Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

اسفند و اسفندونه ...





عید .... ماهی قرمز تنگ ، سیب قرمز سفره ، شمع روشن جلوی آیینه ، بهاری نو
رنگی نو
حالی نو
زندگی نو
وزیبایی همیشگی نو ........... تا ابد .......... تا همییییییییییییشه

سال 86 هم با همه زشتی ها و زیبایی هایش رفت و ازش موند فقط یک خاطره که خاطرمون رو شاد یا مکدر کنه. کاش فقط شادیها یادمون بمونه و زیباییهایش ماندگار باشه ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

هفته آخر اسفند ... در انتظار بهار

 

 

نوروز امسال دومین عیدی خواهد بود که آندیا در کنارماست و با هم به استقبال بهار و سال جدید می ریم. برای همین دلم می خواد یک هفت سین متفاوت و یک مراسم خاص برای تحویل سال داشته باشیم . از نوع کودک پسند و شادش ... کسی پیشنهادی نداره؟ شدیدا به راهنماییها و پیشنهادات ارزنده تون نیازمندیم ...





آندیای بازیگوش و سرگرمیهای تازه ...




اینجا هم نمایی از آشپزخانه اپن مدرسه بازی ... آندیا کلی روی اجاق گاز آشپزی کرد ...





تا حالا اینهمه کوچولوی نازنین در حال دست زدن و جیغ زدن اونهم یکصدا و هماهنگ دیده بودین ؟ ... البته آندیا اولش یکم متعجب بود !






نازگل خانوم قبل از حمام




اگه گفتین من کجا اومدم ؟
.... پیش خاله مونا آتلیه دیگه ...
با .....

کیارش وروجک و ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

جشن نوروزی در مدرسه بازی

دیروز آندیا صبح زود بیدار شد و اصلا هم سرحال نبود ، نهایتاٌ هم اینقدر بهانه گیری کرد که مجبور شدم با خودم بیارمش سرکار. اولش یک کم بد خلق و کم حوصله بود ولی بعد از اینکه یک مقدار تو اتاق ها چرخید و با شیطنتهایش همه رو خندوند ، خودش هم سرحال شد. و تا آخر وقت اینقدر خانوم بود که با خودم گفتم اگه همیشه اینجوری باشه هر روز با خودم میارمش ... ! بعد از ظهر هم حسابی خوابید و شنگول و سرحال اومد لباسهایش رو عوض کردم و رفتیم مدرسه بازی که در جشن نوروزی شرکت کنیم .
 
 



بچه ها در حال تشویق برای اهدای جوایز

اینهم یک گزارش تصویری از مراسم نوروزی در مدرسه بازی که مامان نیما جون لطف
کردن و به موقع خبرمون کردن که بریم! جای همه بچه های ماه وبلاگی و مامانهای مهربونشون خالی بود. یک محیط شاد و گرم و صمیمی و مناسب برای تخلیه انرژی وروجکهای شیطون! آندیا که از ذوقش مرتب دست می زد و بالا و پایین می پرید . البته آخرهای مراسم کمی شلوغ شد و آندیا از دیدن اینهمه بچه هم تعجب کرده بود و هم به وجد اومده بود. آخر وقت هم آندیا کلی کنار سفره هفت سین با دوستهای تازه اش عکس گرفت و بازی کرد . البته از حاجی فیروز خیلی می ترسید و ازش فاصله می گرفت . به سختی تونستم راضیش کنم که با حاجی فیروز عکس بگیره ! شیلا جون مرسی که به یادمون بودی ... !







تا حالایک ورق نقاشی به این بزرگی دیده بودین که هم زمان اینهمه کوچولوی نازنازی تویش نقاشی کنن ...؟





آندیا هم روی این کلان ! کاغذ کلی خط خطی کرد ...!




دالللللللللللی آندیا ...!




آندیا از این تردمیل خیلی خوشش اومده بود و کلی باهایش تمرین کرد






بچه های بزرگتر تقریبا تو تمام مراسم همکاری داشتن ولی وروجکهای کوچولوتر مثل آندیا بیشتر بازیگوشی می کردن و از دور نظاره گر مراسم بودن ... تو این عکس آندیا هم داره مراسم رو تماشا می کنه هم بازی می کنه ...





این هم اولین بازی مشترک آندیا با بچه های بزرگتر ... جالبه که به هم روشهای مختلف بازی رو آموزش هم می دادن ...!




سرسره بازی نوبتی ...




مراسم کیک خوران ... آندیا از این قسمت مراسم خیلی خوشش اومده بود !





آندیای ترسو و حاجی فیروز ... البته اینجا هنوز خیلی به صورتش دقت نکرده بود ...




آندیا و فرار از دست حاجی فیروز ...!



اینهم سفره هفت سین بهم ریخته و شیطونکهای بازیگوش ...




ادامه گزارش  در پستهای بعدی ارائه میشه ... 
 
 
پ ن : چرا این روزهای آخر سال اینقدر کارها کند پیش بیره انگار هرچه بیشتر عجله می کنی بیشتر از کارها جا می مونی ... من کلی وقت اضافه می خوام تا کلی کار عقب مونده رو تموم کنم. 
 
 
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

نرم نرمک می رسد اینک بهار ...



این روزها همه جا صحبت از خرید عید و خونه تکونی و سفره هفت سین و ... و خلاصه مقدمات رفتن به پیشواز سال جدیده و بهار داره کم کم از راه می رسه . همیشه دو هفته آخر سال ما شمارش معکوس رو شروع می کنیم و برای هر روز یک لیس کامل از کارهای عقب افتاده داریم که باید انجام بدیم و اگه چیزی جا بمونه قطعا به لیس فردایش اضافه میشه ! خلاصه تا آخرین لحظه این تکاپو و هیجان ادامه داره . نمی دونم چرا من از وقتی یادم میاد همیشه روزهای آخر سال رو بیشتر از خود عید دوست داشتم ،انتظار رسیدن بهار ونوروز شیرنی و قشنگی خاصی داره که همیشه برایم پر خاطره بوده. آندیا هم از این سیستم جدید کلی لذت می بره هرروز برنامه متنوعی داره از بهم ریختگی و شلوغی سیستم خونه گرفته تا برنامه های مختلف بیرون همه و همه برایش تازگی داره و کلی مشعوفش می کنه ! البته همچنان با لباس پوشیدن مشکل داره و هر بار قبل از بیرون رفتن باید ساعتها تعقب و گریز داشته باشیم.

دیروز که عجله دشاتم طبق معمول صبح سر لباس پوشیدن درگیر شدیم. من هم گفتم پس آندیا بمونه خونه و مامی تنهایی بره دده ! آندیا هم بدون توجه به حرفم به بازیش ادامه داد ! من هم خیلی جدی رفتم بیرون و در رو پشت سرم نیم باز گذاشتم . .... چند ثانیه سکوت .... بعد صدای قدمهای تندش که اول از دور و بعد از نزدیک شنیده میش ... نفسم رو تو سینه حبس کرده بودم و یک گوش پشت در کمین کرده بودم. ... تا 38 شمردم ، که در کاملا باز شد و آندیا با یک لنگه جوراب در یک پا و یک لنگه کفش توی پای دیگه در حالیکه به سختی داشت کاپشنش رو تنش می کرد جلوی در ظاهر شد... یک نگاه به روبه رو انداخت و صدایم کرد ؟

مامانه ! مامانه ! بیا !
بازهم سکوت کردم !
اینبار چهره بشاش و چشمهای شیطونش درهم رفت و لبهایش رو ورچید و با بغض صدایم کرد : مامانه آندا ... ایندا! (آندیا ... اینجا !)
دیگه طاقت نیاوردم و محکم بغلش کردم ... خودش کمک کرد و لباسهایش رو سریع پوشید و تا شب هم اصلا بهانه گیری نکرد ... فقط تند تند بغلم می کرد و بهم لبخند میزد و بوسم می کرد ... یعنی تو افکار قشنگش چی می گذره !؟



 
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیای کلک ... آندیای بلا ...!

قبلاٌ شنیده بودم که بچه ها معمولاٌ از سن آندیا یعنی حدود 18 ماهگی تا سه سالگی تغییرات رفتاری خاصی دارن که تقریبا اوج شیطنتها و لجبازیهاشون رو هم شامل میشه. ولی فکر نمی کردم از این سن راههای شیره مالیدن سر والدین و یا به اشتباه انداختن اونها رو هم یاد بگیرن. ... چطور مگه ؟! واااا مگه مییییییییییییشه!؟ الان عرض میکنم .

البته ناگفته نماند که آندیا حتی تو سن پایینتر هم پرت کردن حواس ما موقع خرابکاریهاش رو تجربه کرده بود. مثلا هر وقت به چیزی دست میزد و با مخالفت ما روبرو می شد یک لبخند مامان کش تحویلم میداد و مثلا به عروسک سخنگویش که یک گوشه روی مبل افتاده اشاره می کرد و می گفت : " نی نییییییه ! " (بخش دوم رو لطفا خیلی کشدار ادا کنین!) و به خیال خودش اینطوری توجه ما رو از کاری که می کرد پرت می کرد ...
اما این روش دیگه برایش پیش پا افتاده شده و حالا دیگه روش های حرفه ای تری بکار می بنده . مثلا دیروز موقع خالی کردن کشوی لوازم تحریر مچش رو گرفتم و بعد از کمی درگیری راضیش کردم که بریم توی اتاقش و با هم بازی کنیم . چند دقیقه بعد لگویش را آورد داد دستم و گفت باز کن و بعد هم ازم خواست که برایش یک چیزی درست کنم . اما وقتی مطمئن شد که گرم کارم. آروم از اتاق اومد بیرون و دوباره رفت سراغ کشوی لوازم تحریر ...
چند روز پیش طبق معمول داشت با کلیدهای گاز ور می رفت و جوجه گردون و فندک و چراغ فر رو هم زمان خاموش و روشن می کرد و زیر شعله هارو کم و زیاد ، یا خاموش می کرد و هر بار که من دوباره شعله ها رو تنظیم می کردم اول با دقت نگاهم می کرد و بعد دوباره کارش رو شروع می کرد
و کلی هم از این کارش لذت می برد. دفعه آخر جلویش رو گرفتم و دستش رو گرفتم و بردم کنار عروسکهایش و گفتم برای نی نی کتاب بخونه! چند دقیقه بعد ...
آندیا : مامانه مامانه جوجو جیش ...!
من : باشه ببرش رو لگن بشینه ...

آندیا : نع بیا ... جوجو جیش ...! ( جوجوی بی نوا رو داد دستم که برای چندهزارمین بار ببرمش جیش کنه !)

من : وقتی به فاصله چند ثانیه برگشتم آشپزخانه ... دخملک رو نوک پاهای توپولیش بلند شده بود و با دقت زیر شعله های گاز رو به سلیقه خودش کم و زیاد میکرد . من رو که دید یک جیغ توام با خنده عشوه آمیز تحویلم داد و پیروزمندانه به سرعت باد از آشپزخونه رفت بیرون. تو چشمهایش برق شیطنت بود و خوب می دونست که چه کلاهی سرم گذاشته برای بدست این موفقیت ...!





آخر شب هر کاری کردم دلش نمی خواست بخوابه و به محض اینکه مراسم قبل از خواب مثل اعلام خاموشی ومسواک زدن و خاموش شدن تلویزیون و ... انجام شد. بهانه گیری رو شروع شد . و همینطور با اوامر ریز و درشت پشت سر هم موعد خوابش رو به تعویق می انداخت !
اول گفت : مامانه آب بده ! بعد گفت به به بده ! بعد گفت تاب تاب و هنوز 5 دور تاب نخورده گفت این تاب تاب نه ! ایییییییین تاب تاب ( سه چرخه !) خلاصه بعد از اینکه چندین دور با سه چرخه تو خونه گشتیم گفت تبا ده ! (کتاب بده !) طبق معمول 2-3 صفحه اول کتابهای جورواجور ورنگی دخملک رو اونهم یک خط درمیون (چون حوصله نداره روی یک صفحه توقف طولانی بشه!) خوندیم ! بعد گفت :
نی نی لالا کنه ! : نی نی رو هم رو پامون تکون دادیم و برایش لالایی خوندیم ...
جوجو جیش کنه ! : جوجوی بیچاره رو هم برای ان امین بار سرپا گرفتیم !
هاپو توپ بازی کنه ! : توپش رو آوردیم و یکبار به سمت هاپو شوت کردیم و یکبار بجای هاپو قل دادیم و هورا گفتیم و دست زدیم و بعد بای بای کردیم که هاپوی بچاره هم دیگه خسته شده و باید لالا کنه!
من : مامی حالا آندیا هم لالا کنه باشه ؟!
آندیا : نع ! نع! پورتا ده ! (پرتقال بده!) ... این یک دیگه نوبره ! ...
من : باشه مامی پرتقال که خوردیم دیگه بریم لالا کنیم ! ببین جوجو خوابیده .... نی نی خوابیده ... هاپو خوابیده !
آندیا : نع ! نع ! .... نوم بده ! ( نون بده!)
من : از توی فریز یک تکه نون یخ زده درآوردم ، هنوز در فریزر رو نبسته گفت :
آندیا : یح یح ! (یخ ! )
من : نون رو برایش تو ماکروفر گرم کردم و دادم بهش ... مامان جان حالا بریم بخوابیم ؟
آندیا : نع نع ! تاب تاب ! .....و هنوز کامل روی تاب نشسته ، آیا آیا بذار ( سی دی چیه و چرا ؟ )

.....

و دوباره از اول ...
فکر می کنین این پروسه چند بار تکرار شده باشه خوبه ! تا یک مامان مثلا شاغل با خیال راحت و بدون عذاب وجدان بتونه اسم خودش رو مامان بذاره؟ ... عقربه های ساعت که به 4 نزدیک شد با خودم گفتم راستی من بی حوصله ام یا ... ...و وقتی آروم آروم سرش رو شونه هام افتاد و پلکهایش سنگین شد تو قیافه معصومش ، تو لبخند شیرینش ... شاید داشت خواب می دید ... تاثیر یک چیز رو خیلی خوب می تونستم مجسم کنم ... لحظه جدایی صبح و وقتی که چشمهای قشنگش رو باز می کنه و می بینه که باز مامی قالش گذاشته و رفته ؟!


... من هنوز هم نگرانم ...


نکنه دخملک ، این گونه زندگی کردن رو دوست نداشته باشه ؟ کسی ازش چیزی نپرسیده ؟ اینکه تو چی می خواهی؟ ... یک آینده بهتر ( یا شاید هم بد تر ؟!) و یک مامان نیم روزی ... یا ...



 
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

سفرنامه کیش 2

 


 

سفر کوتاه و دلچسب و البته خاطره انگیز ما برای آندیا در عین حال تجربه اولین سفر بدون بابا فرشید هم بود. اما عادات غذایی و خوابش (بر خلاف سفرهای قبلی ) به کلی بهم ریخته بود . مثلاٌ  شبها به سختی می خوابید و در عوض روزها بی موقع خوابش می برد ! . صبحانه نمی خورد ! (آندیا معمولا به این وعده غذایی خیلی علاقه داره) طی روز هم بیشتر با خوردن تنقلات و ... خودش رو سیر می کرد و خلاصه حسابی شده بود یک آندیای بازیگوش و حرف گوش نکن ! توی مراکز خرید هم با حداکثر سرعت می دوید و از پله ها بالا و پایین می رفت بدون اینکه ذره ای احساس خطر یا ترس بهش دست بده. چند بار خودم رو از تیررس نگاهش دور کردم که ببینم نگران میشه یا نه ... که دیدم اصلا نه انگار که نه انگار که نه انگار ... مثل یک خانوم متشخص و عاقل و بالغ به بوتیکهای مورد علاقه اش سرک می کشید و ویترین های پر زرق و برق رو ورانداز می کرد و حسابی هم کیفش کوک بود ...

 


آندیا در اسکله جدید

 


این هم گزارش تصویری از شن بازی شیطونکها در کنار ساحل

  


 موقع برگشت تمام کفش و لباسهاشون پر از شن شده بود ...


آندیا و فاطمه زهرا در زمین بازی کنار ساحل

 

 آندیای مستقل !  در مرکز خرید پردیس  1

 

پردیس کیش

شیطونک کوچولوی من  به دنبال پله های خروج  ...!

 

پردیس 2

 

سخره و آبشار نمای ورودی مرکز خرید پردیس 1  و 2 که وروجکهای ما کلی اونجا بازی کردن و دنبال هم دویدن و ...

  


اگه گفتین این دو تا خانوم خوشگله کجا هستن ؟ روی صندلی؟ نه نشد !

این شیطونکهای ناز تو کشتی طاوس منتظر شروع برنامه هستن !

 

هتل جام جم

قرتی خانوم  آماده برای گردش عصرگاهی ...

 


 خوشگلهای ناز در فروشگاه کفش و کیف ... آی کیف میداد خرید کردن ! 

 

زیتون کیش

 آندیا و ژست تازه اش ...

 

کیش

 

فاطمه زهرا و آندیا در کنار بساط عکاس جوان و خوش ذوق که قرار یک عکس فانتزی و قشنگ از این خوشگلها آماده کنه و  بزودی برامون بفرسته !
 
 
 
زیتون کیش
 
 
ژستو دارین که !

 


طلا خانومها و شیطنت های قبل از خواب (ساعت  حدود 3 بامداد..!)

پ ن 1 : آندیا دیروز واکسن 18 ماهگیش رو زد ... نه تب داره و نه دستش ورم داره .. اما حسابی بهانه گیر و بد خلق و ددری شده ... فکر کنم اینهم از تاثیرات گردشهای پی در پی در کیش باشه ...!

پ ن 2 : میگم شامه ما ضعیف شده یا  امسال اصلا نوید عید و بوی نوروز و بهار به مشام نمیرسه !   

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

سفر به جزیره کیش 1

با وجود تمام درگیریهای پایان سال بالاخره مقدمات یک سفر کوتاه به جزیره زیبای کیش برای ما فراهم شد. زحمت هماهنگیها و تدارکات سفر عمدتا به عهده طاهره جون مامان مهربون فاطمه زهرای گل بود که حسابی شرمنده مون کردن . کارهای من هم که طبق معمول اینقدر تداخل داشت که تا روز آخر نتونستم بار سفر رو ببندم و ناچار شب قبل از پرواز تا 4 صبح داشتم چمدون و وسایل لازم رو جمع می کردم و آخرش هم یکسری از کارهایم ماند برای فردا و نتیجتا یک ربع مانده به پرواز رسیدیم فرودگاه و کارت پرواز گرفتیم و جالب اینه که پروازمون هم اصلا تاخیر نداشت و هواپیما درست سر ساعت بلند شد. ( حالا اگه ما زود میرسیدیم فرودگاه احتمالا پروازها با یکی دوساعت تاخیر انجام میشد ... ). از این که وروجکهای شیطون ما تو مسیر پرواز چه آتیشی تو هواپیما سوزاندن بهتره چیزی نگم ولی از هوای کیش نمی تونم چیزی نگم چون هر چی بگم کم گفتم. هوای ملس و لطیف ، سکوت و آرامش ، طبیعت بکر ، آبهای نیلگون خلیج فارس و نسیم ملایمی که از ساحل به سمت خشکی می وزید (البته شبها شدت باد خیلی بیشتر بود و تقریبا سرد میشد) و از همه مهمتر نبودن ترافیک و انظباط خاصی که در رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی دیده میشد حسابی برامون دلچسب بود ! نکته قابل توجه دیگه برامون این بود که کرایه تاکسی ها به نسبت تهران افزایش پیدا نکرده بود ! .... احتمالا بنزین برای اونها هنوز سهمیه بندی نشده !




آندیا و فاطمه زهرا قبل از پرواز ، در فرودگاه مهرآباد تهران




برخورد اولشون خیلی دیدنی بود ... خیلی هم سنگین و متین با ما همکاری می کردن.





این هم یک مدرک زنده از خوشگلهای دلربا در حال دلبری در هواپیما




دلبرهای شیرین در مرکزخرید زیتون




این هم اولین خرید تنقلاتی در کیش توی دستهای تپلیشون




آندیا بالغ بر سیصد دفعه از پله برقی تمام پاساژها بالا و پایین رفت




دالللللللللللللللللی آندیام !




ملاحظه می کنین که این دو تاملوسک چققققققققققدرخانوم هستن که ...



آندیا در حال گشت و گذار ، مامان طفلکیش هم دایم باید دنبالش می دوید!




خوشگلهای ناز در مرکز خرید ونوس





آندیا در Baby Kish 





آندیا در مرکز تجاری کیش



 
روز دوم دیگه آندیا بعد از خروج از مرکز خرید خودش دنبال تاکسی میگشت ... !



 
نمای ورودی مرکز تجاری پانیذ



آندیا ی خوشتیپ ...


پ ن 1 : فردا نوبت واکسن 18 ماهگی دلبرخانومه .... خییییییییییییییییلی نگرانم .
پ ن 2 : گزارش تکمیلی سفر رو در پست فردا میذارم.
پ ن 3 : به ما که خیلی خوش گذشت . سفر خیلی خوبی بود و برای ما یک تمدد اعصاب حسابی بود پیشنهاد میکنم هر کس نرفته حتما یکبار امتحان کنه . پشیمون نمیشین ...
+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیای هجده ماهه

540 روز از قشنگترین روز زندگیمون میگذره ... اما انگار همین دیروز بود که با اومدنت رنگ رویاهامون رو طلایی کردی  ...

 

18 ماهگی

 

هر لحظه ای بودنت ، برامون دنیای از عشق و اشتیاق و امید بود  و هست و لذت دیدن اون  دستهای توپولی و کوچولو که دیگه خودش شمع ها رو روی کیک میذاره برای ما یعنی اوج خوشبختی ...

  


 


 

آندیا و میز شام هجدهمین ماهگرد  

 

 

دخملک دیگه خانوم شده ... دیگه شخصیتش کاملاٌ شکل گرفته ... حس استقلال طلبی و خود مختاری روز به رو روز تو رفتارش بیشتر و بیشتر مشهود میشه . از این که نظرش رو به ما تحمیل کنه لذت می بره. رضایت  و مخالفت ما رو موقعی که سراغ یک کار تازه میره خیلی راحت از نوع نگاه و برخورد ما می فهمه و لی ترجیح میده کاری که خودش دوست داره انجام بده.

  


خانومچه ما دوست داره ....خودش لباسهایش رو تنش کنه ... غذایش رو به تنهایی بخوره ... از توی یخچال خوراکی مورد علاقه اش رو پیدا کنه و برداره  ... کفش و کلاه و عینکهای مختلف رو جلوی آینه امتحان کنه! ... گوشی تلفن رو برداره و با گفتن یک الو ... مکالمه رو قطع کنه ! ... موهای خودش و عروسکهایش رو شونه کنه ... دندونهایش رو  مسواک بزنه یا بصورتش کرم بماله ... خودش CD مورد علاقه اش رو تو دستگاه بذاره و روشن کنه و خلاصه تو همه چیز و همه کاری که به خودش مربوط میشه (و یا گاهی مربوط نمیشه !) دخالت مستقیم داره... باورم نمیشه که این عروسک سخنگو با شیرین کاریهاش همون موجود افسانه ای کوچولو و قشنگه 18 ماه پیشه که حتی حرکت دست و پا و نگاهش چندان ارادی نبود و تمام وجودش به ما وابسته بود ... اما هنوز اون چشمهای سیاه درشت و نگاههای کنجکاو  اولین ساعتهای تولدش به یادگار از دوره نوزادی تو خنده های شیرینش مونده که منو  برمی گردونه به اون لحظه های خوش و فراموش نشدنی ... گوهر نابم ، دردونه طنازم حالا دیگه این مامانه که جودش به وجودت بسته است ...

 


این هم دخملک وکیک 1/5 ماهگیش 

 

 

 اگه گفتین دفعه چندمه که دارم این شمعا رو فوت میکنم !



حالا نمیشه یکدفعه دیگه هم شمعها رو روشن کنین ... می خوام دوباره فوتشون کنم !



+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

شیطون بلای نازنازی از صبح تا شب میکنه بازی ...



اگه بگم دخملک روز به روز شیرین تر میشه ... دروغ گفتم! ... آخه شیرین برایش خییییییییییلی کمه !
اگه بگم هر روز عاشق ترمون میکنه و هرروز بیشتر تو دلمون خونه میکنه ... حتی تو اون گوشه های دنج و خلوتش یا کنجهای تنهایی و ساکتش ... حسابی برای خودش جا باز میکنه ... بازهم برایش خییییییلی کمه !



 

می خوام بگم تمام عمرم رو برای تو می خوام و تو رو برای تمام عمرم ... اما نه ! یک عمر خیلی کمه !
می خوام بگم بودنت یعنی همه چیز و نبودنت یعنی هیچ چیز ... بودنت برای ما یعنی عشق یعنی امید ... یعنی حرکت و پویایی ، یعنی سادگی و نشاط ک ودکانه ، یعنی بازی ..... بازی ..... و بازهم بازی ...

مامان نوشت 1 : هر روز که میگذره دوریهای چند ساعته از دخملک سخت تر میشه ، صدای خنده ها و شیطنتهایش برایم غذای روح شده ، دستهای گرم و مهربونش که مدام موقع بازی دور گردنم حلقه میکنه شده تنها انرژِی درونی لازم ، پوست لطیف و گرمش که خیلی مهربون به صورتم می چسبونه ... برایم شده انگیزه آرام نشستن در اوج کار ، لذت شنیدن صدای منظم و عطر نفسهایش شده انگیزه آرامش درون ... تنها دلیل بودنم .

مامان نوشت 2 : آندیا اغلب عصر که میرم خونه مامانی دنبالش ، با شنیدن صدای زنگ در میاد جلوی در ، تو چشمهایش برق شادی موج می زنه و صدای خند ه های شیرینش تو راه پله ها می پیچه ، اما وقتی می رسم هنوز از گرد راه نرسیده باید بازی رو شروع کنیم ... تا .... مگه دخملک خسته میشه ! گاهی نفسهایش به شماره می افته اینقدر از روی مبل و صندل و میز بالا و پایین می پره .

مامان نوشت 3 : کوچولوی بازیگوش من دیروز صبح سفارش املت داد ! بعد هم ظرف غذاشو برداشت برد تو خونه چادریش و همه رو در خلوت خورد !

مامان نوشت4 : بنظر شما کدوم وبلاگ آندیا راحت تر باز میشه اینجا یا خونه دوم آندیا

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا در آستانه 18 ماهگی ...

یادتونه می گفتم آندیا علاقه چندانی به کتاب نداره و خیلی زود از ورق زدن و خوندنش خسته میشه ...!




خوب حالا آندیا کتابخون می شود ، یکی باید بیاد این کتابهارو از دست عسل خانوم ما نجات بده که دایم داره صفحاتش رو ورق می زنه و مثلا خطوطش رو می خونه . یکی از بهترین سرگرمیهاش همینه مامانی روزها بیش از سیصد بار باید کتابهای مورد علاقه دخملک رو برایش بخونن و اونهم عکسهاشو با دست نشون بده و اسمهاشون رو بگه ...



گه گفتین این چه کتابیه ؟ یکبار عنوانش رو برایش خوندم حالا اسم کتاب شده .. تیز تیز ( مخفف همه کودکان تیزهوشند .... !)





شیطونک در حال چرخ بازی . تازگیها یاد گرفته چندین دور با سرعت دور خودش بچرخه ... بدون اینکه سرش گیج بره ... 



 
این هم آندیا خجالتی ! خواستم دندونهایش رو توی عکس نشون بده تا فهمید دارم عکس میگیرم با دستش مرواریدهای خوشگلش رو پوشوند . آخه خیلی دوست داره دست و پا و گوش و ... عروسکهایش و خودش رو یکی یکی نشون بده و اسمشون رو بگه . دیگه رسییدیم به اعضای پیچیده تر مثل زبان و دندان و انگشت و ناخن و ... اینکار ساعتها حسابی سرگرمش می کنه ...





دیگه بزرگ شدم ها ... اگه گفتین از کجا فهمیدم ؟
 
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker