تا 3 نوبت کامل سواری نکرد... حاضر نشد بیاد پایین ...
چند نفر هم منتظر نوبت بودن
، ولی کو گوش شنوا ؟ 

تا 3 نوبت کامل سواری نکرد... حاضر نشد بیاد پایین ...
چند نفر هم منتظر نوبت بودن
، ولی کو گوش شنوا ؟ 



آندیا و فاطمه جون و کیمیا کوچولو که بزودی صاحب یک برادر تپلی میشه ...

آندیا برای اینکه با فاطمه جون دوست بشه یک ظرف آجیل رو دونه دونه
برایش برد و هربا ر با یک لبخند شیرین آجیل رو بشه تعارف می کرد ...

رادین فسقلی و آندیا رو به زحمت نشوندیم که ازشون عکس بگیریم ... آندیا صدای موزیک شنید بلند شد بره نانای کنه ... بچه ام احساس می کنه اگه نانای نکنه خوب حیفه موزیک هدر میره ...

رادین کوچولو اول با دیدن آندیا خندید و مدام صورتش رو ناز میکرد بعد که آندیا دستش رو پس زد و ازش فاصله گرفت فینگیلی ناراحت شد و زد زیر گریه..... آندیا معمولا دوست نداره کسی به صورتش دست بزنه 

عسلک ما اینقدر نانای کرد دیگه حسابی خسته شد ... بعد به هر کس که نگاهش نمی کرد یا مشغول صحبت بود یک شکلات می داد و میگفت دسدسی و با دستش هم نشون می داد که باید دست بزنین ... شیطونک دوست داره همش بهش توجه بشه 




اون هم عروسکش رو بغل کرده بود و خنده کنان مثل ماهی از دستم در می رفت ...
در این گیر و دار پایم خورد به لبه مبل و دردش مثل صاعقه تنم رو لرزوند ...
آه از نهادم بلند شد ونشستم روی زمین و پایم رو گرفتم تو دستم و آخ آخ کنان محل درد رو می مالیدم.
آندیای در حال گریز هم بادیدن این وضع اول اومد جلو و از نزدیک بهم خیره شدو بعد که متوجه وخامت اوضاع شد ،
دوید سمت اتاقش و پتوی خودش رو آورد انداخت روی پایم (نمی دونم چرا
... شاید فکر کرد این کار به تسکین درد کمک میکنه...
) و محکم بغلم کرد و بوسید . برای اولین بار من آندیا رو در بیداری 10 دقیقه اونهم بحالت نشسته بغل کردم (این اتفاق معمولا هر چند صد لحظه یکبار هم اتفاق نمی افته چون دایم در حال ورجه ورجه است
) بعد هم بدون درگیری خودش در پوشیدن لباسهایش همکاری کرد... ماه مهربونم کاملا متوجه شده بود که دیگه وقت شوخی نیست .... 

... گزارش تصویری زیر مربوط به همه گلهای حاضر ه . غایبین هم جاشون خیلی خیلی خالی بود
... هر چند که شلوغی و بزرگی فضا و شیطنتهای نوگلهای پرانرژی که از خوشحالی مدام به این طرف و اونطرف می دویدند امکان خوش و بش و گفتگوی چندانی برای مامانهای بگی نگی خسته نگذاشت ولی روز شاد و قشنگ و خاطره انگیزی برای ما بود
. 
اول
صبح که پشت میز نشستم و یک نگاه به دور وبرم کردم ، خودم از وضعیت موجود شرمنده
شدم ....
چرا ؟.... وسایل آندیا خانوم که پشت سرم قطار
شده بود و صندلیم از یک حدی عقب
تر نمی رفت ،سه طرف دیگه میز هم وسایل بازی و تحریر و کاغذ و موشک کاغذی و ...
همینطور دور وبرم پخش و پلا بود و آندیا هم سرحال وپر
انرژی از این اتاق به
اون اتاق برای خودش یک تور داخلی راه انداخته بود
و هر جا می رفت یک چیزی هم با خودش می آورد .
من هم گذاشتم که
بچه ام هرچقدر می خواد اعلام استقلال کنه
...نه که میگن اینطوری بچه روابط اجتماعیش قوی میشه... ،
من
هم تصمیم گرفتم تعارف
و رودربایستی رو کنار بگذارم و اصلا امر و نهی الکی به دخملی نکنم
. آندیا هم خیلی راحت به همه جا سرکشی می کرد و هر اتاقی
هم که درش رو بسته می
دید اینقدر در می زد که بالا خره یک در رو برایش باز کنه
، بعد یک چرخی تو اتاق می زد و می رفت ... شده بود عین
بازرسهای ویژه ...
می خواست ببینه کی
کار می کنه ، کی کم کاری می کنه ... 

بعداز ظهر هم قراره با عسلی بریم تیراژه سرزمین
عجایب ، که با بقیه شیطونکهای وبلاگی
حسابی خوش بگذرونن ...
چه پوستی ازم کنده بشه تا شب که بریم مهمونی ... 




و تکرار کردن اون کلمه هم برایش خوشایند نیست
و باید یک وقت دیگه و در یک شرایط دیگه دوباره امتحان کنیم . 





حالا
اگه کسی در این زمینه تجربه و مطالعه داره لطفا ما رو هم به بهره نگذاره... 





و لی وقتی به روش همیشگی ازش پرسیدیم تقریبا همه رو درست جواب داد.
آخه من همیشه بصورت آهنگین و با شعر ازش می پرسیدم که آندیام .... ؟ :


و هر بار که سوالها رو معمولی و غیرآهنگین می پرسیدم با تعجب نگاهم می کرد
... آخر سر هم کل کاغذهای مربوطه رو ریز ریز کرد و با مشتهای کوچولویش بارونی از کاغذ رو سرمون ریخت ... هنوز نمی دونم آندیا فقط به آهنگ صدای من عادت کرده بود که سوالها رو درست جواب می داد یا دلش نمی خواست به روش اول عکس العمل نشون بده
... شاید هم
... قربون اون ناز کردنت شیرینکم

، هر وقت میگم مامانم انگشتت کو ؟
بقیه انگشتهایش رو قایم میکنه 

(مامانی هم البته متوجه میشن که عسلک می خواد بگه پمپرزش باید عوض بشه
) ولی یک کم صحبتشون طولانی میشه ... آندیا هم می ره تو اتاقش و روغن و خشک کنش رو میاره میده دست مامانی و مجبورشون میکنه که تلفن رو قطع کنن ....
حالا مامانی هر وقت می خوان با جایی تماس تلفنی بگیرن اول می پرسن آندیا ... ... نداری؟



از هفته پیش میخواستیم یک اسباب بازی جالب برای آندیا
بخریم که برایش متفاوت باشه در ضمن
مناسب این سنش هم باشه ولی نمی دونم چرا به نتیجه ای نرسیدیم.
فکر کردیم کفش و کلاه و لباس و ... که
دیگه به حد غایت داره ... و تا چند سال آینده بی نیاز از پوشاک و چیزهای مشابه ، اتاقش هم که
دیگه اصلا جایی برای اسباب
بازیهای تکراری نداره مگه یکسری اسباب بازیهای کمک آموزشی که الان بدردش میخوره و چون علاقه خاصی هم به لگو و
مکعبهای با اشکال هندسی و سازش داره فکرکردیم قطعا از اسباب بازیهای اینچنینی خوشش میاد ولی فکر ما کجا و آنچه رخداد کجا ...
روز
جمعه که با خاله جی وعمولی رفتیم برای خانوم یک چیز مناسب بگیریم و لی
بجایش دوجفت جوراب خوشگل و یک کفش ورزشی مامانی و یک کلاه مموشی خریدیم
....
(هر دفعه میگم دیگه این آخریشه ها و لی نمی دونم چرا نمیشه
) بابا جونش هم که بدتر از من... 
روز بعد هم همینطوری اتفاقی یک لباس خوشگل دیدیم ....
وایییییییییی چه لباسهایی داشت (دختر دارها می دونن من چی میگم
) باز رفتم یک لباس خیلی تی تیش خریدم
، حالا یکی نیست بگه اینهمه لباس که به سرعت برق و باد هم کوچک میشه کی قراره بپوشه ...
دیروز
با مامانیش رفتیم که بالاخره پروژه نیمه تمام رو بعد از یکهفته به نتیجه
برسونیم ، اینبار یک جفت دستکش خیلی قشنگ صدادار خریدیم ...
آخرش هم روز دخملک مخملی رسید و هیچی به هیچی ، ببینیم امروز میشه از خجالتشون
دراومد ...
میگم ما بچه بودیم هم از این خبرها بوده ؟...
روز ملی که دیگه قطعا نداشتیم...
کاش
میشد یکبار دیگه کودکی رو تجربه کرد ، یا همیشه کودک ماند و با یک بادبادک
خندید و به یک عروسک دل بست و با یک همبازی شاد بود...

، اگه مثلا باهاش قهر کنم اینقدر میاد ناز میکنه و ماچ میکنه و بغلم میکنه تا بهش بخندم
یا حتی اگه پای تلفن یکم بلند صحبت کنیم فکر میکنه چیزی شده و عکس العمل نشون میده دیروز هم داشتم با موبایل صحبت می کردم صدا خوب نمی رسید مجبور شدم تن صدام رو یکم ببرم بالا ، شیطونک اومد گوشی رو از دستم گرفت گذاشت کنار و محکم بغلم کرد و گفت مامی منه منه ... 










با خودم گفتم بعد از
مدتها یک چرت کوتاه بعد از نهار و ... وایییی ، خوش بحالم.
زمان : بعداز ظهر پنجشنبه بعد از یک تلاش
شاد و پرانرژی برای غذا خوردن (غذا بازی)
و تعویض پمپرز شیطونک عسلی ...
تختش اینقدر
شلوغ بود که مجبور شدم یک ربع تو بغلم نگهش دارم تا اسباب بازیهای ریز و درشتش رو از روی تخت بردارم
و ملحفه اش رو مرتب کنم ، وقتی گذاشتمش سر
جایش اول روی پهلویش چرخید و بعد سرش رو آرم گذاشت بین بالش و دیواره تختش و لای چشمهایش رو باز کرد و
آروم صدایم کرد .
دوباره بغلش کردم و چند دور تو اتاق گشتیم و هرچی لالایی و شبه لالایی بلد بودم در گوشش زمزمه کردم ، تا آخرش رو با دقت گوش داد
و بعد اشاره کرد که بذارمش تو تابش ، فکر
کردم اونجا دیگه حتما خوابش میبره ... 



... یکساعت بعد هرچی اسباب بازی و غیر بازی
داشتیم وسط سالن پخش و پلا بود و من هم با چشمهای
گاهی خواب گاهی بیدار باهاش همراهی می کردم...
آندیا هم که دید همبازی خوبی برایش نیستم و انرژی
اولیه رو ندارم خیلی جدی بلند شد رفت تو اتاق
و یک روسری برای من و یک لنگه کفش برای خودش آورد که.... بیم ده ده
من هم بناچارآماده اش کردم و اومدم
بیرون ، هنوز در آپارتمان رو نبسته
یادم افتاد که
کلید برنداشتم
دوباره اومدم تو و شیطونک به بغل دنبال کلید گشتم ...
در رو که قفل کردم دیدم ای واییی با دمپایی اومدم بیرون
. .. دوباره برگشتم تو کفش پوشیدم . به در حیاط که رسیدم هوای سرد پاییزی کاملا محسوس بودم و مردد شدم که نکنه
طفلکم سرما بخوره ، یعنی لباسهایش کافیه ؟ دستهایش
گرفتم تو مشتم ... هنوز هیچی نشده یخ کرده بود ، برگشتم بالا (الان دیگه لابد دارین دندونهاتون رو می سابین بهم نه؟)
یک شنل گرم برای
آندیا برداشتم
، چشمهای کنجکاو و منتظرش هنوز دنبال ددر و گردش و پارک بودن.
شنل رو تنش کردم و اینبار سریعتر از قبل و با گامهای مصمم تر اومدم بیرون (خودمم هم از این همه حواس
پرتی کفری شده بودم ، انگار دیگه خواب هم حسابی
از سرم پریده بود) یک بیست قدمی که از خونه دور شدیم شیطونک سرش رو گذاشت رو شونه ام و هرچی
باهاش حرف زدم توجه نکرد . نزدیکهای پارک که شدیم
دیگه خوا ب خواب بود . رفتم توی پارک و رو یک نیمکت نشستم ... آندیا هم آروم رو دستهام خواب بود ،
انگار 7 تا پادشاه رو خواب دیده باشه ... من هم
یک نفسی تازه کردم و نیم ساعت بعد راهی خونه شدم .
دیگه داشت تاریک می شد . وقتی رسیدیم آروم کفش و کلاهش
رو درآوردم و گذاشتمش توی تختش .بعدهم رفتم
تو آشپزخونه که یک نسکافه درست کنم ، بلکه سرحال بیام. داشتم خیره به حبابهای آب در حال جوش تو بویلر
نگاه میکردم و در افکار دور و دراز غوطه ور
که صدای غلغل آب و گریه طفلکم هم زمان افکارم رو پاره کرد . شیطونک رو از تختش آورم پایین و تو بغلم فشار
دادم .....
دیگه هم از خیر خواب ... هم از
خیر نسکافه ... هم از خیر ... ... گذشتم .




)
(کسی ندونه باورش نمیشه این خانوم چقدر ددریه...)






، اصلا کاش بچه ها برزگ نمیشدن ... 

شیطونک عسلی ما همیشه خوش خنده
بوده
و از وقتی بدنیا اومد
اولین چیزی که یاد گرفت لبخند بود
، اونهم با یک برق مخصوص تو
چشمهایش که پر از شیطنت و کنجکاوی کودکانه است.
برای خندوندنش هم کار
چندانی لازم نیست فقط کافیه یک کم بهش توجه کنیم ..
. ولی این روزها برای
انجام بعضی کارها که اغلب خودش هم میدونه که مجاز به
انجامش نیست خیلی پافشاری میکنه و این موضوع باعث شده غذا
خوردن رو هم به بازی بگیره
و موقع غذا خوردن هم
ترجیح میده با مخلوط کردن محتویات بشقاب همه و خندون ما همه چیز رو ماست مالی کنه
(اینجا از ایهام استفاده کردم...
ماست مالی به
معنای واقعیش...) و خلاصه بعد از کلی خنده و قهقهه سر میز غذا هر چی تو بشقابش بود پخش و پلا می کنه
و می ره سراغ یک کار
دیگه
، بعد هم از شدت خستگی بعد
از یک تلاش خستگی ناپذیر برای جابجایی اثاثه
منزل از این اتاق به اون اتاق خانوم نشسته خوابشون می بره ....
حالا می فرمایین
با این وروجک حرف شنو
و خوش اخلاق چکار
کنیم
، فکر نمی کردم به این زودی دل ودین به این کوچولوی اساطیری بسپاریم و بشه تنها دلیل بودنمون و نوگل همیشه خندان باغ زندگیمون و ... خلاصه حالا حالا ها انتظار ابراز محبت و علاقه متقابل از دخملی نداشتم ... آندیا اما ، حسابی مارو شرمنده میکنه اونهم هر بار با یک سبک تازه ... اخیرا یاد گرفته دو تا دستهایش رو باز میکنه و محکم بغلم میکنه و چشمهایش رو میبنده و عشقولانه لبهای خوشگلش رو میاره جلو که بوسش کنم ....
وایییییییی که چه حس قشنگ داره ... انگار رو ابرها نشستی
، اما نه ... خییییییییلی قشنگتر ، نمیشه تفسیرش کرد فقط میشه تعریفش کرد و هزار بار از تجسمش لذت برد و برد و برد و .... باز هم سیر نشد .....









که آثارش بعدا معلوم میشه...

و کلی ناز و کرشمه هم تحویل بعضی از اساتید دادن
و هیچ سراغی هم از مامانشون نگرفتن ...
اینهم آخر و عاقبت مامانها .
بنظر شما فردا شب خانوم با خاله اشون تا دیروقت برن مهمونی تکلیف چیه ؟...
من تا چه ساعتی باید منتظر این دخمل ددری باشم ...



، ما یکسری دور ه های منظم دوستانه هم داریم که
من از سالها قبل بهشون عادت کردم و شامل گروههای مختلفی هم هست ، دوستان
دوران مدرسه و دانشگاه و همکارهای سابق و ... این مقدمه چینی رو کردم که
بگم تو عصر سرعت و کامپیوترکه روز به روز فاصله قلبها از هم بیشتر میشه و
SMS و مسنجرو میل جای گپ زدنهای دوستانه و فشردن دست همدیگر در محافل
صمیمی رو گرفته ، حفظ اینجور ارتباطات قدیمی تاثیر خیلی خوبی می تونه تو
زندگی داشته باشه . به من که یک جورایی انرزی مثبت میده ... اما .... از
این حرفها که بگذریم ، تاثیر این برنامه ها روی آندیا هم واقعا برایم عجیب
بود.
روابط اجتماعی آندیا بعد از چندین نوبت شرکت در این برنامه ها بکلی
تغییر کرد.
تجربه نشستن در جمع و گوش دادن به حرفهای بقیه و بازیهای گروهی
و ابراز احساسات جمعی و با هم خندیدن و باهم گریستن و خیلی از روابط جمعی
دیگه ، تاثیر ات عمیق و موثری روی نازگل پر جنب و جوش و کنجکاو ما داشت که
کاملا در رفتار و برخوردهایش مشهود بود. این تاثیر پذیری و سریع الانتقال
بودن بچه ها در سنین پایین مسئولیت سنگینی روی دوش آدم میگذاره که باعث
میشه آدم گاهی بعضی عادتهای غلط
خودش رو هم ترک کنه
که یک وقت بهانه ای به
دست این نوگلهای نوپا نده ... 








آخه هر وقت دخمل عسلی میاد شرکت ، شهر رو شلوغ میکنه و خلاصه محفل صمیمی دفتر کلی شیرین تر میشه ...
دیروز اما شیطونک بیشتر خواب بود ، اونهم چه خواب شیرینی
... وقتی هم که بیدارشد ، اول رفت سراغ دستگاه کپی و روشنش کرد (بچه ام کلی کارهایش عقب افتاده بودخوب
... ) بعد هم یکراست رفت توی اتاق مدیریت و خیلی جدی ظرف شکلات رو برداشت و برد نشست روی مبل و شکلاتهای بخت برگشته رو مدام می ریخت بیرون و دوباره جمع می کرد تو ظرف
و بعد که حسابی از ریخت افتادن همه رو روی میزها و کشوهای اتاق ها تقسیم کرد
(قابل توجه اونهایی که فکر می کردن بچه ام دست و دل بازی بلد نیست ...
) آخر وقت هم موقع اومدن دخملی ما یکدفعه جو گیر شدن و دیکشنری آکسفورد رو زدن زیر بغلشون و حالا گریه نکن و کی گریه کن ... که چی ... این منه منه منه .
... نه که دخملی زبان دومشون تکمیلش شده ... برای یادگیری زبان سوم احتیاج به کتاب مرجع دارن دیگه ... 





... حالا کسی جرات داره حرف گوش نکنه .... 
نه که مامانش تنبل باشه ها ...
گفتیم اینجوریش هم تجربه کنه ....
همه غذایش رو هم خورد 




هر چی بخواد برایش به طرفته العینی فراهم می کنم ...
هر کلاسی که بخواد ثبت نامش می کنم و خلاصه غایت آرزوهایم رو خرجش می کنم
و ... .... و اما الان که نیمی از ساعات مفید روز رو فقط با دیدن عکسهایش دلخوشم و فقط تلفنی صدای جیغ ها و خند ه هایش رو می شنوم و شیرین کاریهای جدیدیش خیلی وقتها از چشمم دور می مونه
و باید از زبون مامان بشنوم ...
با خودم فکر میکنم ... آخه من چه جور مامانی هستم ... اصلاٌ به من هم میشه گفت مامان
... با تمام این حرفها فقط می دونم که خیلی بیشتر از اونی که اون روزها تو تصور م می گنجید دوستش دارم ... خیلی بیشتر از خیلی... 



