Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

اختلال در سایت و دوری از دوستان

شما رو نمی دونم ولی من که اینقدر به اینجا عادت کردم که این چند وقت همش فکر می کردم یک چیزی گم کردم . بهرحال کاش هر چه زودتر مشکل حل بشه و دوباره بازار وبلاگ ها داغ بشه.
ناناز مامان هم تو این چند روز کلی کار تازه یاد گرفته که مامانش نتونسته تو وبلاگش بگذاره. دیگه روی تابش که می شینه خودش با پاهاش تاب رو تکون می ده و گاهی همونجا می خوابه. دیروز برده بودیمش پارک . نزدیک زمین بازی که شدیم بزور از بغل اومد پایین و با پاهای خودش رفت سمت تاب و خیلی جدی یک پسر کوچولو رو که داشت تاب می خورد هول داد که خودش بشینه روی تاب ، بعد هم شروع کرد به آواز خوندن و تا نیم ساعت بعد هم حاضر نبود از تاب بیاد پایین ، جالب اینه که وقتی تو خونه تاب بازی می کنه زود خسته میشه. اصلا هیچ سرگرمی نمی تونه مدت زیادی توجه عسل ما رو بخودش جلب کنه. تمام وسایلش رو وسط اتاق پخش میکنه و می بره یک جاهای قایم می کنه که عمراٌ به فکر کسی برسه... با همه چیز بازی می کنه جز اسباب بازیهایش ! اصلاٌ گوشه چشمی هم بهشون نمی اندازه. مگر اینکه همه چیز رو جمع و جور و مرتب کنیم انوقته که با جدیت تمام میاد دوباره همه رو پخش و پلا میکنه. گاهی فکر میکنم شاید آندیا اینجوری می خواد اعمال سلیقه کنه و بگه من هم نظر دارم؟ این هم چند مرحله از شیطنتهای سریالی عسل ما :



اینهم یک مدرک مستدل از تلاش خستگی ناپذیر عسل مامان برای پایین اومدن از صندلی غذا. مکان : رستوران بوف جام جم


خوب می بینید که پروژه با موفقیت به پایان رسید و الانه که ....


اینهم خنده بعد از موفقیت برای مخملی کردن گوشهای مامانش و باباش...


آندیا و بابا فرشید بعد از ثبت نام عسل خانوم در مسابقه فینگیلی ها ، جالبه که داخل ساختمان با پرچم کوچکی که موقع ثبت نام بهش دادن خودش رو باد می زد ولی بیرون که اومد به عنوان آفتابگیر پرچم رو جلوی صورتش می گرفت که آفتاب چشمهایش رو ناراحت نکنه!...
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

برخورد نزدیک نی نی گولوهای وبلاگی...

بالاخره طلسم شکست و من هم آندیا رو آوردم سر قرار وبلاگی... حالا چه بساطی داشتیم تا من از سرکار با آقای پدر قراربگذاریم که آندیا رو از خونه مامانی بیاریم... بماند. عسل خانوم هم یک ذوقی می کرد ، انگار فهمیده بود امروز یک خبرهاییه ، اولش خیلی غریبی می کرد و لی بعد از سرسره برعکس می رفت بالا و همون بالا می موند و هرکاریش هم می کردم نمیومد پایین و تو اون شلوغی دستهایش رو محکم می گرفت به دو طرف سر سره و تا می خواستم بیرمش پایین جیغ می زد که نه نه نه نه... ! حیف که اینقدر درگیر آندیا بودم که نشد زیاد از بقیه بچه های گل عکس بگیرم . آندیا که اینقدر خودش رو خسته کرد ه بود زود خوابش برد ... به هرحال یک روز فراموش نشدنی و قشنگ رو با مامانها و بچه های ناز وبلاگی داشتیم جای همه اونهایی هم که نتونستن بیان واقعاٌ خالی بود...


Cool Slideshows
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

روند دلبری نازنین دلبرم!

وقتی آندیا هنوز بدنیا نیومده بود از خدا یک چیز می خواستم اینکه یک بچه سالم و قوی بهمون بده. وقتی آندیا بدنیا اومد ، گفتم خدا با دادن این گوهر ناب دیگه منت رو برما تمام کرده ، و حالا که آندیا ده ماهه شده فکر میکنم ، چه مسیر طولانی رو باید تا شکل گرفتن شخصیت و روح جسم این کوچولوی نازنینمون طی کنیم ، حالا دیگه اینقدر خواسته ها و آرزوهام برای این تازه وارد عزیز تر از جان زیاد شده که حتی برای مرور تک تکشون وقت کم میارم ... اصلاٌ انگار برای زندگی کردن هم وقت کم میارم.... این رنگ تازه زندگی اینقدر چشمگیره که دیگه هیچ رنگی در کنارش جلوه نداره

Cool Slideshows
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

شرح نمی خواد!


تونل بازی!


آندیا و سمیراجون


تمام دنیا یکطرف تو یک طرف... طناز م


فدای اون ناز نگاهت ، قربون اون چشم سیاهت ، مامان مریض خنده هات می خواد که بمیره برات

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

دنیا ...

خوب دنیا اینجوریه دیگه...
اگه گریه کنی ، میگن کم آورده...!
اگه بخندی ، میگن دیونه است...
اگه دل ببندی ، تنهایت میگذارن ...
اگه عاشق بشی دلت رو میشکنن...
با اینحال باید لحظه ای را گریست
                                                دمی را خندید
                                                              ساعتی را دل بست
                                                                                    و عمری را عاشقانه گریست .....


خوب واسه همینه که مامان من یک عمری که عاشق منه دیگه!


+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

دلبرم ، دلبرکم ... آندیای بانمکم!



دیروز چند جا کار داشتم ، برای همین آندیا تا شب پیش مامانی بود ، هر چند که اونجا به طلا خانوم ما خیلی بیشتر از خونه خوش میگذره و همه حسابی هوایش رو دارن و
لی لی به لالاش میگذارن... ولی من دل تو دلم نبود و مدام صدایش تو گوشم و قیافه معصوم و بشاش و شیرینش جلوی چشمهام بود و خلاصه همینطور با وجدان درد دست و پنجه نرم می کردم ، حالا داشته باشین مکالمه من با یکی از دوست جونهایم رو تو همین گیر و دار...
- من : الو
- الو سلام چطوری تو ، آندیا نانازی خوبه؟
- من : سلام ، مرسی ، از دیروز پیش مامانه...
- از دیروز ؟... مگه هر روز صبح ها نمیبریش؟ ...
من : آهان خوب آره...
- پس چرا میگی از دیروز...؟
- من : گفتم از دیروز...؟ نمی دونم؟
- خوب حالا برنامه فردا مون ساعت چند شد ؟ تو با ... تماس گرفتی یا نه ؟
- من : نه... راستی عکسهای آندیا رو ریختی تو کامپیوتر برایم میل کن.
- باشه حتماٌ... فردا میایی دیگه؟
من : نه نمیارمش می ترسم بچه ام خسته بشه.
- بابا من کی گفتم آندیا رو بیار میگم خودت کی میای ؟ تو اصلاٌ انگار حالت خوب نیست ها؟
- من :
حالا آندیا درست همین ساعت با مامانی تو پارک مشغول سرسره بازی و راه رفتن بود (آخه تازگی ها خیلی دوست داره دستش رو بگیریم که راه بره . چقدر هم تند راه میره) یک دوست هم پیدا کرده دخترم ... اسمش هم ارشیاست . مامانی گفتن کلی برایش نانای کرده و موقع خداحافظی هم (البته خانوم با زور حاضر شدن بیان خونه )خیلی عشقولانه با هم بای بای کردن... حالا موندم برای تولد یکسالگیش خانوم چند تا دوست پسر می خواد دعوت کنه؟!  ...
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

لحظه های شیطنت

دیروز خاله جی ومامانی برای آندیا تاب گرفتن ، بابا فرشید هم تاب رو آورد که برایش نصب کنه طبق معمول چون جعبه تاب برای آندیا تازگی داشت اومد سراغ تاب و از اول تا آخر مراحل نصب بغل بابا فرشید نشست و هرکس هم که به تابش دست می زد می گفت منه منه !


الان هر چی تو کمد هاست می ریزم بیرون که مامانم بیکار نباشه یک وقت...





Cool Slideshows!
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

طناز مامان

هرکاری می کنیم عادت گاز گرفتن رو از سر طلا خانوم بندازیم فایده نداره ، هر وقت بخواد توجه کسی رو جلب کنه اول موهایش رو محکم میکشه بعد که طرف جیغ و دادش بلند شد ، آندیا میزنه زیر خنده و یا محکم گازش میگیره یا دوباره مو هایش رو میکشه... و خلاصه اینهم شده یک سرگرمی برای خانوم.دیروز برای اینکه بفهمه این کار بازی نیست ،   آروم موهایش رو کشیدم تا ببینه درد داره ، عسل خانوم هم یک نگاه معنی دار بهم کرد و دوباره کارش رو تکرار کرد ، من هم ادای گریه کردن رو درآوردم  و مثلاٌ باهاش قهر کردم اول چند لحظه نا باورانه  نگاهم کردبعدبا دستهایش  صورتم رو نوازشم کرد  و محکم بغلم کرد ، صورتش رو چسبوند بهم و چند دقیقه همانطور موند. بعد با نگاه مهربونش و یک لبخند شیرین و عاشق کش که بند بند دلم رو لرزوند ، یک بیسکوئیت از روی میز برداشت و گذاشت تو دهنم... که یعنی آشتی ، آشتی ... ولی طناز دلبندم تو  محبتت رو خیلی وقته که تو دل مامان کاشتی ...


بنظر شما این فینگیلی ما وقتی از الان دنده عوض میکنه و راهنما می زنه ، سال دیگه همین موقع باید منتظر چه شیرینکاریهایی ازش باشیم



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا در شرکت...

روز زن و مادر رو به همه مامانهای ماه و فداکار وبلاگ نویس و غیر وبلاگ نویس و ... تبریک میگم بخصوص مامان گل و از خود گذشته خودم که بقول خودشون یکبار باید ما رو بزرگ می کردن یکبار هم باید بچه هامون رو... میگم اونها چطوری هم سر کار می رفتن هم بچه هاشون بدون کمک بزرگ می کردن؟
*********************************************************************
از اونجائیکه دیروز به من و آندیا تو شرکت خیلی خوش گذشت؟ تصمیم گرفتیم امروز هم دو تایی بریم شرکت که مامانی بتونند بعضی ازکار هاشون رو انجام بدن. البته میزان خسارتهای وارده به شرکت هنوز در دست بررسی است.
- پی نوشت 1 : دیروز طلا خانوم ما با زنگ موبایل همه نانای می کرد ، بعد هم ناراحت می شد که چرا موبایلشون رو جواب می دن که آهنگ قطع بشه حالا منو داشته باشین وقتی رئیسمون اومد تو اتاق... همش نگران بودم یکوقت موبایلش زنگ نزنه...
- پی نوشت 2 : از مزایای سرکار آوردن بچه ها یکیش هم اینه که آندیای من دیگه گوشی تلفن رو نمی کوبه روی میز ، بلکه تا صدای زنگ تلفن در میاد گوشی رو برمی داره میگیره بالای سرش و میگه نه نه نه نه ... بعد هم گوشی رو میگذاره... بچه ام خسته شد از بس این تلفن زنگ زد...

Cool Slideshows!
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

کارمند کوچولو...

امروز مامانی کار داشتند ، خاله جی هم داروخانه شیفت داشتن ، این شد که ما خانوادگی اومدیم سرکار ، آندیا جیگری هم تا تونست آتش سوزاند ، و به قول عمو لی تا میتونست خسارت زد... حالا هر روز قبل از ظهر یک چرتی می زد ها ، امروز اصلاٌ انگار خواب هم به چشمش نمیومد . خلاصه اینقدر شیطونی کرد و کنجاوی کرد که از شدت خستگی روی مبل شرکت خوابش برد!... عکسهایش باشه واسه فردا چون سیم رابط دوربین رو یادم رفت بیارم


این عکس مال سه هفته پیشه ها! اونوقت این مامی تنبل من تازه آپلودش کرده!


عجب دوره زمونه ای شده آدم تو خونه اش هم از دست این دوربین ها آسایش نداره


اینهم عکس من و مامی تو حیاط خونه مون ، فقط داشته باشین چطوری سر صبح از خواب بیدارم می کنن و میارنم سر کار
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا معنای زندگی مامان

باورم نمیشه اون موجود کوچولوی مموشی که حتی دست و پایش رو به سختی حرکت می داد و چشمهای معصوم وکنجکاوش تنها محتاج توجه و محبت ما بود ، داره کم کم استقلال پیدا میکنه ،  نظرش رو به ما تحمیل میکنه... مخالفتش رو اعلام می کنه ، رو  خواسته هایش  پافشاری می کنه ، اگه دلش بخواد بهمون می خنده ، اخم می کنه ، اعتراض می کنه ،  جلب توجه می کنه ... وایییییی خدای من حالا دیگه 6 تا هم دندون داره و می تونه بدون کمک ما حتی روی پاهای خودش وایسه البته ظرف یکی دو دقیقه خسته میشه و میشینه) می تونه نانای کنه ، حالا با هر موزیکی شد فرقی نمیکنه!

 و ما در این میان هر لحظه  عاشق تر و شیداتر از قبل ، سرمست از عطر خوش نفسهایش ، هنوز باور نداریم که این خوشبختی بی حد و مرز چطو ر بهمون روکرد ... عزیز دلم همه اینها و خیلی چیزهای دیگه رو مدیون وجود تو تک ستاره آسمون دلمون هستیم که زیبایی و شیرینی زندگیمون رو دو صد چندان کردی و اومدی که ... باشی.


طلا خانوم دوست داره هر چی می خوره به الیزابت هم بده !

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

شیطون بلا!

اگه گفتین شیطون بلای مموشی ما چطوری از تختش میره بالا؟



اول این صندلیشو میکشه سمت تختش و ازش می ره بالا...


بعد رو صندلی بلند میشه...


بعد هم از میله های تخت میره بالا...

بعدش هم که معلومه دیگه من هم اول بغلش می کنم و میچلونم ، بعد هم میخورمش...
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

تقلید از نوع ...

چند وقت پیش برای سر گرم کردن آندیا دنبال یک بازی جدید می گشتم که برایش تازگی داشته باشه ، گفتم قایم باشک واقعی رو بهش یاد بدم . اول روی سر آندیا یک پارچه انداختم و خودم پشت مبل قایم شدم ، و منتظر شدم تا منو پیدا کنه ، ولی روسری رو از روی چشمها یش بر می داشت و میرفت سراغ شیطنتهای خودش ، کم کم متوجه شد که باید دنبال من بگرده . بعد من چشمهام رو می بستم و اونهم حول می شد و فقط چهار دست و پا ازم دور می شد و می خندید ولی نمی تونست قایم بشه! حالا این رو داشته باشین..
.

دیروز صبح بابا فرشید داشت به آندیا موز می داد ، علاقه دختر جیگری به موز هم که دیگه گفتن نداره... بابا فرشید هم برای شوخی هر چند وقت قاشق موز له شده رو می برد سمت دهن آندیا و ودرست موقعی که آندیا دهنش رو باز می کرد قاشق رو بر می گردوند سمت دهن خودش و به آندیا نمی داد ، خلاصه این کار رو چند بار تکرار کرد و بچه ام رو حسابی حریص کرده بود که قاشق رو از دست بابا فرشیدش قاپ بزنه. حالا این یکی رو داشته باشین...

امروز صبح آندیا تو یک حرکت ماهرانه درست وسط صحبت من با موبایل ، تلفن رو از دستم گرفت و هر بار که می گفتم مامان بده من ، اول گوشی رو می گرفت سمت من و لی بعد درست وقتی می اومدم گوشی رو ازش بگیرم سریع دستش رو پس می زد (درست همون کاری که بابا فرشید با قاشق می کرد...) و گوشی رو پشت خودش قایم می کرد و خودش هم می رفت پشت همون مبل دیروزیه قایم میشد...




 
+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

بازم تصویری ولی...



نگفتم پرنسسم  اینم مدرک مستند...


مامانم که راه میره میگه اینهمه ناز نمیشه ... دختر من خوشگله بوس کردنش مشکله حالا بنظر شما میشه آدم اینهمه ناز باشه...


اینجا خیلی خسته بودم ، ولی بازم خیلی خانومم نه!
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

نقاش با کلاس و خوشتیپ!

تا حالا هر کاری می کردیم آندیا با عینک عکس بگیره رضایت نمی داد و عینک رو پرت می کرد ، حالا هر آدم عینکی دم دستش بیاد ، اول عینکش رو بر می داره و حسابی ورانداز می کنه بعد هم عینک رو می زنه به چشم خودش و دوباره برمی داره ، اقلا 200 بار اینکارو تکرار می کنه تا بالاخره عینک کاملا داغون بشه


میگم بدون عینک خوشتیپ ترم یا با عینک؟ ، البته من اصولا خیلی با کلاس ومتشخصم، معلومه که... نه؟

بالاخره دندونهای پنجم و ششم آندیای ما هم خودی نشون دادن . خوشبختانه عسلم اصلاٌ ناراحتی نکرد . یا شاید هم نخواسته ما رو ناراحت کنه ، آخه خیلی صبور و خانومه این نیم وجبی ما ، اینهم آخرین اثر هنریش :


+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا و نقاشی

دیشب داشتم یکسری از جزواتم رو بررسی  می کردم و  از بعضی صفحات نوت برمی داشتم. آندیا خیلی از کاغذ خوشش میاد ، طبق معمول اومد کاغذ ها رو پخش کرد و مداد رو از دستم گرفت . منتظر بودم ببره سمت دهنش ، ولی مداد رو گرفت تو دستش و کاغذ رو خط خطی کرد ،  بعد هم مداد و کاغذ رو بهم پس داد

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

چقدر جالب!

دیروز داشتم تو اتاق آندیا لباسهای تمیزشو جمع می کردم و میگذاشتم تو کشو ها و کمدش ، آندیا هم بازی می کرد و آواز می خوند ،  وسط کار تلفن زنگ زد ، رفتم گوشی رو بردارم ، وقتی برگشتم به فاصله 30 ثانیه تمام لباسهای تا شدهء داخل کشو ها روی زمین پخش بود.... خودش هم می خندید و  لباسها رو با خودش از اتاق می برد بیرون ، من هم رفتم دنبالش و به علامت اعتراض  لباسها رو ازش گرفتم.  دیدم  باز چند تا دیگه از لباسها رو برداشت و با شتاب ( چهار دست و پا) رفت سمت آشپز خانه و لباسها رو انداخت تو ماشین بعدهم  دستش رو گرفت به ماشین و بلند شد روی نوک پاهاش ،   درماشین لباسشویی رو بست (خوبه که چفت نشد)، کلید روشن/خاموش رو هم فشار داد و نشست جلوی ماشین وبا شوق و ذوق زیاد دسدسی می کرد ... سریع ماشین رو خاموش کردم که لباسها رو دربیارم،  تازه فهمیدم که غیر از لباسها ، کیسه پودر ژله  و ... وایییی تیوپ چسب رازی با در باز و پماد ویتامین آ که تا چند لحظه پیش همه روی ماشین لباسشویی بود حالا توی ماشینه.

-  بعد از ظهر دیدم خیلی کار دارم آندیا رو گذاشتم تو تختش و یکسری از اسباب بازیهای مورد علاقه اش رو هم گذاشتم که باهاشون سرگرم بشه ، هر چند دقیقه هم بهش سر می زدم یا باهاش حرف می زدم، معمولا هنوز 10 دقیقه نشده خسته میشه و ماما ... ماما.. رو سر می ده که یعنی منو بیار پایین! اما اینبار وقتی رفتم تو اتاقش سه تا بالش توی تختش رو گذاشته بود رو هم و رفته بود روی بالشها وایستاده بود ، شیشه آبش رو گذاشته بود روی لب عروسکش که روی میزبالای تختشه و (به سختی و با حالت ایستاده) مثلا بهش  می می (شیر) می داد و باهاش حرف می زد ، دلم می خواست تو این حالت ازش فیلم بگیرم ولی با دیدن من تعادلش روی بالشها بهم خورد و با باسن افتاد روی بالشها ، جالبتر اینه که بعد شیشه آب رو برداشت که خودش هم آب بخوره بچه ام!

- عصرآندیا رو آماده کردم که با هم بریم پارک ، مو هایش رو هم برس کشیدم و با یک گل سر هم رنگ لباسش جلوی موهاشو جمع کردم ، آندیا هم بلا فاصله برس رو ازم گرفت و چهار دست و پا رفت سراغ اردکش و گل سرش رو از سرش کشید و گذاشت روی منقار اردکش و بعد هم تند تند پاهای اردک بی نوا رو برس می کشید.


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

نه ماه و سه هفتگی


وقتی آندیا را به کاری که دوست نداره مجبور کنیم اینطوری صورتش رو جمع می کنه



آندیا و الیزابت ، تنها عروسکی که هنوز یک مقدار ا ز موهایش مانده!
+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker