Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

یک پیش درآمد بعد از یک غیبت طووووووووووووووووووولانی!




  

با خودم میگم ... از صفحه مانیتور  تا چشم انداز بیرون به اندازه یک چرخش کوچک سر  و به کوتاهی یک پلک زدنه . کافیه بجای اینکه چشمهایت رو به مانیتور بدوزی و دستهایت روی ماوس و کیبورد خشک بشه سرت رو بچرخونی تا دورنمای زیبای (زیبا؟) شهر رو ببینی . ساختمانهای کوتاه و بلند و بی قواره ... پهنای آسمون خاکستری (این روزها آبی آسمونی کیمیاست) و نوک رشته کوهها که تو غبار شهر گم شدن و ساختمانها ی اطراف شهر که تا دامنه کوه از هر طرف پیش روی کردن  بخوبی از این ارتفاع دیده میشن . این منظره رو بارها و بارها تو اوج کا ر یا مواقع کم کاری و خستگی هم دیدی و حتی با چشمهای بسته هم میتونی تجسمش کنی و لی این روزها ... انگار شدی مثل یک روبوت متمدن که همیشه باید شارژ داشته باشه و مدام برنامه های جدید تویش ریخته بشه انگار دیگه منظره بیرون با یک تابلوی نقاشی فرقی نداره ،  صدای همهمه و  هیاهوی بیرون دیگه شنیده نمیشه مگر اینکه یک چیزی رشته افکارت رو پاره کنه تا دوباره برگردی تو قالب خودت و ذهنت رو مهار کنی . شدی مثل مسخ شده ها .. خودت هم نمی دونی از زندگیت چی می خوایی ...؟ اما نه خیییییلی هم خوب می دونی که چی می خوایی ولی نمی دونی چطوری بخوایی و از کجا شروع کنی .. اصلا همه چیز رو باهم می خوایی ... اما هر گوشه ای رو می گیری ، رشته کار در جای دیگه از دستت در میره ، کلافه شدی گاهی همه چیز رو با هم هدایت می کنی و کلی هم لذت می بری گاهی خسته میشی و همه رو با هم ول میکنی و وازده میشی ... یعنی راه درستش چیه ؟ از بعضی برنامه هایت چشم پوشی کنی ؟ نه! ممکنه از غافله عصر سرعت و پیشرفت جابمونین !  آینده جوجه طلایی چی ؟ نکنه  بعد ها ازمون گله کنه که چرا چنین و چنان نکردین ؟ نکنه در برآورده کردن آرزوهایش درمونده بشیم یا کم بیاریم ... چرا  هر چی دخملک بزرگتر میشه استرس و نگرانی من هم بیشتر میشه!؟ ...  ابرهای تیره با بار منفی رو از بالای سرکم کنار میزنم و برمی گردم سر جای اولم ، بجنب! ... داره دیر میشه هنوز کلی کار داری که تا آخر وقت باید انجام بدی یکیش هم اینه که وبلاگ دخملک رو آپ کنی ...

 

Andiam

 

 نمی دونم بخاطر نزدیک شدن روزهای پایانی سال و دوندگیهای خاص خودشه یا شلوغی برنامه های فشرده ما یا تغییرات جدید پرشین یا ... به هرحال نوشتن تو اینجا هم کلی برایم سخت شده ...

 

 


 

بالاخره غیبت طولانی ما بسر رسید. اومدیم!  با کلی تغییرات و خونه تکونی و خونه جدید مجازی که هنوز هم تکمیل نشده . دکوراسیون اینجا هنوز کلی کار داره و لی آدرس جدیدمون اینه :

خونه دیگه آندیا

 

Andia & her new house

 

و اما اتفاقات ریز و درشت این چند وقت به ترتیب وقوع :


 

هفته پیش کلی به مامان فاطمه زهراجون زحمت دادیم و یک برنامه متنوع برای بچه ها داشتیم شامل رفتن به آتلیه و گردش و مهمونی و خرید و ... خلاصه حسابی بهمون خوش گذشت ... چقدر خوبه آدم لااقل یک روز در هفته از روزمره گی در بیاد  ... دستت مامان مهربون فاطمه زهرا جون درد نکنه بابت اینهمه زحمت .

 



28
بهمن تولد خاله جی (مرجی ) بود  ولی به آندیا بیشتر از همه خوش گذشت  صد دفعه شمعها رو خاموش کرد و انگشتهای شکلاتیش رو به لباس و سرو صورتمون مالید و میوه ها رو پخش و پلا کرد و روی میز کنار کیک وایستاد  و ده دست لباس عوض کرد و خلاصه هرکاری که نباید انجام میداد و خودش هم می دونست که نباید انجام بده  با کمال خونسردی  پیش برد  بخصوص که علاقه خاصی به خاله اش داره و چنان عشقولانه بغلش میکنه و بوسش میکنه که انگار همین یک خاله هست  و همین یک خواهر زاده ! ( خوب آره دیگه!)

 

Andia & Marjan

 خاله مرجی جون  تولدت مبارک برایت دنیا دنیا شادی و نشاط و موفقیت آرزو داریم

 

Andia joon

 

این هم یک گزارش تصویری از ملاقات وروجکهای خوشگل در ....  میلاد

 

 Milade Noor

 کیارش و آندیا در مرکز خرید میلاد و کنار اسباب بازی فروشی

 

 Andia & Kiarash

وروجکها اینقدر دنبال هم دویدن و از این بوتیک به اون مغازه سرک کشیدن و از پله برقی و آسانسور بالا و پایین رفتن حسابی خسته شده بودند.

 

این هم یک رالی دونفره ... !

 


 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گزارش کوتاه !




 

1- دیروز دخملک رو بردم و کلی برایش خرید کردم ... از گل سر و گوشواره گرفته تا لباس و کرم دست و صورت و جوراب شلواری و کلاه و ... به هردومون کلی خوش گذشت . دست خاله و دخترخاله همسری درد نکنه که همراهیمون کردن ...
2- آندیا هیچوقت از کفش و جوراب و کلاه خوشش نمیومد و لی تازگیها نمی دونم چرا همش دوست داره کفش و جوراب سایرین مخصوصا از نوع رنگی و پاشنه بلندش رو بزور از پاشون دربیاره وپای خودش بکنه . حتی از کفش و کلاه عروسکهای بزرگ هم نمیگذره و اصرار داره جوراب و کلاهشون رو تن خودش کنه ...!
3- دخملک دوباره کم خواب شده و حتما باید قبل از خوابش کلی کتاب برامون بخونه ( بعله بخونه ... آخه کلی از کتاب خوندن برای ما لذت می بره ... اینقدر هم جدی دستش رو روی نوشته های کتاب می ذاره که انگار واقعا داره می خونشون ...!) بعد هم که خسته شد تازه نوبت ماست که همون کتابهارا از اول برایش بخونیم تا شاید پلکهای خوشگلش سنگین بشن.
4- کسی میدونه سیب زمین و پیاز رو کجا میشه دور از چشمهای کنجکاو شیطونک ها قایم کرد که نهایتا سر از زیر کابینت و توی ماشین لباسشویی و زیر مبلها درنیارن ... من که واقعا مستاصل شدم .
5- امروز و فردا آندیا در کنار مامانش خواهد بود ، خدا رو چه دیدین یا اونهم بالاخره استخدام میشه یا مامانش هم خونه نشین میشه ولی بدون دخترم هرگز ...
6- علاقه دخملک به نقاشی خیلی بیشتر شده و لی هنوز موقع نقاشی بدش نمیاد گاهی مداد و قلم رو ببر ه سمت دهنش و مزه اونها رو هم تست کنه ...
7- تازگیها آندیا برای آشنایی با پدیده های ناشناخته از هاپو و جوجو و عروسکهایش کمک می گیره چطوری ؟ .... مثلا : برای اینکه بره روی یک بلندی اول اونها رو می فرسته بالا و نتیجه رو بررسی میکنه ... یا قبل از نشستن روی سه چرخه و یک تاب جدید اول اونها رو می شونه و تکونشون میده ... اول عروسکش رو سرپا میگیره بعد خودش روی لگن میشینه ... غذاهای جدید رو هم اول به عروسکهایش تعارف می کنه ...
8 - امروز با دخملک روز خوبی توی شرکت داشتیم ، فردا رو نمی دونم .



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

تو یکی از همین روزها ...




تا حالا شده صبح موقع جدا شدن از دلبنداتون توی چهر ه اش یک بغض سنگین یا ته نگاهش غم عجیبی ببینید که حاکی از عدم رضایتش برای جدا شدن از شما باشه . (سوال عجیبی بود ؟ لابد می گید بارها و بارها اینو تجربه کردین ...) اما منظور من صرفاٌ یک بهانه گیری و دلتنگی کودکانه نیست ...




(عکسها جدید نیست نمی دونم چرا ناخدا گاه رفتم از آرشیو کشیدمشون بیرون ...)

امروز صبح چهره دخملک موقع خداحافظی درست مثل محکومی بود که علی رغم ناراحتیش می دونه هیچ مفر و گریزی انتظارش رو نمیشکه و گریه زاری هم چیزی رو عوض نمیکنه ولی دلش میخواد جدی و محکم با موضوع کنار بیاد و به سختی بغضش رو فرو می خوره و لبهایش جمع می کنه. ... آره امروز آندیا هیچ اصرا ر و پافشاری برای موندن پیش من نکرد ... حتی گریه هم نکرد ... مثل همیشه بهانه گیری و ناراحتی هم نکرد ... اما بغضش و نگاه معنی دار و مظلومش اینقدر روی صورتم سنگینی کرد که نتونستم حتی درست باهاش خداحافظی کنم ... حرکت دستهای کوچولویش تو هوا موقع بای بای کردن انگار چشمهایم رو هیپنوتیزم کرده بود ... آخرش هم یک لبخند سرد تحویلم داد و آروم سرش رو گذاشت رو بالش کریر و روش رو از من چرخوند سمت فرمان ماشین و با حسرت به افق دوردست خیره شد ... تا خودم رو به آسانسور برسونم ، برم بالا و پشت میزم بشینم و با حرص به صفحه مانیتور و کارهای تل انبار شده روی میزم نگاه کنم انگار یک قرن گذشت ... نمی دونم چرا تحمل سنگینی کیفم اینقدر برایم سخت شده بود انگار زیر یک بار سنگین خم شده بودم .... سکوت سنگین با صدای زنگ تلفن و شروع یک روز پرکار شکسته شد ... زندگی آغاز می شود ... درست مثل دیروز ... مثل فردا ... مثل فرداهای بس فردا ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

دخملک شیرین و بلا...

آندیا از وقتی راه رفتن رو بطور کامل تو 11 ماهگی تجربه کرد ، یکی از سرگرمیهای مورد علاقه اش حمل اسباب و اثاثیه ولو سنگین تر از خودش به اینور و اونور بوده. این اواخر دیگه صندلیهای بزرگ رو هم از یک طرف سالن به طرف دیگه می کشه و کل دکوراسیون را به سلیقه خودش تغییر میده. گاهی هم برای رفع خستگی چند دقیقه ای روی صندلیهایی که خودش جابجا کرده لم میده و تلویزیون نگاه میکنه و بعد خیلی جدی به کارش ادامه میده . دیروز خونه مامانی هم با صندلیهای کوچک برای خودش قطار درست کرده بود و (به تقلید از Baby T.V ) از زیرشون رد میشد آخر شب که می خواستم صندلیها رو بذارم سر جایش برای اینکه جلوی من رو بگیره اصرار داشت صندلیها رو دو تا دو تا بکشه تا از دسترس من دور کنه ...

این هم یک فیلم کوتاه از حمل صندلی تو زمین بازی بوستان . البته این حجم بار برای دخملک فقط در حد دست گرمیه وگرنه رکورد خیلی بالاتر از این اوزان رو مدتها پیش کسب کرده ...







پ ن 1 : آندیا معمولا موقع دیدن برنامه مورد علاقه اش خیلی به تلویزیون نزدیک میشه و من دایم باید بهش تذکر بدم که عقب تر بشنه. نمی دونم این موضوع مشکل خاصی برای دید چشم بچه توی این سن ایجاد میکنه یا نه ؟ یا اصلا از چه سنی باید فاصله استاندارد رو رعایت کنن .

پ ن 2 : این آب بازی دخملک دیگه دردسری شده برامون . حتی با دیدن لیوان و تنگ آب هم به فکر بازی می افته و تا دستهای کوچولویش رو توی آب غوطه ور نکنه کو تاه نمیاد .

پ ن 3 : احساس می کنم تمرکز و قوه تخیل دخملک خیلی نسبت به چند ماه قبل تغییر کرده مدت زمان بیشتری روی کارهایی که نیاز به دقت عمل داره وقت میذاره و خیلی بیشتر از قوه تخیلش استفاده می کنه ، تقریبا هر کار یا چیزی رو که قبلا تجربه کرده باشه یادش می مونه و نسبت بهشون عکس العمل نشون میده و خیلی بیشتر از قبل از حافظه اش کمک میگیره. فقط اشکالش اینه که دیگه نمیشه موقعی که می خواهیم از کاری منعش کنیم حواسش رو به چیز دیگه ای پرت کنیم چون عمراٌ حواسش پرت بشه.... آخرش هم اون تو یک فرصتی حواس ما رو پرت می کنه و دوباره می ره سر همون کاری که نباید می رفت ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گزارش گردهمایی کوچک وبلاگی




گردهمایی کوچک وبلاگی اینبارخیلی با عجله تنظیم شد ... برنامه چندین بار تغییر کرد تا شرایط حضور همه فراهم بشه که البته باز حضورشون میسر نشد . ما هم طبق معمول با تاخیر زیاد رسیدیم فرشته کوچولو های شرکت کننده اینبار : مهدیار جون ، فاطمه زهرا جون ، کیارش جون و آندیا . مکان : زمین بازی بوستان. گردهمایی خارج از زمین بازی هم همچنان برقرار بود. جای گلهای غایب هم خیلی خالی بود . مامان دیبا و پرند جون هم ظاهرا با تاخیر رسیدن و متاسفانه ما موفق به دیدارشون نشدیم . جای آرش جون ، نازنین فاطمه جون که امیدوایم دیگه کاملا خوب شده باشه و ایلیای نازنازی و بلاچه جون که نتونستن بیان هم خیلی خیلی خالی بود . و اما روایت تصاویر زنده !





این هم آندیای خسته و گرسنه بعد از قرار وبلاگی در حال انتخاب اقلام خریدبرای مامانش ...



 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

دلم چی می خواد ...



 یادم نیست از کی به خودم فکر نکردم ، یادم نیست از کی درست و حسابی توی آینه به خودم نگاه نکردم ، یادم نیست از کی به سرو وضع ولباسم اونجور که باید و شاید نرسیدم ... ولی می دونم که خیلی وقته که منه خودم رو از یاد بردم اصلا از وقتی که نوید اومدن پرنده خوشبختی به زندگیمون رسید ، دیگه منی وجود نداشت همه چیز شد ... اون و فقط اون ... یک شیطونک دوست داشتنی دست کوچولو و پاکوچولو با چشمهای همیشه کنجکاو که تمام آمال و آرزوهای من توی چین و شکن موهای ابریشمی و همیشه پریشونش خونه کرده ... اما نمی دونم چرا امروز از صبح مثل بهت زده ها فقط به خودم فکر می کنم به اینکه چقدر عوض شدم چقدر از خواسته ها یم دور شدم یا چقدر به نا خواسته هام نزدیک ، به اینکه چرا دیگه چیزهایی که در گذشته خوشحالم می کرد اهمیتی برام ندارن ، به اینکه دلم برای خیلی چیزها تنگ شده که حتی فرصت فکر کردن بهشون رو هم ندارم چه برسه به انجامشون . فکر کردم چطوره همه رو بیارم روی کاغذ و به ترتیب الویت هر روز یکی از کارهایی که بنظر ساده میاد ولی من دلم براشون لک زده انجام بدم برای چی ؟ برای دل خودم ... برای روحیه خودم ) که البته تاثیر مستقیم روی دنیای کوچیک خانوادمون هم داره ) بابا مگه ما حق زندگی نداریم! ، من هنوز نمردم می خوام زندگی کنم و از روزمره گی در بیام نه اینکه فقط زنده باشم.  می خوام مثل بچه ها گاهی روی خواسته هام پافشاری کنم و اینقدر سماجت کنم تا به خواسته ام برسم ... چیه خنده داره ؟
می خوام مثل بچه ها بی دلیل و با دلیل از ته دل بخندم و به همه لبخند بزنم ... چیه ؟ برایم نگران شدین ؟ فکر می کنین خوب میشم؟ ولی من از امروز این کارو به برنامه های روتینم اضافه کردم و خیلی هم راضیم ( نه که لیست برنامه ها م کوتاه بود و همیشه وقت اضافه میاوردم( ...!
...
کاش مجبور نبودم همیشه هول هولکی تو وقت اضافه و دقیقه نود وبلاگ آپ کنم و افکار پراکنده ام رو از اینور و اونور بزور جمع کنم تا یک پست کامل بشه
...
کاش موقع آپلود کردن عکس دخملک به فکر اینکه شام چی درست کنم و کی برم خرید نبودم.

دلم می خواد با خیال راحت روی کاناپه لم بدم و غذای مورد علاقه ام رو بخورم ... بدون اینکه دخملک از سرو کولم بالا بره و غذارو با خنده شیطنت آمیزش از توی بشقابم قاپ بزنه و روی زمین ولو کنه .
دلم می خواد وسط یک جنگل بکر و خوش آب و هوا ، فقط به صدای پرنده ها و وزش ملایم باد میون درختها گوش کنم ... نفسهای بلند بکشم و تاجایی که میشه فریاد بزنم بی اینکه کسی صدامو بشنوه ...
دلم می خواد کنار ساحلی آرام به افق دوردست نگاه کنم و حرکت ملایم امواج و و جزرو مد دریا و نغمه مرغهای دریایی تمام فضای چشم و گوشم رو پر کنه ...
دلم برای یک حمام طولانی و بدون عجله تنگ شده بی اینکه نگران دخملک باشم که جلوی در حموم با داد وفریاد صدایم میکنه و دائم به در حموم میکوبه که مامانه بیا ...
دلم برای یک خواب طولانی و راحت کنار شومینه در حالیکه سرت روی کتابی که داشتی می خوندی بیافته .... یک ذره شده ....
دلم برای دیدن یک فیلم خیلی قشنگ بدون اینکه وسطش پونصد دفعه مجبور باشی برای دخملک کتاب بخونی و باهاش بازی کنی و بغلش کنی و ... اندازه یک (.) شده .
دلم برای یک آشپزی راحت و بدون سرهم بندی ، بدون اینکه دخملک بازیگوش دایم لای دست و پایم وسایل داخل کابینتها رو وسط آشپزخونه ولو کنه یا توی ماشین لباسشویی بریزه و ... تنگ شده .
دلم برای یک عصرانه مفصل ... بوی کیک شکلاتی تازه از توی فر دراومده ... عطر چای تازه دم و یک مطالعه بی دغدغه و بی وقفه تنگ شده ...
دلم برای ... نه اصلا ولش کن می ترسم تا قیامت بنویسم و دلم هنوز هم بخواد ... بهتره فعلا با همینها شروع کنم ...

پ ن 1 : دیروز داشتم تلفنی صحبت می کردم ، آندیا هم چند بار وسط مکالمه صدایم کرد که نشد جوابش رو بدم ، آخر مکالمه اومد دهنش رو چسبوند بیخ گوشم و باصدای بلند ( در حالیکه دستش رو هم برای جلوگیری از اتلاف امواج صوتی کنار دهنش نگه داشته بود ) گفت مامانه مامانه بیا ! ....

پ ن 2 : آندیا دو شبه که به اصرار، عروسکش رو توی تخت خودش می خوابونه و خودش توی تخت ما اونهم بصورت عرضی می خوابه . هر کاریش هم میکنم که توی تخت خودش بخوابه میگه نع ! نی نی خوابیده ! نی نی لالا !...
پ ن 3 : سر گرمی جدیدش شده پوشیدن کفش و دمپایی های بزرگ و قر دادن جلوی تلویزیون ، اصرار هم داره که پای چپ و راست رو جابجا بپوشه ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

مناسبتها و ... روزهای هفته ما ...

Image and video hosting by TinyPic

اگه گفتین من کجام ؟


شنبه که میاد شمارش معکوس ما شروع میشه ... 5 روز مانده به آخر هفته ... 4
روز مانده به آخر هفته ... بعد که پنجشنبه رویایی از راه می رسه اصلا نمی فهمیم زمان چطور میگذره و عقربه های ساعت با چنان سرعتی می گردن که انگار کاپ طلا در انتظارشونه ... راستی چرا ؟
یک لیست بلند بالا از کارهای عقب افتاده برای آخر هفته داریم که معمولا نصفش انجام نمیشه و به هفته بعد موکول میشه ... راستی چرا کارهای ما هیچوقت به روز نمیشه ... ؟
هر هفته برای نظافت هفتگی کلی برنامه ریزی میکنیم ... ولی نمی دونم چرا یا فرصت کم میاریم و نصف کارها انجام نمیشه ... یا موقع کار آندیا اینقدر در جابجایی وسایل کمکمون می کنه که نهایتا کل وقت به چیدن مجدد وسایل می گذره و از خیر نظافت کلی می گذریم ... هفته پیش دخملک با این کمبود پودر ماشین ، کلی پودر لباسشویی رو توی سطل آشغال خالی کرد ...
 
صبح آندیا نصف اسباب بازیهایش رو از توی اتاقش آورد و اصرار داشت همه رو امروز با خودش بیاره (کجا ؟ محل کار مامانش) از توپ و سه چرخه و لگو گرفته تا پیشی و جوجو و بولینگ و ... حالا توی خونه با نگاه هم سراغشون نمیره ها ... راستی چرا ؟
موقع اومدن هر کاریش کردم صبحانه نخورد به محض اینکه نشستم پشت میزو کامپیوتر رو روشن کردم گفت : به به می خوام ؟ ... راستی چرا؟
عصر می خواستم کلی جاها برم و کلی کارها بکنم بنا به دلایلی یکی یکی کنسل شد ، اصلا هم حوصله ندارم از اول لیست کارها رو چک کنم و تغییرش بدم تا لا اقل یکسری از کارهای عقب افتاده مون رو انجام بدیم اصلا حسش نیست که نیست ... راستی چرا؟
کلی پروژه بزرگ و کوچک مهم در دست اقدام دارم که همه رو با ذوق و شوق شروع کردم اما حالا که همه کارها با هم قاطی شده کم آوردم ... با اینحال کوتاه هم نمیام راستی چرا؟
این اواخر همش وقت کم میارم ... کم می خوابم ... به همه جا دیر می رسم ... یا نمی رسم ... برنامه هایم تداخل پیدا میکنه ... فرصتها نا خواسته از دست میرن ... اغلب کارها به کندی و با تاخیر به نتیجه می رسه ... هیچی اونجور که باید باشه نیست ... راستی چرا ؟
 
نه که تعداد مناسبتها تو بهمن زیاد شده گفتم همه رو تو همین پست یکی یکی اعلام کنم :
دیبا جون تولدت مبارک امیدوارم در کنار پرند نازنین و مامان و بابای مهربونت روزهای شادی پیش رو داشته باشی ... آینده در انتظار شما نوگلهای خندونه ...
بهاره عزیزم تولدت رو تبریک میگم برایت یکدنیا شادی و سلامتی و موفقیت آرزو دارم
پیروزه جون تولدت رو پیشاپیش تبریک میگم . امیدوارم شادی همیشه مهمون خونه دلتون باشه
فاطمه زهرا گلم ... دوستت داریم یکعالمه هر چی بگیم بازم کمه ...

زهرا جون تولدت پیشاپیش مبارک سالهای خوشی در کنار گل پسرها برایت آرزو می کنیم




Image and video hosting by TinyPic



Image and video hosting by TinyPic


+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

پراکنده و مختصر

- 1 آندیا یک جوجه اردک توپول داره که شدیدا بهش وابسته است و تقریباٌ همه جا همراهشه ... دیروز داشتیم با هم دست و پا و اعضاء بدنش رو اسم می بردیم ... مثلا من می گفتم دستهایش کو ... اونهم دستهای اردک رو نشون می داد ... اما وقتی به دماغ و دهنش رسیدیم بچه ام دچار سردرگمی شد ... اول بجای هردوش به نوک دراز اردکه اشاره کرد و بعد گفت نه ! و دفعه دوم به نوک اردکه گفت : دماغ ... و به دلش هم گفت دهن ...
2-
آندیا کم کم داره از آب میوه خوشش میاد ، هر چند که موقع خوردن لبهایش رو جمع می کنه و اخمهایش می ره تو هم ولی بالا خره می خوره.
3-
علاقه شیطونک به مسواک اینقدر زیاد شده که کسی جرات نمی کنه جلویش مسواک بزنه چون به زور می خواد مسواک پر از خمیر دندون رو از آدم بگیره .
4-
دخملک توجه خاصی به زنگ در و تلفن داره ... به محض اینکه صدای زنگ در رو می شنوه به دقت به آیفون نگاه می کنه و اگه طرف آشنا باشه اسمش رو میگه ... در غیر اینصورت آدمها به سه دسته تقسیم میشن : آقا ... نی نی ... کیییییییه (اگه ناشناس یک خانوم باشه ( ...!
5-
زمان مکالمات تلفنی قرتی خانوم ما هم افزایش پیدا کرده ... گاهی مدتها گوشی به دست دور اتاق می چرخه و بلند بلند صحبت می کنه و سرش رو به علامت تایید بالا و پایین می بره یا اخم می کنه ...




+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گزارش تصویری ! بدون شرح !




Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

عزیز دلم ...

Click to play My precious Angel
Create your own scrapbook - Powered by Smilebox




تا هجده ماهگی دخملک فقط 4 هفته مونده نمی دونم چرا فکر می کنم یک دفعه خیلی بزرگ شده و هر چه می گذره دلواپسی های من هم بیشتر میشه از اینکه وابستگیش هر روز به من کمتر و کمتر بشه ، از اینکه استقلال بیشتری پیدا می کنه ، از اینکه...شاید از این می ترسم که هر چی بزرگتر میشه بیشتر ازم فاصله بگیره ... شاید هم ... آخه دخملک این روزها خیلی تغییر کرده ، رفتارش خیلی سنجیده تر و معقول تر از قبل شده. بعضی عکس العمل هایش در مقابل بی حوصله گی های گاه و بیگاه من حسابی شرمنده ام می کنه... ماه مهربونم از خوبیهات هر چی بگم باز هم کمه.
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

ملوسک بازیگوش ...

اول راجع به طرح قالب جدید که بعضی ها هم حدس زدن بگم : کارررررررررررررره ....... بهاره جون هنرمند دوست داشتنیه و عزیزه. دستت درد نکنه بهاره جون . یکدنیا ممنون ...

 

- آندیا بیشتر از اونکه به بازی با اسباب بازیهایش علاقه داشته باشه از ریختن و ولو کردنشون به اطراف لذت می بره گاهی اینقدر وسایل ریز و درشت رو توی اتاق خودش و سالن پخش و پلا می کنه که خودش هم به سختی از روی اونها راه میره . اگه چندین روز متوالی هم این وسایل روی زمین بمونه نیم نگاهی هم بهشون نمیندازه و بیشتر دنبال اسباب بازیها ییه که توی کمدش و جاهای دور از دسترسش باشه اما به محض اینکه من اسباب بازیهاشو از اینور و اونور جمع کنم حس مالکیت و انحصار طلبیش گل می کنه و با قدرت و انگیزه فراوان همه رو پس می گیره و همون بازار شام رو راه می ندازه ... و این داستان ادامه دارد ...

دیروز دستش رو گرفتم و گفتم بیا باهم اسباب بازیهات رو از روی زمین جمع کنیم و ببریم سرجاهاشون بذاریم. اونهم با ذوق وشوق فراوان در این امر خطیر همراهیم کرد و حتی تکه های ریز لگو و پازلش رو از زیر مبل و صندلی جمع کرد و همه رو بردیم توی اتاق اما هنوز کار به پایان نرسیده گفت : مامانه مامانه این منه منه منه ... ! و یکی یکی همه وسایلی که جمع کرده بودیم با درصد تخریب بالا تر روی زمین پخش و پلا کرد ( نمی دونم چرا فکر می کرد با جمع و مرتب شدن وسایل یا دور از دسترس قرار گرفتنشون حس مالکیتش به مخاطره میفته) ولی قسمت جالب قضیه این بود که تا آخر شب چندین بار از من خواست اسباب بازیهایی رو که روی زمین پخش می کرد دوباره با هم جمع کنیم و اینکار بیشتر برایش جنبه بازی و تفریح پیدا کرده بود و شاید هم اصلاٌ متوجه تفاوت نظم و ترتیب و بی نظمی و شلوغی در این دو حالت نبود .


این هم یک عکس از آندیا و پسر خاله بابا فرشید در حال عملیات آکروباتیک

 پ ن 1: آندیا 12 دندونه شد ... خیلی هم راحت و بی دردسر صاحب مرواریدهای تازه اش شد ، بدون هیچ علایم خاص یا درد و ناراحتی بد خلقی . هر چند که به این سادگی ها نمیشه تعداد دندونهایش رو چک کرد و اگه با دست هم لمسشون کنی ، این مرواریدهای غلتون و صدفی حسابی از خجالت انگشتهای کنجکاو و مزاحم در میان .

پ ن 2 : آندیا تبا (کتاب) خوان میشود ... امروز بر خلاف همیشه صبح زود صدایم نکرد. فکر کردم حتما هنوز تو خواب نازه ( به حق چیزهای نشنیده ... ( آروم رفتم کنار تختش دیدم یک کتب گرفته دستش و دراز کشیده .صفحه های کتاب رو با دقت ورق می زنه و اشکالش رو با دست نشون میده ، بعضی از اسامیشون رو هم تکرار میکنه ... منو که دید فیلش یاد هندوستان کرد .... مامانه مامانه بغل بغل ...




 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٦ بهمن ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

تولد وبلاگ و قالب جدید



بیشتر از یکهفته از اولین سالگرد نخستین پست آندیا تو اولین وبلاگ شخصیش می گذره. روزهای اول راه اندازی اینجا فکر می کردم یک دفتر خاطرات با امکانات پیشرفته تر و ماندگار تر از دفترهایی که تو دو ران کودکی و مدرسه داشتیم برای کودک نوپای خودم درست می کنم که بعد ها با خوندنش از لحظه لحظه بزر گ شدن و شکل گرفتن شخصیتش و وقایع و حوادث این دوران با خبر میشه و شاید روزی بخواد با دستهای خودش این اتفاقات رو ثبت کنه اما حتی فکرش رو هم نمی کردم که تا این حد به اینجا وابسته گی پیدا کنیم و اینهمه دوست واقعی و مهربون توی یک دنیای مجازی و غیر واقعی پیدا کنیم . دوستانی که اگه یک روز ازشون بی خبر بمونیم نگرانشون میشیم . تو این یکسال و لحظات تلخ و شیرینش ، چقدر باهم ( نه به هم ) خندیدیم و اشک شوق و غم روی گونه هامون نشست و در لحظات شادی و ناامیدی هم شریک شدیم از پیشنهاد و راهکارهای هم استفاده کردیم و نظر دادیم و نظر خواستیم . گاهی فکر میکنم کاش تو دنیای واقعی هم می شد اینقدر ساده و بی تکلف آدمها رو فقط با افکارشون سنجید و انتخاب کرد و همینطوری بی خبر و نا غافل هر وقت که دلت می خواد بدون تعارف و وقت قبلی بهشون سر زد و بدون تشریفات و دغدغه های روزمرگی تو هرروز و دیروزشون ردپا گذاشت تا اوج دلگرمی و همدلی و یکرنگی ...




 

دلبند شیرینم ، تنها دلیل بودنم ، هر لحظه بودنت دنیایی از امید بود و هر لبخندت دنیامون رو خندون کرد . به اندازه تموم لحظه های بودنت ..... که نه ! خیلی بیشتر از این حد و اندازه ها دوستت دارم .... تولد خانه مجازیت مبارک . یک بازسازی ضربتی هم چاشنی جشن امروزه . خونه تکونی اساسی اینجا هم باشه برای آخر سال و تولد 18 ماهگی صاحبخونه نازنازی و تنوع طلب کوچولویش .


 پ .ن : دیروز آندیا موقع دیدن برنامه کودک آب خواست ، من هم لیوان آبش رو تا نصفه پر کردم و بردم سمت لبش که بخوره . اما...
آندیا : صورتش رو پس کشید و گفت نع ! آب بده ! ( می خواست لیوان رو بدم دست خودش (
من : باشه مامان جان این هم لیوان ، محکم بگیر که آب نریزه روی لباسهایت آخه اگه لباسهایت خیس بشه سرما می خوری ! ( اونهم که این جمله قصار مادرش رو تمام و کمال فهمید!(
آندیا : نه ... بده ... لیوان رو گرفت و یک مقدار از آب رو خیلی قشنگ و بدون اینکه چیزی ازش بریزه خورد. بعد هم لیوان رو گذاشت بین دوتا پاش و دستش تا مچ برد توی لیوان و از شالاپ و شلوپ و قطرات آب که به اطراف پاشیده می شد آییییی می خندید .
من : لیوان رو که تقریباٌ خالی شده بود به سختی ازش گرفتم ( از اولش هم می دونستم این وروجک آب رو برای چی می خواد(
آندیا : (برای بار دوم ) مامانه آب بده !
من : مامانم آب که خوردی بیا بریم برایت کتاب بخونم .
آندیا : نع ! آب بده ...
من : کمتر از یک سوم لیوان رو برایش پرکردم و بهش دادم.
آندیا : مامانه آبه آبه آبه ! بده !
من : مامانم سرده الان وقت آب بازی نیست سرما می خوری
آندیا : لیوان بدست پا به فرار گذاشت .
من : پشت صندلی گیرش انداختم که لیوان رو ازش بگیرم.
آندیا : ( در حالیکه لیوان رو توی مشتش محکم نگهداشته بود ) مامانه داغه داغه جیززززززز جیززززه ...

من :

پ .ن2: نظرتون راجع به قالب جدید چیه ؟ اگه گفتین کار کیه ؟ ...






+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا پیشی کوچولوی بلا !



دخمل طلا خوشبختانه برنامه خوابش تنظیم شده بود و من هم حسابی از این بابت خرسند و مشعوف . اما دیشب نا غافل ساعت 2.30 نصفه شب بیدار شد و با گریه صدایم کرد. من هم با عجله رفتم بالای سرش و بغلش کردم که تا خوابش نپریده دوباه بخوابونمش که دیدم چه خیال باطلی .

اول گفت آب بده : گفتم چشم بیا این هم آب
بعد گفت می می (شیر ) بده و باز اوامر بدون معطلی اجرا شد.
بعد گفت جو جو بده : تو تاریکی جوجویش رو پیدا کردم و دادم دستش که دوتایی با هم بخوابن.
بعد گفت این نه ... مامانه اتاب (کتاب ) بده : چراغ خواب رو روشن کردم که برایش کتاب بخونم ، طبق معمول به سطر سوم نرسیده کتاب رو ازم گرفت و یک کتاب دیگه خواست.
بعد گفت مامانه آب بده : رفتم برایش آب آوردم گفت نع نع آب نه ... گفتم پس چی می خوایی مامان جان ؟
گفت : دده ...بیم (بریم) دده. ... گفتم الان شبه همه خوابن فردا می ریم دده. دستش رو گرفتم و راهی اتاق خواب شدیم.
هنوز پایش به تخت نرسیده گفت این نع نع... بغل بغل بغل ...
دوباره بغلش کردم و دوراتاق گردوندم و لالایی خوندم .
گفت : نع ... بیم لالا ... بابا ، مامان ... لالا ... بابا ... مامان ... لالا !
من : گذاشتمش پایین که ببینم منظورش چیه
آندیا : دستم رو گرفت و تو تاریک روشن سپیده صبح خودش رو رسوند به اتاق ما و از تختخواب رفت بالا ... پلکهایش دیگه سنگین شده بود ، آروم خزید زیر لحاف وسرش رو گذاشت رو دست بابایش. پتو رو رویش صاف کردم لای چشمهایش رو باز کرد و دوباره گفت مامان ، بابا ، لالا ( وروجک نگران بود که نکنه ببرمش توی تخت خودش ... از اول هم بهونه اش این بود که سرجای ما بخوابه !)







تا خورشید آروم آروم از لا به لای غبار شهر بالا بیاد و تیغه آفتاب از پنجره روی صورت مثل برگ گلش بیفته سیصد دفعه پاهای توپولیش رو با قوت تو سر ومغز وشکم مبارک ما کوبید و توی خواب خندید و لبخندشیرینش محو شد و دوباره خندید و دویست دفعه سرش رفت پایین تخت و پاهاش اومد بالای تخت و هی من جابه جایش کردم و رویش رو کشیدم و هی اون رویش رو پس زد و یک پایش رو انداخت رو پهلوی من و دستش رو انداخت دور گردنم و عین یک گربه ملوس اینور غلتید و اونور چرخید پوف پوف کرد و خودش رو به خواب زد و هی من نگاهش کردم وهی قربون صدقه اش رفتم و بویش کردم و به صدای نفسهایش گوش کردم و نوازشش کردم و ... هی خودمو زدم به خواب ...  الان هم من اصلا اصلا خوابم نمیاد





 

پ ن : گفته بودم این وروجک با تقلید کاریهاش حسابی سرکارمون گذاشته ها . این هم یک نمونه اش : دیروز از شدت سرما خوردگی و استخوان درد و گرفتگی بینی و گلو . یک حوله گرم کشیده بودم روی صورتم و داشتم مثلا بخور میدادم. هر از گاهی هم آه و ناله و فغانم به هوا بود ... آندیا هم خوشبختانه با عروسکش مشغول بود و در طول این پروسه هم اصلا سراغم نیومد... آخرهای شب درست وسط سریال پریدخت برای اینکه توجه ما رو جلب کنه ( خانوم خانومها اصلا خوشش نمیاد ببینه ما ششدانگ حواسمون به تلویزیونه) یک روسری بزرگ کشید رو سرش و همینطور پشت سرهم می گفت : آیییی ، وایییی ، ای واییییی ، آیییییی ، وایییییییی ....



+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker