Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

تولد بابا فرشید


بابا فرشید برای من کیک خوبه؟

تو یک کافی شاپ نسبتاٌ با کلاس نشسته بودیم ، با نور ملایم شمع تو یک فضای رمانتیک و شاعرانه و لایت موزیک گوش نواز و ... و تو اولین هدیه آشناییمون رو همونجا بهم دادی و گفتی این یادگاری رو می خواهی همیشه بعنوان نماد عشقمون حفظش کنم. گفتی می خواهی همیشه باهام بمونی ، گفتی می خواهی آینده مون ، دنیای کوچک و قشنگمون و رویاهای شیرینمون را فقط باهم بسازیم . همیشه کنار هم ، همیشه به یاد هم و با هم . گفتم تا همیشه؟... گفتی نه نشد ! با هم موندن که دیگه تا نداره... فقط بگو هستی ... ؟ گفتم ، هستم!...
از اون عصر چهارشنبه درست 5 سال و 2 ماه و 3 هفته و 3 روز و 18 ساعت و ... می گذره! تو هستی ... من هم هستم... تو ماندی... من هم ماندم... با یک دنیا قشنگی و نغمه های خوش زندگی و تنها تک ستاره آسمون آبی دلمونهمه زندگیمون ، آندیا ...
حالا می خواهم بگم بازهم بمون ... ، باز هم می مونم ... کنار هم ، برای هم تا فرشته کوچولوی گلچهره مون رو به اوج خوشبختی برسونیم، تا نهایت ... با زهم بگو تا ...نداره! باز هم بگو...
بابا فرشید عزیز تولدت مبارک دنیا را برایت  شاد شاد و شادی و سلامتی و موفقیت را برایت دنیا دنیا آرزومندیم. / آندیا و مامانش

Free Comments and Graphics at pYzam.com
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

احساس مالکیت کودکانه







دیروز با آندیا و مامانی رفتیم کوه! آخه روش تازه عسل نو پای ما برای بیرون رفتن اینه که اول یک لنگه از کفشهایش رو برمیداره و چهاردست و پا میاد پاهای من یا مامانی رو می گیره و بلند میشه ، بعد میگه بیم! (یعنی بریم!) بعد که بغلش کردیم تند تند و بدون وقفه میگه دده دده و این هم یعنی ظرف چند دقیقه باید از خونه بریم بیرون ... من هم که خوب خیلی مخلصشم دیگه زودی دردونه ام رو برمی دارم و راه می افتم . تا برسیم پای کوه ، کلی دلبری کرد و آواز خوند و هر جاهم صدای موزیک می شنید می رقصید و دسدسی می کرد حالا چطوری یاد گرفته به این قشنگی برقصه ، بماند.

تو استگاه یک که نشستیم من آندیا رو بردم ماشین سواری ، بچه ام از ذوق فرمون رو سفت چسبیده بود و ول نمی کرد آخر سرهم می خواست ماشین رو بیریم خونه و با گریه می گفت منه منه ! برای اینکه حواسش رو پرت کنم بردمش بیرون و یک بچه گربه شیطون رو نشونش دادم و با هم گربه بیچاره رو تعقیب می کرد یم ! تو این تعقیب و گریز نهایتا بچه گربه فرار کرد و از تیررس نگاه ماهم خارج شد . حالا مشکل شد دو تا ایندفعه آندیا خانوم گربه را می خواست و از ته دل اشک می ریخت که بیگی (پیشی) منه منه منه !
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

بدون شرح!




+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

عکسهای آتلیه آندیا


Cool Slideshows!
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

شنا ی سوئدی!

دیروز بالاخره استخر آندیا رو پر کردیم و خانوم طلا کلی توش بازی کرد و آخر سر هم با زور آوردیمش بیرون دیگه اینقدر تو آب مونده بود پوست دست و پاهاش پیر(چروک )شده بود . اول چند بار اومد برای رفتن از یک طرف استخر به طرف دیگه سینه خیز بره دید نمیشه صورتش می ره تو آب مونده بود چکار کنه بعد فهمید باید دیواره استخر رو بگیره و راه بره. بعد هم که اومد بیرون تا یک مدت روی زمین به حالت نشسته پا می زد . بچه ام شنا بلده آخه عکسهایش باشه برای پست بعدی. خبرهایی آخه!
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

من و آرزوهام و آندیا

چندروز پیش سارا جون مامان پگاه و پارسا و قبل از اون هم نگین جون من رو به بازی آرزو ها دعوت کرده بودن که از صمیم قلب آرزو می کنم به همه آرزو های قشنگشون برسند. راستش آرزو های من اینقدر زیادن که نمی دونم چطوری میشه تو یک پست بهشون اشاره کنم ولی دیدم بهتره فقط چند تا از مهمترین هاشون رو اینجا قید کنم.
*
بزرگترین آرزوم اینه که همه عزیزام رو در صحت و سلامت کامل و در اوج موفقیت ببینم مخصوصاٌ مامانی (مامان خودم) که زحمت نگهداری آندیا از بدو تولد به گردن ایشون بوده
*
دومین آرزوم اینه که در پرورش و بالندگی خورشید زندگیمون ، آندیا موفق باشم دلم می خواد تمام قشنگیها و خوبیهای دنیا تو وجودش خونه کنه ، دلم می خواد هرگز کاری در مورد این عزیز دل نکنم که موجب پشیمونیم بشه و هیچ کوتاهی در حقش نکنم که از بابتش افسوس بخورم. دلم می خواد وقتی بزرگ میشه تمام آرزو های تحقق نیافته ام تو وجود آون جامه عمل بپوشه ، دلم می خواد تو خوشبختی و کامفیروزی غرق باشه ، دلم می خواد هیچوقت غم به دلش راه پیدا نکنه ، دلم می خواد ، فقط روی خوش زندگی رو تجربه کنه ، دلم می خواد ...
*
سومین آرزوم اینه که آقای همسر در کارش موفق باشه و همیشه سلامت و با احساس و خانواده دوست مثل حالاش باشه
*
یک آرزوی دیگه هم برای خاله جی دارم : سنگ صبورم ، یار دلتنگی ها و شادیهام ، رویای کودکی و دیروز و امروزم ، دوست دارم همینطور پله های ترقی رو طی کنی و تو زندگی به هرچی می خواهی برسی شاید امروز نه فردا نه ، فردای بس فردا
*یک عالم آرزوی دیگه ام هم بمونه واسه خودم

حالا هر کی تا حالا تو این بازی شرکت نکرده با دعوت و بی دعوت ، خودش با زبون خوش بیاد تو بازی شرکت کنه ، حالا هی ناز کنین

create your own slideshow
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گزارش تصویری متنوع

معمولا وقتی آندیا یک چیز تازه ببینه که توجهش رو جلب کنه دیگه با ما کاری نداره دیروز هم دیدم یکدفعه خانوم غیبش زد و صدایش هم نمیاد. (آخه تازگیها همش آواز میخونه این عسل ما) رفتم تو اتاقش نبود! ، اتاق ما نبود!، خلاصه نهایتا دیدم تو آشپزخانه در ماشین لباسشویی رو باز کرده و نصف تنه اش هم توی ماشینه خانوم (تا رفتم دوربین رو بیارم اومده بود بیرون) منو که دید مثل اینکه می دونست کارش خطا بوده ، خندید و یک لنگه جورابش رو هم درآورد انداخت تو ماشین و در ماشین رو بست و اومد شستی روشن و خاموش رو فشار بده که دیگه... خوردمش بنظر شما کاردرستی کردم؟


خوب می خوام جورابمو بندازم تو ماشین تمیز بشه دیگه


بازم این مامان من با دوربینش پیداش شد!


من و بابا فرشید رستوران فشم


من به مدت چند لحظه آروم نشستم!


بابا آب داد! عمو کباب داد! خاله نان داد!


طبیعت زیبا و آرامش


شما هم بیاین خوش میگذره ها! از ما گفتن


رمز شادی این نیست که به هرچی میخواهیم برسیم، اینه که از هرچی داریم لذت ببریم من هروقت این رمز روگم میکنم ، می خندم که یادم بیفته
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

یک تعطیلی شیرین با شیرین کاری

نمی دونم چرا بیشتر روزهای تعطیل آندیا زودتر از همیشه بیدار باش میزنه انگار میدونه اونروز تعطیله. دیروز بابا فرشید خسته و کوفته پایین تخت آندیا خوابش برد. آندیا اول با روش خودش صداش کرد بعد که دید بابا ، بابا ، فایده نداره و بابافرشید بیدار نمیشه چند تا از اسباب بازیهای سبک و کوچکش رو از روی تخت انداخت روی بابا فرشید تا بالاخره بیدارش کرد بعد هم تا آخر شب با هم بازی کردن


خوبه که بابا فرشید زود بیدار شد وگرنه لابد بعدنوبت عروسکهای بزرگتر می رسید


نمی دونم این جوجه طلای ما از کجا فهمیده که باید کنترل را جلو ی تلویزیون بگیره تا عمل کنه. اول کانال عوض میشه ، بعد هم صدا تا هزار زیاد میشه


البته بچه ام تا بهش بگی نه نه! زود کنترل رو دو دستی تقدیم می کنه


وقتی زیاد از آندیا عکس می گیریم دستهاشو اینطوری می گیره جلوی صورتش


دیروز داشتم به آندیا یاد می دادم انگشتهاشو یکی یکی بشمره ، بلکه یک کوچولو سر گرم بشه و اینقدر نره سراغ کامپوتر و کتابخانه

اول فکر کردم توجه نمیکنه ولی بعد تا آخر شب آندیا مدام انگشتهاشو نگاه میکرد و با خودش حرف می زد و مثلا ادای شمردن منو در می آورد


پنجشنبه خاله جی و مامانی آندیا رو بردن بیرون(آخه مامانی مجبورند هر جا که کار دارن با آندیا برن) و براش یک استخربادی با تیوپ و یک توپ بزرگ خریدن که البته آندیا فعلا بدون آب توش بازی میکنه (هنوز نرسیدیم براش آب پر کنیم) روزی چند صد بار هم میره تو استخر ومیاد بیرون هر بار کلی خرت و پرت هم با خودش می بره و میاره فیلمش رو تو پست بعدی میزارم. دست مامانی و خاله جی درد نکنه سلیقه شون مثل همیشه بیست بیست
+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

وقتی آدم تو رو داره درهای شادی بازه

Cool Slideshows

این چند روز تعطیلی برای من و آندیا هم خوش خاطره بود و هم بدآموزی داشت! بدآموزی از این جهت که آندیای من دیگه حاضر نبود صبح از ما جدا بشه! هر چند که وقتی رفتیم خانه مامانی و دور وبرش شلوغ شد دوباره گل از گلش شکفت ولی لذت با هم بودن هنوز مزه اش زیر دندونهامونه . گاهی فکر می کنم واقعا ارزش کار کردن مامانها اینقدر هست که ارزش محروم شدن از این لذت رو داشته باشه؟ آخه این لحظه ها دیگه تکرار نمیشن لااقل اینجوری تکرارنمیشن . من که هیچوقت خودم رونمی بخشم.


اگه گفتین من به چی فکر می کنم؟


تازه با این دندونها بلال هم می خورم!


هورا ! بالاخره خاله جی رو راضی کردم منو بیاره پارک


من می خواهم راه برم این مامانم همش می گه بشین!



اینهم چندتادیگه ازعکسهای هفته سی و نه من که بدونین من چه خانومی هستم


روزی چند صد بار می رم از توی اتاقم یک چیزی برمی دارم میارم تو آشپزخانه و از سالن یک چیزی می برم تو ی اتاق خودم حالا هر کی بتونه این وسایلی که من جابجا می کنم پیدا کنه مامان و بابا م بهش جایزه می دن! قرعه کشی هم نداره ها!


دنبال دستمال کاغذی می گردم باز معلوم نیست کجا قایمش کردن!

دیروز تا آندیا رفت سراغ جعبه کلینکس طبق معمول گفتم نه نه نه! مامان گیخخه! آندیا هم بی توجه به حرف من (البته معنی نه را کاملا میفهمه ها) چند تا چند تا کلینکس می کشید بیرون و همه را ریز ریز می کرد. تا من از جا بلند شدم که برم سمتش یک مشت از دستمال کاغذی ها رو آورد سمت لب من و با لبخند مامان کش مثلا می خواست صورت منو پاک کنه! (همانطوری که ما دور لبش رو پاک می کنیم)


وقتی چراغها خاموش میشن (که مثلا تشویق به خوابیدن بشم، چه خیال باطلی) من هم دنبال لوستر می گردم .


حموم رفتنم با مامانم اینهاست ولی بیرون اومدنم با خودمه دیگه 1 ساعت 2 ساعت...


بعداز حمام هم وروجک میشم و نمیزارم لباس تنم کنن . اینقدر میخندم و از دستشون در میرم تا از خیر لباس پوشاندن بگذرن ولی نه! آخرش هم کوتاه نمیان


نیم ساعت گذشت!خوب بگذره ، همه وقتشون مال منه


دیدین گفتم کوتاه نمیان بازهم لباس تنم کردن
create your own slideshow
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

عصر بارونی تو خونه!

نمی دونم شازده خانوم ما چرا اینقدر به صدای زنگ تلفن و در حساس شده . وقتی صدای زنگ در بیاد سریع میاد سمت آیفون که ببینه کی پشت در در هر حال هم شاد میشه و دسدسی می کنه حالا چه بابایش پشت در باشه چه متصدی خواندن کنتور برق و رفتگر شهرداری... به هرحال خانوم ذوق می کنه که زنگ در به صدا در بیاد بعد هم میره قایم میشه که مثلاٌ با طرف دالی بازی کنه ! حالا میهمان باشه ، غریبه یا خودی دیگه برای عسل ما فرقی نمی کنه ، اما تا اینجاش چندان مسئله ساز نیست مشکل از جایی شروع میشه که کسی زنگ در را بزنه ولی بالا نیاد، یعنی لزومی نداشته باشه که بیاد (مثل پستچی یا اصلاٌ یک بنده خدایی که از قضا زنگ رو اشتباه زده..) دیگه مگه خانوم ول میکنه! اول کلی منتظر میمونه تا طرف بیاد بالا بعد بهانه می گیره که خودش بره دم در یا تو حیاط که ببینه جریان چی بود؟ بساطی داریم ما با این ناناز عسلی (این لقب رو هم خاله جی بهش داده)


Peek - A- Boo


کی میاد با من قایم باشک بازی کنه!

لباسهای آندیا رو تنش کردیم که بریم پارک رعد و برق و بارون و طوفان شروع شد. می خواستیم جریان زنگ در یادش بره ناچار بردمش دم پنجره که بارون رو نگاه کنه . همش چشمش به آسمون بود و هر بار که طوفان شدید می شد با تعجب می گفت دده ، دده ، دده ، یعنی که بریم بیرون.
 
 
create your own slideshow
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گردش غیر علمی!

آندیا خانوم و بابا فرشید دیروز منو سورپرایز کردن و دو تایی اومدن اداره دنبال من! آخه چند وقت بود می خواستیم بریم برای عسلم لباس بخریم ولی فرصت نمی شد برای همین بابای نی نی زودتر از سرکار اومدن که باتفاق بریم خرید. چند جا سرزدیم زیروتن و دخترک و پسرک و نی نی سالن و سه نی نی و ... ولی هیچی نپسندیدیم فقط طفلک بچه ام خسته شد. چقدرلباس پیدا کردن برای دختر بچه ها تو این رده سنی مشکله. خلاصه بقول بابا فرشید لباسی که برازنده  دختر متشخصمون باشه پیدا نکردیم


آندیا میونه اش با ماس کامیپوتر خیلی خوبه مخصوصاٌ اگه ماس چراغ دار باشه!


خیلی خوب هم میدونه چطوری باید کلیک کنه !


تازگیها موقع عکس گرفتن به دوربین نگاه میکنه و ژست میگیره


اگه کار تایپی داشتین در خدمتیم! یک وقت رودربایستی نکنین ها!


آندیا اولش زیاد به این  چادر توجه نمی کرد ولی بعد مدام می رفت توی چادر و یک چیزی بر میداشت و بر می گشت بعد دوباره می رفت تو و یک اسباب بازی می برد توی چادر این کار تا آخر شب آنقدر تکرار شد که از خستگی جلوی در چادر خوابش برد



این لاک پشت هم همه جا باید همراهمون باشه حالا چرا  ؟معلوم نیست


+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

پست تصویری و لی هول هولکی!

تک ستاره آسمون دل ما اینقدر شیطون شده که گاهی چند نفری هم نمی تونیم لباس تنش کنیم یا وقتی هم تنش می کنیم اونهم بیکار نمی مونه و دوباره لباس رو از تنش درمیاره. دیروز موقع جوراب پوشیدن طبق معمول فرار کرد و لنگه دیگه جوراب رو هم که با مکافات پاش کرده بودم درآورد، منهم برخلاف همیشه دنبالش نرفتم و سرم رو به یک کار دیگه گرم کردم چند لحظه بعد آندیا اومد نشست جلوم و در حالیکه تو چشمهایش یک برق مخصوصی از شیطنت موج می زد یکی از جورابهاشو داد بهم و و اون یک رو هم می کشید روی پاهاش که مثلا دوباره پاش کنه! مثل اینکه می خواست باهام آشتی کنه منهم بغلش کردم و حالا نماچ کی بماچ اونهم جورابو ورداشت گفت : No , NO .NO! (اینهم از مزایای تلویزیون - بجای نه! !No)
create your own slideshow
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گزارش هفته جاری شیطونک

این ظرف آجیل خوری قبل از بازی آندیا خانوم



اینهم سرنوشت ظرف بعد از بازی


فقط ببینین بچه ام چقدر شرمنده شده از کارش. الهی مامان فدای اون شخصیت شکل نگرفته ات بشه نانانانانانازم.

create your own slideshow
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

یک پست چند منظوره!




تو یک مقاله خونده بودم که بچه ها دست کم تا یکسالگی نمی تونن با هم همبازی بشن و رابطه عاطفی خاصی بینشون ایجاد نمیشه و فقط برای بازی با والدینشون تمایل نشون میدن چند روز پیش که آندیا رو برده بودم پارک چند تا بچه داشتن با جیغ و داد دنبال هم می کردن . آندیا هم با دقت بازی اونها رو نگاه می کرد و از ذوق جیغ می زد و دسدسی می کرد بعد سعی کرد با در آوردن صداهای مختف توجه اونها رو به خودش جلب کنه و نهایتاٌ بچه هارو کشید سمت خودش و می خواست یکجوری باهاشون حرف بزنه ، دستشون رو می گرفت ، به صورتشون خیره می شد تا اونها هم بهش توجه کنن بعد خوراکیهاشونو گرفت و اسباب بازی خودشو بهشون تعارف کرد و خلاصه حسابی از دیدن بچه ها به وجد اومده بود . نمی دونم چه احساسی می تونست نسبت به بچه های بزرگتر از خودش داشته باشه ولی ظاهراٌ دلش می خواست هر کاری اونها می کنن تکرار کنه
آخر سر هم عسلم می خواست رو چمن ها باهاشون توپ بازی کنه. همش می خواست من دستهاشو بگیرم که دنبال توپ بریم و یک لگد کوچولو که به توپ می زد خودش از شادی و ذوق جیغهایی می کشید که نگو! بالا خره هم شیطنت خانوم کار دستش داد و دستش گرفت به خار گلها و خراشیده شد
تو دنیای پاک و بی ریای بچه ها همه چیز از طریق تجربه لمس میشه. تجربه هم تنها معلمیه که اول امتحان می گیره بعد درس میده الهی فدات شم شیرین عسلم. تجربه تلخی بود نه؟


منهم سرسره بازی می کنم


وقتی گلی ، باید هم بین گلها باشی


برای اولین بار آندیا نفش عمیق کشیدن رو تجربه کرد


جمعه آندیا رو برده بودیم رستور ان سنتی کنار آبشار مصنوعی بچه ام از صدای آب و طبیعت چنان ذوق زده شده بود که همش آواز می خوند.


البته آخر سر عسل خانوم اومد وسط سفره و کاسه کوزه همه رو بهم ریخت. بعد هم یک لقمه پیاز خام رو خالی خالی نوش جان کرد فکر کنم خیلی هم بدش نیومد.


فقط ببینین چی به روز لیوان ها اومد!


تا حالا شده کل محتویات کمدتونو ظرف 5 دقیقه روی زمین ببینین؟ برای ما که تا حالا پیش نیومده!

نمی دونم چرا آندیا تازه گیها اینقدر به تلویزیون علاقه پیدا کرده بعضی برنامه ها رو خیلی دوست داره حتی وقتی صدای آهنگ آرم برنامه رو می شنوه چهار دست و پا میاد سمت تلویزیون و اینقدر شستی هارو فشار میده تا صدای تلویزیون رو زیاد کنه تا1000 وقتی بهش بگیم آندیا نه نه نه (یعنی که کار اشتباهی کردی و ادامه نده) اگه به نفعش نباشه اصلا گوش نمیده یا بهمون میخنده که دیگه چیزی نگیم.


خوب می خواستین کنترل تلویزیون رو قایم نکنین!


create your own slideshow
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

اولین رانندگی عسل مامان


آهان الان راهنما می زنم بعد می پیچم!

asalam
نه! بهتره فلاشر بزنم صدایش قشنگتره!

دیروز آندیای مامان خیلی کارها کرد و خیلی جاها رفت ، که برایش تازگی داشت. اینکه میگم رفت منظورم این نیست که ما بردیمش ها! . نه ایندفعه عسل خانوم مارو بردن بابا فرشید چند بار آندیا رو پشت رول بغل کرده بود (البته وقتی ماشین پارک بود) ولی اخیراٌ آندیا به محض اینکه سوار ماشین میشه فوری میره پشت رول و فرمان را میگیره و خودش رو تکون میده که مثلا ماشین حرکت کنه بعد هم شیشه شور و برف پاک کن و راهنما و بوق و فلاشر و ضبط و ... خلاصه هر شستی که دم دستش باشه روشن می کنه و جیغ میزنه و می خنده و آواز می خونه!
حالا مگه کسی می تونه به خانوم خانومها بگه تشریف بیارین اینور سرجاتون بشینین؟


فقط با یک نگاه عسل خانوم گوشهای من و بابافرشیدش مخملی میشن



کلی هم برای خودش خرید کرد! . چندتابسته پمپرز ، جوراب ، قد سنج(متردیواری) و یک آیینه خوشگل به شکل لاک پشت و یک چادر صحرایی کوچک و خوشگل که وقتی آوردیم خانه و بابا فرشید و خاله جی زحمت نصب و راه اندازیشو بعهده گرفتن . آندیا اول نمی دونست با چادر چطوری بازی کنه ولی بعد که بابا فرشید رفت تو چادر (حالا فکر کنین چطوری تو چادر جاشد؟) و از پنجره باهاش دالی بازی کرد خوشش اومد ولی ترجیه داد اسباب بازیهاشو پرت کنه اون تو تا اینکه خودش بره تو چادر! بعد هم چادر و اسباب بازیها رو با هم دور اتاق دنبال خودش می کشید! میگم نکنه بچه ام از خانه بدوشی خوشش بیاد و به این کار ادامه بده

Sharvand
من برای خودم کلی خرید کردم هورا!

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

چندتا عکس نه چندان جدید

create your own slideshow
 
اینهم چند تا از عکسهای آندیای من که چند روز پیش با دوستش رفته بودن پارک ملت! این دوست جونش که فقط 8 روز از آندیا بزرگتره اسمش آنیتاست. و مامانش دوست دوران دانشگاهی منه. جالبه که نی نی هامون هم با هم به دنیا اومدن و یکدفعه زندگی هامون عشقولانه شد.


ببینین بلدم ماکارونی بخورم!

باز هم که منو تعقیب کردیدن!

تازه از خواب پاشدم بعدا بیایین!


خوب بزرگ شدم مثل خانومها روی مبل میشینم بده؟


ببینین چطوری با پاهام پل می زنم!




بابا اینقدر دنبال من نیاین!


خوشگلم دیگه نه؟ مامانم که خیلی ازم تعریف می کنه!


با همه چیز بازی با پلو هم ...! بازی؟


بابا فرشید بعد از2ساعت 4دست و پا رفتن! معلومه نه؟


دارم میرم حموم آب بازی! هورا!


ژستم چطوره؟


زیبای خفته!


بادکنک زرد هم داشتم!
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker