
زیبای خفته ما

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
قاب عکس توست اما شیشه عمر من است
بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند
تار موی توست اما ریشه عمر من است









، سنگ صبور مامانش
، رفیق تنهایی های مامانش ،
سلطان قلب مامانش ...

که ما اصلا نمی فهمیم پیش زمینه اش از کجا بوده.
مثلا وقتی بخواد که کسی باهاش بازی کنه یک روسری پیدا می کنه و یک سرش رو خودش میگیره تو دستش و یک سرش رو هم بزور میده به طرف مقابل . بعد روسری رو میکشه و طرف رو وادار میکنه که دور اتاق بچرخن و مثلا قطار بازی کنن .
یا روسری رو دور خودش می پیچه و بعد دو ر خودش می چرخه تا روسری رو بندازه. 
دیروز رفته بودم دیدن یکی از دوستهای قدیمی من که یک پسر سه ماهه ناز به اسم رایان داره. آندیا هم کم کم سعی کرد با رایان ارتباط برقرار کنه و گاهی دستش رو می گرفت و نازش می کرد .
بعد هم برای اینکه این همبازی جدید رو محک بزنه یک سیب گرفت به سمتش ، دید بر خلاف همیشه هیچ عکس العملی از طرف مقابل دیده نمیشه بعد یک گوشی موبایل بهش تعارف کرد... باز هم بی نتیجه بود ، خلاصه هر روشی بلد بود بکار برد و طبیعیه که کوچولوی سه ماهه باهاش همبازی نشد... آخر سر پستونک بچه رو ازش گرفت و گفت این نه....! این .... ( اشاره به عروسک کوچولویش که بزور می خواست بده به نی نی ... ). نی نی هم بالا خره یک لبخند تحویل خانوم داد ... 







و بعد میزنه زیر آواز ... اکثر ملودیهایBaby T.V رو کاملا میشناسه و با تقلید صدا سعی میکنه ادای خوندن اونها رو دربیاره ، بعضی وقتها هم زمان با برنامه های مورد علاقه اش شروع میکنه به تقلید فیزیکی از کارکترها و اگه کسی بیاد جلویش و مانع دیدش بشه از جایش بلند میشه و دستش رو میگیره و کشون کشون از جلوی تلویزیون دورش می کنه
، بدون هیچ اعتراضی.



مدام دنبال یک کلید میگرده که اینقدر خاموش و روشنش کنه تا بالا خره خرابش کنه .
از فندک گاز و پاور ضبط و تلویزیون و ماشین لباسشویی و کامپیوتر و جاروبرقی و ماکروفر گرفته تا زنگ در و کلید آسانسور . دیروز دیدم عسل خانوم رفتن سراغ کامپیوتر خاله جی و سیمش رو دنبال خودش می کشه که برسونه به پریز برق ،
بعد هم به سختی می خواست دوشاخه رو به برق بزنه ...(لازم به ذکر که بیشتر وسایل برقی اینچنینی رو ما از برق می کشیم برای همین او ل دنبال سیم میگرده بعد پروژه را شروع میکنه... ) ، من هم با ترفند سر سیم رو ازش گرفتم و از دسترس دور کردم بعد از چند لحظه دیدم عسل خانوم رفت یک CD آورد داد دستم و با دست به کامپوتر اشاره می کرد و خودش رو تکون می داد که یعنی می خوام نانای کنم ...
من هم مثل بچه های خوب مجبور شدم کامپیوتر رو برایش روشن کنم
ای وروجک لوس لوس ملوس مامان باز هم تو بردی
، گوشهای مامان یکبار دیگه مخملی شد.
دلبر شیرینم چقدر بگم.... دوستت دارم ... دوستت دارم ... دوستت دارم ... خیلی زیاد ... 










شبها همیشه خوب می خوابید.
البته یکی دو نوبت بیدار میشه شیرش رو مثل بچه های خوب و قند عسل میخوره و دوباره می خوابه.
دیشب ولی... 4 صبح بیدار شد
، شیرش رو کامل خورد ، بعد یکراست رفت سراغ کامپوتر و روشنش کرد...
من هم که چشمهایم رو بزور باز نگهداشته بودم ، چراغها رو خاموش کردم و کورمال کورمال بزور بردم و گذاشتم تو تختش و خودم هم بناچار پایین تختش دراز کشیدم ، که یعنی مثلا خوابم ...







یک کهکشان خوشبختی
یک آسمون ستاره اقبال
و تمام زیباترینها و بهترینها رو آرزومندیم در کنار همسر دلبندتون
/ آندیا عسلی و باباش و مامیش

![]() |
Cool Slideshows! |
، جالب اینه که حوصله بازی هم نداشت و همش بهانه گیری میکرد. آخر گذاشتمش توی تابش و برایش لالایی خوندم ، هنوز ده دقیقه نشده خانوم اینجوری شدن 

مدام یک سنجاق سر یا اسباب بازی کوچولو میاره و میگه بی (یعنی بگیر)
بعد باید اونو بذاریم لای مشتمون اونوقته که آندیا با شوق و ذوق تمام یکی یکی مشتهای مارو بازمی کنه تا اونو پیداش کنه بعد هم از شادی جیغ میزنه و میخنده
و بعد دوباره از اول حالا تاکی باید ادامه بدیم ... اینو دیگه خودش تشخص میده .... دیروز صبح موقع اومدن آندیا ریش تراش بابا فرشید و برداشت و مدام روشن و خاموشش می کرد و به هیچ قیمتی هم حاضر نبود ریش تراشو پس بده. من هم رفتم یک عروسک کوچولی پارچه ای آوردم تا با هم گل یا پوچ بازی کنیم و حین بازی که حواسش پرت شد ریش تراشو ازش بگیرم. نتیجه بازی و تلاشهای به ظاهر زیرکانه من برای پس گرفتن دستگاه این شد :


.

![]() |
Cool Slideshows! |
کاش یک روز یک ذره از محبتهاشونو بتونیم جبران کنیم . 
تولدتون مبارک یک دنیا دوستتون داریم / آندیا ، مامان مژگان ، بابافرشید




. مطمئنم همشون از خستگی بلافاصله خوابشون برده
. هر کدومشون فقط چند صدبار از سرسره بالا و پایین رفتن ...
الهی خنده از لبهای قشنگشون ،
شادی از دلهای کوچولوشون ، پاکی و مهربونی از چشمهای بادامیشون و قرمزی از گونه چون برگ گلشون هرگز نیوفته. 
![]() |
Cool Slideshows! |
، بیا و ببین چه خبر بود.
مامانها بدو وروجکهای افسار گسیخته بدو.
عین پرنده های کوچولویی که از قفس بیرون اومده باشن این طرف و اونطرف می پریدن.
دریغ از یک لحظه کوتاه که این شیطونکهای فینگیلی رو کنارهم ببینیم و یک عکس محض نمونه از باب یادگاری ازشون بندازیم.
تا یکیشون می شست اون یکی بلند می شد ،
تا یکی می اومد ، اویکی می رفت ،
تا یکی می خندید ، اون یکی می زد زیر گریه ،
تا یکیشون رو می گرفتی ، اون یکی در می رفت ...
خلاصه ما که چیزی نفهمیدیم و لی خودشون از این آتش سوزاندن کلی لذت بردن. آندیا که از شدت خستگی تو راه برگشت خوابش برد...
صبح هم سرحال تر و شادابتر از همیشه به عادت دیشب بجای تاب و سرسره از مبل و میز تلویزیون بالا می رفت و بعد اصرار داشت سر بخوره بیاد پایین...
جای همه گلهایی که نبودن خیلی خیلی خالی بود.
گزارش تصویری این گردهمایی پر تحرک را لطفاٌ شنبه دنبال کنین چون سیم رابط دوربین رو جا گذاشتم...
البته نه که حواس پرت باشم ها ،نه ، یک وروجک شیطون بلا تو خونه داریم که اصلاٌ دوست نداره هیچ چیز سر جای خودش باشه ، حالا امروز برم سطل های زباله، کشوهای لباس، ماشین لباسشویی و جاکفشی و خلاصه هر جای بی ربط و دور از ذهنی که ممکنه رو بگردم شاید سیم دوربین به سلامتی پیدا شد..
![]() |
Cool Slideshows! |
![]() |
Cool Slideshows! |
! البته دست عمو افشین درد نکنه که نمام برنامه ریزیها و تدارکات لازم رو بعهده گرفتن همینطور خاله جی و مامانی ، خلاصه از همه برو بچه های پشت صحنه و گروه صدا و تصویر (خودم) و امپکس ونودال و تهیه کننده و کارگردان و نورپرداز و ... ممنون.
خلاصه اینکه آندیای ما برای اولین بار مسافرت داخلی ،اونهم با ماشین رو تجربه کرد .
البته منهای سفرعید به دبی که خیلی هم برایش جالب بود. 

(حالا ما بدو و عسلی بدو سمت دریا)
(البته هر موزیکی رو نمی پسنده ها...
حالا یک چیزی تو مایه های خوشگلها باید برقصن... و اینها باشه بدش نمیاد
)
حالا ملت اگه منتظر موندن ، مشکل خودشونه.



از زیر پارچه اطراف رو دید بزنین... جر نزنین ها 


![]() | ![]() |
![]() | Cool Slideshows |


![]() | Cool Slideshows |