
خودممممممممم!
از اوجاییکه وروجک ما اینروزها کاملا مستقل تصمیم می گیره و مستقل هم عمل می کنه! ما سعی می کنیم برای جلوگیری از بگو مگو های طولانی ، چند تا گزینه برایش تعیین کنیم که حق انتخاب داشته باشه ... که البته این راهکار گاهی هم نتیجه نداشته! ... از صبح که شیطونک چشمهای قشنگش رو باز میکنه اصولا یا با همه چیز مخالفه یا به همه جملات یک خودم اضافه میکنه ! ...
- آندیا می خوایی بریم پارک !
- اوهوم !! ... ولی خودم میخوام برم پارک با شما !!!
- (خوب فرقش با اونی که ما گفتیم چی بود؟؟؟) پس بیا لباسهایت رو عوض کن که بریم !
- نع ! خودم میخوام لباسهامو بپوشم ! (بعد می ره چند تا لباس بی ربط رو میاره و نیمساعت تمام تلاش میکنه که دکمه هاشون رو باز کنه بعد آستین های دست و پا (به پاچه شلوارش میگه آستین) و کلاهش رو سرش کنه!
- مامان جون پشت و رو پوشیدی ! بیا با هم درستش کنیم!
- نع! خودم می خوامممممممم پشت بومش رو درست کنمممممممممممممممم!

... صبح ... درحال پوشیدن دمپایی هایش ...
- (کفشها رو لنگه به لنگه گذاشته بود جلویش و به سختی می خواست بپوشه) مامی بیا پامووووو جایش کنه!
- دخترم لنگه به لنگه پوشیدی برای همین پاهایت ناراحته ... کفشهایت رو دربیار ، درست پایت کن !
- (با عجله چند قدم ازم فاصله گرفت) نه شما نه! خودم کفشهامو لنگه لنگه می کنم!


پ ن : موقع خرید و پشت کانتر فروشنده کلی سر به سر دخملک ما گذاشت! آندیا هم مثل اینکه متوجه موضوع شده باشه بعد از یکی دو تا جمله اول که رد و بدل شد حسابی تغییر رویه داد و با جوابهای چپکی حسابی طرف رو سرکار گذاشت ...
فروشنده : حالت خوبه!
آندیا : نع ! خوبه! 
فروشنده : چه جوجه خوشگلی داری! از کجا خریدی؟
آندیا : از آلمان!!!

فروشنده : جدی؟؟؟ بابا برایت خریده ؟؟؟
آندیا : نه .. خواخرم !
(فکر کنم منظور همون خواهر باشه!)
فروشنده : خوب اسمش چیه ؟؟؟
آندیا : ناقلا !!!!!!!!!! 


+ نوشته شده توسط

در چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
هیچی! فقط هستیم و درگیر!
هر قدم که جلوتر می ری من دل نگرانتر از قبل نگران اون دوردورها هستم ... نگران فرداهایی که تو بسرعت می خوایی کشفشون کنی و من با وسواس خاصی می خوام فیلترشده از نظرت بگذرن !... هر وقت که برگردی چشمهای منتظر و نگران منو می بینی که با عجله قدمهایت رو دنبال میکنه ! .. حالا چه با دوربین و چه بدون دوربین ... 


اسفند ٨۶ ... جزیره کیش
+ نوشته شده توسط

در سهشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
دوستت دارم نازنین!
دستهای کوچولویش رو که از پشت دور گردنم حلقه می کنه ، حس می کنم رو ابرها سیر میکنم! آروم دستهایش رو می گیرم تو دستهام و می کشمش سمت خودم! ...دخترم خیلی دوستت دارم !
... با کمی مکث میگه من هم دوستت دارم مامی جون ! ... بیشتر مشعوف میشم و محکم می گیرمش توی بغلم و می چسبونمش به خودم طوری که گرمای پوستش رو با تمام وجود حس کنم !
... با تعجب نگاهم میکنه ! با دستهایش منو پس می زنه و مثل ماهی از بغلم سور می خوره و پا می ذاره به فرار !!! ... مامی اینقدر آندیا رو قربونش نکننننن! ... چونکه دلش درد می گیره!!!!!!!!!!!!!! 
... آندیا از خیلی قبل قایم باشک و چشم گذاشتن رو دوست داره ولی نحوه بازی هنوز برایش نا آشناست ...
من : (صورتم رو با دستهایم پوشانده بودم) ده ، بیست ، سی ، چهل ... بیام !!!
آندیا : نه مامی نیا ... اببل (اول) بذار آندیا قایمشو گم کنننننه !!!! 
من : قایم شدی ؟؟؟ اومدمممممم! ... کجایی دخترم !!! (تظاهر کردم که نمی بینمش پشت مبلها...) 
آندیا : اینجام مامی جون آندیا پشت مبلهاست بیا قایمشو پیدا کن !!!!
من : (برای هزارمین بار توضیح دادم که نباید جایش رو به کسی که چشم می ذاره لو بده وگرنه ...!) دوباره چشم میذارممممم!
آندیا : (از توی کمد به زحمت سعی داشت پاهایش رو مخفی کنه!) مامی توی کمد رو نگاه نکنی ها !!!!!!!! ... اببل (اول) برو تو آشپزخونه خوببببببببب؟ 
... دیروز بعد از کلی بازی و عرق ریختن دخملک ...
من : دخترم میای بریم حموم؟؟؟
آندیا : حموم نه مامی شالاپ شلوپ آبتنی بدون شامپوووووووووووووو ... لیف تازه ام هم خودم میارم که باهاش شما رو بشورمممممممم! 

+ نوشته شده توسط

در یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
هفته ناتمام و مهمونی سنگ تمام!
- می گن خواستن ، توانستنه ولی خیلی سخته که بدونی خواستن از چه منظری و توانستن از چه مقوله ای!
- هر بار که یک تعطیلی رو با کلی کار برنامه ریزی شده ناتمام پشت سر می ذاری! با خودت میگی فردا حتما روز دیگری خواهد بود و به خودت امید می دی که تا تعطیلی بعدی چیزی نمونده! اما این امروز و فردا کردنها هم دیگه کارساز نیست!

- دلت نمی خواد دوباره به این موضوع تکراری فکر کنی : "شاغل بودن یا نبودن!! مسئله این است!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" اما به این سادگیها هم نمیشه خیلی چیزها رو نادیده گرفت : لذت انکار ناپذیر خوابیدن تا رفع خستگی وقتی هرم نفسهای گرم و یکنواخت دخملک ، صورتت رو نوازش میده ! و با آرامش وصف ناپذیری با خیال راحت کنارت خوابیده ، پرداختن به پخت و پز بدون استرس ، همبازی شدن و گشت و گذار پا به پای عروسک شاد و پر انرژیت و از همه مهمتر زندگی کردن خارج از چهار چوب زمان و مکان و تقویم سال و ماه و هفته ...
- هر چه میگذره بیشتر به این نتیجه می رسی که این فسقلی لجباز و دیکتاتور رو اصلا نمیشناسیش!!! ... پس تو چه مادری هستی آخه ؟؟؟؟؟ !!!!

- چقدر سخته آدم دستش به یک کار بند باشه ، اونوقت فکرش به یک چیز دیگه درگیر باشه ، دلش هم به یک کار دیگه خوش باشه!

- چرا هر جا می ری آسمونش یک رنگ دیگه است ؟؟ راستی مگه ما چند جور آبی داریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
... کاش همیشه آسمون دلمون آبی باشه!
- چرا همش دوست داری وروجکت همونی باشه که دلت میخواد ؟؟؟ مگه تو همونی که اون می خواد هستی؟؟؟

- عجب حکایتیه این بچه بزرگ کردن! هر جایش رو بگیری ممکنه از یکجای دیگه کم بیاری ... تا میایی به تغذیه اش برسی می بینی ازتربیت و آموزش عقب افتادی تا می خوایی به بهداشت و سلامتش برسی می بینی از تفریحش کم گذاشتی! ... تا میایی به ظاهر و کفش و لباسش برسی می بینی به استراحتش نرسیدی ، تا میای رابطه عاطفی بیشتری ایجاد کنی می بینی به دیسپلین و قواعد بازی لطمه زدی! و ... دست آخر ، تا میای از کودکیش لذت ببری می بینی بزرگ شده و تا میایی از بزرگ شدنش کیف کنی می بینی ... !

- ما همچنان با پروژه خواب و مسواک در نبرد تن به تن هستیم! ...واااااااااااااا مگه خونه میدون جنگه ؟؟؟!!!!!

پ ن : این هفته به اندازه کل سال مهمونی رفتیم و مهمونداری کردیم ... پنجشنبه هم حسابی زحمت دادیم به مامان فاطمه زهرای عزیز که از هر حیث موجبات شادی و خنده و استراحت و تفریح و تغذیه و آموزش و ... برای مهمونهای کوچک و بزرگ رو فراهم کردن ... دست طاهره جون درد نکنه که باعث شد اینهمه بهمون خوش بگذره. 

دست راست بالا ...

نظم و هماهنگی رو دارین؟؟؟ ... قرار بود دست راست و چپ به نوبت بره بالا!!!!!

چه ابراز محبتی! ... چه تفاهمی ! ... دریغ از یک اختلاف کوچک 

از این تخت چند بار بالا و پایین رفته باشن خوبه ؟؟؟
... نمی تونین حدس بزنین
!! خوب حالا چقدر ریخت و پاش کرده باشن خوبه ؟؟؟ اینو که دیگه عمراً بتونین حدس بزنین!
+ نوشته شده توسط

در جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
اینروزها
چی گفتیم ... چی شنیدیم!!
وروجک از پشت شیشه های غبار گرفته آشپزخونه زل زده بود به دانه های درشت و رقصان برف که سخاوتمندانه می باریدند تا هر رنگی به جز سفیدی رو به سخره بگیرند! ... دخملک هر چند وقت بخار پنجره رو با انگشتهای کوچولویش پاک می کرد و با تعجب به این منظره زیبا نگاه می کرد. نشستن برف روی ماشینهای پارک شده و شاخه های درختانی که تا دیروز پر از شاخ و برگ سبز و زرد بودن بیشتر از بقیه توجهش رو جلب کرده بود! ... دستهایم رو آروم دور گردنش حلقه کردم و پرسیدم ... برف رو دیدی دخترم؟ قشنگه؟؟!! ...
آندیا : مامی برف اومده درختها رو رنگ کرده ! ... بعدش هم برف اومده ماشینها رو رنگ کرده!
من : آره عزیزم ، برف نشسته روی ماشینها و درختها و ...
آندیا : مامی روی ماشین مامانی اینها هم برف نشسته!
من : فکر کنم بله!
آندیا : روی ماشین عرفان هم برف نشسته رنگش کرده ؟
من : اگه بیرون باشه بله! روی همه ماشینها برف می شینه!
آندیا : مامی ماشین عرفان که سفیده چه رنگیش کرده ؟؟؟؟ ... مامی بگو ماشین ما رو رنگ نکنه ها !!! ... مامی می خوام به برفش دست بزنم !!! ... مامی می خوام برف بیارم تو اتاقم !!! ... می خوام سه چرخه ام رو ببرم رنگش کنم!!!!!
من : 


دیشب داشت تو اتاقش بازی می کرد که یکدفعه صدایش بلند شد ...
مامی کمکککککککککککک ! 
- (با عجله رفتم ببینم چی شده!) بله دخترم چی شده ؟؟؟؟
- مامی آستین پام گیر کرده ، جا نمیشه ! ... بیا پامو تویش جا کن!!!!!!!!!!!!

- دو تا پایش رو کرده بود تو یک پاچه شلوارش و بذور می خواست بایسته!!!!

آندیا : مامی میوه میخوام!!!!!
من :
سیب می خوری برایت پوست بگیرم؟
آندیا : نع نمی خوام!
من : ما داریم پرتقال می خوریم ! شما هم بیا برای خودت پرتقال پوست بکن ، بخور!!! (فقط عاشق پوست گرفتن نارنگی و پرتقاله!!!!!!!!!)
آندیا : نع ! پرتقال نمی خوام ! کارهات تموم شد (این ملاحظه کاریش منو کشته!!! ) برای آندیا طالبی و قنار(انار) بیار! 
پ ن :
... چند روز پیش قبل از حمام کردن ...
- آندیا لگو هایت رو جمع کن ، می خواییم بریم حموم!
- مامی میشه لفتا (لطفا) موهامو نشوری ها!!!!!!!!!!

- چرا آخه !!!!
- آخه خیس میشم!!!!!
- ولی باید موهاتو شامپو کنی که تمیز بشه !!!
- ولی آندیا نمی خواد تمیز بشه!! چونکه جدددددددی میگمممممممممم!

و ...

این هم یک عکس دست جمعی از دردونه های گریز پا
+ نوشته شده توسط

در یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
پنجشنبه
بگو نگو!
از وقتی اولین رابطه کلامی بین من و دخملک برقرار شد و کلی از این بابت خرسندیدیم ، فکر می کردم حالا کوووووووو تا برسه روزی که این فسقلی بخواد بشینه روبروم و مثل یک مصاحب درست و حسابی با مادرش هم کلام بشه و به حرفهام گوش کنه! کمی بعدتر (تقریبا از ٢٠ ماهگی به بعد) که وروجک تقریبا به راحتی منظورش رو در غالب جملات کوتاه بیان می کرد ، بیشتر ما صحبت می کردیم و دخملک می شنید و خیلی وقتها هم تکرار میکرد هر چند که به موقعش نیازهایش رو هم با قاطعیت تفهیم می کرد ... در آستانه دوسالگی اما دخملک شد متکلم وحده و مقلد تمام و کمال و ما شدیم شنونده و مشوق شیرین زبونیها و شیرین کاریهای تازه اش و آماده پاسخگویی به سوالهای یک کلمه ای دخملک با جوابهای بلند و قابل فهم!!! ... اما حالا که با یک دختر خانوم دو سال و 5 ماهه به شدت منطقی و زیرک طرفیم! اوضاع کاملا متفاوته ... وروجک هر چیز رو که بخواد می شنوه و هروقت که بخواد حرف می زنه و ما هم باید هر وقت که می خواد و همون چیزی رو که می خواد بگیم !!!! ایییییییییییییییییییی روزگارررررررررررررر ...
... عصر دیروز ...
- مامان مژگان این چیه داری می خونی ؟
- (یک پیک تبلیغاتی رو با عجله ورق می زدم) مجله است دخترم!
- نه مامی عجله رو نخون ... بیا با آندیا لگو بازی کن!

- شما برو لگو هایت رو بیار ، من هم وقتی کارم تموم شد میام پیشت!
- پس (اببل) اول بیا عجله آندیا رو تموم کن ! گذاشته تو اتاقش ...
- کو مامان جان ... بیار ببینم ؟
- (با عجله رفت یک مجله خانواده آورد که عکس یک دختر بچه خوشگل هم رویش بود!) ایناهاش مامی! الان این عجله رو بخونش ! چونکه خوشگلتره !! ...


... معمولا وقتی تو خونه تلفن زنگ می زنه اولین کسی که خودش رو به گوشی تلفن می رسونه آندیاست ! مگر اینکه خواب باشه یا متوجه صدای تلفن نشه! ... دیشب سر شام تلفن زنگ زد و چون دخملک توی صندلی غذایش نشسته بود ، من بسرعت بلند شدم که حواسش پرت نشه و غذایش رو تا آخر بخوره! ...
آندیا : مامی خودم می خوام گوشی رو بردارم!
من : نمیشه مامان جون غذایت سرد میشه! (هم زمان گوشی رو برداشتم)
آندیا : مامی کی بود؟؟؟
(خیلی وقتها در زمان حال از افعال گذشته استفاده می کنه!)
من : (هنوز سلام و احوال پرسی تموم نشده) با ایما و اشاره بهش فهموندم که طرف آشنا نیست و غذایش رو بخوره!
آندیا : (با صدای بلند تر) مامانی بود ؟؟؟؟
من : (وسط صحبت با طرف مقابل) با سر اشاره کردم که نع! 
آندیا : وایییییی ! مامان مژگان ببین دست چربت رو زدی به گوشی الان خراب میشه ها! (با صدای خیلی بلندددددددددد) اببل بیا شام بخور قوی بشی ، الان همه رو جمع می کنیم !!!! (چیزی که معمولا مامانم موقع بد غذایی بهش می گن!)
من : (هم زمان طرف مقابل که متوجه تماس بی موقعش شده بود با عذر خواهی داشت مکالمه رو کوتاه می کرد!) نه خواهش می کنم! ... چه مزاحمتی خوشحالمون کردین!
آندیا : مامی چی گفت خوشحال شدی؟؟؟
... پس چرا نمی خندی ؟؟؟؟ ... 

زیبای خفته در اداره مامان مژگان
پ ن : آندیا یک دوست داره که تقریبا همسن خودشه و شدیدا بهم وابسته هستند ولی معمولا به ده دقیقه نکشیده زورگفتن های آندیا باعث میشه کارشون به اختلاف بکشه ! اسباب بازیهاش رو به هیچ عنوان در اختیارش نمی ذاره و گاهی هم با هول دادن و اعمال خشونت سعی میکنه حرفش رو به کرسی بنشونه! ... گفتمان هم به هیچ عنوان نتیجه نداده ... شدیدا نیازمند راهنماییهاتون هستیم !


+ نوشته شده توسط

در دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
چرا؟؟؟
چرا اینروزها هر چی بیشتر عجله می کنم ، بیشتر وقت کم میارم ! 
چرا هر وقت کار مهمی دارم و روی رفتار سنجیده دخملک کلی حساب باز میکنم ، تمام محاسباتم غلط از آب درمیاد ! 
چرا هر وقت دوربین رو آماده و مهیا می کنم دخملک لام تا کام حرف نمی زنه ، اما هر وقت دوربین رو در دسترس ندارم ، کامل و بدون نقص همه جور هنر نمایی می کنه!
چرا هر وقت می خواییم جایی بریم که مستقیما به حضور دخملک ربط پیدا میکنه، وروجک خوابش میاد و بی حوصله است اما هروقت بخواییم دور از چشمهای کنجکاوش جایی بریم شنگول و سرحاله!
چرا هر وقت سرمون شلوغه هزار تا برنامه غیر مترقبه هم پیش میاد ولی هروقت اوضاع رو به راهه همه چیز حالت رکود پیدا میکنه !
چرا درست زمانی که فکر میکنی فسقلی شیرین زبونت کاملا متوجه حرفهایت شده دقیقا برعکس عمل میکنه و هروقت احساس میکنی درک چیزی برایش خیلی ثقیل و محجوره ، کاملا درست و بجا واکنش نشون میده ! 
چرا دخملک به بی نظمی و شلوغی و بهم ریختگی n مرتبه بیشتر از نظم و انظباط علاقه نشون میده! 
چرا هربار سر مسواک کردن دندونهای دخملک بعد از کلی گفتمان ، فقط خمیردندون خوش مزه ه ه ه ه ه ! با اشتهای تمام بلعیده میشه !!!!!!!!! 
چرا من اصلا دوست ندارم دخملک به این زودی بزرگ بشهههههههههههههه!!!!!!!!!!!! 
چرا تازگیها وقتی از سکوت منزل فاصله می گیریم دخملک اینقدر تو فضای بیرون جو گیر میشه که به هیچ عنوان به فریاد ها و تذکرات ریز و درشتمون کوچکترین توجهی نداره!! 
چرا دغدغه های مادرانه تمومی نداره !!!!!!!!!!!! 

دخملک شیرین سخن شکر شکن ما اغلب تا پاسی از شب مشغول شیطنت و نقایشی و کتابخوانیه ، دیشب هم حسابی شیطنتش گل کرده بود و موقع خواب و قصه های شبانگاهی /سحرگاهی اینقدر وول خورد که ناغافل دستش رو محکم کوبید تو بینی اینجانب
... من هم که اولش اینجوری
و بعدش اینجوری
شده بودم با لحن تندی گفتم : مواظب باش مامان جان! ، چرا مراقب نیستی ؟! ... و بعد هم زیر لب با صدای آروم با خودم غرولند کردم که : آدم باید سنگر بگیره وقتی می خواد برایت کتاب بخونه!
... و با این پیش زمینه ...
... یکساعت بعد ...آندیای خوابزده و پر انرژی اتاق رو ترک کرد ...
پدر : آندیا پس چرا نخوابیدی شما ؟؟؟ 
آندیا : خوابم نمیاد ! می خوام لگو بازی کنم! 
پدر : الان نمیشه ! مگه مامان برایت کتاب نخوند که بخوابی ؟؟؟ 
آندیا : (بی توجه و در حال بازی ) نع ! 
پدر : پس مامی داشت چکار می کرد ؟؟؟ 
آندیا :
... فکر کنم سنگک گرفته بود! ... 
پدر : 
من :



+ نوشته شده توسط

در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
امروز ...
همیشه فکر می کردم وقتی دردونه ام بزرگتر بشه و با منطق و برهان همه چیز رو برایش توضیح بدیم ، کنار اومدن با این دوریهای چند ساعته در طی روز برای هردومون راحت تر می شه و حالا که وروجک در آستانه دو سال و پنج ماهگی بطرز شگفت آوری (حتی خیلی بیشتر از انتظارمون! ) در مقابل استدلال منطقی از خیلی از خواسته هایش چشم پوشی میکنه و کمتر پیش میاد که نابجا یا بی دلیل لب به اعتراض باز کنه! ... در کمال تعجب می بینم که تحمل این فاصله های ناخواسته برای خودم بیشتر سخته تا وروجک کنجکاوی که هر جا باشه نه لحظه ای از یادگرفتن و کشف تجربیات تازه غافل میشه و نه می ذاره بهش بد بگذره!! ... دخملک هر روز صبح (اگه بیدار باشه) خیلی راحت در سکوت و بغض ازم خداحافظی می کنه و بی تفاوت به افق دور دست خیره میشه ، بی هیچ کلامی و نیمنگاهی حتی به چشمهای منتظر و نگران مادرش!

... دو و نیم سالگی ...
- دو و نیم سالگی یعنی هر روز شعر های تازه و هر لحظه حرفهای شیرین ...
- دو و نیم سالگی یعنی ... خودم می خوام ها و خودم می پوشم ها ...
- دو و نیم سالگی یعنی ... اینو نمی خوام و اونو می خوام های بی انتها!...
- دو و نیم سالگی یعنی سر و کله زدن های بی نتیجه و با نتیجه! ...
- دو و نیم سالگی یعنی تکرار شنیده ها و تقلید دیده ها ... بی کم و کاست.
- دو و نیم سالگی یعنی در و دیوار پر نقش و نگار از آثار زیبا و دست نوشته های دستانی کوچک ...
- دو و نیم سالگی یعنی مشارکت و همیاری تو هرکار کوچک و بزرگ ...
- دو و نیمسالگی یعنی پرسشهای مکرر و چرا های بی انتها ! ...
- دو و نیمسالگی یعنی ثبت لحظه های بی بدیل تو یک کتاب سفید و ناتمام ...
- دو و نیم سالگی یعنی هر آنچه خواهم و هر آنچه هستی ، در وجود کوچک و شکننده اش !
- دو و نیم سالگی یعنی آخرین بارقه های کودکی و سازش ...
- دو و نیم سالگی یعنی شروع دلمشغولیهای تازه مادرانه و سرکشی و نافرمانی های دخترانه/پسرانه ! ...
- دو و نیم سالگی یعنی آیینه تمام نمای کودکیت ... برهنه در برابر چشمان ناباورت.
- دو و نیم سالگی یعنی آغاز زیباترین لحظه های با هم بودن و لذت مصاحبتهای دونفره
- دو و نیم سالگی یعنی پایان خلوت های تنهایی ... یعنی پچ پچ و نجوا ... یعنی باهم و تنهههههههههههههههههها ...
- دو و نیم سالگی یعنی ... من به تو محتاج ترم نازنین ...!

+ نوشته شده توسط

در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
آندیا کوچولو
وروجک علاقه زیادی به دیدن عکسهای خانوادگی پیدا کرده ... دیروز عکسهای قدیمی رو توی کامپیوتر نگاه می کرد به عکس زیر که رسید با تعجب گفت مامی این کیه ؟ گفتم شمایی دیگه !!
... آندیای منه ! وقتی که کوچک بود!
... آخر شب که داشت همون عکسها رو می دید وقتی به این عکس رسید دوباره پرسید مامی گفتی این کی بود ؟؟؟ و بعد از یک مکث کوتاه خودش جواب داد ... آندیا کوچولوئه شماست وقتی بزرگ بود ؟؟؟ 

گذر زمان

آندیای ١١ ماهه
پ ن :این پست کوتاه صرفا به درخواست دخملک گذاشته شده ، این عکسها رو هم خودش انتخاب کرد و اصرار داشت که بعد از آپلود ، عکسها رو دوباره ببینه تو وبلاگش !
اینجوری پیش بره تا یکی دو ماه دیگه باید اینجا رو تحویل خودش بدیم و به فکر یک خونه دیگه باشیم 
+ نوشته شده توسط

در پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
دختر خانوم 29 ماهه
هر بار که برای ماهگرد دخملک یک پست تازه می گذارم ، احساس می کنم وروجکم یک قدم دیگه داره ازم دورمیشه و ازدنیای ساده و پر از نیاز و خواهش کودکی فاصله می گیره! برای من ، بالندگی و استقلالش همونقدر لذت بخشه که یادآوری اولین لحظه روبرو شدن با وجود عزیزتر از جانش ... اما دلم پر از نیاز و اشتیاقه ... برای دو سال اول زندگیش ، برای چهار دست و پا رفتنهای ریز و تندش که مثل جوجه اردک ، باسن قلمبه پمپرز پوشش رو اینطرف و اونطرف تاب میداد! ... برای قام قام کردنهایش .. برای آب دهان راه افتادنهایش و یقه های همیشه خیس لباسهای قد کف دستش ... برای اون دستهای کوچولوی سفید و توپولی که همیشه تا مشت تو دهنش بود ... برای اون دهن همیشه باز بدون دندون ، اما خندونش ... برای اون زانوهای خاک و خلی و زانو بندش ... برای اون گردن سفید پر از چین پودر زده اش ، برای اون لباسهای چین دار خیلی کوتاهش ! و حتی برای جای دندونهای تازه نیش زده اش روی کتف و دستم! ... بیست و نه ماه از اولین نگاه عاشقانه ام به دردانه زیبا رو میگذره و من هنوز باور ندارم که اون فسقلی نیم وجبی داره بزرگ میشه و مستقل!!! 

دیشب وروجک با زبان بازی و شیطنت از مسواک زدن طفره رفت و اینقدر بهانه های ریز و درشت آورد تا بالاخره خوابش برد ... صبح مسواکش رو آوردم تا بهش یادآوری کنم که مسواک نزده خوابیده!
- دخترم دیشب یادت رفت مسواک بزنی حالا زود بیا بریم مسواک بزنیم!
- مامی من مسواک زده بودم!
- نه عزیزم ! ... کی مسواک زدی؟؟؟
- اونروز دیگه !
- عزیزم از این به بعد هر روز و هر شب باید مسواک بزنی!
- مامی از این به بد مگه کار خوبیه ؟؟؟ ... من هم از این به بد می خواممممم! ، مسواک نمی خوام!!!

آندیای 5 ماهه
... آخر شب ...(پدرش شش دانگ حواسش به تلویزیون بود!) ...
آندیا :(با ژست کامل نشسته بود روی مبل کنار تلویزیون) پدر یک دقیقه میایی لطفا!؟؟؟ 
پدرش : (با بی حوصلگی) بعله دخترم! بفرمایین چکارم داشتین؟؟؟
آندیا :اببل (اول) یک کم آندیا رو بغلش کن! کیف کنی! 
پدرش :
آاخخخخخخخخخخخی!!!
خوب بعدش چی؟؟؟ 
آندیا : هیچییییی!!!

چند شب پیش جایی میهمان بودیم و چون آقای همسر کمی دیر می رسید خونه ، قرار شد که من و دخملی زودتر با آژانس بریم و چون این موضوع برایش کاملا تازگی داشت از دیدن ماشین غریبه و راننده نا آشنا و ... حسابی متعجب شده بود ! ... تو نیمساعت سه ربعی که توی راه بودیم ...
- مامی من می خوام جلو بشینم پیش دوست پدر!!!
- نمیشه دخترم! (آروم در گوشش ) آقای راننده اجازه نمیده جلو بشینی!
- (با صدای بلند ... ) مامی پس آقای راننده دوست شماست ؟؟؟؟ (معمولا وقتی با ماشین دوستهای من جایی می ریم چون بچه ها می خوان با هم باشن ، عقب میشینه! ...)
- نه دخترم! .... (آهسته در گوشش) اگه بلند صحبت کنی آقای راننده حواسش پرت میشه! نمی تونه رانندگی کنه ها! روی صندلی هم بلند نشو لطفاٌ
...
- (همزمان صدای زنگ موبایل آقای راننده بلند شد ...) مامی آقای راننده داره با کی صحبت می کنه؟؟؟ (بازهم نیم خیز ، آماده برای بلند شدن! و سخت نظاره گر آقای راننده ... )
- نمی دونم مامان جون!
... حالا بیا بشین بغلم، یک شعر برای مامی بخون! (همون موقع آقای راننده بعد از یک عطسه سنگین و یک فین اساسی، دستمالش رو بعد از مصرف گذاشت روی صندلی کناریش!
...)
- نع!
... مامی چرا آقا فینش رو گذاشته روی صندلی؟؟
ماشینش کثیف میشه ها !!! 
وقتی پیاده شدیم فکر کنم آقای راننده اینجوری
بود ... من هم که اینجوری 

+ نوشته شده توسط

در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
جشن تولد!
از اونجاییکه که وروجک من عاشق تولد و تولد بازیه همیشه قبل و بعد از جشن ها هم کلی از یادآوریشون مشعوف میشه! دیروز هم از صبح منتظر بود که بریم زمین بازی و تولد فاطمه زهرای عزیز ... اما عصر که رفتم دنبالش خواب بود و مجبور شدیم بیدارش کنیم که زیاد به مزاجش خوش نیومد و نیمساعت اول رو با بهانه گیری و گریه سپری کرد و بعد هم به سختی رضایت داد لباس بپوشه !
... شلوار نمی پوشم ! ... سارافن نمیخوام! ... جوراب شلواری قرمزه ام رو می خوام! ... کلاه دوست ندارم! ... گل سر نزن!
و ... خلاصه وقتی با سلام و صلوات رسیدیم بوستان ! جلوی یک مغازه کفش بچه فروشی میخکوب ایستاد که می خوام کفشها رو ببینم! 
من : مامان جان دیر شد!
مگه نمی خوایی بریم تولد ؟ 
آندیای بی حوصله : نع!
صبح که خورشید خانوم دراومد بریم تولد! 
من : الان همه بچه ها اونجان ... فردا دیگه تولد نیست ها! 
آندیای خونسرد :
سکوت! (بعد هم خیلی جدی وارد مغازه شد ...) 
من : (به دنبال دخملک بد اخلاق ... وارد مغازه شدم!) دخترم بیا بریم !!
الان همه بچه ها تو اتاق بازی دارن بازی میکنن ... بعدش هم شمع ها رو فوت می کنن !
...
آندیای لجباز : 

آقای فروشنده : ( جوان با حوصله و خوش برخوردی بنظر میومد که انصافا خیلی هم با وروجک راه اومد ...) کوچولو مگه نمی خوایی بری تولد ؟؟
آندیای جدی : من کوچولو نیستم آندیام! 
آقای فروشنده : به به چه اسم قشنگی! چه شنل خوشگلی ! ... کی برایت خریده؟؟
آندیای سنگین و رنگین : لباسمو خودم خریدم!
... اسمم هم خودم خریدم!
... مامی حالا بریم تولد دیگه ! 
... و بدینسان ماجراهای قبل از تولد با اتمام رسید ! 

شاید بازی تو زمین بازی بوستان برای بیشتر فینگیلهای وبلاگی (به فراخور سنشون) چندان تازگی نداشته باشه ولی دیدار مجدد چهرهای آشنا و جشن های خاص اینچنینی شادی و گرمی قرارهای کوچک دوستانه شون رو دوچندان میکنه که پیش درآمد و حسن ختامش ، مثل همیشه گردهمایی و میز گرد بیرون زمین بازیه! ... نشستن دور میز پر از کادو و کیک و فوت کردن شمع و همهمه شیطونکهای کنجکاو و دست زدنها و قهر و آشتی ها و رقابتهاشون ، شاید از جذابیتهای ویژه جشن باشه که خاطره اونروز را ماندگار میکنه براشون ... و برای ما شاید جدای از رفع خستگی یک روز کاری و تجدید قوا و حتی وراء گفت و شنودهای داغ زنانه ... ذخیره دنیایی از انرژی و احساس مثبت باشه که هر بار حس تکرار برنامه های مشترک دوستانه رو تو وجود همه قلقلک می ده!
... دست طاهره جون درد نکنه بابت جشن قشنگ دیروز که یک روز شاد و پر خاطره رو برای همه رقم زد. 
+ نوشته شده توسط

در دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
لالایی کنی حالا ... مهتاب اومده بالا!
خواندن این پست رو به کسانی که دچار عارضه های قلبی ، ضعف اعصاب ، افسردگی ، بی حوصلگی و ... هستند ، اصلا توصیه نمیکنیم !
حالا خود دانید ! 
- یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود ...
- مامی چرا نبود ؟؟؟ پس کجا بود؟؟؟
- کی کجا بود؟؟؟ مامان جان بذار بقیه قصه رو بگمممممم بعد سوالات رو شروع کن!
- مامان مژگان جون ناراحت شدی ؟؟؟؟
- نه قربونت برم ! حالا چشمهایت رو ببند تا بقیه اش رو بخونم!
- می خوایی چراغو برایت روشن کنم ؟؟؟
- نه عزیزم همین نور چراغ خواب کافیه ! چونکه بعدش میخواییم بخوابیم! ساعت 2 شد !!! ... (قصه رو به انضمام سوال و جوابهای مکرر تکمیلیش به انتها رسوندیم!)
- حالا یک کتاب دیگه (معمولا میگه دیه!) بخون! می خوایی شنل قرمزی رو برایت بیارم ؟؟؟
- نه دخترم رو سر تختی پر کتابه از همینها یکیش رو انتخاب کن ! بعدش هم دیگه باید بخوابیم!
- مامی جون میشه الان بریم ماژیکم رو بیاریم با کتاب نقاشی ، بعد که خورشید خانوم دراومد هم شنل قرمزی رو انتخاب کنیم ؟؟؟ (معنی انتخاب رو تازه فهمیدم!)
... یکساااااااعت
بعععععععععععد
...
بعد از کلی هیاهو و گفتمان جنجال برانگیز و تعقیب و گریز ... پروسه مسواک و تعویض لباس و نقاشی و کتابخوانی و اعلام خاموشی و ... تموم شد 
...
دخملک نا آروم وسط تخت دراز کشیده ! دایم از این پهلو به اون پهلو میشه. به سختی تو چند سانتیمتر فضای خالی کنار تخت جا گرفتی ، با چشمهای نیم باز هم لذت می بری از عطر خوش نفسهای تند و منظمش و نوازش موهای آشفته و خیس از عرقش توی تاریکی مطلق! دلبرک دوباره جابجا میشه ! صورتش رو که بهت نزدیک میکنه! برق یک جفت چشم کنجکاو با مژه های بلند و موجدار و بخار گرم نفسهای بی قرارش ، ژرفای خواب رو تو پلکهای سنگینت می دره! ... و متعاقبش ... مامی آب می خوام! ... جیش دارم! ... شیر می خوام! ... بغللللللل!!!! 

... نیمساعت بعد ...
زیبای خفته رو آروم روی تختش میذاری و رویش رو حسابی می پوشونی ... روی نوک پنجه ، یواش یواش از اتاق میایی بیرون و تو تاریکی بسرعت می خزی زیر پتوی گرم و نرمی که هنوز از حضور دخملک داغ و مطبوعه! پتو رو تا نوک بینی ات می کشی بالا و یک نفس عمیق می کشی و با خیال راحت به پلکهای سنگینت آزاد باش میدی! ... خواب ... خواب ... خووووووووووواب!!!
... هنوز نفهمیدی خوابی یا بیدار که با صدای شکسته شدن چیزی از جا می پری! ... اولش گیجی! ، مستقیم می ری سمت آشپزخونه ! تکه های شکسته ظرفهای شسته شده رو که دخملک مثل برج روی هم چیده بود خالی می کنی تو سطل آشغال و برای اینکه آرامشت رو حفظ کنی در کیسه رو محکم میبندی ، در ورودی رو باز میکنی و خیلی خونسرد کیسه رو می ذاری پشت در و میای تو!! ، به همین سادگی! ... دوباره می ری سمت اتاق و با چشمهای بسته خودت رو می رسونی به تخت! از سرما پاهات رو جمع می کنی تو شکمت و حس نداری رویت رو بکشی! بازم خواب ... خواب ... خوووووووووواب!!! 

زمستان 86
پ ن : نشستی جلوی کامپوتر و کلی کاغذ و زونکن هم روی میز بهت دهن کجی میکنن! ... پونصد تا پنجره اکسپلورر جلویت بازه و شونصد تا ویندوز! ... گردنت رو یکوری کردی که برای نگه داشتن گوشی مجبور نشی یک دستت رو بند کنی و هم زمان داری تایپ می کنی! عجله داری که زودتر صحبتت تموم بشه چون پرنده خوش الحان و شیرین سخنت رو پشت خط دیگه به انتظار گذاشتی و اون هم اصلا حوصله صبر کردن نداره! دلبرک طنازت افتخار داده تلفنی باهات صحبت کنه! ...
- سلام مامی ؟؟؟ کجایییییی؟؟؟
- سلام قربونت برم ! شما داشتی چکار می کردی ؟؟
- من داشتم بازی می کردم ... نع اببل (اول) خواب بودم! بعد صبحانه خورده بوده بودم! بعد ... مامی کی میایی با هم نقاشی بکشیم!
- میام عزیزم عصر که از خواب پاشدی میام!
- نه همین الان تند تند بیا! ... یادته دیروز که عصر شده بود! قولت دیر شده بود!
- باشه چشم قول می دم زود بیام!
- پس مامی میخوایی الان آندیا بره در رو باز کنه شما زود بیایی اینجا ؟؟؟




+ نوشته شده توسط

در یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
شادمانه
چقدر غرق لذت میشی وقتی می بینی فسقلی بازیگوشت داره کم کم عادت میکنه به اینکه بدون حضور تو خودش رو سرگرم کنه. از یکطرف خوشحالی که می تونی یک کم به کارهای عقب افتاده ات برسی از طرف دیگه طاقت نمیاری ازش چشم برداری و دایم مثل دوربین مخفی تعقیبش میکنی تا از کارهای جالب و مکالماتش تو تنهایی تصویربرداری کنی! چقدر قشنگ با عروسکهایش حرف میزنه! درست همون حرفهایی که زمانی از خودت شنیده! شاید همین دیروز شاید هم خیلی وقت پیش. اما حافظه اش اشتباه نمیکنه! دقیق و بجا! ...
عروسکش رو که بغل میکنه تا برایش کتاب بخونه! ... متوجه حضور تو میشه ...
- مامی ببین من و مانیا داریم کتاب می خونیم!
- آره عزیزم چه کار خوبی می کنین!
- مامی شما هم بیا بشین پیش ما که تنها نباشی! ... می خوایی کتابتو بیاری برایت بخونم؟؟؟(این تنها نباشی رو با تاکید خاصی گفت ... شاید برای اینکه من هم بیشتر از این به فکر تنهایی هایش باشم ! یا شاید هم می خواست بگه مامان بی ملاحظه تو هم هر روز باید اینجوری ازم دعوت بعمل بیاری نه با بی حوصلگی! ...)
- حتما عزیزم! خیلی دوست دارم یک روز شما برام کتاب بخونی!!


کلی انتظار می کشی و روزها رو می شمری که ... بشه آخر هفته ... که کلی با وروجک پر انرژیت برنامه های شاد و متنوع بذارین اونوقت تا به خودت میای می بینی شب از نیمه گذشته و تا چند ساعت دیگه اولین روز کاری هفته جدید شروع میشه!! ... عجب حکایتیه این گذشت زمان ... 

نقاشی دو نفره و کتاب مشترک ... آندیا و دوست قدیمیش!
پ ن 1 : دلبرک بیشتر از قبل به لگو بازی علاقه نشون میده و ابتکارات جالبی هم به خرج میده! ... دیروز با لگو هایش یک خیابون عریض و طویل درست کرده بود که خودش هم بتونه از وسطش رد بشه ... دیدم به فواصل مشخص دو طرف خیابونش لگوهای ایستاده نصب کرده ... بهش گفتم مامان جان اینها چیه دو طرف جاده گذاشتی ، درخته ؟؟؟ ... گفت نه مامی درخت نیست که ! ... چراغه ! ، همون چراغها که اببل (اول) سبز میشه ، بعد میگه تند تند برین!! 

وروجک همزمان داره از ما عکس می گیره ! ... چراغهای راهنمایی رو دارین دو طرف اتوبان ؟؟؟ ....
پ ن 2 : آروم برایش می خونم ... یک ظرف پر میوه ... یک باغ پر گل ... پرواز پروانه ، آواز بلبل ... روی موج دریا تصویر ماه ، دیدار آهوی گم کرده را ... ( به اینجایش که می رسم دخملک میگه : نه نه گم نشده ! مامی اینجوری نیست که! ... باید بگی آهویی دارم خوشگله ... فرار کرده ز دستم! ...) 
پ ن 3: چند شب پیش وسط یک مراسم رسمی و ازدحام جمعیت تو سالن اجتماعات هتل چشمهای تیز بین و کنجکاو دخمل متوجه یک خال بزرگ و برجسته تو صورت یکی از حضار شد! ...
- مامی این چیه رو صورت خانوم!

- (آروم در گوشش! ) چیزی نیست عزیزم خال! (به کسر ل)
- (کمی بلند تر از قبل) یعنی صورتش زخم شده ؟؟؟
- (بازهم نجواکنان در گوشش!) نه قربونت برم زخم نشده ، رو صورتشون خال داره ! ... وقتی رفتیم خونه من هم با مداد برای شما خال می ذارم! ( ... و برای اینکه حواسش پرت بشه ...) حالا برو با دوستت بازی کن!
- (با صدای بلند!) نه مامی اببل (اول) بگو خانومه چرا رو صورتش خال گذاشته؟؟ صورتش کثیف میشه ها ؟؟؟؟



+ نوشته شده توسط

در شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()
تو بخند ... تا من بخندم!
چیز غریبیه !... هر بار که نگاهش می کنی انگار اولین باره که می بینیش ! ... هر بار که بهش خیره میشی انگار تو وجودش یک خلقت تازه می بینی ... تا دیروز دستت رو می گرفت تا دور خونه بچرخه ... امروز اما ، دستهای کوچولویش گریزانند از اینکه بگیریشون تو مشتت! ... هنوز از خونه چند قدم بیشتر دور نشدین که دخملک جلو جلو لی لی کنان راه رو پیش میگیره. بی اینکه حتی بپرسه دارین کجا می رین! مصمم و قاطع جلو می ره و جز برای پرسیدن سوالهای جورواجورش اصلا توجهی به تو نداره! ... قدمهایت رو که تند تر می کنی می بینی وروجک با نیمنگاهی به عقب و یک خنده شیطنت آمیز ،قدمهای ریزش رو تند تر می کنه تا فاصله اش رو با تو حفظ کنه! ... چند بار صدایش میکنی و اون در پاسخ فقط یک جمله میگه! : خودم مواظبم! ... از کنار هر رهگذری که رد می شین با دقت وراندازش میکنه و اگه به چیز غریبی بر بخوره حتما سوال پیچت میکنه! کم کم ازدحام جمعیت دخملک رو نگران می کنه و رضایت میده دستهای کوچولویش رو بسپره بهت. چند قدم دورتر صدای چند تا فروشنده دوره گرد که با جملات عجیب و غریبی مردم رو تشویق به خرید می کردن سخت ذهن دخملک رو به خود معطوف می کنه!
- مامی آقا چی میگه؟ ... چرا عصمانیه! (عصبانی!)
- عصبانی نیست عزیزم داره سی دی می فروشه!
- پس چرا داره جیغ می زنه!؟؟؟ مگه خودشو زده به مریضی ؟

(این اصطلاح رو نفهمیدم از کجا شنیده بود!
) نه دخترم مگه هرکی داد بزنه ، خودشو زده به مریضی ؟؟
- آره دیگه ! مامی یادته دیروز که نی نیه تو پارک داشت جیغ میزد پدرش گفت بچه مگه مریضی ؟؟؟؟؟

( ... راستی چرا میگن تربیت بچه رو زیاد به پدرها نسپرید؟؟!) 

آندیا و هواپیمای دست سازش
... چند روز پیش تو یک محفل صمیمی با دوستان قدیمی ... وروجک حسابی نطقش باز شده بود و از هر دری سخنرانی میکرد تا رسید به روابط فامیلی ...
دوستم : آندیا شما کیه پدرت میشی ؟
آندیا : من دختر پدرم هستم!
دوستم : خوب پس دختر مامانت نیستی!؟
آندیا : نه من عاشق مامی هستم !
من : 
دوستم : خوب حالا مامان کیه پدر میشه؟؟؟
آندیا : مژگان! 
دوستم : اونکه اسمشه ! حالا بگو کیه پدر میشه ؟؟؟؟
آندیا : (بعد از کلی تفکر)
میشه ه ه ه ه !! عزیزم (به کسر م) پدر!
حاضرین در مجلس : 


من : 


موقع لگو بازی بهش گفتم حالا کامیون درست کن !
گفت مامی بذار اببل ببینم اینجا جا میشه ؟؟؟؟ 
+ نوشته شده توسط

در پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧ -
نظرات شما ()