شد ... 

آندیا و یک دوست تازه ...

من هم میخوام نقاشی بکشم

کاغذهای اضافه
هم روانه کاغذ خرد کن شد ...چون هر دو شون از دستگاه خرد کن خوششون اومده بود ، هر چه کاغذ باطله داشتیم دادیم خدمتشون که وقت کشی نکنن
و درست و حسابی به کارشون برسن ... 

شد ... 



کاغذهای اضافه
هم روانه کاغذ خرد کن شد ...چون هر دو شون از دستگاه خرد کن خوششون اومده بود ، هر چه کاغذ باطله داشتیم دادیم خدمتشون که وقت کشی نکنن
و درست و حسابی به کارشون برسن ... 

... بالاخره نتایج تجربیات و نظر سنجیهای مختلف از این جا و اونجا جواب داد و عسل خانوم ما برای سروقت خوابیدن هیچ مخالفت و مقاومتی نمی کنه...
هر چند که هنوز خیلی نمیشه به ادامه این روند امیدوار بود 
صبح که بیدار شد با دیدن قیچی و سوهان ناخن گیریش اول یک نگاه شیطنت آمیز به من انداخت
و بعد مثل اینکه فهمیده باشه چه اتفاقی افتاده انگشتهایش رو برد به سمت دهنش
وخیلی عصبانی با زبان خودش اعتراضش رو بهم نشون داد
و قیچی رو بهم پس داد 
صفحه های کتابش رو ورق می زنه و با انگشتهای توپولیش عکسهای مختلفش رو نشون میده و اسمهاشون رو میگه....
بعضی کلماتش هم فعلا برامون نامفهومند ...
هنوز نمی دونم تا چه حد باید نحوه خوندن کتاب رو جدی بگیریم و با چه کتابهایی شروع کنیم
![]() |
| Cute Andia |
. حاضرین به ترتیب حرف
الفبا : آرش وروجک با مدل موی جدید خوشگلش
آندیا ی خوش اخلاقم
که تا آخرین لحظه قبل از رسیدن به زمین بازی خواب بود
، فاطمه زهرای ملوس که
ایندفعه بیشتر وقتش رو صرف کشیدن نقاشی کرد و آثار هنریش روی برد نصب شدن ،
مهدیار جون جنتلمن و
مهربونو ...نازنین فاطمه جون
خوشگل و شیرین زبون که دیگه حسابی خانوم شده ... 
بعد از بازی هم به افتخار فاطمه زهرا جون ، یک نشست کوتاه گرم و صمیمی هم
به صرف
پیتزا و سیب زمینی و نوشابه ، گذاشته شد. که البته وسطش شیطونکهای بازیگوش چندین بار ( با کفش ...
) بدون
هماهنگی دوباره وارد زمین بازی شدن و خیال بیرون اومدن هم نداشتن ... 
موقع برگشتن هم یک اتفاق قشنگ و غیر منتظره پیش اومد ... باران جون و مامانش توی بوستان آندیا رو دیدن و صدایش کردن ...
و اینطوری یک ملاقات کوتاه هم با باران جون و مامان و بابای مهربونش داشتیم...
خیلی از دیدنشون
خوشحال شدیم. 

مامان جان بیا بغلم بریم ببینم چی می خواییی دیگه ...
(حالا موندم که فسقلی ما کی و کجا دیزی خورده که اینطوری از توی رختخواب هوس دیزی کرده
)

شده بودم ... گفتم حتما یک خوراکی تو برنامه های تلویزیون توجهش رو جلب کرده و می خواد نشونم بده ... دستش رو گرفتم و دوباره بغلش کردم و بردمش سمت آشپزخانه که ببینم چی دوست داره بخوره ... دیدم هر چی از تلویزیون دور میشیم صدایش رو بلند تر میکنه ...
دییییییییییییزی اده ده ده ....
یکی یکی هر چی که دو ر وبرم بود نشونش دادم :









کسی مانیکورینگ جدید و خوب جایی سراغ نداره ببریم ناخن هایش رو فرنچ کنه ... 




و هروقت بهش می گیم بگو آندیا فوری تکرار میکنه :"آدیا" (بچه ام برای راحتی کار یک کم اسمش رو خلاصه می کنه) این هفته مامانی بهش یاد دادن که در مقابل جمله "اسمت چیه؟" اسم خودش رو بگه. اونهم با خوشحالی بالا پایین می پرید و تکرار می کرد. دیشب که از بیرون بر می گشتیم توی پارکینگ یکی از بچه های همسایه که خیلی آندیا رو دوست داره اومد جلو مثل همیشه دستش رو بوسید و کلی قربون صدقه اش رفت. آندیا هم فقط نگاهش می کرد. 











که بدلیل تمام شدن شارژ دوربین در پست امروز گذاشتم ... 



و خلاصه اینقدر روی خواسته اش پافشاری کرد تا منظورش رو کاملا تفهیم کرد . ما که نفهمیدیم آندیا از کجا فهمیده بود که این درخواستش رو باید به میزبان بگه نه به ما 







هستند وکلی با هم بازی کردند . البته این دو تا عسل همیشه هم زمان می رن سراغ یک اسباب بازی و دوتایی بازی می کنند.
و اینقدر با موزیک خندیدن و رقصیدن
که خودشون خسته و کوفته محل بازی رو ترک کردن . گردهمایی کوچولو در کافی شاپ ادامه پیدا کرد و فینگیلی ها برنامه سیب زمینی خوران داشتن . مامان ها هم کلی گپ زدن ... 

صبح که می خواستم لباس تنش کنم گفت : ده ده نه ! ... لا لا ..
. حالا اگه امروز جمعه بود و ما می خواستیم بخوابیم قطعا می گفت لالا نه! ... بیم ده ده ..
. آخر سر هم نگذاشت لباسهایش رو عوض کنم ... ولی 2-3 ساعت اول رو مثل دسته گل خوابیدو بعد هم خیلی جدی عملیات جابجایی اقلام سنگین و سبک رو از این اتاق به اون اتاق شروع کرد ..
.

( در نتیجه این شبه جمله در کل اتاقها پیج شد ! ...
) که هر کس به به داره زود رو کنه ... 


وقتی همه به کارش خندیدن آندیا هم از خنده همه کلی خوشحالی کرد و فکر می کرد کار خیلی مهمی انجام داده . 

خلاصه فعلا نی نی لگن رو افتتاح کرده تا ببینیم خود دخملی کی به این صندلی مخصوص ، افتخار میدن ... 
چند روز پیش توی سوپرداشتیم خرید می کردیم ، تلفنشون زنگ خورد. ولی چون سرشون شلوغ بود کسی گوشی رو برنداشت ...
آندیا به زنگ پنجم که رسیه اینقدر به آقاهه گفت ایو .. ایو (یعنی همون همون الو ... ) و شلوغ بازی درآورد که مجبور شدن تلفن رو جواب بدن ...
خوب بده مردم پشت خط بمونن ...

و بجایش نان سنگک رو خالی خورد
... بعد از ظهر هم تلاشهای من برای خوراندن سوپ به شیطونک بازیگوش بی نتیجه ماند و همینطور یک ریز می گفت به به بده ...
من هم هر چه به فکرم رسید گذاشتم جلویش ولی همه را با دست پس میزد و می گفت نه نه
(هم زمان سرش رو هم به چپ و راست تکون می داد )
بچه ام برای نشون دادن مخالفتش هم زمان از زبان و دست و صورت استفاده میکنه که یک وقت ما دچار سوء تفاهم نشیم
من هم که حسابی مستاصل شده بودم گذاشتمش به حال خودش و رفتیم سر میز بهم ریخته شام ...
آندیا هم بلا فاصله اومد لبه میز رو گرفت و با داد فریاد دوباره به به خواست و وقتی بغلش کردیم، یک ران بزرگ مرغ را برداشت و رفت روی صندلی مخصوصش ( همون که مال ...
) نشست و تا آخرش رو خورد...
هر کس می دیدش فکر می کرد خانوم تا حالا سیصد تا ران بره به دندون کشیده ...
.






آندیا از اسکناس خیلی بیشتر از خیلی
خوشش میاد (لابد میگین : خوب کی بدش
میاد؟
) ... همیشه اولین چیزی که از توی
کیف من در میاره کیف پوله و بعد هم هر چه اسکناس گیرش بیاد سریع برمیداره و میره یک گوشه باهاشون بازی
می کنه و هیچ
اقدامی هم در جهت پاره کردن و معدوم کردنشون نمی کنه
فقط برگها رو دونه دونه می ذاره روی هم و مثلا
میشمره ...
ما هم هربار که اینکار
رو میکنه دستهایش رو می شوریم و بهش میگم نباید به پول
دست بزنه. (البته چون تلفظ پول سخته بهش میگیم مانی ، اونهم یاد گرفته میگه مانی منه(
... دیروز تو دارو خانه موقع پرداخت
پول به صندوق ، آندیا پول رو به اصرار گرفت تو دستش
...
من : آندیا پول رو بده به آقا
آندیا : دستش رو بطرف صندوقدار دراز کرد و یکی
از اسکناسها رو بهش داد
...
من : مامان جان بقیه رو هم بده ، این هم مال آقاست
...
آندیا : نه ... این نه ... منه
من : دوباره از کیفم پول درآوردم
آندیا : این منه منه منه ... (در حین تلاش برای گرفتن
اسکناس بعدی ...
من : نه مامانم این دیگه مال آقاست بده به آقا ....
آفرین دختر خوشگلم ....
آندیا : بی ... (در حالیکه پول رو گرفته بود به
سمت آقای صندوقدار) بی : (همون بگیر خودمون
بعد هم با گریه و زاری می گفت آبه آبه ده ده ده
.... (یعنی اینکه آقاهه حالا باید بره دستهایش رو بشوره

...

بردیمش بوف جام جم که تو زمین بازیش حسابی تخلیه انرژی کنه. یک پسر بچه سه - چهار ساله هم اومده بود که هر چند دقیقه یکبار می اومد آندیا رو نا ز می کرد و بغل می کرد و بزور بوسش می کرد
... آندیا هم که اصلا دوست نداره کسی بوسش کنه مدام لپش رو با دست پاک می کرد
و پسر ک مهربون رو با دست از خودش دور می کرد
، بعد از اینکه اینکار برای چندمین بار تکرار شد اون پسر کوچولو اومد جلو و دست آندیا رو که روی سرسره نشسته بود و آماده پایین سریدن بود ، گرفت و گذاشت روی لبش و خیلی عشقولانه با چشمهای بسته بوسیدش
. آندیا هم اینبار با یک لبخند با احساس دستش رو کشید و با ناز و عشوه از سرسره اومد پایین رفت سراغ لگوهای ایکس ، او ، زیر سرسره و با دقت استوانه ها رو می چرخوند. پسر کوچولوی نازکدل هم رفت یک بسته شکلات باز شده از مامانش گرفت و بهش تعارف کرد آندیا هم که دیگه کلافه شده بود شکلات را ازش گرفت و بدو بدو رفت سمت بابا فرشید و خیلی سریع زمین بازی رو ترک کرد
، و تا باز گشت ما دیگه حاضر نشد وارد محوطه بازی بشه 

...
من و بابا فرشید هم تا آخر شب اینطوری بودیم .




... دست عرفان جون و خاله گیتی درد نکنه ، خیلی قشنگ بودن ... 

، من هم هر بار باید تشویقش کنم 

از اونجاییکه هیچیک از روشهای اختصاصی و پیشنهادی و ابتکاری و ....
و .... برای تنظیم برنامه خواب شیطونک بازیگوش ما موثر واقع نشد
و از هر راهی هم که
وارد شدیم پاتک خوردیم
، تصمیم گرفتیم ، هیچ
اصراری به خواباندن آندیا نشون ندیم و بذاریم هر وقت که خودش می خواد بخوابه
... امممممممما ، صبح
سعی کنیم زودتر بیدارش کنیم تا کم کم شبها زودتر
خوابش بگیره ... این دیگه آخرین فکری بود که به
ذهنمون رسید ...
به همین دلیل دیشب بعد از صرف شام ، کارهای
عقب افتاده و متفرقه خانه رو انجام دادیم و هر از گاهی با آندیا هم بازی می کردم . هیچ
اصرای هم به خاموش بودن چراغها و تلویزیون که نکردیم هیچ ، تازه چندین وسیله
برقی صدا دار هم مشغول بکار بود ... عسل خانوم هم بعد از کلی بدو بدو از این
اتاق به
اون اتاق سر ساعت 10.30 آمد تو آشپزخانه دنبالم گفت به به ... بده ! بعد هم مثل دسته گل شیرش رو خورد
و بلافاصله خوابید ..
. میگم چرا این شیطونک
ما اینقدر غیر قابل پیش بینیه 

... ما هم خوشحال و راضی فکر کردیم عسلک شیطونمون کم کم داره خانوم میشه و این هم یکی از علایم بزرگ شدنشه که داره سر وقت می خوابه ...
خوب فرض محال که محال نیست .... بعد هم برای خودمون تفسیر کردیم که اگه محیط خونه آروم باشه و آلودگی صوتی هم کم بشه ، آندیا هم تا پاسی از شب محتویات کشو ها و کمد ها رو وسط اتاقها تخلیه نمیکنه و ... حوالی 11 یک کتاب که از خیلی وقت پیش شروع کرده بودم باز کردم و هنوز خط سوم رو شروع نکرده آندیا صدایم کرد ... ماما ... ماما ...
هر کاری کردم ار تخت پایین نیاد نشد ، بغلش کردم و تو تاریکی تو اتاق چرخوندمش دیدم می خواد بیاد پایین . هنوز پاهایش کامل به زمین نرسیده دوید سمت عروسکش و نی نی رو بغل کرد و رفت تلویزیون رو تو تاریک و روشن اتاق روشن کرد و تا ساعت 2 نیمه شب بازی کرد .... 


، قبلا فقط تا 3 بلد بود بشماره
ولی نمی دونم چرا دیگه 2 رو جا میندازه و بجای 1-2-3 که قبلا بلد بود حالا 1-2-4 رو جایگزین کرده ... 

. بچه ام دیگه دوره های منظم داره برای خودش ... 


ولی کارهای مامانی رو عینا تقلید می کنه . مثلاٌ اگه مامانی کتاب بخونن آونهم بی هدف کتاب رو صد دفعه ورق می زنه. اما چند وقته که شیطونک یک کار دیگه رو هم یاد گرفته .... چه کاری؟ ... خودتون ببینین .... 

پاهایش رو می ذاره بالا
... و همانطوری هم خوابش می بره ... 



تازه گیها هم آندیا مرتب
لباسهای عروسک بخت برگشته رو درمیاره و بعد خودش میاره می ده به من یا
مامانی که دوباره تنش کنیم و هم زمان نوچ نوچ هم میکنه که بگه نی نی خودش
لباسهایش رو درآورده و کار بدی کرده ...
ما هم مثلا نی نی رو سرزنش می
کنیم که چرا لباسهایش رو درآورده و پخش و کرده کف اتاق ... این کار رو
دست کم پانصد دفعه در طول روز تکرار میکنه اما ما تازه متوجه علت
اصلیش شدیم ... آندیا می خواست طرز پوشیدن لباس رو بصورت عملی یاد بگیره و
هربار با دقت به نحوه لباس پوشاندن ما به تن نی نی خودش دقت می کرد .... 







انگار با همیشه فرق می کرد ...
با تمام تعطیلیهایی که با هم بودیم تفاوت داشت ... انگار عسلک طنازم می دو نست که از این اتفاق ها زیاد پیش نمیاد و باید حد اکثر استفاده رو ازش برد. 



