Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

گردش آخر هفته

دیروز بعد از قرنی آندیا رو بردیم پارک ، شیطونک طبق معمول تو ماشین خوابید و وقتی رسیدیدم بیدار شد. هوای پارک که بهش خورد انگار انرژی مضاعف پیدا کرده بود ، دیگه به گرد پایش هم نمی رسیدیم ... ما بدو آهو بدو ... نفسهای عمیقی می کشید که بیا و ببین ، یک گروه خواننده روس هم بعد از افطار برنامه داشت بچه ام با دقت بهشون خیره شده بود. وسط برنامه یک آنتراکت کوچک بود و تقریبا سکوت شد. آندیا هم شروع کرد به خوندن با صدای بلند ، همه برگشته بودن سمت ما فکر می کردن بقیه برنامه اینجا برگزار میشه ... خوب بچه ام دوره اپرا دیده ...


 
کی میگه من شیطونم ... !


 
حاضرین با من مسابقه بدین ؟



 
دارم خودم رو برای مسابقه آماده می کنم !
 


الان خودم براشون می خونم یک وقت فکر نکنن ما کم آوردیم ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گزارش تصویری

دیروز مامانی اسباب کشی داشتن و آندیا هم کلی در جمع آوری وسایل بهمون کمک کرد ... میگین نه ؟ اینهم مدرکش ...



 
اگه گفتین  اینجا کجاست ؟


 
توی کمد ... نه !
 

 
الان خیلی کار دارم بعدا  ... میگم.


 
آخییییییی چقدر خسته شدم  ، یکم استراحت کنم ...


وایی چقدر خوشگل بودم نمی دونستم ها ...

 
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

متفکر کوچولو

آندیا عاشقه تلفنه ، حالا خوبه زیاد مامانش رو در حال مکالمه با تلفن نمیبینه ولی خوب گوشی تلفن با هر شکل و شمایلی جاذبه خاصی برایش داره ... اخیرا دردونه خانوم ما یک کشف بزر گ در مورد بازی با تلفن  کرده . از بس که گوشی تلفن بیسیم و سیم دار و موبایل و ... گرفته تو دستش و آزمایشات مختلف روشون انجام داده به این نتیجه رسیده که می تونه با دو تا گوشی تلفن با خودش حرف بزنه و صدای خودش رو بشنوه ... می پرسین چطوری ؟ ... گوشی سیار رو میگیره دستش و میره سراغ یک گوشی سیمدار دیگه و هر دو رو میذاره رو گوشش و از شنیدن صدای خودش تو گوشی تلفن کلی ذوق زده میشه ... بچه ام دیده کسی بهش زنگ نمیزنه اینجوری از خجالت خودش درمیاد ... میگم اینجوری پیش بره چند وقت دیگه نره سراغ اتم و انرژی و اینحرف ها...
پ ن  : آندیا همش میره توی اتاقش ودر رو پشت سر خودش میبنده و لی بعد نمی دونه چطوری از اتاق بیاد بیرون و میزنه زیر گریه ، اینکارو اقلاٌ شونصد دفعه تکرار می کنه . بنظر شما منظورش چیه ؟
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

حس قشنگ کودکانه

 دردونه مادیروز بجای خونه مامانی از خونه خاله جی سر در آورد ، چرا ؟ آخه مامانی سرشون خیلی شلوغه و سه روز مرخصی گرفتن ...  آندیا هم که حسابی بهش خوش میگذر ه . دیروز از کلی مراکز خرید و بازی به همراه خاله جی بازدید بعمل آورده و  خلاصه  خیلی خیلی بهش خوش گذشته .عصر که رفتم دنبالش سرحال و خندون مشغول بازی بود  و انگار خیلی از دیدنم مشعوف نشد ... من هم عروسکش رو بغل کردم و نشستم روی مبل جلوی تلویزیون و عروسک به بغل مثلا تلویزیون تماشا می کردم و هر از گاهی موهای عروسکش رو هم نوازش می کردم. آندیا هم اول یکم مارو زیر نظر گرفت و بعد اومد عروسکش رو برد نشوند رو یک مبل دیگه و خودش بسختی از مبل اومد بالا نشست رو پاهام و محکم بغلم کرد . ...

... امروز صبح خیلی زود از خواب بیدار شد ، من هم بغلش کردم سرش رو گذاشتم رو شونه ام   و آروم برایش لالایی می خوندم که دوباره بخوابه ، آندیا هم چشمهای خواب آلو و معصومش رو  هر چند وقت باز می کرد و یک نگاه به اطراف می انداخت و دوباره پلکهایش سنگین می شد و چرت می زد ،  ده دقیقه بعد وقتی می خواستم بگذارمش روی تخت ، انگشتم هنوز تو دستش بود و چشمهایش هنوز خواب و بیدار بودن... سعی کردم انگشتم رو آروم از لای مشتش بکشم که چرتش پاره نشه ... ولی نشد ... غزال زیبای من دوباره چشمهایش رو باز کرد توی تاریک و روشن اتاق دوباره نگاهم کرد و آروم گفت : ماما ماما ، منه ...


دخترم ، قشنگم ، غزالم ، روشنی شبهایم ، خورشید همیشه تابانم ، تموم دنیا یک طرف ناز نگاهت یک طرف ...
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

شیطونک ما و سالی که گذشت

در تمام مدت یکسال گذشته ، همیشه فکر میکردم ، وقتی آندیا بزرگتر بشه چه کارها که نمی کنم ...  تو نوزادیش وقتی از برخورد اولین بارقه های نگاههای کنجکاوش فهمیدم که منو خوب میشناسه انگار بال در آوردم ... روزی که برای اولین بار انگشتم رو محکم تو مشتهای کوچولو یش گرفت و  برای چند لحظه تو صورتم خیره شد ، احساس کردم درهای باغ بهشت به رویم باز شده ...  شروع اولین تلاشهایش برای چهار دست و پا رفتن  برایم مثل رویا بود و اولین قدمهایش وقتی به سختی خودشرو انداخت تو بغلم و خندید ، زیباترین صحنه ای بود که در نهانخانه جانم نقش بست . و این نغمه های قشنگ و روح  نواز  هر روز  یک ریتم تازه و ملودی جدیدی داره که هرگز کهنه نمی شه بلکه روح تازه ای در کالبد  خسته اما پر تلاش زندگی ما  می دمد ، هر چند که می دونم هیچ کدوم از کارهایی که تو عالم خیال نقشه اجراشون رو می کشیدم توام با مراقبت از این ملوسک شیطون و پر انرژی قابل انجام نیست اما من باز هم میگم وقتی آندیا بزرگتر بشه ... وقتی آندیا بتونه .... وقتی آندیا ... وقتی ... 
اما زندگی ادامه داره ، زیباست ، شاد و پر از انرژی مثبته ... چون تو هستی ...

ملوسک ما در 6 ماهگی



من و عمو افشینم


من و دایی حسنم (دایی بابا فرشیدم ها)



عشق مامان و باباش

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

ستاره قشنگ ما !

دیروز خانومی ما حین بازی و شیطنت مدام میومد منو بغل می کرد  و دستهای کوچولویش رو محکم دور گردنم حلقه می کرد و چند لحظه بعد می رفت . منو میگی ، انگار تو ابرها بودم و عرش رو سیر میکردم . هر بار هم بهش میگفتم ستاره قشنگ مامان کیه اون هم می گفت : من من من .... . آخر شب که بغل بابا فرشید زده بود زیر آواز و اثری از خواب هم تو چشمهایش نبود ، بهش گفتم ستاره قشنگ من باید بخوابه ، لالا کنه و چشمهای نازش رو ببنده... ستاره قشنگ من کیه مامانی ؟... زود از بغل بابایش اومد پایین و عروسکش (همونی که تو پستهای قبلی بغلش کرده بود و همیشه باهاشه) را آورد و گفت اینه....!  بعد گذاشت رو بالش خودش که بخوابه ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا و مامانی

ازاوجاییکه آندیا از بدو تولد پیش مامان من بوده و تقریبا بیشتر آموخته هاش تا به امروز حاصل زحمتهای مامانیش بودهو حسابی بهشون عادت کرده ، من هیچوقت نگرانی از بابت نگهداری آندیا و بازگشت به کار نداشتم . هر چند که دوری از طفلکم هر روز داره سخت از قبل میشه و خیلی وقتها بد جوری دچار وجداد درد میشم ، ولی بهرحال بهترین تصمیمی که میشد گرفت همین بود و لاغیر. اما حالا داشته باشین اینور قضیه رو ... آندیا خانوم ما تقریباٌ مدتیه که کاملا متوجه برنامه روزانه اش هست ، یعنی عصرها کاملا زمان اومدن من رو تشخیص میده و حتی تاخیر های کوچک هم موجبات رنجش خانوم رو فراهم میکنه ... بعد برای تلافی هم راههای خاص خودش رو داره مثلا قهر میکنه ، گاهی وقتها لجبازی میکنه و کارهایی که میدونه نباید انجام بده با سماجت انجام میده . اما روشی که تازهگیها پیش گرفته خیلی جالبه میگین نه ملاحظه بفرمایین :

 - - عصر که اومدم مامانی برایش سوپ پخته بودن ، هر کاری کردم لب نزد ، آخرسر هم قاشق رو گرفت و بشقابش رو هم خالی کرد روی میز ... من هم یک اخم معنی دار بهش کردم و موضوع همینجا ختم شد. اما 5 دقیقه بعد مامانی برایش دوباره سوپ ریختن و اینبار آندیا خیلی با اشتها تمامش رو خورد..

- یکساعت بعد آندیا طبق معمول سنگهای شومینه رو یکی یکی برمی داشت و می برد در نقاط مختلف و نامعلومی از خونه پخش می کرد ، با زهم تلاشهای اینجانب برای توقف پروژه بزرگ خانوم بی نتیجه موند و کم کم داشت کار به جاهای باریک میکشد که مامانی از آشپزخانه اومدن بیرون و با یک جمله عادی پروژه خانوم را نیمه کاره خوابوندن انگار آب روی آتش خانوم دیگه طرف شومینه هم نمی رفت ...
 - آخر شب که می خواستیم بریم شیطونک بازیش گرفته بود و به هیچ قیمتی نمیذاشت کفش و لباس تنش کنیم. دیگه " آندیا بیا جی جی ببوش بریم ده ده" و "آندیا بیا بریم پیشی ببینیم" و " بریم پیش خاله جی " و خلاصه هر ترفندی بکار بردیم بی فایده بود خانوم از زیر این میز در میومد می رفت زیر یک میز دیگه ... آخر هم رفت بغل مامانی و خودش در پوشیدن لباس همکاری کرد ... خلاصه این روند در چند روز گذشته ادامه داشته و هر کاری که ما بگیم آندیا عکسش رو انجام میده و هر کاری که مامانی بگن بدون چون و چرا انجام میده و بعد هم یک نگاه معنی دار به ما میکنه که یعنی : ایییییییییییییییینه ...
 
 نمیدونم دردونه کوچولوی لجباز ما داره شخصیت شکل نگرفته اش رو به رخ ما میکشه یا می خواد میزان علاقه ما ر و به خودش بسنجه ، یا ... اصلاٌ میگیرم میخورمش اینجوری خیلی بهتره ...
 

پ ن 1 : چند روز پیش رفتیم خرید آندیا هم به سلیقه خودش یک چیزهایی از توی غرفه ها برمی داشت و میگذاشت تو سبد خرید ( همین سبد چرخ داری که تویش نشستن ) بعضی وقتها هم یک چیزهایی رو از چرخ می انداخت بیرون ( خوب لابد بچه ام می خواست با این روش به چرخه اقتصادی خانواده کمک کنه ) موقع حساب کردن هم توی صف انتظار صندوق چند تا بسته رنگی و بزرگ رو از چرخ بغل دستی گذاشت تو ی چرخ ما و جایش یک بسته دستمال کاغذی گذاشت توی چرخشون ...
 

 

مامان فدای سلیقه ات ، حالا خوب فکر کن ببین دیگه چیزی لازم نداریم ؟

پ ن 2 : نمی دونم چرا آندیا همش دوست داره وسایل سنگین رو جابجا کنه مثلا یک کیف سنگن تر ازخودش رو میگیره و به سختی دنبال خودش می کشه  یا صندلی رو کشون کشون می بره وسط مبلها و ... چند روز پیش میز وسط حال رو اینقدر حول داد تا رسید به دیوار بعد ناراحت بود که چرا جلوتر نمیره ...   آخر شب هم که بابا فرشید اومد گفت : "اه چه خوب شده ، تغییر دکوراسیون دادی ... "



 
عسل خانوم روزی چند بار میره توی این سبد و بعد برای بیرون اومدن کلی زحمت میکشه ... حالا چرا ، معلوم نیست. میگم کسی جای بهتری برای بازی سراغ داره خوب بگه ... مشکلیه ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گردهمایی نوگلهای خندون

این گزارش از محل گردهمایی نی نی گولوهای خوشگل تهیه شده که از ساعت 6 بعد از ظهر در دنیای بازی ، یکی یکی سرو کله شون پیدا شد و از ذوق و شوق می دویدن اینور و اونور و مامانهای خسته از سرکار اومده رو دوربین به دست دنبال خودشون می کشوندن ، یکی نمی دونست فکر می کرد بچه ها مصاحبه مطبوعاتی دارن که دایم شونصد تا دوربین روی صورتهاشون فلش می زنه ... آخرش هم دریغ از یک عکس یادگاری ماندگار که بچه ها روی ماهشون بطرف دوربین باشه ... اینهمه عکس و ....
پیدا کنید پرتقال فروش را ...
جای همه گلهایی که نبودن ... سبز سبز . تمام مدت به یادشون و به فکرشون بودیم ...

گزارش تفضیلی :

1- آرتا خانوم مثل همیشه شنگول و سرحال بالا و پایین می پرید و یک لحظه هم وقت رو از دست نداد آخر سر هم کل اعضاء رو روونه خونه هاشون کرد ، بعد محل رو ترک کردن
2- آقا مهدیار هم سربزیر و سنگین تنها تنها بازی می کرد و حسابی مامانیش رو به فعالیت واداشت
3-نیروانا جون خیلی از مامانیش دور نمیشد و خیلی خانوم هر کاری میگفتن انجام می داد.
4- رادین جون هم خیلی تغییر کرده : جدی و سنگین و منطقی ، معلوم بود خیلی خوشحاله.
5- دیبا و پرندی هم با نارگل خانوم تا میتونستن شیطونی کردن ، البته پرندی خانوم که اصلا خانومی ازش میباره.
6- کیارش خوشتیپه هم اصلا کاری با کسی نداشت همینطور می دوید و می خندید ، خوش اخلاق تر از همیشه بود پسری.
7- شمیم جون دیر اومد و ازش عکس نداریم متاسفانه ، به محض ورود بازی رو شروع کرد که از غافله عقب نمونه
8- ایلیا خوشگله هم که یک پارچه آقاشده واسه خودش ، تنها نی نی خوش عکس که همه جا ژستهایش آخرشه ...
9- آقا مهدیا توپولی کوچولو هم خیلی ملوس و آروم بود. متین و خنده رو
10- سارا کوچولو هم تا می تونست خندید و دل همه رو برد.
11- آندیا نازنازی ما هم که طبق معمول تو ماشین خوابیده بود و وقتی رسید از خواب پاشد و حسابی بازی کرد و کلی دوست پیدا کرد . از استخر آب خیلی خوشش اومده بود.

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

دومین شهریور عسلی ما

شهریور 85



آندیای 12 روزه

شهریور 86




آندیا خانوم یکساله


پ ن : خاله جی رفتن ترکیه خدا کنه بهشون خوش بگذره و دست پر برگردن
پ ن 2 : دیروز چند بار آندیا رو بوسیدم و بوییدم و گفتم : به به به . اونهم مدام صورتش رو میاورد جلو که دوبار ه بوسش کنم بعد خودش می گفت به به به .

More Flash Toys at SeekCodes.com
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا خانوم و دوره کارورزی در شرکت


Make Love Letters at SeekCodes.com
روز مانده تا قرار وبلاگی


قرار وبلاگی :
زمان : یکشنبه 18/06/86 ساعت : 6 بعد از ظهر
مکان :دنیای بازی مجموعه فرهنگی ورزشی شهید چمران واقع در خ شریعتی بالاتر ار پل صدر
ورودی هر نفر : 2500 ریال


+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
امروز خانوم خانومها باز از استراحت و تغذیه خوب منزل مامانی محروم بودن و از توی رختخواب یکسر پشت میز کارشون اومدن. توی آسانسور عسل خانومی یکبار چشمهای خمار و خواب آلودش رو باز کرد و یک نگاه به اطراف و عکس خودش توی آینه آسانسور انداخت و دوباره چشمهایش رو هم گذاشت . چند دقیقه بعد هم سر حال وخندون بیدار شد و از همون لحظه ، دیگه هیچ چیز و هیچ کس سرجای خودش نبود. اول با تعجب به آدمهای جورواجوری که دورش جمع شده بودن نگاه میکرد و به بعضیها اخم میکرد و با یکی دست می داد و ... نیم ساعت بعد شیطونک از این اتاق به اون اتاق سان می دید و وسایل جابجا میکرد و از یکی یک چیزی می گرفت می برد می داد به یکی دیگه ، عینک یکی رو می گذاشت تو کشوی اون یکی و خلاصه کلی ذوق می کرد و هر چند وقت هم خودش رو تشویق می کرد و برای خودش دست می زد ...
حالا آثارفعالیتهای این روز پرتلاش و پر جنب و جوش کاری بعداٌ معلوم میشه ...




شیطونک فعال



 
آندیا خانوم نگران . دردونه ام اینجا مثل هاچ زنبور عسل داره توی اتاق ها دنبال مامانش میگرده ...



  فعلاٌ عسل خانوم یک جلسه مهم دارن خیلی سرشون شلوغه ...



 بچه ام خسته شد اینقدر کار کرد


 اون وسطها برای رفع خستگی نانای نانای ...


 
طناز خانوم مامانش



 
ژست به این قشنگی دیده بودین

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیای مهربون ما



معارفه ...





مامان فدای اون نگاهت ...



ماه مهربون  ، قربون اون دل کوچولویت ...


 
عزیز دل ،  ناز نگاهت

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

قرار وبلاگی جدید

Where there's a love, there's a mother ...



 

از اوجاییکها در آخرین قرار وبلاگی خیلی ها موفق نشدن شرکت کنن ، قرار وبلاگی جدیدی در تاریخ یکشنبه 18/06/86 ساعت 6 بعداز ظهر برگذار خواهد شد.

مکان : احتمالا خانه بازی کودک واقع در خ شریعتی بعد از اتوبان صدر .

منتظر نظرات و پیشنهادات ارزنده شما هستیم ...

قرار وبلاگی


Love too see you soon

Send a Dozen Roses at SeekCodes.com
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیای 4 ماه پیش

به روایت تصویر


 
عسل خانوم بعد از انداختن قاب عکس کوچک خودش روی صورت مثل ماهش


عسلی مدام سر و کارش با ماشین لباسشویی و سبد رخت چرک هاست . باور ندارین ...
اینم مدرک مستدل ....



آخه مامان قربونت بره اونجا رفتی چکار ؟

 
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

ماجراهای مامان و بابا و دردونه شون

تعطيات آخر هفته گذشته حسابی آندیای ما رو هوایی کرده بود و چون این چند وقت بخاطر جشن تولدش دور و برش شلوغ بود ، اولین روز هفته رو با بد خلقی تمام شروع کرد. صبح که بردیمش خونه مامانیش هم بر خلاف همیشه ، کلی بهونه گیری کرد و همش لج می کرد. من تا آخر وقت اداری مدام چشمهام به ساعت بود که زود تر برم سراغش ، هر چند که ظرف چند ساعت دوباره شرایط روتین خودش رو پیدا کرده بود و هیچ یادی هم از ما نمی کرد . عصر هم به محض اینکه من رو دید کفشهایش رو آورد پایش کنه که بریم ده ده بچه ام می خواست تلافی کنه که دیگه تنها تنها نریم ده ده ...

حالا با این پیش زمینه داشته باشین سناریو ی آخر شب مامان و بابا و دردونه خانوم رو :

- ساعت 11 شب بعد از کلی بازی و شکلک در آوردن و دالی موشه و قایم باشک و تاب بازی و سه چرخه سواری و ... بابا فرشید بیهوش و خسته جلوی تلویزیون خوابش برد. آندیا اول رفت روی شکم بابایش نشست و پییتکو پییتکو بازی رو شروع کرد ولی هیچ عکس العملی از بابایش ندید. بعد چند بار از روی سرش رد شد ... بعضی از تکه های لگو را آورد کشید روی صورتش .... با انگشت لای چشمهایش رو باز کرد .... موهایش رو کشید ، هر چه اسباب بازی صدا دار داشت آورد بالای سر بابایش دید باز هم فایده نداره ... بعد رفت از روی تخت ما یک بالش برداشت و کشون کشون آورد گذاشت بالای سر بابایش و یک دست بابایش رو با زحمت بلند کرد گذاشت روی بالش ... خودش هم بغلش دراز کشید ... چند دقیقه بعد مثل اینکه چیزی رو فراموش کرده باشه اومد سمت من ، که روی مبل نشسته بودم ، انگشتم رو گرفت و بزور من رو برد سمت تلویزیون و دو لا شد با دست زد روی بالشه که یعنی تو هم همینجا پیش ما بشین ...
- نیم ساعت بعددر حالی که انگشت اشاره من توی مشت توپولیش خیس عرق بود و پاهای کوچولویش رو شکم بابایش با هر دم و بازدمش بالا و پایین می رفت ، فرشته کوچولوی ماه پیشونی رو بغل کردم گذاشتم توی تختش ، گرمای نفسش که بصورتم می خورد یک حس قشنگی بهم داد که باعث شد دلم نیاد به این زودی بزارم توی تختش چند بار تو اتاق قدم زدم بخار نفسهایش اما اینبار مثل شبنم صبحگاهی روی گونه های مثل بر گ گلش نشته بود و صورتش رو نمناک کرده بود ... وقتی به چهره آروم و معصومش توی تاریک و روشن اتاق نگاه کردم ، باورم نمی شد که این همون آندیا شیطون بلای چند دقیقه پیشه .... دلبرم ، دنیای قشنگم ، تعبیر خوابهابی شیرینم ، تنها دلیل بودنم ... با من بمان همیشه بمان ... با من .

 
Andia1
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

اولین روز از هفته اول دو سالگی





تو که می خندی ....
دنیامو خندون می کنی ...


Happy birthday Sweet Andia



اگه گفتین این خانوم خوشگل و خوشتیپ کیه ؟



خوب این دختر جذاب و سانتیمانتال و شیک پوش رو چی ؟



خوب معلومه دیگه ...




طلا خانوم یکساله ...



دلبر دردونه ما


بعدا نوشت : از تمام دوستهای گلی که تولد آندیا رو تو وبلاگهای خودشون جشن گرفتن و با تلفن و sms و مسنجر و ...  تبریک گفتن یک دنیا سپاسگزاریم. / آندیا و مامان و بابایش .

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

365 روز به شیرینی و زیبایی آندیا


آندیا می آید ...

روزهای
پایانی انتظار نزدیک شده بود ... انگار هر چه میگذشت التهاب و اضطراب من هم بیشتر میشد تا دیروز با دیدن کفش و لباسهای کوچولویش و اسباب بازیهایش دلخوش بودیم و هر روز چند نوبت وسایل رو چک می کردیم و دوباره از اول می چیدیم ... یعنی هیچی کم نیست؟ ... نکنه چیزی از قلم افتاده باشه ... اما امروز ... فرشته کوچولوی ما دنیا رو با چشمهای قشنگ خودش خواهد دید ... برای آخرین بار به تصویر دوتاییمون توی آیینه نگاه کردم ، می دونستم که دفعه بعد که جلوی آیینه می شینم ، می تونم صورت مثل ماه دلبرکم رو به صورتم بچسبونم و صدای نفسها و بوی خوش تنش رو حریصانه ببلعم. برای رفتن هم عجله ای نداشتم ، می دونم که دلبرک مثل خودم آروم و صبوره ، برای این نتیجه گیری نه چندان عجولانه هم خیلی دلایل داشتم ، یکیش اینکه آندیا اینقدر صبر کرد تا دکترش از سفر خارج برگرده... واینقدر صبر کرد تا مامان و بابا خونه رو عوض کنند و شرایط رو از هر لحاظ برای حضور گرم و شیرینش محیا کنند ... با این حال برای اومدنش که بهترین دلیل زندگیمونه زیاد منتظرمون نگذاشت ...

برای چندمین بار به ساعت نگاه کردم 2.30
2.30بامداد ... هنوز باور نداشتم ... نه حتماٌ اشتباه میکنم ، بهتره سعی کنم بخوابم ... اما چرا خوابم نمیبره ... انگار کانتراکشنها داشت شروع میشد ... نگاههای مهربون و امید بخش مامان و خنده های شیرینش بهم انرژی خاصی میداد... دوباره چشمهایم رو بستم ، اینبار تو رویاهای شیرینی غرق شدم ... صدای خنده های پر هیاهوی چند تا بچه که وسط یک باغ پر از گل دنبال هم میکردن و مدام می خوردن زمین و دوباره بلند میشدن و از پرچین وسط باغچه ها می پریدن ... نمیدونم کجا بودم ولی ... همه اینها رو می دیدم و می شنیدم. .. حیف که زیاد طول نکشید ... از جا پریدم ، دوباره شروع شد... اینبار ولی ... شدیدتر از قبل... فرشید آروم صدایم کرد ... یک برقی توی چشمهایش بود که با همیشه فرق داشت ، دستم رو گرفت و با لبخند گفت ... بلند شو بریم... وقتشه!... به بیمارستان که رسیدیم دوباره به ساعت نگاه کردم ... 3.30 بامداد... دلم می خواست زمان زود بگذره ، وگذشت ... باورم نمیشد آغاز سپیده دم برای ما با طلوع خورشید زندگیمون آندیا شروع شد ، دقیقا 6.10 دقیقه صبح بود ... شنیدن صدای لطیف و شیرینش برای اولین بار ، قلبم رو به لرزه انداخت . دستهای کوچولویش را آروم ولی پر انرژی و مصمم تکون میداد ، انگار زیاد هم از وضعیت جدیدش راضی نبود ، شاید هم چرت شیرین صبحگاهیش پاره شده بود. اولین تصویری که تو ذهنم نقش بست یک صورت گرد مثل ماه بود با گونه های صورتی و لبهای قرمز و چشمهای درشت و گیرا که از همون موقع با کنجکاوی همه چیز رو دنبال می کرد، انگشتهای کشیده و ناخن های بلندش هم دائما پوست لطیف صورتش رو می خراشید. اینقدر هیجان داشتم که نمی دونستم چی بگم ، یا چی صدایش کنم ، تا حالا موجودی به این زیبایی و پاکی ندیده بودم . موجودی که تمام وجودش مال تو و از توست و بودنش وابسته به تو است . اما این عزیز دل از همون موقع شد فرمانروای مطلق و تک ستاره آسمون قلبمون و اومد که بشه همچو نفس ... ممد حیات و مفرح ذات ...

دلبندم ، حال اما 365 روز شیرین از اون لحظه زیبا میگذره و ما هنوز در شگفتی و افسون نگاه تو جا مانده ایم
...


 عشق مامان به خونه قلب ما خوش اومدی ، تولدت مبارک .

Cool Slideshows!
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گزارش تصویری از یک قرار وبلاگی از نوع خلوتش


فقطروز مانده به تولد دلبر شیرین ما ...

     
دیروز عصر باز گلدونه های وبلاگی قرار ملاقات داشتند... کجا؟... مرکز تجاری بوستان رینگ مرکزی خانه بازی. آندیا خانوم ما که موقع اومدن توی ماشین خوابید و تقریبا نزدیکهای اومدن بیدار شد.. هر کاریش کردم که بیدار شه بازی کنه ، فایده نداشت... اما این قرار وبلاگی کوچک یک حسن بزرگ داشت اونهم این بود که مامانها هم تونستند چند لحظه دور یک میز بشینن و در یک محیط گرم و صمیمی و دوستانه گپ بزنن و پشت سر اونهایی که نبودن ... غیبت کنن و جاشون رو خالی کنن... تا اونها باشن دیگه غیبت غیر موجه نداشته باشن...


Cool Slideshows!
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

دختر دردونه ...

آندیا خیلی از دیدن عکس و آلبوم لذت میبره مخصوصاٌ اگه عکس رنگی باشه و عکسهای بچه هم باشه که دیگه واویلا ... شروع میکنه با عکس حرف زدن و گاهی هم ماچ کردن و ناز کردن و آخرش هم ... پاره کردن... از آینه هم که دیگه از 3-4 ماهگی خوشش میومد... گاهی وقتها به عکس خودش توی آینه میخنده و با هاش حرف میزنه و میرقصه و دست میزنه...
دیروز برایش یک شعر میخوندم که از بچگی هم برایش میخوندم...

یکی یکدونه است دختر ما
عزیز دردونه است دختر ما
گل گلخونه است دختر ما
خورشید خونه است دختر ما
ناز و گل دونه است دختر ما


اونهم می گفت من من و دست می زد و با ذوق به عکس خودش توی آینه اشاره می کرد...


+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا در روزهای پایانی یکسالگی


 
ما که نفهمیدیم این خانوم چه اصراری دارن روی طبقه پایین میز  اونهم با این سختی   بشینن



 

به آندیا گفتم مامان یک ژست بگیر ... اونهم دل منو برد

یکسال می گذره از زمانی که مسافر کوچولوی ما با کوله باری از شادی و نشاط و تحرک قدمهای ظریف و مصممش رو به زندگی ما گذاشت و تو اعماق دلمون خونه کرد . اومد نشست تو قلبون ... شد عزیز دلمون ... شد خورشید حیاتمون ... شد امید زندگیمون ... شد انگیزه فرداهامون ... شد دلیل بودنمون ... شد ... هرچی که بود و نبود...


 
شما فکر میکنین این کفشها اندازه ام باشه... صدایش که خیلی خوبی... الان امتحان میکنم ...

 انگیزه استقلال طلبی روز به روز بیشتر در آندیا بروز میکنه واین یک حس غریب و دوگانه در من ایجاد میکنه که این روزها شده یکی از دغدغه ها و دل مشغولیهایم ... از این که وابستگی اش بهم کم میشه هم خوشحالم و هم... نگران.


 آهان ...


 اینهم پایان کار...

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker