
قشنگ روزگارم ... زیباترین بهانه ام ... روشنی شبهای بی ستاره و رویاهای شبانه ام .... انگیزه حیات و زندگانی ام ... تولدت مبارک !



قشنگ روزگارم ... زیباترین بهانه ام ... روشنی شبهای بی ستاره و رویاهای شبانه ام .... انگیزه حیات و زندگانی ام ... تولدت مبارک !

شنیده بودم ... دوسالگی یعنی یک جهش تازه برای کودک نوپایی که استقلال کامل فکری و تجربه های تازه رو می خواد یکی یکی و با حواس پنجگانه خودش بدست بیاره ... حالا به هر قیمتی! ...
دوسالگی یعنی عبور از مرز کودکی به خردسالی ... یعنی پرسش و پاسخ های طولانی و بی انتها یعنی بپرس و باز هم بپرس ...
دوسالگی یعنی اولین مامان دوستت دارم معنی دار! و به جا !...
دو سالگی یعنی به فراموشی سپردن تمام دلخستگی ها و فرسودگیهای روزت با یک جمله شیرین کودکانه!
دوسالگی یعنی ... آغاز آموزشهای کلاسیک و خستگی ناپذیر ...
دوسالگی یعنی ... شمع های کیک تولدم رو خودم خاموش میکنم!
دوسالگی یعنی ... کفش و لباسم رو خودم انتخاب میکنم ...
دوسالگی یعنی ... دستهای کوچولوی گریزان از دست مادر!
دوسالگی یعنی ... می خواهم ... و ... نمیخواهم ها! ...
دوسالگی یعنی ... شروع باید ها و نبایدها! ...
دوسالگی یعنی ... اولین قدمهای کنجکاو و خستگی ناپذیر بسوی آینده ای مبهم!
دوسالگی یعنی ... تکامل شکل گیری شخصیتی که هنوز در انتظار فرداهاست !
دوسالگی یعنی ... شور و شوق و نشاط و پویش و بالندگی
دوسالگی یعنی ... بلعیدن زندگی با تمام وجود ... یعنی خواستن به معنای واقعی ...
دوسالگی یعنی ... گریه های زودگذر و قهقهه های عمیق و پر هیاهو !
دوسالگی یعنی ... باز هم نع! ... یعنی مخالفم ! ... یعنی من هم هستم ! ... یعنی
دوسالگی یعنی ... مامان من دیگه نی نی کوچولو نیستم ...!
دوسالگی یعنی مامان برام کتاب بخون ... بادقت و بدون سانسور !...
دوسالگی یعنی ... مامان ، بابا ، میخوام مثل شما باشم ... آینه شما باشم ... تکرار شما باشم ... اما خودم باشم!
دوسالگی یعنی ... دردونه دوساله ام هنوز خیلی مونده تا بفهمی که چقدرررررررررررررررررررررررررر دوستت داریم ... 

***********************************
عشقولانه های ما و دخملک ... (چی گفتیم ... چی شنیدیم ...) 


... مامی بگو تولد آندیا ! 
******************************************




******************************************
******************************************
)

فقط


روز تا تولد آندیا مونده ! 
این هم آندیا و شمارش معکوس هفته آخر ۲۴ ماهگی ...
پ ن : بزودی با پستهای ویژه تولد ......


باورش خیلی سخته برام ... اما داری بزرگ میشی عروسکم ... 
اینکه داری مستقل میشی و تجربه های تلخ و شیرینت رو محک می زنی خیلی خوبه ... اما دوست دارم بدونی هر چقدر هم که بزرگ بشی باز تو قلب ما جا میشی ... 
اینکه داری ارتباطات اجتماعی و روابط دوستانه ات رو تقویت میکنی خیلی خوبه (دوستهای تازه و کشفیات جدید ... ) اما دوست دارم رابطه ات با ما همینطوری بمونه ... ساده و بی تکلف اما عمیق 
اینکه می خوایی تو کارهایت مستقل باشی و بی نیاز از پشتیبانی ما ، خیلی خوبه ... اما دوست دارم بدونی گاهی وقتها استفاده از تجربیات دیگران بهتر از تجربه کردنه ... 
اینکه می خوایی همیشه جلوتر از ما حرکت کنی خیلی خوبه ... اما دلبندم ... یادت باشه ... فقط کافیه سرت رو برگدونی و به عقب نگاه کنی تا ما رو پشت سرت ببینی . ما هنوز هم مراقب گل گلدون کوچه باغ هستیمون و نگران افق های ناشناخته فرداهای قشنگشیم ... 

پ ن : آندیا خیلی به آسانسور و پله برقی علاقه داره و تو بیشتر مراکز خرید و پاساژها بلافاصله سراغ پله برقی یا آسانسور رو میگیره ... دیروز موقع خرید تو شهروند بعد از کلی جابجا کردن وسایل گفت : مامی آندیا خسته شده ، بریم پله ... هر چقدر هم آسمون و ریسمون بافتم که اینجا از آسانسور و پله خبری نیست به خرجش نرفت که نرفت ...
نهایتا رفتیم پیش یکی از کارکنان تا وروجک لجباز رو توجیه کنه ... وخلاصه بعد از کلی مکافات و توضیحات اضافی ... آندیا بهشون تذکر داد که برای دفعه بعد حتما پله رو بیارن! (خوب راست میگه بچه ام ... اصلا چه معنی داره کسی پله برقی رو با خودش ببره!)
و دست آخر هم پرسید : آقا ؟؟؟ کی پله رو برده ؟؟؟ 

بیاین دنبالم ... 

مامان مژگان جون ؟؟؟ ... آندیا داره چیکار میکنه ؟؟؟ 

نمی دونم دخترم ؟؟؟
خودت بگو عزیزم ... داری چیکار میکنی ؟ 

... نع ! شما بگو مامی ! ... آندیا بلد نیست بدونه! .... 

چرا مامان جون بلد بودی که ؟ .... 
این هم پایان ماجرا ... 

پ ن : تا پستهای ویژه تولد فقط
روز مانده .... 

دیروز آندیا از صبح زود بیدار شد و تند تند کفش و لباسهایش رو آورد و خیلی جدی گفت ...
آندیا: بریم مامی! 
من : کجا بریم ماما جون ؟ 
آندیا : بریم اداره! 
من : مگه نمیخوایی بری خونه مامانی و بابایی؟
آندیا : نع !
مامانی کار داره رفته بانک! 
من : 


تا بعد از ظهر هم کلی شیطونی کرد و آتش سوزاند ... عصر هم که با یکی از دوستای قدیمی تو شرکت قرار داشتیم خیلی خیلی سنگین و متین بود دخملکم
این هم گزارش تصویری از بازی شایان کوچولو و آندیا توی پارک ...

دست آخر هم موقع خداحافظی حسابی بهانه همدیگرو می گرفتن و اصلا هم احساس خستگی نمی کردن ..
آندیا هر بار که به یک تولد دعوت میشه از روز قبلش شمارش معکوس رو شروع میکنه و برای اینکه یکوقت موضوع فراموش نشه ، شعر تولد رو هم به سبک خودش پراکنده خوانی میکنه و گاهی هم جلوی آینه برای خودش دست میزنه و بالا پایین می پره تا لحظه موعود برسه ! ...
... امشب می خواد آندیا ، کجا بره ؟؟؟ ... تولد!!! ... یک تاج خیلی خوشگل ...
بعدش میگه .. . نیما جون ... تولدت مبارک ...
البته وقتی رسیدیم دیگه هر کاریش کردیم حاضر به گفتن جمله تولدت مبارک نشد که نشد ...!
بچه ها که بعد از مدتها به هم رسیده بودن ، از ذوقشون دایما بین اتاق و سالن در رفت و آمد بودن و برای شروع و دست گرمی در ابتدای مهمونی کل اسباب بازیهای اتاق نیما رو به سالن منتقل کردن و البته سر اینکه کی با چی بازی کنه اصلا اختلاف نظر نداشتن
... نیما جون هم از شدت خستگی بالاخره به یک استراحت کوتاه قبل از شروع مراسم رسمی رضایت داد ولی موقع فوت کردن شمعهای کیکش به سختی سنگینی پلکهایش رو تحمل می کرد ... تا اینکه بالا خره از اون همه سر وصدا و شوق و ذوق بچه ها خوابش رو گم کرد و اومد سراغ هدایا
...
و اما گزارش تصویری از جشن صمیمی و باشکوه تولد نیما جون در عصر پنشجنبه که با شیطنتها و شیرین کاریهای بچه ها خیلی خیلی زیبا تر شد ...
حیف که نشد از میز قشنگ شام و برنامه آخر مهمونی که بچه ها تازه با هم صمیمی شده بودن و با اونهمه اسباب بازی سرشون حسابی گرم شده بود هم عکس بگذارم . ولی در عوض یک فیلم کوتاه از آخرین متد آموزش حرکات موزون توسط دو تا عروسک خوشگل و نازنازی داریم ... حالا باز بگین چرا پستها مون آموزنده نیست ... بفرمایین این هم یک کلیپ آموزشی ... 
دخملک شیرین سخن شکر زبانم در آخرین روزهای دو سالگی :

بگو قربونت برم ... 
... شما بگوووووو 


دیروزشیطونک خانوم با کفشهای پاشنه بلند و کیف مامانش و یک روسری که از سر تا پاهاش رو پوشنده :
... آندیا می خواد بره ... 


... عینک آندیا خیس میشه ! 
*****************************************************************

*****************************************************************
نمی دونم چرا؟؟ یک آه بلند دددددددددکشیدم !... تو افکار پراکنده ام غرق بودم ... 


دوسال پیش که تقویم رو ورق می زدم تا آخرین روزهای انتظار رو یکی یکی قلم بگیرم تا به لحظه دیدار یکدونهء قشنگم نزدیک بشیم ... حتی فکرش رو هم نمی کردم که به این سرعت ... بیاد روزی که دلبندم دستهای کوچولویش رو دور گردنم حلقه کنه و برایم شیرین زبونی کنه ... اونوقت من هم محکم تو بغلم فشارش بدم و بینی ام رو از عطر نفسهایش پرکنم و گوشهای مشتاقش رو از زمزمه های عاشقانه لبریز کنم که تا دنیا دنیاست برایش بگم و باز هم بگم و باز هم بگم که...
آینده و فردا ها مون مال تو ست ... دلم میخواد زیبا تر بسازیش
امیدها و دلخوشیهامون تنها به توست ... دلم میخواد آرزوهای تحقق نیافته ام ، در تو تجلی پیدا کنه ...
تمام شادیها و آرمش خیالمون از توست ... دلم میخواد گل لبخند همیشه روی لبهایت خونه کنه ...
زیباترین نوای ساز زندگیمون، ملودی صدای توست ... دلم میخواد طنین خنده هایت تو فضای خونه موج بزنه ...
پ ن : یکی از سرگرمی های اصلی آندیا که به شدت هم ازش لذت می بره بیرون ریختن محتویات کیف منه ... تقریباٌ هر روز وقتی میرم دنبالش اول سراغ کیفم رو می گیره و حسابی نقاط پنهان و آشکارش رو بررسی میکنه و اگه تغییری تو اقلام همیشگی پیدا شده باشه درجا پروسه بازخواست و سین جیم رو شروع میکنه ! که مثلا موبایلت کو مامی ؟ ... پولهایت کو ؟ ... یا چند تا سبز داری ؟ ... پس چرا آبی نداری؟ ... دیروز عصر جایی وعده داشتیم و صد البته کلی هم با حضار رودربایستی داشتیم ... آندیا هم به محض ورود از خجالتمون دراومد :
میزبان : سلام خانوم کوچولو ... حالت خوبه ؟
آندیا : خانوم کوچولو نع !
آندیا خوشگله 
میزبان : بعله درسته ... آندیا خانوم !... حالا شکلات می خوری ؟؟
آندیا : نع !
آندیا خودش شکلات داره ... تو کیف مامیه ! ... 
میزبان : خوب من هم توی کیفم شکلات دارم ...
آندیا : پس کیفت کو ؟ ... 
میزبان : ایناهاش ...
آندیا : پول هم داری ؟؟؟؟ 
من : 

میزبان : بلععععععععله !
آندیا : پس پاشو ! .. پاشو بریم برای آندیا اماسی (اسمارتیز) بخریم ! 
من : 

میزبان : 


عمو افشین تولدت مبارک
برایت دنیا دنیا شادی وسلامتی و موفقیت آرزو داریم ... 
دیروز عصر جایی قرار داشتیم و طبق معمول عجله هم داشتیم ... هر چی لباس برای آندیا آوردم حاضر نشد بپوشه و مدام بهانه گیری می کرد ... اول گفت شلوار نع !
... بعد گفت دامن هم نع!
... بعد گفت : آندیا لباس قرمز نمی خواد ...
لباس زرد می خواد ... (لباس زرد ؟؟؟ ...
) و دست آخر هم ...
آندیا : اینو میخوام مامی ... آندیا اینو بپوشه!
من : این که ژاکته مال زمستونه .... الان هوا گرمه ... بیا همین پیراهن سبزه رو بپوش ... ببین چه خوشگله!
... بعد هم بدون توجه به مخالفتش لباس رو تنش کردم ...
آندیا : ... نع !
... آندیا لباس سبز نمی خواد ... این دنبه نداره ... آندیا لباسش دنبه می خواد ... 
من :
مامان جون لباس که دنبه نداره ! ... دنبه چیه؟؟؟؟
آندیا : داره ... داره ... لباس شایان دنبه داره ... لباس پدر هم دنبه داره ... پس دنبه آندیا کووووووووو! 
من : کو مامانم ... نشون بده ببینم کدوم لباست دنبه داره !!!!
آندیا : ایناهاش
... دنبه اش رو باز کن مامی !!!! (بچه ام می خواست لباسش دکمه داشته باشه ...) 

آندیا بر فراز بامهای تهران ...
بازهم دردونه و مامانش ...





مامی آندیا شمع می خواد ...
شمع آندیا روبیار فوت کنه !
.....
یک فیلم بلند از بازیهای کودکانه ...
از اونجایکه آندیا عاشق نشستن پشت فرمان اتومبیل و تکیه زدن برجای راننده است ... معمولا به مجرد خالی شدن صندلی راننده به سرعت می ره پشت رول و شروع می کنه به تکون دادن فرمان و فلاشر و راهنما و برف پاک کن و بوق و شیشه شور و شیشه بالا بر و .... خلاصه کل سیستم ماشین رو بهم می ریزه . دیروز هم به عادت همیشه داشت مثلا رانندگی می کرد که چشمش افتاد به یک بسته آدامس(تا حالا بهش ندادم.
...) و با دقت بررسیش کرد ... بعد هم پرسید که این .... چیه ؟؟؟؟...
من هم بلا فاصله گفتم عزیزم به درد شما نمی خوره
چون این مال پدر هست زود بذار سر جایش . آندیا هم تا بازگشت پدرش صبر کرد و وقتی پدر خواست سر جایش بشینه با لوندی خاصی گفت :




این هم یک تک نوازی قشنگ با اجرای آندیا ... البته خودش نمی دونه چه سازی می نوازه ... بشتابین چون تعداد محدودی بلیت مونده 
چی از این قشنگتر که صبح با صدای خنده های دخملک شیرین زبونت از خواب بیدار بشی ؟
چی از این بهتر که برای اولین بار احساسش رو به تو ... به تویی که بهت میگه مامان ولی هنوز نمی دونه چه نسبتی باهاش داری ... اینجوری ساده و بی تکلف و تو یک جمله ، اونهم صبح به اون زودی بشنوی؟ ... " آندیا مامی رو دوست داره !"
و تو غرق شادی و شعف با خودت فکر می کنی ... یعنی دوستت دارم رو از زبان ما تقلید کرده ؟ یا معنیش رو هم می دونه ؟
... گونه های داغ و چسبناکش رو غرق بوسه می کنی ، اونهم با چه شدت و حدتی ... ... ... ... نیم ساعت بعد وقتی داری مثل هر روز از جگر گوشه ات جدا می شی (به این بهانه که می خواهی یک آینده بهتر برایش بسازی ... !) جواب سوالت رو در آخرین دقایق تو رفتار دلبندت می گیری :
آندیا : (کنار در ورودی حیاط) مامی نگاه کن ... پیشی ها رو ؟
من : بذار ببینم چندتا هستن ... یک ... دو ... سه ... اوهههههههه چهار تا پیشی کوچولوی خوشگل ... اونهم مامانشونه !
آندیا : پیشی داره با مامیش بازی می کنه!
من : بعله عزیزم ... حالا بیا بریم داره دیرمون میشه!
آندیا : مامان مژگان جون؟؟؟!!!! پیشی کوچولو هم نی نی شو دوست داره؟
من : آره عزیزم دوست داره ! همه مامانها نی نی هاشون رو یکعالمه دوست دارن ...
آندیا :
.... پس ... مامیش هم دیگه اداره نمیره ؟؟؟؟ ... که بازی کنن؟؟؟/ که نی نی شو دوست داره ؟؟؟ 
من : 


آندیا در محوطه بازی رنگین کمان
پ ن : دیروز آندیا به حرف خاله مرجی گوش نکرد و خاله جونش هم به تلافی مثلا باهاش قهر کردن:
آندیا : خاله جون ؟؟؟؟ خاله جونننننننننننننننم ؟؟؟؟؟
خاله مرجان : 
آندیا : قهر شدی خاله جون ؟؟؟؟ 
خاله مرجان : بعله ! از دست آندیا هم ناراحتم ... 
آندیا : قهر نشوووووووووووووووو خاله جون .... ببین آندیا قهر نشده ه ه ه ه ه ه ! 

پ ن 2 : چند روز پیش آندیا بین من و بابافرشید ایستاده بود ، دستهایش رو هم انداخته بود روی شونه مون و به نوبت صورتش رو بهمون نزدیک می کرد و مثلاٌ دالی بازی می کرد ... طفلکم بعد از اینکه چند بار اینکارو تکرار کرد و با کم توجهی ما روبه رو شد برای جبران قصور ما روشش رو تغییر داد : ... اول دستهایش رو پشت ما قایم کرد ... بعد ...
آندیا : مامی دست آندیا کجاست ؟؟؟
من : (دستش رو که پشت سر من مخفی کرده بود گرفتم ...) ایناهاش .... ایناهاش !
آندیا : (با ناز و عشوه ... رو به پدرش ...) حالا اونکی (اون یکی) دست آندیا کجاست ؟؟؟
بابا فرشید : (دست آندیا رو از روی کمرش آورد جلو که دیده بشه!) ایناها دیگه ! ... پشت پدره!
آندیا : (در حالیکه با شیطنت دست دیگه اش رو نشون می داد ) نع نع !
دیدی دست آندیا پشت مامی بود ؟!!!!! 


.... بچه محصل درسخون منو دیدین ... 

تا حالا دیدین کسی اینقدر با دقت مشقهایش رو بنویسه ...
لبخند بزن چونکه زندگی زیباست ...
هیچوقت به شانس و اقبال خوش یا بد بیاری و بد شانسی اعتقاد نداشتم ... به اینکه سرنوشت آدمها مثل یک رمان غیر تخیلی می مونه که چه زشت و چه زیبا / کوتاه یا بلند از قبل نوشته شده ... البته در اینکه دنیا می تونه یک روز به کام و یک روز علیه آدم باشه شکی نیست ولی هردو این شرایط ناپایدارند و در واقع دنیا به کام اونهاییه که از موقعیتهای مختلفی که سر راهشونه بهترین استفاده رو می کنن و هیچوقت شانس های زندگیشون رو پشت درهای بسته نگه نمیدارن. اما اینکه چطور میشه این موقعیتها رو به موقع تشخیص و از هم تمیز داد ، یک مقوله کاملا مجزاست. و تصمیم گیری در مواقعی که می دونی نتیجه این آزمون و خطا فقط و فقط متوجه زندگی خودت نیست ، خیییییییییلی سخت تر میشه ... وقتی که یک نیرو از درون بهت نهیب می زنه که : بابا جون! تو در برابر اون دلبر کوچولوی نوپا که صدای خنده های شیرینش فضای خونه رو پر کرده ... مسئولی!! مسئول! ...
گاهی لازمه آدم با افکار از هم گسیخته اش خلوت کنه و بذاره تو عالم خیال به هرجایی سر بکشن و تا هرجا که لازمه پرواز کنن! اینقدر که دیگه هیچ فکر غل و زنجیر شده ای تو کوچه پس کوچه های خیال آدم مخفی نمونده باشه تا ذهن آدم رو درست موقعی که به تمرکز احتیاج داری به خودش مشغول کنه! برای من گذشته یعنی دوفصل جداگانه ... یعنی نقطه عطف یک فصل تازه با بوی بهار و طراوت و تازگی و جوانی که با شنیدن اولین صدای گریه ضعیفش (همون تکه ای از قلبت ، برهنه در برابرت ...) روح تازه گرفت! از همون موقع ها که دخملک هنوز پاهای بلوریش به قلبمون راه پیدا نکرده بود ... تا ... روزی که برای اولین بار انگشتهایم رو تو مشتهای کوچولویش قفل کرد ... وقتی اولین کلام معنی دارش رو با صدای ظریفش فریاد کشید ... وقتی اولین قدمهای لرزانش قلبم رو لرزوند ... وقتی اولین تکه های غذا رو با دستهای توپولیش به سمت دهنش برد و از طعم جدیدش لبهای قرمز و غنچه ایش رو ورچید ... وقتی برای اولین بار کاغذ سفید رو بامدادهای رنگیش خط خطی کرد و با هم به اولین اثر هنریش خندیدیم! ... همیشه نگرانش بودم ، نگران فرداهایش ... نگران بایدها و نبایدهایش ... نگران خواستنیها و نخواستنی هایش ... نگران دلتنگیها و دلخستگیهایش ... نگران دلبستگیها و وازدگیهایش ... نگران بارقه اولین نگاه عاشقش ... نگران تجربه های ناشناخته اش و نگران ... بالا خره افکار پراکند ه ام رو متمرکز می کنم روی تصمیمی که می خوام بگیرم ... تمرکز ... این جمله رو چند بار با خودم تکرار می کنم : ..." تمام افکارت رو روی کاری که انجام میدی متمرکز کن ! پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند" ... درست یا غلط مسیرم رو در بزرگترین دوراهی زندگیم تعیین کردم ...!

عروسک ملوسم داره بزرگ میشه و لحظه لحظه بالندگیش ... حرفها و کارهایش ... دایم اینو بهمون گوشزد می کنه ... اما من هنوز باور ندارم که این جوجه طلایی می خواد مستقل بشه ! 
.... دوست نداره مثل بچه ها باهاش رفتار کنیم ... چونکه فکر میکنه خیلی بزرگ شده ... 
ولی من هنوز هم باورم نمیشه ... چیزی تا دوسالگی ماهی زرین باغ آرزوهامون نمونده ... 

پ ن 1 : آندیا از همون هفته های اول تولدش آب تنی و حمام کردن رو خیلی دوست داشت برای همین هم تقریباٌ هر روز برنامه حمام و آب بازیش به راهه .... اما این چند بار اخیر وقتی به قسمت جدی و پایانی حمام مثل شامپو کردن موهایش و ... می رسیم یکدفعه همه چیز تغییر میکنه . قهقهه های شادی و خنده دخملک تبدیل میشه به گریه و اعتراض و همینطور پشت سر هم میگه مامی سر آندیا رو شامپو نکن! ... نه نشورش! ... بریم بیرون ... حوله آندیا رو بیار و ... چند روز پیش برای اینکه این وضع تکرار نشه کلی اقلام ریز و درشت سرگرم کننده بردم توی وانش که برایش تازگی و جذابیت داشته باشه. از کتاب حمام و توپ و ماهیهای کوچولوی پلاستیکی و عروسکهای بادی گرفته تا سوت سوتک و بوق و خوارکی و ... نتیجه این شد که موقع آب تنی و شامپو کردنش آواز می خوند و از خوشحالی تو پوستش نمی گنجید ... در عوض موقع بیرون اومدن از حمام کلی بساط گریه و زاری داشتیم ... شیطونک دیگه به هیچ قیمتی از حموم بیرون نمیومد ... (میگم کلاس رقص خوب سراغ ندارین؟ ... ما که به هر ساز دخملک رقصیدیم افاقه نکرد شاید اشکال از نوع حرکات موزونه؟
)
این هم یک مدرک مستند :
آندیا زیر میز ... معمولا برای قایم شدن میره اینجورجاها بعد صدایم میکنه : مامی ! آندیا کجاست؟؟؟

پ ن 2 : دیروز آندیا برای اولین بار درگوشی حرف زدن رو تجربه کرد ... اصلاٌ نمی دونم اینکار رو از کجا و چطور یاد گرفته و یا اینکه مورد استفاده اش رو چطور فهمیده ولی کارش اینقدر برایم جالب بود که چند بار عمداٌ ازش خواستم کارش رو تکرار کنه تا مطمئن بشم که اتفاقی نبوده ! ... جریان از این قراره که دیروز عصر با دخملک رفتیم خرید و کاملا غیر مترقبه دو جفت کفش هم برایش خریدم. توی مغازه کفش فروشی آندیا رو نشونده بودم روی یک چهار پایه و کفش های مختلف رو به پایش امتحان می کردم ... آندیا هم کمال همکاری رو می کرد و هر کفشی که پایش می کردم با دقت ورانداز می کرد و گاهی می گفت : مامی اینو درآر گاهی می گفت اون یکیش کو؟ یعنی جفت دوم رو هم پایم کن!! که یکدفعه وسط کار از جایش بلند شد ...
آندیا : مامی بیا !
من : (در حال بررسی کفشها) جانم عزیزم ... چی شده ؟
آندیا : نه مامی بیا اینجا ! بیا مامی بیا!
من : بعععععله!
آندیا : مامی بیا بشین اینجا (روی چهار پایه) ...
من : چشم ! (نشستم روی همون چهار پایه) چیه مامانم؟؟
آندیا : دهنش رو آروم چسبوند به گوشم ... شیطنت تو برق نگاهش موج می زد!... بعد با پچ پچ حرفش رو درگوشم نجوا کرد ! ... انگار میخواست فقط من حرفش رو بشنوم!) مامی؟!! آندیا پی پی داره! همین الان !!! 
من : چی مامان جون نشنیدم
... دوباره بگو ؟ 
آندیا : (دوباره در گوشم آروم حرفش رو تکرار کرد ... !) مامی آندیا کفش نمی خواد
... بریم خونه! 
آندیای جدی کنار کیک و شمع های تولد شایان کوچولو
دیروز تو اتاق آندیا نشسته بودم و لباسهای شسته شده اش رو تا می کردم ، آندیا هم بلافاصله دفتر نقاشی اش رو آورد که برایش نقاشی بکشم.
آندیا : مامی برای آندیا تاب تاب بکش ...
مامان مژگان : کار دارم دخترم ، برو به پدر جون بگو ! 
آندیا : ( با دفتر و مدادهای شمعی رفت سراغ بابا فرشید) پدر ؟؟!! برای آندیا تاب تاب بکش ... 
بابافرشید : (هم زمان موبایلش زنگ خورد و مشغول صحبت شد ... ) کاردارم دخترم دارم با تلفن صحبت می کنم
... برو به مامان بگو برایت نقاشی ...
آندیا : (با عجله برگشت سراغ خودممممم ... ) مامان مژگان ... جون !!! دیدی پدر کار داره؟؟ ... حالا دیدی !!! ...
پس پاشو برای آندیا تاب تاب بکش !!! پاشووووووووو!! 




... الان شایان هم خوابیده . 






شیطونکهای کنجکاو کنار کیک و هدایای تولد ...

آندیا و رومینای ناز در حال مقایسه دستهای کوچولوشون ... (اینهم شد کار؟؟!!!)

وروجکها ی جایزه به دست ... ساعت زرد (یکی از جوایز اهدایی در جشن تولد شایان گل و مهربون ... ) رو دارین که ؟؟ آندیا تا آخر تولد چندین بار رنگ ساعتش رو تغییر داد ... اول گفت ساعت قرمزه مال من ... بعد گفت ساعت سبز میخوام ! ...

جمعهای صمیمی و کوچک وبلاگی دیگه بخشی از دنیای مجازی فرشته کوچولوهای بلاگر رو به عرصه واقعیت و ابداع تفریحات فرح بخش برای بچه ها و ایضاٌ مامانهای خسته کشونده که عادتها و خاطرات به یاد ماندنی و قشنگی از خود به جا میذارن ... گزارش تصویری اینبار مربوط به قرار عصر چهارشنبه در پارک سردارجنگل و حضور امیدهای فردامونه (مثل همیشه به ترتیب حروف الفبا) آندیا ، ارغوان جون ، ایلیا کوچولو ، باران جون ، پرنیان جون ، ترنم جون ، ستایش جون، فاطمه (فافا جون) ، فاطمه زهرا جون ، کیان و کیارش گل ، هستی خانومی و یاسمین جون.
پ ن : قرار اینبار تفاوتهای خاصی با قرارهای همیشه داشت
که خالی از لطف نبود
... هرچند که جای گلهای غایب حسابی خالی بود .
و اینهم یک فیلم کوتاه از بچه ها رو چرخ فلک :
دیشب که داشتیم از خونه مامانی اینها برمی گشتیم ...
آندیا : می خوام اینجا بشینم (کنسول وسط ... درست بین من و بابایش)
مامانش : اینجا خطرناکه عزیزم بشین بغل مامی
آندیا : نع ! آندیا می خواد اینجا بشینه (بدون معطلی رفت نشست اون وسط)... دستش رو بذاره رو سر پدر و مامی! (بعد یک دستش رو انداخت روی شونه من و یک دستش هم رو شونه پدرش و به دفعات گونه هامون رو به بوسه های گرمش مزین کرد)
مامان و باباش : (از این کار دخملی) تو ابرها ...
تو رویا ...
... تو بارون رحمت 
آندیا : پدرررر؟ 
باباش : بعععله عزیزم 
آندیا : (با یک لحن خیلی رمانتیک) آی لاو یو پدر !
باباش :
قربونت برم عزیزم یک بوس دیگه به پدر می دی؟ 
آندیا : ( بعداز دلبری و بوسیدن پدرش ) پدر ؟؟؟ ... مامی هم آی لاو یو می خواد ؟؟؟؟!!
من :
آره عزیزم ... می خوام ... 
آندیا : (اول با شیطنت خاصی عروسک سخنگویش رو آورد نزدیک گوشم و دلش رو فشار داد تا جمله آی لاو یو رو دوبار پشت سر هم برایم تکرار کنه ... بعد با یک عشوه مامان کش (به ضم ک) اومد تو بغلم ... ) مامی آندیا رو دوستش کن !
دوستش کن مامانه ! (دوستش کن ، همانا دوستش بدار! یا دوستش داشته باش! به شیوه جدیده!)

آندیای جدی و شایان مهربون و چرخ چرخ عباسی ...
چرا جدی ؟؟؟ خوب این فیلم کوتاه رو ببینین تا مطمئن بشین دخترم چقدر ماخوذ به حیاست ... 
متانت و وقار رو داشتین ؟ حالا هی بگین جوونهای امروزی چنین! ... جونهای امروزی چنان؟؟؟؟!!!
.................................................................................................................
ظهر دیروز خونه مامانی اینها ... (آندیا و خاله اش ... فاصله سالن تا آشپزخونه)
آندیا : خاله مرجان کجایی؟؟؟
خاله مرجان: اینجام خاله جون ... بیا عسل خاله !
آندیا : داری چیکار میکنی ؟ 
خاله مرجان : دارم برای آندیا آب میوه میارم .
آندیا : آب میوه نع ! بیا برای آندیا کبتاب (کتاب) بخون! آندیا ناراحت میشه ها!!!! 
