Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

پنجشنبه کارمند کوچولو

امروز آندیا رو که آوردم سرکار خواب بود. چشمهایش رو که باز کرد و اطرافش رو خوب ورانداز کرد ، گل از گلش شکفت و با عجله مثل کسی که از کاراهایش جا مونده باشه ... مشغو ل کار شد ...



 
آندیا و یک دوست تازه ...




 
من هم میخوام نقاشی بکشم



 
این هم پایان ماجرا ... شیطونکها کلی کاغذ سفید مصرف  کردن تا آثار هنریشون به یادگار بمونه . کاغذهای اضافه هم روانه کاغذ خرد کن شد ...چون هر دو شون از دستگاه خرد کن خوششون اومده بود ، هر چه کاغذ باطله داشتیم دادیم خدمتشون که  وقت کشی نکنن و درست و حسابی به کارشون برسن ...
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

یلدا مبارک ... !

یلدا برگرفته از واژه ای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است. ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر « میترا» می پنداشتند، و به همین دلیل این شب را جشن می گرفتند و گرد آتش جمع می شدند و شادمانه رقص و پایکوبی می کردند.





يلدا شب بيداريست، شب دراز مهربانى، شب مهرباوران و مهرياران، شب مهر گستران و مهركاران...
میوه اصلی شب یلدا گل آتش است، آتش جاودانه، آتش خاموشی ناپذیر عشق، آتش تابناک مهربانی، آتش امید، آتش شوق و اشتیاق، آتش شورانگیز وصلت، آتش شفق گونه شفقت، و همه میوه های برگزیده سفره یلدا نماد و نشانه آتش اس

عمرهاتون 100 شب یلدا ، دلهاتون قد یه دریا ، توی این شبهای سرما ، محفلهاتون پر شه ز گرما ...

 یلدای 85






+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا ی ما ...

  • دیشب آندیا به موقع خوابید ... بالاخره نتایج تجربیات و نظر سنجیهای مختلف از این جا و اونجا جواب داد و عسل خانوم ما برای سروقت خوابیدن هیچ مخالفت و مقاومتی نمی کنه... هر چند که هنوز خیلی نمیشه به ادامه این روند امیدوار بود
  • دیشب طی یک اقدام ضربتی ناخن های شیطونک رو در حالی گرفتم که تو خواب ناز ورویاهای شیرینش غرق بود ... صبح که بیدار شد با دیدن قیچی و سوهان ناخن گیریش اول یک نگاه شیطنت آمیز به من انداخت و بعد مثل اینکه فهمیده باشه چه اتفاقی افتاده انگشتهایش رو برد به سمت دهنش وخیلی عصبانی با زبان خودش اعتراضش رو بهم نشون داد و قیچی رو بهم پس داد
  • آندیا کم کم داره به کتاب علاقه مند میشه منتها خیلی زود خسته میشه و کتاب بدست در میره یک گوشه و در خلوت صفحه های کتابش رو ورق می زنه و با انگشتهای توپولیش عکسهای مختلفش رو نشون میده و اسمهاشون رو میگه.... بعضی کلماتش هم فعلا برامون نامفهومند ... هنوز نمی دونم تا چه حد باید نحوه خوندن کتاب رو جدی بگیریم و با چه کتابهایی شروع کنیم



Click to play Eid+Mubarak!
Create your own free ecard - Powered by Smilebox
Cute Andia
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

یک گردهمایی کوچیک دیگه ...

گزارش کوتاه از گردهمایی عصر یکشنبهء 5 تا وروجک شیطون و نازنازی وبلاگی در زمین بازی بوستان . حاضرین به ترتیب حرف الفبا : آرش وروجک با مدل موی جدید خوشگلش آندیا ی خوش اخلاقم که تا آخرین لحظه قبل از رسیدن به زمین بازی خواب بود ، فاطمه زهرای ملوس که ایندفعه بیشتر وقتش رو صرف کشیدن نقاشی کرد و آثار هنریش روی برد نصب شدن ، مهدیار جون جنتلمن و مهربونو ...نازنین فاطمه جون خوشگل و شیرین زبون که دیگه حسابی خانوم شده ...


بعد
از بازی هم به افتخار فاطمه زهرا جون ، یک نشست کوتاه گرم و صمیمی هم به صرف پیتزا و سیب زمینی و نوشابه ، گذاشته شد. که البته وسطش شیطونکهای بازیگوش چندین بار ( با کفش ... ) بدون هماهنگی دوباره وارد زمین بازی شدن و خیال بیرون اومدن هم نداشتن ...

موقع
برگشتن هم یک اتفاق قشنگ و غیر منتظره پیش اومد ... باران جون و مامانش توی بوستان آندیا رو دیدن و صدایش کردن ... و اینطوری یک ملاقات کوتاه هم با باران جون و مامان و بابای مهربونش داشتیم... خیلی از دیدنشون خوشحال شدیم.



+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

تریکاژهای مادرانه ...!

- امروز صبح آندیا به محض بیدارشدن از خواب تو جایش آواز  میخوند و دستش رو به لبه ها ی تختش گرفته بود و نانای می کرد . من هم با عجله داشتم وسایلش رو جمع می کردم . چند بار صدایم کرد که بیارمش پایین .من هم برای اینکه جلوی دستو پامون رو نگیره همش می گفتم مامی الان میام یکدقیقه صبر کن ... اون هم یک کم آواز می خوند و دوباره تا منو می دید صدام می کرد که بیارمش پایین . دفعه سوم بلند تر و و جدی تر صدام کرد ... من هم با صدای بلند تر جوابش رو دادم. خلاصه هر چه تون صدایش بالا تر می رفت من هم با همون آهنگ صدام را شدت می دادم ... آخرش از اینکه من با این روش خاص دارم ازش تقلید می کنم ، چنان قهقه می زد که اصلا یادش رفت که می خواسته از تختش پایین بیاد...




+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

دیزی ... دیزی !

دیروز دیدم آندیا توجه چندانی به کارتون و برنامه های مورد علاقه اش نداره برایش CD گذاشتم که مثلا کمی تنوع ایجاد کنم (اصولا روزهای تعطیل ما مرتب باید برنامه های متنوع داشته باشیم که آندیا کسل نشه ! ...) و اونهم کلی با چی و چرا نانای کرد و باهاشون لب خوانی کرد و نهاتا خوابش برد ، من هم موزیک رو قطع کردم و گذاشتمش سر جایش . یکساعت بعد که بیدار شد توی تختش پاهاش رو میکوبید به زمین و .... مکالمه زیر ادامه داشت :
آندیا : ماما ، دیزی ... دیزی ...
من : چی مامان ؟ چی می خواهی ؟
آندیا : دییییییییییییزی ..... دییییییییییزی اده ده ده (یعنی بده )
من : مامان جان بیا بغلم بریم ببینم چی می خواییی دیگه ... (حالا موندم که فسقلی ما کی و کجا دیزی خورده که اینطوری از توی رختخواب هوس دیزی کرده )
آندیا : نه دیییییییییییزی اده ...

از تخت که اومد پایین رفت سراغ تلویزیون و روشنش کرد و باز با گریه دیییییزی خواست
من دیگه اینطوری شده بودم ... گفتم حتما یک خوراکی تو برنامه های تلویزیون توجهش رو جلب کرده و می خواد نشونم بده ... دستش رو گرفتم و دوباره بغلش کردم و بردمش سمت آشپزخانه که ببینم چی دوست داره بخوره ... دیدم هر چی از تلویزیون دور میشیم صدایش رو بلند تر میکنه ... دییییییییییییزی اده ده ده .... یکی یکی هر چی که دو ر وبرم بود نشونش دادم :
من : مامان جان اینو میخواهی ؟
آندیا : نع ... نع
من : اینو چی ؟
آندیا : نع
من : پس چی می خواهی نشونم بده ...
آندیا : این ( اشاره به جعبه سی دی ها ... ) دییییییییییزی منه ...
من :  
بعدش تا دو - سه ساعت سی دی چی و چرا رو برای n امین بار گوش کردیم که عسل خانوم ما باهاش نانای کنن




 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا و پراکنده های هفته




- آندیا اصلا خوشش نمیاد کسی ناخن هایش رو کوتاه کنه . قبلاٌ با ترفند می شد بعضی وقتها ... اونهم چند تا از ناخن های خیلی بلندش رو کو تاه کرد و لی الان دیگه ناخن گیر یا قیچی مخصوص خودش رو می شناسه و بلا فاصله با قیچی و سوهان پا به فرار می گذاره ...
کسی مانیکورینگ جدید و خوب جایی سراغ نداره ببریم ناخن هایش رو فرنچ کنه ...




- دیشب منزل دخترخاله آقای همسر میهمان بودیم که آندیا خیلی بچه ها شون رو دوست داره و تا نیمه های شب باهاشون بازی می کرد و اینطرف اونطرف می دوید. حتی غذای درستی هم نخورد فکر کردم از شدت خستگی تو مسیر بازگشت به خانه حتما تو ماشین خوابش می بره ولی سرحال و خندان تمام مدت روی صندلی جلو به رقص و پایکوبی مشغول بود و هر چند وقت هم برای خودش دست میزد و قردادن های خودش رو مورد تشویق قرار می داد که یکوقت قیافه های خسته و خواب آلو د من و بابا فرشید بهش انرژی منفی نده ...وقتی هم که برگشتیم خونه تا 3.30 صبح بیدار بود و کارهای جدیدی که امروز یاد گرفته بود جلوی آینه تمرین می کرد...



 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

اسمت چیه ؟




 


آندیاچند وقته که تلفظ اسم خودش رو کاملا بلده و البته با یک لهجه مخصوص و هروقت بهش می گیم بگو آندیا فوری تکرار میکنه :"آدیا" (بچه ام برای راحتی کار یک کم اسمش رو خلاصه می کنه) این هفته مامانی بهش یاد دادن که در مقابل جمله "اسمت چیه؟" اسم خودش رو بگه. اونهم با خوشحالی بالا پایین می پرید و تکرار می کرد. دیشب که از بیرون بر می گشتیم توی پارکینگ یکی از بچه های همسایه که خیلی آندیا رو دوست داره اومد جلو مثل همیشه دستش رو بوسید و کلی قربون صدقه اش رفت. آندیا هم فقط نگاهش می کرد.

من : مامان جون ببین تینا چقدر شما رو دوست داره بیا باهاش دست بده نازیش کن و شما هم بوسش کن دیگه .
آندیا : رفت جلو دستش رو گرفت و با آهنگ خاص خودش اسم نی نی (یعنی همون تینا جون ) رو پرسید. اونهم گفت اسم من تیناست دیگه ." تینا" .
آندیا هم سردر گم یک نگاه به من و یک نگاه به تینا کرد و گفت : نه نه...! : آدیا (با تشدید روی "د").
من :

ظاهرا بچه ام فکر می کنه اسم همه آندیاست دیگه ...




 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آنديا در پاييز ۸۵

عکسهای این پست تماما نتیجه هنرنمایی ماما ن فاطمه زهرا جون هست که حسابی ما رو شرمنده کردن . دست مامان فاطمه زهرا جون درد نکنه که اینقدر هنرمند و باسلیقه هستن.







+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

عکسهای برگزیده ! و ...





پ ن 1 : بعضی از عکسهای بوستان در دوربین اینجانب جا مونده بود که بدلیل تمام شدن شارژ دوربین در پست امروز گذاشتم ...




پ ن 2 : یکی دیگه از عوارض دیدن Baby T.V و تاثیرش در یاد گیری شمارش اعداد :
- من : آندیا مامان انگشتهایت رو بشماریم؟
- آندیا : اوهوم (درحالی که سرش رو به علامت رضایت تکون میده
- من : ییییییک ، دووووووووو ، ....
-آندیا : تییییی .... (Three بجای سه ...)
- من :



پ ن 3 : دیروز مهمان بودیم و توی سالنشون درست نزدیک جایی که ما نشسته بودیم شومینه روشن بود ، عسلک گرمایی من هم که حسابی از گرما کلافه شده بود جوراب و ژاکت دکمه دار روی لباسش رو با زحمت در آورد ... نیم ساعت بعد در حالیکه از شدت گرما یقه لباسش رو مدام با دو تا دست می کشید ، رفت سمت میزبان و دستش رو گرفت برد سمت شومینه و در حالیکه به شعله های آتش اشاره می کرد گفت : " جیییییییز نه نه ! " و خلاصه اینقدر روی خواسته اش پافشاری کرد تا منظورش رو کاملا تفهیم کرد . ما که نفهمیدیم آندیا از کجا فهمیده بود که این درخواستش رو باید به میزبان بگه نه به ما






 
تعداد عکسان و خبرنگاران هنری رو دارین که ...






 
فاطمه زهرا جون و آندیا وشروع آشنایی با ابزار نقاشی



 
آندیا در حال یادگیری نقاشی با دقت تمام ، نقاشی آرش جون هم یک قارچ خوشگل بود...!




بیایین نقاشی کنیم ...




آندیا و آرش هنر مند




کسی نمی خواد این پیکاسوهای کوچولو یک تصویرپورتره ازش بکشن ؟



 
حالا بگین نقاشیم چطوره ؟ ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

خوشگلهای ناز در بوستان

گزارش کامل از گردهمایی آرش و آندیا و فاطمه زهرا و پرنیان جون در زمین بازی بوستان .

زمان برگزاری : پنجشنبه 15 آذر ساعت 4 بعد از ظهر . فاطمه زهرا جون و آندیا که دوستهای قدیمی هستند وکلی با هم بازی کردند . البته این دو تا عسل همیشه هم زمان می رن سراغ یک اسباب بازی و دوتایی بازی می کنند. و اینقدر با موزیک خندیدن و  رقصیدن که خودشون خسته و کوفته محل بازی رو ترک کردن . گردهمایی کوچولو در  کافی شاپ ادامه پیدا کرد و فینگیلی ها برنامه سیب زمینی خوران داشتن . مامان ها هم کلی گپ زدن ...






+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا آنلاین در شرکت مامانش




امروز هم ما در معیت دختر نازنازی اومدیم سرکار . صبح که می خواستم لباس تنش کنم گفت : ده ده نه ! ... لا لا ... حالا اگه امروز جمعه بود و ما می خواستیم بخوابیم قطعا می گفت لالا نه! ... بیم ده ده ... آخر سر هم نگذاشت لباسهایش رو عوض کنم ... ولی 2-3 ساعت اول رو مثل دسته گل خوابیدو بعد هم خیلی جدی عملیات جابجایی اقلام سنگین و سبک رو از این اتاق به اون اتاق شروع کرد .. .





شیطونک تازه از خواب ناز بیدار شده ...





پ ن : یک مراسم اختتامیه هم داشتیم آخر وقت که داشتیم آماده رفتن می شدیم شیطونک سر ساعت 13.30 همینطور که داشت با گوشی روی میز من بازی می کرد اتفاقی کد پیج رو زد و گفت : " به به ده ... ! " ( در نتیجه این شبه جمله در کل اتاقها پیج شد ! ... ) که هر کس به به داره زود رو کنه ...









این هم خند ه مخصوص بعد از مراسم اختتامیه ... وقتی همه به کارش خندیدن آندیا هم  از خنده همه کلی خوشحالی کرد و فکر می کرد  کار خیلی مهمی انجام داده .




+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

عروسکم و کارهای جدیدش ...

آندیا یک عروسک سخنگو داره که خیلی بهش علاقه داره و بیشتر اوقات توی بغلشه و هرکاری که خودش می کنه روی اون هم تستش میکنه. بهش غذا میده ، لباسهایش رو درمیاره و دوباره می پوشونه ، کفش و کلاهش رو عوض می کنه ، موهایش رو شونه می کنه و گل سر خودش رو به موهایش می زنه. دیروز عروسکش رو برد توی اتاقش و تا مدتی نیومد بیرون رفتم دیدم عروسکش رو نشونده روی صندلیش (منظور همون لگن مخصوصه ...) و میگه جیس ... جیس ... خلاصه فعلا نی نی لگن رو افتتاح کرده تا ببینیم خود دخملی کی به این صندلی مخصوص ، افتخار میدن ...

- دخملی تا صدای زنگ تلفن رو بشنوه با عجله می ره سمت تلفن و یا خودش گوشی رو برمیداره و اگه دستش به گوشی نرسه ماباید سریع گوش رو برداریم و تا تلفن رو جواب ندیم ول کن نیست ... چند روز پیش توی سوپرداشتیم خرید می کردیم ، تلفنشون زنگ خورد. ولی چون سرشون شلوغ بود کسی گوشی رو برنداشت ... آندیا به زنگ پنجم که رسیه اینقدر به آقاهه گفت ایو .. ایو (یعنی همون همون الو ... ) و شلوغ بازی درآورد که مجبور شدن تلفن رو جواب بدن ... خوب بده مردم پشت خط بمونن ...

آندیا در خرداد 86



 
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

به به بده ...!

دیروز مامانی برای آندیا سوپ درست کردنده بودند ولی آندیا لب نزد و بجایش نان سنگک رو خالی خورد ... بعد از ظهر هم تلاشهای من برای خوراندن سوپ به شیطونک بازیگوش بی نتیجه ماند و همینطور یک ریز می گفت به به بده ... من هم هر چه به فکرم رسید گذاشتم جلویش ولی همه را با دست پس میزد و  می گفت نه نه (هم زمان سرش رو هم به چپ و راست تکون می داد )  بچه ام برای نشون دادن مخالفتش هم زمان از زبان و دست و صورت استفاده میکنه که یک وقت ما دچار سوء تفاهم نشیم من هم که حسابی مستاصل شده بودم گذاشتمش به حال خودش و رفتیم سر میز بهم ریخته شام ...  آندیا هم بلا فاصله اومد لبه میز رو گرفت و با داد فریاد دوباره به به خواست و وقتی بغلش کردیم، یک ران بزرگ مرغ را برداشت و رفت روی صندلی مخصوصش ( همون که مال ... ) نشست و تا آخرش رو خورد... هر کس می دیدش فکر می کرد خانوم تا حالا سیصد تا ران بره  به دندون کشیده ....

باور ندارین ...



خودتون ملاحظه کنین ...




من و بابایی هم بجای مرغ سوپ خوردیم ...  نه که دندون نداریم ، گفتیم خوردنش راحت تره


حالا اونهایی که نمیدونه به به چیه این پست رو با دقت بخونن ...
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیا و نماز خواندنش ...

آندیا مدتیه که شدیدا کارهای همه رو تقلید می کنه مخصوصا حرکات فیزیکی رو . هر وقت هم کسی رو سر نماز ببینه با دقت حرکاتش رو تکرار می کنه . از چادر هم خیلی خوشش میاد ...


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

نازگل خانوم و پولش ...


آندیا از اسکناس خیلی بیشتر از خیلی خوشش میاد (لابد میگین : خوب کی بدش میاد؟) ... همیشه اولین چیزی که از توی کیف من در میاره کیف پوله و بعد هم هر چه اسکناس گیرش بیاد سریع برمیداره و میره یک گوشه باهاشون بازی می کنه و هیچ اقدامی هم در جهت پاره کردن و معدوم کردنشون نمی کنه فقط برگها رو دونه دونه می ذاره روی هم و مثلا میشمره ... ما هم هربار که اینکار رو میکنه دستهایش رو می شوریم و بهش میگم نباید به پول دست بزنه. (البته چون تلفظ پول سخته بهش میگیم مانی ، اونهم یاد گرفته میگه مانی منه( ... دیروز تو دارو خانه موقع پرداخت پول به صندوق ، آندیا پول رو به اصرار گرفت تو دستش ...
من : آندیا پول رو بده به آقا
آندیا : دستش رو بطرف صندوقدار دراز کرد و یکی از اسکناسها رو بهش داد ...
من : مامان جان بقیه رو هم بده ، این هم مال آقاست ...
آندیا : نه ... این نه ... منه
من : دوباره از کیفم پول درآوردم
آندیا : این منه منه منه ... (در حین تلاش برای گرفتن اسکناس بعدی ...

من : نه مامانم این دیگه مال آقاست بده به آقا .... آفرین دختر خوشگلم ....
آندیا : بی ... (در حالیکه پول رو گرفته بود به سمت آقای صندوقدار) بی : (همون بگیر خودمون
بعد هم با گریه و زاری می گفت آبه آبه ده ده ده .... (یعنی اینکه آقاهه حالا باید بره دستهایش رو بشوره ...





+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

پراکنده ها ی آخرهفته

دیشب آندیا خیلی کم حوصله شده بود بردیمش بوف جام جم که تو زمین بازیش حسابی تخلیه انرژی کنه. یک پسر بچه سه - چهار ساله هم اومده بود که هر چند دقیقه یکبار می اومد آندیا رو نا ز می کرد و بغل می کرد و بزور بوسش می کرد ... آندیا هم که اصلا دوست نداره کسی بوسش کنه مدام لپش رو با دست پاک می کرد و پسر ک مهربون رو با دست از خودش دور می کرد ، بعد از اینکه اینکار برای چندمین بار تکرار شد اون پسر کوچولو اومد جلو و دست آندیا رو که روی سرسره نشسته بود و آماده پایین سریدن بود ، گرفت و گذاشت روی لبش و خیلی عشقولانه با چشمهای بسته بوسیدش . آندیا هم اینبار با یک لبخند با احساس دستش رو کشید و با ناز و عشوه از سرسره اومد پایین رفت سراغ لگوهای ایکس ، او ، زیر سرسره و با دقت استوانه ها رو می چرخوند. پسر کوچولوی نازکدل هم رفت یک بسته شکلات باز شده از مامانش گرفت و بهش تعارف کرد آندیا هم که دیگه کلافه شده بود شکلات را ازش گرفت و بدو بدو رفت سمت بابا فرشید و خیلی سریع زمین بازی رو ترک کرد ، و تا باز گشت ما دیگه حاضر نشد وارد محوطه بازی بشه ... من و بابا فرشید هم تا آخر شب اینطوری بودیم .  



پ ن : آندیا در طول روز چندین نوبت لباسهایش رو از کشو درمیاره و پرت می کنه روی زمین و بعد خودش جمع میکنه و بصورت مچاله و درهم توی کشوها زورچپون می کنه ... امروز صبح موقع خارج شدن از منزل دوباره دیدم رفته سراغ کشوهای لباسهایش تا اومدم بهش اعتراض کنم ، خودش در کشو رو بست و زد زیر خنده ... کی میگه این شیطونکها درست و غلط رو تشخیص نمی دن ؟



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

دردونه ددری ما

- آندیا دیروز با خاله گیتی و عرفان جون کلی تجریش گردی کرد و نتیجه این که یک شلوار مخمل خوشگل و یک پلور سرخابی برایش خریدن  که وقتی می پوشه ، نمی تونم ازش چشم بردارم  ... دست عرفان جون و خاله گیتی درد نکنه ، خیلی قشنگ بودن ...

- آندیا دیگه دست و صورت و چشم و لپها و لب و ابرو و مو و ... اعضای اصلی بدن رو میشناسه و بدون غلط بهشون اشاره می کنه ...

- دردونه تند تند تصاویر کتابش رو با دست نشون می ده و هر کدوم که برایش آشنا باشه به اسمش اشاره می کنه و هر کدوم برایش نا آشنا باشه میگه این جوجو ... بعد نیم ساعت بعد دوباره کتابش رو میاره و از اول باید اسمها رو برامون تکرار کنه  ، من هم هر بار باید تشویقش کنم

- گزارش تصویری در زمین بازی باشگاه تامین اجتماعی ، آندیا و آریانا


آندیا اینقدر دستهایش رو محکم گرفته بود که حتی حاضر نبود یک لحظه دستش رو بالا بیاره ... خیییییییییییییییلی محتاطه این دردونه ما  ....




+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

عروسک قشنگم ...

از اونجاییکه هیچیک از روشهای اختصاصی و پیشنهادی و ابتکاری و .... و .... برای تنظیم برنامه خواب شیطونک بازیگوش ما موثر واقع نشد و از هر راهی هم که وارد شدیم پاتک خوردیم ، تصمیم گرفتیم ، هیچ اصراری به خواباندن آندیا نشون ندیم و بذاریم هر وقت که خودش می خواد بخوابه ... امممممممما ، صبح سعی کنیم زودتر بیدارش کنیم تا کم کم شبها زودتر خوابش بگیره ... این دیگه آخرین فکری بود که به ذهنمون رسید ... به همین دلیل دیشب بعد از صرف شام ، کارهای عقب افتاده و متفرقه خانه رو انجام دادیم و هر از گاهی با آندیا هم بازی می کردم . هیچ اصرای هم به خاموش بودن چراغها و تلویزیون که نکردیم هیچ ، تازه چندین وسیله برقی صدا دار هم مشغول بکار بود ... عسل خانوم هم بعد از کلی بدو بدو از این اتاق به اون اتاق سر ساعت 10.30 آمد تو آشپزخانه دنبالم گفت به به ... بده ! بعد هم مثل دسته گل شیرش رو خورد و بلافاصله خوابید ... میگم چرا این شیطونک ما اینقدر غیر قابل پیش بینیه



+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

مامانش و دردونه شب زنده دارش ...

دیشب آندیا راس 8.30 خوابید ... خوب گاهی پیش میاد دیگه ... ما هم خوشحال و راضی فکر کردیم عسلک شیطونمون کم کم داره خانوم میشه و این هم یکی از علایم بزرگ شدنشه که داره سر وقت می خوابه ... خوب فرض محال که محال نیست .... بعد هم برای خودمون تفسیر کردیم که اگه محیط خونه آروم باشه و آلودگی صوتی هم کم بشه ، آندیا هم تا پاسی از شب محتویات کشو ها و کمد ها رو وسط اتاقها تخلیه نمیکنه و ... حوالی 11 یک کتاب که از خیلی وقت پیش شروع کرده بودم باز کردم و هنوز خط سوم رو شروع نکرده آندیا صدایم کرد ... ماما ... ماما ... هر کاری کردم ار تخت پایین نیاد نشد ، بغلش کردم و تو تاریکی تو اتاق چرخوندمش دیدم می خواد بیاد پایین . هنوز پاهایش کامل به زمین نرسیده دوید سمت عروسکش و نی نی رو بغل کرد و رفت تلویزیون رو تو تاریک و روشن اتاق روشن کرد و تا ساعت 2 نیمه شب بازی کرد ....




این پست ادامه دارد ....



پ ن : آندیا دیروز 4 رو هم یاد گرفت ، قبلا فقط تا 3 بلد بود بشماره ولی نمی دونم چرا دیگه 2 رو جا میندازه و بجای 1-2-3 که قبلا بلد بود حالا 1-2-4 رو جایگزین کرده ...




این هم یک فیلم کوتاه از مهمون بازی شیطونک با دوستهایش    . بچه ام دیگه دوره های منظم داره برای خودش ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیای 15 ماهه




15 ماه از لحظه قشنگ اومدنت می گذره ... ولی انگار همین دیروز بود .... به اندازه تمام نفسهای شیرینت ... دوستت دارم نازنینم
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

آندیای شیرینم



آندیا عسلی ما بعد از ظهرها پیش مامانی دراز میکشه و اغلب خوابش می بره ... گاهی هم بازیش میگیره و آخرش هم مامانی رو کلافه می کنه و نمی خوابه ولی کارهای مامانی رو عینا تقلید می کنه . مثلاٌ اگه مامانی کتاب بخونن آونهم بی هدف کتاب رو صد دفعه ورق می زنه. اما چند وقته که شیطونک یک کار دیگه رو هم یاد گرفته .... چه کاری؟ ... خودتون ببینین ....




اگه گفتین چه کاری رو تقلید کرده ؟

شیطونک وقتی دراز می کشه برای رفع خستگی پاهایش رو می ذاره بالا ... و همانطوری هم خوابش می بره ...



پ ن : آندیا از 3-4 ماهگی یکی از سرگرمیهای مورد علاقه اش آینه بوده و خیلی به تصویر خودش تو آینه با دقت نگاه می کرد . اما الان که دیگه تصویر خودش رو کاملا می شناسه موضوع فرق کرده ... گاه کلاه و عینک و گل سر و لباسش رو دقیقه ای هفت بار عوض میکنه و می ره خودش رو حسابی تو آینه وراندار می کنه گاهی برای خودش تو آینه شکلکهای مختلف درمیاره و از آینه فاصله میگیره و بهش نزدیک میشه و به کوچک و بزرگ شدن یا دور و نزدیک شدن عکس خودش با کنجکاوی تمام دقت می کنه ... دیروز هم شیطونک با بخار نفسش که روی آینه می نشست ، حسابی سرگرم شده بود و بالاخره  فهمید که چطوری با بخار دهنش رو جاهای مختلف آینه علامت گذاری کنه ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

شیطونک و کارهای جدیدش





آندیا یک عروسک داره که یک وقتی اندازه خودش بود ولی الان خیلی راحت میگیره تو بغلشو و تقریبا همه جا همراهشه. تازه گیها هم آندیا مرتب لباسهای عروسک بخت برگشته رو درمیاره و بعد خودش میاره می ده به من یا مامانی که دوباره تنش کنیم و هم زمان نوچ نوچ هم میکنه که بگه نی نی خودش لباسهایش رو درآورده و کار بدی کرده ... ما هم مثلا نی نی رو سرزنش می کنیم که چرا لباسهایش رو درآورده و پخش و کرده کف اتاق ... این کار رو دست کم پانصد دفعه در طول روز تکرار میکنه اما  ما تازه متوجه علت اصلیش شدیم  ... آندیا می خواست طرز پوشیدن لباس رو بصورت عملی یاد بگیره و هربار با دقت به نحوه لباس پوشاندن ما به تن نی نی خودش دقت می کرد ....




نتیجه اینکه عسلک یکی از سرگرمیهایش اینه که مدام کفش و جوراب و شلوارش رو دربیاره و دوباره تنش کنه البته وسطهای کار کمک  هم میگیره و لی پیشرفتش خیلی خوب بوده ...



پ ن 1 : آندیا خیلی دوست داره وسایل سنگین و حتی هم وزن خودش رو جابجا کنه یا روی زمین بکشه ، نمی دونم این کار برای رشد جسمیش مشکل ساز نیست یا اصلا درسته یا باید جلویش رو بگیریم؟



پ ن 2 : دخملک به تقلید از Baby T.V مدام با اسباب بازیهایش خداحافظی میکنه و  جاهای مختلف مخفیشون میکنه و بعد دوباره پیداشون میکنه ... ولی اگر ازش بپرسیم وسایل مارو کجا قایم کرده دستهایش رو اینجوری می بره بالا و میگه نه ... !



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()

من و دخترم ...

دیروز مامانی رفتن مسافرت ، من هم موندم خونه پیش دخملک و یک روز کامل رو با هم گذروندیم . اونهم چه روزی ... انگار با همیشه فرق می کرد ... با تمام تعطیلیهایی که با هم بودیم تفاوت داشت ... انگار عسلک طنازم می دو نست که از این اتفاق ها زیاد پیش نمیاد و باید حد اکثر استفاده رو ازش برد.



تمام روز رو بیدار بود ، در صورتی که هر روز بعد از ظهرها با مامانی می خوابیدن.




من هم گذاشتم هر کاری دوست داره بکنه و حسابی برایش وقت گذاشتم



تازه فهمیدم ماما ن های کارمند از چه لذتی محرومند ... و چه لذتی داره این که یک روز رو بی استرس بگذرونی و هر وقت دلت می خواد از خواب پاشی و مدام برای دخملک غذاهای جورواجور درست کنی و اونهم با چشیدن هرکدوم قیافه های مختلف به خودش بگیره و از یکی خوشش بیاد و تا تهش رو بخوره و از یکی خوشش نیاد و دهنش رو جمع کنه و با دست پس بزنه و بگه نمی خوام ،  ... بعد تو طعمش رو عوض کنی و دوباره بدی تستش کنه و خلاصه تا شب بی خبر از دنیای بیرون و هیاهوی خارج ،  از بودن کنار فرشته کوچولویت کیف کنی  و اونهم مدام بیاد و صورتت رو بگیره تو دستهای توپولی و گرم و نرمش و لبهای پر خند ه اش رو  بذاره رو گونه ات که مثلا بوست کنه تا بفهمی که چقدر از این که پیشش هستی خوشحاله .

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸٦    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker