Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

تا سال بعد ...

اسفند انگار یک جورایی پرنشیب و فرازه ... مثل بالا رفته از کوه وکمر ! اوایل ماه بالا رفتن شروع میشه و تقریبا اواسط ماه آدم به هن و هن می افته ولی حجم کارها به اوج خودش می رسه نیمه دوم ماه سرعت کارها چند برابر میشه ولی انگار آدم  انرژی مضاعف پیدا می کنه و تو سرازیری می افته.!!! و آخرهای ماه به سکون و رکود موقت می رسه! ...  در مورد ما اما فرقش اینه که از همون اول با تلفیق کارهای مختلف ، هم خودمون را زودتر خسته میکنیم هم دیگه رمقی برای روزهای پایانی نداریم. تا دقیقه نود تلاطم و استرس داریم ... آخرش هم خیلی کارها می مونه ... خیلی هاش هم فراموش میشه! ... اما مهم اینه سال جدید میاد ، بی اینکه از کسی اجازه بگیره ! درست سر وقت و برنامه ریزی شده! میاد تا  لحظه هایش رو به تساوی بین همه تقسیم کنه! بی هیچ تبعیضی ! بی هیچ تفاوتی!  ... ما هم بیصبرانه منتظر فرصتهای خوبش و شانسهای طلاییش هستیم !!!! ...

پ ن 1 : تازگیها هر وقت به کارهایش اعتراض کنیم یا از چیزی محرومش کنیم ، خیلی خونسرد می ره تو اتاقش و ساعتها خودش رو سر گرم میکنه ... بی هیچ اعتنایی ... بی هیچ ناراحتی و تشویش و  بی هیچ تمایلی حتی برای آشتی !!!!!!!! آخرش هم خودمون باید بریم یک فکری بحال تره های خرد نشده مون بکنیم!!!


 

پ ن 2 : با دوستش اختلاف نظر پیدا کرده بود ... خیلی جدی گفت حالا برو خونه خودتون چونکه دیگه می خوام با تنهام بازی کنم!!!!! ... این حس مهمان نوازی و روابط اجتماعی بدون نقصش منو کشتهههههه!! استرس



پ ن 3 : عکسهای چهارشنبه سوری و گزارش مربوطه می مونه برای اولین پست سال بعد . فعلا همین یکی رو داریم ...چشمک


 

زردی من از تو ... سرخی تو از من!



 

این هم یک تبریک عید و خداحافاظی باسال 87 از زبان دخملک ...

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

چهار شنبه سوری

در ایران رسم است که پیش از غروب آفتاب، هر خانواده بوته های خار و گزنی را که از پیش فراهم کرده اند روی بام یا زمین حیاط خانه و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت «گله» کپه می کنند. با غروب آفتاب و نیم تاریک شدن آسمان، زن و مرد و پیر و جوان گرد هم جمع می شوند و بوته ها را آتش می زنند. در این هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روی بوته های افروخته می پرند، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت را از خود بزدایند و سلامت و سرخی و شادی به هستی خود بخشند. مردم در حال پریدن از روی آتش ترانه هایی می خوانند. زردی من از تو ، سرخی تو از من غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا ای شب چهارشنبه ، ای کلیه جاردنده ، بده مراد بنده ( برگرفته از سایت کودکان)


امروز کلی برنامه برای دخملک داریم که با آداب و سنن ایرانی بیشتر آشنا بشه ! ... آجیل چهار شنبه سوری ، قاشق زنی ، بوته افروزی ، فال ... و وروجک از صبح چندین بار پرسیده "مامان کی شبه سوری میشه پس ؟"


 

آندیا بعد از خرید سال نو ...


 

و کلی تو رنگین کمون بازی کرد و بلز تمرین کرد


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

اسفندونه

یک سررسید کهنه  پر از نوشته های درهم ، یک ذهن درگیر اما پر امید و افق دوردستی که از پشت شیشه های تمیز و شفاف زیباتر بنظر می رسه ... بوی بهار ، بوی مواد شوینده ، بوی پاکی ، بوی طراوت و سبزی ، سبزه تازه جوانه زده ، تنگ بلور رمان زده ! ، کفش نو ، لباس نو ، طرحی نو و امیدی تازه به فرداهایی بهتر ... فکر میکنی ، بازهم فکر ... به سالی که گذشت ، به کارهایی که تمام و کمال یا نیمه تموم به انجام رسوندی ... به تصویری که از سال 87 داشتی ... به رویاهای نیمه تمامی که هنوز بهشون دل خوش داری! و به کودک نوپایی که پا به عرصه خردسالی  گذاشته ... و ... منی که روزها و هفته ها و ماههاست که فراموشش کردی در نیمه های پنهان ذهنی مشغول ... تا دوباره از نو بسازیش! ... مقاومتر و سازشگر تر از قبل تا باز هم شکیبایی پیشه کند در کوچه پس کوچه های پر پیچ و خم زندگی به این قشنگی !!! ... هنوز باور نداری اینهمه را پشت سر گذاشته باشی! ... امید ... امید و بازهم امید !!


 

  1. دلم می خواد هفت سین امسال خاص باشه به یمن حضور فعال دخملک که دیگه در چیدمان اون هم صاحب نظره!
  2. امسال هم تصویر سال آینده رو طراحی میکنیم تا هر چی می خواییم همون بشه!! (خواستنی ها رو با تمام وجود جذب می کنیم ببینیم بالاخره ما از رو می ریم یا قانون جاذبه!!!!)
  3. امسال اما دلهره داری برای آغاز! آغاز یک شروع متفاوت در آستانه بهار زودرس ! ... دلهره ای شیرین برای استقبال از هر چه باشد و هست های فردا ...
  4. دلت می خواد تو  این چند روز باقیمانده از سال کهنه به اندازه یکسال شادی و سرزندگی ذخیره کنی و لحظه هایش پر باشه از خاطرات قشنگ ! ... اینهم یکجور استقباله به سبک نوین!
  5. برای دخملک عید و عیدانه هنوز چندان قابل درک نیست اما از شور حال این روزهایی خاص همین بس که هر روز با کنجکاوی خاصی کیسه های خرید رو بررسی می کنه و با دقت زمان و مکان خرید و مورد استفاده و مالکیت هر چیزی رو بارها و بارها یادآوری میکنه! ... و همچنان در انتظار ماهی قرمز تنگ بلورینش !
  6. عجب حکایتیه این آخرین ماه سال و متعلقاتش ... می خوایی تمام کارهایی که تو یکسال انجام نشده ظرف چند روز تموم کنی ! اونهم به بهترین نحو ممکن ! ...
  7. مهم نیست رویاهای فردا چقدر بزرگ و دست نیافتنی  ، یا کوچک و بی اهمیتن  ... مهم نیست میشه یا نمیشه! مهم اینه که امسال دو تا دست کوچولو و پرامید دیگه رو به آسمون آرزوها ،  دست به دعا پای سفره هفت سین به انتظار فرداها نشسته ! ... آینده ازان توست دلبندم! ... من به لبخند تو محتاجم و بس!


 

پ ن : ... آندیا معمولاشیرش رو با عسل می خوره ولی از اونجاییکه گاهی به ریختن عسل توی شیر اعتراض میکنه . مامانی معمولا دور از چشمش عسل رو اضافه میکنن. چند روز پیش  مامانی دستشون بند بوده و از بابایی (پدر من) می خوان برای آندیا شیر گرم کنن! و متعاقبش از فاصله دور به بابایی یادآوری می کنن که  راستی از اونها یادت نره !چشمک(بجای استفاده از واژه عسل برای رد گم کردن!) آندیا هم بلافاصله کشیدن نقاشی رو متوقف می کنه و با صدای بلند میگه : ... عسل رو میگه بابایی !! ... بریز براممممممممم! (تا حالا شفاف سازی به این قشنگی دیده بودین!!!!!!!!! نیشخند)


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

شکوائیه! از نوع دو تا سه ساله هایش

همیشه بعضی لحظه ها و  بعضی اتفاقها تو مسیر زندگی تاثیر گذارتر از بقیه هستن! مهم نیست این اتفاقها چقدر مهم یا بی اهمیتن ! مهم نیست تو چه مرحله ای اتفاق می افتن ! مهم اینه که تاثیرشون دایمی و موثره! ... نمی گم غایت آرزوم داشتن خانواده و فرزند بوده! نمی گم اوج خوشبختی ام مادر شدن و همسر بودنه! ... اما در کنار تمام اتفاقات ریز و درشتی که بی توجه یا با ملاحظه از کنارشون گذشتم ... مادر بودن یک حس تازه و عجیبی بوده که از لحظه های آغازین نمودش کاملا متمایز و خاص بوده! حسی که مثل تبلور یک روح تازه ، آدم رو با دنیای جدیدی آشنا میکنه که تا قبل از اون برایش قابل لمس نبوده! ... یادمه اون روزها که دردونه نیم وجبی تو یک چهارم از فضای تختش جا می گرفت ، اونروزها که چشمهای خمار و کنجکاوش تنها چند ساعت از شبانه روز به روی دنیا وا می شد! ، اونروزها که انگشتهای توپولی وسفیدش رو تا مچ تو دهنش می چرخوند تا به سرفه می افتاد! ... اونروزها که برق خیسی از چونه ها و لبهای نمناکش محو نمی شد! ... اونروزها که با کوچکترین صدایی قلب کوچولویش تو سینه به تپش می افتاد ، اونروزها که فاصله خنده و گریه اش یک آغوش باز بود و حرکات متناوب دستهامون ، اونروزها که دایم فلاش دوربین رو از زوایای مختلف روی صورت گرد و ظریفش تنظیم می کردیم تا لحظه لحظه اش رو به تصویر بکشیم! ... با خودم فکر می کردم دیگه از امروز هیچکاری نداریم جز تامین رفاه آینده و خوشبختی این موجود کوچولو و دوست داشتنی! ... اونروزها فکر نمی کردیم طرز برخورد و نحوه تعلیم و تربیت این فسقلی خودمختار خودش بشه دغدغه هر روز و امروزمون!!!! متفکر

... یک وروجک پر ناز و ادا داریم که ...

نه بد غذایی کرده ، نه کم خوابه ،  نه بدقلقه ... هم باهوشه ، هم سریع الانتقال ... سرحال و شنگوله ،  با سرگرمیهای مورد علاقه اش مشغوله! از اینجا به اونجا در تردده و هم زمان خیلی وسایل رو هم جابجا میکنه ... پخش و پلا میکنه ! ... سر و صدا میکنه! ... ریخت و پاش میکنه! ... بپر بپر میکنه ! ... سی دی رو عوض میکنه! ... به خیال خودش به این و اون تلفن میکنه!  ... اما  ... امان از اون روزیکه نخواددددددد!کلافه

... اگه بگی اینو بخور! میگه نع! ...و  اگه بگی اینو نخور! ... بازم میگه نع!

... اگه بگی اینو بپوش ! پا می ذاره به فرار ...  اگه بگی اینو نپوش! می گه می خوام بپوشم!

... اگه بگی پاشو ! خوابش میاد! ... اگه بگی بخواب! بپر بپر میکنه!

... اگه بگی بریم ، می خواد بمونه ! ... اگه بگی بمون  ، میگه می خوام برم!

... اگه بگی بلند شو  ، فوری می شینه! ... اگه بگی بشین ، دوست داره راه بره!

... اگه بگی بلند صحبت نکن ، فریاد می کشه! ... اگه بگی بلند تر جواب بده ، سکوت میکنه!

... اگه بگی به این دست نزن ، داغونش میکنه ... اگه بگی با این بازی کن ، نگاهش هم نمی کنه!

... اگه بگی آروم باش ازت عکس بگیرم ، رویش رو بر می گردونه! ... اگه بگی از جلوی دست و پا کنار برو ، بی حرکت می ایسته جلویت!

... اگه بگی یک شعر بخون ، لام تا کام حرف نمی زنه!  ... اگه بگی یک لحظه  گوش کن ، می زنه زیر آواز!

... اگه بگی نداریم ، می گه می خوام ... اگه بگی حالا داریم ، میگه دیگه نمی خوام! ...

... راستی که عجب حکایتیه این مادر بودن اونهم مادر یک فسقلی لجباز از نوع 2 تا 3 سالش!متفکر



  • دیروز برای اینکه حین کار سرش رو گرم کنم! ازش خواستم برام شعرهایی که تازه یاد گرفته  بخونه! ... بعد برای اینکه سر ذوق بیاد برایش یک شعر من در آوردی هم ساختم که اونهم تشویق بشهنیشخند ...

مامان فدای چشهاته ... نگاه سر به هواته

قربون اون خنده هاته ... بی قراره لحظه هاته

اسیر ناز و اداته ... چشم براه قدمهای کوتاهته! ... دنبال عطر نفسهاته ! ... وایی که چقدر فداته!

... تا اینجایش رو با دقت گوش کرد ! ... بعد گفت مامی اینها رو نخون دیگه ، یک شعر عالی بخون ن ن ن ن  !!!! عینک

پ ن 1 : جلوی آیینه سخت مشغول بود و صورتش رو حسابی رنگ کاری کرده بود  و قیافه ای ساخته بود دیدنی!!! ...  من هم مثلا عصبانی! بهش گفتم : اینها چیه بصورتت مالیدی ؟؟؟ ...  اونهم با اخمهای درهم و سری افکنده در پاسخ گفت : مامی لبازم آیایش (لوازم آرایش) شما نیست ! فکر کنم کرم زیر آفتابه (ضد افتاب!) خودمه! مژه(یک پماد کوچولو اشانتیون بهش دادن که بعنوان اولین لوازم آرایشش دوست داره دایم با خودش حمل کنه!)

پ ن 2 : ... دیروز عصر ... بعد از پرخاشگری با دوست کوچکترش ! (یک مهمون کوچولو داشتیم که آندیا حسابی از دستش کلافه شده بود و سر اسباب بازیهایش درگیر شده بودن!)

من : دخترم کارت اصلا درست نبود ! بازنده

آندیا : کار شما درست نبود! قهر

من : مگه شما قول نداده بودی که دیگه دعوا نکنی ! ... که دیگه کارهای بد نکنی ! ...  چرا دوستت رو هول دادی! منتظر

آندیا : می خوام بازهم هولش بدم ! اشگونش بگیرم! (منظور همون نیشگونه به گمانم) اسباب بازیهام  هم بهش نمیدم! از خود راضی

من : آخه چرا ؟ ... دل شکسته

آندیا :  آخه دیگه نمی خوام کارهای خوب بکنم! ... جایزه هم نمی خوام ! ماه و ستاره هم نمی خوام ! زمین بازی هم نمی خوام! ... اصلا ٌمی خوام خودم با تنهام بازی کنم!  عصبانی(قیافه اش موقع ادا کردن این جمله آخری خیلی دیدنی شده بود!)


+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

اینروزها !

  • اینروز ها رابطه دخملک با مامانش که اینجانب باشم! بکلی تغییر کرده ! ...  صمیمیت ونزدیکی خروار خروار ابله( مدام دوست داره جلوی همه درگوشی باهام حرف بزنه و یک چیزهایی بینمون مثل راز محفوظ بمونه! چشمک... حالات درونی و روحی ام  رو کاملا درک می کنه و ناگفته حس میکنه ، هم دردی و همدلی می کنه!) اما از حس رقابت و مقایسه دخملک هر چی بگم بازم کمه!!! متفکر(چی می خوری؟؟؟؟ ... من هم می خوام! ، چی می پوشی؟؟؟؟ ... من هم می خوام! ، چی می خونی ؟؟؟؟ ... من هم می خوام! و ...) از خود راضی
  • اینروزها روال کار طوری شده که هرجایش رو می گیریم از یک جای دیگه درز باز میکنه ... به رفت و روب می رسی از پخت و پز می مونی به تفریح می رسی از کارت می مونی  ... به خرید می رسی از برنامه زمانبندی شده ات جا می مونی ... به مهمونی می رسی از استراحت می مونی ! ... آخر سر هم همه چیز میشه سر هم بندی و ...متفکر
  • اینروزها شدیم مثل روبوت سرگردان ،  اونهم از نوع با احساس و بدون استراحتش ... یک روز چند تا کارمون با هم تداخل داره ... یکرروز هر چی برنامه داریم کنسل میشه به روز بعد! ... ماهم هی برنامه ها رو از اول تنظیم می کنیم! ناراحت
  • لای برگهای تا شده کتابهای قدیمی ام ، یک یادداشت بدون تاریخ پیدا کردم که احتمالا مال دوره راهنمایی یا ابتدای دبیرستانم بود!  ... یک سوال و جواب شاید درسی شاید هم نه! که تو زمان حال چندان هم بی ربط نیست ! ...  "بهار زندگیتون کی شروع میشه و چه موقع تموم میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" ... دستخط ! و اون ورق خط دارکه از یک  دفتر سیمی جدا شده بود منو برد به روزهایی که تنها دغدغه مون نمره بیست بود و تنها تفریحمون کتاب و ورزش!!!! دیگه نه دغدغه نمره رو داریم ... نه به تفریح و ... فکر می کنیم! اما دوست دارم حالا حالاها به بهار زندگی فکر کنم! ... به نوروز ! به سال جدید و جامه نو!!!!!!!!!!! عینک



هفت سین 87 -  خانه بازی

 

پ ن : یاد همه هستیم ... ببخشید اگه نمی رسیم سر بزنیم ... نمی دونم چرا تو 24 ساعت ، 36 ساعت کم میاریم!



 

اسفند 87

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

لحظه ها و خاطره ها

  • یک ذهن آشفته و یک کمد شلوغ ونامرتب و یکدنیا کار و کلی کیسه خرید جابجا نشده و  یکسری لباس در انتظار بیرون اومدن از داخل ماشین لباسشویی و یک خروار ظرف کثیف و یک لیست بلند بالا از کارهای عقب افتاده و چند تا کتاب منتظر و چند تا اس ام اس بی جواب و ... و یک سر با هزار سودا دارییییییییییییی!!!!!!! تو نیمه خالی لیوان ... اونوقت  یک خونه تر وتمیز و شسته رفته بعد از خونه تکونی و یک برنامه آرایشگاه برای کوتاهی موی دخملک و چند تا خرید کوچولوی کفش و لباس برای فسقلی بخاطر حفظ سنن قدیمی شب عید داریییییییی!!! تو نیمه پر لیوان!!! ... اما دوست داری فقط نیمه پرش رو ببینی ... بی خیال نیمه  پنهاننننننن! نیشخند


 

  • دخملک سخت مشغول کتاب خوندنه ... صفحات کتاب کوچولو و درب و داغونش رو با دقت ورق می زنه .... بی هیچ توجهی به نگاههای عاشق و پر از تمنای تو ! دلت نمیاد این صحنه رو ترک کنی! تقریبا تمام جملات کتاب رو بدون اشتباه از حفظ می خونه ! ... به موقع می ره سراغ  برگ بعدی ، طوری که باورت میشه جملات رو داره از رو می خونه! دلت می خواد بری نزدیکتر و ازش فیلم بگیری اما دلت نمیاد آرامش و خلوتش رو بهم بریزی! ... فقط نگاهش می کنی  تو دلت قربون صدقه اش می ری ... ته دلت قنج می ره واسه چلوندنش! ... بالاخره متوجه سنگینی نگاهت میشه! زیر چشمی با عشوه و ناز و ادا نگاهش رو از کتاب برمی داره و با نگاهی گذرا دلت رو می بره تا اوج خواستن! بالاخره مقاومت رو کنار میذاری و بغلش می کنی! با دستهای کوچولویش بازوهات رو کنار می زنه! با دقت تو چشمهایت خیره میشه! ... " مامی من هم خیلی دوستت دارم! ... ببین محکم قربونت نمی کنم که زخمت نیاددد !!!     عصبانی
  • صبر می کنی ... انتظار می کشی! به آینده فکر میکنی ... به فرداهای نامعلومی که شاید بازهم پر باشه از انتظار ، و از حس قشنگ بودن و خواستن !! ... مهم نیست منتظر چی هستی!! مهم اینه که تو همیشه کاری برای انجام دادن !!! کسانی برای دوست داشتن !!! و خیلی چیزها برای امید داشتن داری ... اما هنوز منتظری ... شاید یک روزی ، یک جایی ، یکی چیزی ، یک حسی اون دیوار انتظار رو بشکونه ! ... درست مثل باغبانی که با دقت برگ برگ نهالهای کاشته شده اش رو زیر نظر داشته تا به بار نشستنشون رو ببینه! ... دوست داری فکر کنی بهار امسال شروع تمام خواستنیها و پایان هر چه نخواستنی و  انتظاره !!! خیال باطل
  • هر بار که بهش خیره میشی انگار داری به یک اثر هنری تازه خلق شده نگاه می کنی ، یک چهره متفاوت با یک کاراکتر جدید! ... دخملک به سرعت لحظه های گریز ، تغییر میکنه ... تاثیر می گیره ... تاثیر می ذاره ... فاصله می گیره ... بزرگ میشه ... دور میشه ! اینقدر که دیگه دستهای کوچولویش ، دستهامون رو پس می زنه! که رها باشه و مستقل! ... چند بار تو خواب این پهلو اون پهلو میشه پلکهایش رو بهم فشار میده ! چشمهای سیاه و براقش بالاخره باز میشه ! یک لبخند عمیق تحویلت میده ! و روزتون آغاز میشه! ... دوست داره انجام هر کاری رو به بازی و شوخی تبدیل کنه! به تفریح و تعقیب و گریزهای طولانی ... دوست داره مخالف باشه،  حتی بی دلیل! دوست داره نگاهش کنی ، تشویقش کنی ! تحسینش کنی!  و تو در خلال این توجه کردن ها ،  ابراز محبت های عمیق و برآورده کردن خواسته های هرچند خیلی کوچک با خودت میگی :  یعنی سال دیگه هم از پس خواسته های این فسقلی سرسخت برمیاین؟؟ ... نگران
  • آخرین روزهای سال ٨٧ هم داره تموم میشه اما ما هنوز کلی کار نکرده تو صف داریم و اصلا انگار نه انگار که وقت تمومه!خجالت
  • من همیشه این حال و هوای قبل از عید رو بیشتر از خود عید دوست داشتم ... حس قشنگیه این انتظار ، بدو بدو ، هیاهو ، خرید ... خرید ... خرید ... اما  امسال انگار یک جورایی متفاوته ! عینک
  •       چند تا مهمون عزیز داشتیم که دیدنشون کلی انرژی مثبت برامون  به ارمغان آورد و لحظه های شاد و خاطره انگیز ...


 

وروجکها و صبحانه بازی (عملا هیچی نخوردن!!ناراحت) ...

 

 

یکی مال من ... یکی مال تو ... یکی مال؟؟؟چشمک

 

 

آندیا ، فاطمه زهرای بلا و  کیارش وروجک

 

 

اینهم قطار بازی به سبک جدید ... از نوع با احساسش چشمک

 

 

آندیا و کیارش و بازی و اندیشه ...

 

 

سه تا دلبر شیطون بلا !

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

دیده ها و شنیده ها!

معمولا وقتی من و وروجک تنها تو خونه هستیم جو خونه از حالت جدی و منظم خارج میشه ... سر و صدا و شلوغی و بهم ریختگی بیشتر از استاندارده ...  اما با همین شرایط هم کلی کار انجام می دیم! ... هم کلی بازی می کنیم!‌ ... یک وقتهایی هم درگیری و اختلاف نظر پیش میاد که سعی می کنیم با گفتمان حلش کنیم ... اگه گوش شنوایی باشه البته! ... چند روز پیش بهش گفتم لطفا تو خونه یک کم آروم تر بدو که صدای پایت همسایه ها رو اینجوری کلافهنکنه! گفت نه مامی همسایه ها  هم دارن بدو بدو می کنن!!  صدای پاشون داره میاد !!!! (منظورش صدای راه رفتن چند نفر تو راه پله بود!)

جمعه گذشته موقع خوردن صبحانه دخملک با بازیگوشی لیوان چایش رو برگردوند تو سینی غذایش ( سعی کردم با خونسردی اشتباهش رو گوشزد کنم) ... دوباره برایش لیوانش رو پر کردم. اینبار کره و پنیر و شکر و عسل و نون و چای و ... رو با هم مخلوط کرد و آخر سر هم یک لیوان آب به مخلوط حاصل اضافه کرد و خودش هم لب به چیزی نزد دریغ از یک لقمه کوچولو!! ... آخرش هم گفت زودتر بریم اداره چون داره دیر میشه!

همه کفش هایش رو قطار کرده بود و باهاشون شعر میخوند ، گفتم حالا دیگه جمع کن کفشهایت رو از زیر دست و پامون ... یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت : مامانه کفش مال زمینه دیگه ...  مگه کفش میزه آخههههههههه !!! عصبانی


 

آخه اینهم شد ژست؟؟؟ ابله

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

وروجک شیرین بیان

  1. هزار تا فکر تو سرت آماده باش موندن که برای انجامشون یک فکری بکنی اما همش میگی فردا ، پس فردا ...
  2. باورت نمیشه اما باید قبول کنی که دخملکت به عنوان یک عضو اصلی تو اغلب تصمیماتتون نقش کلیدی داره و تازه حق وتو هم داره !!!
  3. تازگیها تو برق چشمهای سیاه و کنجکاوش یک هوشیاری عمیق موج میزنه که دائم بهم نهیب میزنه این فسقلی بازیگوش و متفکر رو دست کم نگیر!!! ... حواسش از شما ها خیلی جمع تره ! ...
  4. دخملک این اواخر بشدت رفته تو خط مقایسه داشته ها و نداشته های خودش و دیگران ... فلانی ماشینش چیه ؟؟؟ مال ماچیه ؟؟؟ و یا ... این چیه ؟؟؟ ... پس مال ما کو ؟؟؟ ما هم باید بخریم ؟؟؟؟؟
  5. بعد از کلی گفتمان راضیش کردم چند لحظه بشینه روی سه چرخه اش و خودش پا بزنه  تا ببینه بدون کمک من هم میتونه بره جلو ...هنوز سه قدم نرفته گفت : مامی حالا نوبت شماست که برام پابزنی!!!! فکر کنم انگشتهام خسته اش میاد!!!
  6. بعد از کلی کار و دوندگی دوست داشتم بغلش کنم و موهای نرم و پر مانند سیاهش رو نوازش کنم و گونه های نرم و لطیفش رو پر کنم از بوسه های کشدار و شامه ام رو پر کنم از بوی آشنا و شیرین عطر منظم نفسهایش اونوقت اینقدر میون بازوهام  فشارش بدم که ... حیف که مثل غزال وحشی و گریز پا همون دقایق اولیه پاگذاشت به فرار که :  مامی حالا دیگه بیا بدوبدو بازی کنیم! ...
  7. دیروز عصر ...
  • مامی کفک (پفک) چیز بدیه ... نباید بخوریم ؟
  • بعله!!!
  • پس میشه برام کفک (پفک) بخری! من باهاش بازی کنم!!!! از خود راضی

 

پ ن 1 : پروژه لباس پوشیدن و تعویض لباس همچنان ناتمام و لاینحل باقیمونده ... حتی به مراتب بدتر هم شده !‌ ... فقط لباس های راحتی اونهم از نوع خاصش ... بقیه لباسها صرفا جنبه تزئینی دارن و بعد از کوچک شدن به صندوقچه خاطرات منتقل میشن !

پ ن 2 : زمان : دیروز ... مکان : آشپزخونه ... قبل از شام ...

  • مامان (به کسر ن ) جون (به کسر ن) جونم ؟؟؟ میای ماژیک تازه ام رو بدی؟؟؟
  • سکوت! ... (دلم میخواست بیشتر ادامه بده!! ... )ابله
  • مامی مژگان چرا جواب نمی دی؟ ...   اگه نیای دیگه آندیا نه! شما هم نه ها ؟؟؟ (... درست نیمساعت قبلش پدرش بهش گفته بود اگه لباست رو نپوشی و حرف گوش نکنی دیگه نه من! ... نه تو!!!!!!!)

پ ن 3 : نشسته روبروم با لگوهایش بازی میکنه ...

  • یکی یکدونه مامان کیه ؟
  • من من ... آندیاست دیگه!!
  • گل گلخونه ام ؟؟؟
  • من من ...
  • ناز و دردونه ام ؟؟؟
  • دوباره ام ... من ... من!
  • شیرین زبونم؟؟؟
  • مامی الان دیگه کار دارم شما خودت بگو دختر خوشگلم آندیاست !!!

 

 

این وروجک معرف حضورتون هست؟؟؟ .... اصلا هم از در و دیوار بالا نمی ره !دروغگو


 

این خانوم هنرمند عکاس چی ؟؟؟ آشناست ؟ روژ لبش چی ؟؟؟

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

الفاظ تازه !

دوست نداری بهش قول کاری رو بدی که امکان انجامش نیست ! ... دوست نداری از چیزی محرومش کنی که باعث شادیش میشه ... دوست نداری به کاری وادارش کنی که هیچ علاقه ای به انجامش نداره ! دوست نداری چیزهایی رو یاد بگیره که بعدها به دردش نمی خوره ! دوست نداری چیزهایی رو بدونه که نباید ... چیزهایی رو ببینه که نباید ... چیزهایی رو بشنوه که نباید ... چیزهایی رو بخونه که نباید ... اما حیف که این وروجک تازه استقلال یافته همش دوست داره بره سراغ نباید ها ... دیروز دخملک اولین الفاظ ممنوعه رو بکار گرفت بی اینکه حتی معنی و کاربردش رو بدونه ...

  • مامی جون ؟؟؟
  • جانم عزیزم !!! بگو!
  • سکوت! از خود راضی
  • خوب بگو چی می خواستی بگی!
  • هیچی دیگه ه ه مثلا خپه شو وووو! عینک (لابد همون خفه شو دیگه !!!)
  • تعجباینکه گفتی یعنی چی مامانم! منتظر
  • یعنی نیست که مامانه!!!  ... اسم آقای راننده است دیگه !!!!!!!!!! از خود راضی (اینهم از عوارض اتوبوس سوار شدن تو روز نمایشگاه ... بعد از اینهمه مدت یادش نرفته !!!!)

... دیشب قبل از خواب ...

  • مامی میشه برام روژ بزنی!
  • نه عزیزم ! الان وقت خوابه ! بعد هم روژ مال بزرگهاست!
  • مامی وقتی کوچولو شدم می تونم روژ بزنم برایت ! (بعد از کمی مکث) ... پس که  آندیا بزرگ شده ماشاءالله !!! (مثلا خواست اصلاحش کنه!) 
  • ابلهبغل

... با مامانی داشتیم عصرانه می خوردیم ... نون و کره و پنیر و ... هم سر میز بود

دخملک : مامی مگه الان صبحانه می خوریم!

من : نه دخترم این عصرونه است !

دخملک : مامی الان یعنی دیر نشده ؟؟؟ صبح که خورشید خانوم در اومد دیر میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (معیارش برای دیر و زود شدن ... صبح های کاریه بچه ام قلب)

 

 

اسفند 86

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای 30 ماهه

یک وروجک 30 ماهه داری که فکر میکنه دیگه اصلا احتیاجی به تو نداره و کاملا مستقل شده اما می خواد دایم پیشش باشی و اوامر ریز و درشتش رو اطاعت کنی!  ...

دخملک سی ماهه ای که ...

  1. دوست داره هر چی می گه همون بشه و هر چی می خواد گوش بکنین ... اما خودش اصلا گوش شنوا نداره که نداره !
  2. خودش تحمل ذره ای بی خوابی رو نداره ولی تا هروقت که بگه و تا پاسی از نیمه شب باید برایش کتاب بخونی و پا به پایش بازی کنی و خرده فرمایشات به جا و نابه جایش رو یک به یک به نحو احسن انجام بدین !
  3. دوست داره همیشه مرکز توجه باشه اما درست موقعی که ازش کمی توجه انتظار داری دریغ از یک نیمنگاه گذرا ...
  4. هم مهربونه هم حساس و عاطفی اما نهایتا کاراش رو همونطوری که دوست داره پیش می بره ...
  5. کلی لباس داره که بی مناسبت و با مناسبت بپوشه ولی هر وقت موقع تعویض لباس میشه به اصرار می ره سراغ همون چند تا لباس راحتی که دیگه به سختی هم تنش می ره !
  6. کلی اسباب بازی داره اما بیشتر شون جنبه تشریفاتی دارن و برای ولو شدن زیر دست و پا خریداری شدن  ... چون آخرش ترجیح می ده بره سراغ نبایدها و ممنوعه ها ! و فقط موقع جمع شدنشون یادش می افته که دلش می خواسته باهاشون بازی کنه!
  7. عاشق آب بازی و ریختن مایعات مختلف از توی یک ظرف تو یک ظرف دیگه و تلفیق مواد مختلفه و نتیجه رو مثل کیمیاگرها به دقت بررسی می کنه ... اما حاضر نیست چند ثانیه شامپوی سر (از نوع بچه و بدون سوزش چشم ) رو روی موهایش تحمل کنه! (خوب چه ربطی داره! متفکر)
  8. اصرار داره بدون کمک و مطابق سلیقه خودش لباس بپوشه اما وقتی دست و پایش تو آستین و پاچه شلوارش گیر می کنه چنان عصبانی میشه که انگار کسی مجبورش کرده با اون وضعیت لباس بپوشه! ...
  9. به تجربیات دیگران اهمیتی نمی ده و می خواد هر چیزی رو شخصا آزماش کنه ! اما خدا نکنه از نتیجه آزمایش راضی نباشه یا تو کارش موفق نباشه!
  10. همیشه کار خوب و بد رو از هم تمیز می ده اما ترجیح می ده بجای صرفنظر از نبایدها ،  کارهای اشتباهش  رو با یک ببخشید و یک خنده ملیح به انجام برسونه و در پاسخ به نگاههای تند و تهدید آمیز ما با لبخند بگه : " دیگه کار بد نمی کنم! دل شکسته... "
  11. تازگی بدون اینکه چیزی بگه برای رفع تشنگی چهار پایه اش  رومی ذاره زیر سینک و لیوان آبش رو از شیر آب پر میکنه! ... اما آخر شب لیوان آبش رو از بالای سرش برنمی داره تا حضورا خدمت برسیم و دو دستی تقدیمش کنیم!
  12. گاهی با پچ پچ و نجوا هم نمیشه حرفی رو ازش پنهان کرد اما به اقتضای موقعیت یا موقع انجام نباید ها ، آنچه البته به جایی نرسد فریاد است! ... دل شکسته
  13. برای ١٧-١۶ تا دندون  مرواریدی و کوچولویش که تازه تازه داره یک چندتایی هم به تعدادشون اضافه میشه ، باید شونزده بار بریم کنار دستشویی و خمیر دندون نی نی ها رو بمالیم روی مسواکش و با تشریفات خاص پروژه مسواک زدن و متعاقبش دوی استقامت آخر شب (از قرقره کردن آب بعد از مسواک زدن زیاد خوشش نمیاد و گاهی آب رو قورت میده! بجای بیرون ریختن ... ناراحت) رو به انجام برسونیم.
  14. عاشق ژست گرفتن جلوی آینه و پوشیدن لباسهای جورواجوره اما همچنان با هر نوع برس و شونه و گل سر و کش سر و تل و ... مشکل داره . من هم  که عمراً حاضر به قبول شکست بشم و کلا تو خرید انواع و اقسام گیره های تزئینی موی سر کوتاه نمیام! که نمیامممم!


 

خودم جورابمو می پوشمممممممممممممم! عصبانی...


 

خودم درستش می کنمممم! از خود راضی ...


 

خودم دایره درست می کنم ... (با لگوها ..)

 

پ ن1 : امروز با خودم آورده بودمش سرکار و کلی از بودن در جوار هم مشعوف شدیم ! ابله هر چند که گاهی حسابی کلافه می شدم از حرف گوش نکردن هایش دل شکسته... یک دفعه تو اوج کار و وسط اونهمه شلوغی پشت سر هم  صدایم کرد و من هم در حالی که سرم گرم کارم بود بدون اینکه نگاهش کنم جوابش رو دادم ! ... اونهم مثل اینکه نتیجه مورد نظر رو نگرفته باشه با یک حالت خیلی بامزه در حضور همه بهم گفت " مامی اببل (اول) عصبانی شو !  چونکه دارم در کشوی آقای ... رو باز می کنم که وسایلش رو بهم بریزم ! ... نگاهم کنننننن! " عصبانی

پ ن 2 : از دستش اینجوری کلافهشده بودم چونکه موقع غذا خوردن برنج و ماست و سالاد و آب و ... همه رو باهم قاطی کرده بود  و معجونی درست شده بود دیدنی !!!!!!!!  ... اما فقط زل زده بودم تو چشمهایش! ... اونهم بعد از کمی مقاومت در کمال خونسردی گفت : مامی بخنددددد! ... حالا دستهایت رو باز کن منو بپرون تو بغلتتتت بریم غذای نو بریزیم!!!!!! مژه

پ ن 3 : یک لاک بی رنگ از توی کشوی من پیدا کرد و گفت برام بزن ...

من : دخترم این لاک بی رنگه برو یکی دیگه بیار برایت بزنم!

آندیا : نع ... من همینو دوست دارم ! از خود راضی

من : (یک انگشتش رو زدم تا ببینه چندان تفاوتی ایجاد نمیشه) مامانی ببین بی رنگه! حالا ببر بذار سر جایش!

آندیا : نه مامی همینو بزن !!! آخه من لاک بی رنگ قرمز میخواممممممم! گریه

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

تولد و مهمونی

تقریبا از یکهفته قبل آندیا هر روز یادآوری می کرد که فردا تولد کیارشه ... و هفت روز طول کشید تا این فردا از راه برسه و وقتی روز موعود فرا رسید دخملک بازیگوش با ناز و اخم از خواب بعد از ظهر بیدار شد و با گریه لباس پوشید و با تهدید و تشویق کفش پایش کرد و با بغض خونه رو به مقصد جشن ترک کرد! ... ولی به محض ورود با دیدن بچه های شاد و شنگول و کیارش مهربون سر ذوق اومد ... بچه ها از لگو بازی و خمیر بازی و کتاب خوندن و دنبال هم کردن و بادکنک های رنگی رو بهم پرت کردن و گاهگداری هم سر اسباب بازیهای کیارش جنجال به پا کردن خیلی بیشتر لذت می بردن تا موزیک تولد ...  بخش شمع فوت کردن و جمع شدن دور کیک اما ... با  جیغ و دست و هورا براشون جذابیت بیشتری داشت و تنها زمانی بود که می شد فسقلیهای بازگوش رو برای چند لحظه کنار هم جمع کرد ... به محض پایان مراسم کیک خوران هم هر کدام بسرعت برگشتن سر پستشون نیشخند... 


 

وروجکها از راست به چپ : مهدیار ، پرنیان ، آندیا ، کیارش


 

پرنیان ، کیارش ، آندیا ، یکتا( بیصبرانه منتظر روشن شدن شمعها...)

 

 

ایلیا ، پرنیان(تنها وروجک حرف شنوی حاضر در میهمانی)، کیارش ، آندیا

 

 

از ذوقشون خیره شدن به شمعها

 

 

فوت سه نفره !! ... (دارین که چه آقایی شده ایلیای مهربون ...)

 

 

مهدیار هم  پشت به دوربین نظاره گره!!



خنده های شیرین ...



آسمون ابری و دلهای بهاری ...

 

 

ایلیا ، پرنیان (در نبود دخترخاله جونی خیلی تغییر کرده بود ...)  ، کیارش ، آندیا ، یکتا ، مهدیار

 

 

شمع ها مجددا روشن می شودددد!

 

 

دست مریم جون مامان کیارش درد نکنه که حسابی به زحمت افتاد و شادی رو تو دلهای کوچولوی وروجکها مهمون کرد ... یاد همه غایبین هم  بودیم و جاشون سبز بود و خالی ... فیلمها بمونه برای پست بعدچشمک

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

از هر دری ... سخنی!

تلفن زنگ می زنه ... دخملک مثل همیشه پیش از همه خودش رو می رسونه به تلفن ولی بی نتیجه برمی گرده به سمتت ... مامی چرا تلفن نیست ؟؟؟  ... اینقدر دنبال گوشی می گردین تا بالاخره صدایش قطع میشه ! ... گوشی رو پیدا می کنی و میذاری سر جایش و برمی گردی سرکارت!‌ ... صدای زنگ تلفن دوباره بلند میشه ! اینبار دوتایی خودتون رو می رسونین! ‌دخملک گوشی رو برمیداره و بلافاصله سلام می کنه  بعد می پرسه اسمت چیه ؟؟؟! (بجای اصطلاح متعارف شما؟؟ یا جنابعالی ؟؟!!)  ... با تعجب به حرفهای طرف مقابل گوش میکنه از طرز نگاهش می فهمی که طرف برایش آشنا نیست!‌ گوشی رو که می ده دستت فقط بوق ممتد می شنوی! معلوم نیست کی بوده و چی گفته ! متفکر ...

من : دخترم کی بود؟؟؟ !!

آندیا : ... خانوم بود! ...

من : خوب چی گفت ؟؟؟  

آندیا : خانومه گفت آندیا خانوم لطفا شماره گیری نفرمایید !!

من : متفکر ... آندیا خانومممم؟؟؟ تعجب قهقهه

... نیمساعت بعد ... بازهم زنگ تلفن و همون شماره قبلی ... گوشی رو برمیداری ... صدای یک نوار ظبط شده برایت پخش میشه که شرح کاملی از کالاها و کارهای خدماتی مربوط به یک مرکز خریده و اعلام شرایط تخفیف و فروش ویژه همراه با تلفن و آدرس ... آخرش هم اضافه می کنه که لطفا فقط با شماره های اعلام شده تماس بگیرین و تلفن مربوط به تبلیغات رو شماره گیری نفرمایین!!!  (این هم تبلیغات به سبک جدید! ... )


 

وروجک برای اولین بار خودش ناخن هایش رو بدون کمک لاک زد (اونهم روی روزنامه که به جایی مالیده نشه!) ... وانصافا کارش هم بی نقص بود! ابله

 


پ ن١: آندیا هیچوقت با خوابیدن تو تخت خودش مشکل نداشته. هیچوقت هم به اینکه سر جای خودش بخوابه اعتراض نکرده و این موضوع همیشه برایش کاملا عادی و پیش پا افتاده بوده. دیشب چند تا کتاب زد زیر بغلش و خیلی جدی اومد وسط تخت دراز کشید و گفت بیا باهم کتاب بخونیم! (تازگی بجای اینکه بگه برام کتاب بخون! میگه با هم کتاب بخونیمممم!) من هم به سختی رو لبه تخت یکوری خوابیده بودم که وروجک موقع ابراز احساسات از مشت و لگد بی نصیبومون نذاره! ...

  • مامی چراغو خاموش نکنی ها! چونکه می خواییم کتاب بخونیم!
  • چشم!
  • مامی شما نری روی تخت آندیا بخوابی ها ؟؟
  • نه عزیزم ! هر کس تو تخت خودش می خوابه!
  • مامی چشمهاتو نبندی ها ! ... بذار آندیا بخوابه  ، بعد بغلش کن بذارش تو تختش! (نمی دونم چرا هر وقت راجع به خودش حرف می زنه بجای ضمیر اول شخص از سوم شخص استفاده میکنه!)
  • خوب چرا الان نمی ری سر جایت بخوابی قربونت برم!
  • آخه الان ن ن ن  که دیره!‌ بذار کتاب بخونیم! اگه دلم حوصله اش خواست میرممممممم! از خود راضی

پ ن 2 : این مدت فرصت نشد تو بازی که مریم جون مامان کیارش  عزیز دعوتمون کرده بود شرکت کنیم ... هر چند که فکر کردن به آینده شغلی یک بچه 3-2 ساله شاید خیلی دور از ذهن باشه و شاید این پست بعدها در آینده دور وقتی وروجکها خودشون آرشیو وبلاگهاشون رو می خونن موجبات خنده و تفریحشون رو فراهم کنه ، اما این ذره ای از جذابیت بازی تو زمان حال کم نمیکنه... چشمهامو که می بندم و شیطونک خودم رو با اون صورت گرد و چشمهای کنجکاو و لجباز مجسم میکنم با خودم میگم مهندس کوچولو ... خانوم مهندس آینده! ... خودشه!!! ... من هم همه خواننده های آشنای این پست رو دعوت میکنم که بازی رو پی بگیرن! چشمک

پ ن 3 : دیروز برایش شعر می خوندم که بذاره تند تند کارهامو تو آشپزخونه تموم کنم!

من : ... دختر ناز (به کسر ز) نازم! ... وروجک طنازم! ... خوشگل و خیلی نازم ... عسلک لجبازمم! ...

آندیا : نه نه  مامی نگو لج بازم ... بگو خوشگله بازهم! بزرگ شده بازهم! عصبانی

من : ابلهخنده بغلکلی مشعوف شدیم از معنی "بازم" یا همون "بازهم" تو فرهنگ لغت دخملک! ...

پ ن 4 : چرا اسفند امسال اینجوریه سوال ... همش دوی ماراتننننننننن!! وقت تمام

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

وقایع اتفاقیههههه!

دیدم دردونه خانوم رفته تو اتاقش و صدایش نمیاد ! (معمولا هر 5 دقیقه صدایم می کنه و یک خرده فرمایش داره!!!!) با خودم گفتم سخت نگیر! ... بیکاری !؟؟؟ ... بذار به حال خودش باشه! خانوم شده دیگههههههههههه! ابلهده دقیقه بعد دیدم نع!!!!!!! نمیشه که نمیشه ! دلم طاقت نمیاره! ناراحت شعله غذا رو کم کردم و پاورچین پاورچین رفتم طرف اتاقش ... دیدم تقریبا هر چی تو کمد و کشو ها بوده ولو کرده اما از خودش خبری نیست!!! منتظر اینورو بگرد ... اونورو بگرد ! متفکر صدایش کن !!! نخیر نیست که نیست ! تعجب چه حالی داشتم!!!!! ... بماند ، قلبم داشت از جا کنده می شد!!! ... بماند! استرسمشکل اصلی این بود که نمی دونم چرا صدایم هم در نمیومد که بلند تر داد بزنم! .کلافه.. یعنی بیرون رفتهههه!؟؟؟؟ (قبلا هم پیش اومده که در ورودی رو باز کنه و بره بیرون ولی با نظارت ما) نه ممکن نیست ، اگه بیرون رفته بود حتما می دیدمش! ... پس کجاست ؟؟؟؟ تو کمدها ؟؟؟؟ (نبوددد!) پشت مبلها و زیر میز و صندلیها ؟؟؟؟؟؟؟ (نبوددد!) آخه پس کجاستتتتتتتتت! استرس...  دفعه آخر با صدای دورگه و لرزان با یک آهنگی شبیه فریاد گفتم آندیا کجایییییییییی مامانم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یک صدای خفیف از توی حمام (پشت در بسته) گفت : اینجاممم مامی جون دارم ...  میکنم! مژه نمی دونم با پا رفتم سراغش یا با سر ! نگراندر حموم رو با عجله باز کردم ! ... دخملک خیلی خونسرد نشسته بود روی لگنش و داشت  ... می کرد! و هم زمان برای خودش کتاب می خوند ددددددددد! ... منو که دید در کمال خونسردی گفت مامی شما برو بیرون ...  بعداً صدایت می کنم بیا منو بشوررررررررررررررر! عینک

 

 

آندیای یکسال پیش ...

 

پ ن : برایش غذا ریختم و بشقابش رو دادم دستش که ببره تو اتاق و من هم  چند لحظه بعد پشت سرش با بقیه مخلفات اومدم! دیدم صندلی غذایش رو کشیده نزدیک مبل که از روی مبل شیرجه بزنه تو صندلیش !!! (اونهم صندلی که چرخ داره و خیلی راحت سر می خوره !) ... با صدای بلند گفتم نه نه نپری مامان می افتی ! ( همونطور که با عجله می رفتم سمتش ...) مواظب باااااش!!!!  ... تعجبوروجک خیلی خونسرددد برگشت سرجای اولش روی مبل و گفت : مامی چرا داد می زنی!!!!! داد زدن کار بدیهههه! خودم مواظبمممممممممم!!!!!!!! از خود راضیمژه

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

نمایشگاه سرگرمیهای کودک

زمان : صبح پنجشنبه ...

محل دایمی نمایشگاههای بین المللی ... نمایشگاه سرگرمی و نیارمندیهای کودک.

بر خلاف هر روز ، بدون عجله ... بدون استرس و با خیال راحت از خونه اومدیم بیرون . دخملک اصرار داشت سوار اتوبوس بشه! ... با کمی تاخیر رسیدیم ! شلوغی و عدم وجود راهنما و علایم مخصوص برای هدایت مراجعین هم که تقریبا از ویژگیهای لاینفک فراخوانهای اینچنینی است. اما تنوع غرفه ها و نمونه های تبلیغاتی واقعا بچه ها رو به وجد میاورد و تقریبا تو بیشتر غرفه های اسباب بازی مجبور بودیم توقفهای طولانی داشته باشیم . مخصوصا تو غرفه مربوط به نمونه وسایل بازی مربوط به پارکها و شهر بازیها ...

 

 

بیشترین حسن بازدید از نمایشگاه این بود که بچه ها وبلاگی رو یکبار دیگه بهم رسوند چشمک... فاطمه زهرای عزیز و طاهره جون  ، وندا خانوم نازنازی و گلناز جون ، دانیال ملوس و خوش اخلاق و ساناز عزیز که خیلی خیلی از دیدنشون خوشحال شدیم.قلب

 

 

شیطونکها و گریم تخصصی عینک

 

 

 این هم یک ژست برای عکس آتلیه  عینک

 

 

ببینین چه جدی دست همو گرفتن و از غرفه های مختلف بازدید میکنن چشمک

پ ن : ... وروجک سرحال و خندون لی لی کنان دور اتاق می گرده و فضای خونه رو پر از شادی و همهمه کرده با چنان شور و غوغایی که انگار یک مهد کودک تو خونه مشغول بازی هستند . تو اما راضی و خشنود اجازه میدی هر چقدر که دوست داره بریز و بپاش راه بندازه ... اونقدر که دل کوچولوی دریایش راضی بشه ... در اتاقها رو محکم باز و بسته کنه ... مبل و صندلیها رو اینطرف و اونطرف بکشه ... وسایل کمد ها و کشوها رو جابجا کنه و روی تل وسایل بالا و پایین بپره ... کل سی دی هایش رو ولو کنه تا باهاشون قطار بازی کنه ... با پنج تا انگشت ژله رو توی دستهای توپولیش له کنه و بعد با ولع تمام بذاره توی دهنش ... بعد هم  دستهایش باز کنه و خودش رو رها کنه تو آغوشت !!! ...

  • مامی نگاهم کنننننننننننننننننننننن! از خود راضی
  • نگاهت میکنم عزیزم !!! ... دوستت دارممممم!!!! بغل
  • من هم دوستت دارم مامی جون!!!!!!!
  • ولی من بیشتر دوستت دارم! چشمک
  • نه من بیشتر دوستت دارم !! عصبانی
  • خوب من خیلی بیشتر دوستت دارم !!! چشمک
  • نه اببل (اول) من ... مامی برام خیلی بیشتر شکلات می خری !!؟؟؟؟ قلب
  • تعجبدل شکسته
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker