Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

گفتمان!

یادمه از وقتی اولین زمزمه های شادی بخش حضور دخملک تو خونه پیچید همیشه در کنار دغدغه های بظاهر ساده و پیش پا افتاده مادرانه مثل ... نکنه فسقلی ریزه میزه ام به اندازه کافی نمی خوابه! ... نکنه منحنی رشدش منطبق با استاندارد نباشه! ... نکنه شنواییش نیاز به بررسی داشته باشه! ... نکنه دیدش ضعیف باشه ! و متعاقبش ... چرا هنوز دندون در نیاورده ؟ ... چرا به حرف نیوفتاده ! ... چرا راه رفتن رو شروع نمی کنه! و ... و ... همیشه تصویر قشنگی داشتم از اینکه چطور میشه از عهده تعلیم و تربیت یک موجود فرشته سان کوچولو که تمام وجودش وابسته به ماست بربیایم. اینکه چطور میشه تمام آرزوهای تحقق نیافته و ناتمامون  ، تمام بهترینها و خواسته های دور و درازمون رو تو وجود این تازه وارد ببینیم. هر چیزی که یک روزی خواستیم و نشده ، برای این سلاله پاکیها بخواییم ! ... اونروزها فکر نمی کردیم یکروزی این دست کوچولو ، پاکوچولوی نیم وجبی بشه منشاء همه خواستنیها و نخواستنی ها و استقلالش بشه حرف آخر همه دلمشغولیهامون ...

  • مامی کنترل تلویزیون کجاست ! سوال
  • روی تلویزیونه ! می خوایی چیکار قربونت برم! (معمولا یک جای دور از دسترسه بس که وروجک باهاش کانال ها و منوی دستگاه رو بهم می ریزه!)
  • می خوام سی دی گار فیلدو ببنیم! ... سی دیه 2 شو برام میذارین ... لفطا! (لطفاٌ) مژه
  • اگه شما بری عقب بشینی روی مبل برایت می ذارم! (بعضی وقتها می چسبه به تلویزیون و از فاصله نیم متری خیره میشه به تصویرنگران...)
  • نع خودم سی دی رو میذارم از خود راضی... (یک سی دی دیگه انتخاب کرد و هنوز تبلیغات اولش رد نشده ، سی دی بعدی و باز بعدی و ... کلافه)
  • (بعد از اینکه بیست بار سی دی رو عوض کرد و در دستگاه باز و بسته شد... نهایتا گفتمان تبدیل شد به جدیت!منتظر) مامان جان اینجوری دستگاه خراب میشه! ... یا شما بشین رو صندلیت من برایت هر سی دی بخوایی می ذارم! یا خاموشش میکنم! بازنده
  • نه مامی !  شما بشین روی مبل من برایت سی دی می ذارم! از خود راضی
  • متفکرمنتظر

... نیمساعت بعد ....

  • مامی داری شام می پزی؟؟؟
  • آره عسلم قلب
  • چی پزوندی برام ؟؟ (حالا باز جای شکرش باقیه که نگفت چی پ خ ی دی!خجالت ... )
  • شوید پلو با مرغ داریم!
  • نه نه نه ! مامی گفتم اببل(اول) کباب بپز! لفتا ، بعد تخم مرغ! از خود راضی

 


سخت مشغول کار بودم که وروجک دوان دوان رسید ...

  • مامی ببین چه خوشگل شدم! مژه
  • (با کفشهای پاشنه بلند اینجانب و یک عینک بزرگ آفتابی که تمام صورتش رو پوشونده بود ... حقیقتا هم با مزه شده بود! ) ... آره عزیزم ، فقط مواظب باش نخوری زمین!
  • مامی گفتم  اببل (اول) نگاه کن! بعد بگو خوشگل شدی! عصبانی


 

پ ن : اینروزها شدیدا با مشکل کمبود کتاب و سی دی برای دخملک رو به رو هستیم! دیگه همه رو از حفظ شدیم ... ( کسی کتاب شعر و سی دی آموزشی به درد بخور سراغ نداره! یک چیزی که فقط جنبه تبلیغاتی نداشته باشه . حداقل ارزش فرهنگی هم داشته باشه! ... چه پر توقعم من!خجالت)


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

زندگی! بهتر از این نمیشه!

زندگی اوج رسیدن است به فردایی که تو به آن امیدداری! ...

و ... اوج خوشبختی زمانیه که حس کنی از برنامه زمانبندی شده ات عقب نیستی و وروجکت نه بدغذایی می کنه ، نه بد قلقی ... نه بد خواب شده ، نه بدعادت ... نه مریضه و نه بد خلق ... و تو در حالیکه مشامت پر شده از عطر غذای در حال طبخت که تو فضای خونه پپیچیده و کتاب مورد علاقه ات که تو دستت ورق میخوره ! ... خونسرد بشینی و از شینیدن فریاد شادی دلبرک پر انرژیت که خونه رو روی سرش گذاشته لذت ببری و هر از گاهی موهای آشفته اش رو از جلوی صورت گر گرفته اش کنار بزنی! تا اونهم با عجله یک بوسه داغ رو گونه ات بنشونه و دستهای شکلاتیشو دور گردنت حلقه کنه و بگه دوستت دارم مامی جون!!!! ...  بغل

* دیشب آندیا برای اولین بار ساعت 8 شب خوابید ... من هم مطمئن بودم که آخر شب بیدار میشه و قطعا تا صبح بیداره و شنگول و سرحال می خواد بازی کنه ! ... اما حدسم کاملا اشتباه بود و دخملک فقط یکبار 3.30 صبح بیدار شد و شیر خواست و بلا فاصله هم خوابید ... ما هم در اوج خوشبختی کسری خوابمون رو جبران کردیم! نیشخند

* دیروز وروجک در کمال تعجب حسابی با خمیر بازیش سرگرم شده بود ... کل وسایل جانبی خمیرش رو ریخته بود دورش و یکساعتی مشغول بود و بدینسان هم به پرورش خلاقیت خودش کمک کرد ، هم ما رو کلی مشعوف کرد و هم اجازه داد دور از چشمهای کنجکاو وروجکیش یک سرو سامانی به آشپزخونه بی رونقمون بدیم ! ... کلی هم آثار هنری به جا گذاشت ! ... البته بماند که آخرالامر از ترکیب خمیر های رنگی یک بازی جدید اختراع کرد و کلی از این بابت ذوق زده شده بود ...

  • مامی بیا!  ببین خمیر قرمزم چی شده ! سوال
  • چی شده عزیزم؟؟؟
  • دیگه نیست !!! آخه خمیرقرمزم سبز شده !!! متفکر
  • برایش توضیح دادم که نباید رنگها رو با هم مخلوط کنه !(خمیرها رو با هم قاطی کرده بود حسابی !!! )
  • مامی ببین چی درست کردم !؟؟ ...
  • خیلی قشنگه عزیزم ... مداد درست کردی ؟؟؟
  • نه مامی مداد نیست که درخت درست کردم!از خود راضی ...
  • آهان ! چه خوشگله! ( و برای خالی نبودن عریضه...)  پس برگهایش کو ؟؟؟
  • حالا اینو بین چه قشنگه !
  • بعله دخترم ... این یکی چیه ؟؟؟ توپ درست کردی ؟؟؟
  • نه مامی توپ نیست که !! عصبانیکامپوتر پدر رو درست کردم!!
  • جدی ؟؟؟خجالت خیلی خوبه! دل شکسته
  • این هم قطاره ! ... قطار آبی ! (ترجیح داد دیگه به مامانش زحمت نده برای حل معمای چی درست کردم!زبان)
  •  ... (حدسیات من هم شده حکایت کارتون دنی و ددی!  نیشخند... یک کارتون تو کانال Baby TV نشون میداد به اسم دنی و ددی که تویش پسره هر بار یک نقاشی رو نصفه می کشه و پدرش باید حدس بزنه که چی کشیده و دنی هر چی  نقاشی رو کاملتر میکنه که پدرش بفهمه چی کشیده  ، فایده ای نداره و تمام حدسهای پدرش اشتباه از آب در میاد! ناراحت... ) براووو دختر قشنگم ! خیلی قشنگ درست کردی! تشویق
  • نه مامی ، خمیر درست نکردم که ! ... خمیر بازی کردم ! از خود راضی
  • دل شکسته


 

* اینروزها هر کاری بخواییم انجام بدیم ... یک جفت چشم کنجکاو و دو عدد دست کوچولو جلو تر از ما خودشون رو به محل واقعه رسوندن که اون کار رو شخصا به انجام (یا گاهی اوقات هم به تخریب) برسونن! حالا بیا و درستش کن!

* از اونجاییکه دردونه خانوم ما همچنان با هرگونه گل سر و گیره مو و خلاصه هر وسیله تزئینی برای موی سر مخالفه!  ، ما هم چند تا روسری کوچولوی رنگی و پشمی برایش گرفتیم تا در مواقع لزوم آشفتگی موهایش رو بپوشونیم ... چند روز پیش جلوی آیینه روسریها رو رو سرش امتحان میکرد و خودش رو از دور و نزدیک تو آینه ورانداز می کرد ، به محض اینکه من اومدم سراغش گفت : مامی اببل (اول) بگم بیرون رفتیم من سری (به رو سری میگه سری! ... مختصر و مفید!) نمی خوام ها! چونکه مال مامانهاست! عصبانی

 

آندیای یکسال پیش

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

یک عالمه قصور!

  1. تقصیر توئه اگه دخملکت با هزار ذوق و شوق میاد حموم برای آب بازی و شالاپ شلوپ و همه چیز هم تو نیمساعت اول خوبه ... اما موقع شامپو کردن و شستنش که میشه ، چنان داد و فریاد و گریه ای راه می ندازه که نمی فهمی چطوری تموم شد! ... حتما این تراژدی ده دقیقه آخر هم یک راهی داره ! ...سوال
  2. تقصیر توئه اگه با هزار و یک ترفند برایش آب پرتقال می گیری یا میوه پوست می کنی و خرد می کنی و تزئین میکنی و ... که به خوردن میوه علاقه مند بشه ... اونوقت دخترک بازگوشت میگه  پیش دستی پر از میوه پوست کنده رو بده ببرم برای همسایه!  (بس که این مدت برامون نذری و حلوا و شله زرد آوردن بچه شرطی شده ... !) حتما برای تحریک اشتهایش باید یک راهی باشه ! ...دل شکسته
  3. تقصیر توئه اگه وروجک بلبل زبونت که اینروزها مجال صحبت بهتون نمیده ! هر وقت وارد جمعی میشین متین و سنگین و رنگین میشه و لام تا کام حرف نمی زنه! هر چی هم  ازش بپرسن میگه بلد نیستم!!!  ... ! حتما خجالتی بودنش دلیلی داره! ... ناراحت
  4. تقصیر توئه اگه وروجکت روزی پونصد دفعه گوشی تلفن رو برمیداره و کلی خوش و بش میکنه با جناب هیچکس! ... اونوقت اگه کسی اونطرف خط باشه که بخواییم دو تا کلمه باهاش حرف بزنه پا می ذاره به فرار ! .... حتما دلیلی داره این واکنش انفعالی ! ...متفکر
  5. تقصیر توئه اگه شیطونکت کاملا مستعد یادگیریه و حتی خیلی وقتها بدون کمک خیلی کارهارو تجربی یاد می گیره و خیلی راحت هم داره زبان دوم رو تجربه میکنه ! ... اما تو به اندازه کافی برایش وقت نمی ذاری و اجازه میدی این استعدادش هرز بره در حالی که می تونی خیلی راحت کمکش کنی! ... حتماٌ فکر میکنی با نوشتن وجدان دردت هم تسکین پیدا میکنه! نه بابا جون بیخود این صابونها رو حروم نکن !!! منتظر
  6. تقصیر توئه اگه کلی لباس جینگول مستون دخترک بر اثر بی توجهی تو (یا شاید هم بدلیل کمبود برنامه های تفریحی و گردشی و ...)  هنوز نپوشیده کوچک شدن و تو فقط میتونی با یک آه سرد و حسرت داغ اونها رو تو تنش مجسم کنی و بعد تاشون کنی بذاری تو صندوقچه خاطرات!!! ... لابد برای اونها هم یک فکری داری!!! عینک
  7. تقصیر توئه اگه دلبرک ،  هر بار که لباسهایش رو از تنش در میارین ( فرقی نمی کنه بعد از حمام باشه .. بعد از دستشویی رفتن باشه ... موقع بیرون رفتن باشه یا ...) کلی باید مصیبت بکشی و دور خونه دنبالش بدوی و نهایتا هم در حال بپر بپر دستگیرش کنی!  و اونهم کلی از اینکه بازیت داده لذت ببره و بخنده! ... لابد اینهم می خوایی با گفتمان حلش کنی! زبان
  8. تقصیر توئه اگه دلبرکت اینقدر به کتاب علاقه مند شده که دیگه کمتر سراغ اسباب بازیهاش می ره و مهمترین سرگرمیش شده کتاب خوندن و نقاشی کشیدن ! ... یک روز نگران کتاب نخوندنش بودیم حالا نگران کتاب خوندنش یم ! ... واااا حالت خوبه ؟؟؟؟ابرو
  9. تقصیر توئه اگه ماه مهربونت تموم روز چشم انتظار رسیدنته ، تمام لحظه هایش رو با خاطرات حضور کمرنگت پر میکنه! ... و وقتی می رسی تمام دلخوریهاشو تو آغوش باز تو  تخلیه می کنه! اونوقت تو برایش هیچی جز خستگی و بی حوصلگی نداری !!! ... حالا بگرد راهشو پیدا کن!!! از خود راضی
  10. تقصیر توئه اگه وروجک پر انرژیت هر چیزی که بشنوه سریع به خاطر می سپره و مثل یک ضبط صوت حفظش میکنه اونوقت تو هنوز نتونستی تو این مدت یک نکته کوچک رو بخاطر بسپری و یاد بگیری هر حرفی رو جلوی بچه به به زبون نیاری!!! این یکی دیگه قطعا یک راهی داره !!!! خجالت
  11. تقصیر توئه اگه شیطونک لجبازت دوست داره هر چی بهش میگی عکسش رو انجام بده و اصلا هم با گفتمان میونه خوبی نداره مگر اینکه موضوع برایش جالب باشه ! ...  نمی دونم چرا مامانم  با روش توجیه و تفسیر کاملا با وروجک کنار میان و اصلا هم مشکلی با هم ندارن! ... فکر کنم مشکل فقط من هستم !!!! دل شکسته
  12. تقصیر توئه اگه دلبرکت به هیچ قیمتی حاضر نیست تنها بازی کنه و احساس میکنه همیشه باید مرکز توجه و مورد مخاطب باشه! ... اونوقت تا میشینه تو یک کنج خلوتی و برای خودش کتاب می خونه تو می رسی و رشته افکارش رو پاره میکنی وخلوتش رو بهم می زنی!! ...  حالا هی بشین بگو چرا همش دست به دامن منه !!!!! نیشخند

 

 

بهش گفتم دخترم یک ژست بگیر!  ... گفت :  یعنی اینجوری ؟؟؟مژه


+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

پراکنده های زمستانانه !

شاید نیازها و علایق آدم تو دوره های مختلف سنی تغییر کنه ... شاید خیلی چیزها که یک روزی برایش خواب و رویا بوده تو زمان حال ، کوچک و بی اهمیت بنظر برسه. اما توقع شخص از خودش و زندگیش با گذشت زمان بیشتر می شه حتی اگه خواسته های آدم مثل کودک درونش همیشه کوچک بمونه! ... یادمه از وقتی دست به قلم شدیم و یاد گرفتیم گاهی بجای رو نویسی و مشق نوشتن ،  میشه ذهنیات و نظرات خودمون رو هم بیاریم روی کاغذ ، همیشه در کنار لیست برنامه های هفتگی و ... یک لیست هم از دلم می خوادها بود!  که شاید خیلی هایش فرسنگها از دنیای واقعی فاصله داشت ولی نوشتن و به زبون آوردنشون هم کافی بود برای اینکه تا مدتها ذهن و روحت رو پر کنی از انرژی مثبت حضور کم رنگشون! ... شاید این روزها درگیریهای مختلف ذهنی اجازه فکر کردن به دلم می خوادها رو گرفته باشه اما تاثیر خواستن اونهم با تمام وجود ، چیزی نیست که بشه انکارش کرد ...

 

 

دخترک کتاب داستانش رو جلوی صورتش باز می کنه و با دقت می خونه! طوری که گاهی باورت میشه که داره سطر سطر کتابشو  از رو می خونه! ... داری نگاهش می کنی و لذت می بری! ... شاید از سنگینی نگاهت ، شاید هم از سر بی حوصلگی ... سرش رو آروم از روی کتاب بلند می کنه! ... نگاهتون هنوز کامل بهم گره نخورده که با عجله میاد سراغت .

  • مامی این چیه! سوال
  • ... تاج دخترم ! ، تاج تولده ! ...
  • می خوام!! ... از خود راضی
  • می خرم برایت !
  • نع! الان می خوام! عصبانی (بناچار تاج نقره ای و توردارش رو برایش آوردم!)
  • لبخند

... چند لحظه بعد ... موقع دیدن تلویزیون ...

  • مامی این نی نی داره چکار میکنه؟
  • داره طناب بازی میکنه!
  • می خوام!از خود راضی ... من هم می خوام طناب بازی کنم! گریه
  • باشه چشم ! (بالاخره مجبور شدیم تو وسایل قدیمی یک طناب بازی پیدا کنیم!)
  • نیشخند مژه

و ... باز ...

  • ... مامی این چیه زدی به لباست ؟؟؟
  • گل سینه است دخترم !
  • گلسیه ؟؟؟ ... من هم می خوام بزنم به لباسم! از خود راضی
  • بیا بزنم به لباست!  (اوامرش اطاعت شد!)
  • لبخند مژه

و ... بعد از یکساعت بازی و قایم باشک و دل به دل شیطونک دادن!

  • آندیا یک بوس به مامی می دی؟
  • نع! از خود راضی
  • آخه چرا خوب ؟ ... من دلم یک بوس کوچولو می خواد ! دل شکسته
  • (وروجک در حال فرار به سمت اتاقش ... ) نه نمیخوام ! بوسم نکن! قهر(با دور شدنش طنین آخرین جمله اش تو سکوت خونه گم شد!)
  • متفکر

... بی اختیار یاد دلم می خواد هایی افتادم که شاید بعضیهاشون از پیش از حضور دخملک ، تو گوشه های متروک خیالم ، منتظر نیمنگاهی گذرا ... بی توجه اما قلمبه موندن!! ... مهم نیست که  دلت چقدر برای یک خواب سیر و غذای بی دردسر ( که خودت درست کنی اما مجبور نباشی خودت جمع کنی!!) یا یک دوش آبگرم طولانی و بی دغدغه تنگ شده باشه. مهم نیست چند وقته از فعالیتهای روحی و جسمی مورد علاقه ات فاصله گرفتی ... مهم نیست چقدر دلت هوای یک خرید درست و حسابی یا بی هدف  چرخیدن  تو خیابونها و مراکز خرید رو کرده ... مهم نیست چقدر دلت برای یک کتاب خوندن درست و حسابی و با آرامش لک زده! ... مهم نیست چند تا از مناسبتهایی که برات مهم بوده رو  فراموش کردین ! ... مهم نیست دلخوری یا دلشاد! ... مهم نیست ... مهم نیستی ! دل شکسته


دخملک خوش سلیقه و نانوا یی

 

خوشحال و شاد و خندون دور یک میز غذای درست و درمون ، اهل خونه رو جمع کردی که مثلا شام بخورین! مهم نیست چقدر تدارک دیدی یا چقدر خسته ای مهم اینه که دخملک با ذوق و شوق هر چی تمام تر برای چیدن میز کلی در رفت و آمد بوده ! ... هنوز اولین قاشق غذایش بین زمین و هوا معلقه که متوجه یکسری تغییرات میشه ...

  • مامی من هم قشقاب (بشقاب)شیشه ای می خوام!
  • (معمولا تو ظرفهای خودش غذا می خوره!) باشه عزیزم ... الان غذایت رو میریزم تو یک بشقاب دیگه!
  • نع ! اینو نه! میخوام قشقابش بزرگ باشه! (هم زمان دیس غذا رو کشید سمت خودش که یعنی اینو می خوام!)
  • کلافه سکوت!
  • قاشقم هم می خوام بزرگ باشه! (کفگیر هم بسختی گرفت تو دستهای توپولی و ریزه میزه اش)
  • منتظر چکار می کنی مامانم!
  • می خوام برای پدر غذا بریزم ، زود غذاشو بخوره بریم بازی !
  • مگه شما شام نمی خوری!
  • نع ! نمی خوام ،  شما بخور! قهرمن صبح با مامانی شام خوردم!!!! از خود راضی
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا و وبلاگ دو ساله اش

بر شمردن مزایای داشتن یک خونه مجازی شاید دیگه تکراری شده باشه. شاید هم بعضی وقتها توجه زیاد به دنیای وبلاگ نویسی آدم رو از قافله عصر سرعت و تکنولوژی دور کنه! برای من اما این آشنایی شروع یک فصل تازه با یک دیدگاه نو بود ! پنجره ای که شاید از خیلی قبل دنبال روزنه های وجودش بودم ، بی هیچ تصویر ذهنی اما از تنوع و گستردگی دنیای کوچکی به این بزرگی!  ... خونه ای که درش به روی همه باز باشه ، بی هیچ تبعیضی میان موافقین و معارضین و مراجعین خاموش ! ، بدون نیاز به هماهنگی و قرار قبلی.  گوش شنوایی که نه سرزنشت می کنه و نه نصیحت ! فقط گوش می کنه و گوش می کنه ! و مثل آیینه ای صاف و بی آلایش همه چیز رو همونطوری که تحویلش دادی نمایش میده تا دیگران به قضاوت بنشینن!  ... و وابستگی مضاعفی که هر چی بیشتر بهش پر و بال بدی شدت پیدا میکنه. و وقتی برمی گردی عقب می بینی که چقدر از این دنیای غیر واقعی اثر گرفتی و چقدر درش تاثیر گذاشتی. دنیایی که با کودک نو پای تو بزرگ شده ، پخته شده و هدفمند ! ...



پ ن 1 : دخملک علاقه زیادی به دیدن وبلاگ دوستاش پیدا کرده و دوست داره صفحه اول وبلاگ ها بخصوص از نوع پر عکسش رو باز نگه داره و یکی یکی در موردشون سین جیم کنه! چند روز پیش اتفاقا سیستم هنگ کرد و تمام صفحات باز اکسپلورر سفید شد. آندیا با تعجب گفت مامی فکر کنم تو کامپیوترت برف میاد!! متفکر


 

جوراب ها رو دارین که ؟؟؟! ... چند روز پیش اعلام کرد دیگه جوراب صورتی ام رو  نمی خوام!  می خوام جوراب آستین کوتاه شما رو  بپوشم !


 

پ ن 2 : وروجک هر وقت بخواد چیزی رو از گذشته یادآوری کنه از قید دیروز استفاده میکنه حالا این دیروز می تونه گاه به 6 ماه پیش برگرده گاه به یکهفته پیش. دیشب داشت عکسهای تولد هیژای عزیز رو می دید ...

  • مامی یادته دیروز رفته بودیم تولد هیژا ؟؟؟
  • آره عزیزم ... ولی تولدش که دیروز نبود!
  • می دونم مامی ... اونروز که خونشون تولدش شده بوده بود ! دیگه! از خود راضی
  • خنده(این هم یک روش تازه برای ساختن ماضی بعید ... می گم کسی احیاناٌ تو صرف ونحو افعال مشکلی نداره ؟؟؟)

 

 

پ ن 3 : آخرشب وروجک برای ابراز احساسات دو دستی لپ اینجانب رو می کشید! و کوتاه هم نمی اومد ! من هم به تلافی خیلی آروم  لپش رو  گرفتم! و گفتم چطوره ؟ خوشت میاد ؟؟؟  ... اونهم با جدیت گفت : نکن مامی!  عصبانیدستت محکمه ، لپم پاره میشه! منتظر

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

یک دنیا عشق و خاطره

اونوقتها که دردونه شیرین زبون ما هنوز شست پاهای کوچولویش رو با رغبت و اشتهای تمام می مکید و تنها اصوات معنی داری که تولید میکرد به به و مه مه بود و حرکات دست و پایش هنوز هماهنگ نشده بود و دایم در حال دست و پا زدن بود و ١۵-١۴ ساعت در شبانه روز رو تو خواب ناز! (یاد اونروزها به خیر دل شکسته... ) همش فکر می کردیم که وقتی  وروجک بتونه چهار دست و پا راه بره و بدون کمک ما بشینه و بازی کنه ... اوهههههه! چقدره راحت تر می شیم و کلی وقت داریم که به خودمون و زندگی و صد البته بازی های جورواجور با دخملک برسیم. زبان... بعد که دخملک از حرکات درجا خسته شد و شروع کرد به چهار دست و پا رفتن و ما هم کلی از این اتفاق ذوق مرگ شدیم! نیشخند(بازهم یادش به خیر دل شکسته... )  دیگه ما بدو آهو بدو شروع شد و مراقبت از دسته و پای بلوریش ( بازهم گریزی بر داستان سوسکه و خجالت...) و نگرانی از اینکه مبادا از زمین چیزی برداره و ببره سمت دهنش ! نکنه تن لطیفش با چیز تیزی خراشیده بشه ! نکنه پایش به زمین برسه و ... البته دخملک از همون روزها و با همون برق مخصوص تو چشمهایش و نگاه عاقل اندر سفیه اش بهمون فهموند که چقدر از قافله عقبیم ! ساکت... ما هم بسی مشعوف که بزودی فسقلی تاتی تاتی رو آغاز می کنه و دیگه دغدغه هامون مال همین چند روزه ... بعدتر که وروجک از چهار دست و پا رفتن هم خسته شد و کم کم دستهای توپولیش رو به چیزی حایل می کرد و از هر چیزی بالا می رفت ( یاد اونروزها هم به خیر دل شکسته... ) دیگه عملیاتی تجسسی رسما شروع شد! نگران... اگر هم چیز دندونگیری به پستش نمی خورد امر می کرد که دو تا دستهایش رو بگیریم و اینقدر دور خونه تاتی تاتی کنیم (چه روز ها که مامانی از از کتف و کول می افتادن ، از مصداق شعر دستم بگرفت و پا به پا برد تا خجالت... ) تا به چیز قابل ملاحظه ای برسیم.!  ما هم کم کم از رو رفتیم و دکوراسیون خونه رو بکلی عوض کردیم! و باز با خودمون فکر کردیم ، وقتی قدمهای لرزان دخملک به به گامهای استوار و و هدفمند تبدیل بشه ... دیگه دغدغه هامون مال همین چند روزه ابله... طولی نکشید که دخملک گریز پا دیگه اینقدر احساس استقلال پیدا کرد که بی نیاز از دستهای منتظر ما و گاها دور از نگاه های نگران ما عملیات اکتشافی - تخریبیش رو ادامه می داد. ! و چه خطرهایی که در مقابل چشمهای وحشت زده ما معجزه آسا ، از بیخ گوشش به آرومی رد می شدن!تعجب ... و امروز که طوطی شکر سخن و پر انرژیمون با شیرین زبونیهایش ساعتها ما رو کنار خودش میخکوب میکنه و برای لحظه لحظه مون تعیین تکلیف می کنه بغل... بی هیچ مجالی برای جمع و جور کردن افکار درهم و پریشان روزانه ... هنوز منتظریم که بزودی دخملک میشه عصای دست و سنگ صبورمون درست مثل خودمون که الان هیچ دردسر وزحمتی برای پدر و مادر خسته و از خود گذشته مون نداریم! !؟؟؟ دروغگو... راستی که این عشق به فرزند رو با هیچ ترفندی نمیشه در قالب کلمات گنجوند ، فقط باید تجربه اش کرد و لذت برد و بس ... خیال باطلقلب


 

  • از اونجایکه آندیا معمولا تو خونه بجای راه رفتن دایم در حال دویدن و بالا و پایین پریدن  و کشیدن اسباب و اثاثیه منزل  از این اتاق به اون اتاقه ! ما دایم باید بهش تذکر بدیم که الان صدای همسایه پایینی در میاد ... پیرو این تذکرات بی نتیجه و بی اثر ، دیروز موقع بالا اومدن از پله ها اول به پدر تذکر داد که آروم قدم برداره چون ممکنه همسایه ها از خواب بیدار بشن (7 بعد از ظهر!) بعد هم به من گوشزد کرد که اینقدر جارو برقی نکشم وگرنه ممکنه همسایه ها عصمانی!؟ (عصبانی) بشن!

 

 

  • معمولا مواقعی که تو خونه مشغول کار هستم ! آندیا هم به فاصله یک اپسیلنی از من وایستاده (البته اگه تو بغلم نباشه!) و هر طرف بچرخم مثل یک پیشی لوس و ملوس از لباسم آویزونه! چند روز پیش بطور ناگهانی کنار سینک آشپزخونه خوردیم بهم و باعث شدم انگشت دخملک براثر اصابت به کشوی کابینت یک کوچولو خراشیده بشه! ...

آندیای حساس س س : مامی انگشتم! عصبانی ... بغلللللل گریه

من : چی شد عزیزم! ببخشید قربونت برم بذار انگشتت رو بوس کنم خوب بشه ماچ

آندیای با سیاست : نه اوللل بغلم کن ! بعد نازم کن ! بعد انگشتم رو بوس کن! آخه خیلی اوف شده!

من : ببینم انگشتتو!  درد اومد مامانم ! ماچدل شکسته

آندیای بلا : نه مامی دردم نیومده که ، زخمم اومده ! باید چسب بزنم رویش! از خود راضی

من : آخییییی ! باشه عزیزم! دل شکسته(برای یک خراش جزئی روی انگشت کوچولویش که به سختی هم مشهود بود بیش از تعداد انگشتهای دست و پایش چسب زخم بکار رفت !اوه)


 

مهمون داشتیم (پسر خاله آقای همسر) به سختی دخملک گریز پا رو گیر انداخت و چند لحظه توی بغلش نگه داشت! دخملک هم مثل ماهی داشت سر میخورد که پا بذاره به فرار! ...

آندیا : ... بابا گفتم  ولش کن ! بذار برم! عصبانی

عرفان : آخه کجا میخوایی بری بمون تو بغل من دیگه ! قلب

آندیا : نع!قهر . می خوام برم!از خود راضی

عرفان: خوب بغل کی می خوایی بری ؟؟؟؟قلب

آندیا : هیچکس ! کلافهمی خوام بغل خودم باشم ! عصبانی... می خوام پیش خودم باشم! منتظر

 

 

پ ن : شاید یک قرار وبلاگی داشته باشیم تا قبل از رفتن پویان عزیز و مامان گلش

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا و کیارش

وروجکها که بزرگ میشن دیگه برنامه های روزمره کاملا دستخوش تصمیمات و علایق وسلیقه فسقلیها میشه و ما در واقع فقط مجری هستیم! ابله دیروز هم کیارش و آندیا و ایلیا یک قرار سه نفره تنظیم کرده بودن که البته ایلیا و مامان گلش متاسفانه نتونستن بیان ...

مکان : منزل کیارش وروجک و مامان مریم که خیلی هم بهشون زحمت دادیم و با عرض شرمندگی مثل همیشه با تاخیر هم رسیدیم! خجالتآندیا بلافاصله بعد از پیاده شدن از ماشین سراغ کیارش رو گرفت (فسقلی توقع داشت کیارش جلوی در ورودی تو خیابان منتظرش باشه!)نیشخند بالا که رسیدیم کیارش هم خیلی جدی اومد استقبال! ولی موقع دست دادن و دیده بوسی پا گذاشت به فرار. نیمساعتی طول کشید تا آندیا به دعوت کیارش برای بازی تو  اتاق خوشگل و پر از اسباب بازی وروجک پاسخ مثبت بده! (نه که میگن دختر باید سنگین و رنگین باشه ... ابله) ولی بعد برای جبران وقت تلف شده هر چی اسباب بازی دم دستشون بود ریختن وسط که تو اون شلوغی نقاشی بکشن! ... نیمساعت سوم هم دایره شیطنتشون از اتاق کیارش به جاهای دیگه کشیده شد و نهایتا منجر شد به بدو بدو و بپر بپر  از این اتاق به اون اتاق.  دست آخر  هم رفتن سراغ خمیر بازی و رنگ انگشتی ... و خلاصه اینقدر  بهشون خوش گذشت که درخواست تمدید مراسم در برنامه های آتی بلافاصله مورد بررسی و استقبال قرار گرفت ! نیشخند

 

 

شیطونکها و اول برنامه!

 

 

حالا مونده شیطنتهاشون! ...

 

 

این هم محصل های منظم و مرتب آینده در حال ترسیم


 

پیکاسوهای کوچولو  و تشخیص رنگها ... (گاهی عمدا جوابهای غلط هم می دادن!) ساکت

 

 

اینهم جلسه قصه خوانی (اصلا هم سر تقسیم کتابها به مشکل نخوردن! دروغگو)


 

و اما ... ژست از نوع کیارشی چشمک

 

دست مامان مریم درد نکنه ... هماهنگی و پذیرای و ... همه چیز عالی بود بغل

پ ن : دیروز تو مسیر بازگشت به خونه ... (آندیا طبق معمول نشسته بود بین من و پدرش ) دخملک دستهایش رو انداخته بود روی شونه مون و چشم دوخته بود به افق دور دست! ... بعد یک آهی کشید و گفت خدارو شکر! ... (من و پدرش هم اینجوری تعجب هم زمان برگشتیم سمت شیطونک!) ... پدرش : دخترم چی گفتی ؟؟ اونهم بعد از یک نگاه زیرکانه زیر چشمی مارو ورانداز کرد و گفت : داشتم قربونتون میکردم پدر!! ... یکی دستم گردن شماست ! یکی دستم گردن مامی! بغل من و پدرش : قلب ابله

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

وروجک 28 ماهه

دیگه یک روال ثابت شده ... اینکه تمام بعد از ظهرهات به سرگرم کردن وروجک استقلال طلبت بگذره! هر چند که این روال ثابت هیچوقت تکراری نمیشه! ... و تو هنوز نتوستی با خودت کنار بیای برای کم کردن این لحظه های پر هیاهو و نشاط آور با هم بودن ... اصلا دلت نمیاد از چیزی محرومش کنی! ... شاید چون خودت هم تجربه بزرگ شدن تو آغوش پر مهر اما پر دغدغه یک مادر شاغل رو داشتی و اهمیت لحظه های  کوتاه با هم بودن رو از اوان کودکی با تمام وجودت حس کردی! ... هنوز تو تل خاطرات کهنه و ماندگار ، هنوز تو گوشه های تاریک و روشن کودکیت زیباترین تصاویر از رویاهای ناتمامت مال کنجهای خلوت دونفره است  با یک مادر فعال و پر انرژی!  ... همیشه دلت می خواسته مثل مادرت کامل باشی و بی نقص ! هر چند هنوز با دلخوری لحظه های جدایی اون دوران دست به گریبانی و یاد حسرت بارش هنوز در خاطرت!  ... دخملک با چند تا کتاب که همه رو با هم گرفته جلوی صورتت (به فاصله 5 سانتی از چشمهایت! ) میاد سراغت و پیاپی تکرار میکنه! "... مامی برام کتاب بخون !!! ... " بخار نفسهای پر انرژیش مثل نسیم خنک صبحگاهی افکار پریشانت رو هول میده سرجای اولشون ! ... با چشمهای نیم باز شروع می کنی به خوندن (بیشتر جملاتش رو از حفظی!) و دخملک با دقت به صفحات کتاب خیره شده ! ... هربار به همون دقت بار اول! . نمی دونی چند صفحه جلو رفتی که وروجک کتاب رو از دستت کشید و ترجیح داد ادامه داستان رو خودش با آب و تاب برایت بخونه! ... " مامی داری گوش میکنی؟؟؟  ... آره عسلم ! بخون!  ... پس نگاهم کن! از خود راضی، مامی میگم منو نگاه کن لفتن (لطفاٌ)! ... عصبانی

...  دم دمهای غروب ...

  • مامی میشه استخرآندیا رو بیاری میخوام تویش شنا کنم! ... شالاپ شلوپ آبتنی!
  • الان سرده مامانم ... تابستون دوباره استخرت رو باد میکنیم!
  • تابستون ؟؟؟ متفکر... یعنی صبح که خورشید خانوم دراومد؟سوال
  • نه قربونت برم یعنی وقتی هوا گرم شد!بغل

... 5 دقیقه بعد ...

  • (با کاپشن و کلاه پشمی) مامی فکر کنم هوا تابستون شده ! بریم استخرمو بیاریم ؟؟؟منتظر

 

 

این روزها میزان اعتراض و نع گفتن های آندیا شدیدا رو به افزایشه. و تقریبا با لذت تمام  دوست داره با همه چیز مخالفت کنه !ناراحت

... صبح موقع خروج و طبق معمول با عجله ...

  • آندیا بیا لباس بپوش دیرشد !ناراحت
  • نع ! خودم میخوام لباس بپوشم! قهر
  • خوب بیا بپوش! کلافه
  • نع ! آخه الان نمی خوام لباس بپوشم عصبانی
  • باشه پس ما رفتیم ! شما میخوایی بمونی خونه؟؟؟ منتظر
  • نه نه نه  !  عصبانیآندیا میخواد بره سرکار ! شما بمون خونه!!! گریه


 

... آخر وقت تو محل کار ...

  • مامی پاشو بریم خونه ! عصبانی
  • باشه عزیزم !  دیگه چیزی نمونده ! می ریم کم کم!
  • نع مامی داره دیر میشه الان بریم خونه دیگه ! ... داره دیر میشه ها!! از خود راضی
  • نیشخندآخه چی دیر میشه مامانم ؟؟؟ بغل
  • خوب بازم تاخیرمون دیر میشه دیگه ! منتظر
+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

روزنگار ...

... مثل خانومها نشسته جلوی تلویزیون و کلی کتاب هم گذاشته کنارش و با چنان جدیتی کتابها رو یکی یکی بررسی می کنه که هر کی ندونه فکر میکنه دخملک داره برای پایان نامه اش دنبال موضوع می گرده ... به تلویزون توجهی نداره اما به محض اینکه کانال رو عوض میکنی ، سرش رو از روی کتابهایش بلند میکنه و اعتراضش رو با بغض و گریه نشون می ده! ... برای اینکه کم نیاری با هم توافق میکنین که اول نیم وجبی برنامه های خودش رو ببینه و بعد کانال رو عوض کنین! اونهم پیروزمندانه با روش خودش ازت تشکر میکنه ...  با لبخندی از سر ضایت و یک بوسه داغ که با عجله روی گونه ات می کاره و در می ره ... تمام بعد از ظهرتون به جمع کردن ریخت و پاشهای دخملک گذشته اونهم بدون نتیجه ... سراغ هرکاری که می ری با عجله میاد سراغت و اینقدر سوال پیچت میکنه که اصلا یادت می ره چکار میخواستی بکنی! ... نیم ساعت بعد از کلی بازی و نقاشی ...

  • مامی میشه بشینی اینجا ... پیش آندیا؟؟
  • چرا عزیزم؟؟؟ ... شما یک نقاشی قشنگ بکش الان میام!
  • نع ! شما هم بشین اینجا  آندیا رو نگاه کن! بگو چقدر نقاشیت خوشگل شده ...  !! چقدر ناز شدی  دخترم !!! خوب ؟؟؟
  • تعجب دیگه چی ؟؟؟؟
  • دیگه هم ... بگو آندیا می خوایی برایت تخم مرغ بیارم بخوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


... آخر شب زنگ در رو زدن ، دخملک طبق عادت دوید سمت آیفون ... (من هم درست در خلاف جهت رفتم سمت در ورودی که در رو باز کنم! وروجک نمی دونست که این صدا مربوط به زنگ پایین نیست!) از قضا یکی اشتباها بجای کلید برق راهرو ، زنگ مارو زده بود و قبل از اینکه در باز بشه هم رفته بود!!  ...

آندیا : مامی کی بود؟؟؟

من : هیچکس دخترم!  ... اشتباهی زنگ رو زده بودن؟؟؟

آندیا : آهان !!! مامی یعنی الان رفتن یاد بگیرن چطوری زنگ بزنن  ؟؟؟؟ ...

من : نمی دونم شاید !!!!!!!!!!!!!

آندیا : مامی پس بگو بی زحمت دوباره بیان درست زنگ بزنن دیگه !!!! عصبانی

من : دل شکسته (این بی زحمت رو چنان ملتمسانه گفت که انگار چه لطف بزرگی می کنن زنگ در ما رو می زنن! ... بس که این وروجک عاشق مهمونه)

 


... دیروز صبح دخملک افتخار داد و حاضر شد پای تلفن چند کلمه با مامانش صحبت کنه! ..

آندیا : سلام مامی !

من : سلام دختر قشنگم ؟ صبحانه خوردی؟؟

آندیا : آره!

من : داشتی بازی می کردی ؟؟؟

آندیا : سکوت !

من : پس چرا با مامی صحبت نمی کنی ؟؟؟ بغل

آندیا : آخه آندیا داره  آدامس می خوره ! شما خودت خداحافظی کن ! از خود راضی

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

گزارش تولدی ...

بچه ها معمولا تولد و مهمونی رو خیلی دوست دارن ... و ایضا بخش کادو گرفتن و شمع فوت کردن هم که دیگه جای خود داره! ... و صد البته انتظار رسیدن روز موعود هم که دیگه خودش پروژه ایه. از روزی که به آندیا گفتم می خواییم بریم تولد هیژا جون مرتب روزهای هفته و عقربه های ساعت رو چک می کرد! ... تا بالاخره پنجشنبه از راه برسه! از برق نگاهشون و  موهای بهم ریخته شون میشه فهمید تا چند لحظه پیش به چه کاری مشغول بودن ....


 

شیطونکهای بازیگوش و مراسم بریدن کیک


 

بفرمایین کیک ...


 

نیما جون ، آندیا و هیژا جون

 

 

بقیه چی شدن ؟؟؟

 

 

کیک تولد ... قبل از ناخنک زدن ها

 

 

... و بعد از ناخنک زدن ها

 

 

این هم کادوی هیژا جون به آندیا ... که با عجله داره از صحنه دور می کنه !چشمک


 

... اینهم برای اونهای که منتظر فیلم کوتاهن ...

 

 

پ ن : یک وقتهایی دوری لازمه حتی اگه تحملش سخت باشه  ... یک وقتهایی تنهایی واجبه حتی اگه تو عالم خیال باشه ... یک وقتهایی رویا و رویا پردازی خوبه حتی اگه آدم دلش با واقعیت قهر باشه! ... امروز دور شدن از دخملک برایت سخت تر از همیشه بود چرایش رو نمی دونی ؟ شاید چون این چند روز همش با هم بودین! شاید هم تکرار جمله دوستت دارم! که اینروزها عادتش شده! بیشتر دیونه ات میکنه! شاید هم خیال باطل... وروجکت رو که آروم می ذاری رو تخت و تارهای خیس از عرق موهایش رو از صورتش پس می زنی بی اختیار دلت برای بلبل زبونیهایش غنج می ره . ...  تو افکارت غرق می شی ... یاد دوران نوزادیش می افتی ... یاد روزهایی که هنوز وجودش تو وجودت لانه داشت! یاد روزهای که تو خیال تصورش می کردی و برای فرداهایش چه نقشه ها که نمی کشیدی ... از چهره معصومش  تو خواب نمی تونی دل بکنی! نگاهش می کنی ... باز هم نگاهش میکنی ... مشامت رو از عطر نفسهایش پر می کنی! ... تو یکساعتی که خوابه کلی کار انجام میدی ... انگار ساعتها مشغول بودی ... بس که انرژی گرفتی از یاد و خاطره شیرینش ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٧ دی ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

حوصله

بیشتر کارهارو یکدستی انجام دادی ، هر چند با کندی و به سختی. دخملک دستهایش رو محکم دور گردنت حلقه کرده که یکوقت خیال پایین گذاشتنش به سرت نزنه! گونه های لطیف و گر گرفته اش رو اینقدر با احساس بصورتت چسبونده که دلت نمیاد خشونت به خرج بدی ... هر بار که می خوایی از خودت جدایش کنی سرش رو بسرعت روی شونه ات جا میده. گوشی تلفن رو بناچار با گردن و شونه خالیت نگه داشتی و مکالمه رو کوتاه میکنی! کلافه ای ، دخملک رو تو بغلت جابجا میکنی و به زحمت با دست دیگه مشغول می شی ...! هرچند که دست هایت با این تغییر کاربری چندان بیگانه نیستن! بوی غذا کم کم شامه تون رو نوازش میده و دخملک با یک ظرف پر از کتلت و سیب زمینی سرخ شده تو دستهای توپولیش ، مثل ماهی از بغلت سر می خوره پایین!  ...  بالاخره از آشپزخونه میای بیرون ، لیوان پر از چای رو که می ذاری روی میز هنوز درست و حسابی رو صندلی جانگرفتی که دخملک از راه می رسه! لپهای گل انداخته و موهای آشفته اش از پس هاله ای از بخار که ازلیوان چای بلند شده  ، خیلی رمانتیک تر بنظر میاد!  ... مثل همیشه با ذوق و شوق انگشتهاتو محکم تو مشتهایش گرفته و با تمام قوا به سمت خودش می کشه! اینقدر خواسته اش رو تکرار میکنه که از رو بری ! این هم یکی از شگردهای تازه اشه ! اینطور مواقع فقط با دلیل و منطق میشه راضیش کرد ... البته اگه اصلا گوشش بدهکار باشه! ... آخرین جرعه چای را که به سختی فرو میدی! تازه میفهمی که چقدر داغ شدی ! ... چندان حوصله سر و کله زدن با وروجک پرانرژیت رو نداری! ... سعی میکنی سرش رو با اسباب بازیهای تازه گرم کنی و تنهایش بذاری. اما هربار سر بزنگاه مچت باز میشه! ... و ... دخملک متوجه بی حوصلگیت میشه ! ... مامی خسته شدی ؟؟ میخوایی برایت کتاب بخونم؟؟ ... و تو دیگه هیچی نمیگی! ... بالش کوچولویش رو که میذاره زیر سرت حس می کنی رو ابرهایی و  چند لحظه بعد که پلکهای سنگینت رو به سختی از هم باز میکنی! ... تازه می فهمی این آرامش قشنگ رو مرهون لطف دخملکی! که در تمام این مدت کوتاه سخت مشغول بوده ...  که با دستهای کوچولویش موهایت رو نوازش کنه ... که با کوهی از لباسهای کوچولویش رویت رو بپوشونه تا سردت نشه! که با صدای ظریفش باهات حرف بزنه بی اینکه منتظر جوابت بمونه! ... کاش می شد این لحظه ها رو ثبت کرد ...



این روزها کلی بهانه داریم برای توجیه بی حوصلگی ، وقت کم آوردن و بی برنامه گی ... از آلودگی هوا و سرما و ترافیک و کوتاه شدن روزها گرفته تا مشغله های شخصی و شغلی و ... و ماحصل همه اینها شده کار امروز را به فردا حواله کردن !!! ... و چه زود هم این روش ناپسند رو به نسل بعدی که دخملک باشه منتقل کردیم ! ... دیروز ازش خواستم کتابها و مداد رنگی هایش رو جمع کنه و بذاره سرجایش ...

  • مامی میشه خمیر بازیمو بدی؟؟
  • عزیزم اول باید کتابهاتو  تو جمع کنی ببری تو اتاقت ... ببین دیگه جانیست خمیر بازیتو بیاری !
  • مامی صبح که خورشید خانوم دراومد جمع می کنیم! ... الان می خوام خمیر بازی کنم تو آشخونه!!! خوب ؟؟؟؟ خوب مامی جون  ؟؟؟؟؟ (خود کرده را تدبیر نیست ! ... بس که خودم وعده فردا رو بهش دادم! ...)

... و نیمساعت بعد ...

  • مامی امروز شنبه است ؟؟سوال
  • (خیلی برایم جالب بود ... اولین باری بود که اینطوری نسبت به روزهای هفته توجه نشون میداد... )  نه عزیزم دوشنبه است. چطور مگه ؟؟؟
  • آندیا الان نمی خواد بره پارک ها ! ...
  • (حالا کی حرف پارک زد ؟؟؟!!!)  باشه دخترم الان نرو! ...
  • امروز بریم خرید ... شنبه که آندیا حوصله اش وقت داشت ... بریم پارک!!! از خود راضی
  • متفکر(فقط همینمون مونده بود که از حوصله وروجک وقت بگیریم!) ساکت

 

اگه گفتین وروجک کجا خوابیده ؟؟؟چشمک

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

جشن پرشین بلاگ ... پارک پردیسان

روز پنجشنبه از طرف گروه رنگین کمان تو پارک پردیسان یک جشن کوچک برای بچه ها ترتیب داده شده بود  که شامل بادبادک پرانی و شعر خوانی و برنامه های متنوع دیگه بود . هر چند که هم زمان بارش برف هم آغاز شد ، اما صرفنظر از سرمای گزنده و سوز برف ، منظره زیبا و خاطره انگیزی برامون رقم خورد ... همهمه اونهمه بچه کوچک با لپهای گل انداخته از سرما که بادبادکهای رنگی و بادکنکهای تبلیغاتی رو به سختی تو دستهای کوچولوشون گرفته بودن به مراتب زیباتر از برنامه تدارک دیده/ندیده شده از طرف برگذار کننده گان بود! چشمهای منتظر شیطونکهای نوپا و خردسال اما ... بی توجه به دانه های درشت برف که به آرامی بر سرشان می ریخت با هیجان خاصی فقط منتظر آغاز برنامه بودن. و از همه جالب تر دیدن قیافه کوچولوتر ها بود  که بخاطر پوششهای ضخیمشون به سختی و یکوری یکوری راه می رفتن اما همچنان با کنجکاوی در جست و خیز بودن! ما که به سختی تونستیم دخملک رو راضی کنیم از برنامه دل بکنه ...! 


 

آندیا و آقای مجری مهربون ...


 

وروجک خیلی دوست داشت دانه های رقصان برف رو با دستهایش بگیره ... هر بار که موفق می شد یکی از دانه های درشت برف رو شکار کنه با تعجب  دنبالش می گشت  ... 

  • مامی پس برف کو کجا رفت ؟؟؟  عصبانی
  • آب شد دخترم ... برف تو دستت آب شد ...
  • آب شده ؟؟؟؟ متفکر پس آبش کو مامی ؟؟؟ سوال


 

 و ... اختتامیه ...

 

 

و اما ... جشن شب یلدای پرشین بلاگ ... ار اینجا شروع کنم که چون من و دخملک سرکار بودیم (وروجک هنوز رسمی نشده! ... فعلا قراردادی مشغول شده تا بعد زبان...) کمی دیر به مراسم رسیدیم ... هر چند که هیچکدوم از برنامه ها به درد بچه ها نمی خورد و بعضا گفت و شنودهای طولانی برنامه بکلی از حوصله شیطونکهای گریز پای ما خارج بود! اما از دیدن دوستای گلمون کلی مشعوف شدیم. حضور هنرمندان سینما هم که جزء برنامه های لاینفک پرشین بلاگ شده ! که البته در جای خود جالبه و قابل تقدیر اما ربطش رو به وبلاگ های منتخب کودکان  ...  ؟؟؟؟؟ آندیا هم که آخرهای برنامه مرتب سراغ چرا و چیه  رو می گرفت! که البته اگه ازشون دعوت می شد پر بیراه هم نبود!! ... و یک کلیپ کوتاه هم از مرحوم ناصر عبدالهی پخش شد که بسیار زیبا بود. ... حرف زدن از کاستی های برنامه شاید کم لطفی باشه چرا که  تدارک چنین جشنی بصورت مستقل ، حقیقتا جای تقدیر وخسته نباشید داره  ... ولو اینکه بیشتر از اینها هم ازشون انتظار می رفت ...

 

 

دخملک جدی و مودب

 

یلدای پرشین بلاگ

 

 

آندیا و کیارش جون ... وروجک دایم درحال تصویر برداری بود ...عینک

 


بفرمایین هندونه ...چشمک

 

 

وروجکها و حرکات موزون نیشخند

 

 

خوشحال و شاد و خندانیم ... هورا

 

 

یلدا و وبلاگستان


 

پ ن : ممنون از همه دوستای گلی که به آندیا لطف داشتن ... طیبای مهربون ، بیتای گلم ،

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker