
گزارش کامل از شیطنتهای عسل خانوم ما در جشن تولد عرفان جون

خودم کیک رو می برم !

پس کادوهای من کو؟

من و سمیرا جون ...


قربون خنده های شیرین و عاشق کشت ...

چقدر کادو ...!












) البته اولش آندیا تمایل چندانی به آشنایی با این دوست کوچولو که دو ماه از خودش بزرگتر بود نشون نداد ولی بعد از شادی و نشاط بالا و پایین می پرید وکلی هم با هم به زبان سوم ...
صحبت کردن ... 











و کلی دوست تازه در رده های سنی مختلف هم پیدا میکنه. از بچه های مهد کودک گرفته تا ورزشکارهای حرفه ای .
چند روز پیش هم به یک گروه فیلمبرداری برخوردن که از آندیا برای شرکت در یک سریال تلویزیونی دعوت کردن .
البته آندیا هنوز داره رو این موضوع فکر میکنه .
آخه باید ببینه موضوع سناریو چیه ؟ بازیگر نقش مقابل کیه؟ و ... همینجوری که نمیشه... 

یکدنیا دوستون داریم ... 







، جعبه لگو هایش رو کف سالن پخش کرد ، مکعبهای چوبیش رو پونصد دفعه مرتب
کرد و دوباره بهم ریخت ، موهای عروسک بیچارش رو سیصد دفعه شانه کرد و
دوباره ژولی پولی کرد ،
نود دور تاب بازی کرد
، آخر سر هم کلی روی تخت ما بالا و پایین پرید و صدای خند های شیرینش انگار سکوت شب رو به مسخره گرفته بود
. تا بالاخره چشمهای خمارش رو با همون برق مخصوصش بست و از شدت خستگی همونجا خوابش برد ، من هم کنارش غش کردم .
اصلا نفهمیدم چطور صبح شد... ، خیلی زود گذشت... انگار خورشید خانوم هم
دلش برای این فرشته های کوچولو زود تنگ میشه و طاقت دوریشون رو نداره ...

. 4 تا دندون خوشگل روی فک پایین 4 تا هم فک بالا. دیگه زیبایش دو چندان شده ... 
عسل خانوم هیچ تغییر رویه ندادن فقط ... بعد از گاز گرفتن یک بوس خوشگل تحویلمون میدن که یک وقت خم به ابرو نیاریم ... 
( جالب اینه که آندیا خیلی خوب فرق بین زنگ آیفن و زنگ در بالا رو می دونه) ، آندیا هم سریع دوید سمت در و به سختی روی نوک پاهایش بلند شد تا در رو باز کنه. من هم دنبالش رفتم و کمش کردم . در که باز شد چون در کمال ناباوری با یک چهره نا آشنا طرف شد... چنان سریع و قاطع در رو محکم روی طرف بست و پرید تو بغل من که بیچاره خانومه نصف عذر خواهیش پشت درهای بسته موند ...!
)







و شونصد ساعت داشت عروسک بخت برگشته رو کف مالی می کرد و می شست و با حوله خشک میکرد و دوباره از اول ... 
هر وقت می خواد توجه ما رو به خودش جلب کنه
صورتش خوشگلش رو میاره جلو و یک اخم طولانی و معنی داری بهمون میکنه که آدم یادش می ره اصلا چکار داشته می کرده ... 
این عسل خانومی که اسمش اون بالا و تصویر شیرینش این پایینه ،
دییییییییگگگگگه ما را کشته.
چرا؟ دخمل نازی که تا یکسالگی عادت داشت هر شب (به
استثنای بعضی شبها که البته قابل اغماضه) سر ساعت بخوابه حالا دیگه به شب
نشینی و شیطنتهای شامگاهی و گردشهای شبانه و نیمه شبانه عادت کردن و به
خواهشهای ملتمسانه ما هم برای دعوت دخملی به خواب و چشمهای خواب آلود و
چراغهای خاموش و برقراری سکوت و همه و همه ، کوچکترین توجهی نمیکنن ... شبها ما
میمونیم
و یک عسل خانوم سرشار از انرژی و پویایی که از این اتاق به اون
اتاق می
دوه و وسایل ریز و درشت جابجا میکنه.
کسی ندونه فکر میکنه خانوم
دارن
مقدمات اسباب کشی رو فراهم میکنن. هر وقت هم احساس کنه از دستش
دلخوریم
زود میاد دستهای کوچولوی توپولیش رو دور گردنمون حلقه میکنه و چند
تا بوس
هوایی هم برامون می فرسته و صورت مخملی نرم و صورتیش رو محکم می
چسبونه
به صورتمون.
که تا مدتها از حرارتش گر بگیریم و عطش چلوندن و
بوییدن
و بوسیدنش بیشتر و بیشتر از اعماق وجودمون زبانه بکشه.
آخ که هنوز
هم باور
نداریم که چطور مهر این عروسک آروم آروم و پاورچین و پاورچین اومد
نشست تو
دلمون و هنوز نیومده شد گل همیشه بهار باغ خاطراتمون ، شیرینی
امروزمون
و امید فرداهای نیومده مون و افق زیبای دوردستمون ..... آخ که
مامان
چقدر دوستت داره کوچولوی خواستنی ... نگی این حرفها تکراری شدن ویک
حرف
تازه تر بزن ... خواستن تو هیچوقت عادت نمیشه، همیشه مثل عطر نفسهای
پر
طراوتت ، مثل خنده های شیرین وانرژی بخشت ، مثل برق پر مهر نگاهت سبز و
تازه
میمونه که هر روز یک جور قند تو دلمون آب میکنه ...


جالب اینه که اون بچه هم بدون هیچ عکس العمل خاصی انگار که از قبل منتظر باشه در کمال خونسردی آندیا رو بغل کرد و دوتایی همدیگر رو ماچ کردن 
و کلی دل و قلوه رد بد ل شد
، درست مثل دو نفر که سالها همدیگر رو میشناسن و حالا بهم برخورد کردن ... مارو میگی
...میگین نه؟! بفرمایین خودتون ملا حظه کنین
:





، لاک غلط گیر مامانش هم گمشده...
، کشوی میز تا نصفه بیشتر بسته نمیشه...
، چراغ مطالعه مثل چراغهای چشمک زن سر چها راهها شده ....
کسی نمی دونه چرا؟...






هر رفتنی رسیدن نیست ...




مثلا چرا در این کیف رو نمیتونه باز کنه یا در این کمد یا کشو چرا باز نمیشه یا فلان وسیله سنگین رو چرا نمی تونه بلند کنه و ... خلاصه با سر و صدا استمداد می خواد ...اینطور مواقع به هیچ وسیله ای هم نمیشه حواسش رو پرت کرد.
جالب اینه که عسلی ما بچه ها رو خیلی دوست داره و باهاشون بازی میکنه (البته بیشتر ترجیح میده با بچه های بزرگتر از خودش ارتباط برقرارکنه) ولی این وسط چند تا چک ناقابل هم نثارشون میکنه...
تلاشهای ما برای یاد دادن : "نی نی نازه " و نی نی رو نازی کن هم تا حالا بی نتیجه بوده ... 
تو پستهای قبلی بهش اشاره کرده بودم شیطونک وقتی سیر میشه دلش می خواد با غذا بازی کنه و همه رو پخش و پلا کنه .
این هم شده یک تفریح برایش ...
دست و پای چرب و چیلی خانوم رو دایم باید از دیس و قابلمه خارج کنیم ... البته خودش میدونه کارش درست نیست ها ولی یک خنده شیطنت آمیز به ما میکنه و کارش رو شروع می کنه ... این وسط روزی هفتصد دست لباس آغشته به ماست و چربی غذا می مونه رو دست ما و جای انگشتهای کوچولویش هم همه جا رد شیطنتهای شیرینش رو به جا میگذاره که یک وقت شیرینی این لحظه ها از یادمون نره... 




در پستهای آتی آثار مدون هم از عسلی داریم ..... اییییییییینه .... 










خوب چه اشکالی داره ، پیش میاد دیگه ؟!... 
که یک وقت برای سحری خواب نمونن ...
این هم که چندان مهم نیست ، فسقلی ها بزرگ میشن ....
یادمون میره ... اما کاش این خاطرات قشنگ اصلا یادمون نمی رفت و فضای ذهنمون رو با عطر قشنگش لبریز می کرد ... 

. صدای خنده ها و جیغ های شادی بخشش گوش ها مون رو از شنیدن هر موسیقی بی نیاز کرده و فضای خونه رو پر کرده از هیاهو ، جنب وجوش ، شادی و نشاط . هر گوشه خونه ردی از فرشته کوچولو مشهوده ، از صندلی غذای چرب و چیلی کنار میز نهار خوری گرفته تا لباسهای کوچولو کوچولوی رو طناب رخت همه و همه بهمون نوید آینده و دنیا دنیا انرژی مثبت میده ، که بدونیم راه درازی در پیش داریم و مسئولیت سنگینی بر دوش ... ... .... و تنها یک حقیقت باقی می ماند ... زندگی با تو قشنگه ... و رویای فردا با تو شیرینتر ...
بین هزاران دیروز و میلیونها فردا
فقط یکدونه امروز ه .... 


بعد هم می خورمش ... 




بعد دیگه تا آخر شب عسل خانوم ما جلوی آینه بود.
هر چی کلاه و روسری و تل داشت آورده بود جلوی آینه و ژستهای مختلف می گرفت و خودش رو تو آینه نگاه میکرد.
هزار تا گل سر را هم آورد داد دستم که بزنم به سرش بعد می رفت دوباره خودش رو تو آینه نگاه می کرد و با یک گل سر دیگه برمیگشت که حالا اونو بزنم به سرش.
ما هم که کار زندگیمون همینه دیگه ... 
دیروز از توی راه با خودم فکر کردم
الان می رم خونه و کلی کارهای عقب افتاده ام
رو
انجام میدم و از لیست خرده کاریها حذفشون می کنم. در خونه رو که باز کردم از همون دم در اسباب بازیهای و
وسایل مختلفی که از توی کمد ها و کشو
ها و
کابینتهای آشپزخونه وسط زمین پخش و پلا بودن یکی یکی جمع می کردم و آندیاهم پشت سر من دوباره یک چیزهای
دیگه رو ولو می کرد ... هرطرف هم که می چرخیدم شیطونک پشت سرم بود همش باید مراقب باشی که نخوری
بهش ... آخر سر رفتم تخت و پارکش رو آوردم جلوی تلویزیون و خانوم رو با کلی اسباب
بازی توی تخت تنها گذاشتم ...
...
یک ربع بعد اومدم بهش سر بزنم دیدم بالشش رو گذاشته زیر پایش و دستش رو دراز کرده
روسری من رو از روی مبل برداره . بعد روسری رو می کشید روی سرش و با Baby T.V. دالی بازی می
کرد من هم با خیال راحت رفتم دنبال بقیه
کارهایم ...

... ایندفعه دیگه کسی جلوی منو نگیره می خواااااااااااااااام بخورمش ....




