
گفتمان!
زندگی! بهتر از این نمیشه!
زندگی اوج رسیدن است به فردایی که تو به آن امیدداری! ...
و ... اوج خوشبختی زمانیه که حس کنی از برنامه زمانبندی شده ات عقب نیستی و وروجکت نه بدغذایی می کنه ، نه بد قلقی ... نه بد خواب شده ، نه بدعادت ... نه مریضه و نه بد خلق ... و تو در حالیکه مشامت پر شده از عطر غذای در حال طبخت که تو فضای خونه پپیچیده و کتاب مورد علاقه ات که تو دستت ورق میخوره ! ... خونسرد بشینی و از شینیدن فریاد شادی دلبرک پر انرژیت که خونه رو روی سرش گذاشته لذت ببری و هر از گاهی موهای آشفته اش رو از جلوی صورت گر گرفته اش کنار بزنی! تا اونهم با عجله یک بوسه داغ رو گونه ات بنشونه و دستهای شکلاتیشو دور گردنت حلقه کنه و بگه دوستت دارم مامی جون!!!! ... 
* دیشب آندیا برای اولین بار ساعت 8 شب خوابید ... من هم مطمئن بودم که آخر شب بیدار میشه و قطعا تا صبح بیداره و شنگول و سرحال می خواد بازی کنه ! ... اما حدسم کاملا اشتباه بود و دخملک فقط یکبار 3.30 صبح بیدار شد و شیر خواست و بلا فاصله هم خوابید ... ما هم در اوج خوشبختی کسری خوابمون رو جبران کردیم! 
* دیروز وروجک در کمال تعجب حسابی با خمیر بازیش سرگرم شده بود ... کل وسایل جانبی خمیرش رو ریخته بود دورش و یکساعتی مشغول بود و بدینسان هم به پرورش خلاقیت خودش کمک کرد ، هم ما رو کلی مشعوف کرد و هم اجازه داد دور از چشمهای کنجکاو وروجکیش یک سرو سامانی به آشپزخونه بی رونقمون بدیم ! ... کلی هم آثار هنری به جا گذاشت ! ... البته بماند که آخرالامر از ترکیب خمیر های رنگی یک بازی جدید اختراع کرد و کلی از این بابت ذوق زده شده بود ...
- مامی بیا! ببین خمیر قرمزم چی شده !

- چی شده عزیزم؟؟؟
- دیگه نیست !!! آخه خمیرقرمزم سبز شده !!!

- برایش توضیح دادم که نباید رنگها رو با هم مخلوط کنه !(خمیرها رو با هم قاطی کرده بود حسابی !!! )
- مامی ببین چی درست کردم !؟؟ ...
- خیلی قشنگه عزیزم ... مداد درست کردی ؟؟؟
- نه مامی مداد نیست که درخت درست کردم!
...
- آهان ! چه خوشگله! ( و برای خالی نبودن عریضه...) پس برگهایش کو ؟؟؟
- حالا اینو بین چه قشنگه !
- بعله دخترم ... این یکی چیه ؟؟؟ توپ درست کردی ؟؟؟
- نه مامی توپ نیست که !!
کامپوتر پدر رو درست کردم!!
- جدی ؟؟؟
خیلی خوبه! 
- این هم قطاره ! ... قطار آبی ! (ترجیح داد دیگه به مامانش زحمت نده برای حل معمای چی درست کردم!
)
- ... (حدسیات من هم شده حکایت کارتون دنی و ددی!
... یک کارتون تو کانال Baby TV نشون میداد به اسم دنی و ددی که تویش پسره هر بار یک نقاشی رو نصفه می کشه و پدرش باید حدس بزنه که چی کشیده و دنی هر چی نقاشی رو کاملتر میکنه که پدرش بفهمه چی کشیده ، فایده ای نداره و تمام حدسهای پدرش اشتباه از آب در میاد!
... ) براووو دختر قشنگم ! خیلی قشنگ درست کردی! 
- نه مامی ، خمیر درست نکردم که ! ... خمیر بازی کردم !



* اینروزها هر کاری بخواییم انجام بدیم ... یک جفت چشم کنجکاو و دو عدد دست کوچولو جلو تر از ما خودشون رو به محل واقعه رسوندن که اون کار رو شخصا به انجام (یا گاهی اوقات هم به تخریب) برسونن! حالا بیا و درستش کن!
* از اونجاییکه دردونه خانوم ما همچنان با هرگونه گل سر و گیره مو و خلاصه هر وسیله تزئینی برای موی سر مخالفه! ، ما هم چند تا روسری کوچولوی رنگی و پشمی برایش گرفتیم تا در مواقع لزوم آشفتگی موهایش رو بپوشونیم ... چند روز پیش جلوی آیینه روسریها رو رو سرش امتحان میکرد و خودش رو از دور و نزدیک تو آینه ورانداز می کرد ، به محض اینکه من اومدم سراغش گفت : مامی اببل (اول) بگم بیرون رفتیم من سری (به رو سری میگه سری! ... مختصر و مفید!) نمی خوام ها! چونکه مال مامانهاست! 

آندیای یکسال پیش
+ نوشته شده توسط

در یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
یک عالمه قصور!
پراکنده های زمستانانه !
آندیا و وبلاگ دو ساله اش
بر شمردن مزایای داشتن یک خونه مجازی شاید دیگه تکراری شده باشه. شاید هم بعضی وقتها توجه زیاد به دنیای وبلاگ نویسی آدم رو از قافله عصر سرعت و تکنولوژی دور کنه! برای من اما این آشنایی شروع یک فصل تازه با یک دیدگاه نو بود ! پنجره ای که شاید از خیلی قبل دنبال روزنه های وجودش بودم ، بی هیچ تصویر ذهنی اما از تنوع و گستردگی دنیای کوچکی به این بزرگی! ... خونه ای که درش به روی همه باز باشه ، بی هیچ تبعیضی میان موافقین و معارضین و مراجعین خاموش ! ، بدون نیاز به هماهنگی و قرار قبلی. گوش شنوایی که نه سرزنشت می کنه و نه نصیحت ! فقط گوش می کنه و گوش می کنه ! و مثل آیینه ای صاف و بی آلایش همه چیز رو همونطوری که تحویلش دادی نمایش میده تا دیگران به قضاوت بنشینن! ... و وابستگی مضاعفی که هر چی بیشتر بهش پر و بال بدی شدت پیدا میکنه. و وقتی برمی گردی عقب می بینی که چقدر از این دنیای غیر واقعی اثر گرفتی و چقدر درش تاثیر گذاشتی. دنیایی که با کودک نو پای تو بزرگ شده ، پخته شده و هدفمند ! ...

پ ن 1 : دخملک علاقه زیادی به دیدن وبلاگ دوستاش پیدا کرده و دوست داره صفحه اول وبلاگ ها بخصوص از نوع پر عکسش رو باز نگه داره و یکی یکی در موردشون سین جیم کنه! چند روز پیش اتفاقا سیستم هنگ کرد و تمام صفحات باز اکسپلورر سفید شد. آندیا با تعجب گفت مامی فکر کنم تو کامپیوترت برف میاد!! 

جوراب ها رو دارین که ؟؟؟! ... چند روز پیش اعلام کرد دیگه جوراب صورتی ام رو نمی خوام! می خوام جوراب آستین کوتاه شما رو بپوشم !


پ ن 2 : وروجک هر وقت بخواد چیزی رو از گذشته یادآوری کنه از قید دیروز استفاده میکنه حالا این دیروز می تونه گاه به 6 ماه پیش برگرده گاه به یکهفته پیش. دیشب داشت عکسهای تولد هیژای عزیز رو می دید ...
- مامی یادته دیروز رفته بودیم تولد هیژا ؟؟؟
- آره عزیزم ... ولی تولدش که دیروز نبود!
- می دونم مامی ... اونروز که خونشون تولدش شده بوده بود ! دیگه!

(این هم یک روش تازه برای ساختن ماضی بعید ... می گم کسی احیاناٌ تو صرف ونحو افعال مشکلی نداره ؟؟؟)

پ ن 3 : آخرشب وروجک برای ابراز احساسات دو دستی لپ اینجانب رو می کشید! و کوتاه هم نمی اومد ! من هم به تلافی خیلی آروم لپش رو گرفتم! و گفتم چطوره ؟ خوشت میاد ؟؟؟ ... اونهم با جدیت گفت : نکن مامی!
دستت محکمه ، لپم پاره میشه! 

+ نوشته شده توسط

در سهشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
یک دنیا عشق و خاطره
اونوقتها که دردونه شیرین زبون ما هنوز شست پاهای کوچولویش رو با رغبت و اشتهای تمام می مکید و تنها اصوات معنی داری که تولید میکرد به به و مه مه بود و حرکات دست و پایش هنوز هماهنگ نشده بود و دایم در حال دست و پا زدن بود و ١۵-١۴ ساعت در شبانه روز رو تو خواب ناز! (یاد اونروزها به خیر
... ) همش فکر می کردیم که وقتی وروجک بتونه چهار دست و پا راه بره و بدون کمک ما بشینه و بازی کنه ... اوهههههه! چقدره راحت تر می شیم و کلی وقت داریم که به خودمون و زندگی و صد البته بازی های جورواجور با دخملک برسیم.
... بعد که دخملک از حرکات درجا خسته شد و شروع کرد به چهار دست و پا رفتن و ما هم کلی از این اتفاق ذوق مرگ شدیم!
(بازهم یادش به خیر
... ) دیگه ما بدو آهو بدو شروع شد و مراقبت از دسته و پای بلوریش ( بازهم گریزی بر داستان سوسکه و
...) و نگرانی از اینکه مبادا از زمین چیزی برداره و ببره سمت دهنش ! نکنه تن لطیفش با چیز تیزی خراشیده بشه ! نکنه پایش به زمین برسه و ... البته دخملک از همون روزها و با همون برق مخصوص تو چشمهایش و نگاه عاقل اندر سفیه اش بهمون فهموند که چقدر از قافله عقبیم !
... ما هم بسی مشعوف که بزودی فسقلی تاتی تاتی رو آغاز می کنه و دیگه دغدغه هامون مال همین چند روزه ... بعدتر که وروجک از چهار دست و پا رفتن هم خسته شد و کم کم دستهای توپولیش رو به چیزی حایل می کرد و از هر چیزی بالا می رفت ( یاد اونروزها هم به خیر
... ) دیگه عملیاتی تجسسی رسما شروع شد!
... اگر هم چیز دندونگیری به پستش نمی خورد امر می کرد که دو تا دستهایش رو بگیریم و اینقدر دور خونه تاتی تاتی کنیم (چه روز ها که مامانی از از کتف و کول می افتادن ، از مصداق شعر دستم بگرفت و پا به پا برد تا
... ) تا به چیز قابل ملاحظه ای برسیم.! ما هم کم کم از رو رفتیم و دکوراسیون خونه رو بکلی عوض کردیم! و باز با خودمون فکر کردیم ، وقتی قدمهای لرزان دخملک به به گامهای استوار و و هدفمند تبدیل بشه ... دیگه دغدغه هامون مال همین چند روزه
... طولی نکشید که دخملک گریز پا دیگه اینقدر احساس استقلال پیدا کرد که بی نیاز از دستهای منتظر ما و گاها دور از نگاه های نگران ما عملیات اکتشافی - تخریبیش رو ادامه می داد. ! و چه خطرهایی که در مقابل چشمهای وحشت زده ما معجزه آسا ، از بیخ گوشش به آرومی رد می شدن!
... و امروز که طوطی شکر سخن و پر انرژیمون با شیرین زبونیهایش ساعتها ما رو کنار خودش میخکوب میکنه و برای لحظه لحظه مون تعیین تکلیف می کنه
... بی هیچ مجالی برای جمع و جور کردن افکار درهم و پریشان روزانه ... هنوز منتظریم که بزودی دخملک میشه عصای دست و سنگ صبورمون درست مثل خودمون که الان هیچ دردسر وزحمتی برای پدر و مادر خسته و از خود گذشته مون نداریم! !؟؟؟
... راستی که این عشق به فرزند رو با هیچ ترفندی نمیشه در قالب کلمات گنجوند ، فقط باید تجربه اش کرد و لذت برد و بس ... 


- از اونجایکه آندیا معمولا تو خونه بجای راه رفتن دایم در حال دویدن و بالا و پایین پریدن و کشیدن اسباب و اثاثیه منزل از این اتاق به اون اتاقه ! ما دایم باید بهش تذکر بدیم که الان صدای همسایه پایینی در میاد ... پیرو این تذکرات بی نتیجه و بی اثر ، دیروز موقع بالا اومدن از پله ها اول به پدر تذکر داد که آروم قدم برداره چون ممکنه همسایه ها از خواب بیدار بشن (7 بعد از ظهر!) بعد هم به من گوشزد کرد که اینقدر جارو برقی نکشم وگرنه ممکنه همسایه ها عصمانی!؟ (عصبانی) بشن!

- معمولا مواقعی که تو خونه مشغول کار هستم ! آندیا هم به فاصله یک اپسیلنی از من وایستاده (البته اگه تو بغلم نباشه!) و هر طرف بچرخم مثل یک پیشی لوس و ملوس از لباسم آویزونه! چند روز پیش بطور ناگهانی کنار سینک آشپزخونه خوردیم بهم و باعث شدم انگشت دخملک براثر اصابت به کشوی کابینت یک کوچولو خراشیده بشه! ...
آندیای حساس س س : مامی انگشتم!
... بغلللللل 
من : چی شد عزیزم! ببخشید قربونت برم بذار انگشتت رو بوس کنم خوب بشه 
آندیای با سیاست : نه اوللل بغلم کن ! بعد نازم کن ! بعد انگشتم رو بوس کن! آخه خیلی اوف شده!
من : ببینم انگشتتو! درد اومد مامانم ! 

آندیای بلا : نه مامی دردم نیومده که ، زخمم اومده ! باید چسب بزنم رویش! 
من : آخییییی ! باشه عزیزم!
(برای یک خراش جزئی روی انگشت کوچولویش که به سختی هم مشهود بود بیش از تعداد انگشتهای دست و پایش چسب زخم بکار رفت !
)

مهمون داشتیم (پسر خاله آقای همسر) به سختی دخملک گریز پا رو گیر انداخت و چند لحظه توی بغلش نگه داشت! دخملک هم مثل ماهی داشت سر میخورد که پا بذاره به فرار! ...
آندیا : ... بابا گفتم ولش کن ! بذار برم! 
عرفان : آخه کجا میخوایی بری بمون تو بغل من دیگه !
آندیا : نع!
. می خوام برم!
عرفان: خوب بغل کی می خوایی بری ؟؟؟؟
آندیا : هیچکس !
می خوام بغل خودم باشم !
... می خوام پیش خودم باشم! 


پ ن : شاید یک قرار وبلاگی داشته باشیم تا قبل از رفتن پویان عزیز و مامان گلش
+ نوشته شده توسط

در شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
آندیا و کیارش
وروجکها که بزرگ میشن دیگه برنامه های روزمره کاملا دستخوش تصمیمات و علایق وسلیقه فسقلیها میشه و ما در واقع فقط مجری هستیم!
دیروز هم کیارش و آندیا و ایلیا یک قرار سه نفره تنظیم کرده بودن که البته ایلیا و مامان گلش متاسفانه نتونستن بیان ...
مکان : منزل کیارش وروجک و مامان مریم که خیلی هم بهشون زحمت دادیم و با عرض شرمندگی مثل همیشه با تاخیر هم رسیدیم!
آندیا بلافاصله بعد از پیاده شدن از ماشین سراغ کیارش رو گرفت (فسقلی توقع داشت کیارش جلوی در ورودی تو خیابان منتظرش باشه!)
بالا که رسیدیم کیارش هم خیلی جدی اومد استقبال! ولی موقع دست دادن و دیده بوسی پا گذاشت به فرار. نیمساعتی طول کشید تا آندیا به دعوت کیارش برای بازی تو اتاق خوشگل و پر از اسباب بازی وروجک پاسخ مثبت بده! (نه که میگن دختر باید سنگین و رنگین باشه ...
) ولی بعد برای جبران وقت تلف شده هر چی اسباب بازی دم دستشون بود ریختن وسط که تو اون شلوغی نقاشی بکشن! ... نیمساعت سوم هم دایره شیطنتشون از اتاق کیارش به جاهای دیگه کشیده شد و نهایتا منجر شد به بدو بدو و بپر بپر از این اتاق به اون اتاق. دست آخر هم رفتن سراغ خمیر بازی و رنگ انگشتی ... و خلاصه اینقدر بهشون خوش گذشت که درخواست تمدید مراسم در برنامه های آتی بلافاصله مورد بررسی و استقبال قرار گرفت ! 

شیطونکها و اول برنامه!

حالا مونده شیطنتهاشون! ...

این هم محصل های منظم و مرتب آینده در حال ترسیم

پیکاسوهای کوچولو و تشخیص رنگها ... (گاهی عمدا جوابهای غلط هم می دادن!) 

اینهم جلسه قصه خوانی (اصلا هم سر تقسیم کتابها به مشکل نخوردن!
)

و اما ... ژست از نوع کیارشی 
دست مامان مریم درد نکنه ... هماهنگی و پذیرای و ... همه چیز عالی بود 
پ ن : دیروز تو مسیر بازگشت به خونه ... (آندیا طبق معمول نشسته بود بین من و پدرش ) دخملک دستهایش رو انداخته بود روی شونه مون و چشم دوخته بود به افق دور دست! ... بعد یک آهی کشید و گفت خدارو شکر! ... (من و پدرش هم اینجوری
هم زمان برگشتیم سمت شیطونک!) ... پدرش : دخترم چی گفتی ؟؟ اونهم بعد از یک نگاه زیرکانه زیر چشمی مارو ورانداز کرد و گفت : داشتم قربونتون میکردم پدر!! ... یکی دستم گردن شماست ! یکی دستم گردن مامی!
من و پدرش :

+ نوشته شده توسط

در یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
وروجک 28 ماهه
روزنگار ...
... مثل خانومها نشسته جلوی تلویزیون و کلی کتاب هم گذاشته کنارش و با چنان جدیتی کتابها رو یکی یکی بررسی می کنه که هر کی ندونه فکر میکنه دخملک داره برای پایان نامه اش دنبال موضوع می گرده ... به تلویزون توجهی نداره اما به محض اینکه کانال رو عوض میکنی ، سرش رو از روی کتابهایش بلند میکنه و اعتراضش رو با بغض و گریه نشون می ده! ... برای اینکه کم نیاری با هم توافق میکنین که اول نیم وجبی برنامه های خودش رو ببینه و بعد کانال رو عوض کنین! اونهم پیروزمندانه با روش خودش ازت تشکر میکنه ... با لبخندی از سر ضایت و یک بوسه داغ که با عجله روی گونه ات می کاره و در می ره ... تمام بعد از ظهرتون به جمع کردن ریخت و پاشهای دخملک گذشته اونهم بدون نتیجه ... سراغ هرکاری که می ری با عجله میاد سراغت و اینقدر سوال پیچت میکنه که اصلا یادت می ره چکار میخواستی بکنی! ... نیم ساعت بعد از کلی بازی و نقاشی ...
- مامی میشه بشینی اینجا ... پیش آندیا؟؟
- چرا عزیزم؟؟؟ ... شما یک نقاشی قشنگ بکش الان میام!
- نع ! شما هم بشین اینجا آندیا رو نگاه کن! بگو چقدر نقاشیت خوشگل شده ... !! چقدر ناز شدی دخترم !!! خوب ؟؟؟
دیگه چی ؟؟؟؟
- دیگه هم ... بگو آندیا می خوایی برایت تخم مرغ بیارم بخوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

... آخر شب زنگ در رو زدن ، دخملک طبق عادت دوید سمت آیفون ... (من هم درست در خلاف جهت رفتم سمت در ورودی که در رو باز کنم! وروجک نمی دونست که این صدا مربوط به زنگ پایین نیست!) از قضا یکی اشتباها بجای کلید برق راهرو ، زنگ مارو زده بود و قبل از اینکه در باز بشه هم رفته بود!! ...
آندیا : مامی کی بود؟؟؟
من : هیچکس دخترم! ... اشتباهی زنگ رو زده بودن؟؟؟
آندیا : آهان !!! مامی یعنی الان رفتن یاد بگیرن چطوری زنگ بزنن ؟؟؟؟ ...
من : نمی دونم شاید !!!!!!!!!!!!!
آندیا : مامی پس بگو بی زحمت دوباره بیان درست زنگ بزنن دیگه !!!! 
من :
(این بی زحمت رو چنان ملتمسانه گفت که انگار چه لطف بزرگی می کنن زنگ در ما رو می زنن! ... بس که این وروجک عاشق مهمونه)

... دیروز صبح دخملک افتخار داد و حاضر شد پای تلفن چند کلمه با مامانش صحبت کنه! ..
آندیا : سلام مامی !
من : سلام دختر قشنگم ؟ صبحانه خوردی؟؟
آندیا : آره!
من : داشتی بازی می کردی ؟؟؟
آندیا : سکوت !
من : پس چرا با مامی صحبت نمی کنی ؟؟؟ 
آندیا : آخه آندیا داره آدامس می خوره ! شما خودت خداحافظی کن ! 

+ نوشته شده توسط

در سهشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
گزارش تولدی ...
حوصله
بیشتر کارهارو یکدستی انجام دادی ، هر چند با کندی و به سختی. دخملک دستهایش رو محکم دور گردنت حلقه کرده که یکوقت خیال پایین گذاشتنش به سرت نزنه! گونه های لطیف و گر گرفته اش رو اینقدر با احساس بصورتت چسبونده که دلت نمیاد خشونت به خرج بدی ... هر بار که می خوایی از خودت جدایش کنی سرش رو بسرعت روی شونه ات جا میده. گوشی تلفن رو بناچار با گردن و شونه خالیت نگه داشتی و مکالمه رو کوتاه میکنی! کلافه ای ، دخملک رو تو بغلت جابجا میکنی و به زحمت با دست دیگه مشغول می شی ...! هرچند که دست هایت با این تغییر کاربری چندان بیگانه نیستن! بوی غذا کم کم شامه تون رو نوازش میده و دخملک با یک ظرف پر از کتلت و سیب زمینی سرخ شده تو دستهای توپولیش ، مثل ماهی از بغلت سر می خوره پایین! ... بالاخره از آشپزخونه میای بیرون ، لیوان پر از چای رو که می ذاری روی میز هنوز درست و حسابی رو صندلی جانگرفتی که دخملک از راه می رسه! لپهای گل انداخته و موهای آشفته اش از پس هاله ای از بخار که ازلیوان چای بلند شده ، خیلی رمانتیک تر بنظر میاد! ... مثل همیشه با ذوق و شوق انگشتهاتو محکم تو مشتهایش گرفته و با تمام قوا به سمت خودش می کشه! اینقدر خواسته اش رو تکرار میکنه که از رو بری ! این هم یکی از شگردهای تازه اشه ! اینطور مواقع فقط با دلیل و منطق میشه راضیش کرد ... البته اگه اصلا گوشش بدهکار باشه! ... آخرین جرعه چای را که به سختی فرو میدی! تازه میفهمی که چقدر داغ شدی ! ... چندان حوصله سر و کله زدن با وروجک پرانرژیت رو نداری! ... سعی میکنی سرش رو با اسباب بازیهای تازه گرم کنی و تنهایش بذاری. اما هربار سر بزنگاه مچت باز میشه! ... و ... دخملک متوجه بی حوصلگیت میشه ! ... مامی خسته شدی ؟؟ میخوایی برایت کتاب بخونم؟؟ ... و تو دیگه هیچی نمیگی! ... بالش کوچولویش رو که میذاره زیر سرت حس می کنی رو ابرهایی و چند لحظه بعد که پلکهای سنگینت رو به سختی از هم باز میکنی! ... تازه می فهمی این آرامش قشنگ رو مرهون لطف دخملکی! که در تمام این مدت کوتاه سخت مشغول بوده ... که با دستهای کوچولویش موهایت رو نوازش کنه ... که با کوهی از لباسهای کوچولویش رویت رو بپوشونه تا سردت نشه! که با صدای ظریفش باهات حرف بزنه بی اینکه منتظر جوابت بمونه! ... کاش می شد این لحظه ها رو ثبت کرد ...

این روزها کلی بهانه داریم برای توجیه بی حوصلگی ، وقت کم آوردن و بی برنامه گی ... از آلودگی هوا و سرما و ترافیک و کوتاه شدن روزها گرفته تا مشغله های شخصی و شغلی و ... و ماحصل همه اینها شده کار امروز را به فردا حواله کردن !!! ... و چه زود هم این روش ناپسند رو به نسل بعدی که دخملک باشه منتقل کردیم ! ... دیروز ازش خواستم کتابها و مداد رنگی هایش رو جمع کنه و بذاره سرجایش ...
- مامی میشه خمیر بازیمو بدی؟؟
- عزیزم اول باید کتابهاتو تو جمع کنی ببری تو اتاقت ... ببین دیگه جانیست خمیر بازیتو بیاری !
- مامی صبح که خورشید خانوم دراومد جمع می کنیم! ... الان می خوام خمیر بازی کنم تو آشخونه!!! خوب ؟؟؟؟ خوب مامی جون ؟؟؟؟؟ (خود کرده را تدبیر نیست ! ... بس که خودم وعده فردا رو بهش دادم! ...)
... و نیمساعت بعد ...
- مامی امروز شنبه است ؟؟

- (خیلی برایم جالب بود ... اولین باری بود که اینطوری نسبت به روزهای هفته توجه نشون میداد... ) نه عزیزم دوشنبه است. چطور مگه ؟؟؟
- آندیا الان نمی خواد بره پارک ها ! ...
- (حالا کی حرف پارک زد ؟؟؟!!!) باشه دخترم الان نرو! ...
- امروز بریم خرید ... شنبه که آندیا حوصله اش وقت داشت ... بریم پارک!!!

(فقط همینمون مونده بود که از حوصله وروجک وقت بگیریم!) 

اگه گفتین وروجک کجا خوابیده ؟؟؟
+ نوشته شده توسط

در چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
جشن پرشین بلاگ ... پارک پردیسان