
حس تقلید و یادگیری عملی در آندیا شدیدا افزایش پیدا کرده. تقریبا هر کاری که جلویش انجام بشه بلافاصله تقلید میکنه اونهم با دقت و حوصله تمام ، مخصوصاٌ رفتار بچه های بزرگتر از خودش رو شدیدا زیر نظر داره ... این کار ممکنه گاهی جالب بنظر برسه ولی خیلی وقتها هم حسابی سرکارمون میذاره . چرا ؟ الان عرض می کنم ...

- کافیه کسی جلویش چندبار سرفه کنه ... تا یک مدت سرف
های الکی آندیا هم ادامه داره ... آخرش می مونیم که واقعاٌ سرفه اش گرفته یا هنوز داره
تمرین می کنه
...

آندیا و عرفان جون
- هر بار ببینه ما چیزی توی سطل آشغال می اندازیم
، بلا فاصله یک چیزی از توی اتاق پیدا می کنه و میاد سراغ سطل پر از زباله
....

- هر کس عینک به چشمش باشه یا عینکش رو بزور از
چشم طرف برمی داره یا عینک خودش رو میاره و میزنه به چشمش ... خوبه بچه ام می خواد جلوی کسی کم
نیاره
...

این هم واکنش آندیا وقتی که ازش می پرسم مامان رو چند تا دوست داری؟
- چند روز پیش منزل خاله بابا فرشید میهمان بودیم
آندیا هم طبق معمول داشت با امیررضا و سمیرا جون (نوه خاله های همسر جان) بازی می کرد و از شدت هیجان جیغ می زد و می خندید و لب به
غذا هم نمی زد.
من هم هیچ اصراری برای غذا خوردنش نکردم ...
شیطونک وقتی چند دقیقه همه رو مشغول خوردن
دید خودش اومد تقاضای
به به کرد
....
من : به به دیگه تموم شد ... ، نی نی به به شما رو خورد
.
آندیا : نع... ! به به منه ... ( در حالیکه مدام
بالا و پایین می پرید..) آددیا به به اده (بده..!(
من : خوب مامان جان باید بشینی تا برم برایت به به
بیارم اگه بری باز نی نی به به شما رو می خوره ها
!
آندیا : (با سرش حرفمو تایید کرد ) به به اده (بده..(
من : ظرف غذاشو پر کردم و گذاشتم جلویش ، بعد هم بلند شدم
که برم قاشقش رو بیارم .
آندیا : (وقتی من برگشتم ، در حال خوردن غذایش با دست ...
) مامانه به به هموم ( تموم) شد... نی نی به به ...
من :
(از باقیمانده غذایم خبری نبود ...
آخرش
نفهمیدم نی نی خورده بود یا ... میگن بچه ها رو دست کم نگیرین ها!) خوشم میاد
بیشتر ترفندهام جواب میده
...

- آخر شب امیر رضا داشت به کمک پدرش تمرین ریاضی حل می
کرد ، آندیا وسط بازی اومد نشست کنارشون و با دقت هر دوتاشون رو زیر نظر گرفت بدون
اینکه هیچ اخلالی در
کارشون ایجاد کنه ،
چند دقیقه بعد اومد گفت : مامانه مامانه
اتاب (کتاب) بده ... و چند تا از کتابهای قصه اش رو گرفت
و نشست کنار اونها
و کتابش رو باز کرد و به تقلید از امیر رضا نوشته های کتابش رو با دست نشون می داد و بلند بلند مثلا کتاب
می خوند... یک مداد رنگی هم تو دست چپش گرفته بود و خط های منحنی و زاویه دار می کشید ( میگم بچه ام چپ دست نشه یکوقت ... کسی می دونه علایم
چپ دستی چیه ؟ (
- پریروز آندیا با دیدن دسته های سینه زنی کلی هیجان
زده شده بود و دست هایش رو با لا پایین می بردالبته اون وسطها گاهی دست هم می زد
... آخر شب توی خونه یک پاشنه کش بلند
برداشته بود
و مثل طبل می کوبید به شوفاژ و به ارتعاش صدایش با دقت گوش می داد
...

تا حالا دیدن کسی از شدت خستگی درحال بالا رفتن از مبل خوابش بگیره ...




در یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦ - 
... من مجبورم بیشتر کفش و لباسهایش رو توی کمد بذارم و درش رو هم ببنم چون به کشوهایش خیلی راحت دسترسی داره . دیروز صبح وسط لباس پوشاندن خیلی جدی و مصمم گفت نه نه ! این نه ! (بیا و درستش کن ...!

و با یک برس و چند تا گل سر مختلف و گیره مو و یک عینک آفتابی از اتاق اومد بیرون و اصرار که همه اینها رو برام بزن .
، چند دقیقه بعد سشوار سفری کوچکش رو از کشو آورد که موهایش رو سشوار بکشم ( این یکی رو خوب می شناسه چون از وقتی هوا سرد شده بعد از حموم موهاشو با سشوار خشک می کنیم) در تمام مدت هم برس کوچولویش تو دستش بود و اونهم موهای منو برس می کشید . بعد رفت یک لاک قرمز آورد که اینو اینجا (اشاره به انگشتش)بزن ... خیلی هم جدی نشست که برایش لاک بزنم !
(این یکی دیگه نوبره ... به حق کارهای نکرده ...
... دخملک هم بععععله ...





و با مریض در حال ویزیت دست داد و بازی کرد. دکتر هم هر بار با یک شکلات راهیش می کرد بیرون.





































و سرش هم تا نیمه میومد پایین و دوباره با سیب زمینی بعدی چشمهایش باز میشدن
آخر سر با دلگیری و ناراحتی اومد دستم گرفت که دنبالش برم سمت آشپزخانه :
هنوز کاغذ بستنی رو کامل باز نکرده ، بستنی رو ازم گرفت و دوید سمت تلویزیون . 
































من هم حسابی از جمع کردن وسایل مختلفی که دایم روی زمین ولو می کرد خسته شده بودم .
