Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

تو همونی که می خواستم!

یادمه اونروزها که هنوز فکر بزرگ کردن یک کوچولوی دوست داشتنی که پاره ای از وجودت باشه در ذهنم جا نمی گرفت. همیشه فکر می کردم بچه ها موجودات ضعیف و شکننده ای هستند که فقط باید مثل یک گل گلخونه ای ازشون مراقبت بشه و شاید نیازهای اولیه زندگی مثل آب و غذا و پوشاک و استراحت و ... تنها چیزهایی هستند که کودک در اوان طفولیت و تا رسیدن به سن خردسالی بهشون نیاز مبرم داره! ... و شاید ... حتی فکرش رو هم نمی کردم که برسه روزی که بخوام کودک دوساله ام رو روی زانوهایم بشونم و بعد از اینکه چندین کتاب پر نقش و نگار و آهنگین رو برایش دوره کردم ساکت، دستهای کوچولویش رو اینقدر محکم دور گردنم حلقه کنه که نفسم بند بیاد! بغل... اونوقت بعد از چند لحظه مثل ماهی از تو بغلم لیز بخوره ... چند قدم فاصله بگیره ... با دقت تو چشمهایم نگاه کنه ... صدایم کنه! ... و بعد با یک قیافه متفکرانه بگه :

  • مامی جون حالا خودت برای آندیا صحبت کن! از خود راضی
  • متفکریعنی چی بگم عزیزم؟  ... می خوایی بازم کتاب بخونیم؟؟؟
  • نع! کتاب نع!  بگو بیاعسلم! ... بیاقربونت برم! ...بیا بوست کنمممم! مژه
  • قهقهه دیگه چی بگم؟؟؟
  • دیگه ... بگو ووو! متفکر دوستت دارم یکعالمه ... هر چی بگم بازم کمئئئئه ؟؟؟ از خود راضی
  • تعجبابله دیگه می گیرم می خورمت ها ؟
  • نه اینجا نخورررررررر عصبانی... بریم پارک! ... من پشت سرسره گم میشم ... شما بیا قایمم رو پیدا کن!!! بازنده

 

 

1. توی پارک داشت بسرعت میدوید. پایش بین فوم های کف زمین بازی گیر کرد و سکندری خورد! ... اما در آخرین لحظه تعادلش رو حفظ کرد و به دویدن ادامه داد ... نیمساعت بعد وقتی داشتیم بر میگشتیم خونه ...

آندیا : مامی جون آندیا داشت می خورد زمین تو پارک ... یادته؟؟؟ (روی کلمه یادته خیلی مکث کرد ...)

من : آره عزیزم ... باید مواظب باشی نخوری زمین ...

آندیا : (خیلی جدی و متفکر!) اوهوممم! متفکردیدی آندیا خودش بلده  نخوره زمین!! از خود راضی

 

 

2.  خطاب به تنها دخترم : این روزها تو تمام لحظه های شیرین و پر خاطره با تو بودن ...  خوشحالترم از همیشه چون " تو همونی که می خواستم ! " خیال باطل

 

 

3.  چند روز پیش با یک جفت چشم کنجکاو و لبریز از برق شیطنت بهم گفت : مامی می خوایی برات شعر زود باش زود باش بخونم ! ؟؟؟ ... با عجله دوربین رو آماده کردم و گفتم آره عزیزم بخون ... (گفتم نکنه بچه ام طبع شعر داره و ما بی خبریم ...!ابله)

.... اون هم این کلیپ کوتاه رو با دور تند اجرا کرد .... نیشخند

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

جشن بزرگ مهاب

روز جمعه یک جشن بزرگ مخصوص بچه ها تو سالن چند منظوره (نیروگاه برق) ستارخان بود که ما هم دقیقه نود خودمون رو رسوندیم! جمعیت بیرون سالن رو که در صفهای فشرده و طولانی دیدیم  داشتیم از کرده خود پیشمون می شدیم استرسولی چون (شیلا جون) مامان نیمای عزیز زحمت تهیه بلیت رو کشیده بود ، ما با کمال افتخار از کنار جمعیت حاضر گذشتیم و مستقیم وارد سالن شدیم !زبان! (تا اینجاش آی کیف داشت!!نیشخند) تو که رفتیم تازه فهمیدیم که تعداد حضار چندین برابر ظرفیت سالنه و برنامه هم با یکساعت تاخیر شروع میشه (این برنامه ریزی دقیقشون مارو کشته! ... ) برنامه قرار بود با حضور خاله نرگس و چیه و چرا (رنگین کمان) اجرا بشه و آندیا هم از صبح رسماٌ به همه اعلام کرده بود که می خواد بره خونه چیه و چرا ! که البته از هیچکدومشون تو برنامه خبری نشد!  ناراحت


 

آندیا و نیما قبل از اجرای برنامه ... همچنان منتظر برنامه های شاد و خیییییییییییییلی متنوع! ابرو


 

آندیا و نیما بعد از اجرای نمایش! (شما تو قیافه هاشون تغییری احساس نمی کنین؟؟؟ساکت)

 

 

تنها قسمت شاد و موزیکال برنامه با حضور خاله نرگس ....هورا

 

حالا خوب چشمهاتون رو درویش کنین لطفا @! ...چشمک

 

 

این هم یک شکار لحظه ها ... ساکت

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

پست چند منظوره!

دیروز دردونه خانوم برای اولین بار منو به اسم صدا کرد بدون هیچ پسوند و پیشوندی ... خیلی جدی و کاملا عادی ... انگار که سالهاست که منو با همین نام صدا کرده ! اولش تعجب کردم ... ولی تو برق چشمها و عمق نگاهش می شد رد پای موجی از احساسات رو دید! قلب

آندیا : مژگان ؟؟!!

من : بعله دختر قشنگم!

آندیا : مژگان جون؟؟؟! (با یک دنیا ناز و عشوه) ... ما با همدیگه دوستیممممممم؟؟؟؟! سوالبغل

من :(اینقدر قشنگ روی واژه دوست تاکید کرد که واقعا تا چند لحظه نمی دونستم چی باید بگم ! ... انگار گاهی وقتها کلمات قادر نیستن اونجور که باید حق مطلب رو ادا کننن !)  ...آره عزیم ! آندیا و مامانش باهم دوستن!!! دوستای خوب! بغلماچ

این حرفش خیلی برام معنا داشت ! تو این جمله کوتاه خیلی حرفهای ناگفته برایم بود ... خیال باطل


 

آندیا و /یک توپ دارم/...


 

گزارش تصویری از قرار شهرک ترافیک(2) و مراسم اختتامیه ...


 

آندیا و فاطمه زهرا و هزار ناز و غمزه  ...


مهدیار جون شیرین زبون و وروجک (که به سختی تونستیم ازش عکس بگیریم!)

 

اینقدر وروجکهای ما تو چمن های محوطه و کنار جمعیت تماشاچی و وسط اجرای نمایش این طرف و اونطرف پریدن که آخر نشد یک عکس دست جمعی ازشون بندازیم! نیشخند

 

مراسم سیب زمینی خوران که معرف حضورتون هست ! چشمک

 

ما بدو شیطونکهای گریز پا بدو ! ....

 

 

این هم یک کلیپ موزیکال (قابل توجه دوست خوب و مهربون وبلاگی آندیا،  پویان جون)

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای حاضر جواب!

وقتی رفتم بالا سر تختش برخلاف همیشه قرص گرد صورتش که همیشه منو یاد خورشید می اندازه (حتی از پیش از به دنیا اومدنش وقتی برای اولین بار گردی صورتش رو تو سونو گرافی دیدم ! همین حس رو داشتم... همون قضیه سوسکه و دست و پای بلوریش! زبان) تا نیمه زیر پتو بود! اما معلوم بود از خنکای هوای ملس پاییزی خوشش اومده.  ... چند بار آروم صدایش کردم ... پتو رو آروم از روی صورتش پس زد ، پلکهایش مختصر تکونی خورد و یک پوزخند نصفه نیمه هم رو لبش نشست ... اما بلا فاصله غلتید و رویش رو برگردوند ... (یعنی که مامان بی ملاحظه من که مثل تو کارمند نیستم! ... می خوام بخوابمممم!.خمیازه..)  یکبار دیگه کیف و وسایلش رو چک کردم ... اسباب بازیهای تازه اش ... عروسک محبوبش ... دفتر نقاشی اش و ... دیگه واقعا داشت دیرم می شد . بغلش کردم و زیبای خفته ام رو لای پتوی گرم و نرمش گذاشتم تو کریر ... نیمه های راه وروجک چشمهایش رو باز کرد ابروو بی توجه به قربون صدقه  رفتن های من و پدرش، به ترافیک رو به رو خیره شده بود! ... بی هیچ کلامی ... بی هیچ عکس العملی! چند دقیقه بعد موقع پیاده شدن از ماشین تمام اونچه که تو دلش بود فقط در چند جمله با قاطعیت و جدیت تمام گفت : 

  • مامی تنها نرو ! از خود راضیمن هم میام پارک! عینک(یعنی اینکه بجای رفتن به اداره بیا باهم بریم پارک )
  • عزیزم من که پارک نمی رم عصر که از سرکار برگشتم با هم می ریم پارک !
  • می ری ورزش ؟؟؟ مگه نگفتم آندیا هم با پدر میاد پارک !!! عصبانیگفتم یا نگفتم ؟؟؟؟!!!! منتظر(این اصطلاح رو پدرش خیلی بکار می بره!)
  • متفکر... با خودم فکر کردم چقدر خوبه که بچه ام به فکر همه چیز هست ! به فکر تنهایی من ... پدرش ! ... ورزش و تفریح اول صبح ... (فقط می مونه پ و ل که اونهم علف خرسه! نیشخند)


 

دیروز آندیا چندین بار با اولین زنگ تلفن گوشی رو برداشت و بلافاصله هم قطع کرد ! و هربار من رو مجبور به کلی عذرخواهی از طرف مقابل کرد! توضیحات من هم برای جلوگیری از تکرار این کار کاملا بی فایده بود ! کلافه

آندیا : (با عجله به سمت تلفن) خودم برمی دارممم! از خود راضی

من : پس صحبت کن دخترم ! گوشی رو نذار عزیزم! بازنده

آندیا : نع! می خوام گوشی رو بذارم !! شما برو با موبایل خودت صحبت کننن! عصبانی


+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

خیلی دور ... خیلی نزدیک

یادمه اون روزها که دخملک هنوز رابطه کلامی با ما نداشت و خواسته هایش رو فقط با گریه و خنده و اشاره بهمون می فهموند ... همیشه فکر می کردم وقتی دخترم بزرگ بشه ، وقتی حرفهامو بفهمه ... میشه که منطقی تر باهاش برخورد کنیم ... میشه که باهاش مشورت کنیم ... میشه که ساعتها با هم کتاب بخونیم و حرف بزنیم و فیلم ببینیم و ... و حالا که دخملک جملات محبت آمیزمون رو می فهمه ، احساساتش رو با جملات ساده بیان میکنه ، سوال پیچمون میکنه ، عاشق کتاب و کتاب خوندنه و با کوچکترین توجه و محبتی میشه برق رضایت رو تو چشمهایش دید ...  گاهی فکر میکنم انگار همین دیروز بود که دخملک  تو رختخوابش با یک توپ بزرگ رنگی و عروسکهای گردون بالای تختش ساعتها سرگرم می شد ... هر چند که وقتی بی هوا میام تو اتاقش و  همین دردونه نیم وجبی رو جلوی آینه در حال تعویض لباسهای رنگ وارنگ  با یک تاج رنگی روی موهایش می بینم که داره کلی حرفهای n مرتبه گنده تر از خودش رو به عروسک کوچولویش تحویل میده مژه ... ناخودآگاه فکر میکنم ... چقدر از اون عروسک بازیگوش شیشه شیر بدست دور شدم خیال باطل انگار دخملکم سالهاست که بزرگ و بزرگتر شده ...

قوی تر

و مصمم

و صاحب رای و اراده ... حتی اگه این عروسک سخنگوی لجباززززززززز هنوز با منطق و مشورت آشنا نشده باشه!!!!!! بغل


 

پ ن 1 :دیروز وروجک داشت انار دون شده می خورد (دونه های انارو یکی یکی با انگشتهای کوچولویش برمیداشت و با اشتها می خورد) بعد از اینکه کاسه کوچک انار توی دستهایش تقریبا داشت خالی می شد ... انگار که یک چیز تازه کشف کرده باشه ، یکی از هسته های ریز انار رو از دهنش درآورد و گرفت جلوی صورتم و  با تعجب پرسید : "مامی جون بادومهایش (بادام!) هم بخورمممم!"

 

پ ن 2 : یک تبلیغ خمیر دندون از تلویزیون پخش می شد (طرف سرش رو با دستمال بسته بود و از دندون درد می نالید!!) ...

آندیا : مامانی آقا دندونش به چی خورده ... (دوباره تکرار کرد ...)  چی به دندونش خورده اوف شده ؟؟ سوال

مامانی : چیزی به دندونش نخورده عزیزم ... مسواک نزده دندونهایش اوف شده ،  درد گرفته !

آندیا : متفکرمامانی پس خاله  مرجان ... مامی ... سمیرا ...  پری ... خاله گیتی (هر چی آشنای عاقل و بالغ  از جنس مونث سراغ داشت اسم برد ...) هم مسواک نزدن ، دندونشون درد گرفته ، روسری بستننننن؟؟؟؟!!! از خود راضی

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

همایش بانوان وبلاگستان

همایش بانوان وبلاگستان با شرکت جمع کسیری از وبلاگ نویسان برتر در تالار فردوسی دانشگاه تهران با کمی تاخیر ساعت 3.30 بعد از ظهر آغاز و تا 5.30 تعجب ادامه داشت ... آشنایی با وبلاگهای تازه و برخورد نزدیک با صاحبان وبلاگهایی که همیشه می خونیم و از تک تک پستهاشون انرژی مثبت می گریم بی اینکه هیچ تصویری از نویسنده /نویسندگان وبلاگ در ذهن داشته باشیم ، برای من تجربه بسیار جالبی بود ... 

... چرا که این دنیای مجازی گاهی نیاز داره که به واقعیت گره بخوره  ... تا در فرصتهایی خاص مجالی برای محک زدن خودمون  ... مجالی برای بررسی تاثیر این محیط به ظاهر مجازی بر دنیای غیر مجازی و مجالی برای فشردن دستان نا آشنای ... آشنا!! ایجاد کنه.

راستی با خوندن یک وبلاگ تا چه حد میشه با نویسنده اون ارتباط برقرار کرد و به روحیات و طرز فکرش دست پیدا کرد ؟؟؟ ویا ... آشنایی با نویسنده و صاحب یک وبلاگ  چقدر می تونه روی خواننده های بلاگ تاثیر مثبت یا منفی داشته باشه ؟؟؟ ...  هر چه بود ، ابتکار این گردهمایی خاطره انگیز ، بی شک  تجربه قشنگی بود ...


 

پ ن1 : بنا به دلایلی گزارش تصویری خودمون موند برای آرشیو خاطره ها ساکت


پ ن 2 : این هم عکس دست جمعی برگرفته از سایت پرشین نیشخند

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

شهرک ترافیک

دیروز طی یک اقدام غیر مترقبه و متحیرانه و به همت سمیه جون مامان ایلیا سر از شهرک ترافیک در آوردیم که به مناسبت روز جهانی کودک اجرای برنامه های زنده داشتند ... بچه ها هم کلی از دیدن تئاتر عروسکی و غرفه های متنوع نقاشی و کاردستی و گریم و کارگاه های جورواجور و موزیکال سفال گری و خمیر بازی و عکس و فیلم لذت بردن و با جیغ و دست هورا مجری ها و بازیگرها رو تشویق می کردن .هورا... البته نازگل های ما که زیاد به تئاتر عروسکی آشنایی نداشتن خیلی جاها اینجوری انگشت به دهان می موندن و لب می گزیدن متفکر...

 

>>فاطمه زهرای ملوس گلم ، آندیا ، ارغوان نازنازی ، ایلیای وروجک ناز>>

 

آندیا و ایلیا روی صحنه نمایش ... (دارین که با چه حیرتی به جمعیت حاضر خیره شدن ! نگران...)

 


این هم یک ژست استثنایی کنار چراغ راهنمایی زبان

 

 

هورادست و جیغ و هوراااااااااااااااااا هوراتشویق


 

آندیای نه چندان خجالتی و ... بغل


 

و ... آموزش رانندگی به سبک نوین  تشویق

 

 

آندیای بعد از گریم ...


 

فیلم کوتاه ...

 

 

آلبوم منتخب ...

 


بازم فیلم ...

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

گل و پروانه و بلبل ...

دیروز دخملک رو از صبح با وعده و وعید برای تفریح تو فضای باز و دشت و دمن آماده کردیم و زدیم بیرون که یک وقت از غافله روز جهانی کودک عقب نمونیم! دردونه نازم حسابی از دویدن روی چمن ها و قایم شدن پشت بوته های گل تو هوای پاک و سکوت وحشی چمن زار لذت برد. لپهای توپولی و لطیفش زیر تیغ آفتاب گل انداخته بود و دونه های ریز عرق روی گونه های نمناکش ، مثل شبنم صبحگاهی بر مخمل گلبرگهای نو شکفته برق می زد. گاهی از انعکاس صدای خودش که دستخوش باد پاییزی و نغمه پرنده ها شده بود قهقهه می زد و گاهی از دیدن فریاد شادی بچه ها به وجد میومد ... دور از هیاهوی شهرنشینی و هوای آلوده کلان شهرنشینی ... دخملک ساده و بی هیچ پریلود تکراری ، راحت و به موقع خوابید ...

 

 

پ ن1 : چند روز پیش یکی از دوستان به آندیا آدامس تعارف کرد! آندیا هم که برای اولین بار (چه ساده امممم منننن!)  با این پدیده روبرو میشد، خیلی جدی آدامس رو گرفت و بلافاصله گذاشت توی دهنش ... بعد هم در پاسخ به بهت و ناباوری اینجانب گفت  : <<مامی شما هم آدامس می خواییییی؟ مال بزرگهاست !... آندیا نمی خوره ها ! (نیمساعت بعد هم آدامس جویده شده رو تحویلم داد که بیشتر از این در اشتباه نمونمممم!...خجالت) >>

 

 

پ ن 2 :  تو یک جمع نه چندان صمیمی از دخملک خواستیم شعر بخونه ... اونهم چند تا شعر رو پشت سر هم و بدون وقفه خوند ... آخر سر که همه تشویقش کردن گفت : حالا بگین تولدت مبارک ! (هم زمان برای خودش دست میزد !) بعد برای آندیا کادو بخرینننن!از خود راضی

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

تو بخند ... تا من بخندم!

شنیده بودیم ... یکی از راههای موثر برای تنظیم خواب کودک انجام یکسری برنامه های مقدماتی قبل از خواب هست که هر شب به ترتیب تکرار بشه ... مثل پوشیدن لباس خواب ، مسواک زدن ، کتاب خوندن ، لالایی خوندن ، کم کردن نور اتاق و خلاصه برقراری سکوت و آرامش و نهایتا اعلام تاریکی مطلق که همه سر ساعت معینی هر شب تکرار بشه بی هیچ استثنایی برای هیچیک از اعضای خانواده نگران... ما هم گفتیم مثلا به تبعیت از این قانون بچه رو به اصطلاح لفظ قلم بخوابونیم . عینک یک شب! .. دو شب! ... یک هفته! ... یک ماه! ... یکسال ! ... هی تکرار کردیمممم ... هی نتیجه نگرفتیمممم ... هی دوباره تکرار کردیم ممم... هی دوباره نتیجه نگرفتیممم ناراحت... دخملک از صبح تا عصر پیش مامان کاملا طبق برنامه های از پیش تعیین شده پیش می ره و خیلی هم منظم و مرتبه ... ولی از عصر که پیش اینجانبه کاملا از روتین خارج میشه و تابع هیچ نظم و قاعده ای نیست ... و این برای ما یعنی خیلی چیزها :

  1. یعنی اینکه دخملک کاملا به مفهوم نظم و انظباط آشنایی داره ولی ...
  2. یعنی اینکه می دونه در موقعیتهای مختلف با تغییر رفتارش می تونه بهره برداریهای خاص بکنه!دل شکسته
  3. یعنی اینکه می دونه با انجام نبایدها می تونه توجه ما رو بیشتر به خودش جلب کنه!از خود راضی
  4. و نهایتا ... یعنی اینکه کم آوردی مامی جون ... برگرد عقب ببین کجای راه رو اشتباه رفتی ...متفکر
  • ساعت 11.30 شب ... شروع مقدمات خوابوندن (نخوابیدن!) دخملک ...

من : مامان جون بیا لباسهایت رو عوض کنیم ... دیگه وقته خوابه!

آندیا : (در حال خنده و بپر بپر!) نع ! شما برو بخواب ... می خوام برم پیش پدر! ...

من : پدر هم می خواد بخوابه !

آندیا : (با خنده مثل ماهی از دستم سر می خورد ...) نه ! پدر داره سه اییال (سریال) می بینه ! (البته منظور برنامه نودددددددددددددد ... می باشد!)

من : عزیزم الان تلویزیون هم خاموش میشه که همه بخوابن ...

آندیا : (چشمهایش بی هیچ نشانه ای از خواب ... برق می زد از شادی ...) نع! شما برو بخوابببب؟؟؟ برو تو اتاقت کتاب بخون! ... 

من : تو نمیای پیش مامی بخوابی ؟؟؟؟ ... مامی تنها بمونه ؟؟؟؟

آندیا : ( باز هم خنده و بپر بپر ! ...) ... مامی بخند ... بخنددد خوببب! ... آندیا برای مامی کتاب می خونه!

من : منتظر بغل

 

آندیای 16 ماهه ...

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

روز جهانی کودک

... در مقدمه کنوانسیون حقوق کودک آمده است که: « کودک باید در فضایی سرشار از خوشبختی ، محبت و تفاهم بزرگ شود ». نمی دونم تا چه حد میشه چنین شرایطی رو برای کودکان فراهم کرد یا اصولا این کار شدنی هست یا نه !!!! ولی حتما میشه کودک را طوری پرورش داد که خوشبختی رو در وجود خودش جستجو کنه و همه چیزرو همانطوری که هست دوست داشته باشه ، نه همانطوریکه می خواد ...


... روز جهانی کودک بهانه ای برای ورود به جهان کودکان است؛ برای ورود به این جهان باید آگاهی های خود را فراموش کنیم و با ناآگاهی های کودکانمان همراه شویم. آموختن زبان کودکانه نیز قدم بعدی است ...

 

ومطلبی از کودکان امروز ... "مهم پرورش روح کودکان امروز است، که در این فضای ... فقط جسمشان رشد میکند ..."

روز جهانی کودک ... برکودکان معصوم مبارک باد.

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

از غروب ... تا طلوع

آفتاب تازه داشت آخرین رمق های بی جونش رو پاورچین پاورچین از بستر این شهر پوست از ترافیک ترکونده و بی در و پیکر جمع وجور می کرد ... یعنی اینکه یک روز دیگه هم گذشت ... یعنی اینکه یک وقت اضافه دیگر رو هم از دست دادی. چشمهایم به رقص برگهای پاییزی بود که مظلومانه رو سنگ فرش پیاده رو می ریختن و دستخوش باد خزان به این طرف و اونطرف پرتاب می شدن تا به نوبت زیر پای رهگذرهای بی توجه و شاید هم سر به هوایی برن که با عجله قدمهای استوارشون روی تک تک برگها نشونه می رفت تا از شنیدن صدای له شدنشون لذت ببرن! ... وقتی دخملک با یک دفتر نقاشی که  کشون کشون با یک دست رو زمین می کشید اومد سراغم ، هنوز دلم نمی اومد از این منظره زیبا چشم بردارم! ... با خودم فکر کردم ...

چقدر دلم می خواد فردا یک روز متفاوت باشه ... و پاییز امسال یک فصل تازه برای یک شروع تازه ... خیال باطل(نمی دونم چرا حالا که کارهامون داره به نتیجه می رسه ، دچار یک جور دل نگرانی و دل مشغولی شدم که صد البته تردید نیست! ... هر چند که برق یک جفت چشم شیطون و کنجکاو تا اعماق وجودم رو دلگرم می کنه ...ابله)

 

 

پ ن1 : میگن برای بچه های ٢ تا ٣ سال هیچ چیز موثرتر از تکرار در زمینه یادگیری نیست . تو برنامه های تلویزیونی ما هم که هیچ چیز بیشتر از آگهی های تبلیغاتی تکرار نمیشه ... حالا با این پیش زمینه داشته باشین برداشت دردونه ما رو از ... (البته آندیا اصولا بچه ای نیست که زیاد پای تلویزیون بشینه و هیچوقت بیشتر از ٢-٣ دقیقه جلوی این جعبه جادویی(که البته این روزها شده صفحه جادویی!)  بند نمیشه ... اما ظاهرا گوشهایش همیشه گوش بزنگه !بازنده ...)

من : آندیا بیا می خواییم شام بخوریم ! ...

آندیا : ( نفس نفس زنان مشغول بپر بپر روی مبل فرشته... یکی نیست بگه بچه مگه مجبوری خودتو اینجوری از نفس بندازی کلافه... ) نع ! شام نمی خورم !  قهر تخم مرغ می خوام! از خود راضی

من : دخترم تخم مرغ که خوردی عصر ... یادته؟ حالا بیا مرغ بخور که دوست داری!

آندیا : نع! مرغ نمی خوام! عصبانی

من : پس چی می خوایی ؟؟؟ اوه

آندیا : (دیگه نفس هایش به شماره افتاده بود ! ... انگار می خواست برای شرکت در مسابقات المپیک آماده بشه!) کانون فرهنگی آموزش ... "قلم چی"

من : تعجبخنده (اصلا باورم نمی شد که این تبلیغ رو کامل و بدون غلط تکرار کنه ... برای اولین بار روی حرف "ق" تاکید کرد و کل کلمه رو هم درست و کامل ادا کرد! ...)  ... اما ما فقط مرغ داریم و آش بازنده... می تونی یکیش رو انتخاب کنی ! ... حرف هم نباشه ! ...عصبانی


 

پ ن 2 : وروجک با دست و دهن چرب و چیلی(گاهی وقتها جدیت جواب میدهچشمک ... غذایش رو کامل خورد!)  از صندلی غذایش اومد پایین و یکراست رفت سمت مبلها! ...

من : کجا مامان جون ؟؟ بیا بریم دستهایت رو بشوریم!

آندیا : شما نه ! بابا بشوره ! 

من : تعجب کی بشوره ؟؟؟ (هیچوقت پدرش رو بابا خطاب نکرده بود!... متفکر)

آندیا : (رفت نشست روی مبل و با یک حالت خاصی دستهایش رو به دسته های مبل گرفته بود و پشت سر هم تکرار می کرد ...)  ... بابات! بابات! بابات! مژه ... (با یک آهنگ مخصوص و آشنا!) متفکر

بابا فرشید : ای بابا ! ... اون که میگن ! تبلیغ کرم ببک ! هست عزیزم نه بابات !! ... ما اصلا نخواستیم تلویزیون ببینیم !!!!! عصبانی

 

 

پ ن 3 : صبح زود شیطونک بعد از چند بار این پهلو و اون پهلو کردن ... صدایم کرد ...

آندیا : مامی مژگان یکدقه (یک دقیقه!) بیا!

من : خمیازهبخواب دخترم ... چرا به این زودی بیدار شدی عسل؟!

آندیا : می خوام به خورشید خانوم سلام کنمممم!

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

پاییز طلایی ...

  1. نمی دونم چرا ، همیشه اول پاییز بیشتر از همیشه دلم هوای بهاری می خواد ...
  2. نمی دونم چرا نع! گفتن های دخملک از دو سالگی شدت پیدا کرده ... اصلا با همه چیز مخالفه ! ...قهر
  3. نمی دونم چرا دل و دماغ انجام کلی کار مهم و ضروری رو ندارم ... عوضش آی دلم برای مسافرت و گشت و گذار لک زده ... وااااااااااااااااا! نیشخند
  4. نمی دونم چرا فصل پاییز همیشه یک حس نوستالژیک خاصی بهم میده ! ... پاییز منو یاد مدرسه می ا ندازه و مدرسه منو یاد طراوت و نشاط جوانی و دوران تجرد ! چشمک... هی هی هی!! ... یاد اونروزها به خیر!! ... یاد اون حرفها به خیر! ... زبان
  5. نمی دونم چرا حس استقلال طلبی دردونه ملوسم با حس علاقه و وابستگی من بهش ، نسبت مستقیم داره! چشمک... گاهی اینقدر کلافه میشه که میگه مامی دیگه بوسم نکن از خود راضی... مگه من نی نی کوچولو ام م م  م م ! عصبانی
  6. نمی دونم چرا آدم وقتی مادر میشه ... حس مادریش به تمام احساساتش غلبه میکنه! حتی به حس ...متفکر
  7. نمی دونم چرا این روزها آینه ها هم جادویی شدن ! ... یادمه  آخرین باری که خودم رو با دقت توی آینه نگاه کردم چند لحظه قبل از رفتن به بیمارستان برای بدنیا اومدن دخملک بود! ... خیال باطل اما حالا ... تو هر آینه ای ... نگاهم فقط قدمهای کنجکاو دخترک گریز پا و عطر نفسهای پر انرژی و طنین خنده های شادش رو دنبال می کنه ... قلب (امروز به جای عطر به لباسم فیکساتور زدم!! ... چیه خوب !! ... دخملک پشت سرم داشت روی تخت بپر بپر میکرد ! ...)

 

 

پ ن : دیروز آندیانزدیکهای غروب کسل و بیحوصله شده بود  ... چند بار قایم شدم که برای پیدا کردنم سرگرم بشه ... اونهم هربار با پیدا کردن من چشمهایش از شادی برق می زد و کلی خودش رو تشویق میکردتشویق ... بعد از دور سوم چهارم برای تنوع گفتم حالا شما برو قایم شو تا مامی پیدایت کنه ... من هم چشمهایم رو بستم چشم...

من : آندیا! ؟؟چشمهایم رو باز کنم؟؟ابرو

آندیا : نع ! (با عجله ! مثل آهوی فراری دنبال پناهگاه می گشت!)

من : حالا بیام !

آندیا : مامی بیا پیدام کن !  عینک

من : (اطراف رو که با دقت گشتم برای اینکه بازی هیجان پیدا کنه صدایش کردم ...) پس چرا مامی پیدایت نمیکنه! دروغگو...  آندیا کجاییی مامان جون ؟؟متفکر

آندیا : (بلافاصله از پشت مبل پرید بیرون!) اینجام مامی جون ! ... پیداممم نکنی ها ! از خود راضی

من : متفکر خنده

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

وروجک ...

دیروز آندیا محتویات کشو های پدر ش رو ریخته بود بیرون و کلی از نبایدها رو هم وسط اتاق پخش کرده بود ... کلافه

وقتی رسیدم بالای سرش ، اولش کمی ترسید و گفت مامی برو برو! شما برو بیرون آندیا الان همه رو جمع می کنه!

من :‌ آندیا  وسایل پدر رو بهم ریختی ، اگه پدر بیاد ببینه چی بهش میگی ؟؟؟ منتظر

آندیا : میگم مال خودمه پدر !!! از خود راضی

من : ‌متفکر دیگه چی میگی؟؟

آندیا : میگم ببخشید !! دل شکسته

 

 

از اونجاییکه که وروجک خیلی کتاب دوست داره هر وقت بپرسیم چی می خوایی برایت بخریم فقط یک جواب می شنویم ...

آندیا : مامی مژگان ؟؟؟ بریم خرید ؟؟؟

من : خریدددد ؟؟؟ نه مامان جون ما که الان از خرید اومدیم ...

آندیا : نع باز هم بریم خرید .... برای آندیا کتاب بخریم!!!

من :‌ اینهمه کتاب داری دخترم هنوز همشو نخوندی ...

آندیا :‌ نع من سه تا کتاب دیگه میخوام ...

من : (سه تا کتاب تازه از کمدش آوردم ...) بیا دخترم اینهم سه تا کتابببب !!!

آندیا : نع اینها رو شما برای آندیا بخون ... یک کتاب دیگه هم بخر پدر بخونه !!! عصبانی

 

 

آندیای خسته و گرسنه ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

عید فطر

عید سعید فطر پیشاپیش مبارک باد ...

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

عروسک 25 ماهه

یک بعدازظهر کسل کننده اما پرکار با یک دختر کوچولوی پر انرژی و سرحال تو یک خونه شلوغ و بهم ریخته و یک یخچال پر از خالی و کلی کار نکرده توی نوبت! ... (اما اصلا خیال نداری به خودت انرژی منفی بدی ! ) عروسک نازت کلی لباس آورده جلوی آینه اتاقش و همه رو  یکی یکی امتحان میکنه ... بعدش میگه مامی آندیا حاضره ... بریم پارک!! مژه... متقاعدش می کنی که امروز از پارک خبری نیست و می تونه بین آب بازی توی وانش  و اینکه با هم بریم خرید ، یکی رو انتخاب کنه ... عروسک ملوست اول میگه هم آب بازی کنیم و هم بریم فروشگاه .از خود راضی... راضیش میکنی که تا دیر نشده برین خرید ... عروسک 25 ماهه جلوتر از تو شاد و شنگول دستهایش رو تاب میده (یعنی اینکه که دوست ندارم کسی دستهایم رو بگیره!)از خود راضی و  لی لی کنان روی تک تک پاهاش بالا و پایین می پره و زیر لب جسته گریخته شعر می خونه ... عروسکت بی توجه  به سفارشات و تذکرات تو  سرخوش و آسوده خاطر تغییر مسیر میده ! ...  توجه عابرین و رهگذرها رو به خودش جلب می کنه  ... مصرع های مختلف شعرها  رو به طرز شگفت آوری با هم با هم میکس میکنه اما آهنگ و اوزان رو همچنان رعایت میکنه ( کلی به این کارش می خندی...! ) ... عروسکت کمی قدمهایش رو تندتر میکنه و ازت فاصله می گیره ... صدایش میکنی و تو هم قدمهایت رو سریع میکنی ... نگاهش می کنی ، با دقت ... (اولین باره که با نگاه خریدارانه ابله به طفلکت نگاه میکنی ... زبان) چقدر بزرگ شده ... چقدر تغییر کرده ... چقدر عاقل شده ... هر چه بیشتر نگاهش می کنی کمتر باورت میشه! خیال باطل... انگار همین دیروز بود که اولین کفشهای بیرونش رو با ذوق پایش کردین تا اولین گردشش رو با پاهای کوچولوی خودش تجربه کنه ... اون موقع هنوز به دستهای نگران و منتظرت احتیاج داشت و  به دنبال هر قدم لرزانش ، نگاه های کنجکاوش به نگاه پر مهرت گره می خورد ... دخملک همچنان می رود!! ... بی هیچ نیمنگاهی به عقب !... بی هیچ توجهی به تو !... بی هیچ ... دل شکستهمی دونم عروسک قشنگم ! ... من به تو محتاج ترم نازنین ... بغل

 

 

پ ن1 : توی آشپزخونه پیاز پوست می گرفتم ، آندیا یک دفعه متوجه اشکهایم شد ...

  • مامی داری گریه می کنی؟ دل شکسته
  • نه عزیزم دارم پیاز پوست می گیرم ...اوه
  • مامی ناراحتی داری پیاز پوست میگیری ؟؟؟ ناراحت
  • نه مامان جون پیاز اشک چشمم رو در آورده ... ناراحت نیستم ... شما هم برو تو اتاقت که بوی پیاز ناراحتت نکنه!
  • نه مامی شما برو تو اتاق گریه اشکهاتو پاک کن ... بعد بیا پیازو  پوست کن! عصبانی

 

 

پ ن 2: تو سکوت محل کارم ... وروجک پاهای پر جنب و جوشش رو محکم به زمین می کوبید و کلی سر و صدا راه انداخته بود ... کلافه

  • آندیا نکن مامی جان! ... چرا پاهات رو میکوبی به زمین ؟؟؟
  • پاهامو نمی کوفم (نمی کوبم) مامی دارم زمینو می زنم!از خود راضی
  • متفکرحقیقتاٌ که این زمین زدن هم داره ، فقط حیف که زورمون بهش نمی رسه ! ... منتظر
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

بازی وبلاگی" خواب آسمانی"

این پست به دعوت مهسا جون مامان مهربون  کوروش عزیز فقط  برای شرکت در بازی وبلاگی "خواب آسمانی" هست. دستشون درد نکنه که این مسابقه رو ترتیب دادن . من چند عکس و یک فیلم هم گذاشتم که مراحل خواب رفتن شیطونک بازگویش موقع غذا خوردنه ...  چشمک


آذر ٨۶ - آندیای ١۵ ماهه ...

 

 

 

آذر ٨۶ - آندیای ١۵ ماهه

 

 

 

مهر ٨۶ - آندیای ١٣ ماهه

 

 

 

مرداد ٨۶ - آندیای ١١ ماهه

 

 

 

اسفند ٨۵ - آندیای ۶ ماهه

 

 

 

بهمن ٨۵ - آندیای ۵ ماهه

 

 

 

دیماه ٨۵ - آندیای ۴ ماهه

 

 

 

دیماه ٨۵ - آندیای ۴ ماهه -  خوابیده در روروئک

 

 

 

آذر ماه 85 - آندیای 3 ماهه ... در خواب ناز ...همراه  با مکیدن شستهای توپولیش ...

 

 

 قربونت برم که نه خواب داری نه خوراک ... از هیچ کدوم هم نمی تونی دل بکنی ... نیشخند

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

شیطونک خیلی بلا!

دیروز که با آندیا رفته بودیم خرید تو یکی از مغازه ها یک طوطی سخنگو توجه دخملک رو جلب کرد. طوطی به آندیا سلام کرد بعد هم  پرسید خوبی؟ حال شما خوبه؟ آندیا هم در کمال تعجب و انگشت به دهان به طوطی خیره شده بود! استرسهرچه بهش گفتم جوابش رو بده ... اسمش رو بپرس ؟؟ ... بی فایده بود متفکر...  دخترک شیرین زبانم جلوی طوطی سخنگو حسابی کم آورده بود! ... نیشخند

... از مغازه که اومدیم بیرون ... چند دقیقه ای به سکوت گذشت ... اول صبر کردم تا خودش راجع به طوطی سوالهایش رو شروع کنه ولی چیزی نپرسید ... بنابراین اینبار من سوال پیچش کردم چشمک...

  • دخترم چرا با طوطی حرف نزدی؟ ... طوطی به شما چی گفت ؟
  • سکوت! خنثی
  • بهت سلام کرد؟؟؟ ... گفت حال شما چطوره ؟ نه ؟؟؟
  • سکوت! قهر
  • باشه من هم دیگه جواب شما رو نمی دم ... از خود راضیقهر
  • مامی مامی ... طوطی گفت سلام ... خوبی؟ میایی با هم بریم پارک؟ ... تاب تاب سرسره ؟!...
  • متفکر تعجبخوب دیگه چی گفت ؟
  • گفت ... گفت ... آندیا رفته بودی مهمونی؟؟ ... تولد ؟؟؟ نیشخند

... و اما آخر شب ...

بابا فرشید  : آندیا امروز کجا رفته بودی؟

آندیا : فروشگاه! از خود راضی

بابا فرشید : خوب ! چی خریدی؟؟

آندیا :‌ طوطی ! ابرو

بابا فرشید : تعجبطوطی خریدی ؟؟؟ کجاست ؟؟!!!

آندیا : تو افسه (قفس)  آقاست!

بابا فرشید : (بعد از اینکه موضوع رو برایش تعریف کردم ...) خوب طوطی به شما چی گفت دخترم؟؟

آندیا :  (انگشت به دهان) ... هیچی ! عصبانی

 

 

دیشب آندیا شیطنتش حسابی گل کرده بود و بابا فرشید هم مثلا باهاش قهر کرد ... چشمکپدر و دختر چند دقیقه ای برای هم قیافه گرفته بودن ... قهر آندیا هم اومده بود توی آشپزخونه سراغ من تا با یک تیر دو نشون بزنهچشمک... هم پدر رو زیر نظر داشته باشه تا به کمک من باب آشتی رو باز کنه و هم سری به محتویات کابینتها بزنه که یکوقت چیزی کم و کسر نشده باشه ناراحت... بابافرشید هم چند بار به بهانه های مختلف اومد توی آشپزخونه ولی هیچ  اتفاق خاصی نیوفتاد و هر کاری کردم هیچکدوم برای آشتی پیش قدم نشدن! قهر ... فقط دفعه آخر پدر موقع خروج یک چشمک به دخملک زد و کمی هم سگرمه اش از هم باز شد!  چشمک... آندیا هم بلافاصله گفت : مامی مامی فکر کنم پدر آندیا رو صدا کرد !!!! .... برم ببینم پدر با آندیا چیکار داره !!! ... (از اولش هم بی خود تو رابطه پدر و دختر مداخله کردم ... !)چشمکنیشخند ...


 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

ملوسک خانوم ...

  • مامی برای آندیا نقاشی بکش!
  • چشم ... برو مداد رنگیهات رو بیار ، دفتر نقاشیت رو هم بیار.
  • نع! با مداد شمی (مداد شمعی)  بکش! یک خانوم بکش ! از خود راضی
  • متفکر(تاحالا نشده بود جنسیت سورژه نقاشی  رو هم تعیین کنه ... معمولا می گفت یک نی نی بکش ...) برایش یک نی نی با موهای بلند و گل سر کشیدم. ( نه که به شدت از گل سر زدن بدش میاد ... همیشه نی نی ها رو با گل سر می کشم! ... چقدر هم موثر واقع میشه! ...نگران)
  • ... حالا یک آقا بکش ! ... از خود راضی
  • چرا خودت نمی کشی دخترم؟
  • آندیا بلند نیست آقا بکشه ... عصبانی
  • چرا قربونت برم؟
  • مامی ؟؟؟؟ !! فقط پدر بلده آقا بکشه ؟؟؟؟؟ !!!! سوالدل شکسته

 

 

  • مامی چشهاتو ( چشمهایت)  ببند ! نیشخند
  • چرا عزیزم ؟؟؟...
  • شما ببند ! ... ببند دیگه ! عصبانی
  • باشه مامان جون ... خوب چشمهایم رو بستم !  دروغگو (از لای پلکهایم زیر نظر گرفته بودمش ...چشمک)
  • مامی سفت ببند ! عصبانی
  • چشم! چشمک
  • (با عجله از توی کابینت آشپزخونه چند تا قابلمه کوچک رو برداشت و یک مقدار نمک هم با پیمانه ریخت توی ظرفها وبا یک گوشت کوب از آشپزخونه اومد بیرون و در حالیکه بسرعت تمام این نباید ها رو  از آشپزخونه دور می کرد ...) مامی چشهاتو (چشمها) ببند خوبببببببب!! نیشخند
  • آندیا باز  قابلمه ها رو برداشتی ؟؟؟ مگه نگفتم قابلمه جایش تو اتاق نیست ! منتظر
  • مامی آندیا تو اتاق بازی نمی کنه می خواد تو حموم قابلمه بازی کنه!!!  ... مامی بیا بوست کنم! بغلمژه
  • منتظر

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

عروسک نازم !

آندیا : (تلفن به دست ...) مامی؟؟؟ مژه

مامانش : بله! قلب

آندیا : مامان مژگان جون ؟؟؟؟؟ نیشخند

مامانش : بععععععععله !قلب

آندیا : مامی جونمممممممم !!!! از خود راضی

مامانش : بععععله ... بعععععععععله ... چیه عزیزم!!!! منتظر

آندیا : مامی بگو بعله قربونت برم ! بیا دورت بگردمممم! بگووووووووووووووو! عصبانی

مامانش : چشم ! بیا فدایت بشم ! ... (قربون اون دست و پای بلوریت ...! زبان) چیکارم داشتی! بغل

آندیا : هیچی !!! از خود راضی حالا برو مژگان جون ... دارم با تلفن صحبت می کنممممم!!!!! ... مشغول تلفن

مامانش : متفکرمنتظر

 

 

داشتم برایش سیب زمینی سرخ می کردم ، وروجک هم نشسته بود کنار پنجره آشپزخونه و با یک سیب سبز توی دستهای توپولیش بازی می کرد (دخملک هنوز با خوردن میوه مشکل داره ... !کلافه)  و با دقت هم کلیه مراحل آماده شدن سیب زمینی رو  بررسی می کرد و صد البته  پشت سر هم سوال می کرد من هم با عجله وسرسری جوابش رو کوتاه می دادم! خجالت

مامی داری برای آندیا سیب زمینی می پزی؟؟

بعله دخترم!

مامی سیب زمینی آندیا رو بده بخوره !

هنوز نپخته مامان جون ... تا شما سیبت رو بخوری حاضر میشه ! ....

مامی سیب زمینی ها رو پوست کندی؟؟؟ ...

بعله مامان جون !

پس چرا به آندیا گفتی سیبشو با پوست بخوره ! از خود راضی بیا اینو بگیر ! آندیا سیب پوست دار نمی خواد ! نمی خورمممم! عصبانی

 

 

مامی مسواک آندیا رو بده !

بیا عزیزم ... می خوایی مسواک بزنی؟

نع ! میخوام کفشهایم رو بشورم! از خود راضی(... نیم ساعت قبل داشتم با یک برس کوچک صندلهایش رو تو حمام می شستم ... اوه)

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker