
با خودم میگم ... از صفحه مانیتور تا چشم انداز بیرون به اندازه یک چرخش کوچک سر و به کوتاهی یک پلک زدنه . کافیه بجای اینکه چشمهایت رو به مانیتور بدوزی و دستهایت روی ماوس و کیبورد خشک بشه سرت رو بچرخونی تا دورنمای زیبای (زیبا؟) شهر رو ببینی . ساختمانهای کوتاه و بلند و بی قواره ... پهنای آسمون خاکستری (این روزها آبی آسمونی کیمیاست) و نوک رشته کوهها که تو غبار شهر گم شدن و ساختمانها ی اطراف شهر که تا دامنه کوه از هر طرف پیش روی کردن بخوبی از این ارتفاع دیده میشن . این منظره رو بارها و بارها تو اوج کا ر یا مواقع کم کاری و خستگی هم دیدی و حتی با چشمهای بسته هم میتونی تجسمش کنی و لی این روزها ... انگار شدی مثل یک روبوت متمدن که همیشه باید شارژ داشته باشه و مدام برنامه های جدید تویش ریخته بشه انگار دیگه منظره بیرون با یک تابلوی نقاشی فرقی نداره ، صدای همهمه و هیاهوی بیرون دیگه شنیده نمیشه مگر اینکه یک چیزی رشته افکارت رو پاره کنه تا دوباره برگردی تو قالب خودت و ذهنت رو مهار کنی . شدی مثل مسخ شده ها .. خودت هم نمی دونی از زندگیت چی می خوایی ...؟ اما نه خیییییلی هم خوب می دونی که چی می خوایی ولی نمی دونی چطوری بخوایی و از کجا شروع کنی .. اصلا همه چیز رو باهم می خوایی ... اما هر گوشه ای رو می گیری ، رشته کار در جای دیگه از دستت در میره ، کلافه شدی گاهی همه چیز رو با هم هدایت می کنی و کلی هم لذت می بری گاهی خسته میشی و همه رو با هم ول میکنی و وازده میشی ... یعنی راه درستش چیه ؟ از بعضی برنامه هایت چشم پوشی کنی ؟ نه! ممکنه از غافله عصر سرعت و پیشرفت جابمونین ! آینده جوجه طلایی چی ؟ نکنه بعد ها ازمون گله کنه که چرا چنین و چنان نکردین ؟ نکنه در برآورده کردن آرزوهایش درمونده بشیم یا کم بیاریم ...
چرا هر چی دخملک بزرگتر میشه استرس و نگرانی من هم بیشتر میشه!؟ ... ابرهای تیره با بار منفی رو از بالای سرکم کنار میزنم و برمی گردم سر جای اولم ، بجنب! ... داره دیر میشه هنوز کلی کار داری که تا آخر وقت باید انجام بدی یکیش هم اینه که وبلاگ دخملک رو آپ کنی ...

نمی دونم بخاطر نزدیک شدن روزهای پایانی سال و دوندگیهای خاص خودشه یا شلوغی برنامه های فشرده ما یا تغییرات جدید پرشین یا ... به هرحال نوشتن تو اینجا هم کلی برایم سخت شده ... 

بالاخره غیبت طولانی ما بسر رسید. اومدیم! با کلی تغییرات و خونه تکونی و خونه جدید مجازی که هنوز هم تکمیل نشده . دکوراسیون اینجا هنوز کلی کار داره و لی آدرس جدیدمون اینه :
و اما اتفاقات ریز و درشت این چند وقت به ترتیب وقوع :
هفته پیش کلی به مامان فاطمه زهراجون زحمت دادیم و یک برنامه متنوع برای بچه ها داشتیم شامل رفتن به آتلیه و گردش و مهمونی و خرید و ... خلاصه حسابی بهمون خوش گذشت ... چقدر خوبه آدم لااقل یک روز در هفته از روزمره گی در بیاد ... دستت مامان مهربون فاطمه زهرا جون درد نکنه بابت اینهمه زحمت .

![]()
28 بهمن تولد خاله جی (مرجی ) بود ولی به آندیا بیشتر از همه خوش گذشت صد دفعه شمعها رو خاموش کرد و انگشتهای شکلاتیش رو به لباس و سرو صورتمون مالید و میوه ها رو پخش و پلا کرد و روی میز کنار کیک وایستاد و ده دست لباس عوض کرد و خلاصه هرکاری که نباید انجام میداد و خودش هم می دونست که نباید انجام بده با کمال خونسردی پیش برد بخصوص که علاقه خاصی به خاله اش داره و چنان عشقولانه بغلش میکنه و بوسش میکنه که انگار همین یک خاله هست و همین یک خواهر زاده ! ( خوب آره دیگه!)

خاله مرجی جون تولدت مبارک برایت دنیا دنیا شادی و نشاط و موفقیت آرزو داریم 
این هم یک گزارش تصویری از ملاقات وروجکهای خوشگل در .... میلاد

کیارش و آندیا در مرکز خرید میلاد و کنار اسباب بازی فروشی

وروجکها اینقدر دنبال هم دویدن و از این بوتیک به اون مغازه سرک کشیدن و از پله برقی و آسانسور بالا و پایین رفتن حسابی خسته شده بودند.
این هم یک رالی دونفره ... !
![]()
![]()





در سهشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٦ - 
دست خاله و دخترخاله همسری درد نکنه که همراهیمون کردن ...










این اواخر دیگه صندلیهای بزرگ رو هم از یک طرف سالن به طرف دیگه می کشه و کل دکوراسیون را به سلیقه خودش تغییر میده. گاهی هم برای رفع خستگی چند دقیقه ای روی صندلیهایی که خودش جابجا کرده لم میده و تلویزیون نگاه میکنه و بعد خیلی جدی به کارش ادامه میده . دیروز خونه مامانی هم با صندلیهای کوچک برای خودش قطار درست کرده بود و (به تقلید از Baby T.V ) از زیرشون رد میشد آخر شب که می خواستم صندلیها رو بذارم سر جایش برای اینکه جلوی من رو بگیره اصرار داشت صندلیها رو دو تا دو تا بکشه تا از دسترس من دور کنه ... 
حتی با دیدن لیوان و تنگ آب هم به فکر بازی می افته و تا دستهای کوچولویش رو توی آب غوطه ور نکنه کو تاه نمیاد .
آخرش هم اون تو یک فرصتی حواس ما رو پرت می کنه و دوباره می ره سر همون کاری که نباید می رفت ... 






، یادم نیست از کی به سرو وضع ولباسم اونجور که
ولی می دونم که خیلی وقته که منه خودم رو از یاد
اما نمی
...!
...
...
) گفت مامانه مامانه بیا
راستی چرا؟
... راستی چرا؟
نه که تعداد مناسبتها
تو بهمن زیاد شده گفتم همه رو تو همین پست یکی یکی اعلام کنم
...






امروز بر خلاف همیشه صبح زود
...

یک بازسازی ضربتی هم چاشنی جشن امروزه .
( اونهم که این جمله
قصار



