حسابی سرم شلوغ بود و تو خونه هر طرف که می چرخیدم دخملک کنجکاو پشت سرم بود! ... در هر کمدی رو که باز می کردم ، به سختی خودش رو از لای پاهام رد می کرد و جلوتر از من وسایل داخلش رو وارسی می کرد و گاها دستش به یکی از نبایدها هم می رسید و یک چیزی برمی داشت و پا می ذاشت به فرار
... صدای جیغ شادی و قدمهای ریز و تندش فضای خونه رو به وجد آورده بود . کم کم پس گرفتن اشیاء ممنوعه از وروجک گریزپا تبدیل به قایم باشک دو نفره شد و هربار که پیدایش می کردم از شدت هیجان و خوشحالی مثل غزال وحشی اینطرف و اونطرف می دوید! ... چقدر گذشت ؟؟؟؟ شاید یک ربع ... شاید نیم ساعت ... شاید هم بیشتر ... زمان دیگه معنی نداشت ... لذت خنده های شیرینش معنای تمام لحظه های شادمون بود و بس! ...
دخملک خسته با لپهای گل انداخته : مامی فردا که خورشید خانوم اومد ، بازهم با آندیا بازی می کنی؟؟؟
من : آره عزیزم ، فردا دوباره باهم بازی می کنیم! ...
... نیمساعت بعد ... (نور چراغهای بیرون از پشت پرده های ضخیم سالن با سماجت خودنمایی می کرد )
مامی نگاه کننننن ! خورشید خانوم هم بیدارشده !!!! پاشووووووو دوباره بازی کنیممممم! ... پاشو مامی جونممممممم!
... به دنبال یادگیری ساعت و چرخوندن عقربه ها روی پازل ساعت ...
آندیا! مامی رو دوست داری؟؟؟
اوهومممم!
خوب مامی رو چند تا دوست داری ؟؟؟؟
سه تا ! 
همش سه تا؟؟
نه یازده و ربع تا !!!!...



در یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ - 










... این مبل بادی هم هنوز نمی دونم هدیه کدوم یک از دوستای گل وبلاگی بود ...) 
























































