
اختلال در سایت و دوری از دوستان
شما رو نمی دونم ولی من که اینقدر به اینجا عادت کردم که این چند وقت همش فکر می کردم یک چیزی گم کردم . بهرحال کاش هر چه زودتر مشکل حل بشه و دوباره بازار وبلاگ ها داغ بشه.
ناناز مامان هم تو این چند روز کلی کار تازه یاد گرفته که مامانش نتونسته تو وبلاگش بگذاره. دیگه روی تابش که می شینه خودش با پاهاش تاب رو تکون می ده و گاهی همونجا می خوابه. دیروز برده بودیمش پارک . نزدیک زمین بازی که شدیم بزور از بغل اومد پایین و با پاهای خودش رفت سمت تاب و خیلی جدی یک پسر کوچولو رو که داشت تاب می خورد هول داد که خودش بشینه روی تاب ، بعد هم شروع کرد به آواز خوندن و تا نیم ساعت بعد هم حاضر نبود از تاب بیاد پایین ، جالب اینه که وقتی تو خونه تاب بازی می کنه زود خسته میشه. اصلا هیچ سرگرمی نمی تونه مدت زیادی توجه عسل ما رو بخودش جلب کنه. تمام وسایلش رو وسط اتاق پخش میکنه و می بره یک جاهای قایم می کنه که عمراٌ به فکر کسی برسه... با همه چیز بازی می کنه جز اسباب بازیهایش ! اصلاٌ گوشه چشمی هم بهشون نمی اندازه. مگر اینکه همه چیز رو جمع و جور و مرتب کنیم انوقته که با جدیت تمام میاد دوباره همه رو پخش و پلا میکنه. گاهی فکر میکنم شاید آندیا اینجوری می خواد اعمال سلیقه کنه و بگه من هم نظر دارم؟ این هم چند مرحله از شیطنتهای سریالی عسل ما :

اینهم یک مدرک مستدل از تلاش خستگی ناپذیر عسل مامان برای پایین اومدن از صندلی غذا. مکان : رستوران بوف جام جم
خوب می بینید که پروژه با موفقیت به پایان رسید و الانه که ....
اینهم خنده بعد از موفقیت برای مخملی کردن گوشهای مامانش و باباش...

آندیا و بابا فرشید بعد از ثبت نام عسل خانوم در مسابقه فینگیلی ها ، جالبه که داخل ساختمان با پرچم کوچکی که موقع ثبت نام بهش دادن خودش رو باد می زد ولی بیرون که اومد به عنوان آفتابگیر پرچم رو جلوی صورتش می گرفت که آفتاب چشمهایش رو ناراحت نکنه!...
+ نوشته شده توسط

در یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()
برخورد نزدیک نی نی گولوهای وبلاگی...
روند دلبری نازنین دلبرم!
شرح نمی خواد!
دنیا ...
خوب دنیا اینجوریه دیگه...
اگه گریه کنی ، میگن کم آورده...!
اگه بخندی ، میگن دیونه است...
اگه دل ببندی ، تنهایت میگذارن ...
اگه عاشق بشی دلت رو میشکنن...
با اینحال باید لحظه ای را گریست
دمی را خندید
ساعتی را دل بست
و عمری را عاشقانه گریست .....

خوب واسه همینه که مامان من یک عمری که عاشق منه دیگه!
+ نوشته شده توسط

در پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()
دلبرم ، دلبرکم ... آندیای بانمکم!
لحظه های شیطنت
طناز مامان
آندیا در شرکت...
کارمند کوچولو...
+ نوشته شده توسط

در چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()
آندیا معنای زندگی مامان
شیطون بلا!
تقلید از نوع ...
بازم تصویری ولی...
نقاش با کلاس و خوشتیپ!
آندیا و نقاشی
چقدر جالب!
نه ماه و سه هفتگی
وقتی آندیا را به کاری که دوست نداره مجبور کنیم اینطوری صورتش رو جمع می کنه
آندیا و الیزابت ، تنها عروسکی که هنوز یک مقدار ا ز موهایش مانده!
+ نوشته شده توسط

در شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦ -
نظرات شما ()