Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

یک روز بلند و آفتابی ...

دخملک می دوید ... سریعتر از همیشه  ... انگار بال درآورده بود ... وسط یک باغ پر از گل ، صدای قهقهه خنده هایش ، پشت بوته های گل سرخ و  فواره های پر آب گمشده بود ...  گاهی اینقدر بهش نزدیک می شدم که حرکت سایه  رزهای صورتی رو که که با رقص باد  روی گونه های گل انداخته اش بالا و پایین می شدن میدیدم  ، اما طنین صدایش انگار از اون دور دورها میومد ! هرچه بیشتر دنبالش  می دویدم  انگار بیشتر ازش دور میشدم ... دخملک هر چند وقت بر می گشت و از میون بوته های گل  چشمهای سیاه و کنجکاوش رو بهم می دوخت  و خنده  شیرینی تحویلم می داد و دوباره رویش رو برمی گردوند ... بعد توپش رو از میون ردیف منظم کاجهای سوزنی بر می داشت و راهش رو به سمت چمنهای صاف پیدا می کرد  ... باز هم می دوید ... می دوید ... و من اما ... نفسم به شماره افتاده بود ... خسته تر و بی رمق تر از اون بودم که پا به پایش برم ... چند بار روی چمن های نمناک سکندری خورد ، هربار قلب من هم به لرزه افتاد ... نکنه دستها و پاهای توپولیش رو زخمی کنه ، نکنه لای چمنها شئ تیز و برنده ای  باشه ... اما باز تعادلش رو حفظ می کرد و دوباره به دویدن ادامه می داد . انگار دوست نداشت بهش برسم و جلوی شیطنتهای کودکانه اش رو بگیرم!  می خواستم صدایش کنم ... اما صدایم در نمیومد . !!!  طنین صدایم رو که تو حنجره گرفته ام حبس شده بود می شنیدم! دخملک اینقدر رفت که از تیررس نگاهم خارج شد ... ! با عجله خودم رو به یک بلندی رسوندم ... روی نوک پنجه بلند شدم. دستهام رو سایه بون کردم و با دقت به اطراف چشم دوختم ... اما نه!! اثری از  دخملک گریزپای من نبود! دوباره صدایش کردم .. با تمام نیرو ... اما طنین صدایم باز تو گلوی بغض آلودم خفه شد. چرا کسی نیست ؟؟؟ تا چشم کار میکرد گل بود و درخت بود و چمنزار و سنگهای پر خزه و حوض های سنگی و فواره های روشن ... نه از ساختمانهای سر به فلک کشیده  خبری بود ، نه از همهمه و هیاهوی شهر و ازدحام بهم پیچیده شهرنشینی ...  تیغ آفتاب آروم آروم داشت از پشت تپه های سبز و پرگل پایین میومد . گرمای آفتاب چه زود داشت جایش رو به نسیم خنک غروب می داد ! یعنی طفلکم کجاست ؟؟؟ نکنه از شدت خستگی لای بوته های خاردار خوابش برده باشه ! نکنه پایش لغزیده و روی چمنهای خیس افتاده و از دیدن دستها و پاهای گل آلودش  ترسیده باشه ؟ یا بد تر ، نکنه ... !!!! حرکت منظم باد هر لحظه بیشتر میشد  و همزمان ضربان قلبم  بالاتر می رفت  ... چقدر سرده ... سردمه ! سردمه ! افکار پراکنده ام رو نمی تونم کنار هم بچینم ! زمان ! انگار اونهم  گم شده ! ... چقدر گذشته ؟ یکساعت ؟ دوساعت ؟ یک روز ؟؟؟؟؟  چشمهایم رو می بندم تا یکبار دیگه همه چیز رو تو ذهنم مرور کنم ... صدای گریه دخملک اینبار از دور شنیده می شد ، با عجله  سرم رو بطرف صدا چرخوندم ، اما همه چیز در تاریکی مطلق و صدای باد گم شده بود ، طنین گریه دخملک اما ، لحظه به لحظه بیشتر میشد ... میون گریه بغض آلودش پیاپی صدایم میکرد ...  مامانه ! ... مامانه! بیا ! ... من اما ... بهت زده و بی حرکت فقط می لرزیدم ... بی هیچ اراده ای برای حرکت یا حتی فریاد ! ... با تمام نیرو  می خواستم صدایش کنم ، می خواستم برم سمتش ... اما نمی شد ... نمی شد ... انگار یک دیوار بلند و محکم بینمون حایل شده بود ، انگار برای کوچکترین حرکتی به کمک احتیاج داشتم ، به یک شوک یا نیروی خارجی ... صدای دخملک دیگه خیلی نزدیک شده بود ، طوری که فکر کردم اگه دستم رو دراز کنم می تونم بگیرمش توی بغلم ... باید حسابی سردش شده باشه ... آخ که چقدر سرده !!! ... صدای گریه طفلکم قطع شد ! ... انگار دنیا روی سرم خراب شد ، با صدای وحشتناک افتادن و شاید هم  شکستن یک چیز سنگین  مثل فنر از جا پریدم  ... چقدر سرد و  تاریک بود ... برای یک لحظه  گیج و منگ بودم ، دخملک دوباره صدایم میکرد ... اینبار خیلی خوب می دونستم که کجاست ... ! ...........................      با عجله خودم رو به تختش رسوندم . توی تاریک و روشن اتاق با دیدن من لبخند رضایت روی لبهایش نقش بسته بود . بلافاصله بغلش کردم . کف پاهام اما از شدت درد می سوخت ، شاید هم خیس بود ... اما ... نه تکه های شکسته یک شئ تیز رو زیر پاهام حس  کردم که لبه های تیزش احتمالا پاهام رو زخمی کرده بود . دخملک خواست که چراغ رو روشن کنم ! اصلا چرا به فکر خودم نرسیده بود... ؟؟؟ به محض رسیدن به پریز دخملک توی بغلم دستش رو دراز کرد و کلید رو چند بار خاموش و روشن کرد ... اما تاریکی ادامه داشت ... با عجله از اتاق بیرون اومدیم ... بععععععله انگار برقها رفته بود ... دخملک آب خواست !  پشت سر هم تکرار می کرد! مامانه آب بده! ... چند بار بوسیدمش و گونه های  نمناکش رو (که نمیدونم خیس عرق بود یا گریه !) محکم به صورتم چسبوندم. لیوان آب رو تو نور شمع به لبهای تشنه و از هم شکفته اش رسوندم ... با چه ولعی تا آخرش رو سر کشید ... فاصله آشپزخانه تا اتاق خواب رو با کندی طی کردم ... تازه متوجه بادی شدم که پرده ها رو به شدت تکون میداد! پنجره ها رو یکی یکی  بستم ! دخملک رو که دوباره خوابش برده بود آروم وسط تخت جادادم (دلم نمی خواست ازم فاصله بگیره!) و خودم هم کنارش آروم زیر لحاف خزیدم .. قبل از اینکه پلکهای سنگینم دوباره روی هم بیفتن برای آخرین بار یک نگاه به اطراف کردم ... به پنجره نیمه باز اتاق خواب که دیگه حس بستنش رو نداشتم ... به ساعت روبروم که 3.30 بامداد رو نشون میداد ! ... و به آقای همسر که همچنان  تو خواب ناز لبخند به لب ... حضور دخملک رو در کنارخودش احساس کرده بود و موهای نرم و آشفته خانوم کوچولو  رو آروم لای انگشتهایش نوازش می کرد  ... و من هنوز در این فکر بودم که  ... چه  روز آفتابی ؟؟؟؟ و بلندی؟؟؟؟

صبح که تکه های شکسته لاک پشت کوکی دخملک رو از  کنار تختش جمع می کردم ، با علامتهای سوال بی جواب توی ذهنم کلنجار می رفتم ! یعنی طفلکم چه مدت بیدار بوده و صدایم کرده؟؟ ... ناراحتچشمهای منتظرش چند بار توی تاریکی سراغم رو گرفته؟ ... یعنی عمداٌ با صدای افتادن لاک پشت کوچولویش  می خواسته  آخرین روزنه های امید حضور ما رو چک کنه!؟؟؟خجالت پاسخ برام یک چیز بود دیگه نباید خستگی رو در طول روز تا این حد تجربه کنم !گریه نباید ... از خود راضی

******************************************************************************

آندیا ... باغ موزه هنرهای ایرانی ... روز جهانی موزه

 

mUSEUM

 

آندیا و حوضچه های زیبای باغ موزه

 

 

موزه

 

آندیا در ...  میدان آزادی ؟؟؟!!!

 


 

نازنازی مامان و یک ماکت در حال ترمیم

 


 

و صد البته ... جوجه اردک توپولی هم در تمام طول بازدید ما رو همراهی کردن ...

 


 

آندیای دوربین گریز!!

 


 

آندیا در دامن طبیعت  ...

 

روز جهانی موزه

 

آندیای گریزپا

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

ماه پیشونی مامان


 

اغلب روزها وقتی بعد از ظهر می رم دنبال آندیا قبل از اینکه برسم بالا می دونم یک جفت چشم سیاه و شیطون با یک قلب بی قرار و مهربون جلوی در ورودی خونه منتظرمه . معمولا با موهای ژولیده و درهم که حاصل بالا و پایین پریدنهای همیشه گیه و لپهای گر گرفته گوجه ای که گاهاٌ چرب و چیلی هم هست و  یک بغل پر از اسباب بازی که برای بیرون رفتن و پارک آماده توی دستهای توپولی و سفیدش نگهداشته. طنین صدای نازک و لطیفش توی راهرو می پیچه که معمولا دوست داره صدایم کنه :‌ مامان اومدی؟ ! ...  و بعد خودش جواب بده : مامانه اومد! ...  به آخرین پاگرد که می رسم یک نفس عمیق می کشم و  بینی ام رو از عطر نفسهایش پر میکنم عطری که از اون فاصله فقط من می تونم بشنوم و بس...!  بعد برای یک لحظه چشمهایم رو می بندم و صورت گرد و خندونش رو تو ذهنم تجسم می کنم ... (کاری که در طول روز بارها و بارها انجام میدم) اما اینبار با همیشه فرق داره چون وقتی چشمهایم رو باز میکنم می تونم آخرین ورژن فسقلی رو همون موقع جلوی چشمهایم ببینم ... اونوقته که دخملک با یک جیغ کوتاه و خندون پا میذاره به فرار و یک گوشه کمین میکنه تا مامان خسته اما پر انرژی بیاد پیدایش کنه !‌ و من هر روز بی قرار این لحظه قشنگ و کوتاهم ... لحظه ای که دلم برای رسیدنش پر میکشه ... بغل

و اما ... این هم ورژن جدید دخملک ابله

 

 

به این میگن استفاده بهینه از استخر ... از خود راضی (تابستونها استخر آبی و سایر فصول استخر توپ و اسباب بازی) اینطوری لااقل وسایل از زیر دست و پامون جمع شد نیشخند


 

فسقلی خانوم بازیگوش در پارک ولنجک (ساعت : ؟؟؟ ...... شما بگین عینک!!)

 

********************************************************************************

آندیا  ....  تولد و مهمونی ...

 

Rayan

 

شیطونک اینقدر توی تولد بازی کرد و رقصید  فرشتهکه از شدت خستگی وسط خوردن ژله با بستنی ... قاشق بدست ... خوابش برد!خواب

 

 

آندیا و دانیال در تولد رایان کوچولو


 

خوشگل و طناز و بازیگوشم ابله


 

رایان کوچولو و آندیا ... بعداز بهم ریختن کیک


 

Rayan's Birthday

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

یک پست خودخواهانه!

چرایش رو نمیدونم ولی همیشه از بزرگتر شدن و تغییر کردن آندیا وحشت داشتم. از اینکه هر چی بزرگتر میشه بیشتر ازم فاصله بگیره... از اینکه دیگه بهم وابسته نباشه و به اندازه حالا دوستم نداشته باشه! ( نگین چه خودخواه! ... خوب ماییم و همین یکدونه دردونه ... ! )دوست ندارم  محبتش رو با کسی یا چیزی تقسیم کنم ! هر چند که می دونم وابستگی زیاد هم چندان تبعات خوبی نداره اما هیچوقت دلم نخواسته رابطه عاطفیمون دستخوش مدرنیسم و غربزدگی بشه ! و تو سن بالا اینقدر از بچه ام فاصله بگیرم که بجای خودش عکسش رو از وب کم ببینم یا صدایش رو بریده بریده و منقطع از طریق اینترنت یا تلفن بشنوم ... نمیگم مثل قدیما بچه باید عصای دست آدم برای دوران پیری و احتیاج باشه . اما من این کوچولوی نوپا رو که رد پای هر قدم لرزانش تو اعماق وجودم حک شده و حرف به حرف صدایش فضای گوشم رو لبریز کرده ،  برای همیشه می خوام  ... بی کم و کاست ... بی بهانه ... نه نصفه نیمه و فقط تو دنیای کودکانه ! اینها رو گفتم چون... دلم برای اون روزهای نه چندان دور (شاید دیروز نه ! پریروز نه ! ... )  تنگ شده  که وقتی از سرکار میومدم دخملک می پرید تو بغلم و صورت پنبه ای و لطیفش رو می چسبوند به صورت خسته ام و اینقدر همینجوری می موندیم تا آروم آروم ازم جدا می شد ... تا این چند ساعت جدایی تلافی می شد! ... هر لحظه از این روزهای قشنگ به اندازه تمام اون لحظاتی که دخملک هنوز تو قلبم پا نگذاشته بود رمانتیک و قشنگه ... اما نه ! ... خیلی بیشتر ، خیلی قشنگتر از اون روزها که هنوز ...

 

 

شرکت

 

 پ ن 1 : اگه گفتین این کفشها که پای دخملکه از کجا اومده! 

... یک فرشته مهربون برایش آورده !

پ ن 2 : پست بعدی حاوی عکسهای آتلیه دخملک خواهد بود ...

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

دلبرک شیرین سخن ...

آندیا یک جوجه اردک داره که قبلا هم وصفش رو زیاد تو پستهای قبلی کرده بودم. این جوجه اردک رو وقتی 6 ماهش بود پسر دایی آقای همسر برایش گرفت و آندیا اوایل چندان علاقه ای بهش نشون نمی داد. ولی الان این جوجه اردک توپولی شده یکی از دوستان ثابت و جدا نشدنی آندیا و از صبح که بیدار میشه جوجو رو بغل میکنه و همه جا با خودش میبره. بهش غذا میده ، روی لگن سرپایش می گیره ، موهایش رو شونه می کنه ، لباس تنش میکنه روی سه چرخه و تاب می شونه و ... خلاصه ما همه جا باید حضور این جوجه اردک خپل و کثیف ( شستنش هم پروژه ای آخه ... ) رو تحمل کنیم. دیروز برایش آب پرتقال گرفته بودم ، اونهم طبق معمول هزار جور بازی درآورد تا آب میوه اش رو نخوره ...

من : دخترم بیا آب پرتقالت رو بخور

آندیا : نع نع آب پرتئال (پرتقال) نمی خورم ! بده جوجو بخوره ...

من : جوجو آب میوه اش رو خورده ببین دلش چقدر گنده شده! بیا شما هم بخور!

آندیا : نع آندیا نمی خوره! مامانه بخوره !

من :  (درحالیکه آب میوه بدست مستاصل شده بودم لیوان رو با عصبانیت دادم دستش) آب پرتقال تلخ میشه مامان جون ... اگه نمی خوری ببر بده به بابا فرشید !...

آندیا : نع نع ... بابا فرشید نخوره ! ... دلش گنده میشه!  

من : 

 

بسسی خوران

 

 

دیشب عسل خانوم ما با بابایی رفت خرید و تو سوپر خیلی جدی پرسید : 

آندیا : آقا بسسی  (بستنی) ... داری؟ 

آقای فروشنده : بععله داریم ...  بیا این هم بستنی کاله!

آندیا : ( جدی و کلافه !)  نع ...خاله بسسی (بستنی) نمی خواد! ...  بسسی مال منه !

 

 

نیم نمینی

 

 

اینهم آخرین ژست دخملک در حال خوردن سیب زمینی سرخ کرده ... بعد از ظهر بعد از دیدن برنامه Baby Chef ( یک برنامه آشپزی تو کانال Baby T.V) به مامانی سفارش نیم نمنی (سیب زمینی) با شکلات داده ! 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

متفکر کوچولو!

اسباب بازیهای آندیا معمولا روی زمین و توی اتاقها ریخت و پاشه و هرجایی ممکنه قطعات ریز و درشت اسباب بازیهایش رو پیدا کرد. هروقت هم با اعتراض ما روبرو بشه خودش همه رو جمع می کنه و لی مدت زیادی این وضع رو تحمل نمی کنه و دوباره همون آشفته بازار و شلوغی رو ترجیح میده! دیروز چند بار کتاب "می می نی شده شلخته"  رو برایش خوندم و گفتم ببین می می نی هم داره وسایلش رو جمع می کنه اگه وسایلت رو از زیر دست پامون جمع نکنی ، ما هم می خوریم زمین و ... اولش با دقت عکسهای کتاب رو نگاه کرد و بلند شد یکسری از وسایلش رو مرتب کرد ولی چند دقیقه بعد همه چیز به حالت اول برگشت! (اصلا این خونه ما تمیز بشو نیست که نیست ، مگه زوره!) شب که برای بار n ام وسایلش رو جمع کردیم ... بهش گفتم مگه قرار نبود وسایلت رو جمع کنی؟ کی دوباره  اینهارو ریخته روی زمین؟ (در حالیکه با عصبانیت داشتم لگو هارو از روی زمین جمع می کردم!) آندیا هم خیلی جدی گفت : می می نی ! ... می می نی  اینها رو ریخته !

دخملک حسابی به نقاشی علاقه پیدا کرده. حتی گاهی نقاشیهای رنگی و بزرگ رو میذاره جلویش و مثلا از روی اونها نقاشی می کنه و بعد هم خودش  این آثار هنری و  خطهای کج و معوج رنگی رو میاره نشونمون میده و بهمون معرفیشون میکنه ... مامانه این توپه ... این ماشین باباست ... این سه چرخه آندیاست ... این گل ... دیروز بعداز ظهر گفتم بیا با هم نقاشی بکشیم. اونهم رفت مداد رنگیهاش رو آورد و چند تا خط موازی درهم برهم با رنگهای مختلف کشید و گفت مامی این هاپوئه! گفتم پس چرا هاپو دم نداره! پاهایش و دستهایش کو پس؟!! آندیا هم یک یک نگاه متفکر به نقاشی کرد و گفت دستهاش زیر پتوئه! ، هاپو خوابیده اینهاش اینهم پتو !!!!... 

 

 

painting

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

بدون شرح !

 

 

کیش

 

 

اگه گفتین این دختر خانومهای خوشتیپ و قرتی کجان؟ 

پ ن : دیروز آندیا طبق معمول به مامانی اصرار می کنه که با سه چرخه برن پارک . مامانی هم بهش میگن الان هوا ابریه و سرد شده بذار بعد از ظهر وقتی آفتاب اومد باهم می ریم پارک. آندیا هم قبول میکنه و دیگه حرفی از بیرون رفتن نمی زنه. اما تا عصر هر بار که صدای زنگ در بلند میشه با هیجان می ره سراغ در و از مامانی می پرسه مامانی آفتاو (آفتاب) اومد؟! !! بریم توپ بازی!

  

 


+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

یک برخورد نزدیک از نوع ... چندم؟؟!!

گزارش تصویری مربوط به قرار وبلاگی روز شنبه است.

کجا ؟: سرزمین عجایب

کی حاضره کی غایب ؟ : حاضرین : بیتا جون و یکی از قلهای ناز و شیطون (کیارش جون) ، فاطمه زهرا جون و مامان گلش ، شمیم جون و مامان مهربونش و آندیای عسلی و یک کوچولوی خوشگل و نازنازی وتپل مپل که متاسفانه نشد ازش عکس بگیرم.

  


کیارش جون ، آندیا ، آقا مجید ، فاطمه زهرا جون ... کجا ؟ !! اون بالا بالا ها ... !!

  

سرزمین عجایب

 

آندیای خوش اخلاق ... اما ناراحت  از اینکه حرکت اتاقک شیشه ای متوقف شده و باید بیایند پایین ...

 

 


 آی بچه ها سوار بشین .. هوهو چی چی ... ماها عازم سفریم ...

 


 آندیا و شمیم جون تو قطار سریع السیر ... ! 


 آخرش نشد این شیطون بلاهای نازنازی همشون درست و حسابی تو یک عکس جا بگیرن !

 

 


این هم نمایی از مراسم اختتامیه .. اگه گفتین بقیه فینگیلها کجان؟

 ... ... ...

 ... ...

دنبال چیزی که کیارش روی تابلو ی بوف خونده بود ... پیتزا! 

  ____________________________________________________________________

 پ ن : دیشب برق ما حدود یکساعت قطع بود و چون برق تمام خونه های اطراف هم قطع شده بود بالطبع هیچ نوری از هیچ روزنه ای پیدا نبود ! ... دریغ از یک کور سو  که ما رو به سمت شمع و وسایل روشنایی هدایت کنه ...  آندیا هم که اولش فکر کرده بود خاموشی ناگهانی چراغها یک جور بازیه و ما خودمون برقها رو خاموش کردیم!  ، اون وسط تو تاریکی بالا و پایین می پرید و نه تو بغل میومد و نه آروم و قرارداشت ... خلاصه هر بار که  تو اون وضعیت دستش رو می گرفتم عین ماهی لیز میخورد و با جیغ و خنده  از دستم فرار میکرد تا دوباره پیدایش کنم ! تازه برای اینکه تو تاریکی منو راهنمایی کنه که زودتر جایش رو پیدا کنم مدام میگفت "داللللللی مامان!"  " آندا اینجاست!!" بعد از اینکه بعد از کلی جار و جنجال موفق شدیم 2 تا شمع روشن کنیم پروژه دالی بازی تبدیل شد به تولد مبارک ! ... شمعهای بی نوا پونصد دفعه با جیغ و سوت و دست و هورا خاموش و دوباره روشن شدن و 26 بار تولد؟؟ مبارک شد! ولی دخملک انگار تازه خوشش اومده بود. دست آخر هم وقتی شمع ها رو به یک نقطه دور از دسترس انتقال دادیم آندیا کلی از  دیدن سایه شمع روی دیوار خوشش اومده بود و  از اینکه می دید با حایل کردن دستهایش جلوی نور شمع روی دیوار شکلهای مختلفی درست میشه حسابی ذوق زده شده بود ... در عوض  نیم ساعت دوم خاموشی کاملا متفاوت بود  چون دیگه از تاریکی خسته شده بود اولش  نق نق و غرولند کرد که چرا چراغها رو روشن نمی کنیم !؟ دست آخر هم با گریه و حق حق می گفت نع نع ! لالا نع! آندا لالا نداره ! (خوب معلومه که ساعت هشت و نیم هنوز خوابش نمیاد ... ! حالا بیا و درستش کن ! این هم نتیجه خاموشی دادن و مراسم قبل از خواب!)

 


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای بهاری

آخر هفته یک قرار با دوستان قدیمی تو پارک ملت داشتیم و فکر کردیم چون هوا بهاریه و فرح بخش ،  بچه ها رو هم تو طبیعت بگردونیم. آندیا معمولا زیاد می ره پارک ولی اینبار به محض رسیدن به قسمت ورودی پارک اینقدر هیجان زده شده بود که حتی حاضر نبود کسی دستش رو بگیره و از اونجاییکه خیلی به گل علاقه داره ، از دیدن اونهمه گلهای رنگارنگ و زیبا حسابی سر کیف اومده بود ... دلش می خواست از نزدیک گلها رو لمس کنه! و روی چمن ها راه بره ... از اینکه می دید کفشهایش تو عمق چمن های سبز و نمناک فرو میره و علفها دور پاهایش رو پوشوندن لذت می برد و بالا و پایین می پرید ... دیدن چند تا کلاغ زاغی دور یک حوضچه کوچک آب و اینکه چطور با منقارهای بلندشون آب رو از روی زمین جمع می کنن ... و حتی رد شدن از کنار بچه های شیطون و خندون ، دیدن مجسمه های سنگی بزرگ همه و همه می تونست مدتها افکار شاد وکودکانه اش رو بخود مشغول کنه. چقدر سطح توقع بچه ها تو این سن پایینه و چقدر راحت میشه شادی رو مهمون دلهای کوچیکشون کرد با خودم فکر کردم  چرا  ما گاهی همین خواسته های کوچیکشون رو هم ندیده می گیریم ؟!!

 تو مسیر بازگشت آندیا یک کفشدوزک خیلی قشنگ پیدا کرد که مدتها سرگرمش کرده بود ... خیلی دوست داشت اونو توی دستهایش نگه داره ولی کفشدوزک خوش آب و رنگ بالاخره پر زد و رفت! آندیا هنوز گاهی صدایش میکنه تا شاید دوباره پیدایش کنه ...! 

 

پارک ملت

 

آندیا خسته ، بعد از کلی پیاده روی ...

  


آندیا و دوستش رایان در بازار صفویه  

  

موتورسواری

موتور سوار کوچولو

 


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

یکی از همین روزها!

شیرین زبونیهای دخملک روز به روز بیشتر میشه و مامانش روز به روز گرفتار تر دوست داشتم شاهد تمام شیرین کاریهاش باشم ولی خیلی هاش رو باید از پای تلفن و راه دور بشنوم و  عکس العملش رو  تو اون حالت مجسم کنم ! آندیا معمولا از مکالمه تلفنی طولانی خوشش نمیاد و خیلی زود حرفش رو می زنه و گوشی رو ول میکنه و می ره دنبال کارش . خیلی وقتها هم اصلا کاری به حرفهای طرف مقابل نداره و فقط تند تند حرفهای خودش رو میزنه و وقایع اتفاقیه رو به زبان خاص خودش گزارش میده! گاهی هم خودش سوالات احتمالی رو می پرسه و بلافاصله هم جواب خودش رو میده !

 آندیا : مامی کو؟ ... بعد از یک مکث کوتاه ... رفت اداره!

اما اینبار با همیشه فرق داشت! دخملک با رضایت و سرحال ،  خودش به خودش دلداری می داد که ما بالاخره میایم و با هم می ریم بیرون !! بدون هیچ بهانه ای ! بدون هیچ اعتراضی!

امروز به محض اینکه فهمید من پای تلفن هستم گوشی رو از مامانی گرفت :

آندیا : الو مامی بیا!

من : چشم عزیزم میام! داشتی بازی میکردی؟

آندیا: نع نع ! توپ بازی نع! آب بازی نع! مامانه بیاد ... بابا فرشید بیاد ... عمو بیاد ... بابایی بیاد ... خاله بیاد ... بریم ده ده! بعد هم با جیغ و خنده گوشی رو گذاشت و رفت ... تا چند دقیقه بعد گوشی به دست صدای شادیش رو که رفته رفته از تلفن فاصله می گرفت می شنیدم. هنوز هم داشت زیر لب به خودش دلداری می داد ... مامانه بیاد ... بابا فرشید بیاد و ..... بریم ده ده !

دلم می خواست بال در میاوردم و خودم رو بهش می رسوندم  و اینقدر توی بغلم فشارش می دادم که طنین صدایش و عطر نفسهایش تا اعماق وجودم رخنه کنه ! مامی آی لاو یو! (این هم اولین جمله انگلیسی که آندیا به زبون آورده!) چند تا شعر هم از Baby T.V یاد گرفته که فقط مواقع خاصی می خونه . شاید تو یک فرصتی بتونم ناغافل ازش فیلم بگیرم !

 پ ن 1 : دوربینمون بدون هماهنگی ! رفته مرخصی و عکسهای جدید آندیا رو مجبورم تو پست بعدی بذارم. 

پ ن 2 : روز معلم رو به همه معلمین عزیز تبریک می گم و براشون آرزوی موفقیت دارم بخصوص مامان خودم که حق بزرگی به گردن ما دارن و آندیا خیلی از آموزشهایش رو مدیون زحمتها و هم فکریهای ایشونه. 

   


پ ن 3 : این هم دخملک با موهای خیییییییییییلی کوتاه ! نظرتون چیه؟

 

کتابخونی

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا ی اهل مطالعه !!

یادمه اونوقتها که آندیا تازه داشت به یکسالگی نزدیک می شد یکی از دغدغه های خاطر من شده بود عدم علاقه آندیا به کتابخونی. هر چه کتاب رنگی و باتصاویر بزرگ و کوچک  برایش می گرفتیم تند تند ورق می زد و بعد صفحاتش رو پاره و مچاله می کرد و می رفت دنبال پروژه های تحقیقاتی و اکتشافی؟! خاص خودش و اصلاً انگار که نه انگار که ما داریم برایش کتاب می خونیم، بعد کم کم به خوندن چند سطر از هر کتاب رضایت داد ... کمی که گذشت این میزان به  چند صفحه در روز رسید و  اما .. حالا ...... !!!

کار ما به جایی رسیده که دیگه توی حمام و سر لگن و توی ماشین و توی تخت و روی سه چرخه و کالسکه و تاب هم باید برایش کتاب بخونیم و خلاصه هر ساعت از شبانه روز هم که بخواهیم از منزل خارج بشیم باید چند تا کتاب و یک توپ حتماً زیر بغل و توی دستهای کوچولو و تپلی مپلیش جا بدیم وگرنه یک ریز  میگه نع نع ! اوول توپ اوول تبا (کتاب!) ...نه که من یک مدت نگران علاقه دخملک به کتاب خوندن بودم ، حالا می خواد به یک شکلی جبران مافات کنه! کسی سری کتابهای جدیدی که مناسب این سن باشه سراغ نداره تا لااقل از این یکنواختی دربیاییم ؟ ... زندگی ما شده مقایسه هر چی که داریم و نداریم با "می می نی" و " شیمو" !

پ ن1 : آندیا در طول این هفته کلا با غذا قهر بود ! ... شدیداً به راهنمایی های ارزنده شما در خصوص راههای جدید تحریک اشتها نیازمندیم. با روشهای قبلی که مطلقاً به نتیجه ای نرسیدیم!

  

 


پ ن 2 : عکسهای آتلیه آندیا هنوز آماده نشده شاید هم علتش بی انگیزه بودن خودمه که چندان از نمونه های خام عکسها راضی نبودم ، مگر اینکه بعد از چاپ معجزه بشه ، قضاوتش با شما!

  

فردیس

 

دخملک با بستنیش به دنبال مورچه ها ...! 

 


آندیا و آرتا (تنها پسر عمه آندیا که شباهت زیادی هم به بابا فرشید داره ... عکسهای این سن هر دو شون رو که ببینین مثل سیبی که از وسط به دو نیم شده باشن ، شدیدا شبیه همند!)

 


آندیا با موهای خیلی بلند ...

 
پ ن 3 : در پست بعدی با یک آندیای کاملاً متفاوت ... با ورژن جدید  تابستونی (موهای خیلی کوتاه و لباس خیلی تابستونی!) و یکسری عکس جدید منتظرتونیم ...
 
 
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای بیست ماهه

دلبند بیست ماهه ام رویای بودنت همیشه برامون شیرینه و یاد گذشته هات هم درست مثل الان قند توی دلمون آب میکنه ...  یاد اون روزها به خیر ... اون روزها که هنوز دو سه هفته بیشتر از شنیدن اولین صدای گریه ات نگذشته بود ... اون روزها که هنوز پاهای سفید و توپولیت راه رفتن رو تجربه نکرده بودن و شصت پاهات رو چنان با اشتها می خوردی که انگار لذیذ ترین غذا ها رو مزه می کنی ... اون روزها که ساعتها توی تخت کوچیکت دست وپا می زدی و با عروسکهای گردون بالای سرت کلی سرگرم بودی و ما سرمست و سرخوش فلاش دوربین رو از چپ و راست روی صورت کوچولوی بازیگوشت تنظیم می کردیم  ... اون روزها که کم کم نشستن رو تجربه می کردی و گاهی تعادلت رو از دست می دادی و به پهلو می افتادی ، اونوقت چشمهایت برق می زد و خودت غش می کردی ازخنده! ... اون روزها که دستهامون رو می گرفتی و بزور می خواستی روی پاهای خودت وایسی ... اون روزها که اولین گامهای لرزان اما مصممت رو به سمت آغوش باز  ما برداشتی و برای اولین پیروزی زندگیت دست زدی  واز شادی جیغ کشیدی! ... اون روزها که وقتی به چیزی اشاره می کردیم تا توجهت را بهش جلب کنیم تو با چشمهای کنجکاوت فقط به انگشتهامون خیره می شدی و از خنده ما غنچه لبهات باز می شد! ... 

عزیزم از قشنگیهای باتو بودن هر چی بگم ، بازم کمه. دوستت دارمممم و دوستت دارییییم یکعالمه ، یکعالمه.

 

 

دفتر

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

مامان غرغرو می شود!

پیشرفت آندیا در حرف زدن و  به خصوص گفتن جملات معنی دار سه و چهار کلمه ای از 18 ماهگی سرعت بیشتری پیدا کرد . گاهی مثل طوطی حرفهای ما رو تکرار می کنه و عکس العمل ما رو در مقابل تکرار کلمات جدید کاملا زیر نظر داره و جالب اینه که خیلی وقتها اون کلمه یا اصطلاح رو درست در جای مناسبش تحویلمون میده ...!

دیروز عصر آندیا از وقتی من رو دید بهانه گیری رو شروع کرد و اصلا حاضر نبود تنهایی بازی کنه (در حالیکه مامانی می گفتن از صبح رفتارش کاملا منطقی و عادی بوده و اصلاً هم اذیت نکرده!) سراغ هر کاری که می رفتم می گفت مامانه بغل ! مامانه بشین اینجا (وسط استخرش!) مامان کتاب می می نی و خلاصه تا شب ما مثل تکه های پازل هر بار که از روی اجبار ! از  هم فاصله می گرفتیم بلا فاصله به هم می چسبیدیدم و هر کار ی هم داشتیم باید با هم انجام می دادیم.  دوتایی لباسهای کثیف رو تو ماشین لباسشویی ریختیم ، پانصد دفعه فاصله بین اتاق خوابها و آشپز خانه رو برای مرتب کردن وسایل طی کردیم (آخرش هم کلی از وسایل آشپزخانه تو سالن موند و یکسری از ظروف آشپزخانه هم از تو حمام سر درآورد!) ولی آندیا همچنان بی حوصله و بهانه جو توی بغلم کز کرده بود و زیر لب غرولند می کرد ، انگار خودش هم نمی دونست که دلش چی می خواد ... مامان اینو بده ... مامان اونو بده ... توپ بده ... نی نی بده ... هاپو رو بده ... الو رو بده  به من ! و ... (در همین گیر و دار بابا فرشید تلفن کرد و من هم حین مکالمه بهش توضیح دادم که آندیا بدخلق شده و از بعد از ظهرهمش بهانه گیری می کنه و شده یک غرغرو خانوم به تمام معنی ، آندیا هم تو بغلم بود و با زحمت می خواست گوشی رو ازم بگیره.) بعد از مکالمه کوتاه ماهم دو سه ساعتی به همین منوال گذشت و تقریبا همه جای خونه رو گشتیم و بازی کردیم  ، دست آخر هم ناخودآگاه جلوی آیینه توقف کردیم. آندیای کم طاقت و بی حو صله ام لپش رو چسبونده بود به صورتم و به تصویرمون توی آینه خیره شده بود. من هم غرق در افکار دور و دراز فکرم از اینجا به اونجا پر می کشید.  نمی دونم چه مدت گذشت که من هم خودمون رو تو آیینه ورانداز کنم . به قیافه خسته و درب و داغون خودم که مدتهاست تنهایی جلوی آیینه ظاهر نمیشه و به دستهایم که خیلی وقته همیشه یکیش دور کمر آندیا حلقه شده و معمولا فقط یکیش آزاده ... و ... که صدای لطیف و مهربون دخملک رشته افکارم رو از هم گسیخت ... با صدای ممتدش پشت سر هم می گفت مامان ! مامان ! مامانه! نگاهم به به چشمهای کنجکاو و شیطونش گره خورد ...

من : (با صدای خسته ) : چیه ! باز چی می خوایی مامانم ؟ بعله ؟

دخملک بد اخلاق : ( خیلی جدی و متفکر): ای بابا ... غوی غویو خانوم! (غر غرو خانوم)!

من :   (با خودم)  بابا تو دیگه کی هستی!

  


 شیطون بلای مامان در اوج شیطنت ...

  


 تا 20 ماهگی آندیا   فقط  ماهگرد

روز مونده!

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای زرنگ ...!

نازمنگولای بازیگوش ما در آستانه 20 ماهگی جملات معنی داری میگه که گاهی حسابی ما رو متعجب میکنه و اغلب منظورش رو خیلی راحت بهمون تفهیم می کنه یا  مثلاً وقتی دلش برای خاله و عمه و عمویش تنگ میشه . میره آلبوم عکسها رو میاره و اول یکی یکی همه رو با دست نشون می ده و معرفی میکنه :  ... اینننن خاله ... ایننن عمو ... این هم مامانی ... این هم بابایی .... این امیر ... و الی آخر بعد هم گوشی تلفن رو برمی داره و سراغشون رو میگیره : ایو (الو) ؟ خاله کو ؟ و اگر موفق به تماس تلفنی نشه باز هم نا امید نمیشه و خودش جواب سوالش رو میده :

خاله کو؟

ر..... فت  !!!

کجا رفت ؟

ادایه ! (اداره) ... و همینطور تا عصر همه رو می فرسته اداره !

دیشب آندیا برای اینکه مراسم پیش از خواب رو به تعویق بندازه  اول رفت سراغ دفتر حضور و غیابش و عکسها رو نشونمون داد. بعد تاب تاب ،  به به !  ، آب ! ،  کتاب و ...  دست آخر هم کتاب شیمو رو آورد که برایش بخونم ... "شب شده شیمو می خواد بخوابه ..." اما همون چند سطر اول انگار یک چیزی به فکرش رسیده باشه کتاب رو برداشت و به سرعت برق با یک کتاب دیگه برگشت :

آندیا : مامان نع نع ! می می نی بیداره ! ایناااااا ! (در حالیکه با برق شادی تو چشمهایش کتاب می می نی رو برایم می آورد)  می می نی اینا ...  توپ بازی میکنه ! مامان ! بیداره ! این هم مامانش ! ...  این هم پارک ! امروز صبح هم  هر چی گشتم هیچ اثری از کتاب " شب شده شیمو ... " نبود! 

 


اگه گفتین من کجا هستم ؟
  
 

این هم یک نمای دیگه از ....!؟؟ 

 


موزه حیات وحش دارآباد 
 

پ ن 1 :  مرواریدهای جدید دخملک در 19 ماهگی  خودنمایی کردن ... حالا دیگه دست کوچولو پا کوچولوی ما 16 تا دندون تیز و صدفی داره که هنوز هم بدش نمیاد چیزهای نرم و لاستیکی رو بهشون بسابه و لای دندونهایش فشار بده .

پ ن 2 : مامانی (مامان من)از زمان نوزادی آندیا برایش شعرهای مختلفی می خوندن که آندیا بیشترشون رو خوب میشناسه و با آهنگ صداشون بالا و پایین می پره و می رقصه و گاهی با دست زدن تشویقشون  میکنه .  تازگیها همش از مامانی میخواد که یک مضمون کوتاه رو دایماً برایش بخونن (مخصوصاً وقتی کار اشتباهی میکنه و می خواد موضوع به وادی فراموشی سپرده بشه!) معمولا خودش هم همراهی می کنه :

مامانی :  شیرین عسل مامانی کیه ؟ خوشگل و ناز مامانی کیه ؟ شیطون و طناز مامانی کیه ؟ 

آندیا هم با شوق وذوق و ناز و ادا می گه : آندا ... آندا ... 

 

 عشقولانه

 
+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

اووووول بازی... بعد ...!


بساطی داریم ما با این شیطونک حرف (ن)شنو !  تازگیها آمار استفاده از کلمات و جملات منفی در آندیا به حدی بالا رفته که حتی موافقتش رو هم با نع! اعلام میکنه

 مثلا اگه بهش بگیم آندیا بیا لباس بپوش بریم پارک اول میگه نع ! نع! و موقع لباس پوشیدن پا میذاره به فرار ولی بعد خودش لباس پوشیده دم در شروع میکنه به بهانه گیری و پشت سر هم میگه : بیم(بریم) تاب تاب!... سوسوئه  (سرسره) ...  پارک ! .... ده ده !  و اینقدر ادامه میده تا به خواسته اش برسه 

دیروز هم موقع شیر خوردن یکدفعه بلند شد و شیرش رو نصفه کاره گذاشت کنار و گفت بریم سوسو ئه (منظورش سر خوردن از روی مبل بادی اتاقش بود  که از 6 ماهگی  عادت داشت مثل سرسره از رویش لیز بخوره!) که البته با مخالفت شدید من روبرو شد !

آندیا : نع نع ... مامانه سوسوئه (سرسره)

من : نه مامانم الان نمیشه اول باید شیرت رو تموم کنی !

آندیا : می می (شیر) نع ! بیم سوسوئه (سرسره) 

من : اوووول شیر ! بعد سرسره !

آندیا : نع نع اوول سوسوئه .... اوول بازی بعد می می ! (این جملات رو خیلی جدی و مصمم به زبون آورد!

من : دیگه چی داشتم بگممممم!؟؟؟

 
nonooz
 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker