Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

آندیای بهاری و ...!

 

آندیا از گشت و گذار و برنامه های تفریحی اونهم در فضای سبز و یا مراکز خرید پر زرق و برق خیلی لذت می بره و معمولا به این سادگی از اینجور جاها دل نمی کنه ولی یکی دو هفته اخیر با گرمتر شدن هوا این علاقه به حدی شدت پیدا کرده که معمولا در طول روز باید چندین نوبت برنامه پارک و پیاده روی و ... داشته باشه وگرنه بد غذا و بهانه گیر میشه . دیروز صبح به محض بیدار شدن بنده رو پای تختش احضار کرد !

آندیا : مامان ! ... مامانه !  ... مامان !

من : (با عجله از توی آشپزخانه  رفتم کنار تختش) جانم عزیزم ... صبح به خیر ! کی بیدار شدی؟ ... 

آندیا : مامان بیم (بریم) ده ده ! 

من : باشه مامانم ! بریم صبحانه بخوریم ! کره پنیر ! نون ! تخم مرغ ! ... بعدش می ریم ده ده!

آندیا : نع نع ! ده ده ! ده ده! (این دفعه به حالت بعض و شروع گریه!)

من : خوب مامان جان بذار از تخت بیارمت پایین ... دست و صورتت رو بشوریم ... لباس بپوشیم ... بعد میریم!

آندیا : ده ده ! مامانه ده ده ! (مثل ابر بهار هم اشک می ریخت)

من : باشه قشنگم ! میریم شما گریه نکن ! (در حالی مرواریدهای غلتون رو از پای چشمهای پف آلودش پاک می کردم و توی بغلم نوازشش می کردم...)

خلاصه این بهانه گیری توام با بی میلی نسبت به صبحانه ادامه داشت ...(آخرش هم شیطونک یک دنده ما سر و ته صبحانه رو با خوردن تخم مرغ ... تنها چیزی که معمولا ازش نمی گذره ... هم آورد!) تا اینکه حرفش رو به کرسی نشوند و راه افتادیم سمت ... ده ده !

  


 ظهر هم بعد از کلی جنجال و درگیری با شرط و شروط نیم وجبی خودمختار رو راضی کردیم که برگردیم خونه . اونهم با این وعده که عصر دوباره می ریم پارک تا با کیارش وروجک و یکتا کوچولوی نازنازی بازی کنی !

موقع حاضر شدن طبق معمول خودش لباسهایش رو انتخاب کرد و زود تر از ما با یک لنگه کفش تا به تا و کلاه آفتاب گیر و عینک منتظر ده ده ! بود . دست آخر هم هر کاریش کردیم بدون سه چرخه از خونه بیرون نیومد و ناچار سه چرخه اش رو هم بردیم پارک. بماند که اونجا سر سه چرخه بین سه تا فینگیلیهای با نمک چه بلوایی به پا شد . نیم ساعت اول که آندیا روی چرخ بود و کیارش خان وظیفه راه بردن ایشون رو داشتن و نیم ساعت دوم هم کیارش و آندیا سر سه چرخه سوار شدن درگیر بودن و یکتا کوچولو هم دنبالشون می دوید! بعد از خارج کردن سه چرخه از صحنه هم سه تایی سر یک توپ که تازه مال هیچکدومشون نبود جنجالی راه انداختن که صاحب اصلی توپ اصلا متواری!  شد ؟!!! ...  به این می گن یک دست به یکی سه نفره ! 

  

قیطریه

 

 ساعات اولیه گردهمایی !

 


 ببینین با چه جدیتی در حفظ توپ تلاش می کنن!

 


 این هم حاصل یکی از کش مکش ها ...! البته یکتای نازنازی هم منتظر فرصته !

 


 سه تا گل بهاری ... جلوی عمارت اصلی پارک و فرهنگسرا ، بعد از اینکه حسابی پدرهای در حال گپ زدن رو دنبال خودشون به این طرف و اونطرف کشوندن ! ... مامانها هم فرصت رو غنیمت شمردن و رفتن سراغ نمایشگاه !

 


مریم جون ، سارا جون ، عصر زیبایی در کنارشما و باباهای مهربون داشتیم ، خاطره اش همیشه باهامون میمونه . (مریم جون از آقا سعید هم بخاطر توجه خاصشون به بچه ها تشکر کن ! آندیا که به کیارش فرصت نمیداد دست بابایش رو بگیره و کلی آقا سعید رو خسته کرد ...)
 
 
پ ن : دیروز به محض رسیدن به پارک و پیاده شدن از ماشین آندیا با سرعت به سمت پارک می دوید و من هم به دنبالش ... هر چه هم می گفتم صبر کن تا بابا هم ماشین رو پارک کنه و سه چرخه شما رو بیاره گوشش بدهکار نبود و با سرعت تمام می دوید سمت پارک . بالاخره خودم رو بهش رسوندم و دستش رو گرفتم ...

من : (نفس نفس زنان!) عسلم اگه تنها بری گم میشی ها ... ! صبر کن با هم بریم ... ببین پدر هم الان میاد ... صدایش کن !

آندیا : نع بیم (بریم) تاب تاب ... سوسوئه  (سرسره) ... و با تمام قوا دست من رو به سمت پارک می کشید ... 

من : درحالیکه دستش رو به سختی توی دستم نگه داشته بود ... یک دقیقه صبر کن . الان با هم می ریم .

آندیا : (در حالیکه بالا و پایین می پرید ) دست من رو رها کرد و دوباره دوید سمت پارک !

من : اینبار به موقع کودک گریز پای عجولم رو تو بغل گرفتم و گفتم صبر کن دیگه مامان جان ...! ای بابااااااااا !

آندیا : ای بابااا ؟ ! نع نع .........  ای مامان !

من و بابا فرشید (تازه از راه رسیده) : 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای حساس!

 

 دیروز آندیا موقع خوردن نهار کمی بازی در آورد و بعد از خوردن یکی دوقاشق ، بشقاب غذایش رو خالی کرد روی میز و بعد هم روی صندلی غذایش بلند شد و با قاشق غذاهای ولو شده روی میز رو جمع می کرد و توی لیوان و ظرف ماست و پای صندلی خالی می کرد . من هم بی خبر از این اوصاف مشغول کار بودم که یکدفعه چشمم افتاد به غذاهای ماسیده روی زمین و آندیای سرتا پا چرب و چیلی که دانه های برنج رو لای موهای پریشونش هم میشد دید ... ! (داشته باشین که خانوم درست یکساعت قبلش از آب تنی طولانی در حمام فارغ شده بودن ! ) ... چون معمولا برای غذا خوردن به کمک احتیاج نداره و اصلا خوشش نمیاد که کسی بهش غذا بده ...  من هم مثل برق گرفته ها پریدم سمتش و از صندلی آوردمش پایین و در حالیکه به آثار خرابکاریش اشاره می کردم ،

گفتم : آندیا! چرا غذایت رو ریختی روی زمین مامان؟ این چه کاریه؟! (کمی جدی و با اخمهای درهم)

دخملک حساسم : (بعد از اینکه با عجله ذره های غذا رو از روی لباسش می تکوند!) کمی شرمنده و سرافکنده ، مامان ! آبه ! دست ! (دستهای چربش رو بهم نشون می داد که بریم بشوریم)

بعد از اینکه حسابی تمیز و مرتب شد ... اول با نگاه مهربون و عمیقش صورتم رو ورانداز کرد و صدایم کرد ... 

آندیا : مامان ؟

من : بعله ؟

آندیا : مامانه ! ؟ 

من : بععله؟؟ جانم ؟

بدون اغراق 5-6 بار با همین روش صدایم کرد تا مطمئن بشه دارم نگاهش می کنم  و بهش توجه می کنم. بعدهم محکم بغلم کرد و چند بار پشت سر هم من رو بوسید و گونه های نمناکش رو چند لحظه به صورتم چسبوند .

 

زستو ببین

 ژستو دارین !

 
متعاقباً سر شام هم ذره ای از غذایش رو تلف نکرد و با دقت شامش رو تا آخر خورد و ظرف خالی غذایش رو دودستی تحویل داد!
 

 

امیررضا
 
 
آندیا و امیررضا
 
 

آندیا در تولد امیر رضا جون 
   
 


فدای اون ناز و ادات
 
 
کلاه خاله جی
 
 
شیطنت از چشم سیاهت میریزه ... 
 
 
سرسره خانگی
 

این هم نمایی از یک  سرسره خانگی ... ابتکار خاله جی (مرجی)

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

فروردین شلوووووووغ


ما برگشتیم ... با یکدنیا کار نیمه تمام ریز و درشت و کلی پروژه در دست اقدام ... یعنی میشه ؟
دلم نمی خواد این روزهای قشنگ بهاری و بهترین سالهای عمر دخملک به این سرعت بگذره بدون اینکه ما حداکثر لذت رو از لحظه لحظه شکوفایی و بالندگیش ببریم.
دلم نمی خواد بعدها حسرت این روزها رو بخورم ولی میدونم که میگذره و چه زود هم میگذره .
دلم نمی خواد بعدها غصه کارهایی رو که برایش نکردم بخورم ... ولی هر چه می دویم انگار خواسته های دور ودرازمون هم بیشتر میشن .
دلبرک شیرینم دیگه هر روز یک پیشرفت تازه تو کارهایش داره ... هر لحظه یک کار جدید ، یک حرف تازه و امیدی نو و عشقی دوباره که اون گوشه کنارهای قلبون هم پر بشه از حس قشنگ بودنش ...

گزارش این ده روز غیبت طولانی تر از اونه که تو یک پست بگنجه ... کاش هر شبانه روز میشد 36 یا 40 ساعت ...!






آندیا امسال ماهی هفت سینش رو خودش انتخاب کرد ... از پشت تنگ بلوری ، ماهی قرمز کوچولویش رو نوازش می کرد و باهاش حرف می زد ... مایی مایی! (ماهی)





سیزده بدر امسال آندیا کشفیات تازه ای داشت ... خوردن کاهو با سکنجبین اونهم بصورت گروهی! ... پرتاب توپ با پا به سمت دروازه (قبلا شوتهایش آروم و بی هدف بودن!) اونهم کاملا هدفمند و پرقدرت . احتمالاً در آینده نزدیک تو کلاسهای فوتسال ثبت نامش می کنیم!




آندیای شیک پوش ...!
این هم لباسهای منتخب عسل خانوم که هر تکه اش رو خودش از یکجا جمع آوری کرده و نصفه نیمه هم پوشیده ... دست آخر هم بدون کلاه و عینک از خانه بیرون نیومد
!





تا حالا دیدین کسی اینقدر پیروزمندانه جلوی دوربین ژست بگیره ..!






پ ن : تا آخر این ماه فشردگی برنامه هامون ادامه داره ... بنابراین ممکنه ما همچنان کم پیدا ؟! باشیم.

 
 
Andia
 
 پ ن 2 : اونهایی که متوجه تغییر قالب وبلاگ شدن لطفاً نظرشون رو بگن ... اونهایی هم که اصلا متوجه تغییر به این مهمی نشدن ؟!!!!!!!!! ...  هیچی دیگه !... اصلاً هیچی!... 
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

تعطیلاتی که ... گذشت؟!




ما که نفهمیدیم تعطیلات چطور گذشت ولی هم زود و هم خوش گذشت ... و شاید بیشتر از ما آندیا از این تعطیلات با برنامه های متنوعش لذت برد. خصوصا از با هم بودن ها ... اینکه اعضای خانواده هر روز با آرامش و بدون دغدغه خاطر برای صرف هر وعده غذا دور هم جمع بشن اتفاق خارق العاده ای نیست ولی آندیا از این مراسم بیشتر از هر برنامه دیگه ای لذت می برد. عید برایش از خیلی جهات رنگ و بوی تازه ای داشت و از هر اتفاق کوچکی غرق شادی میشد ... از اینکه فاصله آشپزخانه تا میز غذا رو بارها و بارها طی کنه و هر بار با دستهای کوچولو و قدمهای تندش یکی از مخلفات میز رو ببره ... از اینکه موقع غذا خوردن قاشق پر از غذایش رو با خنده به من یا پدرش تعارف کنه و بعد تاثیر این کارش رو تو چشمهای ما جستجو کنه ... از اینکه عیدی ها ی جورواجور بگیره و یا اسکناس های رنگی عیدش رو با دستهای توپولیش دوباره و صد باره بشماره و هی بگه یکی ! ... دوتا ! ... سه تا ! ... و بعد همه رو بین زمین و هوا پخش کنه و از شادی جیغ بکشه و بالا و پایین بپره و دوباره همه رو از روی زمین جمع کنه ... از اینکه هر نیم ساعت به ماهی قرمز کوچولوی توی تنگش سر بکشه و باهاش حرف بزنه ... از اینکه با صدای زنگ در برق شادی توی چشمهایش موج بزنه و رقص کنان و پایکوبان جلوی در منتظر بمونه تا ببینه کدوم صورت یا صورتهای آشنا از در تو میان ... از اینکه هر روز صبح منتظر یک برنامه تازه باشه ... از اینکه دایم به شیرینی ها و شکلاتهای رنگ وارنگ روی میز ها ناخنک بزنه و فرار کنه ... از اینکه هر وقت اراده میکنه خودش رو بندازه تو آغوش من یا پدرش و محکم بغلمون کنه و صورتمون رو با دستهایش نوازش کنه ... و و ... و ...




یک مهمونی و یک هفت سین

1- ما هنوز درگیر کارهای عقب مونده مون هستیم و هنوز عکسهای دوربین رو نریختم .

2- امسال هم مشکل کمبود وقت همچنان به قوت خودش باقیه حتی بدتر هم شده اصلا به کارهام نمی رسم و همش وقت کم میارم ... فکر می کردم بعد از تعطیلات این مشکل هم حل بشه ولی نشد...

3- آندیا در خلال تعطیلات سه پروژه مهم رو پشت سر گذاشت . برای اولین بار شیر پاستوریزه خورد البته نه چندان با رغبت! - بدون دردسر از لگنش استفاده میکنه - غذایش رو با قاشق و به تنهایی میخوره (قبلا ترجیح می داد بدون قاشق غذا بخوره !)

4- تماس تلفنی نیلوی عزیز هم از اتفاقات قشنگ تعطیلات نوروزی بود که حسابی خوشحالمون کرد . مرسی نیلو جون که یادمون بودی و با اون سختی تونستی باهامون تماس بگیری شنیدن صدای گرمت کلی بهمون انرزی مثبت داد .

5- خیلی از نوشتنیها مونده هنوز ... اما مگه کارهای عقب مونده روی میز امان میده ... اصلا بهار آدم رو تنبل میکنه !








+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker