Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

خودممممممممم!

از اوجاییکه وروجک ما اینروزها کاملا مستقل تصمیم می گیره و مستقل هم عمل می کنه! ما سعی می کنیم برای جلوگیری از بگو مگو های طولانی ، چند تا گزینه برایش تعیین کنیم که حق انتخاب داشته باشه ...  که البته این راهکار گاهی هم نتیجه نداشته! ...  از صبح که شیطونک چشمهای  قشنگش رو باز میکنه اصولا یا با همه چیز مخالفه یا به همه جملات یک خودم اضافه میکنه ! ...

  • آندیا می خوایی بریم پارک !
  • اوهوم !! ... ولی خودم میخوام برم پارک با شما !!!
  • (خوب فرقش با اونی که ما گفتیم چی بود؟؟؟) پس بیا لباسهایت رو عوض کن که بریم !
  • نع ! خودم میخوام لباسهامو بپوشم ! (بعد می ره چند تا لباس بی ربط رو میاره و نیمساعت تمام تلاش میکنه که دکمه هاشون رو باز کنه بعد آستین های دست و پا (به پاچه شلوارش میگه آستین) و کلاهش رو سرش کنه!
  • مامان جون پشت و رو پوشیدی ! بیا با هم درستش کنیم!
  • نع! خودم می خوامممممممم پشت بومش رو درست کنمممممممممممممممم! عصبانی

...  صبح ... درحال پوشیدن دمپایی هایش ...

  • (کفشها رو لنگه به لنگه گذاشته بود جلویش و به سختی می خواست بپوشه) مامی بیا پامووووو جایش کنه!
  • دخترم لنگه به لنگه پوشیدی برای همین پاهایت ناراحته ... کفشهایت رو دربیار ، درست پایت کن !
  • (با عجله چند قدم ازم فاصله گرفت) نه شما نه! خودم کفشهامو لنگه لنگه می کنم! عصبانی



پ ن : موقع خرید و پشت کانتر فروشنده کلی سر به سر دخملک ما گذاشت! آندیا هم مثل اینکه متوجه موضوع شده باشه بعد از یکی دو تا جمله اول که رد و بدل شد حسابی تغییر رویه داد و با جوابهای چپکی حسابی طرف رو سرکار گذاشت ...

فروشنده : حالت خوبه!

آندیا : نع ! خوبه! مژه

فروشنده : چه جوجه خوشگلی داری! از کجا خریدی؟

آندیا : از آلمان!!! عینک دروغگو

فروشنده : جدی؟؟؟ بابا برایت خریده ؟؟؟

آندیا : نه .. خواخرم ! دروغگو (فکر کنم منظور همون خواهر باشه!)

فروشنده : خوب اسمش چیه ؟؟؟

آندیا : ناقلا !!!!!!!!!!  از خود راضیدروغگو

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

هیچی! فقط هستیم و درگیر!

هر قدم که جلوتر می ری من دل نگرانتر از قبل نگران اون دوردورها هستم ... نگران فرداهایی که تو بسرعت می خوایی کشفشون کنی و من با وسواس خاصی می خوام فیلترشده از نظرت بگذرن !... هر وقت که برگردی چشمهای منتظر و نگران منو می بینی که با عجله قدمهایت رو دنبال میکنه ! .. حالا چه با دوربین و چه بدون دوربین ... دل شکسته

 

 اسفند ٨۶ ... جزیره کیش

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

دوستت دارم نازنین!

دستهای کوچولویش رو که از پشت دور گردنم حلقه می کنه ، حس می کنم رو ابرها سیر میکنم! آروم دستهایش رو می گیرم تو دستهام و می کشمش سمت خودم! ...دخترم خیلی دوستت دارم !بغل ... با کمی مکث میگه من هم دوستت دارم مامی جون !‌ ... بیشتر مشعوف میشم و محکم می گیرمش توی بغلم و می چسبونمش به خودم طوری که گرمای پوستش رو با تمام وجود حس کنم !‌ قلب... با تعجب نگاهم میکنه !‌ با دستهایش منو پس می زنه و مثل ماهی از بغلم سور می خوره و پا می ذاره به فرار !!! ... مامی اینقدر آندیا رو  قربونش نکننننن! ... چونکه دلش درد می گیره!!!!!!!!!!!!!! عصبانی

... آندیا از خیلی قبل قایم باشک و چشم گذاشتن رو دوست داره ولی نحوه بازی هنوز برایش نا آشناست ...

من : (صورتم رو با دستهایم پوشانده بودم) ده ، بیست ، سی ، چهل ... بیام !!!

آندیا : نه مامی نیا ... اببل (اول) بذار آندیا قایمشو گم کنننننه !!!! از خود راضی

من : قایم شدی ؟؟؟ اومدمممممم! ... کجایی دخترم !!! (تظاهر کردم که نمی بینمش پشت مبلها...) عینک

آندیا : اینجام مامی جون آندیا پشت مبلهاست بیا قایمشو پیدا کن !!!!

من : (برای هزارمین بار توضیح دادم که نباید جایش رو به کسی که چشم می ذاره لو بده وگرنه ...!) دوباره چشم میذارممممم!

آندیا : (از توی کمد به زحمت سعی داشت پاهایش رو مخفی کنه!) مامی توی کمد رو نگاه نکنی ها !!!!!!!! ... اببل (اول) برو تو آشپزخونه خوببببببببب؟ ابرو


... دیروز بعد از کلی بازی و عرق ریختن دخملک ... 

من : دخترم میای بریم حموم؟؟؟

آندیا : حموم نه مامی شالاپ شلوپ آبتنی بدون شامپوووووووووووووو ... لیف تازه ام هم خودم میارم که باهاش شما رو بشورمممممممم! چشمک

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

هفته ناتمام و مهمونی سنگ تمام!

  • می گن خواستن ، توانستنه ولی خیلی سخته که بدونی خواستن از چه منظری و توانستن از چه مقوله ای!
  • هر بار که یک تعطیلی رو با کلی کار برنامه ریزی شده ناتمام پشت سر می ذاری! با خودت میگی فردا حتما روز دیگری خواهد بود و به خودت امید می دی که  تا تعطیلی بعدی چیزی نمونده!  اما این امروز و فردا کردنها هم دیگه کارساز نیست! دل شکسته
  • دلت نمی خواد دوباره به این موضوع تکراری فکر کنی : "شاغل بودن یا نبودن!! مسئله این است!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" اما به این سادگیها هم نمیشه خیلی چیزها رو نادیده گرفت : لذت انکار ناپذیر خوابیدن تا رفع خستگی وقتی هرم نفسهای گرم و یکنواخت دخملک ، صورتت رو نوازش میده ! و با آرامش وصف ناپذیری با خیال راحت کنارت خوابیده  ، پرداختن به پخت و پز بدون استرس ، همبازی شدن و گشت و گذار پا به پای عروسک شاد و پر انرژیت و از همه مهمتر زندگی کردن خارج از چهار چوب زمان و مکان و تقویم سال و ماه و هفته ... 
  • هر چه میگذره بیشتر به این نتیجه می رسی که این فسقلی لجباز و دیکتاتور رو اصلا نمیشناسیش!!! ... پس تو چه مادری هستی آخه  ؟؟؟؟؟ !!!! منتظر
  • چقدر سخته آدم دستش به یک کار بند باشه ، اونوقت فکرش به یک چیز دیگه درگیر باشه ،  دلش هم به یک کار دیگه خوش باشه!زبان
  • چرا هر جا می ری آسمونش یک رنگ دیگه است ؟؟ راستی مگه ما چند جور آبی داریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟متفکر ... کاش همیشه آسمون دلمون آبی باشه!
  • چرا همش دوست داری وروجکت همونی باشه که دلت میخواد ؟؟؟ مگه تو همونی که اون می خواد هستی؟؟؟از خود راضی
  • عجب حکایتیه این بچه بزرگ کردن! هر جایش رو بگیری ممکنه از یکجای دیگه کم بیاری ... تا میایی به تغذیه اش برسی می بینی ازتربیت و  آموزش  عقب افتادی تا می خوایی به بهداشت و سلامتش برسی می بینی از تفریحش کم گذاشتی! ... تا میایی به ظاهر و کفش و لباسش برسی می بینی به استراحتش نرسیدی ، تا میای رابطه عاطفی بیشتری ایجاد کنی می بینی به دیسپلین و قواعد بازی لطمه زدی! و ... دست آخر ، تا میای از کودکیش لذت ببری می بینی بزرگ شده و تا میایی از بزرگ شدنش کیف کنی می بینی ... ! دل شکسته
  • ما همچنان با پروژه خواب و مسواک در نبرد تن به تن هستیم! ...واااااااااااااا مگه خونه میدون جنگه ؟؟؟!!!!! ساکت


پ ن : این هفته به اندازه کل سال مهمونی رفتیم و مهمونداری کردیم ... پنجشنبه هم حسابی زحمت دادیم به مامان فاطمه زهرای عزیز که از هر حیث موجبات شادی و خنده و استراحت و تفریح و تغذیه و آموزش و ... برای مهمونهای کوچک و بزرگ رو فراهم کردن ... دست طاهره جون درد نکنه که باعث شد اینهمه بهمون خوش بگذره. قلب


 

دست راست بالا ...

 

 

نظم و هماهنگی رو دارین؟؟؟ ... قرار بود دست راست و چپ به نوبت بره بالا!!!!!


 

چه ابراز محبتی! ... چه تفاهمی ! ... دریغ از یک اختلاف کوچک چشمک


 

از این تخت چند بار بالا و پایین رفته باشن خوبه ؟؟؟ متفکر... نمی تونین حدس بزنین نیشخند!!  خوب حالا چقدر ریخت و پاش کرده باشن خوبه ؟؟؟ اینو که دیگه عمراً بتونین حدس بزنین! خجالت

+  نوشته شده توسط آنديادر  جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

اینروزها

اخیراٌ انجام  هرکار ساده تو خونه ما می تونه به یک پروژه بلند مدت مبدل بشه ! ... اینهم چندتا نمونه اش ...

اپیسود اول :  تلفن زنگ  می زنه ! ... دخملک از اتاقش می دوه به سمت تلفن و تو و آقای همسر هم از جای جای خونه خودتون رو به گوشی می رسونین و به نوبت دخملک را در مورد مخاطب ناشناسی که وروجک با آب و تاب داره باهاش خوش و بش می کنه ، مورد سوال و جواب قرار می دین! نهایتاٌ معلوم میشه که طرف مقابل می خواسته سفارش غذا بده! ابرو

اپیسود دوم : تلفن زنگ می زنه ! ... دستت شدیدا بنده ! ... دوباره زنگ می زنه ! آقای همسر همچنان مشغول تماشای تلویزیون حتی سرش رو از  جعبه جادویی به سمت صدا نمی چرخونه! و از دخملک می خواد که گوشی رو برداره!  ... دخملک بی تفاوت مشغول کشیدن نقاشیه! و خیلی جدی می گه نع ! شما گوشی رو بردار چونکه کار دارمممم! قهر... بناچار دستکشهای زخیم و خیس رو با عجله از دستت در میاری و هر کدوم رو یک طرفی پرت می کنی! ... خودت رو می رسونی به تلفنی که همچنان با سماجت زنگ می خوره! و می بینی گوشی سر جایش نیست ( این تلفن بی سیم هم به موقع خودش دردسریه!!!!!!!!!!!) دنبال گوشی می گردی و بالاخره زیر دیروزنامه ها پیدایش می کنی! ... با عجله دکمه کال رو فشار میدی! و با بوق ممتد مواجه میشی!  ناراحت...  پدر و دختر در کمال خونسردی ، نگاه معنی دارت رو با پوزخند پاسخ میدن! ... دل شکسته

اپیسود سوم : بعد از ظهر تصمیم می گیرین برین بیرون ! دخملک مثل همیشه از پوشیدن لباس امتناع میکنه (اصولا هر تغییر وضعیتی رو به راحتی نمی پذیره!) از نیمساعت قبل برایش توضیح دادی که می خواین برین بیرون! اونهم که کاملا همکاری میکنه دروغگوو میگه نمیامممم! از خود راضیتعقیب و گریز به نتیجه نمی رسه و دخملک اینبار دوتا پاشو تو یک کفش کرده که نمیام ! ... تلی از لباسهای جورواجور و کفش و کلاه کوچک و بزرگ را (که تو بعضیهایش دیگه انگشتش هم جا نمیشه چه برسه به پایش !) وسط اتاق ولو کرده! ...  می ری دم در و آماده میشی  که تنها بری!!  ( به همین سادگی یکساعت گذشت!)  ... دخترم ،  پس من می رم! ، شما هم پیش پدر بمون! ... نع ! نمی خوام پیش پدر بمونم می خوام پیش خودم بمونمممم! از خود راضی

اپیسود چهارم : قراره دخملک رو حمام کنی! ... قبلش شرط می کنه که موهایش رو نباید شامپو کنی! ... سعی میکنی با پرت کردن حواسش ، فکرش رو به چیز دیگه ای معطوف کنی! ... یکساعت طول می کشه که پروژه تعقیب و گریز  و بردن وان و عروسک و دمپایی قرمزه و مایو آبیه و حوله سفیده و ... و کلی وسایل ریز و درشت دیگه به داخل حمام به انجام برسه! و ... نهایتا دخملک در آخرین لحظه بدون لباس بر می گرده بیرون! ... کجا مامان جون ، سرما می خوری! ...  می خوام برم عینکمو بیارم که کف تو چشم نره!!!!! عینک( این هم از پروژه دوساعته حمام!) 

اپیسود پنجم : با جدیت میاد میگه مامی برایم میوه پوست بگیر !... تو هم در کمال ذوق و ناباوری ،  حس مادریت تحریک میشه و کارت رو ول میکنی و کلی میوه برایش تزیین میکنی تو ظرف و میدی دستش ! اونهم متعاقبش ... چند تا دیگه پیش دستی می خواد ... بعدش کارد و چنگال پلاستیکی ! ... بعدش ژله رنگی که بریزه روشون! ... بعدش لیوان دسته دارش ... بعدش پیش دستی نی نی کوچولو !!!! بعدش لیوان موزیکال! ... بعدش قاشق چایخوری! ... بعدش نشستن روی صندلی غذا!!! ... بعدش هم تو اینجوری کلافهمیوه های ترشیده و پلاسیده رو با اکراه ...منتظر می ذاری کنار سینک !!!دل شکسته

اپیسود ششم ! آخر شب و در آستانه اعلام خاموشی ! ...

  • مامی اببل (اول) مسواکم رو خمیر بزن ! (خمیر دندون نی نی ها رو بزنی ها!) شیر داغ هم می خوام! ...
  • چشم !
  • بعدش کتاب های تازه ام  هم برام می خونی ؟؟؟
  • باشه عزیزم!
  • چراغها هم روشن باشه ، چونکه می خوام رو تخت شما بپر بپر کنممم!!!!! شما هم مواظب باش آندیا از تخت نیوفته!!!!!!!!!!!!!!مژه

 

اپیسود هفتم :مکان : اتاق خواب ... زمان : 1.30 بعد از نصفه شببببب!!!

  • مامی چرا چشمهاتو بستی؟؟؟ عصبانی
  • برای اینکه می خوام بخوابم !!! خواب
  • مامی پس چرا روتتو (روی خودتو ) نکشیدی ؟؟؟؟؟؟ از خود راضی
  • برای اینکه گرممه ! خمیازه
  • پس چرا سردت نیست ؟؟؟؟؟؟؟ سوالهان!!!! منتظر زود بگو چرا سردت نیست ! مگه نگفتی هر وقت خورشید خانوم دربیاد هوا گرم میشه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! از خود راضی
  • خنثینگران
  • مامی خورشید خانوم کجاست ؟
  • رفته پشت ابرها مامانم ... ببین داره از ابرها بارون میاد!
  • مامی خورشید خانوم چرا رفته  قایم شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟  که ابرها  قایمشو پیدا کنن؟؟؟ سوال

 

 

ببینین وروجک با چه علاقه ای داری کادوش رو مید ه! دروغگو


 

چیه باور ندارین ؟؟؟ این هم ژست بعد از تحویل کادو  چشمک


 

پ ن 1 : آندیا و خاله مرجان یکسری اسم رمز دارن که از وقتی آندیا حرف زدن رو شروع کرد بین خاله و خواهر زاده مونده! معنی و مورد استفاده اش هم مثل راز فقط بین خودشونه ! دیروز که به تقلید از خاله اش موقع پوشاندن لباس بهش گفتم در نرو ! ... خیلی جدی از دویدن دست کشید و گفت! مامی اصلا مگه شما خاله مرجانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عصبانی

پ ن 2 : معمولا وقتی تو خونه راجع به چیزی یا کسی صحبت می کنیم ، اطمینان داریم که یک وروجک کنجکاو گوشهایش رو کاملا تیز کرده و از کلیه جملات و استعاراتی که می شنوه با دقت  الگو برداری می کنه! به همین خاطر گاهی مجبور می شیم برای پنهان کاری از اسامی مستعار استفاده کنیم!!! ... اونهم که اصلا متوجه نمیشه منظور ما چی بوده ! دروغگوچند روز پیش با آندیا رفته بودیم کانون پرورش فکری و آندیا هم حسابی با خانومهای فروشنده ( که اتفاقا هم جوان و پر انرژی بودن و هم بچه دوست)  صمیمی شده بود ! دست آخر هم برای ابراز لطف به آندیا چیپس و پفک تعارف کردند !... حالا داشته باشین عکس العمل آندیا رو !!! ...

  • بفرمایین خانوم کوچولو !!! قلب
  • نه نمی خورم ! این چیههههههههه؟؟ سوال
  • پفکه ! بردارعزیزم!
  • کوفک (پفک) نه ! این اسمشو نبره !!! هر کی بخوره مریض میشه ها! بازنده
  • جدی ! نیشخند خوب بیا چیپس بخورررر! چشمک
  • نع ! اینهم چیپسش هله هوله است که ! ... اگه بخوری دیگه غذای نمی خوری!!! قهر

 

یکسال پیش در چنین روزی ... !

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

چی گفتیم ... چی شنیدیم!!

 

وروجک از پشت شیشه های غبار گرفته آشپزخونه زل زده بود به دانه های درشت و رقصان برف که سخاوتمندانه می باریدند تا هر رنگی به جز سفیدی رو به سخره بگیرند! ... دخملک هر چند وقت بخار پنجره رو با انگشتهای کوچولویش پاک می کرد و با تعجب به این منظره زیبا نگاه می کرد. نشستن برف روی ماشینهای پارک شده و شاخه های درختانی که تا دیروز پر از شاخ و برگ سبز و زرد بودن بیشتر از بقیه توجهش رو جلب کرده بود! ... دستهایم رو آروم دور گردنش حلقه کردم و پرسیدم ... برف رو دیدی دخترم؟ قشنگه؟؟!! ...

آندیا : ‌مامی برف اومده درختها رو رنگ کرده !‌ ... بعدش هم برف اومده  ماشینها رو رنگ کرده!

من :‌ آره عزیزم ، برف نشسته روی ماشینها و درختها و ...

آندیا : مامی روی ماشین مامانی اینها هم برف نشسته!

من : فکر کنم بله!

آندیا : روی ماشین عرفان هم برف نشسته رنگش کرده ؟

من : اگه بیرون باشه بله!  روی همه ماشینها برف می شینه!

آندیا : مامی ماشین عرفان که سفیده چه رنگیش کرده ؟؟؟؟ ... مامی بگو ماشین ما رو رنگ نکنه ها !!! ... مامی می خوام به برفش دست بزنم !!! ... مامی می خوام برف  بیارم تو اتاقم !!! ... می خوام سه چرخه ام رو ببرم رنگش کنم!!!!!

من : متفکرابرو



دیشب داشت تو اتاقش بازی می کرد که یکدفعه صدایش بلند شد ...

مامی کمکککککککککککک ! گریه

  • (با عجله رفتم ببینم چی شده!) بله دخترم چی شده ؟؟؟؟
  • مامی آستین پام گیر کرده ، جا نمیشه ! ... بیا پامو تویش جا کن!!!!!!!!!!!! عصبانی
  • دو تا پایش رو کرده بود تو یک پاچه شلوارش و بذور می خواست بایسته!!!!

 

 

آندیا : مامی میوه میخوام!!!!!

من : لبخند سیب می خوری برایت پوست بگیرم؟

آندیا : نع نمی خوام!

من : ما داریم پرتقال می خوریم ! شما هم بیا برای خودت پرتقال پوست بکن ، بخور!!! (فقط عاشق پوست گرفتن نارنگی و پرتقاله!!!!!!!!!) 

آندیا : نع ! پرتقال نمی خوام ! کارهات تموم شد (این ملاحظه کاریش منو کشته!!! )  برای آندیا طالبی و قنار(انار) بیار! مژه

پ ن :

... چند روز پیش قبل از حمام کردن ...

  • آندیا لگو هایت رو جمع کن ، می خواییم بریم حموم!
  • مامی میشه لفتا (لطفا) موهامو نشوری ها!!!!!!!!!! بازنده
  • چرا آخه !!!!
  • آخه خیس میشم!!!!!
  • ولی باید موهاتو شامپو کنی که تمیز بشه !!!
  • ولی آندیا نمی خواد تمیز بشه!! چونکه جدددددددی میگمممممممممم! عصبانی

و ...

 این هم یک عکس دست جمعی از دردونه های گریز پا

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

پنجشنبه

  • مامی الان تولد پارسال آندیاست ؟سوال
  • نه دخترم هنوز خیلی مونده تا تولدت.
  • پس صبح که خورشید خانوم در اومد (همیشه زمان رو با حضور یا عدم حضور خورشید می سنجه) پارسال شد ، دوباره می ریم پارک؟؟
  • مامان جون منظورت فرداست دیگه؟؟
  • نع! منظورم بستنی صورتی هم می خواد!
  • من که آخرش نفهمیدم منظورت چیه ؟ متفکر
  • نه نه آندیا که من زور نداره ، پدر زورش خیلیهههههه !از خود راضی

 


  1. شیطونک ملوست ناخواسته کله سحر از خواب بیدار شده و به تلافی این کم خوابی ، بهانه گیری ها و لجبازیهایش تا آخر شب ادامه داره! ... بناچار با خودت میاریش سرکار ...  تا آخر وقت حسابی کلافه شدی و با وجدان درد مزمن دست به گریبان ... نه به کارهایت رسیدی و نه به دخترک بدخواب و بدغذا و بد پیله ات توجه کافی داشتی ! دل شکسته
  2. خسته و گرسنه و پر انرژی!!!! میاین خونه! هیچ فکری برای نهار نکردی ! دخملک توی ماشین خوابش برده و فرصت داری تا بیدار شدنش غذای مورد علاقه اش رو آماده کنی! به سختی لباسهای بیرونش رو عوض می کنی و میذاریش سر جایش. آروم میای تو آشپزخونه و دست بکار می شی. همزمان چند تا تخم مرغ برمیداری که ... آقای همسر میگه میلی به نیمرو نداره و همون غذای از شب مونده رو ترجیح میده. با بی حوصلگی تعداد تخم مرغها رو کم میکنی و مشغول غذای دخملک میشی! ... فضای گوشت هنوز پره از صدای گریه های نیمروزیش ، گوشهایت رو تیز میکنی ... دخملک بیدار شده و باز با گریه منتظرته ... مامان بیا! بغللللللللل! ... دستهای خیست رو با عجله پاک میکنی و می ری سراغش ... سیل اشکهایش رو که مثل مرواریدهای غلتان از چشمهای نگرانش سرازیرن  با دستهای سردت از گونه های نمناک و تب دارش پاک می کنی و میاریش توی آشپزخونه!
  3. از وروجکت می پرسی دلش می خواد تا آماده شدن غذایش نیمرو بخوره ، با سرش اشاره می کنه که نه ! و تو به همون دو تا تخم مرغ که برای خودت گذاشتی اکتفا می کنی!
  4. نیمروی قالبی رو با دقت می کشی توی ظرف و با مخلفات می ذاری روی میز و می روی یک مقدار دیگه نون تست کنی ! وقتی برمی گردی تقریبا با یک ظرف خالی رو برو می شی و عطر خوش کره و تخم مرغ که شامه ات رو حسابی نوازش میده!
  5. از اول پروسه رو شروع می کنی ! در یخچال رو باز میکنی و برای تعداد تخم مرغها  یکبار دیگه از پدر و دختر استعلام میکنی و جواب منفی میشنوی! ... نیمروی تازه با همون تعداد تخم مرغ آماده است! اینبار با بی حوصلگی ماهی تاوه رو میذاری روی میز و می ری سری به غذای دخملک بزنی ...
  6. پدر و دختر با اشتهای تمام مشغول خوردن میشن ! دخملک به تقلید از پدرش لقمه های بزرگ رو به سختی فرو میده و تو از دیدن لپهای برآمده و حرص و ولعش برای خوردن نیمرو حسابی مشعوف می شی! ... مهم نیست که چقدر گرسنه ای ... مهم نیست که دیگه درست کردن یک نیمروی ساده هم از حوصله و توانت خارجه! ... مهم نیست تا شب چند بار دیگه باید تاوان بد خوابی دخملک رو با گریه و لجبازی های بی دلیلش بدی ! مهم نیست چقدر دلت برای یک خواب نیمروزی زمستانی تنگ شده ! مهم نیست دخملکت با دستهای چرب و چیلی و قاشق پر از ماستش از فرق سر تا نوک پای خودش و دور و برش رو حسابی صفا داده ! ... مهم اینه که در آستانه تعطیلی آخر هفته فضای خونه پر از قهقهه های شادی و شوخیهای پر از نشاط و پر انرژی پدر و دختره که از خوردن یک نیمروی ساده و تعارف کردن لقمه های گاز زده شون بهمدیگه  اینهمه لذت می برن!!قلب
  7. غذای وروجک که آماده میشه با عجله میاد سراغت و ازت میخواد قابلمه پر از غذا رو نشونش بدی! ....نا آروم و بی قرار بالا و پایین می پره و پشت سر هم تکرار می کنه مامان غذامو بریز ... پلو می خوام ... گوشت هم میخوام ! ... مامی زود باش غذای آندیا رو بریز! ... با دستپاچگی غذایش رو خنک می کنی و تکه های گوشت رو برایش خرد میکنی و میذاری روی میز غذایش و دلبرک مشغول میشه ! ... هنوز آخرین لقمه های غذا رو پایین نداده پلکهای سنگینش روهم می افتن و سرش خم میشه  ... آروم دست و صورتش رو پا می کنی و بغلش میکنی که بذاریش تو تختش ... پاورچین پاورچین از اتاق میای بیرون و لم میدی رو مبل و لیوان چای رو میذاری جلویت و به ذرات بخاری که ازش جدا میشه خیره میشی. هنوز درست و حسابی رو مبل جابجا نشدی که با صدای گریه دخملک از جا می پری ...مامی آب می خوام! ...
  8. لیوان آب رو یک نفس سر می کشه و لیوان خالی رو میده دستت ... مامی حالا برای آندیا گردو بیار  ... پسته زمینی!!! هم بیاررررررررر! ... یک مشت آجیل مغز شده برایش میریزی توی ظرف ...  و دخملک اول اعتراض می کنه : مامی این قدش کمه بازم بیار !!! و بعد با دستهای توپولیش همه رو دونه دونه با چنان اشتهایی می خوره که خودت هم به هوس می افتی! ظرف خالی رو که بطرفت می گیره مثل اینکه تازه یاد چیزی می افته! و باز بغض و گریه : مامی پس پسته زمینی کو! ناراحت ... پسته زمینی ام میخوامممممممم!!!! گریه
  9. اسباب بازیهایش رو وسط اتاق ولو کرده بود و بی هیچ نیمنگاهی به اونهمه وسایل ریز و درشت و ورنگ و وارنگ  با سی دی های بینوا بازی میکرد! مامی برایم سی دی گارفیلدو بذار! ... باشه عزیزم! ... سی دی دویش رو بذار! ... باشه بده بذارم! ...  مامی لطفاٌ شروع شو زود کن ! (یعنی که تبلیغات اولش رو بسرعت رد کن!) ... چشم! ...دل شکسته
  10. مامی کجایی! ... مامان مژگان شام چی پزیدی ؟؟... دفتر نقاشی ام کجاست ؟؟؟  ... بیا بشین پیش آندیا ! ... برای آندیا شام ماهی درست کن! ... (کاش می شد بشینی کنار دخملک بازیگوش و شام هم خودش درست بشه! دل شکسته ...)

 

١۶ بهمن 87 و اوج بارش برف

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

بگو نگو!

از وقتی اولین رابطه کلامی بین من و دخملک برقرار شد و کلی از این بابت خرسندیدیم ، فکر می کردم حالا کوووووووو تا برسه روزی که این فسقلی بخواد بشینه  روبروم و مثل یک مصاحب درست و حسابی با مادرش هم کلام بشه و به حرفهام  گوش کنه! کمی بعدتر (تقریبا از ٢٠ ماهگی به بعد)  که وروجک تقریبا به راحتی منظورش رو در غالب جملات کوتاه بیان می کرد ، بیشتر ما صحبت می کردیم و دخملک  می شنید و خیلی وقتها هم تکرار میکرد هر چند که به موقعش نیازهایش رو هم با قاطعیت تفهیم می کرد ... در آستانه دوسالگی اما دخملک شد متکلم وحده و مقلد تمام و کمال و ما شدیم شنونده و مشوق شیرین زبونیها و شیرین کاریهای تازه اش و آماده پاسخگویی  به سوالهای یک کلمه ای دخملک با جوابهای بلند و قابل فهم!!! ... اما حالا  که با یک دختر خانوم دو سال و 5 ماهه به شدت منطقی و زیرک طرفیم! اوضاع کاملا متفاوته ... وروجک هر چیز رو که بخواد می شنوه و هروقت که بخواد حرف می زنه و ما هم باید هر وقت که می خواد و همون چیزی رو که می خواد بگیم !!!! ایییییییییییییییییییی روزگارررررررررررررر ...دل شکسته

 

... عصر دیروز ...

  • مامان مژگان این چیه داری می خونی ؟
  • (یک پیک تبلیغاتی رو با عجله ورق می زدم) مجله است دخترم!
  • نه مامی عجله رو نخون ...  بیا با آندیا لگو بازی کن!از خود راضی
  • شما برو لگو هایت رو بیار ، من هم وقتی کارم تموم شد میام پیشت!
  • پس (اببل) اول بیا عجله آندیا رو تموم کن ! گذاشته تو اتاقش ...
  • کو مامان جان ... بیار ببینم ؟
  • (با عجله رفت یک مجله خانواده آورد که عکس یک دختر بچه خوشگل هم رویش بود!) ایناهاش مامی! الان این عجله رو بخونش ! چونکه خوشگلتره !! ...مژه

 


... معمولا وقتی تو خونه تلفن زنگ می زنه اولین کسی که خودش رو به گوشی تلفن می رسونه آندیاست ! مگر اینکه خواب باشه یا متوجه صدای تلفن نشه! ... دیشب سر شام تلفن زنگ زد و چون دخملک توی صندلی غذایش نشسته بود ، من بسرعت  بلند شدم که حواسش پرت نشه و غذایش رو تا آخر بخوره! ...

آندیا : مامی خودم می خوام گوشی رو بردارم!از خود راضی

من : نمیشه مامان جون غذایت سرد میشه! (هم زمان گوشی رو برداشتم)

آندیا : مامی کی بود؟؟؟ سوال(خیلی وقتها در زمان حال از افعال گذشته استفاده می کنه!)

من : (هنوز سلام و احوال پرسی تموم نشده) با ایما و اشاره بهش فهموندم که طرف آشنا نیست و غذایش رو بخوره!

آندیا : (با صدای بلند تر) مامانی  بود ؟؟؟؟

من : (وسط صحبت با طرف مقابل) با سر اشاره کردم که نع! از خود راضی

آندیا : وایییییی ! مامان مژگان ببین دست چربت رو زدی به گوشی الان خراب میشه  ها! (با صدای خیلی بلندددددددددد) اببل بیا شام بخور قوی بشی ،  الان همه رو جمع می کنیم !!!! (چیزی که معمولا مامانم موقع بد غذایی بهش می گن!)

من : (هم زمان طرف مقابل که متوجه تماس بی موقعش شده بود با عذر خواهی داشت مکالمه رو کوتاه می کرد!) نه خواهش می کنم! ... چه مزاحمتی خوشحالمون کردین!

آندیا : مامی چی گفت خوشحال شدی؟؟؟ سوال... پس چرا نمی خندی ؟؟؟؟ ... عصبانی


 

زیبای خفته در اداره مامان مژگان


پ ن : آندیا یک دوست داره که تقریبا همسن خودشه و شدیدا بهم وابسته هستند ولی معمولا به ده دقیقه نکشیده زورگفتن های آندیا باعث میشه کارشون به اختلاف بکشه ! اسباب بازیهاش رو به هیچ عنوان در اختیارش نمی ذاره و گاهی هم با هول دادن و اعمال خشونت سعی میکنه حرفش رو به کرسی بنشونه! ... گفتمان هم به هیچ عنوان نتیجه نداده ... شدیدا نیازمند راهنماییهاتون هستیم !

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

چرا؟؟؟

چرا اینروزها هر چی بیشتر عجله می کنم ، بیشتر وقت کم میارم ! ناراحت

چرا هر وقت کار مهمی دارم و روی رفتار سنجیده دخملک کلی حساب باز میکنم ، تمام محاسباتم غلط از آب درمیاد ! متفکر

چرا هر وقت دوربین رو آماده و مهیا می کنم دخملک لام تا کام حرف نمی زنه ، اما هر وقت دوربین رو در دسترس ندارم ، کامل و بدون نقص همه جور هنر نمایی می کنه!

چرا هر وقت می خواییم جایی بریم که مستقیما به حضور دخملک ربط پیدا میکنه، وروجک خوابش میاد و بی حوصله است اما هروقت بخواییم دور از چشمهای کنجکاوش جایی بریم شنگول و سرحاله!

چرا هر وقت سرمون شلوغه هزار تا برنامه غیر مترقبه هم پیش میاد ولی هروقت اوضاع رو به راهه همه چیز حالت رکود پیدا میکنه !

چرا درست زمانی که فکر میکنی فسقلی شیرین زبونت کاملا متوجه حرفهایت شده دقیقا برعکس عمل میکنه و هروقت احساس میکنی  درک چیزی برایش خیلی ثقیل و محجوره ، کاملا درست و بجا واکنش نشون میده ! متفکر

چرا دخملک به بی نظمی و شلوغی و بهم ریختگی n مرتبه بیشتر از نظم و انظباط علاقه نشون میده! دل شکسته

چرا هربار سر مسواک کردن دندونهای دخملک بعد از کلی گفتمان ، فقط خمیردندون خوش مزه ه ه ه ه ه ! با اشتهای تمام بلعیده میشه !!!!!!!!! منتظر

چرا من اصلا دوست ندارم دخملک به این زودی بزرگ بشهههههههههههههه!!!!!!!!!!!! نگران

چرا تازگیها وقتی از سکوت منزل فاصله می گیریم دخملک اینقدر تو فضای بیرون جو گیر میشه که به هیچ عنوان به فریاد ها و تذکرات ریز و درشتمون کوچکترین توجهی نداره!! منتظر

چرا دغدغه های مادرانه تمومی نداره !!!!!!!!!!!! دل شکسته

 

دخملک شیرین سخن شکر شکن ما اغلب تا پاسی از شب مشغول شیطنت و نقایشی و کتابخوانیه ، دیشب هم حسابی شیطنتش گل کرده بود و موقع خواب و قصه های شبانگاهی /سحرگاهی اینقدر وول خورد که ناغافل دستش رو محکم کوبید تو بینی اینجانب آخ... من هم که اولش اینجوری هیپنوتیزم و بعدش اینجوری کلافهشده بودم با لحن تندی گفتم : مواظب باش مامان جان! ، چرا مراقب نیستی ؟! ... و بعد هم زیر لب با صدای آروم با خودم غرولند کردم که : آدم باید سنگر بگیره وقتی می خواد برایت کتاب بخونه! دل شکسته ... و با این پیش زمینه  ...

... یکساعت بعد ...آندیای خوابزده و پر انرژی اتاق رو ترک کرد ...

پدر : آندیا پس چرا نخوابیدی شما ؟؟؟ بازنده

آندیا : خوابم نمیاد ! می خوام لگو بازی کنم! قهر

پدر : الان نمیشه ! مگه مامان برایت کتاب نخوند که بخوابی ؟؟؟ عصبانی

آندیا : (بی توجه و در حال بازی ) نع ! دروغگو

پدر : پس مامی داشت چکار می کرد ؟؟؟ سوال

آندیا : متفکر ... فکر کنم  سنگک گرفته بود! ... از خود راضی

پدر : تعجب

من : قهقهه دل شکسته


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

امروز ...

همیشه فکر می کردم وقتی دردونه ام بزرگتر بشه و با منطق و برهان همه چیز رو برایش توضیح بدیم ، کنار اومدن با این دوریهای چند ساعته در طی روز برای هردومون راحت تر می شه و حالا که وروجک در آستانه دو سال و پنج ماهگی بطرز شگفت آوری (حتی خیلی بیشتر از انتظارمون! ) در مقابل استدلال منطقی از خیلی از خواسته هایش چشم پوشی میکنه و کمتر پیش میاد که نابجا یا بی دلیل لب به اعتراض باز کنه! ... در کمال تعجب می بینم که تحمل این فاصله های ناخواسته برای خودم بیشتر سخته تا وروجک کنجکاوی که هر جا باشه نه لحظه ای از یادگرفتن و کشف تجربیات تازه غافل میشه و نه می ذاره بهش بد بگذره!! ... دخملک هر روز صبح (اگه بیدار باشه) خیلی راحت در سکوت و بغض ازم خداحافظی می کنه و بی تفاوت به افق دور دست خیره میشه ، بی هیچ کلامی و نیمنگاهی حتی به چشمهای منتظر و نگران مادرش!



... دو و نیم سالگی ...

  1. دو و نیم سالگی یعنی هر روز شعر های تازه و هر لحظه حرفهای شیرین ...
  2. دو و نیم سالگی یعنی ... خودم می خوام ها و خودم می پوشم ها ...
  3. دو و نیم سالگی یعنی ... اینو نمی خوام و اونو می خوام های بی انتها!...
  4. دو و نیم سالگی یعنی سر و کله زدن های بی نتیجه و با نتیجه! ...
  5. دو و نیم سالگی یعنی تکرار شنیده ها و تقلید دیده ها ... بی کم و کاست.
  6. دو و نیم سالگی یعنی در و دیوار پر نقش و نگار از آثار زیبا و دست نوشته های دستانی کوچک ...
  7. دو و نیم سالگی یعنی مشارکت و همیاری تو هرکار کوچک و بزرگ ...
  8. دو و نیمسالگی یعنی پرسشهای مکرر و چرا های بی انتها ! ...
  9. دو و نیمسالگی یعنی ثبت لحظه های بی بدیل تو یک کتاب سفید و ناتمام ...
  10. دو و نیم سالگی یعنی هر آنچه خواهم و هر آنچه هستی ، در وجود کوچک و شکننده اش !
  11. دو و نیم سالگی یعنی آخرین بارقه های کودکی و سازش ...
  12. دو و نیم سالگی یعنی شروع دلمشغولیهای تازه مادرانه و سرکشی و نافرمانی های دخترانه/پسرانه ! ...
  13. دو و نیم سالگی یعنی آیینه تمام نمای کودکیت ... برهنه در برابر چشمان ناباورت.
  14. دو و نیم سالگی یعنی آغاز زیباترین لحظه های با هم بودن و لذت مصاحبتهای دونفره
  15. دو و نیم سالگی یعنی پایان خلوت های تنهایی ... یعنی پچ پچ و نجوا ... یعنی باهم و تنهههههههههههههههههها ...
  16. دو و نیم سالگی یعنی ... من به تو محتاج ترم نازنین ...!

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا کوچولو

وروجک علاقه زیادی به دیدن عکسهای خانوادگی پیدا کرده ... دیروز عکسهای قدیمی رو توی کامپیوتر نگاه می کرد به عکس زیر که رسید با تعجب گفت مامی این کیه ؟ گفتم شمایی دیگه !! ماچ ... آندیای منه ! وقتی که کوچک بود! خیال باطل ... آخر شب که داشت همون عکسها رو می دید وقتی به این عکس رسید دوباره پرسید مامی گفتی این کی بود ؟؟؟ و بعد از یک مکث کوتاه خودش جواب داد ... آندیا کوچولوئه شماست وقتی بزرگ بود ؟؟؟ متفکر


 

گذر زمان

 

آندیای ١١ ماهه

 

پ ن :‌این پست کوتاه صرفا به درخواست دخملک گذاشته شده ، این عکسها رو هم خودش انتخاب کرد و اصرار داشت که بعد از آپلود ، عکسها رو دوباره ببینه تو وبلاگش !ابله اینجوری پیش بره تا یکی دو ماه دیگه باید اینجا رو تحویل خودش بدیم و به فکر یک خونه دیگه باشیم عینک

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

دختر خانوم 29 ماهه

هر بار که برای ماهگرد دخملک یک پست تازه می گذارم ، احساس می کنم وروجکم یک قدم دیگه داره ازم دورمیشه و ازدنیای ساده و پر از نیاز و خواهش کودکی فاصله می گیره! برای من ، بالندگی و استقلالش همونقدر لذت بخشه که یادآوری اولین لحظه روبرو شدن با وجود عزیزتر از جانش ... اما دلم پر از نیاز و اشتیاقه ... برای دو سال اول زندگیش ، برای چهار دست و پا رفتنهای ریز و تندش که مثل جوجه اردک ،  باسن قلمبه پمپرز پوشش رو اینطرف و اونطرف تاب میداد! ... برای قام قام کردنهایش .. برای آب دهان راه افتادنهایش و یقه های همیشه خیس لباسهای قد کف دستش ... برای اون دستهای کوچولوی سفید و توپولی که همیشه تا مشت تو دهنش بود ... برای اون دهن همیشه باز بدون دندون ، اما خندونش ... برای اون زانوهای خاک و خلی و زانو بندش ... برای اون گردن سفید پر از چین پودر زده اش ، برای اون لباسهای چین دار خیلی کوتاهش ! و حتی برای جای دندونهای تازه نیش زده اش روی کتف و دستم! ... بیست و نه ماه از اولین نگاه عاشقانه ام به دردانه زیبا رو میگذره و من هنوز باور ندارم که اون فسقلی نیم وجبی داره بزرگ میشه و مستقل!!! خیال باطل


 

دیشب وروجک با زبان بازی و شیطنت از مسواک زدن طفره رفت و اینقدر بهانه های ریز و درشت آورد تا بالاخره خوابش برد ... صبح مسواکش رو آوردم تا بهش یادآوری کنم که مسواک نزده خوابیده!

  • دخترم دیشب یادت رفت مسواک بزنی حالا زود بیا بریم مسواک بزنیم!
  • مامی من مسواک زده بودم!
  • نه عزیزم ! ... کی مسواک زدی؟؟؟
  • اونروز دیگه !
  • عزیزم از این به بعد هر روز و هر شب باید مسواک بزنی!
  • مامی از این به بد مگه کار خوبیه ؟؟؟ ...  من هم از این به بد می خواممممم! ، مسواک نمی خوام!!!


 آندیای 5 ماهه

 

... آخر شب ...(پدرش شش دانگ حواسش به تلویزیون بود!)  ...

آندیا :(با ژست کامل نشسته بود روی مبل کنار تلویزیون) پدر یک دقیقه میایی لطفا!؟؟؟ از خود راضی

پدرش : (با بی حوصلگی) بعله دخترم!  بفرمایین چکارم داشتین؟؟؟

آندیا :اببل (اول) یک کم آندیا رو بغلش کن! کیف کنی! مژه

پدرش :  خنده آاخخخخخخخخخخخی!!! بغلخوب بعدش چی؟؟؟ متفکر

آندیا : هیچییییی!!! نیشخند

 


چند شب پیش جایی میهمان بودیم و چون آقای همسر کمی دیر می رسید خونه ، قرار شد که من و دخملی زودتر با آژانس بریم و چون این موضوع برایش کاملا تازگی داشت از دیدن ماشین غریبه و راننده نا آشنا و ... حسابی متعجب شده بود ! ... تو نیمساعت سه ربعی که توی راه بودیم ...

  • مامی من می خوام جلو بشینم پیش دوست پدر!!!
  • نمیشه دخترم! (آروم در گوشش ) آقای راننده اجازه نمیده جلو بشینی!
  • (با صدای بلند ... ) مامی پس آقای راننده دوست شماست ؟؟؟؟ (معمولا وقتی با ماشین دوستهای من جایی می ریم چون بچه ها می خوان  با هم باشن ، عقب میشینه! ...)
  • نه دخترم! .... (آهسته در گوشش) اگه بلند صحبت کنی آقای راننده حواسش پرت میشه! نمی تونه رانندگی کنه ها! روی صندلی هم بلند نشو لطفاٌبازنده ...
  • (همزمان صدای  زنگ موبایل آقای راننده بلند شد ...) مامی آقای راننده داره با کی صحبت می کنه؟؟؟ (بازهم نیم خیز ، آماده برای بلند شدن! و سخت نظاره گر آقای راننده ... )
  • نمی دونم مامان جون! ساکت ... حالا بیا بشین بغلم، یک شعر برای مامی بخون! (همون موقع آقای راننده بعد از یک عطسه سنگین و یک فین اساسی، دستمالش رو بعد از مصرف گذاشت روی صندلی کناریش! آخ...)
  • نع!قهر ... مامی چرا آقا فینش رو گذاشته روی صندلی؟؟ عصبانیماشینش کثیف میشه ها !!!   بازنده

وقتی پیاده شدیم فکر کنم آقای راننده اینجوری کلافهبود ... من هم که اینجوری قهقههقهقهه

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

جشن تولد!

از اونجاییکه که وروجک من عاشق تولد و تولد بازیه همیشه قبل و بعد  از جشن ها هم کلی از یادآوریشون مشعوف میشه! دیروز هم از صبح منتظر بود که بریم زمین بازی و تولد فاطمه زهرای عزیز  ... اما عصر که رفتم دنبالش خواب بود و مجبور شدیم بیدارش کنیم که زیاد به مزاجش خوش نیومد و نیمساعت اول رو با بهانه گیری و گریه سپری کرد و بعد هم به سختی رضایت داد لباس بپوشه ! کلافه ... شلوار نمی پوشم !‌ ... سارافن نمیخوام! ... جوراب شلواری قرمزه ام رو می خوام! ... کلاه دوست ندارم! ... گل سر نزن! گریه و ... خلاصه وقتی با سلام و صلوات رسیدیم بوستان ! جلوی یک مغازه کفش بچه فروشی میخکوب ایستاد که می خوام کفشها رو ببینم! منتظر

من : مامان جان دیر شد!  منتظر‌مگه نمی خوایی بریم تولد ؟ استرس

آندیای بی حوصله : نع! دل شکسته صبح که خورشید خانوم دراومد بریم تولد! از خود راضی

من : الان همه بچه ها اونجان  ... فردا دیگه تولد نیست ها! بازنده

آندیای خونسرد :  خنثی سکوت! (بعد هم خیلی جدی وارد مغازه شد ...) عینک

من : (به دنبال دخملک بد اخلاق ... وارد مغازه شدم!) دخترم بیا بریم !! ناراحت الان همه بچه ها تو اتاق بازی دارن بازی میکنن ... بعدش هم شمع ها رو فوت می کنن ! منتظر ...

آندیای لجباز : قهراز خود راضی

آقای فروشنده : ( جوان با حوصله و خوش برخوردی بنظر میومد که انصافا خیلی هم با وروجک راه اومد ...) کوچولو مگه نمی خوایی بری تولد ؟؟

آندیای جدی  : من کوچولو نیستم آندیام! از خود راضی

آقای فروشنده : به به چه اسم قشنگی! چه شنل خوشگلی ! ... کی برایت خریده؟؟

آندیای سنگین و رنگین  : لباسمو خودم خریدم! از خود راضی...  اسمم هم خودم خریدم! عصبانی... مامی حالا بریم تولد دیگه !  قهر

... و بدینسان ماجراهای قبل از تولد با اتمام رسید ! زبان


 

شاید بازی تو زمین بازی بوستان برای بیشتر فینگیلهای وبلاگی (به فراخور سنشون) چندان تازگی نداشته باشه ولی دیدار مجدد چهرهای آشنا و جشن های خاص اینچنینی شادی و گرمی قرارهای کوچک دوستانه شون رو دوچندان میکنه که پیش درآمد و حسن ختامش ، مثل همیشه گردهمایی و میز گرد بیرون زمین بازیه!  ... نشستن دور میز پر از کادو و کیک و فوت کردن شمع و همهمه شیطونکهای کنجکاو و دست زدنها  و قهر و آشتی ها و رقابتهاشون ، شاید از جذابیتهای ویژه جشن باشه که خاطره اونروز را ماندگار میکنه براشون ... و  برای ما شاید جدای از رفع خستگی یک روز کاری و تجدید قوا و حتی  وراء گفت و شنودهای داغ زنانه ... ذخیره دنیایی از انرژی و احساس مثبت باشه که هر بار حس تکرار برنامه های مشترک دوستانه رو تو وجود همه قلقلک می ده! خیال باطل... دست طاهره جون درد نکنه بابت جشن قشنگ دیروز که یک روز شاد و پر خاطره رو برای همه رقم زد. قلب


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

لالایی کنی حالا ... مهتاب اومده بالا!

خواندن این پست رو به کسانی که دچار عارضه های قلبی ، ضعف اعصاب ، افسردگی ، بی حوصلگی و ... هستند ، اصلا توصیه نمیکنیم ! از خود راضیحالا خود دانید ! ابرو

  • یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود ...
  • مامی چرا نبود ؟؟؟ پس کجا بود؟؟؟
  • کی کجا بود؟؟؟ مامان جان بذار بقیه قصه رو بگمممممم بعد سوالات رو شروع کن!
  • مامان مژگان جون ناراحت شدی ؟؟؟؟
  • نه قربونت برم ! حالا چشمهایت رو ببند تا بقیه اش رو بخونم!
  • می خوایی چراغو برایت روشن کنم ؟؟؟
  • نه عزیزم همین نور چراغ خواب کافیه ! چونکه بعدش میخواییم بخوابیم! ساعت 2 شد !!! ... (قصه رو به انضمام سوال و جوابهای مکرر تکمیلیش به انتها رسوندیم!)
  • حالا یک کتاب دیگه (معمولا میگه دیه!) بخون! می خوایی شنل قرمزی رو برایت بیارم ؟؟؟
  • نه دخترم رو سر تختی پر کتابه از همینها یکیش رو انتخاب کن ! بعدش هم دیگه باید بخوابیم!
  • مامی جون میشه الان بریم ماژیکم رو بیاریم با کتاب نقاشی ، بعد که خورشید خانوم دراومد هم شنل قرمزی رو انتخاب کنیم ؟؟؟ (معنی انتخاب رو تازه فهمیدم!)

... یکساااااااعت خمیازهبعععععععععععدخمیازه  ...

بعد از کلی هیاهو و گفتمان جنجال برانگیز و تعقیب و گریز ... پروسه مسواک و تعویض لباس و نقاشی و کتابخوانی و اعلام خاموشی و ... تموم شد کلافهنگران ...

دخملک نا آروم وسط تخت دراز کشیده ! دایم از این پهلو به اون پهلو میشه. به سختی تو چند سانتیمتر فضای خالی کنار تخت جا گرفتی ، با چشمهای نیم باز هم لذت می بری از عطر خوش نفسهای تند و منظمش و نوازش موهای آشفته و خیس از عرقش توی تاریکی مطلق! دلبرک دوباره جابجا میشه ! صورتش رو که بهت نزدیک میکنه! برق یک جفت چشم کنجکاو با مژه های بلند و موجدار و بخار گرم نفسهای بی قرارش ، ژرفای خواب رو تو پلکهای سنگینت می دره! ... و متعاقبش ... مامی آب می خوام! ... جیش دارم! ... شیر می خوام! ... بغللللللل!!!! گریه

 

... نیمساعت بعد ...

زیبای خفته رو  آروم روی تختش میذاری و رویش رو حسابی می پوشونی ... روی نوک پنجه ، یواش یواش از اتاق میایی بیرون و تو تاریکی بسرعت می خزی زیر پتوی گرم و نرمی که هنوز از حضور دخملک داغ و مطبوعه! پتو رو تا نوک بینی ات می کشی بالا و یک نفس عمیق می کشی و با خیال راحت به پلکهای سنگینت آزاد باش میدی! ... خواب ... خواب ... خووووووووووواب!!! خواب... هنوز نفهمیدی خوابی یا بیدار که با صدای شکسته شدن چیزی از جا می پری!  ... اولش گیجی! ، مستقیم می ری سمت آشپزخونه ! تکه های شکسته ظرفهای شسته شده رو که دخملک مثل برج روی هم چیده بود خالی می کنی تو سطل آشغال و برای اینکه آرامشت رو حفظ کنی در کیسه رو محکم  میبندی ، در ورودی رو باز میکنی و خیلی خونسرد کیسه رو می ذاری پشت در و میای تو!! ، به همین سادگی!  ... دوباره می ری سمت اتاق و با چشمهای بسته خودت رو می رسونی به تخت! از سرما پاهات رو جمع می کنی تو شکمت و حس نداری رویت رو بکشی! بازم خواب ... خواب ... خوووووووووواب!!! خواب

 

زمستان 86

 

پ ن : نشستی جلوی کامپوتر و کلی کاغذ و زونکن هم روی میز بهت دهن کجی میکنن!  ... پونصد تا پنجره اکسپلورر  جلویت بازه و شونصد تا ویندوز! ...  گردنت رو یکوری کردی که برای نگه داشتن گوشی مجبور نشی یک دستت رو بند کنی و هم زمان داری تایپ می کنی! عجله داری که زودتر صحبتت تموم بشه چون پرنده خوش الحان و شیرین سخنت رو پشت خط دیگه به انتظار گذاشتی و اون هم اصلا حوصله صبر کردن نداره!‌  دلبرک طنازت افتخار داده تلفنی باهات صحبت کنه! ...

  • سلام مامی ؟؟؟  کجایییییی؟؟؟
  • سلام قربونت برم ! شما داشتی چکار می کردی ؟؟
  • من داشتم بازی می کردم ... نع اببل‌ (اول) خواب بودم! بعد صبحانه خورده بوده بودم! بعد ... مامی کی میایی با هم نقاشی بکشیم!
  • میام عزیزم عصر که از خواب پاشدی میام!
  • نه همین الان تند تند بیا! ... یادته دیروز که عصر شده بود! قولت دیر شده بود!
  • باشه چشم قول می دم زود بیام!
  • پس مامی میخوایی الان آندیا بره در رو باز کنه شما زود بیایی اینجا ؟؟؟
  • دل شکستهآخافسوس


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

شادمانه

چقدر غرق لذت میشی وقتی می بینی فسقلی بازیگوشت داره کم کم عادت میکنه به اینکه بدون حضور تو خودش رو سرگرم کنه. از یکطرف خوشحالی که می تونی یک کم به کارهای عقب افتاده ات برسی از طرف دیگه طاقت نمیاری ازش چشم برداری و دایم مثل دوربین مخفی تعقیبش میکنی تا از کارهای جالب و مکالماتش تو تنهایی تصویربرداری کنی! چقدر قشنگ  با عروسکهایش حرف میزنه! درست همون حرفهایی که زمانی از خودت شنیده!  شاید همین دیروز شاید هم خیلی وقت پیش. اما حافظه اش اشتباه نمیکنه! دقیق و بجا! ...

عروسکش رو که بغل میکنه تا برایش کتاب بخونه! ... متوجه حضور تو میشه ...

  • مامی ببین من و مانیا داریم کتاب می خونیم!
  • آره عزیزم  چه کار خوبی می کنین!
  • مامی شما هم بیا بشین پیش ما که تنها نباشی! ... می خوایی کتابتو بیاری برایت بخونم؟؟؟(این تنها نباشی رو با تاکید خاصی گفت ... شاید برای اینکه من هم  بیشتر از این به فکر تنهایی هایش باشم ! یا شاید هم می خواست بگه مامان بی ملاحظه تو هم هر روز باید اینجوری ازم دعوت بعمل بیاری نه با بی حوصلگی! ...)  
  • حتما عزیزم! خیلی دوست دارم یک روز شما برام کتاب بخونی!! ابله


 

کلی انتظار می کشی  و روزها رو می شمری که ... بشه آخر هفته ... که کلی با وروجک پر انرژیت برنامه های شاد و متنوع بذارین اونوقت تا به خودت میای می بینی شب از نیمه گذشته و تا چند ساعت دیگه اولین روز کاری هفته جدید شروع میشه!! ... عجب حکایتیه این گذشت زمان ... متفکر

 

 

نقاشی دو نفره و کتاب مشترک ... آندیا و دوست قدیمیش!

 

پ ن 1 : دلبرک بیشتر از قبل به لگو بازی علاقه نشون میده و ابتکارات جالبی هم به خرج میده! ... دیروز با لگو هایش یک خیابون عریض و طویل درست کرده بود که خودش هم بتونه از وسطش رد بشه ... دیدم به فواصل مشخص دو طرف خیابونش لگوهای ایستاده نصب کرده ... بهش گفتم مامان جان اینها چیه دو طرف جاده گذاشتی ، درخته ؟؟؟ ... گفت نه مامی درخت نیست که ! ... چراغه ! ، همون چراغها که اببل (اول) سبز میشه ، بعد میگه تند تند  برین!! از خود راضی

 

 

وروجک همزمان داره از ما عکس می گیره ! ... چراغهای راهنمایی رو دارین دو طرف اتوبان ؟؟؟ ....

 

پ ن 2 : آروم برایش می خونم ... یک ظرف پر میوه ... یک باغ پر گل ... پرواز پروانه ، آواز بلبل ... روی موج دریا تصویر ماه ، دیدار آهوی گم کرده را ... ( به اینجایش که می رسم دخملک میگه : نه نه گم نشده ! مامی اینجوری نیست که!  ... باید بگی آهویی دارم خوشگله ... فرار کرده ز دستم! ...) عصبانی

پ ن 3: چند شب پیش  وسط یک مراسم رسمی و ازدحام جمعیت تو سالن اجتماعات هتل چشمهای تیز بین و کنجکاو دخمل متوجه یک خال بزرگ و برجسته تو صورت یکی از حضار شد! ...

  • مامی این چیه رو صورت خانوم! سوال
  • (آروم در گوشش! ) چیزی نیست عزیزم خال! (به کسر ل)
  • (کمی بلند تر از قبل) یعنی صورتش زخم شده ؟؟؟
  • (بازهم نجواکنان در گوشش!) نه قربونت برم زخم نشده ، رو صورتشون خال داره ! ... وقتی رفتیم خونه من هم با مداد برای شما خال می ذارم! ( ... و برای اینکه حواسش پرت بشه ...) حالا برو با دوستت بازی کن!
  • (با صدای بلند!) نه مامی اببل (اول) بگو خانومه چرا رو صورتش خال گذاشته؟؟  صورتش کثیف میشه ها ؟؟؟؟ از خود راضی
  • خجالتاسترس
+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

تو بخند ... تا من بخندم!

چیز غریبیه !‌... هر بار که نگاهش می کنی انگار اولین باره که می بینیش ! ... هر بار که بهش خیره میشی انگار تو وجودش یک خلقت تازه می بینی ... تا دیروز دستت رو می گرفت تا دور خونه بچرخه ... امروز اما ، دستهای کوچولویش گریزانند از اینکه بگیریشون تو مشتت! ... هنوز از خونه چند قدم بیشتر دور نشدین که دخملک جلو جلو لی لی کنان راه رو پیش میگیره. بی اینکه حتی بپرسه دارین کجا می رین! مصمم و قاطع جلو می ره و جز برای پرسیدن سوالهای جورواجورش اصلا توجهی به تو نداره! ... قدمهایت رو که تند تر می کنی می بینی وروجک با نیمنگاهی به عقب و یک خنده شیطنت آمیز ،قدمهای ریزش رو تند تر می کنه تا فاصله اش رو با تو حفظ کنه! ... چند بار صدایش میکنی و اون در پاسخ فقط یک جمله میگه! : خودم مواظبم!  ... از کنار هر رهگذری که رد می شین با دقت وراندازش میکنه و اگه به چیز غریبی بر بخوره حتما سوال پیچت میکنه! کم کم ازدحام جمعیت دخملک رو نگران می کنه و رضایت میده دستهای کوچولویش رو بسپره بهت. چند قدم دورتر صدای چند تا فروشنده دوره گرد که با جملات عجیب و غریبی مردم رو تشویق به خرید می کردن سخت ذهن دخملک رو به خود معطوف می کنه!

  • مامی آقا چی میگه؟ ... چرا عصمانیه! (عصبانی!)
  • عصبانی نیست عزیزم داره سی دی می فروشه!
  • پس چرا داره جیغ می زنه!؟؟؟ مگه خودشو زده به مریضی ؟سوال
  • تعجب(این اصطلاح رو نفهمیدم از کجا شنیده بود! متفکر) نه دخترم مگه هرکی داد بزنه ، خودشو زده به مریضی ؟؟
  • آره دیگه ! مامی یادته دیروز که نی نیه تو پارک داشت جیغ میزد پدرش گفت بچه مگه مریضی ؟؟؟؟؟از خود راضی
  • ناراحت ( ... راستی چرا میگن تربیت بچه رو زیاد به پدرها نسپرید؟؟!) چشمک


آندیا و هواپیمای دست سازش

 

... چند روز پیش تو یک محفل صمیمی با دوستان قدیمی ... وروجک حسابی نطقش باز شده بود و از هر دری سخنرانی میکرد تا رسید به روابط فامیلی ...

دوستم : آندیا شما کیه پدرت میشی ؟

آندیا : من دختر پدرم هستم!از خود راضی

دوستم : خوب پس دختر مامانت نیستی!؟دل شکسته

آندیا : نه من عاشق مامی هستم !بغل

من : ابله

دوستم : خوب حالا مامان کیه پدر میشه؟؟؟

آندیا : مژگان! عینک

دوستم : اونکه اسمشه ! حالا بگو کیه پدر میشه ؟؟؟؟

آندیا : (بعد از کلی تفکر)متفکر میشه ه ه ه ه !!  عزیزم (به کسر م) پدر!مژه

حاضرین در مجلس :  خندهقهقههتشویق

من : اوهابله

 

 

موقع لگو بازی بهش گفتم حالا کامیون درست کن !

گفت مامی بذار اببل ببینم اینجا جا میشه ؟؟؟؟ متفکر

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker