Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

آندیا ی بلا

من : آندیا باز رفتی سراغ کابینت ها ؟! ... اگه اون شیشه افتاد روی پایت ... گریه نکنی ها ؟ من رو هم مقصر ندون ! از خود راضی

آندیا : سکوت (سخت درگیر کار ...!)

من :‌ (مثلا مشغول خیاطی ...) آندیا ! مامانم بیا برایت کتاب بخونم ... اون ظرفها رو بذار سر جاهایش ... منتظر

آندیا : (آخرش نمکدون رو انداخت!) مامانه بیا نمک شکست ...! دیدی افتاد !  ... دیدی؟  ... گریه نکنی ها؟ از خود راضی

من : آخرش شکستیش ؟ ...  آخحالا بیا اینطرف که شیشه خورده به ته  کفشت نچسبه !  تا من برم جارو بیارم ... بازنده

آندیا : نع نع ... پدر بیاد جارو کنه ... عصبانی

 

Tavalode samira

 

من :‌ امشب می خواد آندیا کجا بره؟

آندیا : تولد ...! هورا

من :‌ یک تاج ... (در خوندن این قسمت شعر همکاری نکرد!)

آندیا : نه  نه  نه ...  تولد رایان نه ... تولد امیرئم نه ... تولد سمیرا ئم نه ... پس تولد آندیا کجاست؟؟ گریه

 

SamirasBirthday

 

آندیا و امیررضا و میز شام

 

SamirasBirthday25

 

سمیرا جون و آندیای خسته ... خمیازه

 

آندیا بعد از ناخنک زدن به کیک ...

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

پس مسواک نه !

از اونجایکه آندیا عاشق آب تنی و آب بازی و شالاپ شلوپ کردن توی وان حومه ، اینه که ما اغلب روزها یک برنامه تفریحی/ بهداشتی تو طول روز داریم که اسمش حمام کردنه ولی وجه تشابهش با حمام کردنهای معمولی فقط  استفاده از شامپو و لیف و حوله است که تازه روش استفاده ازشون هم خاصه ... بقیه پروژه بیشتر به یک استخر بازی/پارتی یا  شاید هم پارک آبی شبیه تا ... در عوض برای مسواک زدن هر روز یک سریال مفصل بازی میکنیم و آخرش هم هیچ ... !  دیروز  فرصت نکردم دخملک رو حمام کنم ولی قبل از خواب دستها و پاهایش رو شستم. وروجکم اما چون منتظر برنامه آب بازی هر روزه اش بود حسابی دمغ شده شد ... ناراحت

 


 

آندیا : مامی بریم آب بازی؟

من : نه قربونت برم ، دیگه دیر شده می خواییم بخوابیم.

آندیا : مامانه دستهای آندیا کثیف شده ... بریم حموم ... نی نی جیش کرده ها ،نی نی آندیا رو  بشور...

من : باشه عزیزم بیا دستهایت رو بشورم بعدش بخوابیم ...

آندیا : مامی آندیا  پاهایش خیس شده ببرش حموم ... (البته منظورش چرب بود نه خیس ! ... چون تازه با یک قوطی کرم حسابی از خجالت پاهایش دراومده بود...!)

من : باشه عزیزم بیا بریم مامی پاهات رو هم می شوره. ( بغلش کردم و دست و پاها یش رو با دوش دستی شستم )

آندیا : مامانه آندیا سرما میخوره ها  در رو ببند ...

من : (در حمام رو بستم) خوب عزیزم بیا زود با حوله خشکت کنم... بعد بریم تو اتاق بخوابیم.

آندیا : مامی هم دستهایش رو بشوره ... دستهایش کثیف شده . از خود راضی

من : چشم دخترم ... من هم الان دستهامو می شورم حالا  بیا لباس بپوش که سرما نخوری.

آندیا : نع ... نع ... قهر

من : آخه چرا مامان جون پس چه می خوایی ؟ !!!

آندیا : پس ... مسواک نه ! خمیر دندون بده ! ...  از خود راضی

من :  (پس کمک ! آخ) یکی بگه من چطوری این وروجک سر سخت رو با مسواک آشتی بدم!  گریه

 


 

پ ن 1 : چند روز پیش یکی از همسایه ها شرمنده مون کرد و برای آندیا یک بشقاب دلمه آورد . آندیا هم که همیشه جلوتر از من جلوی در حاضره . بشقاب دلمه رو به زور ازشون گرفت و همون دم در گذاشت روی زمین و مشغول ناخنک زدن شد ! ( حالا قبلش هر کاری کرده بودم لب به غذای خودش نزده بود عصبانی ... لابد  یا مرغ همسایه غازه یا ... ساکت)  بعد هم یکی از دلمه ها را بهشون پس داد و گفت  کاغذش رو بکن برای آندیا ، کاغذ نه ! 

پ ن 2 : این هم اولین جمله آهنگین آندیا که باز از سری کتایهای می می نی گرته برداری شده ...!  آندیا از صبح این شعر رو یک خط در میون میخونه و از من هم می خواد که همراهیش کنم ...

امشب می خواد آندیا ، کجا بره؟! .... تولد!

یک تاج خیلی خوشگل ، می ذاره رو سر خود ...!

بعدش میگه : سمیرا تولدت مبارک...  یادم رفت هدیه برات بیارم ! ...  (البته قطعا هدیه رو یادش نمیره فقط سفارشهای من در مورد شمعها و کیک تولد امشب یادش می ره! ...)

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای مهربون

 

 

امیررضا

 

 

چند روز پیش آندیا تا دیر وقت توی حیاط با بچه ها بازی میکرد و حسابی خسته شده بود ولی همچنان مقاومت می کرد و حاضر نبود بیاد خونه. وقتی بالاخره با ترفند آوردمش بالا اینقدر خوابش میومد که زیر دوش حمام چند بار چشمهایش بسته شد ... وچون معمولا وقتی خوابش میاد حسابی بهانه گیری میکنه بعد از حمام پشت سر هم اوامر ریز و درشت صادر میکرد... قهر

مامی پلو می خوام ...(هنوز غذایش رو توی بشقاب نریخته)  مامی آب بده!  بعدش گفت : مامی گوشت می خوام ... و بعد ... نع آندیا کیشمیش! می خواد!  و بععععععععد ...

آندیا : مامی پشتت کو؟!

من : چی مامان جون؟!!! متفکر

آندیا : مامان جون ... پس پشتت کو ؟! (بعد خودش اومد پشت سرم و با دستهای کوچولویش پشتم رو نوازش کرد ) ... ایناهاش! قلب

من : آخییییییی ! ...  ابلهمرسی مامی جون خستگیم در رفت! چه دختر مهربونی دارم من... بغل

آندیا : (زود اومد جلویم و رویش رو برگردوند) مامی مامی ... حالا پشت آندیا رو آخییی کن!‌... از خود راضی

من :  تعجب  (الهی فدایش بشم ... این مهربونیش ابرو منو کشته ... ) قلب


دست آخر هم غذایش رو با چشمهای بسته خورد ...

میگین نه ؟ ... پس یک نگاه به  این فیلم کوتاه بندازین تا باورتون بشه ... عینک

 

 


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

تولد بابا فرشیدو ...


 

بهترین آرزوها هدیه به بهترین پدر و مهربانترین همسر دنیا ... (آندیا عسلی و مامانش)


آندیا معنی تولد و جشن رو خیلی خوب میدونه . هر وقت صحبت از تولد میشه بلافاصله یاد بادکنک و فوت کردن شمع می افته !!  ... بعد هم مراسم فوت کردن شمع های روی کیک باید تا زمانیکه صدای همه در بیاد و از خستگی خمیازه بکشن خمیازه... ادامه پیدا کنه ...


و اما تولد بابا فرشید و هدیه خریدن دخملک ... هورا برای خرید کادوی تولد ، من از قبل به آندیا توضیح دادم که امشب جشن تولد پدر هست و برای همین با هم می ریم بیرون خرید. آندیا هم از صبح توی شرکت تولد پدر رو اینطوری اعلام کرد :   بابا فرشید کجاست ؟!  ... ( بعد از یک مکث کوتاه خودش جواب می داد ...!)  رفت تولدت مبارک !  ... رفته بادکنک بازی ... بعد از ظهر هم موقع خرید هدیه بهش گفتم می خواییم برای پدر کادو بخریم و شما به پدر کادوی تولد می دی آندیا هم به محض وارد شدن به اولین مغازه به فروشنده گفت آقا تولدت مبارک داری؟؟ ... بعد هم برای اینکه فروشنده کاملا تفهیم بشه با تاکید گفت : آقا ؟ ... پس بادکنک ... داری! ؟؟ (استفاده از واژه پس  هم خودش حکایتی داره که باید در یک پست جداگانه در موردش بنویسم ...) دست آخر هم کادوی پدر رو تا خونه تو دستهای کوچولویش نگه داشت و به محض رسیدن به خونه گفت کاغذش رو باز کنیم چون مال آندیاست ...! از خود راضی

 


 

 

پ ن 1 : دیروز عصر من حسابی درگیر کار بودم ، آندیا هم اینطور مواقع معمولا خیلی خوب  متوجه اوضاع میشه و نهایت همکاری رو با من میکنه و تقریبا هر چه رشته باشم به کلی پنبه می کنه! ... ناراحتاز تخلیه کردن کشوی لباسها و کابینتهای آشپزخانه گرفته تا جاکفشی و کتابخانه و خلاصه هر چه که در دسترس باشه. دیروز اما برخلاف همیشه من آندیا رو تعقیب می کردم و تند تند هر چیزی که می ریخت جمع می کردم. اونهم اولش فکر کرد اینهم یک جور بازیه و مثل من کارهایش رو با عجله انجام میداد ... بعد خودش خسته شد و رفت سراغ نقاشی ... من هم سرگرم آشپزی ... و مثلا از دور مراقب دخملک ...

کمتر از نیمساعت بعد ...

- ملحفه ها و رو تختی های تمیز رو که با کلی مشقت عوض کرده بودم ، با مداد رنگی طراحی کرده بود ... کفشهای توی جاکفشی جاشون رو داده بودن به سری کتابهای می می نی و ... آندیا هم وسط اونهمه شلوغی و ریخت و پاش نشسته بود و روی انگشتهایش رو با ماژیک رنگ آمیزی می کرد .

من :  (با یک اخم معنی دار) آندیا !  چرا روی پاهایت نقاشی کشیدی؟؟ مگه مامی به شما نگفت که باید توی دفترت نقاشی کنی؟

آندیا : سکوت ... قهر

من : چرا روی تخت رو خط خطی کردی ؟ ببین دستهایت هم رنگی شده .... لباسهایت هم که کثیف شدن ... کی اینجا رو کثیف کرده ؟

آندیا: نی نی لباسهایش رو کثیف کرده ! از خود راضی

من : حالا گوشی تلفن رو کجا گذاشتی دخترم ؟

آندیا : (با عجله دوید سمت سبد اسباب بازیهایش ) اینجاست! ... ( بعد هم کلی وسایل ریز و درشت دیگه رو از مخفی گاههای مختلف آورد و یکی یکی تحولم داد و سوال و جواب شروع شد ... عمراٌ اگه خودم می تونستم پیداشون کنم!...) مامی این چیه؟

من : دسته کلیده ... گم میشه مامانم بده به من.

آندیا : این چیه ؟

من : روزنامه است !

آندیا : مامانه این چیه:

من : ماشین حسابه !

وبعد باز هم ... این چیه ؟ ... و این چیه؟  ... و ... کلافه

ده دقیقه بعد ... توی آشپزخونه ...

آندیا: (در حالیکه تمام اسامی جدید رو چند بار با خودش تکرار می کرد) پس این چیه ؟

من : رنده است مامان جون ... رررررررررررررنده .... حالا بذار سر جایش ...  لطفاٌ!     

آندیا : (به سختی همزن رو از توی کابینت برداشت) پس این چیه مامی ؟ 

من : (دستکش ظرفشویی به دست‌ ، با عجله رفتم  و همزن رو گذاشتم سر جایش... ) واییی اینو چرا برداشتی ، سنگینه دخترم می افته روی پات  ها !

آندیا : مامی این چیه ؟ سنگینه ! چیه ؟ 

من  : ( کلافه و خسته ) آره سنگینه ! .... فضول سنجه ! ....

نیم ساعت بعد ...  من پای تلفن ... ودخملک سرحال و پر انرژی از آغوشم جدا شد و دوید سمت آشپزخانه ... هنوز چند ثانیه نگذشته بود که با صدای افتادن چیزی ، اونهم از نوع سنگینش ،  گوشی رو ول کردم  ...

فسقلی هم زمان از آشپزخونه اومد بیرون و مثل بره رمیده شده از ترس خودش رو انداخت تو بغلم ...

من : چی شد مامانی؟ چی بود؟

آندیا : مامی مامی ،  پس ... فضول سنج افتاد ...! ناراحت

من : دستگاه همزن نیمه متلاشی رو از کف آشپزخانه به نقطه مرتفعی انتقال دادم ... باشد که در توضیحات بعدی به سوالات دخملک بیشتر از این حوصله به خرج بدم ...!خجالت 

 


 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

وقایع اتفاقیه2

ما بالاخره برگشتیم ... بعد از یک غیبت دوهفته ای ... بعد از کلی دوری از این دنیای قشنگ اما مجازی. تو این مدت خیلی کارها کردیم که مدتها بود تصمیم به انجامشون داشتیم . خیلی برنامه های ناتمام و بدون اقدام هم موند برای بعععععععد ! از خود راضیشاید وقتی دیگر؟؟!! عینکشاید هم هرگز ... قرار بود بریم سفر  ... اما بجایش یک ماموریت غیر منتظره نصیبمون شد. می خواستم از کارهای جدید و دانسته ها و کشفیات جدید آندیا تو بلاگش بگم اما از پستهای عادی هر روزش هم جاموندم ... خجالتمی خواستم پست پنجشنبه( 9 خرداد ) رو کامل کنم ولی گذشت زمان باعث شد از ادامه پست صرفنظر کنم شاید بهتر باشه حال وهوای اینجا یک رنگ و لعاب تازه بگیره ... اما ...امروز هم  قرار بود کمی زود تر از معمول سرکار حاضر بشم ولی چه خیال باطلی ... عقربه های ساعت خیلی تند تر از ما می دون! بازهم تاخیر !  بالاخره رسیدیم ... دخملک به محض توقف ماشین دستهایش رو دور گردنم حلقه کرد و با چشمهای نگران و معصومش منتظر نتیجه کار بود ... ماندن یا جدایی!. یادم میاد از وقتی تعداد روزهای قشنگ زندگیش هنوز به نیمه یکسال هم نرسیده بود هیچوقت دوست نداشت با مامانش خداحافظی کنه ...  کلید آسانسور رو که زدم هر دو مون یک نفس عمیق کشیدیم ... برای دخملک  رسیدن به این  آسانسور یعنی "امروز پیش مامان می مونی"! و برای من یعنی اینکه" بالاخره رسیدیم"! و یک خان رو پشت سر گذاشتیم ... پیش بسوی کار مضاعف ...!  ، طفلکم از روی آسودگی خیال آروم سرش رو گذاشت روی شونه ام و پلکهای سنگینش روهم افتاد. با عجله وسایلش رو مرتب کردم و زیبای خفته رو توی بغلم  جابجا کردم که بذارمش روی مبل. نیم ساعت بعد با چشمهای دوخته شده به صفحه مانیتور لیوان چای یخ کرده رو تا نیمه سر کشیدم ( نه عطری ، نه طعمی ... اما اینجوری لااقل شرمندگی تعویض چای برایn امین بار رو به جان خریدم!...)  وسط کار هزار جور فکر رو توی ذهنم جابجا میکنم... چرا نمی تونم یک ترتیب منظم بهشون بدم ! فسقلی چند بار توی خواب از این پهلو به  اون پهلو شد ... با صدای زنگ تلفن هم چشمهای کنجکاوش شنگول و سرحال من رو پشت میز دستگیر کردن.زبان با عجله صحبتم رو تموم کردم و گوشی رو گذاشتم تاقبل از اینکه با سر و صدا پشت سر هم صدایم کنه برم سراغش. مثل همیشه با ناز و ادا از جایش بلند شد و با لبخند دستهایش رو بلند کرد که بغلش کنم. بعد هم یکراست رفت سراغ دفتر نقاشی  و مداد رنگی هایش و کنار پنجره نشست و بادقت گزارش روزانه اش رو شروع کرد : از آمار رهگذرها و ماشینهای پارک و درحال حرکت گرفته تا پرنده ها و درختها و  ... بعد گفت کامپیوتر مامانه اینجاست ... پس! (تازگیها از این لغت خیلی استفاده میکنه ! اونهم درست و بجا...) کامپیوتر آندیا کو؟ آخر وقت که با سرعت وسایلمون رو جمع می کردم . کتابچه نقاشی اش رو بست و صورتش رو آورد نزدیک صورتم (معمولا وقتی جواب یک سوال خیلی برایش مهم باشه اینکارو می کنه!) ...

آندیا : مامانه می ریم دده؟

من : بعله عزیزم شما هم کتابهایت رو جمع کن می خواییم بریم!

آندیا : می ریم تاب تاب ... سرسره

من : نه میریم خونه ... نهار می خوریم ... عصر که آفتاب رفت می ریم پارک ...

آندیا : مامی میاد اداره ؟ .... پس آندیا هم میاد اداره ... باشه مامی ؟باشه ؟ خوبه ؟؟؟؟ مامانه خوبه؟؟؟ ( با لحن کشدار منتظر جواب مثبت من ...)

من : تعجب ناراحت(باورم نمی شد که از حالا نگران روزهای آتی باشه ... ) آره مامانم خوبه! ... خییییییییییییلی خوبه! ساکت

  

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

وقایع اتفاقیه 1

نور آفتاب با سماجت از پشت پرده های ضخیم پنجره اتاق خواب نوید یک روز آفتابی دیگه رو میداد ... چقدر  دوست داشتم امروز یک روز متفاوت بود ... چقدر دلم می خواست بجای صدای یکنواخت  شرشر آب حموم صدای شرشر بارون میومد !  ... کاش هوا ابری بود .... کاش مسیر هرروزمون ترافیک نباشه ... کاش امروز دیگه دیر نکنم ... کاش آندیا بذاره کارهای عقب افتاده توی کشو و روی میزم رو  سر و سامان بدم ... اما نع! کاش اصلا امروز بجای رفتن به محل کار ، دست دخملک رو می گرفتم و سر از کوه و دشت در می آوردیم!   اما انگار امروز هم یک روز معمولیه ... یک پنجشنبه از نوع یکنواخت و پرکارش. همیشه پنجشنبه ها رو به دلایل خاصی دوست داشتم و حالا یک دلیل خیلی خاص دیگه هم بهشون اضافه شده ... وجود دخملک که از عصر چهارشنبه همه جا با من خواهد بود ... ساکش رو از دیشب آماده کرده بودم یکبار دیگه همه چیز رو چک کردم ،  لباسهایش ، وسایل بازیش و دفتر نقاشی و ... بعد هم خوراکیهایش (هر چند که  می دونم برای خوردن بعضی هایش بازی در میاره ولی دوست ندارم تا آخر وقت اداری دچار وجدان درد بشم! ). آروم توی خواب لباسهایش رو عوض کردم ، فسقلی نازم توی خواب با یک لبخند کوتاه و یک غلت 180 درجه و یک نفس عمیق اعتراضش رو نشون داد!! . دخملک آماده بیرون رفتن بود . با عجله رفتم سراغ کمد ... با چشمهای نیم باز و بی حوصله ... یک مانتو برداشتم ، شاید کمی چروک ولی مهم نیست ،  تا برسم دخملک بیدار میشه و چند صد بار از سرو کتفم بالا می ره . اونوقت دیگه اتوی تازه می ره پی کارش ! پس بی خیال .... صدای شر شر آب هنوز ادامه داره و متعاقب اون صدای سشوار ، این کار هر روزشه و نمی تونه / دوست نداره این عادتش رو ترک کنه وگرنه روزش خراب میشه! ست لباسهای تمیز ش روی تخت آماده بود ، می دونه که میدونم هر روز باید لباسهایش عوض بشه! وگرنه روزش خراب میشه! ... 

باز داره دیرم میشه مثل دیروز ، مثل هر روز ! اما بی خیال ... به هزار تا فکر پریشون  و درهم توی ذهنم  فکر نهار هم اضافه شد ... دخملک هم بیدار شد ... اینجوری حتما از اول وقت به تمام کارهایم می رسم ...

 

این پست ادامه دارد ...

 

نازگلم

آندیا و خاله گیتی (خالهء بابا فرشید)

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای سحرخیز

شیطونک بازیگوش و شب زنده دار پستهای قبل که معرف حضورتون هست نه؟ چند ماهی بود که دخملک خوابش مثل ساعت منظم شده بود و شبها به موقع می خوابید و خواب بعداز ظهرش هم به راه بود ... اما ... اما! ... این هفته آندیا یک تغییر اساسی تو برنامه خوابش داده که با هیچ ترفندی هم نتونستم به حالت اولیه برگردونمش .

دردونه خانم ما سرساعت می خوابه ... مثل دسته گل ... اما یکی دو ساعت بعد از نیمه شب بیدار میشه  ... (البته تا اینجاش مشکلی نیست ... ) بعد  آب می خواد ، یا شیر می خوره ... وقتی تشنگی و گرسنگیش برطرف شد ، برخلاف معمول شنگول و سرحال شروع می کنه به شیرین زبونی و بازیگوشی و قند تو دل مامانش آب کردن ... نزدیکهای صبح  که میشه دخملک می خوابه و مامانش می مونه با یک جفت چشم پف آلود  بیخواب و خسته و یادآوری یک بغل پر شیرین زبونی قاطی این قندهای آب شده تو قلبش ... سناریوی دیشب ما  اینطوری شروع شد :

آندیا : مامان ... مامان ... پاشو ... آندیا آب می خواد (ساعت : ٢.۴۵ بامداد)

چند دقیقه بعد یک لیوان آب را تا قطره آخر سرکشید ... بعد شیر خورد ... و بدون اینکه کوچکترین آثاری از خواب تو چهره اش باشه  رفت سراغ دفتر نقاشی و مداد رنگی هایش و گفت مامانه بیا دست آنی بکش !

من : الان هوا تاریکه و همه خوابند ! بریم بخوابیم صبح نقاشی بکشیم!

آندیا : مامان Baby Chef  بخون ! برای آنی آواز بخون ! (اون موقع صبح با صدای گرفته و گلوی خشک واقعا خوندن هم داره ...! منتها خوندن آدم بیشتر به ذکر مصیبت می مونه تا ...)

بعد پرسید مامانه کیارش کو ؟ ... خوابیده ! ...

بعد گفت  ... مامانه صدای بارون ...  بارون میاد!

من : نه قربونت برم من . بارون نمیاد. الان همه خوابن . شما هم بگیر بخواب !

آندیا : خوبی مامانه خوبی؟؟ خوبی؟ ! شما خوبی؟ منم خوبم!

من : بعله مامانم خوبم . حالا بریم بخوابیم، باشه؟؟

آندیا : مامانه بریم تاب تاب عباسی ... عصر رفتیم تاب تاب بازی کردیم ! (با لحن کشدار! )‌ ... یادته ؟؟؟؟ سوسره (سرسره )‌ بازی کردیم ! ... یادته ؟؟ مامانه ... یادته؟؟!!!! ... بریم سوسره بازی! بارون نمیاد ... آفتابه ببین مامی  آفتاب اومده!

من :‌ باشه شما بازی کن .من می رم بخوابم ... شب به خیر ...

آندیا :‌ نه مامی نرو ...  بشین اینجا ... تاریکه می افتی پایین از رو تخت ها !! ....

 


 

پ ن 1 : آندیا دیروز برای اولین بار سه چرخه اش رو خودش روند ... بدون اینکه بهش چیزی بگیم .... خیلی ناگهانی و بدون مقدمه به محض نشستن رو سه چرخه خودش شروع کرد به پا زدن ، اونهم با چه سرعتی ... من هم از ذوق عقب عقب قدم برمی داشتم که هم از ش فیلم بگیرم ...  هم قربون دست وپای بلوریش نیشخند برم ... ابله

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

پارک و یکعالم نی نی بلا!

اگه گفتین اینبار نی نی گولوهای وبلاگی  کجا جمعشون جمع بود ؟

دیروز راس ساعت ۶ بعد از ظهر پارک شریعتی ... دیدارها دوباره تازه  شد...  زمین بازی حال و هوای وبلاگی داشت . بچه ها از خوشحالی بال درآورده بودن و مامانها بعد از مدتها بهم رسیده بودن و تند تند حرفهاشون رو  درحال حرکت بهم میزدن و خلاصه یک روز پر از خاطره و رویایی رو پشت سر گذاشتن . آندیا خواب بعد از ظهرش کمی عقب افتاده بود و در نتیجه وقتی رسیدیم به پارک همچنان خواب بود!  و چندان حوصله نداشت ...  اما وقتی رسیدیم خونه اسم بیشتر بچه ها رو می گفت و سراغشون رو می گرفت ؟ کیارش کو؟ نیما کو؟ ایلیا کو ؟  ستایش کو ؟ بریم سرسره بازی !!

 


آندیا و ستایش جون و تاب تاب عباسی ...

 


 

تعجب نکنین هنوز شب نشده ها ... اشکال از دوربینه ... تو اون تاریکی ایلیا خوشگله دیبا خانوم نازنازی رادین خوشتیپه با عینکش و مازیار جون رو شناختین که!!!

 


 

آندیا و ستایش خانومی و مهدیار ناز و توپولی

 


 

ایلیا توپولو عسلی ، ستایش جون و آندیا

 


 

رادین جون و نازنین فاطمه جون و آندیا

 

از بقیه گلهای وبلاگستان عکس مقبولی نداشتم ... باشه طلبشون  ! ساکت

از عکسها ی نصفه نیمه و بدون کیفیت اینبار که فاکتور بگیریم حاضرین خیلی بیشتر از همیشه بودن ... کیارش عزیزم  نارگل جون که دیگه حسابی خانوم شده ، نیمای عزیز و قشنگ که حسابی با آندیا دوست شدن و میونه شون با هم خیلی خوب بود  نازنین فاطمه جون  دلبر و شیرین ، دیبا و پرند ملوس و نازنازی ، ستایش عسلی ناز ، ایلیا خوشگله (توپولو) یکی از کاندیتورها ی آیندهعینکچشمک  ، ایلیا عسلی بلبل زبون (ستاره طلایی) ،رادین خان خوشتیپه عینک،  مهدیار قند عسل ، مازیار جون ، علیرضا جون و برادر کوچولویش ، کسی رو از قلم ننداختم متفکر؟ جای همه دوستای گلی که نتونستن بیان حسابی خالی بود (پرنیان جون ، مهدیار جون ، ترنم جون ، شمیم جون ، یکتا جون ، نیروانا جون ، آرش جون ، آرتا جون  و بیتا جون و هستی خانوم  باران جون .... ) یاد همتون بودیم ها! دل شکسته

 

پ ن :‌پوشش تصویری اینبارمون تعریفی نداشت . دوربین ما هم توسط دخملک بازیگوش کاملا از تنظیم خارج شده بود و تمام عکسها بدون فلاش و در نتیجه تار افتاده . ... حیف شد ... ناراحتچه عکسهای قشنگی ولی با نور ضعیف ابرو

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

عکسهای آتلیه و ...

 

آتلیه

 

آندیا برای سفره هفت سین امسال یک ماهی قرمز کوچولو انتخاب کرد و خودش هم سفارش خریدش رو داد ! بعد هم تا مدتها با این ماهی حرف می زد و باهاش بازی می کرد. چند بار هم ناگهانی می خواست ماهی بیچاره رو با دست بگیره ... تا اینکه ماهی کوچولوی خونه ما هم به سرنوشت بیشتر ماهی های قرمز عید دچار شد و عمر کوتاهش به سر رسید. از اوجاییکه که صلاح ندونستم بهش از مردن  ماهی چیزی بگم. یک داستان کوتاه سرهم بندی کردم مبنی براینکه ماهی کوچولوی تنگ شیشه ایش رفته خونه شون پیش مامانش ... چونکه دلش برای مامان و بابایش تنگ شده !! آندیا هم هر چند وقت فیلش یاد هندوستان می کرد و سراغ ماهی قرمزش رو می گرفت یا می خواست که بریم خونه شون و باهاش بازی کنیم ...

دیروز که تو آشپزخونه مشغول بودم آندیا هم اومد سراغ کابینتها و طبق معمول یکی یکی کابینتها رو ریخت بیرون و خلاصه حسابی سرش با ظروف ریز و درشت توی کابینتها مشغول بود  نهایتا یکی از کابینتها اینقدر پر شد که درش بسته نمیشد و کابیتنت کناریش تقریباٌ خالی شد! برای همین  از من کمک خواست تا با زور در کابینت پر از ظرف رو ببندیم ! تو این گیر و دار آندیا پشت انبوه ظرفها چشمش خورد به تنگ خالی ماهیش و یکدفعه با هیجان گفت :

آندیا : مامانه ماهی اومد! مامانش کو؟

من : (نمی دونستم چی بگم مشکل شده بود دوتا ! خود ماهی و مامانش ؟؟!!) نه مامانم ماهی تو خونه شون پیش مامانشه . اینجا نیست.

آندیا : نه مامانه اینجاست اینا!

من : (در حالیکه تنگ بلوری خالی رو تو ی دستم نگهداشته بودم ) نه قربونت برم ... ببین خالیه! ماهی رفته پیش مامانش ... پیش بابایش ... مثل شما که پیش مامان و بابا هستی.

آندیا : نع ! (تنگ ماهی را گرفت و با دقت داخلش رو وارسی کرد ... )ماهی رفته جیش کنه! الان میاد ... مامانش خوابیده !!!

من:تعجب

 


 

رینگ آتلیه

 

 


+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای هنرمند!

من : آندیا توت فرنگی می خوری قربونت برم؟

آندیا : نه مامانه . آندیا هندونه می خواد!

من : (با یک ظرف هندونه قاچ خورده و یک برش هم هندونه فالی! ... دفعه قبل اینجوریش رو بیشتر پسندید... ) بیا عسلم این هم هندونه ! بیا بخور.

آندیا : نه نمی خوام ! می خوام نقاشی کنم دفترش! کو؟ مداد بده ! ... مامانه بیا رنگیمون (رنگین کمون)  بکش!

من : اول هندونه بخوریم بعد برایت رنگین کمون می کشم!

آندیا : نع ! تخو خوق (تخم مرغ) بده !

من :‌مگه نگفتی هندونه می خوام ؟؟! ... باشه الان برات تخم مرغ می پزم .!!

نیم ساعت بعد آندیا یک بشقاب تخم مرغ سفت با روغن زیتون رو با عجله  ازم گرفت ، چند تا برش هندونه و ۴ تا توت فرنگی درشت هم بهش اضافه کرد  ... بعد نیمی از محتویات بشقابش رو با علاقه تمام !!!خورد و نصف لیوان آب رو تو باقیمانده غذایش خالی کرد و آش شله قلمکار حاصل رو هم با ذوق وشوق تمام آورد که ما بخوریم!

می گم کسی اشکال آشپزی داشت تعارف نکنه ! دخترمون از هر انگشتش یک هنر می ریزه (برمنکرش ... !)

پ ن :‌عکسهای آتلیه آندیا  یک هفته است تو محل کار بابایی جامونده و قراره بیارن ... اسکن عکسها به همین دلیل به تاخیر افتاده! تا خدا چی بخواد ! (حالا هی بگین خانومها حواس پرت هستند!)


 

ملوسک بازیگوشم ... 

 

 

آندیا ... اداره مامانش ...

 

عشق مامان

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker