Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

تولد عرفان جون



گزارش کامل از شیطنتهای عسل خانوم ما در جشن تولد عرفان جون



خودم کیک رو می برم !




پس کادوهای من کو؟



من و سمیرا جون ...





قربون خنده های شیرین و عاشق کشت ...




چقدر کادو ...!



واییی چقدر خوشمزه است ...


 
270786
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

تعطیلات و نازگل ما

این هم یک گزارش جدید از پروژه دوستیابی نازگل خانوم ما ...



اینبار آندیا یک دوست خارجی پیدا کرد ... این دختر ملوس و ناز هم اسمش آریاناست (اسم زیبای ایرانی رو دارین که ... ) البته اولش آندیا تمایل چندانی به  آشنایی با این دوست کوچولو که دو ماه از خودش بزرگتر بود نشون نداد ولی بعد از شادی و نشاط بالا و پایین می پرید وکلی هم با هم به زبان سوم ... صحبت کردن ...



جالب اینه که آندیا با رضایت کامل سه چرخه اش رو در اختیار دوست تازه اش قرارداد و سعی می کرد نحوه استفاده از ملودیها و فرمان و ... رو هم بهش آموزش بده ...



نوگل خندانم ... بخند تا زندگیمون از شادی لبریز بشه ...



این هم یک تصویر از اولین مسابقه دو نفره آندیا ...



بفرمایین کیک و ذرت ... البته اگه چیزی موند ...



کسی می دونه این دو تا شیطونک چی دارن به هم میگن ؟ ...



آندیا تقریبا بیشتر روزهای هفته با مامانی (مامان من ) می ره پارک و حسابی تخلیه انرژی می کنه و کلی دوست تازه در رده های سنی مختلف هم پیدا میکنه. از بچه های مهد کودک گرفته تا ورزشکارهای حرفه ای . چند روز پیش هم به یک گروه فیلمبرداری برخوردن که از آندیا برای شرکت در یک سریال تلویزیونی دعوت کردن . البته آندیا هنوز داره رو این موضوع فکر میکنه . آخه باید ببینه موضوع سناریو چیه ؟ بازیگر نقش مقابل کیه؟ و ... همینجوری که نمیشه...



دستتون درد نکنه مامانی بخاطر تمام زحمتهای بی دریغ و جبران ناپذیرتون ... یکدنیا دوستون داریم ...



شیطونک خستگی ناپذیر و دوی استقامت ...




تا حالا دیدین کسی اینطوری از طبیعت لذت ببره و نفسهای عمیق بکشه ...



این هم پایان ماجرا ... آندیا تمام مسیر برگشت به خونه رو آواز می خوند ...



پ ن : آندیا دیشب تا سه بعد از نیمه شب بیدار بود ، جعبه لگو هایش رو کف سالن پخش کرد ، مکعبهای چوبیش رو پونصد دفعه مرتب کرد و دوباره بهم ریخت ، موهای عروسک بیچارش رو سیصد دفعه شانه کرد و دوباره ژولی پولی کرد ، نود دور تاب بازی کرد ، آخر سر هم کلی روی تخت ما بالا و پایین پرید و صدای خند های شیرینش انگار سکوت شب رو به مسخره گرفته بود . تا بالاخره چشمهای خمارش رو با همون برق مخصوصش بست و از شدت خستگی همونجا خوابش برد ، من هم کنارش غش کردم . اصلا نفهمیدم چطور صبح شد... ، خیلی زود گذشت... انگار خورشید خانوم هم دلش برای این فرشته های کوچولو زود تنگ میشه و طاقت دوریشون رو نداره ...


 
+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

مروارید های جدید!

آندیا عسلی دوتا دندون جدید درآورد! به این ترتیب تعداد مرواریدهای صدفی بیشتر شده . 4 تا دندون خوشگل روی فک پایین 4 تا هم فک بالا. دیگه زیبایش دو چندان شده ...
پ ن 1 : عادت گاز گرفتن همچنان به قوت خودش باقیست ....! عسل خانوم هیچ تغییر رویه ندادن فقط ... بعد از گاز گرفتن یک بوس خوشگل تحویلمون میدن که یک وقت خم به ابرو نیاریم ...
پ ن 2 : آندیا خیلی دوست داره و قتی زنگ در رو میزنن خودش در را باز کنه ... دیروز یکی اشتباها زنگ در ما رو زد ( جالب اینه که آندیا خیلی خوب فرق بین زنگ آیفن و زنگ در بالا رو می دونه) ، آندیا هم سریع دوید سمت در و به سختی روی نوک پاهایش بلند شد تا در رو باز کنه. من هم دنبالش رفتم و کمش کردم . در که باز شد چون در کمال ناباوری با یک چهره نا آشنا طرف شد... چنان سریع و قاطع در رو محکم روی طرف بست و پرید تو بغل من که بیچاره خانومه نصف عذر خواهیش پشت درهای بسته موند ...!







+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

ملوسک خانوم طناز ما

محبت ملوسک ما روز به روز بیشتر جلوه میکنه . دیگه معنی بغل کردن و بوسیدن و نوازش کردن رو اینقدر خوب می دونه که گاهی خودش از مون می خواد که نوازشش کنیم و بهش توجه کنیم . موقع غذا خوردن با دستهای کوچولویش از غذای خودش بهمون تعارف میکنه . وقتی همه دور هم جمع باشن . کلی شیرین کاری میکنه که همه رو بخندونه ، که ازش غافل نشیم ، که ازش روبرنگردونیم ، که باهاش حرف بزنیم ، که یادش بدیم کارهایی که خودمون انجام می دیم بتونه انجام بده ، که .... بفهمه چقدر دوستش داریم و ...
بهش میگم آندیا امروز چند تا نفس کشیدی ؟
میگه : اینها ... (بچه ام جواب بیشتر سوا لها را اینطوری مبده !)
میگم : یکی؟
ده تا..
صدتا...
هزارتا ...
به اندازه تموم نفس هایی که تا حالا کشیدی .... نه ..... خیییییییییییییلی بیشتر ... واسمون عزیزی.   آخه مگه دوست داشتن هم قدر و اندازه داره....




میان همهمه برگهای خشک  پاییزی  ، فقط ما مانده ایم که هنوز از بهار لبریزیم ...



یک پاییز دیگه از راه رسید ، مواظب دلهامون باشیم که بهاری و سبز بمونه و شکوفه های عشق رو از دلهامون نچینیم ...
... پاییز 86
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

ما و ما و شیرینی زندگی ما !

یک سلام توت فرنگی ، به تو که خیلی قشنگی ...
یک سلام پرتقالی به تو که خیلی باحالی ...




داللللللللللللی !




+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

پاییز 86


Decorate Your Own Photo



پ ن1: دیروز آندیا توی وان حمومش آب بازی می کرد و یکسری اسباب بازیهای مخصوص حموم هم برایش برده بودم که باهاشون بازی کنه وسطهای بازیش خیلی جدی شامپوی بدن خودش رو خالی کرد رو سر عروسک بیچاره و شونصد ساعت داشت عروسک بخت برگشته رو کف مالی می کرد و می شست و با حوله خشک میکرد و دوباره از اول ...

پ ن2 : شیطونک یک کار تازه هم یاد گرفته . هر وقت می خواد توجه ما رو به خودش جلب کنه صورتش خوشگلش رو میاره جلو و یک اخم طولانی و معنی داری بهمون میکنه که آدم یادش می ره اصلا چکار داشته می کرده ...
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا ی شیرین ما!


Graffiti Maker

این عسل خانومی که اسمش اون بالا و تصویر شیرینش این پایینه ، دییییییییگگگگگه ما را کشته. چرا؟ دخمل نازی که تا یکسالگی عادت داشت هر شب (به استثنای بعضی شبها که البته قابل اغماضه) سر ساعت بخوابه حالا دیگه به شب نشینی و شیطنتهای شامگاهی و گردشهای شبانه و نیمه شبانه عادت کردن و به خواهشهای ملتمسانه ما هم برای دعوت دخملی به خواب و چشمهای خواب آلود و چراغهای خاموش و برقراری سکوت و همه و همه ، کوچکترین توجهی نمیکنن ... شبها ما میمونیم و یک عسل خانوم سرشار از انرژی و پویایی که از این اتاق به اون اتاق می دوه و وسایل ریز و درشت جابجا میکنه. کسی ندونه فکر میکنه خانوم دارن مقدمات اسباب کشی رو فراهم میکنن. هر وقت هم احساس کنه از دستش دلخوریم زود میاد دستهای کوچولوی توپولیش رو دور گردنمون حلقه میکنه و چند تا بوس هوایی هم برامون می فرسته و صورت مخملی نرم و صورتیش رو محکم می چسبونه به صورتمون. که تا مدتها از حرارتش گر بگیریم و عطش چلوندن و بوییدن و بوسیدنش بیشتر و بیشتر از اعماق وجودمون زبانه بکشه. آخ که هنوز هم باور نداریم که چطور مهر این عروسک آروم آروم و پاورچین و پاورچین اومد نشست تو دلمون و هنوز نیومده شد گل همیشه بهار باغ خاطراتمون ، شیرینی امروزمون و امید فرداهای نیومده مون و افق زیبای دوردستمون ..... آخ که مامان چقدر دوستت داره کوچولوی خواستنی ... نگی این حرفها تکراری شدن ویک حرف تازه تر بزن ... خواستن تو هیچوقت عادت نمیشه، همیشه مثل عطر نفسهای پر طراوتت ، مثل خنده های شیرین وانرژی بخشت ، مثل برق پر مهر نگاهت سبز و تازه میمونه که هر روز یک جور قند تو دلمون آب میکنه ...


خوشگل خانوم در حال انتخاب تاج عروس برای خاله جی


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

پراکنده های دلبر شیرینم !




+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا و اولین دوست منتخبش!

آندیا معمولا به بچه های بزرگتر از خودش توجه خاصی داره و خیلی سعی می کنه باهاشون ارتباط بر قرار کنه اما تا حالا برای هیچکدوم از همبازیهایش دلتنگی نکرده بود یا لا اقل ما متوجه این موضوع نشده بودیم. ولی دیروز تو یک مرکز خرید ، ناقافل دستش را از ما جدا کرد و با عجله دوید به سمت یک بچه و دستش رو گرفت. جالب اینه که اون بچه هم بدون هیچ عکس العمل خاصی  انگار که از قبل منتظر باشه در کمال خونسردی آندیا رو بغل کرد و دوتایی همدیگر رو ماچ کردن و کلی دل و قلوه رد بد ل شد ، درست مثل دو نفر که سالها همدیگر رو میشناسن و حالا بهم برخورد کردن ... مارو میگی ...میگین نه؟!  بفرمایین خودتون ملا حظه کنین :



این هم گزارش دوربین مخفی ...



اینجا دیگه دوربینمون لو رفت ...




این هم یک پایان غمگین ... بعد از این که به سختی از هم جداشون کردیم خیلی منطقی از هم خدا حافظی کردن و لی دوباره برمیگشتن...

پ ن : دیروز آندیا آخر وقت اومد شرکت پیش مامانش از اون موقع به بعد ماشین حساب مامانش کار نمیکنه ، لاک غلط گیر مامانش هم گمشده... ،  کشوی میز تا نصفه بیشتر بسته نمیشه... ، چراغ مطالعه مثل چراغهای چشمک زن سر چها راهها شده .... کسی نمی دونه چرا؟...



فقط ژست خانوم داشته باشین ....



اینجا دیگه محتویات کشوی همه میزها با هم جابجا شده و دیگه همه پروژه های نیمه کاره عسل خانوم تکمیل شده و با رضایت کامل نشستن ببینن دیگه چی در امان مونده ....

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

نازگل و تفریحات عصرگاهی






وروجک بازیگوش مامان



عزیزک دلبندم ...



اینجا دیگه موش  کوچولو تو تله گیر افتاده ...
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

روز جهانی کودک مبارک!

هر رفتنی رسیدن نیست ...
ولی برای رسیدن ، فقط باید رفت ...




Create Your Lightning Ball


 
پ ن : آندیا شانه کردن موهایش رو خوب یاد گرفته ، البته بعد که کارش تمام شد دوباره با دست موهایش رو بهم می ریزه ...
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گزارش پراکنده

شیطونک نازنازی سه تا عادت جدید پیدا کرده که مارو حسابی برای از بین بردنش نگران و حیران کرده : چه عادتهایی؟  اصلا خدا کنه عادت نباشه و خیلی زود از سرش بیافته .
- برای رسیدن به هر چیزی یا هر کاری که از عهده اش برنیاد و کمک بخواد کلی جیغ و داد راه میندازه و آبرو ریزی میکنه ... مثلا چرا در این کیف رو نمیتونه باز کنه یا در این کمد یا کشو چرا باز نمیشه یا فلان وسیله سنگین رو چرا نمی تونه بلند کنه و ... خلاصه با سر و صدا استمداد می خواد ...اینطور مواقع به هیچ وسیله ای هم  نمیشه حواسش رو پرت کرد.

-  هر جا یک نی نی میاد باهاش بازی کنه ، اول یک فصل کتک می خوره ... جالب اینه که عسلی ما بچه ها رو خیلی دوست داره و باهاشون بازی میکنه (البته بیشتر ترجیح میده با بچه های بزرگتر از خودش ارتباط برقرارکنه) ولی این وسط چند تا چک ناقابل هم نثارشون میکنه... تلاشهای ما برای یاد دادن : "نی نی نازه " و نی نی رو نازی کن هم تا حالا بی نتیجه بوده ...

- غذا خوردن  عسلی هم که دیگه آخرشه  تو پستهای قبلی بهش اشاره کرده بودم شیطونک وقتی سیر میشه دلش می خواد با غذا بازی کنه و همه رو پخش و پلا کنه . این هم شده یک تفریح برایش ... دست و پای چرب و چیلی خانوم رو  دایم باید از دیس و قابلمه خارج کنیم ... البته خودش میدونه کارش درست نیست ها ولی یک خنده شیطنت آمیز به ما میکنه و کارش رو شروع می کنه ... این وسط روزی هفتصد دست لباس آغشته به ماست و چربی غذا می مونه رو دست ما و جای انگشتهای کوچولویش هم همه جا رد شیطنتهای شیرینش رو به جا میگذاره که یک وقت شیرینی این لحظه ها از یادمون نره...














.
عسل خانوم به  دنبال یک بچه گربه شیطون تر از خودش؟...



شیطونک ناز نازی و دالی بازی


اینهم  شیطونک خانوم در حال مطالعه ، قابل توجه اونهایی که فکر میکنن آندیا زیاد اهل کتاب و  قلم نیست ... در پستهای آتی آثار مدون هم از عسلی داریم ..... اییییییییینه ....



+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

شیطونک فوتبالیست!

آندیا عسلی ما یکعالم توپ با شکل وشمایل مختلف تو خونه داره که ابعاد و رنگهاشون با هم فرق داره و خیلی هم دوست داره که باهاشون بازی کنه . دیروز منزل دایی حسن بازی با توپ فوتبال رو هم تجربه کرد و کلی دنبال توپ دوید آخر سر هم پر تاب توپ با پا و گل زدن رو هم یاد گرفت و کم کم نشونه گیریش هم خیلی خوب شده بود. اول هدف رو انتخاب می کرد بعد به توپ ضربه میزد بعد بدو بدو می رفت توپ رو با دو دست می گرفت و برمی گشت سر جای اولش. بچه ام دروازه بان نشه آخرش ...




شیرینی زندگی با تو صد چندانه عزیزم ...


Image and video hosting by TinyPic

آندیا و فوژان جون



آندیا و یک توپ کوچولو!

Image and video hosting by TinyPic
+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

عروسک قشنگ ما



پاییز  86 ....



آندیا هنوز معنی سرد رو نمی دونست ، ولی وقتی چایی و غذای داغ که بخار ازش بلند میشه ببینه میگه "جیزه" وخوب می دونه که نباید به چیز داغ دست بزنه ، دیروز صبح که بردمش تو حیاط ، حسابی سردش شده بود ، از بخار آب روی زمین (داشته باشیت هوا یکدفعه چه سردی شد!) و شبنم روی گلها فرار می کرد و می گفت "جیزه" .... حالا نگو بچه ام سردشه ....

 

تازه گیها تا میگذاریمش توی تاب خانوم اینجوری میشن ....
 
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیای مامانش ...

دیروز خانوم طلا بدون هیچ ممانعتی ، هر چقدر دلش خواست آتش سوزاند ... چطوری ؟...
- هر چی لباس تو کشو ها و کمد هایش بود ریخت بیرون و بعد هم همه رو در دور افتاده ترین نقاط خونه پخش و پلا کرد .... این که چیزی نیست ؟ !.....

- بعد تمام اسباب بازیهایش رو آورد توی آشپزخونه و کابینتها و ماشین لباسشویی و جاکفشی و وسط سالن ولو کرد ... این هم چیزی نیست ؟! ...
- موقع غذا خوردن ، خانوم طلا کل دیس غذا رو وسط میز خالی کرد و بعد هم خودش رفت نشست توی دیس برنج و تتمه غذا رو توی مشتهای توپولیش له کرد و مالید روی میز و روی زمین و صندلیها .... خوب این هم مهم نیست که ... ؟! ...

- وسط بازی قایم باشک (بازی مورد علاقه آندیا) یکهو طلا خانوم ما جو گیر شد ، کیسه پمپرزش رو از کنارتخت برداشت خیلی جدی و مصمم انداخت توی وان پر از آب حمومش ... خوب چه اشکالی داره ، پیش میاد دیگه ؟!...

آخر شب هم جهت حسن خطام ...
- نصفه شب موبایل بابایش رو ناغافل از توی شارژ کشید و بلافاصله هم یک جوک مشتی برای خان دایی بابا جونش فوروارد کرد که یک وقت برای سحری خواب نمونن ... این هم که چندان مهم نیست ، فسقلی ها بزرگ میشن .... یادمون میره ... اما کاش این خاطرات قشنگ اصلا یادمون نمی رفت و فضای ذهنمون رو با عطر قشنگش لبریز می کرد ...

این هم یک گزارش مبسوط از نیم وجبی پر تلاش ما ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گزارش کوتاه ...

شیطونک ما دیروز بطور اتفاقی آبنبات خو ر شد ، اول از بسته بندی آبنبات خوشش اومد و بابا فرشید رو وادار کرد که برایش بخره... بعد هم با پاره کردن کاغذ رویش ، فهمید که خود آبنبات هم خوشمزه است ، و خلاصه تمام موها و لباسهایش که نوچ شد ، تازه کشف کرد که انگشتهایش چسبندگی پیدا کرده ... حالا مدام دستش رو می زد به پاها و صورتش و از این که دستهایش به همه چیز می چسبه کلی می خندید.

کاش دنیای آدم بزرگها هم اینقدر پاک و قشنگ بود و می تونستیم به چیزهای ساده و تازه بخندیم...




عزیزتر از همیشه ...
 

 
دلبرک ما و نیایش بعد از افطارپای سجاده...

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا ی سیزده ماهه

انگار همین دیروز بود که عسلی ما اومد که بشه شهد شیرین و رایحه دل انگیز گلهای باغ خاطرات قشنگمون ... اون فرشته کوچولویی که سیزده ماه پیش فقط با نگاهش با هامون حرف می زد... حالا دیگه فرصت حرف زدن بهمون نمیده ... از وقتی چشمهای قشنگش رو باز میکنه داره برامون شعر می خونه با هامون حرف می زنه ... بیرون که می ریم دست ما رو می گیره و هر طرف که خودش بخواد میبره و خرید هایش رو خودش انتخاب میکنه ... اگر هم لازم بدونه بهمون زور میگه ... صدای خنده ها و جیغ های شادی بخشش گوش ها مون رو از شنیدن هر موسیقی بی نیاز کرده و فضای خونه رو پر کرده از هیاهو ، جنب وجوش ، شادی و نشاط . هر گوشه خونه ردی از فرشته کوچولو مشهوده ، از صندلی غذای چرب و چیلی کنار میز نهار خوری گرفته تا لباسهای کوچولو کوچولوی رو طناب رخت همه و همه بهمون نوید آینده و دنیا دنیا انرژی مثبت میده ، که بدونیم راه درازی در پیش داریم و مسئولیت سنگینی بر دوش ... ... .... و تنها یک حقیقت باقی می ماند ... زندگی با تو قشنگه ... و رویای فردا با تو شیرینتر ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

دیروز ، امروز ، فردا

بین هزاران دیروز و میلیونها فردا فقط یکدونه امروز ه ....
پس از دستش ندیم ....، مهم نیست بهترین چیزها رو داشته باشیم ، مهم اینه که از اونچه داریم بهترین استفاده را ببریم ....



بفرمایین موز ... من که بهترین استفاده رو از میوه می برم ... اول لهش می کنم بعد می مالمش به سر وصورتم ، (میگن برای پوست خوبه) بعد هم می خورمش ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٤ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

به روایت تصویر

قابل توجه اونهایی که فکر می کنن نازگل ما فقط شیییییییییییطونی میکنه ... !



عزیز دلم... دلم اسر خنده هایت ... فدای اون ناز نگاهت ... قربون اون شیطونیهایت ... دلم پر میکشه برایت ...


 
آندیا و نوبیه جون و دالی بازی



کار برقی ندارین ... ؟ یک وقت تعارف نکنین ها ... !


 
پ ن :  آندیا آلبوم عکس خیلی دوست داره ، در روز چندین نوبت عکسهای  خودش رو مرور میکنه و باهاشون حرف میزنه و میخنده. دیروز اتفاقی البوم عکسهای عروسی ما رو دید ... نیم ساعت با تک تک عکسها حرف می زد و بوس می کرد و از ذوق جیغ می زد ، تا بالاخره با ترفند آلبوم را ازش پس گرفتم. بعد دیگه تا آخر شب عسل خانوم ما جلوی آینه بود. هر چی کلاه  و روسری و تل داشت آورده بود جلوی آینه و ژستهای مختلف می گرفت و خودش رو تو آینه نگاه میکرد. هزار تا گل سر را هم آورد داد دستم که بزنم به سرش بعد می رفت دوباره خودش رو تو آینه نگاه می کرد و با یک گل سر دیگه برمیگشت که حالا اونو بزنم به سرش. ما هم که کار زندگیمون همینه دیگه ...
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

داستانهای شیطونک و مامانش

دیروز از توی راه با خودم فکر کردم الان می رم خونه و کلی کارهای عقب افتاده ام رو انجام میدم و از لیست خرده کاریها حذفشون می کنم. در خونه رو که باز کردم از همون دم در اسباب بازیهای و وسایل مختلفی که از توی کمد ها و کشو ها و کابینتهای آشپزخونه وسط زمین پخش و پلا بودن یکی یکی جمع می کردم و آندیاهم پشت سر من دوباره یک چیزهای دیگه رو ولو می کرد ...  هرطرف هم که می چرخیدم شیطونک پشت سرم بود همش باید مراقب باشی که نخوری بهش ... آخر سر رفتم تخت و پارکش رو آوردم جلوی تلویزیون و خانوم رو با کلی اسباب بازی توی تخت تنها گذاشتم ...

 

... یک ربع بعد اومدم بهش سر بزنم دیدم بالشش رو گذاشته زیر پایش و دستش رو دراز کرده روسری من رو از روی مبل برداره . بعد روسری رو می کشید روی سرش و با Baby T.V.  دالی بازی می کرد من هم با خیال راحت رفتم دنبال بقیه کارهایم ...

 
 

 ... ده دقیقه بعد دوباره اومدم سراغ شیطونک..... واییییییییییی.... روسری رو گیر داده بود به لبه یک تختش ویک پایش هم از تخت بیرون بود ...    می خواست مثل طناب با اون از تختش بیاد پایین ...

... ایندفعه دیگه کسی جلوی منو نگیره می خواااااااااااااااام بخورمش ....



خانوم خوشگله با این عجله کجا می ری؟....
بعداٌ میگم......!

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا و تلفن

کسی میدونه ما از دست این جیگر طلا مون تلفن رو باید کجا قایم کنیم ... 


 
یک زنگ به دوست جونام بزنم ببینم قرار وبلاگی بعدی چی شد ...



 
لطفاٌ مجددا شماره گیری نفرمایید .... ! این دیگه کی بود ؟ ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker