Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

اندر احوالات ما و تاثیر پذیر ی از محیط



حس تقلید و یادگیری عملی در آندیا شدیدا افزایش پیدا کرده. تقریبا هر کاری که جلویش انجام بشه بلافاصله تقلید میکنه اونهم با دقت و حوصله تمام ، مخصوصاٌ رفتار بچه های بزرگتر از خودش رو شدیدا زیر نظر داره ... این کار ممکنه گاهی جالب بنظر برسه ولی خیلی وقتها هم حسابی سرکارمون میذاره . چرا ؟ الان عرض می کنم ...




- کافیه کسی جلویش چندبار سرفه کنه ... تا یک مدت سرف های الکی آندیا هم ادامه داره ... آخرش می مونیم که واقعاٌ سرفه اش گرفته یا هنوز داره تمرین می کنه ...


آندیا و عرفان جون

- هر بار ببینه ما چیزی توی سطل آشغال می اندازیم ، بلا فاصله یک چیزی از توی اتاق پیدا می کنه و میاد سراغ سطل پر از زباله ....



- هر کس عینک به چشمش باشه یا عینکش رو بزور از چشم طرف برمی داره یا عینک خودش رو میاره و میزنه به چشمش ... خوبه بچه ام می خواد جلوی کسی کم نیاره ...


این هم واکنش آندیا وقتی که ازش می پرسم مامان رو چند تا دوست داری؟


- چند روز پیش منزل خاله بابا فرشید میهمان بودیم آندیا هم طبق معمول داشت با امیررضا و سمیرا جون (نوه خاله های همسر جان) بازی می کرد و از شدت هیجان جیغ می زد و می خندید و لب به غذا هم نمی زد.من هم هیچ اصراری برای غذا خوردنش نکردم ... شیطونک وقتی چند دقیقه همه رو مشغول خوردن دید خودش اومد تقاضای به به کرد ....
من : به به دیگه تموم شد ... ، نی نی به به شما رو خورد .
آندیا : نع... ! به به منه ... ( در حالیکه مدام بالا و پایین می پرید..) آددیا به به اده (بده..!(
من : خوب مامان جان باید بشینی تا برم برایت به به بیارم اگه بری باز نی نی به به شما رو می خوره ها !
آندیا : (با سرش حرفمو تایید کرد ) به به اده (بده..(
من : ظرف غذاشو پر کردم و گذاشتم جلویش ، بعد هم بلند شدم که برم قاشقش رو بیارم .
آندیا : (وقتی من برگشتم ، در حال خوردن غذایش با دست ... ) مامانه به به هموم ( تموم) شد... نی نی به به ...
من : (از باقیمانده غذایم خبری نبود ... آخرش نفهمیدم نی نی خورده بود یا ... میگن بچه ها رو دست کم نگیرین ها!) خوشم میاد بیشتر ترفندهام جواب میده ...


- آخر شب امیر رضا داشت به کمک پدرش تمرین ریاضی حل می کرد ، آندیا وسط بازی اومد نشست کنارشون و با دقت هر دوتاشون رو زیر نظر گرفت بدون اینکه هیچ اخلالی در کارشون ایجاد کنه ، چند دقیقه بعد اومد گفت : مامانه مامانه اتاب (کتاب) بده ... و چند تا از کتابهای قصه اش رو گرفت و نشست کنار اونها و کتابش رو باز کرد و به تقلید از امیر رضا نوشته های کتابش رو با دست نشون می داد و بلند بلند مثلا کتاب می خوند... یک مداد رنگی هم تو دست چپش گرفته بود و خط های منحنی و زاویه دار می کشید ( میگم بچه ام چپ دست نشه یکوقت ... کسی می دونه علایم چپ دستی چیه ؟ (



 


- پریروز آندیا با دیدن دسته های سینه زنی کلی هیجان زده شده بود و دست هایش رو با لا پایین می بردالبته اون وسطها گاهی دست هم می زد ... آخر شب توی خونه یک پاشنه کش بلند برداشته بود و مثل طبل می کوبید به شوفاژ و به ارتعاش صدایش با دقت گوش می داد ...


 




این هم پایان تعطیلات و نتیجه شیطنتها و بازیگوشیهای متمادی و تلاشهای خستگی ناپذیر دخملک ما.

تا حالا دیدن کسی از شدت خستگی درحال بالا رفتن از مبل خوابش بگیره ...





+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

نازگل خانوم ما




از اونجایکه آندیا عاشق عینک و کفش پاشنه بلند و با لباسهای مختلف جلوی آینه رژه رفتنه ... من مجبورم بیشتر کفش و لباسهایش رو توی کمد بذارم و درش رو هم ببنم چون به کشوهایش خیلی راحت دسترسی داره . دیروز صبح وسط لباس پوشاندن خیلی جدی و مصمم گفت نه نه ! این نه ! (بیا و درستش کن ...!) دست من رو گرفت و رفت سمت کمد لباسهایش و گفت در... (یعنی در کمد رو باز کن!) بعد هم بجای لباسهایی که برایش در نظر گرفته بودم یک سارافن و شنل انتخاب کرد  که با کمک خودش تنش کردم... ( کارمون در اومد دیگه در انتخاب لباسهایش کاملا اظهار نظر میکنه ...)





این هم عسل خانوم با عینک طبی ... به حق چیزهای ندیده ...


شب که برگشتیم هم خودش یکراست رفت از توی کمد بلوز و شلوار سرهمی صورتیش  ( که معمولا موقع خواب تنش میکنم ) رو آورد و روی همون لباسهای بیرونش تنش کرد ... 


پ ن : تازگیها هر مهمونی بیاد خونمون آندیا از همون دم در بهشون امر و نهی میکنه که : اول کفشهاشون رو دربیارن . بعد هم لباسهاش بیرونشون رو در بیارن ... حالا اگه یک بنده خدایی بخواد با کفش و کلاه بشینه حسابی حقش رو کف دستش می ذاره ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

قرتی خانوم ما

دیروز عصر آندیا کتابش رو آورد که برایش بخونم ( معمولا با این کلک می خواد ما رو مجبور کنه که بشینیم و دست از کارمون بکشیم تا فقط به این خورشید کوچولو توجه کنیم) ، طبق معمول هنوز به صفحه دوم نرسیده بلند شد رفت و با یک برس و چند تا گل سر مختلف و گیره مو و یک عینک آفتابی از اتاق اومد بیرون و اصرار که همه اینها رو برام بزن . بعد رفت جلوی آینه اینهمه گل سر و عینک رو از سرش بر داشت دوباره برگشت یک سری دیگه کش و تل و ... آورد و باز اصرار که حالا اینها رو بزن ، چند دقیقه بعد سشوار سفری کوچکش رو از کشو آورد که موهایش رو سشوار بکشم ( این یکی رو خوب می شناسه چون از وقتی هوا سرد شده بعد از حموم موهاشو با سشوار خشک می کنیم) در تمام مدت هم برس کوچولویش تو دستش بود و اونهم موهای منو برس می کشید . بعد رفت یک لاک قرمز آورد که اینو اینجا (اشاره به انگشتش)بزن ... خیلی هم جدی نشست که برایش لاک بزنم ! (این یکی دیگه نوبره ... به حق کارهای نکرده ... )آخه نه که مادرش رو هفت روز هفته جلوی آینه مشغول آرایش و پیرایش و میزانپلی می بینه ... دخملک هم بععععله ... . ناخن های کوچولویش رو که لاک زدم (حقیقتا هم بهش میومد ، خورشید خانوم طنازم با این ناخن ها ی رنگی کلی برای همه دلبری کرد) تا مدتها به انگشتهای خودش با هیجان خاصی نگاه می کرد و برق چشمهای شیطونش حاکی از کسب موفقیت بود. بگذریم که به سختی راضیش کردم چند لحظه آروم باشه تا لاکهایش خشک بشه و به اینور و اونور مالیده نشه ... بعدش رفت چند دست لباس در طرح ها و مدلهای مختلف ، از دامن و پیراهن و شلوارک گرفته تا بلوز یقه اسکی و ژاکت همه رو نصفه و نیمه با هم تنش کرد آخر سر هم چکمه های بلند من رو بهش علاوه کرد ... نمی دونم چرا این ملقمه هزار رنگ ناخودآگاه منو یاد طاووس انداخت ... اصلا نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم ، مخصوص وقتی با قیافه جدی و مصمم و این لباسهای رنگ وارنگ کنار در ایستاده بود که بریم ده ده ....

خورشید کوچولو ی مامان در 25 دیماه 85 ( یکسال پیش در چنین روزی ... )


این هم حاصل قرتی بازیها ... نازگل خانوم منتظر خشک شدن لاکها


 

ماما قربون اون دست و پای بلوریت بره ( جریان سوسکه و ... رو کی می دونین )



 
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیای زرنگ

آندیا در دیماه 85


 

پ ن : چند وقت پیش آندیا رو برای چک آپ برده بودیم دکتر ، شیطونک بازیگوش حتی برای چند دقیقه هم حاضر نشد روی صندلی بشینه ، بماند که تا وقتی نوبت به ما برسه چندین بار بی خبر وارد اتاق دکتر شد و با مریض در حال ویزیت دست داد و بازی کرد. دکتر هم هر بار با یک شکلات راهیش می کرد بیرون. وقتی نوبت ما رسید در مقابل تمام سوالات دکتر شکلاتهایی که گرفته بود یکی یکی پس داد و بجایش یکسری از وسایل روی میز دکتر رو توی مشتش گرفت و اصرار که منه ... منه ... ما هم با ترفند همه رو ازش پس گرفتیم .... علی رغم تمام دقت ما ... در مسیر بازگشت شیطونک یک مشت چوب بستنی ( از اونها که برای معاینه گلو ازش استفاده میشه) و شکلات و دستمال کاغذی همراهش بود




زمستان 85



 
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

پراکنده های هفته




تو عزیز دلمی ...





 
پریروز آندیا داشت جلوی تلویزیون بازی می کرد .هاپو و جوجو بیچاره رو سوار سه چرخه اش کرده بود ودور مبلها می چرخوند . من هم دیدم آندیا توجهی به تلویزیون و کارتون نداره کانال رو عوض کردم . نیم ساعت بعد یک مسابقه تلویزیونی شروع شد و مجری از شرکت کننده مسابقه تلفنی خواست که خودش رو معرفی کنه. آندیا هم رو به مجری تلویزیون با صدای بلند گفت : "آددیا ... آددیا" ! اول فکر کردم همینطوری اسمش رو با خودش تمرین می کنه و لی وقتی مجری برای بار دوم پرسید اسم شما چیه ؟ آندیا دوباره به تلویزیون نزدیک شد و اینبار بلند تر از مرتبه قبل تکرار کرد " آددیا ! آددیا !

... اصلا فکر نمی کردم ایقدر با دقت به مکالماتی که رد و بدل میشه گوش کنه ... به این ترتیب از همین حالا باید اعمال سانسور رو شروع کنیم بعضی برنامه های تلویزیونی واقعا بد آموزی دارن ...


دخملک همچنان با خوردن میوه مشکل داره هر ترفندی هم بکار می بریم ، جز سیب و موز به هیچ میوه ای علاقه نشون نمیده و حتی حاضر نیست تستشون کنه. ... یکی بگه من با این فسقلی حرف گوش کن چیکار کنم ؟ 
  مدل جدید دالی بازی


آندیا در اوج نانای نانای


  • آندیا دیگه موقع خواب خودش کتابهای مورد علاقه اش رو میاره و میگه : " تتاب ده" که کتاب رو برایش بخونم ولی هنوز به صفحه دوم نرسیده حوصله اش سر میره و ترجیح میده جوجو به بقیه داستان گوش کنه ... دیشب دیدم تند تند داره با خودش حرف میزنه رفتم توی اتاقش دیدم جوجو رو نشونده روبروی خودش و مثلا داره برایش کتاب میخونه. تند تند هم صفحات کتاب رو ورق میزنه ... خوب کلاس تند خوانی رفته بچه ام ... فکر کنم بهتر باشه من هم داستانها رو کمی خلاصه تر برایش بخونم تا صفحات کتاب زود تر ورق بخوره شاید اینطوری حداقل تا دو سه صفحه اول کتاب رو حوصله کنه بشنوه ...
  •  
  •  


  • برای کیان و کیارش عزیز خیلی نگرانیم ، امیدوارم بزودی بهبودی کامل پیدا کنن و دل همه شاد بشه.

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا ... الو ...!

دیروز مامانی بهم گفتن که آندیا کلی با خاله مرجان تلفنی صحبت کرده. حسابی هم از اینکارذوق زده و شاد و شنگول شده بود ، عصر که رفتم دنبالش ، از مامانی پرسیدم که آندیا به خاله جی چی گفته و پای تلفن چکار کرده. آندیا هم بلافاصله رفت گوشی تلفن را برام آورد و گفته آله (خاله) اینا اینا (ایناهاش) ... بعد هم تند تند شماره گیری کرد و خیلی سریع هم مکالمه اش رو شروع کرد :

آندیا :الوو ... آله (خاله) مامانه منه ... بابا ده ده ... جوجو : حابیده (خوابیده) ... هاپو : تاب تاب
بعد از تمام شدن گزارش مختصرش هم خیلی سریع گوشی رو گذاشت که الکی تلفن اشغال نشه. نیم ساعت بعد که بابا فرشید تماس گرفت هر چه گفتم باباست قبول نمی کرد . می گفت نه آله (خاله) الو ...



 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

صبحانه هر روز ما و آندیای شیرینم ...

صبح با صدای ظریف و لطیف دخملک بیدار شدم ( آی کیف داره بجای آلارم موبایل آدم با صدای آواز دخملک بیدار بشه) وقتی رفتم بالای سرش داشت با پاهایش عروسکهای بالای تختش رو تکون می داد و زیر لب اتل متل توتوله می خوند ( اتل متل توله توله ... اتل اتل تجوره ؟ ... اتل اتل اتل توله ... بعد صدام کرد که از تخت بیارمش پایین ( مامانی بیا ... جوجو بده ) پاهایش که به زمین رسید یکراست رفت سراغ جوجه اردکش و موهایش رو شونه کرد ، بماند که جوجه اردک کاکل زری همش چهارتا شوید مو اونهم جلوی سرش داره و بس ، یک نوک بلند هم داره که آندیا چندین نوبت در روز نوک جوجه اردک بخت برگشته رو مسواک میزنه و گاهی هم اصرار می کنه بهش خمیر دندون هم بزنه. با این تفاصیل و بعد از کلی جنجال و دوندگی دور اتاق تونستم چند دقیقه آندیا رو ثابت نگه دارم و کلی لباس گرم رو به زحمت تنش کنم . آخر سر که کلاه و دستکش و پوتینش رو تنش کردم بدو بدو رفت جلوی آینا "آینه" ( با هر تغییر لباس و گذاشتن کلا یا عینک و ... عسل خانوم باید بره جلوی آینه و خودش رو ورانداز کنه... ) و بعد از اینکه خودش رو از روبه رو و نیم رخ و کلیه زوایا تو آینه دید زد زیر خنده ... من هم ناخود آگاه خنده ام گرفت ، اینقدر لباس تن بچه ام کرده بودم که نمی تونست تکون بخوره ... چقدر با این لباسها چاق و تپل مپل شده بود . یک ماچ محکم و حسابی از گونه های گل انداخته اش گرفتم و با عجله رفتم ساک وسایلش رو بردارم و آماده بشم ( که البته 7-6 دقیقه بیشتر طول نکشید) وقتی برگشتم قیافه ام اینطوری شد ... معلوم بود تو این چند دقیقه اونهم سخت مشغول بوده ... آندیا بیشتر لباسهایش رو در آورده بود ... دستکش ، کلاه ، پوتین ، کاپشن ، ژاکت ... همه کف اتاق ولو بود و البته لباسهای داخل کشوهایش هم علاوه شده بود. خودش هم با عینک آفتابی و یک لنگه صندل متعلق به اینجانب داشت جلوی آینه صورتش رو با ماژیک وایت بردش مزین می کرد ، من رو که دید یک خنده ملیح تحویلم داد ... دلم می خواست جیغ بزنم ... چند ثانیه چشمهایم رو بستم و چشمهای شیطون و قیافه خندونش رو مجسم کردم ، یک نفس عمیق کشیدم و دوباره همون پروسه رو با سرعت و کمی خشانت از سر گرفتم . اینبار در تمام مدت معصومانه تو چشمهایم نگاه میکرد و بر خلاف دفعه قبل هیچ مقاومتی هم نکرد ، وقتی دوباره آماده اش کردم ، چند بار بوسم کرد و با دستهای توپولی و گرمش صورتم رو نوازش کرد ( با هر نوازش یک صدای ظریف و قشنگ هم همرا ه بود که میگفت مامی نازی ... نااااااازی ... ناااااااازی). دوستت دارم گلبرگ همیشه با طراوتم ... این توییی که خیلی نااااااااازی




 
 دوغ می خوریم ... (این عکسم مربوط به آذر 86 ... ای مامان خانوم تنبل ... )
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

غنچه های خندون در تولد پریسا جون


اگه گفتین اینجا چه خبره ؟




تولد یک خانوم کوچولوی خوشگل و نازنازیه ...



بیا شمع ها رو فوت کن که 120 سال زنده باشی ... ( دارین که چند نفری شمع ها رو فوت کردن ... ! )




دخملکهای خوشگل و ملوس دور کیک های تولد با شمعای روشن و یکعاللللللللللللللمه کادوهای قشنگ قشنگ ...








اینهم خوشگلهای نازنازی که به سختی  همشون یکجا جمع شدن



نمای کامل کیک 5 سالگی پریسا جون




آندیا ، پرنیان ، نیروانا ، فاطمه ، شمیم

عصر دیروز نی نی گولوهای ناز وبلاگی در تولد پریسا خوشگله جمعشون جمع بود و کیفشون کوک بود و حسابی شاد و شنگول به پایکوبی و نانای مشغول بودن و هرچه انرژی داشتن تخلیه کردن و هرچه هنر داشتن به خرج دادن و خلاصه هرچه در چنته داشتن رو کردن .حسابی هم بهشون خوش گذشت . مامانها هم بعد از مدتها دور هم جمع شدن و دیدارها تازه شد. دست مامان گل پریسا جون درد نکنه که اینهمه برای برگزاری این جشن زحمت کشیدن و باعث شدن اینهمه بهمون خوش بگذره. اینجور برنامه ها علاوه بر بچه ها تو روحیه مامانها هم تاثیر خیلی خوبی داره .... و اما شیطونکهای نازنازی حاضر در جشن تولد پریسا جون هنرمند کوچولو (که با رقص و نوازندگی قشنگش به جشن تولدش شادی و حرارت خاصی داده بود ). : آندیا جون ، ایلیا جون ، ارغوان جون ، بردیا جون ، پرنیان جون ، پارمیدا جون ، پارسا جون ، شمیم جون ، فاطمه جون ، نیروانا جون ، یسنا جو ن ... از دیدن همه مامانهای گل خوشحال شدیم.




آندیا وشمیم جون در بدو ورود


گزارش تصویری رو که ببینین معلوم میشه این وروجکهای ناز چه کارها که نکردن :





ازدحام و همهمه بچها رو دارین که ... وروجکهای شیطون اصلا صداهاشون از هم قابل تشخیص نبود




رقاص کوچولوی نازنازی در حال هنرنمایی

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

تولد فاطمه زهرا جون






فاطمه زهرا جون تولدت رو تبریک می گم و برایت آرزوی بهترین ها رو در کنار مامان و بابای مهربونت دارم کوچولوی نازنازی


این هم یک عکس خاص از عسل خانوم . اون بالا بالا ها چه خبر ؟


 
17Day86


پ ن 1 : بازی جدید شیطونک شده گذاشتن لوازم کوچک و گاها صدا دار توی جوراب یا شلوارش. بعد هم پاهایش رو موقع راه رفتن با ضرب می کوبه به زمین و کلی از صدای بهم خوردن وسایلی که توی شلوارش ریخته کیف میکنه . دیروز یک دسته کلید و چند تا از لگو هایش رو گذاشته بود توی جوراب و شلوارش و اینقدر راه رفت تا یکی یک افتادن کف زمین . خودش هم غش غش می خندید. آخه مامان جونم این هم شد کار؟

پ ن 2 : هر جا مهمونی می ریم باید دقت کنیم موقع برگشتن خانوم خانومها چیزی توی ساک و کیفمون نگذاشته باشه یک وقت دیدی قاشقی گل سری  نمک دونی  ریموت کنترل تلویزینی ، لنگه دمپایی ...  چیزی هم قاطی وسایلمون شد ... حالا بیا و درستش کن ...
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا و برف شادی

من و آندیا دیروز کلی برف بازی کردیم. آندیا همچنان از پرتاب برف طفره می رفت و برف رو توی دستش نگه میداشت و بعد میاورد بهم تعارف میکرد و می گفت مامانه برف برف سده (سرده) از سرما بینی اش قرمز شده بود و لی از بازی سیر نمی شد شیطونک اخر سر دو تا دستهایش رو از برف پر کرده بود که برفها رو بیاره خونه ...




اولین قدمهای نازگل خانوم توی برفها ... ارتفاع برف رو دارین که ...




عشق مامان تو برفها





اینهم جای دو تا دستهای کوچولو و تپلیش توی برفها






آندیا برفهای معلق تو هوا رو چند بار گرفت و بعد با تعجب کف دستش رو باز کرده بود و دنبال برف می گشت.



 
امیدوارم دلهاتون به پاکی برف زمستون اما به گرمای تابستون ... به طراوت بهار و به زیبایی پاییز باشه ...



عشق مامانش



 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

قرار وبلاگی برفی و خیلی گرم ...

قرار وبلاگی ساعت 6 عصر روز شنبه در رینگ وسط مجتمع بوستان . از یک جهاتی با قرارهای همیشگی تفاوت داشت . اگه گفتین چرا ؟ مگه شیطونکهای خیلی شیرین ورجه وورجه نمی کردن ؟ معلومه که مثل همیشه با جیغ و داد اینور اونور می دویدن ... اما ... جدا از زمین بازی بچه ها ، یک خبرهایی هم بیرون زمین بود. نیلو جون و بیتا جون ( مامان کیان و کیارش) و نیلوفر جون(نلی جون) هم اومده بودن و مامانها هم یک گردهمایی گرم و صمیمی با هم داشتن ... بعد از مدتها یک گپی و پذیرایی سبکی و ... خلاصه کلی بهمون خوش گذشت و جای گلهای غایب رو هم خالی کردیم.
اسامی شکوفه های ریز ریز حاضر مثل همیشه به ترتیب حروف الفبا ء : آرش وروجک خوشگل (ایندفعه حسابی خوابش میومد و اولش سرحال نبود ولی وقتی سرحال اومد همون وروجک همیشه بود آخرش نتونستم یک عکس درست و حسابی از شیطونک ملوس بندازم نیم ساعت آخر موقع مراسم سیب زمینی خوران ، وروجک با خوردن هر سیب زمینی پلکهای ناز ش روهم میوفتاد و سرش هم تا نیمه میومد پایین و دوباره با سیب زمینی بعدی چشمهایش باز میشدن حیف که یک فیلم از این صحنه نداریم) آندیا جون ( اولش زیاد سرحال نبود بچه ام خوابش میومد ولی با دیدن بچه ها چنان به وجد اومده بود که با قسمتهای شاد موزیک نانای می کرد ) امیر مهدی جون (خوشگل و ماه و مهربون که بیشتر از استخر توپ و نقاشی خوشش میومد ، اینقدره هم خوش اخلاق بود که نگو ) و پرنیان ملوس و نازم (یک کت و شلوار جین خیلی خوشگل پوشیده بود که خیلی بهش میومد ، مثل همیشه خانوم و سنگین و باوقار، دیگه تقریبا مستقل بازی می کرد و مامانیش بیشتر بیرون بودن ) فاطمه جون (همون فافا خوشگله مهربون پرنیان ، که اینقدره دوست داشتنی و ملوسه که نگو ... بلاچه جونی حق داره ... ) کیارش وروجک و آقا ( یک کم دیر اومد وقتی هم اومد جلو تراز مامانیش وسط زمین بازی مشغول بود . مثل همیشه شیطون و بازیگوش ، ایندفعه سراغ همه اسباب بازیها رفت و لی باز هم از توپها خوشش نمیومد) کسرا جون ( مثل فنر بالا و پایین می پرید . شیطونک خوشگل همش از سرسره بادی بزرگ بالا و پایین میرفت ، چه هنری به خرج دادم من که بتونم 2 تا عکس به درد بخور ازش بگیرم .)مهدیار جون با هوش (سرحال و پر انرژی از پله های سرسره بالا و پایین ومی رفت و مثل همیشه خوش خنده و خوش اخلاق بود ) نازنین فاطمه جون نازنازی ( دیگه حسابی خانومی شده برای خودش ، و خیلی مستقل تر از همیشه هم بازی میکرد. فقط یکبار تا مامانیش آندیا رو بغل کرد و باهاش بازی کرد زودی اومد سراغ مامانی مهربونش و تند تند مامانش رو بوس کرد ، دخملک با سیاست ) و ... علیرضا کوچولوی نازنازی ...  کسی رو از قلم ننداختم ؟ نیلو جون ، بیتا جون ، نلی عزیز خیلی خوشحال شدیم که اومدین یک دنیا ممنون که اینهمه منتظر موندین.

و اما گزارش تصویری :




+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

به به سرد ه


دیروز شیطونک از خواب بعد از ظهر که بیدار شد ، همش بهانه گیری می کرد ، اصلاٌ هم معلوم نبود چی می خواست. مدام می گفت به به بده و لی هر چی بهش تعارف کردم یا پس میزد یا یک کم می خورد و دوباره بهانه گیری رو از سر می گرفت. آخر سر با دلگیری و ناراحتی اومد دستم گرفت که دنبالش برم سمت آشپزخانه :

من : آندیا می می (شیر) می خوری ؟
آندیا : نع ... !
من : به به می خوری ؟ ( هم زمان ماست ، بیسکوئیت ، موز ، سیب ، تخم مرغ ، نان ، پنیر ، کره و ... بهش تعارف کردم )
آندیا : نع ... نع ... ! (فقط یک مقدار کره رو خالی خالی خورد ... )
من : پس چی می خواهی مامی جان ؟
آندیا : (ناراحت و عصبانی ) : به به سرده ... بده ... !
من : چی سرد ه مامانم ؟ ... خوب به به گرم بهت می دم .
آندیا : نه نه ... به به سرد سرده بده بددددددده.
من : (حسابی مستاصل) بغلش کردم و با هم داخل یخچال رو چک کردیم و همه خوراکی ها رو یکی یکی بهش تعارف کردم.
آندیا : نه نه مامانه ( تازه گیها من شدم مامانه ...! ) به به سرد بده ... اینه اینه ( اشاره به فریزر)
من : در فریزر رو باز کردم که برایش با گوشت چرخ کرده یک چیزی درست کنم
آندیا : ذوق زده و خوشحال اومد جلو و یک بستنی قیفی با طعم توت فرنگی از ته فریز برداشت و داد بهم ... مامانه به به سرد ه بده ... هنوز کاغذ بستنی رو کامل باز نکرده ، بستنی رو ازم گرفت و دوید سمت تلویزیون . جالب اینه کهBaby T.V. هم تو برنامه آشپزی (بی بی شف) داشت یک چیزی شبیه بستنی یاد میداد منتها با شکلات.



 
آندیا دستهای کوشولوت کو مامی؟  ..... ایناهاش ایناهاش ... !

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

پنجشنبه برفی !


 

بفرمایین برف !





الان میام جلو و از نزدیک یک گوله برفی تقدیمتون میکنم ... نمی خوایین ؟ ... کار درستی نیست ؟ ... این گوله برفی خیلی بخصوص و منحصر به فرده ها چون اولا : اولین گوله برفی که آندیا با دستهای خودش درست کرده ... دوماٌ بجای اینکه پرتاب بشه ، خیلی محترمانه ، دو دستی بهتون تعارف میشه. دیگه انتخاب با خودتون ...





آهان ، حالا همتون بیایین ، بیایین ، بیایین ....





این هم یک هدیه زمستونی خیلی سرد برای دلهای خیلی گرم و مهربون
  • روز پنجشنبه با دخملک نازنازی موندم خونه و حسابی از هوای سرد و برفی بیرون لذت بردیم. آندیا برای اولین بار توی برفها بازی کرد. اولش زیاد از برف خوشش نیومدو می گفت : داغه داغ ... اما بعد که یک گوله برفی درست کردم و بهش دادم . گفت نه نه سرد مامی سرده . چند بار هم توی برفها زمین خورد ولی حسابی سرحال شده بود و خودش برفها رو تو دستش فشار میداد و گوله برفی درست می کرد. ولی هر کاری کردم حاضر نشد گوله برفی رو پرتاپ کنه. برف سرد رو توی دستهای گرم و توپولش نگه می داشت و بعد خیلی محترمانه بهمون تعارف می کرد . خلاصه از ما اصرار که آندیا برف رو بنداز و از اون انکار که : نه نه ... نوچ نوچ نوچ ( یعنی پرت کردن کاری بدی هست ... ). اما اینقدر از برف و برف بازی خوشش اومده بود که حاضر نبود بریم خونه ...




  • وقتی برگشتیم دستهایش از سرما کبود شده بود (از دستکش اصلا خوشش نمی آد) ولی در کمال تعجب دستکشهای ظرفشویی رو از کنار سینک برداشت و دستش کرد . هرچی هم اصرار کردم که مامان بیا دستت رو با آب گرم بشورم و با این دستکشها دستهایت گرم نمیشه قبول نکرد که نکرد ، آخرش هم با روش خودش (دستکش ظرفشویی ) دستهایش رو گرم کرد ...

ا


+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گزارش قراروبلاگی بوستان

یک قرار کوچک دیگه در بوستان زمین بازی طبقه بالا (شهروند) با حضور کیارش خوشگله و نیروانا جون (عروس خانوم کوشولو که معرف حضورتون هست؟) اینبار پیکاسوهای کوچولو بجای نقاشی یک گریم فانتزی خیلی قشنگ رو تجربه کردند. کیارش و نیروانا خیلی آروم و با حوصله نشستند تا گریم کاملا انجام شد.

و اما گزارش تصویری و کوتاه




+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

کوتاه و پراکنده

دیشب بابا فرشید برای اینکه صدای تلویزیون عسل خانوم بازیگوش رو بیدار نکنه یک هدفون گذاشته بود توی گوشش و از فاصله یک متری داشت با خیال راحت برنامه مورد علاقه اش رو نگاه می کرد. (معمولا ما فقط باید برنامه های خاص دخملک روتماشا کنیم و بس ...) هنوز نیم ساعت نشده بود که دیدم صدای شیطونکم میاد. سریع اومدم تو سالن دیدم بابا فرشید پای تلویزیون خوابش برده و آندیا هم هدفون رو گذاشته روی گوش خودش و داره بجای بابایش تلویزیون نگاه می کنه...





پ ن 1: نمی دونم چرا آندیا شکستن تخم مرغ و پرت کردنش روی زمین رو اینقدر دوست داره. (اصلا از تخم مرغ کلا خوشش میاد !) . دیروز توی آشپزخانه موقع آشپزی از یک لحظه غفلت مامانی استفاده کرد و 6 تا تخم مرغ را ظرف یک چشم بر هم زدن شکست ... بعد هم یک تخم مرغ های شکسته رو برداشت و اصرارکه بهم به به (تخم مرغ) بده .




شهریور 85 ... حیاط منزل ... عاشق این عکسشم

پ ن 2: دایی خیلی عزیزم برای تعطیلات کریسمس آمده بودن ایران ، هر چه به زمان برگشتنشون نزدیک میشیم ، یک غمی توی دلم سنگینی می کنه که نگو ... آندیا هم یک جور خاصی دایی رو دوست داره ، البته حسابی هم ازشون حساب می بره ( خوبه که تو فامیل بالاخره یکی هست که دخملک حرفش رو بخونه ...)



پ ن 3 : پروژه پوشک گیری رو برای دخملک شروع کردیم ... تا اینجا خیلی خوب همکاری کرد . فقط گاهی بازیگوشی می کنه و بجای خودش از نی نی می خواد که ... کنه ...



شهریور 85 ... باز هم پا تو کفش بزرگترها ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آغاز سال 2008 میلادی





چندشب پیش رفته بودیم بیرون از شهر (لواسان) آندیا طبق معمول توی ماشین خواب بود و بین راه تو حالت خواب وبیدار چشمهایش رو باز کرد و یک نگاه به اطراف اندخت که البته برایش خیلی هم تازگی داشت چون بجای شلوغی شهر و ترافیک و ساختمانهای بلند ، چشمش به کوه و صحرا و چشم انداز زیبای دامنه کوه افتاد.
برای همین یک لبخند شیرین تحویلم داد و گفت به به به . مامان ده ده ... اصلا باورم نمی شد که اینطوری از طبیعت لذت ببره . یک لحظه با خودم فکر کردم چی می شد بجای تهران تو آمازون زندگی میکردیم! یا چی مشد اگه تهران اینقدر شلوغ و بی درو پیکر و پر ترافیک و ... نبود (هر چند که با تمام این حرفها انگار هیچ جا تهران نمیشه)





این هم یک عکس مربوط به شب قبل از سال نو از آندیا و آریا و خواهر کوچولویش.



 
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گردهمایی دلبندهای وبلاگی






خوشگلهای نازنازی و شکوفه های ریز ریز خندون دوباره مامانهای خسته ولی پرانرژی شون رو کشوندن به یک قرار شادشاد شاد تو زمین بازی بوستان . گلهای شاد و خندون حاضر به ترتیب حروف الفبا : آندیا ، ایلیا خوشتیپه ، پرنیان نازنازی ، کیارش وروجک ، مهدیار جون ، آقا نیمای گلم و ... مامان کیان و کیارش جون که ما حسابی از دیدنشون خوشحال شدیم هرچند که بدون وروجکها شون اومده بودن .









اینجا ایلیا و آندیا دوتایی می خوان از سرسره بیان پایین و دارن همدیگرو هول میدن ، جفتشون هم کارت زرد گرفتن ...



 

این هم حسن ختام برنامه  ... آثار به یاد ماندنی و زیبا از شیطونکهای ملوس و .... آماده شدن برای مراسم سیب زمینی خوران و گپ زدنهای دوستانه خارج از زمین بازی  جای همه  گلهایی که غایب بودن هم خیلی خیلی خالی بود .
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

کوتاه و متنوع




- امروز دخملک تو شرکت خیلی آتش سوزاند من هم اصلا جلوی شیطنتهای شیرین و قشنگش رو نگرفتم . کلی هم بهم کمک کرد . میزم رو که مدتها بود خلوت نشده بود حسابی پاکسازی کرد ، دستش درد نکنه .





- دیروز برای آندیا چند تا شعر خوندم اونهم با دقت گوش داد . بدون هیچ عکس العمل خاصی ... فکر کردم برایش جالب نبوده. امروز صبح موقع لباس پوشیدن آهنگ یکی از شعرها رو برام خوند و چند تا از کلماتش رو تکرار کرد ... آخرش هم برای خودش دست زد .





- عسل خانوم شیفته کفشهای بزرگ و صدا دار شده . این اواخر هرجا میریم دائماٌ پا تو کفش بزرگتر ها می کنه ...





- دیشب آندیا قبل از خواب کل لباسهایش رو از کشو جمع کرد و گذاشت توی ماشین لباسشویی و خیلی جدی برگشت توی اتاق و ادکلن های بابایش رو یکی یکی ازاتاق ما به کشوی لباس خودش منتقل کرد. وسط کار جلویش رو گرفتم و گفتم همه رو بذار سر جایش. گفت : نه! بعد هم رفت توی اتاقش در رو محکم پشت سر خودش بست. من هم با چند لحظه تاخیر رفتم توی اتاق ببینم چکار میکنه . ... قرتی خانوم داشت جلوی آینه به صورتش ادکل می زد ... عین بابایش ، بعد از اصلاح.



 
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٦ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیای شانزده ماهه






لحظه ها و روزها و ماهها مثل برق و باد میگذرند و اون دختر کوچولوی ناز 16 ماه پیش حالا عروسک شیرین زبونی شده که هر روز عاشقتر مون میکنه ...

دیروز موندم خونه ور دل دخملک و آییییییییی با هم کیف کردیم ... خلاصه یک روز آروم و بدون استرس و شاد ی داشتیم که نگو ... تا 8 صبح از زیر لحاف تکون نخوردیم ... شیطونک رو هم گذاشتم توی تخت و پارکش کنار خودم ، از 6 صبح چند بار بیدار شد ولی چون بر خلاف همیشه من کنارش بودم دوباره خوابید. وقتی که حسابی از خواب سیر شد . با صدای ظریف و قشنگش صدام کرد ، من هم بغلش کردم و اول بینی ام رو از عطر نفسش و بوی مخصوص زیر گلویش حسابی پر کردم ، این کار همیشه یک انرژی وصف نشدنی بهم می ده بعد صورت گرم و نرم مثل برگ گلش رو محکم چسبوندم به خودم . اون هم درست عین یک بچه گربه ملوس بی هیچ حرکتی آروم توی بغلم جا گرفته بود و با آرامش خاصی بهم نگه می کرد. یک صبحانه کامل و مفصل هم برایش آماده کردم که با ولع تمام خورد. تا عصر هم کلی چیز جدید یاد گرفت و پانصد دفعه بغلم کرد و بوسید ... من هم اینقدر رو ابرها راه رفتم که اصلا داشت یادم می رفت چه کارهایی باید انجام می دادم
.



 چقدر خوبه تو این روزهای سرما آدم کنار شومینه پاهاشو دراز کنه و فنجون نسکافه اش رو بگیره دستش و برای دخملک شاد و سرزنده بازیگوشش کتاب بخونه و دخملک هم دستش رو دور گردن آدم حلقه کنه و بی توجه به کتاب تند تند برایش حرف بزنه...




- پ ن 1 : آندیا کتاب خواندن رو به سبک خودش یاد گرفت . ... اول تک تک صفحات کتاب رو ورق میزنه و عکسهایش رو نشون میده و اسم تصویر رو چند بار تکرار می کنه . بعد با انگشت اشاره روی جملات مکث می کنه و کل داستان رو در چند کلمه خلاصه می کنه . اما نمی دونم چرا ظرف چند ثانیه کتاب رو میبنده و میگه نی نی حابیده (خوابیده...) که بقیه مراسم کتابخونی رو از سر خودش باز کنه ... حالا با این اوصاف کتاب شعر بیشتر به دردش می خوره یا ایرانسل... (حالا نگین این دو تا چه ربطی به هم دارن ... لابد یک جورایی ربط دارن دیگه ... )

- پ ن 2 : چند روز پیش دیدم آندیا در سکوت و آرامش یک گوشه نشسته و با موبایل اینجانب حسابی مشغوله ... (البته اینکار چندان تازگی نداره ) گوشی رو که با ترفند ازش گرفتم دیدم 6 تا اس ام اس خالی از ( مامان؟) کیارش وروجک رسیده که آندیا هم در دو کلمه جواب اس ام اس ها رو داده بود بین دو کلمه از کاما استفاده شده بود ، آخرش هم نقطه داشت . (احتمالا یک جمله رمزی بوده ) حالا دیدین ربط .... داره ....





این هم یک فیلم کوتا ه از آرشیو آخر پاییز مربوط به دو تا دختر گل و نازنازی


+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٥ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

ماه مهربونم ...

عصر دیروز بعلت ترافیک شدید کمی دیرتر از همیشه رفتم دنبال دخمل نازنازی. وقتی رسیدم دیدم جلوی در منتظرمه. مامانی می گفتن سرساعت همیشگی بهانه گیری رو شروع کرده و از جلوی در تکون نخورده. من رو که دید بر خلاف همیشه عقب عقب رفت و نیومد بغلم (معمولا تا توی بغلم فشارش ندم و صورتشو بهم نچسبونه و بوس مالیش نکنم ... از درآوردن کفش و لباس خبری نیست ( بعد انگشتم رو گرفت و من رو برد سمت اتاقی که اسباب بازیهاش اونجا ولو بودن و با زبان خودش (جوجو نازه ... به به ( بهم گفت جوجو خوشگل شده جوجه اردک بیچاره حسابی گریم شده بود (احتمالا با لوازم آرایش مامانی ... طفلک مامانم... ) بعد هم با هزار مشقت دستش رو دراز کرد و از زیر تخت یک بسته شکلات درآورد و با دستهای توپولی خودش نصف کاغذش رو جدا کرد . بعد یک گاز بهم تعارف کرد و لی بقیه شکلات رو هم همینطور تو دستش نگه داشت و به هیچ قیمتی هم حاضر نبود به کسی بده یا حداقل خودش بخوره ...

یک ساعت بعد نیمه شکلات رو که دیگه تو دستهای کوچولو و گرمش حسابی آب شده بود داد به بابا فرشید که خسته از راه رسیده بود (بوی شکلاته دیگه با عطر قشنگ دستهایش آمیخته شده بود ... این شکلات حالا یک جور دیگه خوردن داشت ... ) بعد هم تک تک انگشتهای آغشته به شکلاتش رو با لذت به بابایش تعارف کرد ... صدای قهقهه خنده های شیرینش دیگه محلی برای دغدغه های فردامون باقی نگذاشته بود . ...




 
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

زمستان 85

یکی از سرگرمیهای دلچسب آندیا دیدن عکسهای خودش در کامپیوتر و یا آلبوم عکسه . گاهی تا نیم ساعت هم برای این کار وقت گذاشته (معمولا بیشتر از چند دقیقه روی یک کار تمرکز نمیکنه ، بس که تنوع طلبه این دخملک ما). دیروز همینطوری که کامپوتر روشن بود و رفت روی اسکرین سیور دیدم حسابی میخ عکسها شده و داره خودش رو با دست نشون میده و میگه آدیا( آندیا) من هم عکسها رو بصورت بزرگتر برایش به نمایش گذاشتم . چند دقیقه بعد دیدم چون از دیدن عکسها خسته شده . کنترل تلویزیون رو گرفته به سمت کامپوتر , و میگه Baby ... مثل می خواست کانال رو عوض کنه وBaby T.V. ببینه. ...



اسفند 86 - عسلک کنجکاو 6 ماهه





عروسک طنازم تازه از خواب ناز بیدار شده





واییییییییییییییی که مامان چقدر دلش برای اون روزهایت تنگ شده




آندیا و کادوهای ششمین ماهگرد



 
شما یک دختر خوشگل 6 ماهه ملوس که بلده به این قشنگی بشینه .... ندیدین....



 
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

جوجو ... نه !

دیروز آندیا حسابی شیطنتش گل کرده بود و بر خلاف همیشه خواب نیمروزی هم نیومد سراغش. من هم حسابی از جمع کردن وسایل مختلفی که دایم روی زمین ولو می کرد خسته شده بودم . محتویات کشوی لباسهایش رو سیصد دفعه پخش و پلا کرد و هر بار دستش رو گرفتم که با هم جمعشون کنیم ... ولی ظاهرا در خرابکاری و بهم ریختن لذتیست که در جمع کردن نیست ... هر وقت هم می خواستم از توی کمد یا کابینت چیزی بردارم آندیا به سرعت خودش رو می رسوند و با کنجکاوی تمام اول یک بررسی می کرد و بعد دستش رو به سختی می آورد جلو و هرچی دم دستش بود می کشید و با خودش می برد . بعد به فاصله سی ثانیه بر می گشت ببینه باز هم چیز دندون گیری پید امیشه یا نه ؟ خلاصه اینقدر ریخت و پاش کرد که دیگه موقع دویدن پایش به وسایل رو ی زمین گیر می کرد. آخر سر خودش قبول کرد که با هم دوباره همه چیز رو مرتب کنیم . برای همین یکی یکی وسایل رو برمی داشتیم و اون هم اسمشون رو می گفت و بعد می گذاشتیم سر جایش. من هم با عجله همه چیر رو مرتب می کردم و بدون اینکه به درست و غلطی اسمها توجه کنم تمام حرفهایش رو تائید میکردم :

آندیا : ( عروسک به بغل )ماما نی نی ... نی نی
من : بله قربونت برم نی نیه ببر بذارش تو اتاقت
آندیا : (اشاره به هاپو) هاپوئه ... هاپپو
من : بله عزیزم هاپوئه بذارش تو سبد...
آندیا (اشاره به توپش ... ) : جوجو ... جوجوئه ...
من : (سخت مشغول جمع آوری اسباب بازیها و بدون اینکه نگاهم به آندیا باشه) بله فدایت بشم الهی زود بندازش تو سبد اسباب بازیهایت ( اصلا یادم نبود جوجه اردکش توی ماشین لباسشویی در حال شسته شدنه..)
آندیا : با گریه توپش رو گرفت جلوی صورتم ... نه نه جوجو نه ... توپه .... جوجو نه
من : (حسابی شرمنده از این بی توجهی ) بغلش کردم و گفتم بله مامان جون ببخشید این جوجو نیست توپه ... توپه آندیاست.
آندیا : جو جو بده ... !
من : حالا بیا و درستش کن ...



آندیا در یلدای 85

پ ن : آندیا علاقه چندانی به خوردن میوه نشون نمیده . بیشتر موز و سیب رو دوست داره و گاهی هم خرما می خوره و لی به سایر اقسام میوه اصلا تمایل نشون نمیده . نمی دونم چطور میشه به خوردن میوه علاقه مندش کنم ... (در عوض آییییی کره و تخم مرغ رو دوست داره ... )


آندیا و بابا فرشید (30 آذر 85)


 
+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱ دی ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker