
اسفند و اسفندونه ...
عید .... ماهی قرمز تنگ ، سیب قرمز سفره ، شمع روشن جلوی آیینه ، بهاری نو
رنگی نو
حالی نو
زندگی نو
وزیبایی همیشگی نو ........... تا ابد .......... تا همییییییییییییشه
سال 86 هم با همه زشتی ها و زیبایی هایش رفت و ازش موند فقط یک خاطره که خاطرمون رو شاد یا مکدر کنه. کاش فقط شادیها یادمون بمونه و زیباییهایش ماندگار باشه ...
+ نوشته شده توسط

در سهشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()
هفته آخر اسفند ... در انتظار بهار
نوروز امسال دومین عیدی خواهد بود که آندیا در کنارماست و با هم به استقبال بهار و سال جدید می ریم. برای همین دلم می خواد یک هفت سین متفاوت و یک مراسم خاص برای تحویل سال داشته باشیم . از نوع کودک پسند و شادش ... کسی پیشنهادی نداره؟ شدیدا به راهنماییها و پیشنهادات ارزنده تون نیازمندیم ...
آندیای بازیگوش و سرگرمیهای تازه ... 
اینجا هم نمایی از آشپزخانه اپن مدرسه بازی ... آندیا کلی روی اجاق گاز آشپزی کرد ...

تا حالا اینهمه کوچولوی نازنین در حال دست زدن و جیغ زدن اونهم یکصدا و هماهنگ دیده بودین ؟ ... البته آندیا اولش یکم متعجب بود !



نازگل خانوم قبل از حمام

اگه گفتین من کجا اومدم ؟
.... پیش خاله مونا آتلیه دیگه ...
با .....
کیارش وروجک و ...
+ نوشته شده توسط

در شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()
جشن نوروزی در مدرسه بازی
دیروز آندیا صبح زود بیدار شد و اصلا هم سرحال نبود ، نهایتاٌ هم اینقدر بهانه گیری کرد که مجبور شدم با خودم بیارمش سرکار. اولش یک کم بد خلق و کم حوصله بود ولی بعد از اینکه یک مقدار تو اتاق ها چرخید و با شیطنتهایش همه رو خندوند ، خودش هم سرحال شد. و تا آخر وقت اینقدر خانوم بود که با خودم گفتم اگه همیشه اینجوری باشه هر روز با خودم میارمش ... ! بعد از ظهر هم حسابی خوابید و شنگول و سرحال اومد لباسهایش رو عوض کردم و رفتیم مدرسه بازی که در جشن نوروزی شرکت کنیم .
بچه ها در حال تشویق برای اهدای جوایز
اینهم یک گزارش تصویری از مراسم نوروزی در مدرسه بازی که مامان نیما جون لطف کردن و به موقع خبرمون کردن که بریم! جای همه بچه های ماه وبلاگی و مامانهای مهربونشون خالی بود. یک محیط شاد و گرم و صمیمی و مناسب برای تخلیه انرژی وروجکهای شیطون! آندیا که از ذوقش مرتب دست می زد و بالا و پایین می پرید . البته آخرهای مراسم کمی شلوغ شد و آندیا از دیدن اینهمه بچه هم تعجب کرده بود و هم به وجد اومده بود. آخر وقت هم آندیا کلی کنار سفره هفت سین با دوستهای تازه اش عکس گرفت و بازی کرد . البته از حاجی فیروز خیلی می ترسید و ازش فاصله می گرفت . به سختی تونستم راضیش کنم که با حاجی فیروز عکس بگیره ! شیلا جون مرسی که به یادمون بودی ... !
تا حالایک ورق نقاشی به این بزرگی دیده بودین که هم زمان اینهمه کوچولوی نازنازی تویش نقاشی کنن ...؟
+ نوشته شده توسط

در چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()
نرم نرمک می رسد اینک بهار ...

این روزها همه جا صحبت از خرید عید و خونه تکونی و سفره هفت سین و ... و خلاصه مقدمات رفتن به پیشواز سال جدیده و بهار داره کم کم از راه می رسه . همیشه دو هفته آخر سال ما شمارش معکوس رو شروع می کنیم و برای هر روز یک لیس کامل از کارهای عقب افتاده داریم که باید انجام بدیم و اگه چیزی جا بمونه قطعا به لیس فردایش اضافه میشه ! خلاصه تا آخرین لحظه این تکاپو و هیجان ادامه داره . نمی دونم چرا من از وقتی یادم میاد همیشه روزهای آخر سال رو بیشتر از خود عید دوست داشتم ،انتظار رسیدن بهار ونوروز شیرنی و قشنگی خاصی داره که همیشه برایم پر خاطره بوده. آندیا هم از این سیستم جدید کلی لذت می بره هرروز برنامه متنوعی داره از بهم ریختگی و شلوغی سیستم خونه گرفته تا برنامه های مختلف بیرون همه و همه برایش تازگی داره و کلی مشعوفش می کنه ! البته همچنان با لباس پوشیدن مشکل داره و هر بار قبل از بیرون رفتن باید ساعتها تعقب و گریز داشته باشیم.
دیروز که عجله دشاتم طبق معمول صبح سر لباس پوشیدن درگیر شدیم. من هم گفتم پس آندیا بمونه خونه و مامی تنهایی بره دده ! آندیا هم بدون توجه به حرفم به بازیش ادامه داد ! من هم خیلی جدی رفتم بیرون و در رو پشت سرم نیم باز گذاشتم . .... چند ثانیه سکوت .... بعد صدای قدمهای تندش که اول از دور و بعد از نزدیک شنیده میش ... نفسم رو تو سینه حبس کرده بودم و یک گوش پشت در کمین کرده بودم. ... تا 38 شمردم ، که در کاملا باز شد و آندیا با یک لنگه جوراب در یک پا و یک لنگه کفش توی پای دیگه در حالیکه به سختی داشت کاپشنش رو تنش می کرد جلوی در ظاهر شد... یک نگاه به روبه رو انداخت و صدایم کرد ؟
مامانه ! مامانه ! بیا !
بازهم سکوت کردم !
اینبار چهره بشاش و چشمهای شیطونش درهم رفت و لبهایش رو ورچید و با بغض صدایم کرد : مامانه آندا ... ایندا! (آندیا ... اینجا !)
دیگه طاقت نیاوردم و محکم بغلش کردم ... خودش کمک کرد و لباسهایش رو سریع پوشید و تا شب هم اصلا بهانه گیری نکرد ... فقط تند تند بغلم می کرد و بهم لبخند میزد و بوسم می کرد ... یعنی تو افکار قشنگش چی می گذره !؟
+ نوشته شده توسط

در دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()
آندیای کلک ... آندیای بلا ...!
سفرنامه کیش 2
سفر کوتاه و دلچسب و البته خاطره انگیز ما برای آندیا در عین حال تجربه اولین سفر بدون بابا فرشید هم بود. اما عادات غذایی و خوابش (بر خلاف سفرهای قبلی ) به کلی بهم ریخته بود . مثلاٌ شبها به سختی می خوابید و در عوض روزها بی موقع خوابش می برد ! . صبحانه نمی خورد ! (آندیا معمولا به این وعده غذایی خیلی علاقه داره) طی روز هم بیشتر با خوردن تنقلات و ... خودش رو سیر می کرد و خلاصه حسابی شده بود یک آندیای بازیگوش و حرف گوش نکن ! توی مراکز خرید هم با حداکثر سرعت می دوید و از پله ها بالا و پایین می رفت بدون اینکه ذره ای احساس خطر یا ترس بهش دست بده. چند بار خودم رو از تیررس نگاهش دور کردم که ببینم نگران میشه یا نه ... که دیدم اصلا نه انگار که نه انگار که نه انگار ... مثل یک خانوم متشخص و عاقل و بالغ به بوتیکهای مورد علاقه اش سرک می کشید و ویترین های پر زرق و برق رو ورانداز می کرد و حسابی هم کیفش کوک بود ...
آندیا در اسکله جدید

این هم گزارش تصویری از شن بازی شیطونکها در کنار ساحل

موقع برگشت تمام کفش و لباسهاشون پر از شن شده بود ...

آندیا و فاطمه زهرا در زمین بازی کنار ساحل

آندیای مستقل ! در مرکز خرید پردیس 1

شیطونک کوچولوی من به دنبال پله های خروج ...!

سخره و آبشار نمای ورودی مرکز خرید پردیس 1 و 2 که وروجکهای ما کلی اونجا بازی کردن و دنبال هم دویدن و ...

اگه گفتین این دو تا خانوم خوشگله کجا هستن ؟ روی صندلی؟ نه نشد !
این شیطونکهای ناز تو کشتی طاوس منتظر شروع برنامه هستن !

قرتی خانوم آماده برای گردش عصرگاهی ...
خوشگلهای ناز در فروشگاه کفش و کیف ... آی کیف میداد خرید کردن !
آندیا و ژست تازه اش ...

فاطمه زهرا و آندیا در کنار بساط عکاس جوان و خوش ذوق که قرار یک عکس فانتزی و قشنگ از این خوشگلها آماده کنه و بزودی برامون بفرسته !
ژستو دارین که !

طلا خانومها و شیطنت های قبل از خواب (ساعت حدود 3 بامداد..!)
پ ن 1 : آندیا دیروز واکسن 18 ماهگیش رو زد ... نه تب داره و نه دستش ورم داره .. اما حسابی بهانه گیر و بد خلق و ددری شده ... فکر کنم اینهم از تاثیرات گردشهای پی در پی در کیش باشه ...!
پ ن 2 : میگم شامه ما ضعیف شده یا امسال اصلا نوید عید و بوی نوروز و بهار به مشام نمیرسه !

+ نوشته شده توسط

در دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()
سفر به جزیره کیش 1
آندیای هجده ماهه
540 روز از قشنگترین روز زندگیمون میگذره ... اما انگار همین دیروز بود که با اومدنت رنگ رویاهامون رو طلایی کردی ... 

هر لحظه ای بودنت ، برامون دنیای از عشق و اشتیاق و امید بود و هست و لذت دیدن اون دستهای توپولی و کوچولو که دیگه خودش شمع ها رو روی کیک میذاره برای ما یعنی اوج خوشبختی ... 


آندیا و میز شام هجدهمین ماهگرد
دخملک دیگه خانوم شده ... دیگه شخصیتش کاملاٌ شکل گرفته ... حس استقلال طلبی و خود مختاری روز به رو روز تو رفتارش بیشتر و بیشتر مشهود میشه . از این که نظرش رو به ما تحمیل کنه لذت می بره. رضایت و مخالفت ما رو موقعی که سراغ یک کار تازه میره خیلی راحت از نوع نگاه و برخورد ما می فهمه و لی ترجیح میده کاری که خودش دوست داره انجام بده. 

خانومچه ما دوست داره ....خودش لباسهایش رو تنش کنه ... غذایش رو به تنهایی بخوره ... از توی یخچال خوراکی مورد علاقه اش رو پیدا کنه و برداره ... کفش و کلاه و عینکهای مختلف رو جلوی آینه امتحان کنه! ... گوشی تلفن رو برداره و با گفتن یک الو ... مکالمه رو قطع کنه ! ... موهای خودش و عروسکهایش رو شونه کنه ... دندونهایش رو مسواک بزنه یا بصورتش کرم بماله ... خودش CD مورد علاقه اش رو تو دستگاه بذاره و روشن کنه و خلاصه تو همه چیز و همه کاری که به خودش مربوط میشه (و یا گاهی مربوط نمیشه !) دخالت مستقیم داره... باورم نمیشه که این عروسک سخنگو با شیرین کاریهاش همون موجود افسانه ای کوچولو و قشنگه 18 ماه پیشه که حتی حرکت دست و پا و نگاهش چندان ارادی نبود و تمام وجودش به ما وابسته بود ... اما هنوز اون چشمهای سیاه درشت و نگاههای کنجکاو اولین ساعتهای تولدش به یادگار از دوره نوزادی تو خنده های شیرینش مونده که منو برمی گردونه به اون لحظه های خوش و فراموش نشدنی ... گوهر نابم ، دردونه طنازم حالا دیگه این مامانه که جودش به وجودت بسته است ... 
این هم دخملک وکیک 1/5 ماهگیش 

اگه گفتین دفعه چندمه که دارم این شمعا رو فوت میکنم !

حالا نمیشه یکدفعه دیگه هم شمعها رو روشن کنین ... می خوام دوباره فوتشون کنم ! 

+ نوشته شده توسط

در سهشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()
شیطون بلای نازنازی از صبح تا شب میکنه بازی ...

اگه بگم دخملک روز به روز شیرین تر میشه ... دروغ گفتم! ... آخه شیرین برایش خییییییییییلی کمه !
اگه بگم هر روز عاشق ترمون میکنه و هرروز بیشتر تو دلمون خونه میکنه ... حتی تو اون گوشه های دنج و خلوتش یا کنجهای تنهایی و ساکتش ... حسابی برای خودش جا باز میکنه ... بازهم برایش خییییییلی کمه ! 

می خوام بگم تمام عمرم رو برای تو می خوام و تو رو برای تمام عمرم ... اما نه ! یک عمر خیلی کمه !
می خوام بگم بودنت یعنی همه چیز و نبودنت یعنی هیچ چیز ... بودنت برای ما یعنی عشق یعنی امید ... یعنی حرکت و پویایی ، یعنی سادگی و نشاط ک ودکانه ، یعنی بازی ..... بازی ..... و بازهم بازی ... 
مامان نوشت 1 : هر روز که میگذره دوریهای چند ساعته از دخملک سخت تر میشه ، صدای خنده ها و شیطنتهایش برایم غذای روح شده ، دستهای گرم و مهربونش که مدام موقع بازی دور گردنم حلقه میکنه شده تنها انرژِی درونی لازم ، پوست لطیف و گرمش که خیلی مهربون به صورتم می چسبونه ... برایم شده انگیزه آرام نشستن در اوج کار ، لذت شنیدن صدای منظم و عطر نفسهایش شده انگیزه آرامش درون ... تنها دلیل بودنم .
مامان نوشت 2 : آندیا اغلب عصر که میرم خونه مامانی دنبالش ، با شنیدن صدای زنگ در میاد جلوی در ، تو چشمهایش برق شادی موج می زنه و صدای خند ه های شیرینش تو راه پله ها می پیچه ، اما وقتی می رسم هنوز از گرد راه نرسیده باید بازی رو شروع کنیم ... تا .... مگه دخملک خسته میشه ! گاهی نفسهایش به شماره می افته اینقدر از روی مبل و صندل و میز بالا و پایین می پره . 
مامان نوشت 3 : کوچولوی بازیگوش من دیروز صبح سفارش املت داد ! بعد هم ظرف غذاشو برداشت برد تو خونه چادریش و همه رو در خلوت خورد ! 
مامان نوشت4 : بنظر شما کدوم وبلاگ آندیا راحت تر باز میشه اینجا یا خونه دوم آندیا 
+ نوشته شده توسط

در پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()
آندیا در آستانه 18 ماهگی ...
یادتونه می گفتم آندیا علاقه چندانی به کتاب نداره و خیلی زود از ورق زدن و خوندنش خسته میشه ...!
خوب حالا آندیا کتابخون می شود ، یکی باید بیاد این کتابهارو از دست عسل خانوم ما نجات بده که دایم داره صفحاتش رو ورق می زنه و مثلا خطوطش رو می خونه . یکی از بهترین سرگرمیهاش همینه مامانی روزها بیش از سیصد بار باید کتابهای مورد علاقه دخملک رو برایش بخونن و اونهم عکسهاشو با دست نشون بده و اسمهاشون رو بگه ...
گه گفتین این چه کتابیه ؟ یکبار عنوانش رو برایش خوندم حالا اسم کتاب شده .. تیز تیز ( مخفف همه کودکان تیزهوشند .... !)
شیطونک در حال چرخ بازی . تازگیها یاد گرفته چندین دور با سرعت دور خودش بچرخه ... بدون اینکه سرش گیج بره ... 
این هم آندیا خجالتی ! خواستم دندونهایش رو توی عکس نشون بده تا فهمید دارم عکس میگیرم با دستش مرواریدهای خوشگلش رو پوشوند . آخه خیلی دوست داره دست و پا و گوش و ... عروسکهایش و خودش رو یکی یکی نشون بده و اسمشون رو بگه . دیگه رسییدیم به اعضای پیچیده تر مثل زبان و دندان و انگشت و ناخن و ... اینکار ساعتها حسابی سرگرمش می کنه ... 
دیگه بزرگ شدم ها ... اگه گفتین از کجا فهمیدم ؟ 
+ نوشته شده توسط

در چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()