
I asked God to give me happiness.
God said No!
I give you blessings.
Happiness depends upon you!
I asked God to give me patience.
God said no!
Patience is a byproduct of difficulties.
It's not given but learned .
I asked God for the things that would make me like life,
God said no!
I will give you life, so you can enjoy all those things.I asked God to help me love the others,
like he loves me.
God said ... ohhhh!, you finally got the idea.
فقط ببینین دلبرخانم چطوری با تمام وجود غذا می خورن!
اینم آندیای ما وقتی خیلی از غذا خوشش میاد! دیگه قاشق از این کوچکتر پیدا نمیشد؟
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
+ نوشته شده توسط

در پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()
+ نوشته شده توسط

در دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()
چهارمین روز از تعطیلات قشنگ نوروز آندیا را بردیم پارک آبی که مثلا برای طلا خانم تنوع ایجاد کنیم و بازیهای یکنواخت خانگی با اسباب بازیهای تکراری در محیط بسته و ساکت خانه را هم تلافی کرده باشیم. حالا تو راه آندیا چقدر از سرو کول ما بالا رفت و CD پرت کرد و با شیشه بالابر ماشین بازی کرد و از کریر آویزان شد و ... بماند. ما هم خوشحال بودیم که وقتی برسیم طلا خانوم حسابی ذوق زده می شه و از گشتن تو پارک هم حتما لذت می بره ولی هنوز 5 دقیقه از ورود مان نگذشته بود که دیدیم دیگه نه از دسدسی خبری هست و نه از آواز خواندن و ... که متوجه شدیم آندیا از شدت خستگی :

÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
هر کاری هم کردیم که طلا خانوم بیدار شن به نتیجه نرسیدیم شیطونکم آرام و راحت خوابید !
حتی سر وصدا و شلوغی اطراف هم تاثیری نداشت!
ما هم از فرصت استفاده کردیم و ضمن گردش و تفریح و لذت بردن از فضای قشنک اطراف منتظر شدیم تا آندیا خودش بیدار بشه! ولی چه خیال باطلی! طلا خانوم تا غروب هم بیدار نشد ! در عوض شب که برگشتیم آندیا سرحال و پر انرژی می خواست بازی کنه
آندیا در حال پاره کردن بلیت وقتی که بابا فرشید بموقع مچش را میگیره!
فقط ببینین چطوری داره دست بابافرشیدش را میکشه که بلیتو پس بگیره!
آندیا تازگی یک بازی جدید شبیه نون بیارکباب ببر یادگرفته که خیلی هم دوست داره!اینهم طلا خانوم ما درحال خرید کردن برای خودشون. اول با اسباب بازی حسابی بازی میکنن بعد میخرنش!
بابا این پنگوئن ها چرا تا می خواهی بخوریشون در میرن؟!این دوربین را اینقدر به من نچسبونین می خورمشها !
+ نوشته شده توسط

در پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()
+ نوشته شده توسط

در چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()
این چندمین باره که مطلب می گذارم ولی Save نمیشه!

این مشگل هم دیگه تو وبلاگها یک امر ساده ولی حل نشدنی است! بهر حال کاریش نمیشه کرد . بعداز تعطیلات طولانی هم که خیلی چیزها سخت می شه حتی کارهای روتین و معمولی همیشگی گاهی مشکل بنظر می رسه. حالا فکر کنید به یک شیطونک 7/5 ماهه که تمام عید دور و برش شلوغ بوده و حسابی بازی کرده و گشت و گذار رفته چطوری باید فهماند که دیگه تعطیلات تمام شده و از مامان و بابا تا عصر خبری نیست و مهمانی و مسافرت و تفریح و ... هم تا اطلاع ثانوی تعطیل است!

اونم در شرایطی که طلا خانوم تازه بابا و ماما گفتن را یاد گرفته و مدام تمرین میکنه .

امروز به سختی تونستیم از هم جدا بشیم انگار با چشمهایش می خواست بهم بگه چطور می تونی از م دور بشی؟!

تازه می فهمم اون موقع که هنوز به دنیا نیومده بود و هرروز با خودم میاوردمش سرکار چقدر راحت بودم.
+ نوشته شده توسط

در پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()