Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

آندیای 5 ماهه



زیبای خفته ما


 

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
قاب عکس توست اما شیشه عمر من است

بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند
تار موی توست اما ریشه عمر من است


 
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

عسل ما روز به روز شیرین تر میشه



وقتی نگاهش میکنم انگار تمام قشنگیهای دنیا به چشمهای من هدیه شده ، وقتی به آواز کوتاه و مصمم و شیرینش که هر روز واژه جدیدی بهش اضافه میشه گوش می دهم انگار زیباترین و گوش نواز ترین ملودیهای عالم داره به گوشم می رسه. و قتی بغلش میکنم و صورت قشنگ مثل ماهش رو به خودم می چسبونم می فهمم که چه گوهر نابی بهمون سپرده شده. امید زندگیم ، وقتی تو هستی زندگی رنگ طراوت و تازگی داره و قتی فریاد شادی و صدای خنده های شیرینت تو خونه می پیچه خونه روح می گیره و وقتی تو باشی ، زندگی سر سبز و تازه میمونه... عزیز دلم با ما بمان همیشه بمان ...با ما



 
شیطنتهای نازگل ما دیگه کاملا هدفمند شده ، تقریبا تو بیشتر کارهای شخصیش دخالت و اعمال نظر میکنه ، حالا به هر روشی که بتونه. از مخالفت کردن خیلی بیشتر از همراهی کردن لذت می بره و لی خیلی وقتها هم با رضایت ازمون حرف شنوی داره... بستگی داره دیگه...



باورم نمیشه که دیگه داره میشه یک خانوم به تمام معنا ، سنگ صبور مامانش ، رفیق تنهایی های مامانش ، سلطان قلب مامانش ...




این هم یک چشمه از شیطنتهای عسل ما موقع عوض کردن : روغنش رو برمیداره و از دستمون در میره
 
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

این نه !

شیطونک نازنازی ما خیلی وقتها ابتکارات و ابداعات قشنگی از خودش در میاره که ما اصلا نمی فهمیم پیش زمینه اش از کجا بوده. مثلا وقتی بخواد که کسی باهاش بازی کنه یک روسری پیدا می کنه و یک سرش رو خودش میگیره تو دستش و یک سرش رو هم بزور میده به طرف مقابل . بعد روسری رو میکشه و طرف رو وادار میکنه که دور اتاق بچرخن و مثلا قطار بازی کنن . یا روسری رو دور خودش می پیچه و بعد دو ر خودش می چرخه تا روسری رو بندازه.

بعضی و قتها هم کلی اسباب بازی رو از توی تخت و پارکش میندازه بیرون و بعد از ما میخواد که اونها رو یکی یکی بهش پس بدیم. هر وقت چشم مامانی رو دور ببینه سنگهای شومینه رو یکی یکی می بره تو خونه چادری خودش و بعد یکدونه یک دونه برمی گردونه و قاطی بعضی از اسباب بازیهایش میندازه توی شومینه.

آندیا برای دوستیابی هم روشهای خاص خودش رو داره. مثلاٌ یک اسباب بازی رو با نازو اشوه می بره میده به کسی که دوست داره باهاش بازی کنه و بعد هنوز هیچی نشده پسش میگیره خلاصه اینقدر این کارو تکرار میکنه تا شش دانگ حواس طرف رو متوجه خودش کنه ... دیروز رفته بودم دیدن یکی از دوستهای قدیمی من که یک پسر سه ماهه ناز به اسم رایان داره. آندیا هم کم کم سعی کرد با رایان ارتباط برقرار کنه و گاهی دستش رو می گرفت و نازش می کرد . بعد هم برای اینکه این همبازی جدید رو محک بزنه یک سیب گرفت به سمتش ، دید بر خلاف همیشه هیچ عکس العملی از طرف مقابل دیده نمیشه بعد یک گوشی موبایل بهش تعارف کرد... باز هم بی نتیجه بود ، خلاصه هر روشی بلد بود بکار برد و طبیعیه که کوچولوی سه ماهه باهاش همبازی نشد... آخر سر پستونک بچه رو ازش گرفت و گفت این نه....! این .... ( اشاره به عروسک کوچولویش که بزور می خواست بده به نی نی ... ). نی نی هم بالا خره یک لبخند تحویل خانوم داد ...


 
شروع بازی...



 
ادامه روند ...



 
این هم عاقبت کار ، نی نی از شدت خستگی خوابش برد ، آندیا هم دنبال یک همبازی دیگه است ...



 تمام اسباب بازیها رو پرت کردم برایتون ، حالا بیایین باهم بازی کنیم



 
من در حال نانای کردن با زنگ موبایل بابایی




+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا در آستانه یکسالگی




- کاش با زمان قرار همزیستی مسالمت آمیز داشتیم تا نه او مرتباٌ ما را دنبال کند و نه ما از او فرار کنیم ، بالاخره روزی به هم خواهیم رسید.

- کاش هرگز شادیهای کوچکمان را به امید رسیدن به خوشبختیهای بزرگ از دست ندهیم.
درک زندگی تنها با نگاه به گذشته میسر است ، اما زندگی کردن تنها با نگاه به آینده !

 
آندیا در حال پرت کردن توپ به سمت مامانیش

شیرین عسل ناز و ملوس ما که البته دیگه برای خودش خانومی شده... در روزهای پایانی اولین مرداد زندگیش شیرینکاریهای منحصر به فردی انجام میده تقریباٌ با هر موزیک شادی که بشنوه نانای نانای رو شروع میکنه ، بعد هم میزنه زیر خنده و منتظر تشویق میمونه .

- صبح ها که از خواب بیدار میشه هم برای اولین کسی که بره بالای سرش ، اول یک خنده شیرین با لوندی مخصوص تحویل میده و بعد میزنه زیر آواز ... اکثر ملودیهایBaby T.V رو کاملا میشناسه و با تقلید صدا سعی میکنه ادای خوندن اونها رو دربیاره ، بعضی وقتها هم زمان با برنامه های مورد علاقه اش شروع میکنه به تقلید فیزیکی از کارکترها و اگه کسی بیاد جلویش و مانع دیدش بشه از جایش بلند میشه و دستش رو میگیره و کشون کشون از جلوی تلویزیون دورش می کنه ، بدون هیچ اعتراضی.



دلبر مامان در حال نانای


 
این هم یک گزارش تصویری از دلبر ما وقتی که خودش می دونه دار به یک کار ممنوعه دست میزنه ، البته در هر حال کار خودش رو در یک فرصت مناسب انجام میده .

 
دخترم دیگه کفشهایش رو هم نصفه و نیمه می پوشه ، اینجا هم داره با مامانیش دست میده

عزیز دلم لحظه ها رو تنها برای دیدن تو میشمرم و مدام از خودم می پرسم یعنی تو مامان رو برای این دوریها و تنها گذاشتنهای هر روز می بخشی...
کاش از میان لحظه های زندگی ، لحظه دیدار زود تر می رسید...


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

با این عسل چکار کنیم !

آندیای ما توجه بخصوصی به وسایل برقی و سیم دار و کلید و پریز داره... مدام دنبال یک کلید میگرده که اینقدر خاموش و روشنش کنه تا بالا خره خرابش کنه . از فندک گاز و پاور ضبط و تلویزیون و ماشین لباسشویی و کامپیوتر و جاروبرقی و ماکروفر گرفته تا زنگ در و کلید آسانسور . دیروز دیدم عسل خانوم رفتن سراغ کامپیوتر خاله جی و سیمش رو دنبال خودش می کشه که برسونه به پریز برق ، بعد هم به سختی می خواست دوشاخه رو به برق بزنه ...(لازم به ذکر که بیشتر وسایل برقی اینچنینی رو ما از برق می کشیم برای همین او ل دنبال سیم میگرده بعد پروژه را شروع میکنه... ) ، من هم با ترفند سر سیم رو ازش گرفتم و از دسترس دور کردم بعد از چند لحظه دیدم عسل خانوم رفت یک CD آورد داد دستم و با دست به کامپوتر اشاره می کرد و خودش رو تکون می داد که یعنی می خوام نانای کنم ... من هم مثل بچه های خوب مجبور شدم کامپیوتر رو برایش روشن کنم ای وروجک لوس لوس ملوس مامان باز هم تو بردی ، گوشهای مامان یکبار دیگه مخملی شد. دلبر شیرینم چقدر بگم.... دوستت دارم ... دوستت دارم ... دوستت دارم ... خیلی زیاد ...

اینهم پیش در آمد صبحانه خوری ملوسک ما...


کی می تونه یک قالب کره رو اینطور خالی خالی با اشتهای تموم بخوره ... به هیچکس هم تعارف نکنه


در راستای ورزش صبحگاهی برای کم کردن اضافه وزن
آندیا خانوم برای همه برنامه دوی استقامت گذاشتن
مکان : منزل خاله گیتی
زمان : 7/30 صبح روز جمعه
تعداد شرکت کننده گان : تقریباٌ همه حضار بیدار شدن!

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گزارش تصویری گوناگون




Cool Slideshows!
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

تو عزیز دلمی

دیروز آندیا برای اولین بار بستنی خورد


تا حالا دیدین کسی به این خوشگلی بستنی بخوره





+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

بدون شرح



ناز منی !


شیرین تر از عسلی تو !

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

اولین قدمهای آندیا بسوی زندگی


کاش بودن را متوقف کنیم تازندگی کردن را شوع کنیم ، پرمشغله کردن زندگی موجب غنی تر شدنش نمی شود. کاش عادتهای کودکی از وجودمان زدوده نمیشد درست مثل این فرشته های کوچولوکه همیشه :
1- از ته دل می خندن
2- همیشه مشغول یک کاری هستند و هیچوقت بیکار نمی مونن !
3- برای رسیدن به اونچه که می خوان با تمام وجود تلاش می کنن و با جدیدت ... می خواهند ... بدون اینکه خسته بشن ...
. دلم می خواد بلند بلند بخندم ، نه نه ... می خواهم داد بزنم ، نه اصلاٌ نمی دونم چی می تونه راضیم کنه ، فقط می دونم که خییییییییییییییلی خوشحالم ، آندیا دیگه بدون کمک راه میره اونم چقدر قشنگ درست مثل یک پنگوئن کوچولو .... جالبه که درست هم زمان با تولد عمولی افشین و اومدن دایی جون ، آندیا رسماٌ راه رفتن رو شروع کرد. دلبر کوچولوی مامان ، جای قدمهای کوچولو و با اراده تو فقط روی چشمهای منه ... یک صفحه دیگه از دفتر زندگی به روی تو باز شد ، اولین قدمهات بسوی موفقیت  .... مبارک ، نازنینم.



شما هم میاین بریم تنیس بازی کنیم.
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا لا لا ...



آندیا معمولا شبها خوب می خوابه ، از وقتی بدنیا اومد همینجوری بود بچه ام . شبها همیشه خوب می خوابید. البته یکی دو نوبت بیدار میشه شیرش رو مثل بچه های خوب و قند عسل میخوره و دوباره می خوابه. دیشب ولی... 4 صبح بیدار شد ، شیرش رو کامل خورد ، بعد یکراست رفت سراغ کامپوتر و روشنش کرد... من هم که چشمهایم رو بزور باز نگهداشته بودم ، چراغها رو خاموش کردم و کورمال کورمال بزور بردم و گذاشتم تو تختش و خودم هم بناچار پایین تختش دراز کشیدم ، که یعنی مثلا خوابم ...

- دو دقیقه بعد آندیا بعد از اونکه که هر چی عروسک دورو برش بود انداخت پایین ، یک پایش رو از لای میله های تختش انداخته بود بیرون و داشت بزور سرش رو هم از لای میله ها رد می کرد.
- دو باره بغلش کردم و یکم آب بهش دادم ... حسابی خورد ولی دوباره راه افتاد ، جالب اینه که با تاریکی هم اصلا مشکلی نداشت.
- ساعت شد 5 دیدم فایده نداره دوباره بردمش تو اتاقش و برایش موزیک تختش رو روشن کردم که با لالایی اون بخوابه ... این هم نتیجه ای نداشت .

- بعد گذاشتم تو تابش ، پاهاش رو محکم تکون میداد که تند تر تاب بخوره و شنگول ومنگول زد زیر آواز ، این کار هم جواب نداد...
- خلاصه Baby T.V و نی نی لای لای و ... همه بی اثر بود
- آخر چراغ خواب رو روشن کردم که صورتش رو خوب ببینم ، بعد محکم بغلش کردم ، تو چشمهای معصوم و شیطونش نگاه کردم و در حالی که با یک دست موهای نرم و براقش رو نوازش می کردم ، گفتم مامی لالا... بابایی هم لالا ، آندیا هم لالا...

دلبندم اول خیره تو چشمهام ذول زد ، بعد دستم رو محکم تو دست کوچیکش گرفت و سرش آروم گذاشت رو سینه ام و چند ثانیه بعد... از صدای منظم نفسهای امید بخشش و بالا و پایین رفتن منظم قفسه سینه و دل کوچولویش فهمیدم که عروسک قشنگم بالاخره خوابش برده ، اونهم چه خواب شیرینی ... یک لبخند ملیحی رو لبهایش بود که یکدفعه دلم ضعف رفت. از خوابیدن منصرف شدم و همینطور از دیدنش لذت بردم اونهم چه لذتی .


+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا و عمولی افشین


امروز تولد عمولی افشینه . بهترین عموی دنیا ... برایت یکدنیا سعادت یک کهکشان خوشبختی یک آسمون ستاره اقبال و تمام زیباترینها و بهترینها رو آرزومندیم در کنار همسر دلبندتون / آندیا عسلی و باباش و مامیش

اینهم چند تا از عکسهای شیطونک عسلی در دو ماهگی با عمولی افشین ، هدیه اینترنتی آندیا به عموجون جونی

Cool Slideshows!

Free Comments and Graphics at pYzam.com
Get More Graphics at pYzam.com
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

عزیز دل ما

دیشب وروجک ما خوابش نمی برد ، جالب اینه که حوصله بازی هم نداشت و همش بهانه گیری میکرد. آخر گذاشتمش توی تابش و برایش لالایی خوندم ، هنوز ده دقیقه نشده خانوم اینجوری شدن




+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

عشق مامان از0 تا 3 ماهه گی

Andia3 months
Powered by Smilebox
Click to play | Make your own Smilebox
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

قند عسل داریم ما...

این دختر قندعسل شیطونک ما علاقه خاصی به بازی گل یا پوچ پیدا کرده مدام یک سنجاق سر یا اسباب بازی کوچولو میاره و میگه بی (یعنی بگیر) بعد باید اونو بذاریم لای مشتمون اونوقته که آندیا با شوق و ذوق تمام یکی یکی مشتهای مارو بازمی کنه تا اونو پیداش کنه بعد هم از شادی جیغ میزنه و میخنده و بعد دوباره از اول حالا تاکی باید ادامه بدیم ... اینو دیگه خودش تشخص میده .... دیروز صبح موقع اومدن آندیا ریش تراش بابا فرشید و برداشت و مدام روشن و خاموشش می کرد و به هیچ قیمتی هم حاضر نبود ریش تراشو پس بده. من هم رفتم یک عروسک کوچولی پارچه ای آوردم تا با هم گل یا پوچ بازی کنیم و حین بازی که حواسش پرت شد ریش تراشو ازش بگیرم. نتیجه بازی و تلاشهای به ظاهر زیرکانه من برای پس گرفتن دستگاه این شد :

دفعه اول :
من : این مال بابا فرشید (اشاره به ریش تراش) این هم مال آندیا (اشاره به عروسک)
آندیا : نه نه نه ، منه منه منه (دستگاه رو پس گرفت)

دفعه دوم :
من : یواشکی وسط بازی ریش تراش رو برداشتم و گذاشتم کنار .
آندیا : همانطور وسط بازی و خیلی سریع و خونسرد دوباره ریش تراش رو برداشت و گذاشت لای پاهاش و به بازیش ادامه داد.

دفعه سوم :
من : از همون روش قبل استفاده کردم
آندیا : دوباره ریش تراش رو برداشت و یکراست رفت سراغ ماشین لباسشویی و ریش تراش انداخت تو ماشین و درش رو بست و دوباره برگشت سربازی ...

واما ... بقیه عکسهای پارک میعاد :

Cool Slideshows!
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

شیطونکهای ما در پارک میعاد و ...


اول بگم این چند وقته چند تا خبر مهم داشتیم :
- اولیش اینکه دیروز تولد مامانی آندیا بود (تولد مامان عزیز و نازنین خودم) که خیلی خیلی به گردن ما حق دارن و زحمت نگهداری آندیا هم به گردن ایشونه. کاش یک روز یک ذره از محبتهاشونو بتونیم جبران کنیم .


تولدتون مبارک یک دنیا دوستتون داریم / آندیا ، مامان مژگان ، بابافرشید

My new Bling

دومیش هم اینکه این هفته دایی جونم میان ایران پیشمون



بی صبرانه منتظرتونیم دایی جون زودتر بیاین

یک وقت با دیدن این عکس آندیا فکر نکنین دخترم شیطونه ها ، داره به مامانیش کمک میکنه بچه ام
و اما .....این هم عکسهای دلبرهای کوچولو درگردهمایی وبلاگی . مطمئنم همشون از خستگی بلافاصله خوابشون برده. هر کدومشون فقط چند صدبار از سرسره بالا و پایین رفتن ... الهی خنده از لبهای قشنگشون ، شادی از دلهای کوچولوشون ، پاکی و مهربونی از چشمهای بادامیشون و قرمزی از گونه چون برگ گلشون هرگز نیوفته.


Cool Slideshows!
+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

سفرنامه2 و قراروبلاگی نی نی گولوها

نی نی گولوهای قند عسل ، شکرپاره نازنازی وبلاگی دوباره دیروز قرارداشتند ، بیا و ببین چه خبر بود. مامانها بدو وروجکهای افسار گسیخته بدو. عین پرنده های کوچولویی که از قفس بیرون اومده باشن این طرف و اونطرف می پریدن. دریغ از یک لحظه کوتاه که این شیطونکهای فینگیلی رو کنارهم ببینیم و یک عکس محض نمونه از باب یادگاری ازشون بندازیم. تا یکیشون می شست اون یکی بلند می شد ، تا یکی می اومد ، اویکی می رفت ، تا یکی می خندید ، اون یکی می زد زیر گریه ، تا یکیشون رو می گرفتی ، اون یکی در می رفت ... خلاصه ما که چیزی نفهمیدیم و لی خودشون از این آتش سوزاندن کلی لذت بردن. آندیا که از شدت خستگی تو راه برگشت خوابش برد... صبح هم سرحال تر و شادابتر از همیشه به عادت دیشب بجای تاب و سرسره از مبل و میز تلویزیون بالا می رفت و بعد اصرار داشت سر بخوره بیاد پایین...
به هر حال روز خیلی خوبی بود دیدار با مامانها ی گل و فرشته کوچولو هاشون از نزدیک یک روز خاطره انگیز و ماندگاری برای همون رقم زد . جای همه گلهایی که نبودن خیلی خیلی خالی بود. گزارش تصویری این گردهمایی پر تحرک را لطفاٌ شنبه دنبال کنین چون سیم رابط دوربین رو جا گذاشتم... البته نه که حواس پرت باشم ها ،نه ، یک وروجک شیطون بلا تو خونه داریم که اصلاٌ دوست نداره هیچ چیز سر جای خودش باشه ، حالا امروز برم سطل های زباله، کشوهای لباس، ماشین لباسشویی و جاکفشی و خلاصه هر جای بی ربط و دور از ذهنی که ممکنه رو بگردم شاید سیم دوربین به سلامتی پیدا شد..

واما ادامه عکسهای تله کابین نمک آبرود و دخمل جینگیلی فینگیلی ما
Cool Slideshows!
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا به سفر می رود!

Cool Slideshows!
بالاخره طلسم مسافرت ما هم شکسته شد.! البته دست عمو افشین درد نکنه که نمام برنامه ریزیها و تدارکات لازم رو بعهده گرفتن همینطور خاله جی و مامانی ، خلاصه از همه برو بچه های پشت صحنه و گروه صدا و تصویر (خودم) و امپکس ونودال و تهیه کننده و کارگردان و نورپرداز و ... ممنون.خلاصه اینکه آندیای ما برای اولین بار مسافرت داخلی ،اونهم با ماشین رو تجربه کرد . البته منهای سفرعید به دبی که خیلی هم برایش جالب بود.

جالبه که توی این سفر آندیا چند تا کار مهم رو باهم تکمیل کرد :
1- راه رفتن رو به تور کامل شروع کرده (حالا ما بدو و عسلی بدو سمت دریا)
2- نانای کردن در حد حرفه ای (البته هر موزیکی رو نمی پسنده ها... حالا یک چیزی تو مایه های خوشگلها باید برقصن... و اینها باشه بدش نمیاد)
3-دست دادن با ... فکر نکنین با من یا باباش دست می ده ها نه ، اگه سرحال باشه با بعععععضی از آقایون و در غیر اینصورت ، پیشی و هاپو و یک چیزی تو این مایه ها...
4- تو آسانسور ، حتماٌ باید خود ش کلید را فشار بده ، مافقط باید با دست اشاره کنیم که کدوم طبقه رو بزنه ، وگرنه هرچی دیدیم از چشم خودمون دیدیم، حالا ملت اگه منتظر موندن ، مشکل خودشونه.
راستی کسی میدونه چطوری میشه یک جا ثابت نشست و قایم باشک بازی کرد؟
الان آندیا بهتون یاد میده اینطوری:


 
اول یک پارچه یا روسری را محکم بچسبونین روی صورتتون


بعد یواشکی (بدون اینکه جر بزنین... از زیر پارچه اطراف رو دید بزنین... جر نزنین ها



بعد هم پارچه رو از روی صورتتون بردارین و بزنین زیر خنده ، البته حسابی باید ذوق کنین ها وگرنه فایده نداره ، از ما گفتن.

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

روز پدر و آندیای 11 ماهه ما

امسال اولین سالیه که روز پدر رو به بابا فرشید به عنوان پدر تبریک میگم . می دونم که خیلی وقته انتظار رسیدن چنین روزی رو می کشه . روزی که عزیز دلبندش دستهای کوچولویش رو دور گردن باباش حلقه کنه و گونه های گرم و لطیفش رو بصورت ته ریش دارش بچسبونه، بعد بره کشون کشون اولین هدیه زندگشو با دستهای کوچولو و ظریف خودش ، دو دستی به بهترین بابای دنیا، بابا فرشیدش ، بده و وصدای تپش قلب کوچیکش و بوی نفسهایش آمیخته بازمزمه های شادی و قهقهء خنده های شیرینش فضای خونه رو پر کنه از یک دنیا نشاط و حیات و ... .... روزت مبارک ، همسرم .

 
My new Bling

روز پدر را به پدر مهربون و نازنین وعزیز تر از جان خودم و تمام باباهای خوب و باصفا تبریک میگم.
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آنديای نازنينم

Cool Slideshows

معمولاٌ صبحها قبل از بیرون آمدن از خانه موهای آندیا رو شانه می کنم امروز عجله داشتم برای همین یادم رفت موهای عسلی رو شانه کنم . درست موقع رفتن دیدم آندیانیست. بعد از چند ثانیه دیدم از تو اتاقش برس بدست اومد سمت من و به محض اینکه بغلش کردم تند تند موهای من رو برس کشید و مدام تکرار می کرد بییم... (یعنی بریم)
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا و مامانی



آندیا شدیداٌ به مامانی عادت کرده بعضی وقتها عصر که می ریم دنبالش اول برامون قیافه میگیره و از بغل مامانی تکون نمیخوره. دیروز برایش یک کتاب بردم که دیر آمدنم را توجیه کنم کتاب رو که دید اومد بغلم و کتاب رو گرفت ، بعد سریع برگشت بغل مامانی کتاب رو نشون داد که برایش بخونن !
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

سه قدم اول!

دختر طناز ما بالاخره اولین قدمهای مستقلش رو بسوی زندگی برداشت... آندیا این اواخر علاقه شدیدی به راه رفتن پیدا کرده و خیلی دوست داره دستش رو بگیریم و با هم راه بریم . بعضی وقتها دستش رو می گیره به میز و صندلی و چند دور می چرخه ، امروز صبح قبل از اینکه از خانه بیایم بیرون داشت طبق معمول صدای تلویزیون رو زیاد می کرد ، من هم دستهام رو باز کردم و گفتم بیا بغل مامی بریم دده . عسل خانوم هم که دید لباس بیرون پوشیدم ، فهمید موضوع جدیه اول یک دستش رو آزاد کرد و یک قدم برداشت بعد هم دو تا قدم ریز و تند دیگه به سمت من برداشت و خودش رو انداخت بغلم. این تجربه اول ، چنان حس قشنگی داشت که من رو یاد اولین لحظه تولدش انداخت انگار آندیام یکبار دیگه ازم کنده میشه که استقلال پیدا کنه ... مثل پرنده کوچولویی که بخواد برای اولین بار پر زدن یاد بگیره چشمهایش برق می زد و قلبش تند میزد... کاش این لحظه های شیرین تمومی نداشتن ، کاش زندگی فقط پر از لحظه های اینچنینی بود ، کاش می شد نغمه های دل انگیز زندگی رو هزاران بار گوش کرد و نغمه های حزن انگیزش رو دیلیت کرد...


Cool Slideshows
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker