Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

نوروز بر همگی مبارک!

خوب امروز 28 اسفند و ما فردا به اتفاق آندیا کوچولو یه سفر 8 روزه در پیش داریم و این اولین مسافرت سه نفره ماست و حتماء بسیار لذت بخش جون آ نی لحظات زیبائی رو به وجود میاره.


Cool Slideshows
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

وقتی آندیا دلبری میکنه!

دختر ملوسم راههای تازه ای برای بردن دل ما پیدا کرده ! مثلاً موقعی که تو صندلی غذا یا روروک بازی می کنه برای اینکه توجه ما رو جلب کنه یکی از اسباب بازیهاشو عمداٌ می اندازه پایین تا ما برش داریم و دوباره بهش بدیم! بعد یک خنده شیرین و نگاه شیطنت آمیزی بهمون می کنه و باز یک چیز دیگر را پرت می کنه پایین! خلاصه اینقد اینکارو تکرار می کنه تا کارمون را ول کنیم و باهاش حرف بزنیم و بازی کنیم! از سشوار و جاروبرقی هم خیلی خوشش میاد هر وقت کسی جاروبرقی روشن کنه خودشه می رسونه به جاروبرقی و محکم می کوبه روش و اگر هم نتونه بره جلو شروع می کنه به دس دسی و از ذوق جیغ می کشه!
آندیا از آیینه هم خیلی خوشش میاد و با عکس خودش تو آیینه حرف می زنه و می خنده ! بعضی وقتها هم نازش می کنه یا با دست می کوبه رو عکس خودش! از پرت کردن اجسام هم حسابی لذت می بره با با چشم افتادن هر چیزی از بلندی را دنبال می کنه گاهی هم خم می شه تا چیزی را که انداخته دوباره برداره!


آندیای خسته






+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

چهارشنبه سوری ما


آندیای قشنگم دیروز خانه مامانی اینها بود و کلی با خاله مرجان نازیش بازی کرد ! اینقدر صدای ترقه و نارنجک زیاد بود که جراٌت نکردیم خانم طلا را بیریم بیرون! هر صدایی که می آمد خانوم طلا هیجان زده می شد و دستهاشو تند تند تکان می داد! آخر شب هم بالاخره علی رغم مراقبتهای ما خودشو به ظرف آجیل رساند و یک مشت آجیل برد سمت دهنش که ما به سختی ازش گرفتیم!
آندیا وقتی صدای موزیک بشنوه دستهاشو بلند می کنه و شروع می کنه به دس دسی مخصوصاٌ اگر موزیک صداش بلند باشه ! از علاقه اش به کامپیوتر هم که هرچی بگم کم گفتم ماوس و جوی استیک را می گیره تکان می ده و صفحه مانیتور را نگاه می کنه هر وقت صفحه رنگی باز بشه از ذوق جیغ می که!

خلاصه شیطنتهای شیرینش هر روز شکل تازه ای داره !










آندیای خواب آلو





آندیای جیگررررررررررررررررر




+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

شگفتی های دختر ملوسم

Cool Slideshows

دیروز طلا خانوم حسابی آتیش سوزاند کنترل تلویزیون که هیچی شده اسباب بازی مورد علاقه دخترم و من و باباییش باید هر کانال تلویزیونی که ایشون انتخاب می کنن ببینیم!


بابا من اخبار دوست ندارم می خوام کارتون ببینم!


خودم بلدم کانال را عوض کنم!



وای چقدر کادو ! خاله جون مرجان خوشگلم عمو افشین جیگر! دستتون درد نکنه. سلیقه تون حرف نداره بیست !بیست!







الان همه اینها رو می خورم !


من اصلاٌ سردم نیست به پتو هم احتیاجی ندارم !



+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

دخترم و گامی نوین

تلاشهای خستگی ناپذیر طلا خانوم برای نشستن بالاخره دیروز 19/12/85 ساعت 7 بعداز ظهر به نتیجه رسید و این برای من و بابا فرشیدش یعنی خیلی چیزها! یعنی اینکه دخترمون دیگه بزرگ شده - اینکه باید خیلی خیلی بیشتر بهش توجه کنیم - اینکه باید خودمون را برای یک تحول تازه در زندگی شیرین و رمانتیک سه نفرمون آماده کنیم - اینکه دخترم هرروز نقش پررنگ تری از خودش در کانون کوچک خانواده بجا خواهد گذاشت - امیداوارم لایق اینهمه قشنگی باشیم

Cool Slideshows
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

A piece of advice

When God says "Yes" he gives you what you want
when God says "No" he gives you something better
But when God says "Wait" he gives you the best
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

آندیا در سه ساعت


آندیای جدی!


آندیای بازیگوش



آندیای خوشتیپ


آندیا و بابا فرشید (و عینک بابافرشید!)


آندیا ی خوش خنده!


اندیای کنجکاو


وقتی آندیا هیجان زده می شود!




آندیا بازی رو خیلی دوست داره و همین باعث شده که تازه گیها میل کمتری به غذا نشون بده خصوصاٌ شیر. بعضی وقتها اینقدر خودشو با بازی خسته می کنه که نشسته خوابش می بره یا یکدفعه وسط بازی پلکهایش روهم می افته! دیروز داشتم بهش حریره بادام می دادم که خیلی دوست داره . ازیک طرف دلش می خواست بازی کنه از یک طرف دوست داشت غذا بخوره آخر سر برای اینکه وقتش تلف نشه ظرف غذا رو از دست من گرفت سرکشید! و یک نگاه شیطنت آمیز و پرمهری به من انداخت و از صندلی غذا بلند شد! و رفت سراغ ادامه بازیش

آندیا معنی نه!! رو خیلی خوب می فهمه ولی معمولا کاری را که خودش بخواهد انجام می ده
صبح موقع پوشک کردن روغنش را برداشت که طبق معمول ببره سمت دهنش که تا اومدم بگم نه ! خودش روغن داد بهم و گفت گیخخخخه! الهی فدات بشم که اینقدر فهمیده ای

پی نوشت 1 : هیچوقت نباید در مورد کسی زود قضاوت کرد!
پی نوشت 2 : بچه ها رو دست کم نگیرین!


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

بازم عکس


Cool Slideshows
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

'گزارش تصویری لحظه به لحظه

This album is powered by BubbleShare - Add to my blog
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

عکسهای منتخب


This album is powered by BubbleShare - Add to my blog
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

آندیا ی شیطون ما


This album is powered by BubbleShare - Add to my blog
+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

من و آندیا و یک روز تعطیل

دختر طنازم با شیرین کاریهاش حسابی منو و بابا فرشیدش را از روزمره گی در آورده! نه اینکه بگم کارهامون دیگه یکنواخت نیست ها ولی چنان ریتم قشنگی داره که آدم دلش می خواهد مثل یک قطعه موسیقی روح نواز و خوش آهنگ تک تک نوتهای قشنگ اونو دوباره و صدباره بشنوه
ساعت 6 صبح طبق معمول طلا خانوم از خواب بیدارمون کرد شنگول و پرانرژی . اول فکر کردم شاید دوباره بخوابه ولی آندیا دستهاشو گرفته بود به لبه های تخت و خودشو بلند کرده بود
یعنی که اگر دیرتر رفته بودم سراغش احتمالاٌ خودش از تخت می آمد پایین
خلاصه کارمون در آمد ، اولش چند دقیقه ای تو کریر ماند و کارتون دید بعدش توپ بازی (که البته توپ که به سمتش می آمد می گرفت و هر کاری می کردم ولش نمی کرد ) و قایم باشک و بعد هم کتاب خواندن (ببخشید کتاب خوردن)
از کارای جدیدش بگم که طلا خانوم هر وقت توپ می افته پایین پاش ، توپ را با دو تاپا می آره بالا و بعد با دستهاش می گیره! راستی دخترم برای گرفتن اشیاء دورتر هم حوصله چهار دست و پا رفتن نداره و ترجیح می ده غل بخوره البته نه اینکه از زیرکار دربره ها نه فقط دوست نداره وقتش تلف بشه! دوست داره کارهاشو زودتر تمام کنه و بره سراغ یک خرابکاری (ببخشیدیک کارجدید! ) آخ که من فدای اون شیطنتهای شیرینشم.




+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

چه زود، دیر میشود!

دلم می خواست  در این پست یک تشکر درست و حسابی از آرزو جون بخاطر راهنمایی های خوب و مفیدش داشته باشم ولی اینقدر کارهام بهم گره خورده که حتی تمرکز کافی ندارم برای همین مجبورم در یک فرصت مناسب تری اینکارو انجام بدم البته اگر دیر نشده باشه . فعلا فقط می تونم بگم آرزو جون بازم ممنون . 
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

تحولی دیگر

دیشب دختر قشنگم اصلاٌ خیال نداشت بخوابه. از خانه مامانی اینها که راه افتادیم بعداز خداحافظی و بای بای کردن (آخه شیطونکم یاد گرفته با تکان دادن دست خداحافظی کنه) عسل خانوم خوابیدن ولی به محض اینکه رسیدیدم خانه ، از خواب بیدار شدن و تا ساعت 2.30 شب هم سرحال و قبراق مشغول بازی آواز خواندن و تمرین اپرا بودن بعد هم بابایی خواب آلو را مجبور کردن که نصفه شبی دور خانه برایش تور بگذارن و بعد از سان دیدن از کل اتاقها و اسباب و اثاثیه ریز و درشت ، عسل خانوم باز هم خسته نشدن و ترجیح دادن تو بغل بابایی با دو تا پای مبارک کلیدهای برق را آنقدر خاموش و روشن کنند تا کاملاٌ از نحوه تاریک و روشن شدن اتاق سر در بیارن آخر سر هم من بابا فرشیدش مجبور شدیم اسباب بازیهایش را بریزیم دورش و با چشمان نیمه باز به سختی در حال چرت زدن مراقبش باشیم. نهایتاٌ نمی دونم ما زودتر خوابیدیم یا... ما زودتر


من که اصلاٌ خوابم نمیاد شما اگر خسته اید میتونین بخوابین!



یا غذا بهم بدین یا من پیشبندمو می خورم!


اینجا راحت تر غلت می زنم بابافرشید و مامی  میتونن رو زمین بخوابن!
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

آندیای نیم ساله !











دیروز آندیا روز خوبی داشت چون برای 6 ماهگیش یک جشن کوچک گرفتیم و عسل خانوم کلی کادو گرفت و از ذوقش نمی دونست کدوم را بگیره تو دستش خلاصه برای گرفتن کادوهای رنگ و وارنگش از هر دودست و حتی پاهاش استفاده میکرد
بعد از وارسی هم طبق معمول همه را می برد سمت دهنش و مزه می کرد طفلکم تعجب می کرد که چرا بعضی وقتها وقتی چیزی را میبره سمت دهنش همه با هم جیغ می کشن که نه نه نه!
آخر سرهم موقع فوت کردن شمع بجای اینکه شمع را خاموش کنه دو دستی شیرجه رفت تو کیک و بعد از اینکه دستهایش تا مچ تو کیک فرو رفتن و شکل و شمایل کیک حسابی بهم ریخت عسل خانوم خیالش راحت شد و آمد دستهایش رو بخوره که .... حالا فکرشو بکنین که چه بلایی سر لباس و کلاه سفید و قشنگش که خاله مرجان و عمو افشینش از دبی آورده بودن آمد
البته باز جای شکرش باقی است که برای باز کردن کادوهایش خیلی منطقی و سنگین منتظر شد و این کارو به بابا فرشیدش سپرد











خلاصه شب خیلی خوبی بود جای همه بچه های خوب خالی . هر چند که من و بابای نی نی نگران شنبه بودیم که عسل خانوم دوباره نوبت واکسن داره و تب می آید سراغش آندیا خندان و شاد بی خبر از بلای که قرار بود سرش بیاریم بهمون لبخند میزد و این بیشتر ما را دچار عذاب وجدان می کرد نمی دونم با این همه پیشرفت در علم پزشکی چطور هنوز برای تلقیح واکسن راه حل بهتری پیدا نشده!




+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()

تغییرات لحظه ای


آندیای خوش خوراک!


این هفته واقعا گرفتار بودم و نشد به موقع آپ کنم . آندیا هم داره بسرعت تغییر می کنه بعضی وقتها فکر میکنم هر لحظه که ازش دورم یعنی از دست دادن یک شانس قشنگ دیگه. لحظه های شیرینی که به هیچ قیمتی نباید از دستشون داد.
دیروز آندیا پیش مامانی و خاله مرجانش بود وکلی شیرین کاری جدید ارائه داد مثل گرفتن نوک انگشت پا هاش با دستهایش و قل خوردن از این سر تخت به اون سر تخت والبته در این قل خوردن ها ضمن برخورد با موانع سعی می کرد با فشار سر مانع را از سر راه برداره
در غیر اینصورت اینقدر با غرولند توجه اطرافیان را جلب می کرد تا بالاخره بلندش کنن سر نهار هم
بجای خوردن شیر ، عسل خانوم ترجیح دادن عدس پلو بخورن

مامانی هم کمی عدس پخته را بصورت پوره بهشون دادن ولی آندیا خانوم سیر نشدن و می خواستن دست مامانی رو هم بخورن

فکر می کنم باید هرچه زود تر دادن غذا رو شروع کنم واگرنه عسلم هرچی دم دستش بیاد می خوره!




+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker