Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

ای بابا ...!

اصولا ما هر سوالی از دخملک بکنیم که جوابش بله / خیر باشه قطعا می دونیم که جواب نع! رو می شنویم ولو اینکه خواسته اش خلاف این باشه !

این هم یک نمونه اش :

مامان آندیا : آندیا پلو می خوری؟

آندیا : ... نع! از خود راضی

مامان آندیا : سیب زمینی می خوری؟

آندیا : نع ! قهر

مامان آندیا : آب میوه می خوایی برایت بیارم ؟

آندیا : دیگه صحبت نکن مامی ... آندیا داره کتاب می خونه ! ... عصبانی ای بابا ! (واقعا نمی دونم چرا اینقدر این اصطلاح رو بکار می بره ! )

مامان آندیا : تعجبمتفکر

کمتر از نیمساعت بعد ... تو آشپزخانه ...

آندیا : مامان مژگان .... جوووووووووووون؟

مامان آندیا : جااااااااااااااانم؟؟؟ بغل

آندیا : آندیا سیب زمینی با پلو میخواد ... آبمیوه ئم می خواد! از خود راضی

 



 

بازهم پارک ؟؟؟

 


 

شهر بازی سعادت آباد

 


 

اینهم سرسره سواری دخملک بعد از کلی مصیبت برای بالا رفتن از پله های بلند و خراب ...

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

دلبرک طنازم!

معمولا آندیا حتی موقع بازی هم حواسش کاملا به اتفاقاتی که در اطرافش می افته هست و کمتر پیش میاد که چیزی از نظرش دور بمونه چون چشمهای کنجکاو و گوشهای تیزش همه چیز رو ضبط می کنن. دیروز بعد از مکالمه تلفنی پدرش اومد تو آشپزخونه :

آندیا : مامی ؟؟؟ مامان مژگان ؟ مامان مژگان جوووووون؟ مژه

من : (عمداٌ دیر جوابش رو دادم چون از لحن صداکردنش کلی مشعوف میشم... ابله!) جانم عزیزم ... بعله دخترم!

آندیا : ای پدر سوخه (گمونم منظورش همون پدر ... بود!)

من :  تعجبچی مامان جون ؟؟

آندیا : مامان مژگان ؟؟؟ بابا فرشید هم پدر سوخه است؟؟؟ از خود راضی

من : منتظرمتفکر

 

فنچ

 

آندیا در حال غذا دادن به به فنچ های کوچولو توی قفس (دخملک شیفته پرنده ها و حیواناته )

 

پ ن : دیشب آندیا پای   Baby T.V  داشت یک برنامه از کار کردن بچه ها تو مزرعه می دید (قبلا هم نوشته بودم که چقدر این برنامه رو دوست داره ... آخرش یکبار باید ببریمش تو یک مزرعه) وسط برنامه با هیجان اومد صدایم کرد : آندیا : مامانه بیا ! بیااااا! .... من : بعله چی شده؟ .... آندیا : ببین مامی نی نی اردک داره تخوخوق (تخم مرغ) می خوره !  ... من : (منظورش یک جوجه اردک کوچولو بود که تازه داشت از تخم بیرون میومد) ... کلی برایش توضیح دادم که جوجه اردکه تازه به دنیا اومده و از تخم بیرون اومده  ... اما فکر نکنم طفلکم  چیزی دستگیرش شده باشه ! هیپنوتیزم


 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای خستگی ناپذیر

آندیای خسته و بازیگوش رو که تو بغلم خواب بود آروم گذاشتم تو تختش . گونه های گل انداخته اش از قطرات ریز  عرق نمناک بود و تو تاریکی برق مخصوصی داشت! بالشش رو زیر سرش مرتب کردم و رویش رو تا نیمه کشیدم. قیافه معصومش توی خواب اینقدر احساسات آدم رو قلقلک میداد که بالاخره طاقت نیاوردم و یک بوس از لپهای گر گرفته اش ربودمقلب ... (تو بیداریش که از این لذت محرومیم!) شور که نه اما با نمک بود.نیشخند  شیطونکم رویش رو برگردوند و لب ورچید. تو تاریکی و سکوت پاورچین پاورچین از اتاق اومدم بیرون ، ساعت 12.30 بود اما دلم می خواست بیدار بمونم و یک سر و سامانی به کارهایم بدم. دور از چشمهای کنجکاو دخملک کلی سند و مدرک و کاغذ از روی کتابخونه برداشتم و با یک ماشین حساب نشستم وسط حال و یک نفس عمیق کشیدم ... چقدر خوبه آدم بتونه گاهی با خودش تنهایی خلوت کنه و افکار پراکنده اش رو مدام از این طرف و اون طرف جمع و جور کنه! یک حس لذت از سکوت تنهایی و استقلال که می تونه شادی بخش هم باشه. با عجله رفتم تو آشپزخونه و با یک نوشیدنی خنک برگشتم و با خیال راحت مشغول کارهایم شدم.  صدای خش خش کاغذ بود و هر از گاهی یک جرعه از نوشیدنی برای رفع عطش و سکوت شب اما نه ... صدای نفسهای دردونه هم انگار میومد  ... رویم رو که برگردوندم دو تا چشم سیاه و کنجکاو پشت سرم بود که  تو نور ضعیف  اتاق برق می زد ...  من : آندیاااااا  ! ....  کی اومدی مامان جون ؟ .... دخملک : (با موهای ژولی پولی و چشم های پف کرده ) داری نقاشی می کنی مامانه ! ....  آندیا بیدار شده مامی !!! من : چرا نخوابیدی عزیزم ... آندیا : چراغو روشن کن مامی تاریکه ! من :  نه عزیزم می خواییم بخوابیم ... آندیا : نع ! آندیا خوابش نمیاد ... (نیمساعت بعد دخملک در حالی که نی نی کوچولو رو محکم تو بغل گرفته بود ) ... نخواب نی نی نخواب اگه بخوابی مامی می ره اداره ها !... من : دل شکستهناراحت(...کسی راهی برای مبارزه با بی خوابی و کم خوابی مختص نی نی های بازیگوش نداره ؟؟؟؟؟؟؟؟ کمککککککککک) فدایت بشم که اینقدر با نگرانی می خوابی گلگلکم .خجالتدل شکسته

 


 

یک عصر زیبای تابستانی ... پارک سعادت آباد ... آندیای بلا

 


 

آندیای ورزشکار ...

 


 

آندیای پر جنب و جوش

 


 

آندیای خسته ... و پایان غروب پر هیاهو ... پاهای خاک و خلی رو دارین که ...!

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

دردونه بانمک

آندیا هیچوقت طولانی مدت پای تلویزیون نمیشینه. اصولا علاقه اش به برنامه های تلویزیونی در حدی نیست که ساعتها یا حتی دقایق طولانی پای این جعبه جادویی میخکوب بشه و معمولا بصورت گذری برنامه های کارتونی موزیکال و پر رنگ و لعاب و یا کلیپهایی که تویش بچه های هم سن خودش باشن رو نگاه می کنه. دیروز که مثل همیشه بهانه پارک و مهمونی گرفت گفتم برایش کارتون بذارم شاید یادش بره  ... طبق معمول برایش CD چیه و چرا ؟ گذاشتم ... تا آرم رنگین کمون رو دید گفت نه مامی رنگین همون (رنگین کمون ) نه برایم کارتون Baby  بذاراز خود راضی ...  (همون Baby T.V  معروف ... !) من هم همینکارو کردم ... یک کلیپ کوتاه از کار کردن بچه ها تو مزرعه داشت که آندیا همیشه این برنامه رو دوست داره و تقریبا کامل می بینه ... وسطهای کلیپ شیطونک  گفت مامی آندیا هم می خواد بره اینجا پیش نی نی ها بازی کنهاز خود راضی ... من : باشه مامی ما هم یکروز می ریم مزرعه ... آندیا : نع آندیا الان می خواد بره پیش نی نی ها عصبانی ... من : باشه بذار پدر بیاد بهش بگو شما رو ببره اونجاکلافه ... آندیا : نه با پدر نع ، ببین همه نی نی ها با مامیش رفته ! (دخملک خیلی از جمع بسته افعال خوشش نمیاد !) پاشو مامی پاشو! گریه... من : (گفتم اگه یک روز پارک نریم ، اونروز شب نمیشه ها!) باشه نازگلم ، برو لباس بپوش بریم پارک ...  ( هر چی باشه پارک  سهل الوصول تر از مزرعه است ... !)

 

و اما گزارش تصویری از برنامه عصر جمعه ما ...

 


 

آندیا و رومینا کوچولوی یکساله ...محوطه  زمین بازی باشگاه

 


 

شایان خوشگله و آندیای اخمو

 


 

فرشته کوچولوهای نازنازی کنار محوطه استخر

 


 

فسقلی ها در ارتفاع ... هزارپایی؟؟

 


 

 

شب جمعه برای شام  با دوستان قدیمی تو باشگاه تامین اجتماعی قرار داشتیم که یک محوطه بازی خیلی قشنگ هم برای بچه ها داره ... آندیا بیش از هفتاد بار از سر سره و پل طولانی بالای سرسره پایین و بالا رفت ولی آخر شب که می خواستیم برگردیم همچنان شنگول و سرحال بود و هیچ اثری از خواب تو چشمهایش نبود. مژهتو مسیر بازگشت هم بعلت قطع برق بعضی از خیابانها کاملا تاریک بودند و آندیا هم گیر داده بود که چراغها رو روشن کنیم ... من : ببین همه جا تاریکه دخترم چون همه نی نی ها خوابیدن بیا شما هم بخواب ... آندیا هم همینطور که توی بغلم داشت آسمون رو نگاه می کرد یکدفعه مثل اینکه یک کشف تازه کرده باشه گفت : مامانه ببین چراغ روشنه ! لبخنداونا چراغ !... دیدی نی نی ها بیدار شدن (دلبرکم با نوک انگشتهایش داشت ماه رو نشون می داد!...)  متفکر

 


 

 

پ ن : چند روز پیش خونه خاله بابا فرشید ... آندیا گوشش رو چسبونده بود به بلندگوی بزرگ تلویزیون (تلویزیون که نه ! سینمای خانگی البته !) که یک گوشه دور از خود تلویزیون بود و با دقت گوش میداد ... بعد با هیجان زیاد  پرسید مامی این چیه ؟ من : بلندگو عزیزم ... آندیا : مامی آقا می خونه ! ... من : بعله خوشگلم  صدای تلویزیون از این بلندگو پخش میشه! ...

نیم ساعت بعد و بعد از خاموش شدن تلویزیون :

آندیا : مامی آقابلند خاموشه ... بگو بازم بخونه آقابلند !

 


 

شیطونکها در حال؟ ...  مذاکره ؟ مبارزه؟ مشاجره ؟ ... نه فکر کنم دارن نون بیار کباب ببر بازی میکنن! نیشخند

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا و روز پدر

دیروز آندیا صبح زود بیدار شد (معمولا روزهای تعطیل بیشتر می خوابه) بهش گفتم برو پدر رو بیدار کن و  بگو پدر روزت مبارک ... بعد هم بوسش کن و  این کادو رو بده به پدر باشه؟ ... آندیا : اوهوم !... مژهمن : خوب حالا چی میگی؟ ... ساکت آندیا : میگم پدر روزت مبارک ! هورا... یادم رفت هدیه برات بیارم! از خود راضیمن : نه مامی این هدیه پدره برو بیدارش کن و کادوش رو بده باشه؟؟ آندیا : نع ... بریم تولد ! قهرمن : باشه عزیزم حالا شما برو پدر رو بیدارکن و بگو روزت مبارک  ! ...  آندیا : (کادو به دست بالا سر بابا فرشید ) بیدار شو پدر بیدار شو عصبانی... تولدت مبارک پدر! ... برای آندیا چی خریدی ؟؟؟از خود راضی ... بابا فرشید :  خمیازهنیشخندتعجب

 


 

روز پدر بر همه پدرهای مهربون و پرکار مبارک باد ...

 


 

 

دیروز از آندیا خواستم برای بابایی یک شعر بخونه اونهم به اصرار فقط این شعر رو دوست داشت بخونه حالا ربطش به روز پدر چیه ، چه عرض کنم!   ... این شعر کوتاه از طرف آندیا تقدیم به بابایی مهربونش و همه پدر های خیلی خوب ...تشویق

 


 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا بزرگ می شود!

ما یک دردونه خانوم داریم که در آستانه ٢٣ ماهگی و نزدیک شدن به دو سالگی یکدفعه احساس بزرگ شدن بهش دست داده چرا  ؟  و الله چه عرض کنم ! ... 

از کجا می دونم؟؟؟ خوب الان عرض می کنم :

  • دیروز تو پارک ....
  • آندیا : مامی ببین نی نی کوچولو داره تاب تاب بازی میکنه ! (این نی نی کوچولو ئه البته تقریبا همسن خودش بود! ) ... من : آره دخترم شما نمی خوایی تاب بازی کنی؟  ... آندیا : نع! تاب تاب مال نی نی کوچولوههاز خود راضی آندیا می خواد سرسره بازی کنه! (چند تا پسر بچه 4-6 سال هم مشغول سر سره بازی بودن ...)

 

نازگلکم

 

 

  • دیشب قبل از خواب ...
  • من: دخترم خوابت نمیاد؟ بیا بریم بخوابیم باشه؟؟ ... آندیا: نه مامانه آندیا خسته شده ... می خواد روزمامه (روزنامه) بخونه ... من : خوب بیا بریم رو تخت با هم روزنامه بخونیم خوبه؟ ... آندیا : نع ! آندیا خودش تخت داره!از خود راضی من : پس مامی برای کی کتاب بخونه ... برای کی لالایی بخونه ؟ ... آندیا : برای نی نی کوچولوبخون! ... قهرمن :  پس شب به خیر ! دل شکسته... آندیا : حالا پدر بیاد برای آندیا روزمامه (روزنامه) بخونه! عصبانی

 

  • امروز صبح موقع بیرون اومدن از خونه ...
  • من : آندیا دیر شد مامی بیا کفشهایت رو پایت کنم ! ... آندیا : نع ! آندیا خودش می پوشه ... از خود راضیمن : مامانم دیر میشه ها ... بیا بغل مامی ، کفشهایت رو هم تو ماشین پایت کن کلافه... آندیا : (با کفش های لنگه به لنگه  بالاخره اومد بغلم) خطاب به پدرش درست موقع بسته شدن در ... پدر برو عطر آندیا رو بیار ، دیر نکنی ها!! ... از خود راضیمن و بابایش :  منتظرتعجب

 

  • امروز ظهر خونه مامانی ...
  • آندیا : مامانی موبایل بابایی کجاست؟ ... مامانی : نمی دونم عزیزم می خوایی چکار؟ ... آندیا : می خوام با خانوم دکتر صحبت کنممژه ... مامانی : خانوم دکتر کیه؟؟؟ ... آندیا : سکوت ...  عینکمامانی : حالا با خانوم دکتر چیکار داری ؟ ... آندیا : برای آندیا اسمارتیز بخره! از خود راضی(آخرین باری که رفتیم پیش دکترش ، شیطونک دوتا شکلات و یک بسته اسمارتیز از جناب دکتر باج گرفت تا خارج از نوبت نپره تو اتاق معاینه ..) مامانی : خوب به مامان مژگان بگو عصر که میاد برایت اسمارتیز بخره ... آندیا : نع ! ... مامانی : آخه چرا ؟؟ ... آندیا : ااه ...مگه آندیا نی نی کوچولوئه ؟؟؟ عصبانی

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

شیطونک و بلا کیه؟

دیروز تو آشپزخونه مشغول بودم و برای اینکه آندیا طبق معمول از سرو کتفم بالا نره و بذاره دوزار هم تو آشپزخونه کاسب باشیم...! برایش شعر می خوندم (شعرهای مورد علاقه اش که مصرع دومش رو هم خودش باید بخونه ...)

خوشگل و ناز مامی کیه ؟ ... (آندیا:) آندیاست

عسل و طناز مامی کیه ؟ ... (آندیا:) آندیاست

شیطونک و بلا کیه ؟ ... (آندیا:) آندیاست

یک دختر دارم ... خیلی بلاست !

رنگ چشمهایش ... (آندیا :) رنگ طلاست ... مژه

یک دختر دارم ملوسه  ... خوشگل و ... (آندیا :) خیلی لوسه ! از خود راضی

یک دختر دارم ... شاه نداره ... از خوشگلی ...؟

آندیا : (سکوت)  با اخمهای درهم ... متفکر

من : بگو دیگه مامان جان : چی نداره ؟ ... از خوشگلی تا نداره !

آندیا : تا نداره  نه ! عصبانی... آندیا داره مامی داره ! ... بگو آندیا داره ... داره  گریه

 


 

اگه گفتین جریان این عکس چیه ...! از خود راضی

 

پ.ن. :دیشب داشتم بلند بلند قربون صدقه دخملک می رفتم و دور اتاق دنبالش می دویدم (خدا همسایه پایینی رو حفظ کنه ، الحق خیلی مظلومه! ...) که مثلا دو تا تکه لباس تنش کنم ... منتظر

آندیا: در نرو مامی در نرو! (احتمالا یعنی دنبالم نیا! چون خودش داشت در می رفت!)

مامان آندیا : قربونت برم بیا لباسهایت رو بپوش حمام کردی ،  سرما می خوری ها! ... بیا فدایت بشم ... بیاشیرینم ...  بیا عزیز دلم ...  بغل

آندیا : (در حال بالا و پایین پریدن جلوی تلویزیون) داشت هم زمان با کانال Baby T.V  شعر Baby Chef  رو هم خوانی می کرد ...

بابا فرشید :  (دور از چشم دخملک مشغول تمیز کردن لپ تاپ...  وسط اون همه سر و صدا و تعقیب وگریز ) با من بودین؟؟؟!!!  چشمکنیشخندقلب

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

یک. دو. سه. نع!

آندیا یادگیری شمارش اعداد رو از یکسالگی شروع کرد و  تا حدی پیش رفت که خیلی راحت انگشتهایش رو می شمرد ولی وقتی به موازات یادگیری فارسی  یادگیری کلمات انگلیسی رو شروع کرد ، انگار دانسته های قبلش هم تحت تاثیر قرار گرفت. دیروز داشت رنگهای اصلی رو برایم اسم می برد ویکی یکی می شمرد:

  • این اسمارتیز قرمزه ... این اسمارتیزه سبزه ... این هم زرده  ...  نارنجی و ... بعد که به اسمارتیز سفید رسید یک کم فکر کرد و گفت :  این هم رنگ ؟؟؟؟ سوالنداره !!!  مامی ماژیک آندیا رو بیار اسمارتیز شو رنگ کن ... رنگش کن ! ... گریه

 

شمارش رو هم  که به کلی فراموش کرد و تا 3 بیشتر ادامه نداد ...

 


 

 

دیشب بعد از شام به آندیا گفتم دیگه موقع خوابه دخترم بیا بریم لباسهایت رو عوض کنیم ، بعدش ... (به اینجا که رسید یکدفعه آندیا حرفم رو قطع کرد) شیطونک  با یک لحن غیض آلود و  آهنگین و خیلی با نمک  به بابا فرشید  گفت :  الان مامی بازم میگه : بریم مسواک بزنیم ... بریم حمام کنیم ... بریم لباس خواب بپوشیم ...  کبتاب (کتاب) بخونیم ...  نه نه نه نععصبانی ... مسواک نع ! تخت نع!  آندیا نمیخواد بخوابه .... خوابش نمیاد!!! گریه

بابا فرشید :  ساکت قهقههخنده

و من : متفکرمنتظر

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

یکی یکدونه مامانش ...

 

کلی وسایل ریز و درشت تو دستمون بود و باعجله داشتیم می رفتیم سمت ماشین . آندیا هم گردن مبارک رو سفت چسبیده بود و به هیچ قیمتی حاضر نبود بیاد پایین ... یا بغل پدرش ... از خود راضی تا گذاشتمش زمین : 

آندیا : مامی بغلش کن ! بغل

مامان آندیا : الان می رسیم مامانم ... ببین دست مامی جانداره ! ناراحت

آندیا : مامی بغل ... ببین آندیا خسته است ! عصبانی

مامان آندیا : خوب مامان جان اگه خسته ای  برو بغل پدر ...

آندیا : نع قهر ... فرشید خسته است ! ... مامی! آندیا رو بغلش کن! گریه

حالا با این مقدمه عصر همون روز :

بعداز ظهر اومدم بعد از مدتها یک چرت قیلوله ؟نیشخندخودم رو مهمون کنم که برای شیفت دوم (کار در منزل) احیانا سرحال باشم. دخملک هم حسابی خسته بود و از صبح توی شرکت تخلیه انرژی کرده بود . خونه که رسیدیم چند تا کتاب آورد که برایش بخونم ... من هم یک صفحه در میون کتابها رو با بی حوصلگی با چشمهای نیم باز برایش خوندم ... آندیا هم که هنوز داشت با سماجت ته مونده های انرژیش رو مصرف می کرد ، مدام از اینطرف به اونطرف می چرخید و سوال پیچم می کرد دست آخر وقتی قیافه خسته و جوابهای کوتاه و سرسری من رو دید اول  یک کم رفت تو فکر و بعد گفت : مامی خوابت میاد؟

گفتم : آره مامانم خیلی خوابم میاد ، شما هم بیا بخواب!

گفت : نه مامی نه ! غل غل بازی کنیم ( یعنی اینکه از این سر تخت غل بخوریم بریم اون سر تخت و از خنده ریسه بریم ...  بعدش دوباره غل بخوریم و برگردیم سر جای اول! )

گفتم : الان نه !!! به خدا خسته ام! دیگه  بخوابیم ! ساکت

گفت : خسته ای مامانه ؟؟؟ ... پس برو بغل پدر!!!

گفتم : اوهوم!  ... خمیازهچی ؟ تعجب (میگن چیزی که عوض داره ... نداره ها!) آخ

..........................................................................................................

آخر شب دیدم دخملک از اتاقش بیرون نمیاد و انگار داره با صدای بلند با کسی صحبت می کنه آروم رفتم سروقتش دیدم جلوی آیینه داره با خودش حرف میزنه! (یادمه از وقتی یک جوجه چند روزه بود همیشه عاشق آیینه بود !... ) حالا فکر می کنین چی می گفت :

آندیای من به آندیای توی آیینه : نی نی ببین آندیا چقدر نازه مژه... چه خوشگله  به خدا ااا ... لباسش هم  ببین چه خوشگله ! ... از خود راضی(حالا منظورش یک تاپ رنگ و رو رفته و یک شرت سفید نخی بود ها ... یک وقت فکر نکنین دکولته گیپور دار تنش بوده!... نیشخند)

مامان مژگان خوشبخت : قربونت برممممم من !... ( اعتماد به نفس بدیم خدمتتون؟! ...) ابله

..........................................................................................................

پ ن 1 : دیروز تو محل کار تلفنی مطلبی رو از کسی می پرسیدم و تند تند (به زبان بیگانه!) یادداشت می کردم  ... طرف مقابل هم که حسابی باهاش رودربایستی داشتم مدام تاکید می کرد که چیزی از قلم نیوفته ! ... آندیا که تو این مدت آروم کناره میزم نظاره گر بود آخرای مکالمه  یهو با صدای بلند گفت : مامانه داری نقاشی می کشی با خودکار؟ ... از خود راضی

 

***********************************************************************

 

حالا می خوایین یک لالایی خوشگل گوش کنین؟  ...  پس اول  اسپیکرها رو روشن کنین و ولوم رو زیاد کنین ...  خوابتون نبره یکوقت چشمک

 

 


 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای 22 ماهه

زمان چقدر زود میگذره! ... این جمله رو شاید بارها و بارها از دهن این و اون شنیده باشیم و یا  به زبون آورده باشیم ولی مصداق این جمله برای من یک مفهوم خاص دیگه داره ...  دوسال پیش تو یک همچین روزهایی چقدر در تب و تاب ورود مسافر کوچولومون خیالپردازی می کردم و تو رویای شیرین اومدنش تک تک وسایل توی اتاقش رو در کنارش تصور میکردم ،  تو عالم خیال یکی یکی اون لباسهای رنگی و کوچولو رو تن عروسک قشنگم می کردم  ... چقدر از چیدن دوباره و دوباره اون وسایل لذت می بردم ... اونروزها که حتی فکرش هم نمی کردم که به یک چشم بر هم زدنی میاد روزی که دردونه قشنگم روی نوک انگشتهای پاهای کوچولویش بلند میشه تا تمام لباسهایی که با دقت توی کشوهایش چیدم با شیطنت کودکانه به اطراف پرت کنه و بعد با دستهای توپولیش لباسهای نوزادیش رو تن نی نی کوچولوی همیشه خوابش بکنه و اونو بگیره توی بغلش و برایش لالایی بخونه ... درست همونطور که من برایش خوندم / می خونم. کوچولوی نازم دیگه داره  به سرعت دوران شیرین کودکی رو پشت سر می ذاره ، استقلال پیدا میکنه و بیشتر و بیشتر ازم فاصله میگیره ... دوست داره تو خیابون چند قدم جلوتر از من راه بره و بدون اینکه دستش رو بگیرم خودش مسیر رو انتخاب کنه ! ... دوست داره غذایش رو بدون کمک بخوره ...  لباسهایش رو خودش بپوشه و کفشهایش رو لنگه به لنگه پایش کنه یا با کفشهای پاشنه بلند قدمهای ریز و تند برداره و از صدای پاشنه های کفشهایش غش غش بخنده ... موهایش رو خودش جلوی آیینه شونه کنه و عینک و کلاههای جورواجور رو جلوی آیینه امتحان کنه  ...  هر حرف تازه ای که می شنوه تکرار کنه و بکار ببره ... اما با تمام استقلال تازه اش ماه مهربونم همیشه با خنده هامون خندیده و با نارحتی و اخمون ، نگران و ناراحت شده ... قلب

 آندیا و سه روز گذشته ...

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

داشتم جلوی آیینه به صورتم کرم می زدم ، آندیا هم مشغول بازی بود ... من رو که تو اون حالت دید (بچه ام مامانش رو بیشتر در حال پاک کردن آیینه دیده تا نشستن جلوی آیینه ... چشمک) اول یک کم با تعجب نگاهم کرد بعد گفت :

آندیا : مامی چقدر خودتو نگاه می کنی؟ منتظر! بسه ... بیا بریم آشخونه (منظورش همون آشپزخونه کذایییییه!...) برای آندیا نیم نمینی (سیب زمینی)  بپز! عصبانی

من : آیییییی به چشم! ... (گفتم یک جای کارم اشکال داره ها!...) نیشخند

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

بعد از کلی خرابکاری و شیطنت و حرف گوش نکردن و غیره و غیره دیگه کاسه صبرم لبریز شد و (دور از چشم بابا فرشید نیشخند) یک اخم معنی دار به دخملک کردم و گفتم :

من : آندیاااااا ! کلافهمامی از دستت ناراحته ، دیگه باهات کاری ندارم از خود راضی...  حالا که شما به حرفهای مامان گوش نمی کنی ، من هم دیگه به حرفهای شما گوش نمی کنم ... قهر

آندیا : مامی ؟؟؟ مامانه ؟؟؟ مژه

من : قهر

آندیا : مامان جون خوشگل آندیا ؟؟ .... قبونت برممممم!!! .... بیا دورت بگردم!  ... بیا عسلم ! بغل

من :   ابلهقلببغلقهقهه(اگه به مامانی نگفتم که  اینطوری حرفهاشون رو مثل طوطی تحویلم می دی !!!)

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

 

پریروز تو شرکت موقع نهار آندیا بازی در آورد و بعد از خوردن چند تا قاشق درخواستهای مختلف داشت: مامی من هویج میخوام ... آندیا می خواد با قاشق آب بخوره ...  پلوی آندیا رو بریز تو لیوان و کلافه ... یکی از آقایونه همکار که همیشه با آندیا بازی میکنه و سر به سر آندیا میذاره به شوخی به آندیا گفت :

آقای همکار : اگه آروم نشینی سر میز و غذایت رو نخوری ... هاپو میاد غذایت رو می خوره ها !

آندیا : قهر

آقای همکار :  حرف گوش نمی کنی ؟؟؟ ( به شوخی )  الان گوشهایت رو می برم! بازنده

آندیا : نع نع ... گوشهای مامی رو ببر ! عصبانی ... مامی گوش هایت کو؟؟

من : خجالتمنتظر

 

 

آندیا و رنگین کمونش ... (بقول خودش : خوشگله ؟؟؟!

 

 

دست آندیا

 

دست آندیا ...(از حالا و تقلب ؟؟؟؟؟؟؟؟)

 

 

آندیام

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

یک 7 تایی بی ربط!

  • تا حالا شده برای رسیدن به خواسته های به ظاهر ساده و بی اهمیت خودتون اینقدر حسرت به دل بمونید که وقتی فقط به یکیش می رسین همین براتون کافی باشه که تا آخر شب شارژ و سر کیف باشین؟ ... یعنی چی مثلا؟؟؟  صبر کنین میگم  :  گرسنه تونه و غذای مورد علاقه تون هم روی میزه ولی نمیتونین / نمی ذاره که بخورین ! ... خوابتون میاد و می خوایین بخوابین ولی نمی تونین / نمیذاره که بخوابین! یک کتاب که مدتها دنبالش بودین به دستتون رسیده و می خوایین بخونینش ولی نمیشه/ نمیذاره که بخونین! یک دوست قدیمی که خیلی وقت بود همدیگرو گم کرده بودین به موبایلت زنگ می زنه و حسابی سورپرایزت می کنه ولی نمی تونین / نمیذاره که درست و حسابی صحبت کنین ... بعد از مدتها فرصت درست کردن یک کیک خوشمزه رو پیدا کردین و کل آشپزخانه رو بخاطرش به ... کشیدین ! ولی دست آخر با افزایش ناگهانی شعله فر (امان از دست این دخملک هنرمند!) همه زحماتتون میشه کشک! و دوباره از شماره یک شروع میکنین که کم نیارین! (بعدش که کیک آماده شد و تو نصفش رو به سر و صورتت مالیدی  کلی باهم خندیدم ... یادته پرنسس کوچولوی مامان؟؟؟)
  • تا حالا شده هزار تا کار مهم داشته باشین که می دونین حتما باید از خجالتشون در بیایین ولی با سماجت و یکدنگی برین سراغ یک کار دیگه که حسابی هم وقت گیر و پر دردسره و تازه کلی هم از این کار خودتون حظ کنین! (دخملک هم از فرصت استفاده کرد و وقتی دید اینقدر مشغولی اونهم رفت یک قوطی کرم آورد و سر تا پایش رو چرب و چیلی کرد و وقتی جلوی آیینه  تکه های کرم رو از لای موهایش  پاک می کردی چشمهایش از شادی برق میزد و دلش از این خوش بود که بالاخره تونسته توجهت رو جلب کنه ... وقتی ظرف خالی کرم رو دادی دستم کلی با هم خندیدیم ... یادته پرنسس کوچولوی مامان؟
  • تا حالا شده براتون مهمون سر زده بیاد اونوقت خونه اینقدر شلوغ باشه که بندگان خدا ندونن پاشون رو کجا بذارن و بیان جلو ! ... بعد برین سراغ  یخچال که میوه بردارین و ببینین تعجب... جای دندونهای دخملک روی بیشتر میوه ها رو علامت گذاری کرده ! (بعدش که با عجله اسباب بازیها رو از زیر دست و پا جمع کردیم ، تو هم اومدی دنبالم و به خیال اینکه این هم یک بازی تازه است کلی بهم خندیدی! ... یادته پرنسس کوچولوی مامان؟؟ ...)
  • تا حالا شده کف آشپزخونه رو با دقت بشورین و بسابین و برق بندازین و ... بعد به محض اینکه از آشپزخونه اومدین بیرون دخملک بره یک شیشه زرد چوبه فرد اعلاء؟ رو کف آشپزخونه خالی کنه و با کف پاهایش اونو همه جا پخش کنه ... (وقتی با دیدن رد پای زرد رنگت روی زمین غش غش می خندیدی من هم بعد از یک چشم غره نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و دوتایی حالا نخند ... کی بخند راه انداختیم ... یادته پرنسس کوچولوی مامان؟؟؟)
  • تا حالا شده تو حمام مشغول شستن یک فرشته کوچولوی بازیگوش باشی و از اینکه بدن نرم و کوچولویش رو می شوری و پوست لطیفش رو لمس می کنی کیف کنی و از شنیدن خنده های شادی بخشش تو ابرها سیر کنی و یکدفعه ببینی علت خنده شیطونکت اینه که یک ظرف پر از شامپو رو کف حموم خالی کرده ... ( بعدش البته باز هم با هم خندیدم ... یادته پرنسس کوچولوی مامان؟؟)
  • دلم یک هوای تازه میخواد ... از نوع بهاریش ... کسی سراغ نداره ؟؟؟

 

 

تینا

 

 

  • دیشب آندیا داشت توی اتاق با باباییش بازی می کرد و با یک حلقه کوچیک و یک مقدار کف صابون حباب می خواست و کلی از اینکه با فوت کردن داخل حلقه پلاستیکی اینهمه حباب ریز و درشت درست میشه هیجان زده شده بود  و صدای قهقهه خنده هایش تا آشپزخونه میومد ... یکدفعه وحشت زده از اتاق اومد بیرون و دوید سمت من و با رنگ پریده و گفت : مامی بابایی عصبانی شده ! ... بابایی عصبانیه ! (اینقدر با عجله از اتاق بیرون دویده بود  که  بین راه پایش به تاب کنار اتاقش خورده بود و از صدای مهیب برخورد تاب به در اتاق ما هم  نگران شدیم که چه اتفاقی افتاده ! ؟) حالا ماجرا چی بوده ؟ .... ظرف کوچولوی کف وصابون رو خالی کرده بود روی لباس بابایی و قبل از اینکه بابایی مهربون عکس العملی نشون بده. پاگذاشته بود به فرار و پیش بینی کرده بود که حتماٌ بابایی حسابی عصبانی شده!! و فرار رو بر قرار ترجیح داده بود ... استرسامروز صبح  هم در حضور همه به خاله مرجی گفت : خاله ! لباس بابایی رو خیس کردی ... لباسش کفی شد ...  یادته ؟ ... (طفلکی خاله مرجی...خجالت)

 

ثمر

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا و جنگ شادی

آندیا معمولا بعد از ظهر ها می خوابه  و ساعت خوابش هم تقریبا مشخصه ...  مامانی هم برنامه شون رو براساس تایم خواب آندیا تنظیم می کنن . دیروز اما شیطونک بازیگوشم انگار خواب به چشمش نمیومد. مامانی هم که حسابی خسته بودن   بعد از کلی کتاب خوندن برای آندیا و دوره کردن داستانها برای چندمین بار .... چشمهاشون رو می بندن که آندیا هم بخوابه ُ ولی آندیا هر بار با یک ترفندی بیدارشون میکنه ...

... مامانی آب بده .... مامانی کتاب بخون .... مامانی نی نی آب می خواد و .... دست آخر که می بینه مامانی دیگه از خواب بیدار نمیشن و حنایش دیگه پیششون رنگی نداره میگه :

آندیا :  مامانی مامانی پاشو دست آندیا رو ببین ... ببین دستش چی شده ؟!!!

مامانی :اولش اینطوری تعجب ولی  بعد منتظرمتفکر  شدن .


  • دیروز عصر  یک جنگ شادی در محل آموزش و پرورش برگزار شد که من آندیا رو بردم . وخوب برای اینکه شیطونک وسط برنامه خسته نشه  بردمش ردیف اول که برنامه رو از نزدیک ببینه ! در بین برنامه های متنوعشون یک نمایش طنز کوتاه بود برای تشویق بچه ها به مسواک زدن . آخر برنامه که مسواک رو معرفی کردن آندیا یکدفعه از بین جمعیت روی صندلیش بلند شد و با فریاد گفت :

آندیا : مسواک مامانیه ... مسواک مامانی رو بده ! عصبانی(مسواک بزرگی که  توی دست بازیگره بود از قضا هم رنگ مسواک مامانی بود ... نیشخند)

جمعیت حاضر در سالن : خندهقهقهه

و من : اوهخجالت

 

Jong

 

آندیا در انتظار شروع برنامه

 

 

 

شیطونک روی صحنه ... بعد و قبل از اهدای جوایز ابله


 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا و رومینا

دیروز آندیا از صبح منتظر بود که بره پارک برای همین درخواستش رو به اشکال مختلف مطرح کرد تا بالاخره حرفشو به کرسی نشوند.

مامی ؟ داریم می ریم پارک ؟ ( یعنی بریم پارک؟)

مامی ؟ همه نی نی ها رفتن پارک ؟ (باز هم یعنی بریم پارک)

مامی؟ عمو افشین و خاله جون هم می رن پارک؟ (خوب باز هم یعنی بریم پارک)

و نهایتا " ... مامی الان بارون نمیاد ... مامی آفتاب نیست ... پس تاریک نیست ...  پس بریم پارک؟؟؟ گریه

و نتیجه حضور آندیا و رومینا و آریانا در جشن شادی توی پارک بود

این هم گزارش تصویری از برنامه ها : کاردستی ، نقاشی ، گریم ، سفالگری و گلابگیری ...

 


 

پ ن 1 : تازگیها آندیا یک اصطلاح تازه یاد گرفته "قربون دستت" که خیلی هم بکارش می ره ، صبح بهش گفتم مامی جیش نداری ؟ گفت : نه! گفتم پی پی چی ؟ ...

سرش رو تکون داد که بعله! بعدش گفت : مامانه قربون دستت! (حالا نمی دونم منظورش این بود که ...

قربون دستت که پرسیدی؟

قربون دستت که منو می شوری؟

یا قربون دستت که ...)

پ ن 2 : دیروز تو اداره چند لحظه آندیا رو به همکارم سپردم که برم دستهامو بشورم (موقع غذا دادن بهش دستهای خودم هم چرب شده بود!) آندیا هم داد و فریاد راه انداخت و اومد پیشم و مثل اینکه مامانش رو درحال فرار دستگیر کرده باشه جلوی در دستشوی/ توالت/ موال؟؟؟  نه گذاشت و نه برداشت داد زد که : مامی خوشگل کردی؟ رفته بودی ماتیک بزنی؟؟؟؟؟؟!!!!از خود راضی

من : (آش نخورده و ....!)منتظر


 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

سیاست کودکانه!

از اونجاییکه فسقلی نوپای ما این اواخر اصلا حرف ما رو نمیخونه و  دیگه رسما اعلام استقلال کرده ابله. من معمولا سعی میکنم برای تشویقش به کارهایی که تمایل به انجامشون نداره  از روش واکنش منفی استفاده کنم . عینکمثلا اگه غذا نخوره ، هیچ اصراری نمی کنم و اصلا بهش تعارف هم نمی کنم و بدون توجه بهش مشغول خوردن می شیم ... و نتیجه معمولا مثبتهاز خود راضی ... خودش میاد کنار میز و میگه مامی غذای آندیا کجاست؟ برای بیرون رفتن هم چون معمولا کلی از وقت ما به درگیری و کش مکش سر لباس پوشیدن و دور اتاق چرخیدن میگذره . اول خودمون آماده میشم و باهاش خداحافظی میکنیم تا رضایت بده لباسهایش  در آخرین دقایق عوض بشه ! دیروز جایی قرار داشتم و طبق معمول دیرم شده بود. آندیا هم سرخوش و شادان ، وروجک بازیش گل کرده بود و برای فرار از آماده شدن هزار جور بامبول در میآورد و از تعقیب و گریز دو نفره مون برای خودش یک سرگرمی جالب درست کرده بود و ول کن هم نبود.کلافه آخرش رفتم دم در و گفتم باشه اگه شما  نمیایی من می رم قهر ...  و صد البته که نتیجه مثبت بود! ...نیشخند با عجله رفت  توی اتاقش و با یک دامن برگشت ...

آندیا : مامی آندیا دامن بپوشه !

من : باشه عزیزم بیا تنت کنم.

آندیا : مامانه نی نی کوچولو هم بیاد! ... سه چرخه آندیا هم بیار! ... توپش کو؟ توپش هم بیار! ... دفترش هم بیار! ... از خود راضی(باز جای شکرش باقیه که استخر و وان حمومش رو نخواست ...ناراحت)

من : چند تا از درخواستهای معقولش؟؟ رو انجام دادم و بالاخره از خونه زدیم بیرون !(تو مسیر کلی وسایل ریز و درشت هم دستم بود و زیر آفتاب هم حسابی کلافه شده بودیم!) 

آندیا : مامانه بغل ... آندیا رو بغلش کن !

من : الان می رسیم قربونت برم ... ببین دست مامی دیگه جا نداره ، نمی تونه بغلت کنه ! اوه

آندیا : نع بغلش کن ! مامانه ! آندیا خسته است ! قهر

من : الان مامی بوسش می کنه تا دخترش دیگه خسته نباشه ... !  چشمک

آندیا : (اول صورت ودستها یش رو به تناوب آورد جلو که بوس کنم!) مامی ببین ماشین میاد!  مواظب باش ! آندیا می خوره زمین ها ، بغلش کن ! عصبانی

من : تعجببغل

Kiss

حکایت سوسکه و دست و پای بلوریشو که شنیدین دیگه ...  ابله(خوب چه ربطی داره !؟... )

حالا اگه گفتین این پاهای بلوری که از در و دیوار بالا میرن روی صندلی چیکار میکنن؟ !! ...  قلب

 

پ ن 1 : چند روز پیش آندیا هر چی دور و برش بود به مامانی نشون می داده و اسموشن رو می پرسیده ( این کار هم  شده یکی از سرگرمیهای پر هیجان دخمل ناز!)

آندیا : مامانی این چیه؟

مامانی : تلویزیونه عزیزم

آندیا : (آفرین ! ... تشویق) خوب این چیه ؟

مامانی : این هم کامپیوتر ه قربونت برم  ... (حالا اسم تمام اینها رو  خودش خوب بلده ها! ...)

آندیا :  با وووو! (براوو!) تشویق... مامانی  پس این چیه ! این چیه !؟

مامانی : (مشغول کار! ) چی دخترم کدوم رو میگی؟ 

آندیا : مامانی بگو کرم دیگه !  کرم مامانیه ! ساکت ( وروجک خودش تقلب رو هم می رسونه! که بازی یکوقت  متوقف نشه! )ابله

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

پچ پچ و نجوا قدغن!

پچ پچ و نجوا قدغن ... گلایه کردن قدغن ... بخند تا درهای شادی به رویت باز بشه!

از صبح داری مثل فرفره دور خودت می چرخی اما آخرش هیچساکت ... شب همه کارهای خونه رو انجام میدی که صبح معطل نشی وسایل دخملک رو با دقت می چینی که چیزی از قلم نیوفته (دیروز کلی بهانه جوجه توپولیش رو گرفته بود که خونه جا مونده بود!) به این امید که فردا با انرژی مثبت روزت رو شروع کنی ، به این امید که فردا دیگه  از ماشین زمان عقب نمونی ! دخملک تا صبح چندین بار بیدار شد ... دو تا پروژه مهم رو داره با هم و با موفقیت به انجام می رسونه و این کمی بد خلقش کرده . ولی آخرین مرحله پمپرز گیری رو خیلی راحت پشت سر گذاشت ... جوری که انگار از اولش هم به اینکار عادت داشته ...  در عوض به بهانه خوردن می می هر دو ساعت بیدار شد! دفعه آخر پیش خودم خوابوندمش تا شاید آرامش بیشتری داشته باشه و دیگه تا صبح بیدار نشه. ولی اینقدر تو خواب غلت زد و چرخید تا از لبه تخت آویزون شد و بین زمین و هوا گرفتمش!  ... بعد هم چنان خواب زده شد که بلبل زبونیهایش خواب رو از چشم هردومون ربود!  ابرو

مامی خورشید خانوم کجاست ؟ ... رفته اداره؟! از خود راضی

پیشی چی میگه ! مییییییییو

هاپو چی میگه :  ...  هاپپپپپپپ ( هم زمان صدای پدر بلند شد ... آندیا بخوابه ! بخواب دیگه  بچه صبح شد !)

و آندیا  : (بعد از یک مکث معنی دار ) مامی پدر خوابیده ........... هیشششششش ... پیش پیش پیش! بخواب نی نی بخواب و (دوباره بلبل زبونیش گل کرد ...)

من : آروم زیر لب برایش لالایی می خونم که خوابش ببره  ( آندیا هم زیر لب لالایی رو با من تکرار میکنه!)

و پدر :  هم چنان تو خواب ناز ( اینبار با صدای بلند و کمی عصبانی ) مگه نگفتم همه بخوابن، باز هم که صدای پچ پچ میاد ! آندیا زود بگیره بخوابه ! عصبانی

شیطونک بازیگوشت رو می بری تو اتاق خودش و در رو می بندی تا با خیال راحت باهاش سر و کله بزنی ! مگه نه اینکه این دلبرک نازنازی ، عسل زندگیت و همه عشق و امید فرداهاته؟ پس گله نمی کنی! دل شکسته

... باز هم صبح شد ... بی خبر و سرزده ... بی اینکه تو رفتن شب رو فهمیده باشی ... بی اینکه تو از بالش گرم و نرمت لذت برده باشی ... بی اینکه از آرامش و سکوت شب چیزی فهمیده باشی ... بی اینکه با رویاهای نیمه تمامت خلوت کرده باشی ... اما گله نمی کنی! دل شکسته

صبح دخملک باز بهانه می گیره و ازت جدا نمیشه ... می بریش سر کار ! تا آخر وقت نازگلکت رو به خودت می چسبونی و کارهایت رو به سختی انجام میدی ... بی اینکه حتی فرصت پلک زدن یا نوشیدن چایی پیدا کنی ... آخر وقت میشه ، خسته ای اما راضی از اینکه امروز هم خوب گذشت و با دلبرکت بودیبغل  ...

عصر که میاد دنبالتون مثل همیشه عجله داره و نمی تونه زیاد منتظر باشه باید سریع همه چیز رو جمع و جور کنی ، دخملکت کلافه توی دست و پایت می پیچه !  میایی زیر لب غرولند کنی که در آخرین لحظه دخملک گزارش چند صفحه ایت رو خط خطی میکنه ، اونهم با ماژیک و تو فقط یک آه کوتاه از نهادت بلند میشه و بس !  اما گله نمیکنی!

تا دوباره شب از راه برسه هزار تا کار ریز و درشت رو به انجام می رسونی و دخملک هزار بار با شیرینکاریها و بلبل زبونیهاش قلبتو از شادی تو سینه می لرزونه و تو رو از حس خوشبختی لبریز میکنه ! پس دیگه جایی برای گله از هیچی نمیمونه ! زندگی بهتر از این نمیشه ... پس بخند تا درهای شادی به رویت باز بشه ! نیشخند

 

آتلیه

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

ملوسک با دقت!

دیروز داشتم با تلفن صحبت می کردم ،‌ آندیا هم عروسکش رو بغل کرده بود و تند تند برایش حرف می زد :‌ میوه می خوری ؟‌ چرا ؟ بیا سیب بخور بیا

دستهایت کثیف شده ؟ بریم حموم. مامی لباست رو عوض کرده؟‌

بریم بخوابیم ، بازی بسه ... تاب تاب بسه و ... دیدی افتادی ! دیدی؟ عصبانی

در تمام مدت مکالمه من هم از کنارم تکون نخورد ... گاهی هم سکوت می کرد و عروسکش رو می خوابوند.  اصلا فکرش رو هم نمی کردم به مکالمه من پای تلفن توجهی کرده باشه! ولی کاملا برعکس ...مژه

نیمساعت بعد :

آندیا :‌ مامی پدر کجاست؟

من : پدر رفته حمام عزیزم الان میاد ...

آندیا :  سلام برسون ؟! ... (جالبه که این جمله رو کاملا سوالی گفت و حواسش  هم کاملا به عکس العمل من بود! )

من :  تعجبابله

و بعد سر شام ...

من : آندیا ماست می خوری ؟

آندیا : بی تفاوت ... از خود راضی

من : مامان جان با شما ئم ها ماست می خوری دخترم ؟ متفکر

آندیا : سکوت  خنثی

بابا فرشید : آندیا ! مگه صدای مامانو نمی شنوی ؟

آندیا : ااااااااااااااالو صدا میاد ؟مشغول تلفن

 

پ ن : پریروز آندیا با مامانی رفته بود خرید و به هیچ قیمتی هم از بغلشون پایین نیومده بود .

یکجا که مامانی حسابی خسته شده بودن :

مامانی : آندیا مامانی دیگه خیلی خسته شده ، دستهایش درد گرفته ... حالا بیا پایین با هم راه بریم، باشه؟

آندیا : نع نع ... ببین نی نی هم بغل مامانشه ... (همون موقع یک خانوم با بچه کوچولو داشته از کنارشون رد میشده ...! ) آخ

 


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

روز مادر

 

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو٬ صبوری

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو٬ دلواپسی

روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو٬ بیداری

روز مادر یعنی مرور ۹ ماه خاطرات در او زنده بودن و با او تپیدن

روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد

روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن ...........

روز مادر یعنی :‌ تا هستم و هست دارمش دوست...

 

روز مادر یعنی : با تمام وجودم دوستت دارم مادرم ...  دوستت دارم مادرم ... قلب

 

 

Mother's day

 

و اما  ... اگه گفتین هدیه مخصوص آندیا کجاست ؟ یک بوس  عشقولانه که تو دستهای کوچولوشه ................ به مامانی مهربونش ماچ

مامانی جون دوستون داریم و براتون دنیا دنیا شادی و سلامتی آرزو داریم و امیدواریم وجودتون تکیه گاهمون باشه مثل همیشه ... تا همیشه  ...  بغل


و این هم اولین تبریک آندیا به مامانش : (مامی روزت مبارک ... روزت مبارک مامی! ... )


 

روز مادر بر تمامی زنان و مادران ایران زمین خجسته باد ...

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا و مامان و بابایش ...

 

حیاط و ثمر

 

 

دیشب آندیا خواب زده شده بود ، بردیمش پارک که انرژیش حسابی تخلیه بشه و زودتر بخوابه (البته بماند که عصر هم کلی توی حیاط بازی کرده بود  ... واقعاچه انرژی دارن این فینگلی ها) ، ولی اوضاع کاملا برعکس شد . بچه ام کلی انرژی مثبت گرفته بود و شنگول و سرحال برگشت خونه ... من هم که خسته و مونده و بی حوصله بعد از یک روز پرکار و شلوغ  فقط به خواب فکر می کردم و بس ! خجالت ... بنابراین وظیفه پر دنگ و فنگ و پر ماجرای خوابوندن دخملک به پدر محول شد از خود راضی ...

بابا فرشید :‌ آندیا بیا لباسهایت رو عوض کنم ، می خواییم بخوابیم خمیازه.

آندیا : نع نع مامی لباسهای آندیا رو عوض کنه ! از خود راضی

من : سریع دست به کار شدم که تا نظرش عوض نشده برای خواب آماده اش کنم ...

بابا فرشید :  خوب حالا دیگه بیا بریم مسواک بزنیم ، بخوابیم ...

آندیا :‌ نع ! مامی برایش مسواک بیاره  ... (این کار هم نصفه و نیمه انجام شد ...)

بابا فرشید : حالا بریم بخوابیم ؟؟

آندیا : نع ! مامی بیاد کتاب بخونه (پاشو مامانه پاشو! بریم برای آندیا کتاب بخون ...! )

من : عزیزم پدر برایت کتاب می خونه ، برو از اتاقت یک کتاب بیار بده پدر برایت بخونه باشه نازگلم؟

آندیا : نع ! مامی برایش کتاب بخونه ! پاشو مامانه ... پاشوووووووو!

من : باشه بریم برایت کتاب بخونم.

نیم ساعت بعد ...

با فرشید  :‌خوب حالا دیگه بخوابیم (شیمو هم الان خوابیده ها منتظر! )

آندیا :  آب بده به آندیا !

بابا فرشید : باشه بریم برایت آب بیارم.

آندیا : نع مامی آب بیاره ! قهر

من : بیا نانازم این هم آب ، حالا بخوابییییییم؟؟!

آندیا : نی نی آندیا کجاست ؟ نی نی عروسک هم بیاد بخوابه ...

بابا فرشید : باشه الان می رم نی نی رو برایت میارم که با هم بخوابین.

آندیا : نه نه ... مامی نی نی رو بیاره ... قهر

بابا فرشید : ای بابا ! ... همش مامانه ، همش مامی ، همش مامان مژگان ... دیگه داری عصبانیم می کنی ها ! خوب چه فرقی می کنه دخترم ؟!! کلافه

آندیا : مامانه ؟؟ بابا فرشید ناراحت شده ؟؟!!!! متفکر

من :  تعجبآخ

 


 

پ ن 1 : آندیا به اشعار آهنگین خیلی علاقه پیدا کرده ، من هنوز چیز مناسبی برایش پیدا نکردم . اگه کتاب مناسبی سراغ دارین راهنماییم کنین ، خسته شدیم از بس می می نی و شیمو رو دوره کردیمگریه

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker