (خانومه سرش رو از از لای دستهایش میاره بالا و بی حوصله فقط نگاهش میکنه) ... دخترک بدون اینکه منتظر جواب خانومه بشه ادامه می ده : اسمم آندیاست ! خوب؟ حالا بگو آندیا نوبتش شده باید بره تو! بگو ببینم یاد گرفتی؟؟

خانومه یک کم نگاهش میکنه ، بعد  پقی می زنه زیر خنده! و بهش می گه هنوز که نوبتت نشده!

دخترک خیلی جدی میگه : مگه نمی دونی دیروز تو تلفن نوبتم شده بود! (نمی دونم چرا به فکر خودم نرسید که بگم وقتی تلفنی وقت می گیریم دیگه چرا باید منتظر نوبت باشیم؟؟؟؟)



 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

اینروزها

می گم میای بریم خرید ... می گه نع! می گم پس تا من برگردم تو می مونی خونه ؟ ... می گه من که تو نیستم ... من شمائم! باید بگی شما هم میای؟؟؟ تو بی موءدبه!!!

می گم بیا شام بخوریم ... می گه ممنون من میل خوردم!

می گم در اتاق رو اینقدر محکم نبند ...  می گه به من نگو به خانوم باد بگو که از پنجره بی اجازه می پره تو اتاق من!

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

کمرویی یا محافظه کاری

همیشه فکر می کردم بچه های خجالتی و کمرو قطعا تحت شرایط خاصی قرار گرفتن که در برابر غریبه ها و جمع واکنشهای انفعالی خاصی نشون می دن! مثل منع شدن از صحبت در جمع یا ترسانده شدن نابجا که اعتماد به نفس بچه رو خدشه دار می کنه ...  هر چند که شرایط سنی خاص هم ایجاب می کنه که بچه ها تو دوره های خاصی از مراحل رشد به کمرویی رو بیارن یا به سادگی قبل با چهره های جدید ارتباط برقرار نکنن ... یک وقتهایی اما کمرویی ابعاد پیچیده تری پیدا می کنه که شاید اصلا برای والدین و اطرافیان قابل درک نباشه ...

حتما دیدین گاهی موقع ورود به جاهای شلوغ و نا آشنا ، بچه می ره پشت مامانش قایم میشه و لباس آدم رو محکم می چسبه! ...  نه سلام می کنه ، نه جواب کسی رو میده ! بعد که کم کم با محیط آشنا میشه و با همه از در دوستی و صمیمیت درمیاد ، باب بازی و شیطنت باز میشه!‌ بعدش احتمالا بقیه دنبال یک جایی می گردن که از دستش قایم بشن! یا تو کلاسشون خیلی خوب جواب سوالهای معلمشون رو می ده ... تو خونه هم همون سوالها از پدر ومادر می پرسه و کافیه یک اپسیلون از انتظاراتش فاصله پیدا کنیم ... در عوض هر کس تو جمع چیزی در مورد دانسته هایش بپرسه معمولا با نمی دونم و بلد نیستم سر و تهش رو هم میاره ! ... 

اینها رو گفتم که بگم ... یکجا بردمش برای تست (دخترک زیرک و سر به هوا رو میگم) هر چی پرسیدن در کمال خونسردی گفت بلد نیستم ! بعدش یک خانوم آلامد  از پرسنل اونجا  دستش رو گرفت و پرسید آخه چرا بلد نیستی؟ دوست نداری تو کلاس ما باشی؟  ... گفت بلدم ولی اونوقت پیش ها یادم رفته بود!  ...  بعدش خانومه گفت : پس حالا میای دوباره به سوالهایی که ازت میشه با دقت جواب بدی و هر چی می خوان بکشی؟ گفت : آره ! ولی هم جواب آدم زشتها رو نمی دم ها! چونکه با من خجالتن !

پ ن : بعدأ که مشکل پاسخگویی حل شد و اومدیم بیرون فهمیدم که چون ممتحن های قبلی موقع سوال و جواب بهش نگاه نمی کردن و بیشتر سرشون پایین بوده ، خواسته تلافی کنه!

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker