Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

بدون شرح ... تیراژه

شیطونک در حال اسب سواری در تیراژه ... تا 3 نوبت کامل سواری نکرد... حاضر نشد بیاد پایین ... چند نفر هم منتظر نوبت بودن ، ولی کو گوش شنوا ؟



+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا و مهمانی فینگیلها

این هم یک گزارش تصویری از مهمونی رفتن عسل خانوم ما .

آندیا اینقدر از بودن با بچه ها لذت می برد که اصلا حاضر نبود ازشون جدا بشه. کلی هم با هم بازی کردن . آندیا با هر کدوم از بچه ها با روش خاصی باب دوستی رو باز کرد و جالب اینه که خیلی زود بازی بزرگتر ها رو هم یاد گرفت و از شون تقلید می کرد.



آندیا و رادین کوچولوی 10 ماهه


قطار بازی ...


آندیا و فاطمه جون و کیمیا کوچولو که بزودی صاحب یک برادر تپلی میشه ...



آندیا برای اینکه با فاطمه جون دوست بشه یک ظرف آجیل رو دونه دونه  برایش برد و هربا ر با یک لبخند شیرین آجیل رو بشه تعارف می کرد ...




رادین فسقلی و آندیا رو به زحمت نشوندیم که ازشون عکس بگیریم ... آندیا صدای موزیک شنید بلند شد بره نانای کنه ... بچه ام احساس می کنه اگه نانای نکنه خوب حیفه موزیک هدر میره ...




رادین کوچولو اول با دیدن آندیا خندید و مدام صورتش رو ناز میکرد بعد که آندیا دستش رو پس زد و ازش فاصله گرفت فینگیلی ناراحت شد و زد زیر گریه..... آندیا معمولا دوست نداره کسی به صورتش دست بزنه



عسلک ما اینقدر نانای کرد دیگه حسابی خسته شد ... بعد به هر کس که نگاهش نمی کرد یا مشغول صحبت بود یک شکلات می داد و میگفت دسدسی و با دستش هم نشون می داد که باید دست بزنین ... شیطونک دوست داره همش بهش توجه بشه



گلهای همیشه خندون .... با خنده تون دنیامون رو خندون می کنین ...





+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیای مهربونم

عشق بدست آوردن هر آنچه که می خواهی نیست ، عشق تمامی آن چیزی است که برای او از دست می دهی ... و این همه چیز است ...



دیروز می خواستیم با مامانی و آندیا بریم خرید ، من هم عجله داشتم و دور اتاق با لباسهای آندیا دنبال وروجک شیطون میدویدم که مثلا لباسهایش رو تنش کنم. اون هم عروسکش رو بغل کرده بود و خنده کنان مثل ماهی از دستم در می رفت ... در این گیر و دار پایم خورد به لبه مبل و دردش مثل صاعقه تنم رو لرزوند ... آه از نهادم بلند شد ونشستم روی زمین و پایم رو گرفتم تو دستم و آخ آخ کنان محل درد رو می مالیدم. آندیای در حال گریز هم بادیدن این وضع اول اومد جلو و از نزدیک بهم خیره شدو بعد که متوجه وخامت اوضاع شد ، دوید سمت اتاقش و پتوی خودش رو آورد انداخت روی پایم (نمی دونم چرا ... شاید فکر کرد این کار به تسکین درد کمک میکنه...) و محکم بغلم کرد و بوسید . برای اولین بار من آندیا رو در بیداری 10 دقیقه اونهم بحالت نشسته بغل کردم (این اتفاق معمولا هر چند صد لحظه یکبار هم اتفاق نمی افته چون دایم در حال ورجه ورجه است ) بعد هم بدون درگیری خودش در پوشیدن لباسهایش همکاری کرد... ماه مهربونم کاملا متوجه شده بود که دیگه وقت شوخی نیست ....


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گلهای همیشه خندون در تیراژه

زمان : پنجشنبه بعد از ظهر
مکان : مرکز خرید تیراژه ... سرزمین عجایب ... کی حاضره کی غایب ؟ ... گزارش تصویری زیر مربوط به همه گلهای حاضر ه . غایبین هم جاشون خیلی خیلی خالی بود ... هر چند که شلوغی و بزرگی فضا و شیطنتهای نوگلهای پرانرژی که از خوشحالی مدام به این طرف و اونطرف می دویدند امکان خوش و بش و گفتگوی چندانی برای مامانهای بگی نگی خسته نگذاشت ولی روز شاد و قشنگ و خاطره انگیزی برای ما بود .


+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گزارش یک پنجشنبه شلوغ




اول صبح که پشت میز نشستم و یک نگاه به دور وبرم کردم ، خودم از وضعیت موجود شرمنده شدم .... چرا ؟.... وسایل آندیا خانوم که پشت سرم قطار شده بود و صندلیم از یک حدی عقب تر نمی رفت ،سه طرف دیگه میز هم وسایل بازی و تحریر و کاغذ و موشک کاغذی و ... همینطور دور وبرم پخش و پلا بود و آندیا هم سرحال وپر انرژی از این اتاق به اون اتاق برای خودش یک تور داخلی راه انداخته بود و هر جا می رفت یک چیزی هم با خودش می آورد . من هم گذاشتم که بچه ام هرچقدر می خواد اعلام استقلال کنه ...نه که میگن اینطوری بچه روابط اجتماعیش قوی میشه... ، من هم تصمیم گرفتم تعارف و رودربایستی رو کنار بگذارم و اصلا امر و نهی الکی به دخملی نکنم. آندیا هم خیلی راحت به همه جا سرکشی می کرد و هر اتاقی هم که درش رو بسته می دید اینقدر در می زد که بالا خره یک در رو برایش باز کنه ، بعد یک چرخی تو اتاق می زد و می رفت ... شده بود عین بازرسهای ویژه ... می خواست ببینه کی کار می کنه ، کی کم کاری می کنه ...




بعداز ظهر هم قراره با عسلی بریم تیراژه سرزمین عجایب ، که با بقیه شیطونکهای وبلاگی حسابی خوش بگذرونن ... چه پوستی ازم کنده بشه تا شب که بریم مهمونی ... 




خلاصه هر کس فکر میکنه محیط کارش داره خسته کننده و یکنواخت و کسالت آور میشه بگه تا بهش یک راه حل تضمینی ارائه کنیم ...





کسی وام و مساعده نمی خواد ... بچه ام خیلی دست و دلبازه ها ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

نه ... نگو ...

گاهی برای اینکه به آندیا یک واژه جدید یاد بدیم بهش می گفتیم اونو تکرار کنه مثلا وقتی بهش میگفتم آندیا بگو توپ ، اونهم چندین بار تکرار میکرد و من هم هر بار اصلاحش می کردم ولی اخیراٌ احساس کردم وقتی یک کلمه ای رو برای اولین بار یاد میگیره اصلا دوست داره ما مدام روی درست تلفظ کردنش تاکید کنیم و تکرار کردن اون کلمه هم برایش خوشایند نیست و باید یک وقت دیگه و در یک شرایط دیگه دوباره امتحان کنیم .




پ ن  : دیروز آندیا یک کتاب از روی میز برداشت و مثل همیشه گفت این چی؟ (این چیه؟)
من هم گفتم کتابه مامانم بگو کتاب ....
اونهم گفت  : اتاب
گفتم بله ... کتاب ... بگو ....
اونهم کتاب رو برداشت برد گذاشت سر جایش و گفت : نه ... نگو ... نه ... نگو ... اتاب ....

نمی دونم از نظر روانشناسی و تکنیکهای یادگیری کودکان کدوم روش درسته ، حالا اگه کسی در این زمینه تجربه و مطالعه داره لطفا ما رو هم به بهره نگذاره...
 
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا و تست هوش



چند وقت پیش یکی از دوستام از کانادا یک مطلب راجع به تست هوش برای بچه های 1 تا سه سال برام فرستاد که خیلی جالب بود ، من هم با خوشحالی اومدم مو به مو رو ی شیطونکم اجرایش کنم . مراحل اول تا سومش بدون مشکل طی شد ولی تو مرحله چهارم عکس العمل کودک باید در مقابل جملات پرسشی با جوابهای بله یا نه و امری و ... سنجیده می شد تا بر اساس اون امتیاز ها محاسبه بشه. ما هم شروع کردیم...
بار اول آندیا به تمام سولات پاسخ کاملا درست داد

بار دوم اما ... به عادت همیشه به تمام سوالات پاسخ منفی داد اونهم با قاطعیت تمام. ...
تو مرحلی پنجم هم تقریبا 90 درصد عکس العمل هایش منطقی و درست بود ، حتی در مورد سولات مشکلی مثل :
- آندیا عینکت کو ؟ (خیلی سریع عینکش رو آورد)
- آندیا روزنامه گیخخخخخخخخخه ببر بندازش ( تکه پاره شده از روزنامه رو برد انداخت توی سطل آشغال زیر سینک دستشویی...)
- آندیا نی نی لالا داره ؟ (عروسکش رو گذاشت رو پایش و آروم تکونش می داد)
تو مرحلی آخر یک بخش مربوط به شناخت اعضای بدن بود . آندیا در مقابل اغلب سوالها سکوت کرد و جواب نداد و لی وقتی به روش همیشگی ازش پرسیدیم تقریبا همه رو درست جواب داد. آخه من همیشه بصورت آهنگین و با شعر ازش می پرسیدم که آندیام .... ؟ :

- چشمهای بادومیت کو ؟ ( اونهم هر دو دستش ور می گذاشت رو چشمهایش )
- لپهای گل گلیت کو؟ ( بازهم لپهایش رو نشون میداد)
- دماغ فندقیت کو؟ (اونهم نوک انگشت کوچولویش رو می گذاشت روی بینیش)
و همینطور
- دستهای توپولیت کو ؟ .... پاهای طلاییت کو ؟ .... لبهای قلوه ایت کو ؟ موهای ابریشمیت کو ؟ و الی آخر . آندیا هم هر بار که به این روش ازش می پرسیدم کاملا درست عکس العمل نشون می داد و هر بار که سوالها رو معمولی و غیرآهنگین می پرسیدم با تعجب نگاهم می کرد ... آخر سر هم کل کاغذهای مربوطه رو ریز ریز کرد و با مشتهای کوچولویش بارونی از کاغذ رو سرمون ریخت ... هنوز نمی دونم آندیا فقط به آهنگ صدای من عادت کرده بود که سوالها رو درست جواب می داد یا دلش نمی خواست به روش اول عکس العمل نشون بده ... شاید هم ... قربون اون ناز کردنت شیرینکم



طلا خانوم ما فعلاٍ فقط انگشت شصتش رو میشناسه ، هر وقت میگم مامانم انگشتت کو ؟ بقیه انگشتهایش رو قایم میکنه



پ ن  : چند روز پیش مامانی داشتن با تلفن صحبت می کردن ،  آندیا هم آخرهای صحبتشون مدام دست مامانی رو می کشیده و به صندلی لگنش اشاره می کرده (مامانی هم البته متوجه میشن که عسلک می خواد بگه پمپرزش باید عوض بشه) ولی یک کم صحبتشون طولانی میشه ... آندیا هم می ره تو اتاقش و روغن و خشک کنش رو میاره میده دست مامانی و مجبورشون میکنه که تلفن رو قطع کنن .... حالا مامانی هر وقت می خوان با جایی تماس تلفنی بگیرن اول می پرسن آندیا ... ... نداری؟

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

روز ملی دختران بر گلدونه های وبلاگی مبارک باد ...



ااین پست یک کم رنگ و لعاب فمینیستی داره ، کوچولو های کاکل زری وبلاگی به بزرگی دلهای دریایی شون ببخشند ...



از هفته پیش میخواستیم یک اسباب بازی جالب برای آندیا بخریم که برایش متفاوت باشه در ضمن مناسب این سنش هم باشه ولی نمی دونم چرا به نتیجه ای نرسیدیم. فکر کردیم کفش و کلاه و لباس و ... که دیگه به حد غایت داره ... و تا چند سال آینده بی نیاز از پوشاک و چیزهای مشابه ، اتاقش هم که دیگه اصلا جایی برای اسباب بازیهای تکراری نداره مگه یکسری اسباب بازیهای کمک آموزشی که الان بدردش میخوره و چون علاقه خاصی هم به لگو و مکعبهای با اشکال هندسی و سازش داره فکرکردیم قطعا از اسباب بازیهای اینچنینی خوشش میاد ولی فکر ما کجا و آنچه رخداد کجا ... روز جمعه که با خاله جی وعمولی رفتیم برای خانوم یک چیز مناسب بگیریم و لی بجایش دوجفت جوراب خوشگل و یک کفش ورزشی مامانی و یک کلاه مموشی خریدیم .... (هر دفعه میگم دیگه این آخریشه ها و لی نمی دونم چرا نمیشه) بابا جونش هم که بدتر از من...

روز بعد هم همینطوری اتفاقی یک لباس خوشگل دیدیم .... وایییییییییی چه لباسهایی داشت (دختر دارها می دونن من چی میگم ) باز رفتم یک لباس خیلی تی تیش خریدم ، حالا یکی نیست بگه اینهمه لباس که به سرعت برق و باد هم کوچک میشه کی قراره بپوشه ...

دیروز با مامانیش رفتیم که بالاخره پروژه نیمه تمام رو بعد از یکهفته به نتیجه برسونیم ، اینبار یک جفت دستکش خیلی قشنگ صدادار خریدیم ...

آخرش هم روز دخملک مخملی رسید و هیچی به هیچی ، ببینیم امروز میشه از خجالتشون دراومد ...

میگم ما بچه بودیم هم از این خبرها بوده ؟... روز ملی که دیگه قطعا نداشتیم...

کاش میشد یکبار دیگه کودکی رو تجربه کرد ، یا همیشه کودک ماند و با یک بادبادک خندید و به یک عروسک دل بست و با یک همبازی شاد بود...




عشقولانه های عمو و برادرزاده ...





+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

مامي منه ...!

این شیطونکی که در پست قبلی به بعضی .... از بازیگوشی هایش اشاره کردم اینقدر مهربون و با احساس و با دقته که حد نداره ... ، اگه مثلا باهاش قهر کنم اینقدر میاد ناز میکنه و ماچ میکنه و بغلم میکنه تا بهش بخندم یا حتی اگه پای تلفن یکم بلند صحبت کنیم فکر میکنه چیزی شده و عکس العمل نشون میده دیروز هم داشتم با موبایل صحبت می کردم صدا خوب نمی رسید مجبور شدم تن صدام رو یکم ببرم بالا ، شیطونک اومد گوشی رو از دستم گرفت گذاشت کنار و محکم بغلم کرد و گفت مامی منه منه ...










اگه گفتین این خانوم خوشگل و شیک و سانتیمانتال کیه ؟...



این هم یک راهنمایی : این عسل خانوم تازگی ها تا 3 بلدن بشمرن ...




+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

دختر نازنازوطناز و مامان زبر و زرنگش ...




اول بگم اونهایی که اعصاباشون ضعیفه و کم حوصله هستن این پست رو نخونن ها ...حالا کی حاضر اعتراف کنه که ضعف اعصاب داره ؟




تو چشمهای کنجکاو پرخوابش برق شیطنت داشت کم کم محو می شد و صورت گرد مثل خورشیدش آروم آروم افتاد روی شونه ام و نفسهای منظمش یک آرامشی داشت که نگو ... با خودم گفتم بعد از مدتها یک چرت کوتاه بعد از نهار و ... وایییی ، خوش بحالم. زمان : بعداز ظهر پنجشنبه بعد از یک تلاش شاد و پرانرژی برای غذا خوردن (غذا بازی) و تعویض پمپرز شیطونک عسلی ... تختش اینقدر شلوغ بود که مجبور شدم یک ربع تو بغلم نگهش دارم تا اسباب بازیهای ریز و درشتش رو از روی تخت بردارم و ملحفه اش رو مرتب کنم ، وقتی گذاشتمش سر جایش اول روی پهلویش چرخید و بعد سرش رو آرم گذاشت بین بالش و دیواره تختش و لای چشمهایش رو باز کرد و آروم صدایم کرد . دوباره بغلش کردم و چند دور تو اتاق گشتیم و هرچی لالایی و شبه لالایی بلد بودم در گوشش زمزمه کردم ، تا آخرش رو با دقت گوش داد و بعد اشاره کرد که بذارمش تو تابش ، فکر کردم اونجا دیگه حتما خوابش میبره ...


نیم ساعت بعد : دوباره رفت سراغ سه چرخه اش ... 80 دور تو سالن و اتاقها چرخیدیم با انواع بوق ها و آژیرها ...


... ساعت 4 شد ... لگوهایش را 300 دفعه چیدیم و باهاشون برج و ماشین و قطار ساختیم و منهدمشون کردیم ، ولی شیطونک اصلاٌخیال خوابیدن نداشت ... یکساعت بعد هرچی اسباب بازی و غیر بازی داشتیم وسط سالن پخش و پلا بود و من هم با چشمهای گاهی خواب گاهی بیدار باهاش همراهی می کردم... آندیا هم که دید همبازی خوبی برایش نیستم و انرژی اولیه رو ندارم خیلی جدی بلند شد رفت تو اتاق و یک روسری برای من و یک لنگه کفش برای خودش آورد که.... بیم ده ده من هم بناچارآماده اش کردم و اومدم بیرون ، هنوز در آپارتمان رو نبسته یادم افتاد که کلید برنداشتم دوباره اومدم تو و شیطونک به بغل دنبال کلید گشتم ... در رو که قفل کردم دیدم ای واییی با دمپایی اومدم بیرون . .. دوباره برگشتم تو کفش پوشیدم . به در حیاط که رسیدم هوای سرد پاییزی کاملا محسوس بودم و مردد شدم که نکنه طفلکم سرما بخوره ، یعنی لباسهایش کافیه ؟ دستهایش گرفتم تو مشتم ... هنوز هیچی نشده یخ کرده بود ، برگشتم بالا (الان دیگه لابد دارین دندونهاتون رو می سابین بهم نه؟) یک شنل گرم برای آندیا برداشتم ، چشمهای کنجکاو و منتظرش هنوز دنبال ددر و گردش و پارک بودن. شنل رو تنش کردم و اینبار سریعتر از قبل و با گامهای مصمم تر اومدم بیرون (خودمم هم از این همه حواس پرتی کفری شده بودم ، انگار دیگه خواب هم حسابی از سرم پریده بود) یک بیست قدمی که از خونه دور شدیم شیطونک سرش رو گذاشت رو شونه ام و هرچی باهاش حرف زدم توجه نکرد . نزدیکهای پارک که شدیم دیگه خوا ب خواب بود . رفتم توی پارک و رو یک نیمکت نشستم ... آندیا هم آروم رو دستهام خواب بود ، انگار 7 تا پادشاه رو خواب دیده باشه ... من هم یک نفسی تازه کردم و نیم ساعت بعد راهی خونه شدم . دیگه داشت تاریک می شد . وقتی رسیدیم آروم کفش و کلاهش رو درآوردم و گذاشتمش توی تختش .بعدهم رفتم تو آشپزخونه که یک نسکافه درست کنم ، بلکه سرحال بیام. داشتم خیره به حبابهای آب در حال جوش تو بویلر نگاه میکردم و در افکار دور و دراز غوطه ور که صدای غلغل آب و گریه طفلکم هم زمان افکارم رو پاره کرد . شیطونک رو از تختش آورم پایین و تو بغلم فشار دادم ..... دیگه هم از خیر خواب ... هم از خیر نسکافه ... هم از خیر ... ... گذشتم .
 

لوس لوس مامانش ...



یک دختر داریم خیلی خوشگله بوس کردنش هم خییییییییییییلی مشکله ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

نه!

آندیا خانوم خوش اخلاق گوگولی ما  به تمام جملات سوالی  فقط پاسخ منفی میده ...  اون هم با روش خاص خودش .چطوری؟ الان عرض میکنم ...
مثلا اگه ازش بپرسیم :
- آندیا لالا داری ؟
- میگه نه نه نه! (نه رو خیلی آروم و لطیف و با احساس میگه بچه ام ، بدون هیچ موج منفی یا خشن)
-آندیا به به می خوری  ؟
- نه نه نه! (حالا کلی گرسنه اشه و بعدش حسابی هم تخم مرغ دوست داره و تا تهش رو هم می خوره)
- آندیا بریم ده ده ؟
- نه نه نه ! (کسی ندونه باورش نمیشه این خانوم چقدر ددریه...)
آندیا بریم پارک  پیش نی نی ها بازی کنی ؟
- نه نه نه ! (علاقه اش به پارک که دیگه داستانیه ... هنوز نرسیده دست میزنه و آواز میخونه ، نی نی ها رو هم کلی دوست داره...
و چون آندیا تقریبا بیشتر وقتها منظور ما رو کاملا متوجه میشه ، موندیم منظورش از این نه گفتنها چی میتونه باشه




شیطونک عاشق گل و پارکه ، اما نمیدونیم چرا به پارک هم میگه گل ، کسی علتش رو می دونه ؟



فدای اون طرز نشستنت دلبندم ...


 
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

شیطونک بازیگوش ...

شهریور 86


پاهات کو مامانم ؟

این عکس نه چندان جدید رو برای دل خودم گذاشتم ، چون مال موقعیه که آندیا هم حرف گوش کن بود هم خیلی خوب غذا می خورد که البته زمان خیلی دور هم نیست ها ...  (هی هی هی ) ، اصلا کاش بچه ها برزگ نمیشدن ...


دستت کو مامانم ؟

شیطونک عسلی ما همیشه خوش خنده بوده و از وقتی بدنیا اومد اولین چیزی که یاد گرفت لبخند بود ، اونهم با یک برق مخصوص تو چشمهایش که پر از شیطنت و کنجکاوی کودکانه است. برای خندوندنش هم کار چندانی لازم نیست فقط کافیه یک کم بهش توجه کنیم ... ولی این روزها برای انجام بعضی کارها که اغلب خودش هم میدونه که مجاز به انجامش نیست خیلی پافشاری میکنه و این موضوع باعث شده غذا خوردن رو هم به بازی بگیره و موقع غذا خوردن هم ترجیح میده با مخلوط کردن محتویات بشقاب همه و خندون ما همه چیز رو ماست مالی کنه (اینجا از ایهام استفاده کردم... ماست مالی به معنای واقعیش...) و خلاصه بعد از کلی خنده و قهقهه سر میز غذا هر چی تو بشقابش بود پخش و پلا می کنه و می ره سراغ یک کار دیگه ، بعد هم از شدت خستگی بعد از یک تلاش خستگی ناپذیر برای جابجایی اثاثه منزل از این اتاق به اون اتاق خانوم نشسته خوابشون می بره .... حالا می فرمایین  با این وروجک حرف شنو و خوش اخلاق چکار کنیم




+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گل گلکم ....

اون موقع ها که بیصبرانه روزها رو برای رسیدن مسافر کوچولومون می شمردیم ، هرگز فکر نمی کردم با اومدنش زندگی اینقدر شیرین و پر هیاهو میشه ، فکر نمی کردم به این زودی دل ودین به این کوچولوی اساطیری بسپاریم و بشه تنها دلیل بودنمون و نوگل همیشه خندان باغ زندگیمون و ... خلاصه حالا حالا ها انتظار ابراز محبت و علاقه متقابل از دخملی نداشتم ... آندیا اما ، حسابی مارو شرمنده میکنه اونهم هر بار با یک سبک تازه ... اخیرا یاد گرفته دو تا دستهایش رو باز میکنه و محکم بغلم میکنه و چشمهایش رو میبنده و عشقولانه لبهای خوشگلش رو میاره جلو که بوسش کنم .... وایییییییی که چه حس قشنگ داره ... انگار رو ابرها نشستی ، اما نه ... خییییییییلی قشنگتر ، نمیشه تفسیرش کرد فقط میشه تعریفش کرد و هزار بار از تجسمش لذت برد و برد و برد و .... باز هم سیر نشد .....





کلی خواهش کردم که نشون بده مامی رو چطوری بغل میکنه ، ببینین چطوری چشمهایش رو می بنده و حس می گیره ... اون هم وسط بازی با دوست نازنینش امیررضا



این هم ژست بعد از رقص و پایان موزیک



سمیرا جون و تلاش برای غذا دادن به شیطونک بازیگوش



با اون ژست قشنگت با اون نگاه گیرات ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

گزارش آخر هفته

شیطونک در حال تمرین رقص



قابل توجه اونهایی که فکر می کنن شیطونکها از هنر سررشته ندارن ...

آندیا و کیارش یک پنجشنبه شاد و دلچسب رو با مامانهاشون پشت سر گذاشتن ، هوای لطیف پارک حسابی روحیه وروجکها رو عوض کرده بود... به ما که خیلی خوش گذشت ، جای همه مامانها و گلهای خندونشون خالی... مرسی مریم جون که باعث شدین یک روز شاد بسازیم

پ ن1 : آندیا شمردن را تا 3 یاد گرفته که بزودی فیلمش رو می گذارم.
پ ن 2 : این هفته و هفته ای که گذشت برای ما خیلی پر اتفاق و شلوغ بود امیدوارم ما رو ببخشید اگه دیردیر به پستهای همه سر می زنیم . دعا کنین تلاشهامون بی نتیجه نباشه آخه داریم یک کارهایی می کنیم که آثارش بعدا معلوم میشه...

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

دخملک نازنازی






+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

شیطونک ددری!





آندیا دیروز با خاله جی رفتن دانشگاه و بسی دلهای بزرگ و کوچک رو اسیر کردن و کلی ناز و کرشمه هم تحویل بعضی از اساتید دادن و هیچ سراغی هم از مامانشون نگرفتن ... اینهم آخر و عاقبت مامانها . بنظر شما فردا شب خانوم با خاله اشون تا دیروقت برن مهمونی تکلیف چیه ؟... من تا چه ساعتی باید منتظر این دخمل ددری باشم ...



آندیا عسلی قبل از آماده شدن برای ددر...



+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا و همایش نی نی گولو ها



غیراز قرارهای پراکنده وبلاگی که هر از گاهی برگذار می شود و آندیا از این طریق دوستان زیادی هم پیدا کرده ، ما یکسری دور ه های منظم دوستانه هم داریم که من از سالها قبل بهشون عادت کردم و شامل گروههای مختلفی هم هست ، دوستان دوران مدرسه و دانشگاه و همکارهای سابق و ... این مقدمه چینی رو کردم که بگم تو عصر سرعت و کامپیوترکه روز به روز فاصله قلبها از هم بیشتر میشه و SMS و مسنجرو میل جای گپ زدنهای دوستانه و فشردن دست همدیگر در محافل صمیمی رو گرفته ، حفظ اینجور ارتباطات قدیمی تاثیر خیلی خوبی می تونه تو زندگی داشته باشه . به من که یک جورایی انرزی مثبت میده ... اما .... از این حرفها که بگذریم ، تاثیر این برنامه ها روی آندیا هم واقعا برایم عجیب بود. روابط اجتماعی آندیا بعد از چندین نوبت شرکت در این برنامه ها بکلی تغییر کرد. تجربه نشستن در جمع و گوش دادن به حرفهای بقیه و بازیهای گروهی و ابراز احساسات جمعی و با هم خندیدن و باهم گریستن و خیلی از روابط جمعی دیگه ، تاثیر ات عمیق و موثری روی نازگل پر جنب و جوش و کنجکاو ما داشت که کاملا در رفتار و برخوردهایش مشهود بود. این تاثیر پذیری و سریع الانتقال بودن بچه ها در سنین پایین مسئولیت سنگینی روی دوش آدم میگذاره که باعث میشه آدم گاهی بعضی عادتهای غلط خودش رو هم ترک کنه که یک وقت بهانه ای به دست این نوگلهای نوپا نده ...



آندیا و رایان 5/5 ماهه در بدو ورود ...



بعد از نیم ساعت و کلی آتش سوزاندن ...



فقط ببینین چطور آندیا با حایل کردن دستش مانع افتادن دوست تازه اش شده ...


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

تازه های شیطونک عسلی

احساس میکنم آندیا دیگه بیشتر حرفهایی که بهش میگیم می فهمه و خیلی خوب هم عکس العمل نشون میده . این رو ببر.... به اون دست نزن ... این رو بخور ... اونجا نشین .... لالا کن ... پاشو ... نانای کن .. دس دسی کن ... کتابت رو بخون ... توپت رو بیار ... و ....تقریبا هر وقت راجع بهش صحبتی بشه با دقت گوش میکنه ... هنوز به مرحله لجبازی نرسیده و لی گاهی با نظراتمون مخالفت میکنه ولی به روش خودش.  دوست نداره چیزی رو بزور ازش بگیریم ولی چندان هم خودش رو برای از دست دادن چیزی ناراحت نمیکنه . خیلی زود یادش میره و یک سرگرمی تازه پیدا می کنه. دوست داره همه بهش توجه کنن ... تنها بازی کردن رو زیاد دوست نداره یا لااقل مدت طولانی این کار رو نمیکنه ... دلش می خواد تو همه کارها گروهی شرکت کنه و هر چیز تازه ای رو با دست لمس کنه یا توی دهنش بگذاره. از تشویق خیلی خوشش میاد و عاشق اینه که در انجام یک کار سخت به تنهایی موفق بشه ...
هر وقت هم از چیزی ناراحت بشه میره روی مبل و بحالت ایستاده در تفکرات خودش غرق میشه...  این روزها چقدر بیشتر از قبل دلم برای در آغوش فشردن و بوییدن و بوسیدنش تنگ میشه کاشکی ازم دور نمیشد حتی به اندازه چند ساعت ...






+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

پنجشنبه و شرکت و آندیا و مامانش

یک پنجشنبه دیگه از راه رسید و باز شمع و گل و پروانه و بلبل ... همه جمعند . آخه هر وقت دخمل عسلی میاد شرکت ، شهر رو شلوغ میکنه و خلاصه محفل صمیمی دفتر کلی شیرین تر میشه ... دیروز اما شیطونک بیشتر خواب بود ، اونهم چه خواب شیرینی ... وقتی هم که بیدارشد ، اول رفت سراغ دستگاه کپی و روشنش کرد (بچه ام کلی کارهایش عقب افتاده بودخوب ... ) بعد هم یکراست رفت توی اتاق مدیریت و خیلی جدی ظرف شکلات رو برداشت و برد نشست روی مبل و شکلاتهای بخت برگشته رو مدام می ریخت بیرون و دوباره جمع می کرد تو ظرف و بعد که حسابی از ریخت افتادن همه رو روی میزها و کشوهای اتاق ها تقسیم کرد (قابل توجه اونهایی که فکر می کردن بچه ام دست و دل بازی بلد نیست ... ) آخر وقت هم موقع اومدن دخملی ما یکدفعه جو گیر شدن و دیکشنری آکسفورد رو زدن زیر بغلشون و حالا گریه نکن و کی گریه کن ... که چی ... این منه منه منه . ... نه که دخملی زبان دومشون تکمیلش شده ... برای یادگیری زبان سوم احتیاج به کتاب مرجع دارن دیگه ...  



این هم یک بوس عشقولانه وبلاگی  برای همه فرشته کوچولوهای مهربون وبلاگی (این اتفاق هر چند صد لحظه ، فقط  یکبار اتفاق می افته ها ... )



دخملی خوش اخلاق تازه از خواب ناز بیدار شده ...



پ ن : آندیا اخیرا اخم کردن و قهر کردن رو یاد گرفته و موارد استفاده اش رو هم خیلی
خوب میدونه ... حالا کسی جرات داره حرف گوش نکنه ....

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

غذای بیرون !

آندیا دیشب برای اولین بار فست فود رو تجربه کرد ... چرا ؟ خوب بچه های قرن بیست و یکم که نباید همش خورش قرمه سبزی و کوفته بخورن ... نه که مامانش تنبل باشه ها ... گفتیم اینجوریش هم تجربه کنه ....

آندیا هم که چه اسقبالی کرد ... همه غذایش رو هم خورد

البته کلی هم بازی کرد ...


چه دست فرمونی هم داره بچه ام.... ، کسی نمی خواد تعلیم رانندگی بره ...


+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا ... امروز

اون موقع ها که هنوز از نعمت وجود دخملی بی بهره بودیم ، همیشه فکر می کردم اگه یک روز مادر بشم ، اونهم مادر یک دختر نازنازی ...چه کارها که نمی کنم ... اینقدر لوسش میکنم که همه هم سن هایش بهش غبطه بخورن ... هر چی بخواد برایش به طرفته العینی فراهم می کنم ... هر کلاسی که بخواد ثبت نامش می کنم و خلاصه غایت آرزوهایم رو خرجش می کنم و ... .... و اما الان که نیمی از ساعات مفید روز رو فقط با دیدن عکسهایش دلخوشم و فقط تلفنی صدای جیغ ها و خند ه هایش رو می شنوم و شیرین کاریهای جدیدیش خیلی وقتها از چشمم دور می مونه و باید از زبون مامان بشنوم ... با خودم فکر میکنم ... آخه من چه جور مامانی هستم ... اصلاٌ به من هم میشه گفت مامان ... با تمام این حرفها فقط می دونم که خیلی بیشتر از اونی که اون روزها تو تصور م می گنجید دوستش دارم ... خیلی بیشتر از خیلی...



شیطونک و امیررضا جون



این هم یک اخم مامان کش و دلبر


عسل خانوم در حال رقص اسپانیولی

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker