Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

آندیای بازیگوش

حسابی سرم شلوغ بود و تو خونه هر طرف که می چرخیدم دخملک کنجکاو پشت سرم بود! ... در هر کمدی رو که باز می کردم ، به سختی خودش رو از لای پاهام رد می کرد و جلوتر از من وسایل داخلش رو وارسی می کرد و گاها دستش به یکی از نبایدها  هم می رسید و یک چیزی برمی داشت و پا می ذاشت به فرار کلافه... صدای جیغ شادی و  قدمهای ریز و تندش فضای خونه رو به وجد آورده بود . کم کم پس گرفتن اشیاء ممنوعه از وروجک گریزپا تبدیل به قایم باشک دو نفره شد و هربار که پیدایش می کردم از شدت هیجان و خوشحالی مثل غزال وحشی اینطرف و اونطرف می دوید! ... چقدر گذشت ؟؟؟؟ شاید یک ربع ... شاید نیم ساعت ... شاید هم بیشتر ... زمان دیگه معنی نداشت ... لذت خنده های شیرینش معنای تمام لحظه های شادمون بود و بس!‌ ...

دخملک خسته با لپهای گل انداخته : مامی فردا که خورشید خانوم اومد ، بازهم با آندیا بازی می کنی؟؟؟

من : آره عزیزم ، فردا دوباره باهم بازی می کنیم! ...

... نیمساعت بعد ... (نور چراغهای بیرون از پشت پرده های ضخیم سالن با سماجت خودنمایی می کرد )

مامی نگاه کننننن ! خورشید خانوم هم بیدارشده !!!! پاشووووووو دوباره بازی کنیممممم! ... پاشو مامی جونممممممم!عصبانی

 

 

... به دنبال یادگیری ساعت و چرخوندن عقربه ها روی پازل ساعت ... 

آندیا! مامی رو دوست داری؟؟؟

اوهومممم!

خوب مامی رو چند تا دوست داری ؟؟؟؟

سه تا ! مژه

همش سه تا؟؟دل شکسته

نه یازده و ربع تا !!!!...از خود راضی

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

وروجک بلا...

علاقه آندیا به کتاب و نقاشی روز به روز بیشتر میشه . یکی از تفریحات مورد علاقه اش اینه که نقاشی بکشه و رنگ آمیزی کنه ... یا کتاب بخونه ... این که میگم کتاب بخونه خودش حکایت مفصلی داره  که یک پست ویژه هم نیاز داره ... چون دخملک بعد از اینکه داستان هر کتاب رو دو سه بار بشنوه بعد از اون کل داستان رو چندین بار در روز از روی عکسها  برای خودش تعریف میکنه ! گاهی هم بعضی قسمتهای داستان رو به سلیقه خودش تغییر میده! ... ( بچه ام طرفدار ترجمه آزاده ... ابله)‌  دیروز یک کتاب تازه برایش میخوندم که تو یکی از تصاویریش یک بچه لاک پشت  نشسته بود پشت میز تحریر و نقاشی می کرد ... آندیا هم بلافاصله گیر داد که این چیه؟ و چرا اینجا نقاشی میکنه ؟ و ... بعد هم یک میز برای خودش دست و پا کرد ...نیشخند

 چطوری ؟؟؟؟ ... ملاحظه بفرمایین ...

 

 

من که عمراٌ به فکرم می رسید از صندلی غذا بشه بعنوان میز تحریر استفاده کرد ...

 

 

این هم سرگرمی جدید وروجک  ... با آرد یا نمک رد پا و اثر انگشتهای خودش رو بارها و بارها بررسی می کنه ... بعد همه رو محو میکنه و دوباره نمک میریزه ... اصلا این شیطونک ما گلولهههههه نمکهههههههه! (چیه خوب ؟؟؟؟ اینهم نگیم چی بگیم ؟؟؟؟... !) 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای لجباز

معمولا وقتی با آندیا جدی صحبت می کردیم ، می دونست که دیگه  حق انتخاب نداره و باید همون کاری که ازش می خواییم انجام بده . هیچوقت هم روی خواسته هایش زیاد پافشاری نمی کرد و بهانه گیری هایش هم طولانی نمی شد . حالا اما ... ماییم و یک عروسک دو ساله لجباززززززززززززز ... دل شکسته

... مامی لباسم رو می خوام خودم بپوشم.  می خوام دامن بپوشم ...  کلاه می خوام ... عینکم رو بده !

... مامی کرم بده ... مامی قطر (عطر) بده !

... اینو نمی خورم ... اسمارتیز میخوام!

... شامپو رو بده خودم سرمو بشورم ... شما بروووووووووووووو حوله آندیا رو بیار!

... این کتابو نمی خوام ... می خوام کتاب شما رو بخونممممم!

... کلید رو بده من در رو باز کنمممممممممم!

... اخیراٌ هم هر کاری که بهش بگیم تقریبا عکسش رو انجام میده ...

آندیا بیا غذایت رو بخور ... نه مامی  ! آندیا غذا نمی خوره!

این غذای پدره شما نخوری ها! ... (اونوقت کل بشقاب رو خالی میکنه!)

  • آندیا بریم بخوابیم !                                                              
  •   نه آندیا می خواد نقاشی کنه!
  • خوب باشه عزیزم بیا تو دفترت نقاشی بکش!                        
  • نه ! آندیا لالا داره خوابش میاد! از خود راضی
  1. آندیا می خوایی با مامی بیای اداره  یا می ری خونه مامانی اینها !
  2. نه میخوام برم پارک! ... پدر هم بیاد ... مامانی هم بیاد ... مامی شما هم بیا!!!! عصبانی

پ ن1 : کسی میدونه بهترین راه برخورد  با این واکنش رفتاری از یک وروجک دوساله چیه؟ کلافه

پ ن 2 : دیروز آخر وقت که داشتیم از اداره میومدیم خونه ... یکدفعه آندیا به سرعت برگشت تو اتاق ... عینک

آندیا : مامی یه دقه (یکدقیقه) صبرکنننننننننننن! بازنده

من : بیا بریم مامان جون دیر میشه ها ... کجا میری؟؟؟ منتظر

آندیا : می خوام کامپوترمو ( کامپیوتر) خاموش کنمممممم! .... (بعد هم چند بار روی کی بورد کوبید و خیالش راحت شد...)  آهان حالا خاموش شد ...! از خود راضی

پ ن 3 : دیروز  موقع دیدن سریال یک صحنه  از فیلم توجه دخملک رو جلب کرد... صحنه گریه!

آندیا : خانوم داره چیکار میکنه ؟؟؟

من : صحبت می کنه دخترم دروغگو...

آندیا : نه ببین مامی !  داره گریه می کنه ! ناراحت... مامی بهش بگو بره تو اتاق گریه ... ! دل شکسته

 

 

آندیا و مبل محبوبش ... دست آورنده اش درد نکنه قلب... (آندیا اینقدر سر کادوهای تولدش هیجان زده شد که نذاشت از هر کس تشکر لازم بعمل بیاد خجالت... این مبل بادی هم هنوز نمی دونم هدیه کدوم یک از دوستای گل وبلاگی بود ...) قلب

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا

آندیا در گذر زمان ...

 

شهریور ٨٧

 

شهریور ٨۶


شهریور ٨۶

 

فروردین ٨۶

 

هنوز باورم نمیشه عروسک کوچولوی دیروز ... دخملک طناز و تاثیر گذار امروز و غنچه نورسیده امید فرداهامون ... داره بزرگ میشه و هر روز یک قدم به استقلال نزدیکتر میشه ...!قلب

این هم آخرین فیلم وروجک تو اداره مامانش .. اصلا هم شیطونی نکرد ... متفکر

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای بانمک!

تا حالا ما به دخملک یاد می دادیم چی بگو و چی نگو! ... از حالا به بعد او قراره یادمون بده .... ساکت

  • مامی جون ؟؟؟
  • بله!!!
  • آندیا داره چیکای (چه کار) می کنه؟
  • خب !‌ ... داره به مامانش کمک میکنه! ...
  • نه مامی نه !!! بگو ! فکر کنم داره شیطونی میکنه !!!

 

 

رفته بود زیر میز و  با چشمهای کنجکاو و شیطونش من رو می پایید ...

  • مامی آندیا کجاست ؟؟
  • نمی دونم ! دروغگو... آندیا ؟؟؟ کجاییییی مامان جون !!!! بذار بگردم ببینم کجاست!! ساکت
  • نه مامی نگو بگردم!!! ... بگو آندیا مواظب باشه سرش نخوره به میز ...! از خود راضی

خاله بابا فرشید به دلیل پا درد داشتن روی صندلی نماز میخوندن و زیر لب ذکر می گفتن ...

  • مامی مامی خاله گیتی هم داره چیکای (چه کار) میکنه ؟؟؟
  • داره نماز می خونه عزیزم
  • الله اکبر می خونه ؟؟؟!
  • بعله مامان جون!
  • مامی برای کی میخونه ؟؟؟ .... (با حالت پچ پچ ...)  چرا یواش میخونه ؟؟؟ مامی بگو بلند بخونه برای آندیا !!! عصبانی (برای آندیا رو با یک حالت قشنگ و با تاکید خاصی هم می گفت ...)

 

 

تند تند از پله ها بالا می رفت و شعر می خوند . تا اومدم در رو باز کنم که بریم خونه ... آندیا جدی و مصمم ادامه پله ها رو تا پشت بام طی کرد. من هم کیف و وسایل رو گذاشتم و با عجله رفتم دنبالش ...

  • مامی آندیا می خواد بره بالا ...فرشته
  • بیا مامان جون می خواییم بریم خونه برایت کتاب بخونم منتظر
  • نه مامی بیا اینجا بازی کنیم!...عصبانی
  • (نفسم به شماره افتاده بود ...) میگم وایسا دختر می افتی ها؟؟؟ کلافه
  • نه مامی بگو خطرناکه قربونت برم!! .... مواظب باش !!! مژه

 

 

شعر خوندن دخملک گریزپا برفراز تهران زیبا !!!  ...

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

لبخندددددد!

بعدازظهر یک پنجشنبه خیلی قشنگ و رمانتیک برای عروسک دوساله بازیگوشت ، کلی وقت می ذاری تا متقاعدش کنی که الان موقع خوابه و نباید روی تخت بپر بپر کنه و جفت پا بپره رو دلت و غش غش بخنده ... !!!! اونهم بعد از شنیدن چندین قصه کوتاه و بلند . پلکهایش رو به زور رو هم می ذاره و سیصد دفعه از این پهلو به اون پهلو میشه و از لای پلکهای نیمه بازش اطراف رو ورانداز میکنه بلکه با حرکت و صدای کوچکترین جنبنده ای سکوت رو بشکنه و شیطنت رو از سر بگیره . ... نهایتاٌ بعد از یکساعت کلنجار رفتن و داستان خوندن و فک زدن ، کلافه و خسته تر از اتاق میاین بیرون و با خودت میگی اصلا چی شد که فکر کردی می تونی این گلوله انرژی رو بخوابونی؟؟؟ ... سخت نگیر هنوز تا صبح خیلی راهه ... ناراحت



تا میایی کارهایت رو شروع کنی و آستین بالا بزنی ، شیطونک از سرو کتفت می ره بالا و بهانه گیریها شروع میشه که بریم پارک ...  بریم ده ده ... بریم خونه مامانی اینها ...  بریم پیش پدرررررررر ... ( همه رو هم باهم می خواد!) باز سرش رو با چند تا اسباب بازی جدید گرم میکنی و چند لحظه به حال خودش میذاریش (اینقدری که هول هولکی و سر سری چند تا پیمانه برنج شسته بشه و چند تا سیب زمینی پوست کنده و خرد بشه)  ... هنوز 5 دقیقه نشده ... عروسک سخن گوی نازنینت نق زدن رو از سر میگیره : مامان بغل! مامانه آب بده ! مامی  بیا  اینجا ! ... با خودت میگی اصلا چی شد که فکر کردی با چند تا تکه اسباب بازی می تونی وروجک دو ساله ات رو مشغول کنی ؟؟؟؟؟؟؟ ...

نیم ساعتی باهایش بازی می کنی و با هم شعر میخونین و سوار تاب و سه چرخه اش می کنی و کارتون برایش می ذاری و ... تا میای برگردی سرکارت وروجکت مثل اینکه د ز د  گرفته باشه ... مچت رو می گیره !!!! ... مامی داری کجا می ری ؟؟؟؟؟؟؟!!!!  بشین اینجا پیش آندیا! ... اینبار بغلش میکنی و می بریش توی آشپزخونه . دیگه عادت کردی با یک دست هم از عهده کارهایت برمیای !!! تو اون گیر و دار کنجکاویها و سین جیم های وروجکت هم گاهی پاک حواست رو پرت و پلا میکنه ...

  • مامی این چیه ؟؟؟
  • زرد چوبه است مامان جون
  • حالا اون هم چیه ؟؟؟
  • ملاقه است دخترم؟؟؟
  • مامی ملاوه  (ملاقه ) نه ! بگو قاشق پدره !!!!
  • (البته چندان هم بعیدددددد نیست ... ناراحت) ... به اون دست نزن مامان جون می سوزی ها!!! ...

ایییییییییی وایییییییییی ! برنج داره سر میره ! ... تلفن بی موقع زنگ می زنه ! ... دخملک دستها و پاهایش رو دورت حلقه کرده و حاضر نیست ازت جدا بشه! ...  صدای موزیک لاک پشت کوکی دخملک از تو سالن با آهنگ صداهای جورواجور و کسل کننده درهم آمیخته ! اههههههههههههههه برقها دیگه چرا ؟؟؟ ...

دخملک کنجکاوتر از همیشه ...

مامی برقها چی شد؟؟؟؟ ...

مامی چراغ رو روشنش کن!!! ... از خود راضی

مامی کجایییییی؟ دل شکسته

مامی پدررررررررررررررررکجاستتتتتتتتتتت؟؟؟؟ سوال

مامی تاریککککککککککه ! عینک

مامی بغلللللللللللللللللل! عصبانی

مامی ...  گریه

 

 

طلا خانوم یک بوس برای مامی بفرست ......... ماچماچماچماچماچ

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

شیرینکاریهای آخر هفته ...

امروز دخترمون خودمختاری اعلام کرد و از اول صبح جلوتر از ما حاضر شد که تشریف بیارن اداره مامانشون.  من هم از ترفند قدیمی استفاده کردم و گفتم مامانی منتظر شما هستند که با هم برین پارک . شیطونک نازم بعد از کمی تعمق گفت : به مامانی بگو آندیا خسته است ! می خواد بغل مامیش بره پارک .... مژه

 

 

پ ن ١ : یکی از همکارها که روزه نبودن داشتن توی آشپزخونه دلی از عزا/غذا درمی آوردن!  ، آندیا هم رفت دنبالشون و پرسید شما دارین چکار میکنین ؟ و چون دید ایشون آروم صحبت می کنن و خودشون رو از انظار مخفی کردن  ...  با صدای بلند  گفت : برو بشین تو صندلی غذایت ... می افتی ها!!! ... از خود راضیبعد هم اومد بیرون و به همه اعلام کرد که آقای ... رو دعوایش کنین چون موقع غذا خوردن دالی بازی میکنه !عصبانی (فکر کنم بنده خدا اگه پشت میزش می خورد کمتر جلب توجه میکرد!)

پ ن 2 : یک لاک غلط گیر آورد داد بهم. (از اونجاییکه زیاد میارمش سرکار و دایما همه رو سوال پیچ میکنه ! بیشتر وسایل اداری رو به اسم ،خوب می شناسه ، ولی مورد مصرف لاک  غلط گیر رو تا حالا نمی دونست!) سخت مشغول کار بودم ،گفتم مامان جون اینو از کجا برداشتی . ببر بذار سر جایش. گفت : نه! پرسیدم چرا آخه عزیزم ؟؟ گفت : مال آقای ...  نمی دم  بهش !!! پدر گفته آقاها که لاک نمی زنن! عصبانی

پ ن 3 : دیشب یکی یکدونه مون  با صدای بلند جیغ و داد راه انداخته بود که همین الان بریم پارک . هر چی هم آسمون و ریسمون بافتیم که الان شبه و همه جا تاریکه افاقه نکرد . گفتم الان همه همسایه ها میان میگن چرا اینقدر سر و صدا می کنی و داد میزنی ، ما می خواییم بخوابیم. بعد شما چی میگی ؟؟؟؟ پرسید : مامی همسایه ها ناراحت شدن ؟؟؟  گفتم : بععععععععله ! گفت : مامی بگو توپشون رو بیارن بریم پارک!! ...

پ ن 4 : شیطنتش بدجوری گل کرده بود و عمداٌ می رفت سراغ نبایدها ... (جالبه که حین ارتکاب  کارهای ممنوعه خودش اعلام می کرد که اینکار خطر ناکه و به فلان چیز نباید دست زد و بهمان چیز مال بزرگهاست و ... ) مامانی هم بهش گفتن  دیگه باهات حرف نمی زنم و می رم مامانیه یک نی نییه دیگه میشم که به حرفم گوش کنه!

آندیا : مامانی می خوایی مامانیه آنیتا بشی؟؟

مامانی : بعله!

آندیا : منم آندیای یک مامانیه دیگه میشم!!!!

مامانی : قهردل شکستهدل شکسته

آندیا :  متفکردل شکستهمامانی بیا بوست کنم  ماچقلببغلبغل

 

 

و ... گزارش تصویری کوتاه  ...

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

یکی از همین روزهای قشنگ ...

  • یک لگن پر از آب ولرم وسط آشپز خونه (یا همون آشخونه دخملی) گذاشتم و چند تا لیوان و ماهی پلاستیکی در رنگهای مختلف هم تویش انداختم و شیطونک بازیگوشم رو به حال خودش رها کردم تا یک دل سیر آب بازی کنه و بذاره من هم همونجا به کارهایم برسم! ... اصولا هر نوع بازی که با آب در ارتباط باشه دوست داره ... ظرف نیم ساعت کل کف آشپزخونه خیس شده بود و ایضاٌ سرتاپای دلبرک گریز پا ...  با اینحال وقتی دوساعت بعد باهم  آشپزخونه رو ترک کردیم ... برق شادی و رضایت تو چشمهای معصوم و کنجکاوش خشنودی من رو از اینکه ظرف این دوساعت کلی کار انجام داده بودم ، دوچندان کرد ...  خوبیش اینه که اینبار دیگه رودست نخوردم !!! نیشخند

 

 

آندیا و کادوهای .................. تولدش هورا

 

 

**********************************************************************

 

  • تو ماشین کلی شعر های کوتاه رو با روشهای مختلف با وروجکم تمرین کردیم و اونهم کم کم بدون غلط همراهیم می کرد و نهایتا هر مصرع رو جلوتر از من می خوند و کلی هم خودش رو تشویق کرد ... شب  در حضور پدرش ازش خواستم یکی از شعر ها رو بخونه ... اونهم حسابی رو سفیدم کرد ...ساکت

من : آندیا برای پدر یک شعر بخون !...

آندیا : نع! قهر آندیا شعر نخونه ... نی نی بخونه!

من : چرا مامان جون ؟؟ بگو ... یک توپ دارمممممم ...

آندیا : نه مامی آندیا 8 تا توپ داره ! از خود راضی سه تا هم داره!

من : متفکر خوب ای زنبور طلایی ... رو بخون ...اوه

آندیا : طلایی نه ... ای زنبور بلاییییی از خود راضی.... پاشو  پاشووووو!  عیدی بیار دوباره! ....عصبانی

من : چرا مامان جون شما که  تو ماشین وقتی با هم شعر خوندیم همه رو بلد بودی ، یادته؟؟؟ ... !!!!منتظر

آندیا : اوهومم!مژه

من : خوب به پدر بگو چی ها یاد گرفتی؟کلافه

آندیا : (با همون شیطنت مخصوص ...!)  جوجو میگه : میووو ... آقا میگه قار قار ... پیشی میگه : هاپ هاپ از خود راضینیشخند

من : منتظربراووووووو آندیا دروغگو دیدی همه رو بلد بودی؟؟؟دروغگو

آندیا : عصبانینه مامانه ! دیدی آندیا همه رو غلط گفت ؟؟؟؟ ... گریهحالا شما بگو پیشی چی میگه ؟؟؟ ....بگو : میگه میووووووو! عصبانی

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای زرنگ ...

دیروز بعد از ظهر آندیا کلی اسباب بازی با خودش آورده بود توی آشپزخونه و یکی یکی می داد دست من و با شادی و و خنده و شیطنت کودکانه می خواست غیر مستقیم منو وادار کنه که دست از کار بکشم و باهاش همبازی بشم! من هم که کلی کار نکرده تو ذهنم ردیف کرده بودم با روش خودش از این کار شونه خالی می کردم ! زبان ...

آندیا : مامی مامی بیا نی نی کوچولو رو بغلش کن ... آب می خواد! از خود راضی

مامانش : من که مامی نی نی کوچولو نیستم من مامی آندیا هستم! شما بهش آب بده!

آندیا : مامی بیا خرس آندیا رو از بالای کمد بیار ... قد آندیا تنگه ! (یعنی که قدم نمی رسه ...!)

مامانش : باشه عزیزم این هم آقا خرسه ! ... بیا شما برایش کتاب بخون ... من الان میام!

آندیا : مامی شما بغلش کن ! ... آندیا خسته میشه ! از خود راضی(البته این آقا خرسه از خود عسل خانوم بزرگتره ...)

مامانش : نانازم باز داری بهانه می گیری ها! ... اگه خسته شدی بیا رو صندلیت بشین کارتون نگاه کن!

آندیا : نع! شما هم بیا بشین اینجا ... آندیا گناه داره مامی ! ببین تنها می مونهههههههههههههه! مژه

مامانش : دل شکستهاوه

  • یکساعت بعد ...

من : (توی آشپزخونه) آندیا جون کجایی عزیزم؟؟؟

آندیا : (توی سالن)  اینجام! !!

من : داری چیکار میکنی دختر نازمممممممم!

آندیا : ... آندیا داره شیطونی میکنه!

من : (با عجله رفتم سراغش)  چیکار داشتی میکردی عزیزم؟؟

آندیا : (روی مبل نشسته بود و  جوجه اردک توپولیش رو هم محکم بغل کرده بود...)  شیطونییییییی  !!!

من : آخه قربونت برم به مامی بگو شیطونی می کردی!! .... یعنی چکار می کردی؟

آندیا : (با یک ژست مخصوص و برق شیطنت تو چشمهایش ...) یعنی مامی بیاد اینجا برای آندیا کتاب بخونه دیگه ... ! از خود راضی

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

عروسک قشنگمون

یک دختر شیرین زبون و پر انرژی و شنگول و سرحال داری که ...

هر چی می خوایی پا به پایش بخندی و بازی کنه و سرگرمش کنی ... کم میاری !

هر چی می خوایی به فکر امروز و فردا و فرداهایش باشی ... کم میاری!

هر چی می خوایی به فکر آموزش و اصول درست تربیتی و روابط اجتماعیش باشی ... کم میاری!

هر چی می خوایی باهاش مثل بزرگها رفتار کنی و شخصیتش رو کاملا مستقل و مجزا در نظر بگیری ... کم میاری!

هر چی می خوایی بایدها و نبایدها رو بهش تفهیم کنی تا خودش قدرت تصمیم گیری پیدا کنه ! ... کم میاری!

هر چی می خوایی از تمام وجودت برایش مایه بذاری تا در گذشته و حال و آینده اش هاله ای از کمبود نباشه ... کم میاری!

هر چی می خوایی تو محیطی سرشار از شادی و محبت و عشق و امید شاهد شکفتنش باشی ... کم میاری!

هر چی می خوایی در عین استقلال جلوی وابستگی بیش از حدش رو به خودت بگیری ... کم میاری!

هر چی می خوایی برایش وقت بذاری و از با هم بودنها و با هم خندیدن ها و با هم زمزمه کردنها و پروژه های مشترک داشتن هاتون لذت ببری! ... کم میاری!

... تمام این فکرها رو کردی ... تمام این راهها رو رفتی ... نه اینکه بی نتیجه باشه ولی  اونی نیست  که همیشه تو ذهنت تجسم می کردی ! ...

وقتی دخملکت هنوز صبح ها به وقت جدایی بی تابی میکنه تا تو برگردی ... وقتی دردونه پر شر و شورت  تا پاسی از نیمه شب تو چشمهای خسته و بی خوابت دنبال بارقه شادی و خنده ( به تلافی نبودنهای طی روزت) می گرده ! ... وقتی کوچکترین اشتباهی تو محیط اطراف از  چشمهای کنجکاو و ریز بین یکی یکدونه ات دور نیست تا به موقع و به جایش عینا بهش عمل کنه! ... وقتی بعد از کلی دویدنها و قایم شدنها و پیدا شدنها و کشفیات تازه کردنها و ... بدون توجه به نفسهای به شماره افتاده تو و عقربه های خستگی ناپذیر ساعت (که هر لحظه تو رو برای انجام کارهای عقب افتاده ات نا امیدتر میکنن!) ، عروسک بازیگوشت هنوز خندون و پر انرژی رو دو تا پاهایش بالا و پایین می پره و میگه مامی : بازم ! بازم ! دوباره ! ... وقتی برای اینهمه پروژه های کوتاه مدت و دراز مدتت کلی وقت کم میاری  و هر روز از برنامه ها پیش بینی شده ات بیشتر فاصله می گیری! ... تازه می فهمی که ... چقدر کم آوردی! ... تازه می فهمی که باید سرعتت رو بیشتر کنی !

با همه اینها ... عروسک نازم ، گوهر نابم ... تو تنها دلیلی برای بودن و رفتن  !

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای رمانتیک !

دخملک دوساله رو بغل کردم و با کلی کیسه ریز و درشت پله ها رو دو تا یکی اومدم بالا! در رو که باز کردم با شتاب از بغلم اومد پایین و یکراست رفت تو اتاقش ... سریع بسته ها رو جابجا کردم و رفتم پیشش( معمولا وقتی بی صدا مشغول کاری باشه حتما رفته سراغ یکی از نبایدها ...!) از لای در نگاهش کردم ... صندلی کوچولویش رو کشیده بود کنار پنجره و روی نوک انگشتهای پاهایش بلند شده بود و بیرون رو نگاه میکرد . جای دستهای کوچولویش روی شیشه ...  عطر خوشبوی نفسهای بلندش تو اتاق ... طنین مخصوص جملات بریده بریده و کوتاهش که با صدای ملودی عروسکهای بالای تختش در هم آمیخته بود ... حال و هوای اتاقی رو که تا چند لحظه پیش غرق سکوت و نظم بود به کلی عوض کرده بود. آندیا به دقت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد و مثل یک گزارشگر حرفه ای تمام جزییات رو تشریح میکرد ...

  • اونجا رو نگاه! نی نی داره دوچرخه سواری میکنه ...
  • آقا هندونه خریده ... موز خریده! ... بادکنک خریده!!!!
  • نی نی ها دارن توپ بازی میکن ...
  • چه گلهای خوشگلی ... این قرمزه ... این هم سبزه ... این هم زرده ... این هم نائنجیه (نارنجی) ...
  • نی نی کوچولو گل سرزده  ! چه خوشگل شده ... داره با مامیش می ره تولد ...
  • او ن نی نی داره سر سره تاب تاب بازی میکنه !

.....  بغلش کردم و اینبار با هم به منظره بیرون خیره شدیم ... شاید دو ، سه ، ... شاید هم پنج دقیقه ای تو سکوت گذشت ... بیرون پنجره تا چشم کار می کرد دیوارهای بلند بود و ساختمانهای سر به فلک کشیده و  آسمان آبی ...

.... .... دخملک فضای بیرون رو همونجوری که دوست داشت توصیف کرده بود ... نه اونطوری که بود ...!!!!!

 

 

این هم متد جدید ورزش کردن ! وروجک در حال دیدن مسابقات ژیمناستیک ...

 

اگه گفتین چی تو دستمه  ؟؟؟

 

 

یک قاصدک ... با خبرهای خیلی خوب !

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

هفته ای که گذشت ...

این چند وقت ما ... :

چی گفتیم ؟‌   ... چی شنیدیم ؟ ....

*************************************************

تو یک جمع دوستانه نشسته بودیم و آندیا هم به تقلید از ما یکی از دوستای قدیمی مامانش رو (برای اولین بار!) تو خطاب کرد ...

آندیا : (رو به دوستم) داری چیکار میکنی؟

دوستم : سیب پوست می گیرم آندیا جون.

آندیا: من ( چند وقتیه که استفاده از واژه من رو شروع کرده و خیلی هم بکار میبره!)  هم میخوام! از خود راضی

دوستم : باشه آندیا جون ... برو یک سیب بیار برایت پوست بگیرم!

آندیا : نع!  تو بیار! از خود راضی

من :  خجالت تو نه مامان جون بگو شما!

آندیا : (خطاب به دوستم) شما جووووووون ! قلب برای آندیا سیب پوست کن!  اتفن! (لطفا!) مژه

من :  متفکر تعجب

************************************************

 

دیروز تو خونه مون ...

دخملک بی حوصله : مامی بیا! ... یکدقه ( یک دقیقه ! ) بیا! از خود راضی (بچه ام از حالا ارزش وقت رو می دونه !)

من : بعله ... چی شده خوشگلم؟؟

دخملک کم حوصله : (تو دستهای کوچولویش یک عروسک کوچولو با موهای بهم ریخته بود که سرتاپایش رو غرق کرم مرطوب کننده و گل سرهای مختلف کرده بود ... ) بیا نی نی کوچولو رو دعوایش کن ! عصبانی

من : آخه چرا عزیزم ؟؟

آندیا : آخه ! ...  همش بهانه می گیره ! منتظر

من : متفکرچطوری بهانه می گیره مامان جون ؟؟ یعنی گریه میکنه ؟؟؟ سوال

آندیا : نع! مسواک نمی زنه ! عصبانی

*************************************************

امروز صبح موقع خارج شدن از منزل ...

  • مامی آندیا کمردرد می خواد!
  • چی دخترم؟؟؟تعجب
  • آخه بابا جون! ... لباس آندیا کمر درد می خواد! عصبانی
  • دخترم داره دیر میشه ها !  ... لباس که کمر درد نداره ! منتظر
  • می خواد ! می خواد ! مامی ببین لباس پدر هم کمر درد داره!... اینا اینجاس ! از خود راضی (شیطونک کمر بند شلوار پدرش رو می خواست! ...نیشخند)

 

 

اولین نشانه های برگ ریزان پاییز (همان بهاری که عاشق شده است!...)

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای 24 ماهه

گزارش جشن  ...  به روایت تصویر ...



Click to play Happy Birthday Andia!
Create your own slideshow - Powered by Smilebox


عکسها تو  آلبوم Picturetrail


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

جشن تولد2

می گن بچه ها معمولا تو جشن تولد خودشون یا سرحال نیستند و یا زیادی سرحالند که البته در هر دوحالت مشکلات حاصل ، متوجه مامان و بابای خوش خیال و دل نازکیست که از مدتها قبل کار و زندگیشون بواسطه برگذاری برنامه های مربوطه کاملا بهم ریخته . هر چند که برای مامان و بابای عاشق یک دخملک پر شر و شور دو ساله همین بس که شاهد شیطنتها و خنده های شیرین عروسک گریز پایی باشند که از دیدن اونهمه مهمون کوچیک و بزرگ و کادوهای رنگارنگ و کاغذها و بادکنکهای رنگی و فشفشه ها و شمعهای پر زرق و برق و سر و صدا و کف زدنها و پایکوبیها و ... برق شادی تو چشمهایش موج می زنه و همون اول مهمونی برای اینکه مطمئن بشه برای چندمین بار می پرسه : مامی تولد کیه ؟؟؟  آندیا ؟؟؟

... هر چند که آندیا تو جشن دومین سال تولدش چندان همکاری نکرد و از برنامه های پیش بینی شده ما هم چندان تبعیت نکرد ، اما خوب ،  بخش اعظم کار رضایت خودش بود که البته بطور کامل جلب شد و   برایش کلی خاطره انگیز و شادی بخش بوده ... هر روز با یادآوری تولد و خوندن تولد مبارک و دیدن عکسها و فیلمها و اسباب بازیهای تازه اش ساعتها شاد و سرگرمه ! و ما هم به همین مسروریم و دلخوش!

 

 

آخه من قربون اون صورت خوشگلت برم ... تو دلت غم نباشه قربون اون دلت برم ... بغل


 

آندیا و رومینا و بادکنک بازی ... فرشته


... و یک بوس از نوع تولدیش ... قلبماچ برای همه گلهای قشنگ و مهربونی که هنوز فرصت نکردیم تماس ها و اس ام اس های قشنگشون رو جواب بدیم . مامان نازگل جون ، مریم پاییزی مهربونم ، سارا جون (مامان پگاه و پارسای گل) ، بیتا جون (مامان کیان و کیارش) ، مامان مهربون هیژا جون ، نیلوی عزیزم و هستی جون (ممنون از پست ویژه تولد! قلب... خیلی جاتون خالی بود.دل شکسته بغل

 

 

این پست همچنان ادامه دارد ...  چشمک

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

ادامه گزارش جشن تولد

از اونجاییکه این نی نی گولوهای نازوبلاگی وقتی بهم میرسند دیگه حسابی شیطنتشون گل می کنه و اصلا نمیشه یکجا جمعشون کرد مامانهای گزارشکر دوربین به دست دائما باید دنبال صورتهای مثل ماه شیطونکها  چشم می گردوندن بلکه در یک لحظه کوتاه بشه چند تا عکس ازشون شکار کرد نهایتا هم نتیجه خیلی روشنه ... تو بیشتر عکسها یا یکیشون پلک زده/  یکی سرش رو در آخرین لحظه چرخونده / یکی داره خمیازه میکشه ... اویکی داره پایین رو نگاه میکنه ... این یکی داره از صندلی بالا میره ... یکی دیگه داره با عجله صحنه رو ترک می کنه ... اویکی سر یک چیزی داره بهونه میگیره ... و خلاصه اینکه عکسها اونطور که باید وشاید کامل و جامع نیست اما خاطره اش برامون شیرینه و ماندگاره ... بغل

 

 

 

خوشگلها می خوان برقصن ...(عکس از ... ) آندیا و فاطمه زهرا جونی

 

 

دست همگی درد نکنه  برای شرکت در جشن کوچولوی تولد آندیا و ممنون از هدیه های زیبا و قشنگتون ...آرتا جون و نسیمه جون و مامانی مهین مهربونش ، امیر مهدی و اکرم جون (کلی بهشون زحمت دادیم) ایلیا جون و مامان گلش (ستاره طلایی ) ایلیا جون و مامان سمیه ، باران جون و نسترن جون ، پریسا جون و پروانه جون ( پیشنهاد آوردن ساز چقدر خوب بود ، حیف که زودتر نگفتین!)  ، پویان کوچولو و مامان مهربون و گلش ، پرنیان جون ، دیبا و پرند ناز و ملوس و مامان خیلی گلشون ،  ستایش جون و ندا جون ، شمیم جون و مامان شیرین ، فاطمه زهرا جون و مامان طاهره (زحمت  آوردن سی دی و انتخاب موزیک هم به گردن طاهره جون بود)  ،  کیارش جون و مامان مریم (مرسی مریم جون برای آوردن کیک خیلی زحمتت دادم!) ، مهدیار جون و مامان ثمانه ،   نازنین فاطمه عزیزم و مامان نیلوفر ، نارگل جون و مامان گلش ،  نیروانا جون و آیتک جون ... به ما خیلی خیلی در کنار شما خوش گذشت.  (اسامی رو به ترتیب حروف  الفبا نوشتم ... اگه کسی سهواٌ از قلم افتاده لطفا اعلام کنه !)

 

 

و اما ... یک فیلم کوتاه از مراسم کیک و شمع های تولد

 

 

پ ن : این هم بقیه عکسهای تولد

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا و جشن کوچولوی وبلاگی

می گن دوران کودکی بعد از دوسالگی وارد مرحله تازه ای میشه که با تمام طول مدت عمر متفاوته ...

بیشتر خاطرات کودکی از بعد از دوسالگی می تونه تا همیشه در ذهن بمونه ...

شکل گیری روابط اجتماعی از این سن بطور کامل تقویت میشه و یادگیری اکتسابی در بالاترین حد ممکن خواهد بود ...

رابطه مادر و فرزندی هم از این سن شکل تازه ای بخودش می گیره و روابط عمق تر و معنی دار تر از قبل جلوه میکنه ...

با آغاز سومین بهار زندگانی کودک ،  فصلی تازه از زندگی خانوادگی گشوده میشه ، چرا که تاثیر گذاری عضو جدید با روند افزایش ناگهانی ، کانون گرم و صمیمی خانواده رو دستخوش تغییرات فاحشی میکنه ... تغییراتی که گاها با اندکی غفلت و لغزش اثرات نامطلوب و جبران ناپذیری از خود بجا می ذاره اما با دوراندیشی و مدیریت اصولی میشه بنیان و اساس نظام هماهنگ آنرا تا آینده های دور نیز تضمین کرد ...

کوچولوی نوپای دیروز که برای ابتدایی ترین و حیاتی ترین نیازهای زندگیش محتاج بذل توجه ما بوده حالا می خواد مرکز توجه و اراده و اختیار و استقلال باشه ... بی کم و کاست.

کودکم دلبندم ، دردونه شیرین زبانم ... همیشه دلتنگ عطر قشنگ خاطرات با تو بودنم و در انتظار فرداهای قشنگ برای تو بودن ... سالروز شکفتنت مبارک گلدونه همیشه بهارم !


**********************************************

و اما ... گزارش تصویری ویژه تولد وبلاگی آندیا در پارک بهشت مادران ...

 


 

نازگلهای خندون بعد از کلی دوندگی و پایکوبی از چپ به راست : فاطمه زهرا جون (با اون تیپ قشنگت!)، پرنیان جون (نازو تپل)، آندیا ، آرتا جون (کلی برامون هنرنمایی کرد در حضور مامانی مهین مهربونش) ، کیارش جون (اینقده مهربون و آقا شده که نگین) ، ستایش جون و امیر مهدی جون که البته  پشت به دوربینه

 

 

سمت راست تصویر پویان کوچولوی نازنازی (آروم و خوش اخلاق ...مثل مامان گلش ) و بعد کنارش ستایش خانومی (شیطونک نازنازی) و آندیا مشغول ناخنک زدن و نیروانا جون (ملوسک مهربون ) و امیر مهدی جون (که کلی هم با مامان گلش کمکمون کردن) و پرنیان توپولی

 

 

خوشگلهای نازنازی حاضر در عکس از راست به چپ : نارگل جونم (زود قضاوت نکنین ،خیلی هم خانوم بود دختر نازمونساکت) ، دیبا جون (خوش به حال پرند جون با این خواهر مهربون... قلب) ، آندیا (همون اول بسم ا... یک راست رفت سر اصل مطلبنیشخند ... بچه ام دوست نداره حاشیه بره خوب... اصل مطلب رو دارین تو دستش دیگه ، نمیدونم کادوی کی بود؟)خجالت ، مهدیار جون (خیلی آقا شده!قلب)

 

و اینهم مراسم کیک خوران و فوت کردن شمع ها و ...

 

 

یک وقت فکر نکنین بچه ام تو کیکش شیرجه رفته ها ... خیلی هم سنگین و متین بود ... میگین نه عکس بعدی رو ببینین

 

 

کلی هم با کیارش جون دست زدن تا شمعها روشن بشه ...

 

 

 

این هم نمایی از محوطه اطراف که بچه ها کلی تویش بازی کردن و دویدن و ... مامانها رو دنبال خودشون کشوندن ... فاطمه زهرا جون و آندیا هم که ساکت...

 

پ ن 1 : هنوز از خیلی از مهمونهای قشنگمون اسم نبردیم وکلی از گزارشمون مونده  ... چشمک

پ ن 2 :  چون این هفته به شدت گرفتار بودم این پست رو بعنون پیش در آمد گزارش گذاشتم تا هم روند تاریخی گزارش حفظ بشه و تاخیر طولانی نشه و هم از این طریق از تک تک گلهایی که با حضور گرمشون باعث شدن یکروز شاد و فراموش نشدنی در کنار هم  داشته باشیم تشکر کنم ... بغل

پ ن 3 : ما همچنان شرمنده لطف بی دریغ همه مهربونهایی هستیم که  با اس ام اس و ایمیل و کامنت یا تلفنی / یا تووبلاگهای خودشون تولد آندیا رو  تبریک گفتن ... در اولین فرصت به همه سر میزنیم.

پ ن  4: نیلو جون خیلی خیلی از شنیدن صدایت اونهم درست در اولین لحظات قرا وبلاگی خوشحال شدم ... ممنون از لطفت ، واقعا نمیدونم  اینهمه صفا و مهربونی رو چطور میشه پاسخ گفت ... خجالت

پ ن 5 : جای همه دوستای گلمون که نتونستن شرکت کنن خیلی خیلی خالی بود ...دل شکسته

... این پست با ادامه گزارشات جشن همچنان ادامه دارد ... عینک

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

جشن تولد آندیا

آندیای دو ساله ...


 

آندیای یکساله ...

 

 

آندیای شش ماهه ...


 

آندیای سه ماهه


 

فقط  روز تا تولد

آندیا باقیمونده  

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

تولدت مبارک دردونه قشنگم!

در توصیف حس مادری و علایق مادر و فرزندی بسیار گفتند و بسیار شنیدیم/گفتیم ... شاید چون خیلی زیباست ، یا خیلی خاص و افلاطونیه و شاید هم چون راز این حس فقط و فقط در مادر بودن نهفته شده ... 

... دومین سالروز تولد نازنین دخترم از راه می رسد  ... انگار همین دیروز بود که یک نوزاد با لپهای گل گلی و چشمهای نافذ و کنجکاو روی یک تخت کوچولوی گردان تحویلمون دادن ... نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم ... حس غریبی داشتم که تا حالا تجربه اش نکرده بودم ... حس شادی و نگرانی توام ... اون موقع چرایش رو نمی دونستم ، اما حالا میدونم! ... 

از همون موقع که دستهای کوچولویش رو با جدیت بالا و پایین می برد و تا غافل می شدیم  پوست مثل برگ گلش رو با ناخنهای بلند و ظریفش خراش می داد ... از همون موقع که خواسته هایش رو با گریه و نگاههای منتظرش بهمون می فهموند ... از همون موقع که چشمهای بی قرارش متوجه تمام حرکات دور و بر بود ... تا الان که روی نوک انگشتهای پاهای کوچولویش بلند میشه و به تمام بایدها و نبایدهای خونه دسترسی داره ! می دونستم که تمام لحظه های قشنگمون با یک حس نگرانی همراهه حس مسئولیت و مراقبت از یک کتاب نانوشته ... که نوشته ها و دانسته هایش به تو بستگی داره ... تویی که در موفقیتهای ریز و درشتش بی رنگ و در ناکامیهایش پر رنگتر از همیشه در نظرش جلوه خواهی کرد ... که تا بوده همین بوده!

من اما از لحظه لحظه حضور دوساله اش  لذت بردم و هر جرعه اش رو با ولع تمام ، با تمام وجود سرکشیدم ... لاجرعه و یک نفس ... خاطرات فراموش نشدنیم ، همه  لبریز از عطر قشنگ بودن دردانه ای  است  ...  که در نهانخانه جانم ، یاد و خاطرم لانه کرده ...   اومد که بشه انگیزه هر چه خواستنی و  هر چه دلبستگی و  تعلق خاطره !

تو خود میدانی که  تجربه قشنگترینهای زندگیم مدیون حضور پرهیاهوی توست دلبند شکر زبانم !

حس شیرین و قشنگ اولین غلتیدن وچهار دست و پا رفتنت  ... هر چند که من نگران افتادنت بودم!

حس قشنگ  ... اولین خنده و اولین گریه بی تاب و قرارت ...اولین تلاش برای نشستن و راه رفتنت ... تا  امروز و حس قشنگ شنیدن زمزمه های محبت آمیز دو نفره و قهقهه های شیرین و شیطنت آمیزت ...  همونی که می تونه یک مامان عاشق و شیدا رو دیوونه کنه !

 

دردونه قشنگم ... به خونه قلب مامان خوش اومدی ... بغل

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

تولدت مبارک 2

 


 

ملوسک طنازم ... تولدت مبار ک... قلب

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker