Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

تولدت مبارک 1

 

 


 

قشنگ روزگارم ... زیباترین بهانه ام ... روشنی شبهای بی ستاره  و رویاهای شبانه ام .... انگیزه حیات و زندگانی ام ... تولدت مبارک !


+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

دردونه دوساله ...

شنیده بودم ...  دوسالگی یعنی یک جهش تازه برای کودک نوپایی که استقلال کامل فکری و تجربه های تازه رو می خواد یکی یکی و با حواس پنجگانه خودش بدست بیاره ... حالا به هر قیمتی! ...

دوسالگی یعنی عبور از مرز کودکی به خردسالی ... یعنی پرسش و پاسخ های طولانی و بی انتها یعنی بپرس و باز هم بپرس ...

دوسالگی یعنی اولین مامان دوستت دارم معنی دار! و به جا !...

دو سالگی یعنی به فراموشی سپردن  تمام دلخستگی ها و فرسودگیهای روزت با یک جمله  شیرین  کودکانه!

دوسالگی یعنی ... آغاز آموزشهای کلاسیک و خستگی ناپذیر ...

دوسالگی یعنی ... شمع های کیک تولدم رو خودم خاموش میکنم!

دوسالگی یعنی ... کفش و لباسم رو خودم انتخاب میکنم ...

دوسالگی یعنی ... دستهای کوچولوی گریزان از دست مادر!

دوسالگی یعنی ... می خواهم ... و ... نمیخواهم ها! ...

دوسالگی یعنی ... شروع باید ها و نبایدها! ...

دوسالگی یعنی ... اولین قدمهای کنجکاو و خستگی ناپذیر بسوی آینده ای مبهم!

دوسالگی یعنی ... تکامل شکل گیری شخصیتی که  هنوز  در انتظار فرداهاست  !

دوسالگی یعنی ... شور و شوق و نشاط و پویش و بالندگی 

دوسالگی یعنی ... بلعیدن زندگی با تمام وجود ... یعنی خواستن به معنای واقعی ...

دوسالگی یعنی ... گریه های زودگذر و قهقهه های عمیق و پر هیاهو !

دوسالگی یعنی ... باز هم نع! ... یعنی مخالفم ! ... یعنی من هم هستم ! ... یعنی

دوسالگی یعنی ... مامان من دیگه  نی نی کوچولو نیستم  ...!

دوسالگی یعنی مامان برام کتاب بخون ... بادقت و بدون سانسور !...

دوسالگی یعنی ... مامان ، بابا ، میخوام مثل شما باشم ... آینه شما باشم ... تکرار شما باشم ... اما خودم باشم!

دوسالگی یعنی ... دردونه دوساله ام هنوز خیلی مونده تا بفهمی که چقدرررررررررررررررررررررررررر دوستت داریم ... بغل

 

 

***********************************


+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

ما و دخملک ...

 

Pyzam Glitter Text Maker

 

عشقولانه های ما و دخملک ...  (چی گفتیم ... چی شنیدیم ...) قلب


  • مامان مژگان جون ؟؟ آندیا می خواد بره تولد ؟؟؟ عینک
  • نه عزیزم... (این ماه تقریبا هر 5 شنبه تولد دعوت بودیم! ...) اما هفته دیگه تولد خودته قربونت برم. بغل
  • نع نع تولد خودت نه ... تولد آندیا عصبانی... مامی بگو تولد آندیا ! گریه

 

******************************************

 

  • آندیا ؟ دخترم ؟ نازگلم ؟
  • سکوت ! قهر
  • دختر قشنگم ؟؟ جیگرم ؟ نانازم ؟ طنازم ؟ ....
  • مامی چیکار میکنی ؟ داری برای آندیا  شعر می خونی ؟ مژه
  • نه عزیزم دارم صدایت میکنم ... شما چرا جواب مامی رو نمی دی؟ بازنده
  • مامی آندیا هم جواب می خواد ... جواب آندیا کو ؟؟؟ برای آندیا جواب بخر!!! گریه

 

******************************************

 

  • مامی ؟؟؟ مامان مژگان جوووون؟؟؟ آندیا نیم نمنی (سیب زمینی) میخواد ...
  • باشه عزیزم الان برایت سیب زمینی می پزم ...
  • 10 دقیق بعد ...
  • مامی نیم نمنی (سیب زمینی ) آندیا رو پوست کردی؟؟
  • هنوز نپخته مامانم ...  یک ساعت دیگه حاضر میشه! ...
  • مامی آندیا ساعت نمیخواد ... نیم نمنی (سیب زمینی) میخواد  ...

 

******************************************

 

  • این هم شعر پدر جون ... (همون قضیه سوسکه و دست و پای ... ابله)
  • کی از همه قشنگتره ؟؟؟               
  •  (آندیای شنگول و در حال بپر بپر) آندیا !
  • کی از همه با هوش تره ؟؟؟                                                       
  •  آندیا !
  • کی از همه ملوس تره ؟؟؟                                                         
  •  آندیا !
  • کی از همه  عزیز تره ؟؟؟                                                          
  •   آندیا !
  • کی از همه تمیز تره ؟؟؟                                                            
  •  آندیا !
  • کی از همه ...     
  •  پدر! آندیادیگه خسته شد ... حالا شما بگو ... آندیا !


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا و شمارش معکوس



فقط   روز تا تولد آندیا مونده !

 

 

این هم آندیا و شمارش معکوس هفته آخر ۲۴ ماهگی ...

 


 

 پ ن :‌ بزودی با پستهای ویژه تولد ......چشمک

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

برای دخترم ...

باورش خیلی سخته برام ... اما داری بزرگ میشی عروسکم ... بغل

اینکه داری مستقل میشی و  تجربه های تلخ و شیرینت رو محک می زنی خیلی خوبه ... اما دوست دارم بدونی هر چقدر هم که بزرگ بشی باز تو قلب ما جا میشی ... چشمک

اینکه داری ارتباطات اجتماعی و روابط دوستانه ات رو تقویت میکنی خیلی خوبه (دوستهای تازه و کشفیات جدید ... ) اما دوست دارم  رابطه ات با ما همینطوری بمونه ... ساده و بی تکلف اما عمیق قلب

اینکه می خوایی تو کارهایت مستقل باشی و بی نیاز از پشتیبانی ما ، خیلی خوبه ... اما دوست دارم بدونی گاهی وقتها استفاده از تجربیات دیگران بهتر از تجربه کردنه  ... عینک

اینکه می خوایی همیشه جلوتر از ما حرکت کنی خیلی خوبه ... اما دلبندم ... یادت باشه  ... فقط کافیه سرت رو برگدونی و به عقب نگاه کنی تا ما رو پشت سرت ببینی . ما هنوز هم مراقب گل گلدون کوچه باغ هستیمون و نگران افق های ناشناخته فرداهای قشنگشیم ... خیال باطل



پ ن : آندیا خیلی به آسانسور و پله برقی علاقه داره و  تو بیشتر مراکز خرید و پاساژها بلافاصله سراغ پله برقی یا آسانسور رو میگیره ... دیروز موقع خرید تو شهروند بعد از کلی جابجا کردن وسایل گفت : مامی آندیا خسته شده ، بریم پله ... هر چقدر هم آسمون و ریسمون بافتم که  اینجا از آسانسور و پله خبری نیست به خرجش نرفت که نرفت ... ناراحتنهایتا رفتیم پیش یکی از کارکنان تا وروجک لجباز رو توجیه کنه  ...  وخلاصه بعد از کلی مکافات  و توضیحات اضافی ... آندیا بهشون تذکر داد که برای دفعه بعد حتما پله رو بیارن! (خوب راست میگه بچه ام ... اصلا چه معنی داره کسی پله برقی رو با خودش ببره!) زبان و دست آخر هم پرسید : آقا ؟؟؟ کی پله رو برده ؟؟؟ منتظر

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

بدون شرح !

 

 

بیاین دنبالم ... چشمک


 

مامان مژگان جون  ؟؟؟ ...  آندیا داره چیکار میکنه ؟؟؟ عینک


 

نمی دونم دخترم  ؟؟؟ساکت خودت بگو عزیزم ... داری چیکار میکنی ؟ از خود راضی


 

متفکر...  نع ! شما بگو مامی ! ... آندیا بلد نیست بدونه! .... از خود راضی

 

 

چرا مامان جون بلد بودی که ؟ .... بغل


این هم پایان ماجرا ...  عینک

 


 


 

پ ن :  تا پستهای ویژه تولد  فقط روز مانده  .... هورا

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا و شایان !

دیروز آندیا از صبح زود بیدار شد و تند تند کفش و لباسهایش رو آورد و خیلی جدی گفت ...

آندیا:  بریم مامی! از خود راضی

من : کجا بریم ماما جون ؟ سوال

آندیا : بریم اداره! عصبانی

من : مگه نمیخوایی بری خونه مامانی و بابایی؟

آندیا : نع !قهر مامانی کار داره رفته بانک! از خود راضی

من : متفکرتعجب


 

تا بعد از ظهر هم کلی شیطونی کرد و آتش سوزاند ... عصر هم که  با یکی از دوستای قدیمی  تو شرکت قرار داشتیم  خیلی خیلی سنگین و متین بود دخملکمدروغگو

این هم گزارش تصویری از بازی  شایان کوچولو و آندیا توی پارک ...


 

دست آخر هم موقع خداحافظی حسابی بهانه همدیگرو می گرفتن و اصلا هم احساس خستگی نمی کردن ..


 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

تولد و مهمونی

آندیا هر بار که به یک تولد دعوت میشه از روز قبلش شمارش معکوس رو شروع میکنه و برای اینکه یکوقت موضوع فراموش نشه ، شعر تولد رو هم به سبک خودش پراکنده خوانی میکنه و گاهی هم جلوی آینه برای خودش دست میزنه و بالا پایین می پره تا لحظه موعود برسه ! ...

 ... امشب می خواد آندیا ، کجا بره ؟؟؟ ... تولد!!!  ... یک تاج  خیلی خوشگل ...

بعدش میگه .. . نیما جون ... تولدت مبارک ... 

البته وقتی رسیدیم دیگه هر کاریش کردیم حاضر به گفتن جمله تولدت مبارک نشد که نشد ...!متفکر بچه ها که بعد از مدتها به هم رسیده بودن ،  از ذوقشون دایما بین اتاق و سالن در رفت و آمد بودن و برای شروع و دست گرمی در ابتدای مهمونی کل اسباب بازیهای اتاق نیما رو به سالن منتقل کردن و البته سر اینکه کی با چی بازی کنه اصلا اختلاف نظر نداشتن دروغگو... نیما جون هم از شدت خستگی بالاخره به یک استراحت کوتاه قبل از شروع مراسم رسمی رضایت داد ولی موقع فوت کردن شمعهای کیکش به سختی سنگینی پلکهایش رو تحمل می کرد ... تا اینکه بالا خره از اون همه سر وصدا و شوق و ذوق بچه ها خوابش رو گم کرد و اومد سراغ هدایا نیشخند ...

و اما گزارش تصویری از جشن  صمیمی و باشکوه تولد نیما جون در عصر پنشجنبه  که با شیطنتها و شیرین کاریهای بچه ها خیلی خیلی زیبا تر  شد ...




 

 

حیف که نشد از میز قشنگ شام و برنامه آخر مهمونی که بچه ها تازه با هم صمیمی شده بودن و با اونهمه اسباب بازی سرشون حسابی گرم شده بود هم عکس بگذارم . ولی در عوض یک فیلم کوتاه از آخرین متد آموزش حرکات موزون توسط دو تا عروسک خوشگل و نازنازی داریم ... حالا باز بگین چرا پستها مون آموزنده نیست ... بفرمایین این هم  یک کلیپ آموزشی ... عینک

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

ناز و بلا و ناقلا ...

 

دخملک شیرین سخن شکر زبانم در آخرین روزهای دو سالگی : 

 

  • مامان جون ؟؟ ... مامان جون جونیییی ؟؟؟ مژه
  • جونم ... قلببگو قربونت برم ... بغل
  • ... نع ... مامی شما بگو از خود راضی... شما بگوووووو گریه
  • واااااااااا تعجب


 

 

دیروزشیطونک خانوم با کفشهای پاشنه بلند و کیف مامانش و یک روسری که از سر تا پاهاش رو پوشنده  :

  • مامی خدافظ (خداحافظ)بای بای ... آندیا می خواد بره ... عینک
  • کجا میخوایی بری قربونت برم ... 
  • آندیا می خواد بره حموم ... آب بازی ... مژه
  • دخترم می خوایی  عینکت رو هم بیارم ... زبان
  • نعقهر ... عینک آندیا خیس میشه ! عصبانی

 

*****************************************************************

 

  • مامی  برای آندیا کبتاب (کتاب) بخون !
  • دیگه بسه دخترم ... 5 تا کتاب برایت خوندم ... 
  • نع!!  5 تا نه ! برای آندیا 4 تا کبتاب (کتاب) بخون مامی ... گریه

 

*****************************************************************

 

نمی دونم چرا؟؟ یک آه بلند دددددددددکشیدم !... تو افکار پراکنده ام غرق بودم ... خیال باطل

  • مامان مژگان جووووووون ؟؟؟ خسته شدی؟؟؟ ... بغل
  • آره دخترم ... دل شکسته
  • پس بیا برای آندیا نقاشی بکش ...!  از خود راضی

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

ماهی کوچولوی پولکی!

دوسال پیش که تقویم رو ورق می زدم تا آخرین روزهای انتظار رو یکی یکی قلم بگیرم تا به لحظه دیدار یکدونهء قشنگم نزدیک بشیم ... حتی فکرش رو هم نمی کردم که به این سرعت ... بیاد روزی که دلبندم دستهای کوچولویش رو دور گردنم حلقه کنه و برایم شیرین زبونی کنه ... اونوقت من هم محکم تو بغلم فشارش بدم و بینی ام رو از عطر نفسهایش پرکنم و گوشهای مشتاقش رو از زمزمه های عاشقانه لبریز کنم که تا دنیا دنیاست برایش بگم و باز هم بگم و باز هم بگم که... 

آینده و فردا ها مون مال تو ست  ... دلم میخواد زیبا تر بسازیش

امیدها و دلخوشیهامون تنها به توست ... دلم میخواد آرزوهای تحقق نیافته ام ، در تو تجلی پیدا کنه ...

تمام شادیها و آرمش خیالمون از توست ... دلم میخواد گل لبخند همیشه روی لبهایت خونه کنه ...

زیباترین نوای ساز زندگیمون،  ملودی صدای توست ... دلم میخواد طنین خنده هایت  تو فضای خونه موج بزنه ...


پ ن :   یکی از سرگرمی های اصلی آندیا که به شدت هم ازش لذت می بره  بیرون ریختن محتویات کیف منه ... تقریباٌ هر روز وقتی میرم دنبالش اول سراغ کیفم رو می گیره و حسابی نقاط پنهان و آشکارش رو بررسی میکنه و اگه تغییری تو اقلام همیشگی پیدا شده باشه درجا پروسه  بازخواست و سین جیم رو  شروع میکنه ! که مثلا موبایلت کو مامی ؟ ... پولهایت کو ؟ ... یا  چند تا سبز داری ؟ ... پس چرا آبی نداری؟ ... دیروز عصر جایی وعده داشتیم و صد البته کلی هم با حضار رودربایستی داشتیم ... آندیا هم  به محض ورود از خجالتمون دراومد  :

میزبان : سلام خانوم کوچولو ... حالت خوبه ؟

آندیا : خانوم کوچولو نع ! عصبانی آندیا خوشگله مژه

میزبان : بعله درسته ... آندیا خانوم !... حالا شکلات می خوری ؟؟

آندیا : نع ! قهر  آندیا خودش شکلات داره ... تو کیف مامیه ! ...  از خود راضی

میزبان : خوب من هم توی کیفم شکلات دارم ...

آندیا : پس کیفت کو ؟ ...  از خود راضی

میزبان  :  ایناهاش ... 

آندیا : پول هم داری  ؟؟؟؟ مژه

من :  اوهمنتظر

میزبان : بلععععععععله !

آندیا : پس پاشو ! .. پاشو  بریم برای آندیا  اماسی (اسمارتیز) بخریم ! عصبانی

من : آخکلافه

میزبان :  خندهقهقهه

 


 

عمو افشین تولدت مبارک تشویق برایت دنیا دنیا شادی وسلامتی و موفقیت آرزو داریم ... هورا

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

قشنگ روزگارم ...

دیروز عصر جایی قرار داشتیم و طبق معمول عجله هم داشتیم ... هر چی لباس برای آندیا آوردم حاضر نشد بپوشه و مدام بهانه گیری می کرد ... اول گفت شلوار نع !از خود راضی ... بعد گفت دامن هم نع! عصبانی... بعد گفت : آندیا لباس قرمز نمی خواد ...قهر لباس زرد می خواد ...  (‌لباس زرد ؟؟؟ ...متفکر  ) و دست آخر هم ...

آندیا : اینو میخوام مامی ... آندیا اینو بپوشه! 

من : این که  ژاکته مال زمستونه .... الان هوا گرمه ... بیا همین پیراهن سبزه رو بپوش ... ببین چه خوشگله! عینک... بعد هم بدون توجه به مخالفتش لباس رو تنش کردم ...

آندیا : ... نع ! عصبانی... آندیا لباس سبز نمی خواد ... این دنبه نداره ...  آندیا لباسش دنبه می خواد ... گریه

من :  کلافهمامان جون لباس که دنبه نداره ! ... دنبه چیه؟؟؟؟

آندیا : داره ... داره  ... لباس شایان دنبه داره ... لباس پدر هم دنبه داره ... پس دنبه آندیا کووووووووو! منتظر

من : کو مامانم ... نشون بده ببینم کدوم لباست دنبه داره !!!!

آندیا : ایناهاش نیشخند... دنبه اش رو باز کن مامی !!!! (بچه ام می خواست لباسش دکمه داشته باشه ...) زبان

 

 

آندیا بر فراز بامهای تهران ...

 

بازهم دردونه و مامانش ...

  • امشب می خواد آندیام ... کجا بره ه ه ه !
  • تولد !
  • یک تاج خیلی خوشگل میذاره رو ...
  • نع تاج نه!
  • باشه ... نازگلم ؟ برای مامی شعر تولد رو میخونی؟ بغل
  • نع! از خود راضی
  • چرا  آخه عزیزم  ؟ ... یک شعر برای مامی بخون !!! ... خیال باطل
  • تولد ... تولد ... تولدت ! مبارک ! ... که 100 سال ژنده (زنده) باشی ... فرشته
  • بیا شمع ها رو؟؟؟؟ ... بازنده
  • فوت کن ... از خود راضیمامی آندیا شمع می خواد ...  عصبانیشمع آندیا روبیار فوت کنه ! گریه .....
  • تا من باشم هوس مشاعره نکنم! اوه

 

یک فیلم بلند از بازیهای کودکانه ...


 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای شیطون و بلا

از اونجایکه آندیا  عاشق نشستن پشت فرمان اتومبیل و تکیه زدن برجای راننده است ... معمولا به مجرد خالی شدن صندلی راننده به سرعت می ره پشت رول و شروع می کنه به تکون دادن فرمان و فلاشر و راهنما و برف پاک کن و بوق و شیشه شور و شیشه بالا بر و .... خلاصه کل سیستم ماشین رو بهم می ریزه . دیروز هم به عادت همیشه داشت مثلا رانندگی می کرد که چشمش افتاد به یک بسته آدامس(تا حالا بهش ندادم.از خود راضی...)  و با دقت بررسیش کرد ... بعد هم پرسید که این  .... چیه ؟؟؟؟... متفکرمن هم بلا فاصله گفتم عزیزم به درد شما نمی خوره دروغگو چون این مال پدر هست زود بذار سر جایش . آندیا هم تا بازگشت پدرش صبر کرد و وقتی پدر خواست سر جایش بشینه با لوندی خاصی گفت :

  • پدر ؟؟؟...  اسمارتیز می خوایی ؟ مژه
  • نه عزیزم خودت بخور ...
  • بیا بخور پدر خوشمزه است  ها زبان
  • چرا خودت نمی خوری بابا جون ؟ متفکر
  • آندیا می خواد آدانس (آدامس ) پدر رو بخوره ... از خود راضی

 


 

 

این هم  یک تک نوازی قشنگ  با اجرای آندیا ...  البته خودش نمی دونه چه سازی می نوازه ... بشتابین چون تعداد محدودی بلیت مونده چشمک

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

روز از نو ... مهربونی از نو

چی از این قشنگتر که صبح با صدای خنده های دخملک شیرین زبونت از خواب بیدار بشی ؟ قلب  چی از این بهتر که برای اولین بار احساسش رو به تو ... به تویی که بهت میگه مامان ولی هنوز نمی دونه چه نسبتی باهاش داری ... اینجوری ساده و بی تکلف و تو یک جمله ، اونهم صبح به اون زودی بشنوی؟ ... " آندیا مامی رو دوست داره !"‌قلب  و تو غرق شادی و شعف با خودت فکر می کنی ... یعنی دوستت دارم رو از زبان ما تقلید کرده ؟ یا معنیش رو هم می دونه ؟ متفکر...  گونه های داغ و چسبناکش رو غرق بوسه می کنی ، اونهم با چه شدت و حدتی ... ... ... ...  نیم ساعت بعد وقتی داری مثل هر روز از جگر گوشه ات جدا می شی (به این بهانه که می خواهی یک آینده بهتر برایش بسازی ... !)  جواب سوالت رو در آخرین دقایق تو رفتار دلبندت می گیری  :

آندیا :  (کنار در ورودی حیاط) مامی نگاه کن ...  پیشی ها رو ؟

من : بذار ببینم چندتا هستن ... یک ... دو ... سه ... اوهههههههه چهار تا پیشی کوچولوی خوشگل ... اونهم مامانشونه !

آندیا : پیشی داره با مامیش بازی می کنه!

من : بعله عزیزم ... حالا بیا بریم داره دیرمون میشه!

آندیا : مامان مژگان جون؟؟؟!!!! پیشی کوچولو هم نی نی شو دوست داره؟

من : آره عزیزم دوست داره ! همه مامانها نی نی هاشون رو یکعالمه دوست دارن ...

آندیا :خیال باطل .... پس ... مامیش هم دیگه اداره نمیره ؟؟؟؟ ... که بازی کنن؟؟؟/ که  نی نی شو دوست داره ؟؟؟ سوال

من :  دل شکستهاوه

 


 

آندیا در محوطه بازی رنگین کمان

 

پ ن : دیروز آندیا به حرف خاله مرجی گوش نکرد و خاله جونش هم به تلافی مثلا باهاش قهر کردن:

آندیا : خاله جون ؟؟؟؟ خاله جونننننننننننننننم ؟؟؟؟؟

خاله مرجان : قهر

آندیا : قهر شدی خاله جون ؟؟؟؟ مژه

خاله مرجان  : بعله ! از دست آندیا هم ناراحتم ... منتظر

آندیا : قهر نشوووووووووووووووو خاله جون .... ببین آندیا قهر نشده ه ه ه ه ه ه ! از خود راضی

 


 

 

پ ن 2 : چند روز پیش آندیا بین من و بابافرشید ایستاده بود ، دستهایش رو هم انداخته بود روی شونه مون و به نوبت صورتش رو بهمون نزدیک می کرد و مثلاٌ دالی بازی می کرد ... طفلکم  بعد از اینکه چند بار اینکارو تکرار کرد و با کم توجهی ما روبه رو شد  برای جبران قصور ما روشش رو تغییر داد : ... اول دستهایش رو پشت ما قایم کرد ... بعد ...

آندیا : مامی دست آندیا کجاست ؟؟؟

من : (دستش رو که پشت سر من مخفی کرده بود گرفتم ...) ایناهاش .... ایناهاش !

آندیا : (با ناز و عشوه ... رو به پدرش ...) حالا اونکی (اون یکی) دست آندیا کجاست ؟؟؟

بابا فرشید :  (دست آندیا رو از روی کمرش آورد جلو که دیده بشه!) ایناها دیگه ! ... پشت پدره!

آندیا : (در حالیکه با شیطنت دست دیگه اش رو نشون می داد ) نع نع ! از خود راضیدیدی دست آندیا پشت مامی بود ؟!!!!!  بازندهمژه

 


 

.... بچه محصل درسخون منو دیدین ... ابله

 


تا حالا دیدین کسی اینقدر با دقت مشقهایش رو بنویسه ...از خود راضی

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

لبخند بزن ...

لبخند بزن چونکه زندگی زیباست ...

هیچوقت به شانس و اقبال خوش یا بد بیاری و بد شانسی اعتقاد نداشتم ... به اینکه سرنوشت آدمها مثل یک رمان غیر تخیلی می مونه که چه زشت و چه زیبا / کوتاه یا بلند از قبل نوشته شده ... البته در اینکه دنیا می تونه یک روز به کام  و یک روز علیه آدم باشه شکی نیست ولی هردو این شرایط  ناپایدارند و در واقع دنیا به کام اونهاییه که از موقعیتهای مختلفی که سر راهشونه بهترین استفاده رو می کنن و هیچوقت شانس های زندگیشون رو پشت درهای بسته نگه نمیدارن. اما اینکه چطور میشه این موقعیتها رو به موقع تشخیص و از هم تمیز داد ، یک مقوله کاملا مجزاست. و تصمیم گیری در مواقعی که می دونی نتیجه این آزمون و خطا فقط و فقط متوجه زندگی خودت نیست ، خیییییییییلی سخت تر میشه ... وقتی که یک نیرو از درون بهت نهیب می زنه که : بابا جون! تو در برابر اون دلبر کوچولوی نوپا که صدای خنده های شیرینش فضای خونه رو پر کرده ... مسئولی!! مسئول! ... 

 گاهی لازمه آدم با افکار از هم گسیخته اش خلوت کنه و بذاره تو عالم خیال به هرجایی سر بکشن و تا هرجا که لازمه پرواز کنن! اینقدر که دیگه هیچ فکر غل و زنجیر شده ای تو کوچه پس کوچه های خیال آدم مخفی نمونده باشه تا ذهن آدم رو درست موقعی که به تمرکز احتیاج داری به خودش مشغول کنه! برای من گذشته یعنی دوفصل جداگانه ... یعنی نقطه عطف یک فصل تازه با بوی بهار و طراوت و تازگی و جوانی که با شنیدن اولین صدای گریه ضعیفش (همون تکه ای از قلبت ، برهنه در برابرت ...) روح تازه گرفت! از همون موقع ها که دخملک هنوز پاهای بلوریش به قلبمون راه پیدا نکرده بود  ... تا ... روزی که  برای اولین بار انگشتهایم رو تو مشتهای کوچولویش قفل کرد ... وقتی اولین کلام معنی دارش رو با صدای ظریفش فریاد کشید  ... وقتی اولین قدمهای لرزانش قلبم رو لرزوند ... وقتی اولین تکه های غذا رو با دستهای توپولیش به سمت دهنش  برد و از طعم جدیدش لبهای قرمز و غنچه ایش رو ورچید ... وقتی برای اولین بار کاغذ سفید رو بامدادهای رنگیش خط خطی کرد و با هم به اولین اثر هنریش خندیدیم! ... همیشه نگرانش بودم ، نگران فرداهایش ... نگران بایدها و نبایدهایش ... نگران خواستنیها و نخواستنی هایش ... نگران دلتنگیها و دلخستگیهایش ... نگران دلبستگیها و وازدگیهایش ... نگران بارقه اولین نگاه عاشقش ...  نگران تجربه های ناشناخته اش و نگران ...   بالا خره افکار پراکند ه ام رو متمرکز می کنم روی تصمیمی که می خوام بگیرم ... تمرکز ... این جمله رو چند بار با خودم تکرار می کنم : ..." تمام افکارت رو   روی کاری که انجام میدی متمرکز کن ! پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند" ... درست یا غلط مسیرم رو در بزرگترین دوراهی زندگیم تعیین کردم  ...! 


 

 

 

  1. چند تا هندونه بزرگ رو با هم برداشتیم ... دلم می خواد فکر کنم بهترین تصمیم رو گرفتیم!
  2. مرواریدهای تازه دخملک کمی بهونه گیرش کرده ... دندونهای آسیای بالا ... اما همچنان با مسواک در قهر کامل بسر می برن ... دلم می خواد می دونستم چطور میشه این دو تا رو باهم آشتیشون داد!
  3. دلم می خواد روزی هزار بار محکم بغلش کنم و زیر گلویش رو بو کنم و بچلونمش و موهای ژولی پولی و بهم ریخته اش رو نوازش کنم و بگم ...  عشق مامی کیه ءءءءءءءء؟؟ ... و اون با همون برق همیشگی تو نگاه کنجکاوش  بگه : آندیاست ... آندیا خوشگله است! ...
  4. دلم می خواست می شد تو قسمتهای تاریک زندگی فقط پوزخند بزنیم !
  5. دلم می خواد از این روزهای قشنگ آفتابی یکدنیا انرژی و حرارت و روشنی برای دخملک پس انداز کنم !
  6. دلم می خواد فردامون خییییییییییییلی قشنگتر از امروز باشه !
  7. دلم می خواد دنیا رو اونجور که می خوام ببینم ... نه اونجور که هسسسسسسسسسسست!

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای 23 ماهه

 

 

 

عروسک ملوسم داره بزرگ میشه و لحظه لحظه بالندگیش ... حرفها و کارهایش ... دایم اینو  بهمون گوشزد می کنه ... اما من هنوز باور ندارم که این جوجه طلایی می خواد مستقل بشه ! بغل

  • دوست نداره لیوانش رو برایش نگه دارم تا سر بکشه ! حتی اگه کاملا پر باشه ...
  • دوست نداره تو انتخاب ولباس و پوشیدن لباسهایش دخالت کنم ...
  • دوست نداره با نظرش مخالفت کنم یا نظرم رو بهش تحمیل کنم ...
  • دوست نداره تو خیابون دستش رو بگیرم و مسیر حرکتمون رو برایش تعیین کنم ...
  • دوست نداره در حضور کسی دعوایش کنم یا سرزنشش کنم ...
  • دوست نداره گولش بزنم یا با کلک کاری رو ازش مخفی کنم ... اینو بارها با رفتارش بهمون ثابت کرده ...

 .... دوست نداره مثل بچه ها باهاش رفتار کنیم ... چونکه فکر میکنه خیلی بزرگ شده ... قلب

ولی من هنوز هم باورم نمیشه ... چیزی تا دوسالگی ماهی زرین باغ آرزوهامون نمونده ... خیال باطل


 

 

پ ن 1 : آندیا از همون هفته های اول تولدش آب تنی و حمام کردن رو خیلی دوست داشت برای همین هم تقریباٌ هر روز برنامه حمام و آب بازیش به راهه .... اما این چند بار اخیر وقتی به قسمت جدی و پایانی حمام مثل شامپو کردن موهایش و ... می رسیم یکدفعه همه چیز تغییر میکنه . قهقهه های شادی و خنده دخملک تبدیل میشه به گریه و اعتراض و همینطور پشت سر هم میگه مامی سر آندیا رو شامپو نکن! ... نه نشورش! ... بریم بیرون ... حوله آندیا رو بیار و ...  چند روز پیش برای اینکه این وضع تکرار نشه کلی اقلام ریز و درشت سرگرم کننده بردم توی وانش که  برایش تازگی و جذابیت داشته باشه. از کتاب حمام و توپ و ماهیهای کوچولوی پلاستیکی و عروسکهای بادی گرفته تا سوت سوتک و بوق و خوارکی و ...  نتیجه این شد که موقع آب تنی و شامپو کردنش آواز می خوند و از خوشحالی تو پوستش نمی گنجید ... در عوض موقع بیرون اومدن از حمام کلی بساط گریه و زاری داشتیم ... شیطونک دیگه  به هیچ قیمتی از حموم بیرون نمیومد ... (میگم کلاس رقص خوب سراغ ندارین؟  ... ما که به هر ساز دخملک رقصیدیم افاقه نکرد  شاید اشکال از نوع حرکات موزونه؟عینک)

این هم یک مدرک مستند :

 


 

آندیا زیر میز ... معمولا برای قایم شدن میره اینجورجاها بعد صدایم میکنه : مامی ! آندیا کجاست؟؟؟


 

 

پ ن 2 : دیروز آندیا برای اولین بار درگوشی حرف زدن رو تجربه کرد ... اصلاٌ نمی دونم اینکار رو از کجا و چطور یاد گرفته و یا اینکه مورد استفاده اش رو چطور فهمیده ولی کارش اینقدر برایم جالب بود که چند بار عمداٌ ازش خواستم  کارش رو تکرار کنه تا مطمئن بشم  که اتفاقی نبوده ! ... جریان از این قراره که دیروز عصر با دخملک رفتیم خرید و کاملا غیر مترقبه دو جفت کفش هم برایش خریدم. توی مغازه کفش فروشی آندیا رو نشونده بودم روی یک چهار پایه و کفش های مختلف رو به پایش امتحان می کردم ... آندیا هم کمال همکاری رو می کرد و هر کفشی که پایش می کردم با دقت ورانداز می کرد و گاهی می گفت  : مامی اینو درآر گاهی می گفت اون یکیش کو؟ یعنی جفت دوم رو هم پایم کن!! که یکدفعه وسط کار از جایش بلند شد ...

آندیا : مامی بیا !

من : (در حال بررسی کفشها) جانم عزیزم ... چی شده ؟

آندیا : نه مامی بیا اینجا ! بیا مامی بیا!

من : بعععععله!

آندیا : مامی بیا بشین اینجا (روی چهار پایه)  ...

من : چشم ! (نشستم روی همون چهار پایه) چیه مامانم؟؟

آندیا : دهنش رو آروم چسبوند به گوشم ... شیطنت تو برق نگاهش موج می زد!... بعد با پچ پچ حرفش رو درگوشم نجوا کرد ! ... انگار میخواست فقط من حرفش رو بشنوم!) مامی؟!! آندیا پی پی داره! همین الان !!! ساکت

من : چی مامان جون نشنیدم دروغگو... دوباره بگو ؟ بغل

آندیا : (دوباره در گوشم آروم حرفش رو تکرار کرد ... !) مامی آندیا کفش نمی خواد از خود راضی... بریم خونه! عصبانی


آندیای جدی کنار کیک و شمع های تولد شایان کوچولو


 

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

ملوسک بلا!

دیروز تو اتاق آندیا نشسته بودم و لباسهای شسته شده اش رو تا می کردم ، آندیا هم بلافاصله دفتر نقاشی اش رو آورد که برایش نقاشی بکشم. 

آندیا : مامی برای آندیا تاب تاب بکش ...

مامان مژگان : کار دارم دخترم ، برو به پدر جون بگو ! از خود راضی

آندیا : ( با دفتر و مدادهای شمعی رفت سراغ بابا فرشید) پدر ؟؟!! برای آندیا تاب تاب بکش ... مژه

بابافرشید : (هم زمان موبایلش زنگ خورد و مشغول صحبت شد ... ) کاردارم دخترم دارم با تلفن صحبت می کنممشغول تلفن ... برو به مامان بگو برایت نقاشی ...ساکت

آندیا : (با عجله برگشت سراغ خودممممم ... ) مامان مژگان ... جون !!! دیدی پدر کار داره؟؟ ... حالا دیدی !!! ... عصبانیپس پاشو برای آندیا تاب تاب بکش !!! پاشووووووووو!! منتظر


 

 

  • ظهر جمعه سر نهار :
  • من :‌ آندیا چرا غذایت رو نمی خوری ؟
  • آندیا : نع ! آندیا می خواد بره تولد هورا
  • من :‌ اگه غذایت رو نخوری ... از تولد هم خبری نیست ها! دروغگو
  • آندیا : مامی آندیا غذا می خواد ... از خود راضی
  • ... * ...  * ... *  ... * ... * ... * ... * ...  * ... *  ... * ... * ... * ...  * ...
  • بعد از ظهر جمعه :
  • من : آندیا بازی دیگه بسه ... وقت خوابه
  • آندیا : نع ! آندیا می خواد بره تولد شایان  ! قهر
  • من :  عزیزم تا نخوابی از تولد خبری نیست ! دروغگو ... الان شایان هم خوابیده .
  • آندیا : مامی آندیا خسته شده ... خوابش میاد! از خود راضی
  • ... * ... * ... * ... * ... * ... * ... * ... * ... * ... * ... * ... * ... * ...
  • عصر جمعه :
  • موقع حاضر شدن و پوشیدن لباس مثل همیشه برنامه تعقیب و گریز داشتیم و بعد از کلی عرق ریختن و خواهش و تمنا دخملک لباسهایش رو پوشید ، اما ... موقع برس کشیدن موهایش و استفاده از کش و گل سر و ... به هیچ قیمتی زیر بار نرفت که نرفت ... کلافه
  • من : دیر شد مامانم بیا موهایت رو درست کنم می خواییم بریم تولد! اوه
  • آندیا : نع! ... مامی برای آندیا گل سر نزن ... باز م از تولد خبری نیست ها! عصبانی
  • من : تعجبمنتظر

 


 

شیطونکهای کنجکاو کنار کیک و هدایای تولد ...

 

 

آندیا و رومینای ناز در حال مقایسه دستهای کوچولوشون ... (اینهم شد کار؟؟!!!)

 

 

وروجکها ی جایزه به دست ... ساعت زرد (یکی از جوایز اهدایی در جشن تولد شایان گل و مهربون ... ) رو دارین که ؟؟ آندیا تا آخر تولد چندین بار رنگ ساعتش رو تغییر داد ... اول گفت ساعت قرمزه مال من ... بعد گفت ساعت سبز میخوام ! ...


 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

همایش کوچک ...

جمعهای صمیمی و کوچک وبلاگی دیگه بخشی از دنیای مجازی فرشته کوچولوهای بلاگر رو به عرصه واقعیت و ابداع تفریحات فرح بخش برای بچه ها و ایضاٌ مامانهای  خسته  کشونده که  عادتها و خاطرات به یاد ماندنی و قشنگی از خود به جا میذارن ... گزارش تصویری اینبار مربوط به قرار عصر چهارشنبه در پارک سردارجنگل و حضور امیدهای فردامونه (مثل همیشه به ترتیب حروف الفبا)  آندیا ، ارغوان جون ، ایلیا کوچولو ، باران جون ، پرنیان جون ، ترنم جون ، ستایش جون، فاطمه (فافا جون) ،  فاطمه زهرا جون ، کیان و کیارش گل ، هستی خانومی و یاسمین جون.

 

 

 

 

 

پ ن :  قرار اینبار تفاوتهای خاصی با قرارهای همیشه داشت چشمککه خالی از لطف نبود عینک ... هرچند که جای گلهای غایب حسابی خالی بود .دل شکسته

 

و اینهم یک فیلم کوتاه از بچه ها رو چرخ فلک :

 


+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

ناردونهء دردونه

 

دیشب که داشتیم از خونه مامانی اینها برمی گشتیم  ...

آندیا :  می خوام اینجا بشینم (کنسول وسط ... درست بین من و بابایش)

مامانش : اینجا خطرناکه عزیزم بشین بغل مامی

آندیا : نع ! آندیا می خواد اینجا بشینه  (بدون معطلی رفت نشست اون وسط)...  دستش رو بذاره رو سر پدر و مامی! (بعد یک دستش رو انداخت روی شونه من و یک دستش هم رو شونه پدرش و به دفعات گونه هامون رو به بوسه های گرمش مزین کرد)

مامان و  باباش : (از این کار دخملی) تو ابرها ...قلب تو رویا ... خیال باطل ... تو بارون رحمت قلب

آندیا : پدرررر؟ مژه

باباش : بعععله عزیزم بغل

آندیا : (با یک لحن خیلی رمانتیک) آی لاو یو پدر !

باباش :تعجب هیپنوتیزمقربونت برم عزیزم یک بوس دیگه به پدر می دی؟ قلب

آندیا : ( بعداز دلبری و بوسیدن پدرش ) پدر ؟؟؟ ... مامی هم آی لاو یو می خواد ؟؟؟؟!!

من : قلب آره عزیزم ... می خوام ... دل شکسته

آندیا : (اول با شیطنت خاصی عروسک سخنگویش رو آورد نزدیک گوشم و دلش رو فشار داد تا جمله آی لاو یو رو دوبار پشت سر هم برایم تکرار کنه ... بعد  با یک عشوه مامان کش (به ضم ک) اومد تو بغلم ... )  مامی آندیا رو دوستش کن ! قلبدوستش کن مامانه !  (دوستش کن ، همانا دوستش بدار! یا دوستش داشته باش! به شیوه جدیده!)

 


 

آندیای جدی و شایان مهربون و چرخ چرخ عباسی ...

 

چرا جدی ؟؟؟ خوب این فیلم کوتاه رو ببینین تا مطمئن بشین دخترم چقدر ماخوذ به حیاست ... ابله

 


 

 

متانت و وقار رو داشتین ؟ حالا هی بگین جوونهای امروزی چنین!  ... جونهای امروزی چنان؟؟؟؟!!!

 

.................................................................................................................


ظهر دیروز  خونه مامانی اینها  ... (آندیا و خاله اش ... فاصله سالن تا آشپزخونه)

آندیا : خاله مرجان کجایی؟؟؟

خاله مرجان: اینجام خاله جون ... بیا عسل خاله !

آندیا : داری چیکار میکنی  ؟ عصبانی

خاله مرجان : دارم برای آندیا آب میوه میارم .

آندیا : آب میوه نع ! بیا برای آندیا کبتاب (کتاب) بخون! آندیا ناراحت میشه ها!!!! منتظر

 

 

جوجو

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker