، شیطونک طبق معمول تو ماشین خوابید و وقتی رسیدیدم بیدار شد. هوای پارک که بهش خورد انگار انرژی مضاعف پیدا کرده بود ، دیگه به گرد پایش هم نمی رسیدیم ...
ما بدو آهو بدو ...
نفسهای عمیقی می کشید که بیا و ببین
، یک گروه خواننده روس هم بعد از افطار برنامه داشت بچه ام با دقت بهشون خیره شده بود. وسط برنامه یک آنتراکت کوچک بود و تقریبا سکوت شد. آندیا هم شروع کرد به خوندن با صدای بلند ،
همه برگشته بودن سمت ما فکر می کردن بقیه برنامه اینجا برگزار میشه ...
خوب بچه ام دوره اپرا دیده ...
کی میگه من شیطونم ... !

حاضرین با من مسابقه بدین ؟

دارم خودم رو برای مسابقه آماده می کنم !

الان خودم براشون می خونم یک وقت فکر نکنن ما کم آوردیم ...



در شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦ - 








تو نوزادیش
وقتی از برخورد اولین بارقه های نگاههای


بعد گذاشت رو بالش خودش که بخوابه ...
.
اما حالا داشته باشین اینور قضیه رو ... آندیا خانوم ما تقریباٌ
، آخرسر
که مامانی از آشپزخانه اومدن بیرون و با یک جمله عادی پروژه
دیگه " آندیا
بیا جی جی ببوش بریم ده ده" و "آندیا
خلاصه


یا صندلی رو کشون کشون می بره وسط مبلها و ... چند روز پیش میز وسط حال رو اینقدر حول داد تا رسید به دیوار بعد ناراحت بود که چرا جلوتر نمیره ... 






توی آسانسور عسل خانومی یکبار چشمهای خمار و خواب آلودش رو باز کرد و یک نگاه به اطراف و عکس خودش توی آینه آسانسور انداخت و دوباره چشمهایش رو هم گذاشت .
چند دقیقه بعد هم سر حال وخندون بیدار شد و از همون لحظه ، دیگه هیچ چیز و هیچ کس سرجای خودش نبود.
اول با تعجب به آدمهای جورواجوری که دورش جمع شده بودن نگاه میکرد و به بعضیها اخم میکرد
و با یکی دست می داد و ... 












قرار وبلاگی


و همش لج می کرد. من تا آخر وقت اداری مدام چشمهام
به ساعت بود که
بعد چند بار از
روی سرش رد









عشق مامان به خونه
قلب ما خوش اومدی ، تولدت مبارک
روز مانده به تولد دلبر شیرین ما ...










