Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

گزارش وبلاگی

عصر چهارشنبه و یک گردهمایی گرم از نوع پاییزیش  ... نی نی گولوهای وبلاگی دیروز ، یا شیطونکهای مستقل و مغرور امروز دیگه بی نیاز از همراهی و مشایعت مادرها از همون بدو ورود به تنهایی تو اتاق بازی در کنار دوستای آشنای وبلاگستان مشغول جست و خیز و چاق سلامتی به سبک خودشون هستند و بدینسان ، برای مامانهای مشتاق هم مجالی باقی می مونه  برای یک گپ دوستانه و خوش و بش های زنانه!  چشمکگاهی آدم تو پیچ و خم های روزمره گی زندگی ماشینی و درگیریهای کلان شهر نیشینی ، چقدر این گردهمایی های دوستانه رو کم میاره خیال باطل... ما که دست آخر با کلی انرژی مثبت زیر این بغل و یک وروجک خواب آلو خمیازهو خیلی خسته زیر اون بغل !!! راهی خونه شدیم!! قلب

 

 

متاسفانه تو این گزارش تصویری از مهدیار جون و کیان عزیزمون عکسی نداشتم ، انشاء الله دفعه بعد جبران می کنیم ... جای همه غایبین هم بسیار خالی و سبز بود  ...دل شکسته (کیارش جون آندیا خیلی سراغتو می گرفته ها!)

و ... اینهم یک فیلم کوتاه مخصوص پویان عزیز که جایش خیلی  خیلی خالی بود قلب


+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

یک روز ...

  1. یک روز میاد که وروجک خوش ذوقت بجای خط خطی کردن و پاره کردن دفتر نقاشی پر رنگ و لعابش ... معادلات ریاضی حل بکنه!
  2. یک روز میاد که شیطونک بازیگوشت بجای بپر بپر روی تخت ...  بشینه جلوی لپ تاپش و ایمیل هایش رو چک کنه!
  3. یک روز میاد که دخملک کتابخونت بجای کتابهای می می نی و نی نی کوچولو ... داستانهای چند صد صفحه ای بخونه  و تا چشم تو رو دور می بینه رو تختش دراز بکشه تند و تند رمانهای عاشقانه ورق بزنه!
  4. یک روز میاد که عسل خانومت بجای پرت کردن گل سرها و بهم ریختن موهایش ... ساعتها جلوی آینه برای درست کردن موها و بزک و دوزکش وقت بذاره و تو بهش اعتراض کنی !
  5. یک روز میاد که بجای دیدن گریه اعتراض آمیزدخملک برای نشستن رو صندلی مخصوصش تو ماشین ... می بینی که نشسته پشت رول و بی توجه به وحشت تو از سرعت زیادش ، داره به موزیک مورد علاقه اش گوش می کنه و عینک گرون قیمت آفتابیش رو با دقت رو بینیش جابه جا می کنه!
  6. یک روز میاد که بجای خندیدن به شیرین زبونیها و تکه کلامهای قشنگش ... با هم به لطیفه های جدید و اس ام اس های موبایلش می خندیم !
  7. یک روز هم میاد که درست مثل حالا ... نه شاید هم خیلی خیلی بیشتر از حالا دلم برای اون شیطونک بازیگوش نوپا که تازه تاتی تاتی کردن و قام قام کردن رو یاد گرفته  و خرابکاریهای منحصر به فردش با اون بوی مخصوص زیر گلویش ، موهای همیشه آشفته اش و لباسهای خیلی کوچولویش با سر آستین  ویقه های همیشه چرب و چیلیش و صدای قدمهای پر سر و صدا و مصممش که مثل یک جوجه اردک فضول همه جا تعقیبت میکنه .... یک دنیا تنگ شده باشه ... من به اندازه هر روز دلم تنگ شده  ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

گیریم که ...

  • گیریم که تو این سوز و سرما هر چی لباس تنت بکنی بازهم تا مغز استخونت از سرما تیر بکشه و اصلا هم حوصله کار کردن نداشته باشی!  ... دخملک حساست که همون ۴ تا تکه لباس رو هم نمیتونه تحمل کنه ، تازه  هم گرمشه ، هم آخر شبی هوس کتلت با پلو کرده !
  • گیریم که این سرما خوردگی مزمن دست بردارت نباشه و تو هم یک جورایی بهش عادت کرده باشی و دیگه سرفه ها و تنگی نفسهایت رو تو گلو حبس کنی! تازه اصلا هم دوست نداشته باشی با این وضعیت بیرون بری!! ... دخملک شاد و شنگولت که کلی از تقلید سرفه های طولانی تو لذت می بره و عاشق خرید و گردشهای عصرگاهی و چرخیدن تو مراکز خریده!
  • گیریم که منتظر یک برنامه تلویزیونی  قشنگ باشی و هر چی به ذهن خسته و درگیرت فشار بیاری یادت نیاد آخرین بار کنترل تلویزیون رو دور از چشمهای کنجکاو دخملک کجا قایم کردی! ... وروجک پر انرژیت که خودش در یک چشم برهم زدن کنترل رو پیدا میکنه و با اون برق قشنگ تو نگاهش و شیطنت خاصش میگه ... می خوام سی دی چیه و چرا بذارم!!! ، شما برو سرکارت!!!!
  • گیریم که تو یخچال کلی میوه داشته باشی که اگه به دادشون نرسی سر از سطل آشغال دربیارن و واقعا هم لازم باشه که یک تغییر تو رژیم غذایی و مصرف میوه و سبزی روزانه تون بدین ... شیطونک بازیگوشت که اصولا با میوه و سبزی قهره و هیچ جوری هم نمیشه آشتیشون داد!! حالا هی تو بگو پرتقال می خوری ؟؟؟ اون بگه نه خیار میخوامممم!!! هی تو بگو نارنگی می خوری ؟؟؟؟ اون بگه نه بازم خیار می خواممم! هی تو بگو کیوی دوست داری ؟؟؟ اون بگه یک خیار دیگه بده !! هی تو بگو انار برات دون کنم؟؟؟ اون بگه نع! اسمارتیز می خوام!! انگورم که اصولا برای حبه کردنه ! نه خوردن!
  • گیریم که کلی گل سر و گیره های مختلف و قشنگ رو با هزار ذوق و اشتیاق برای دخملکت خریده باشی که به موهای آشفته اش یک نظمی بدی! ... وروجکت که اساسا با این قرتی بازیها مخالفه و دوست داره خاکی باشه!!! حالا هی تو موقع بیرون رفتن با مصیبت یک گل سر بزن به موهایش ، هی موقع برگشتن دنبال تکه های گمشده بگرد!!!
  • گیریم که هی به آقای همسر یادآوری کرده باشی که از این به بعد هر گونه عادات اشتباه رفتاری از جانب ما توسط دو تا چشم تیزبین ضبط و بررسی و به موقع خودش کپی برداری میشه! ... این هم که اساسا مشکلی نیست!  چون ایشون اصولا عادت نداره ... در یخچال رو باز کنه و شیشه ماء الشعیر و آب میوه رو قورت و قورت سر بکشه! ... یا لباسهایش رو بجای کمد رو دسته مبل و صندلی آویزون کنه! ... یا غذای مورد علاقه اش رو با قابلمه بیاره سر میز و از همون تو مشغول خوردن شه!!! ... 
  • گیریم که دخملکت موقع مهمونی رفتن اصرار کنه که برایش روژ لب هم رنگ لباسش بزنی و تو هم یک کوچولو برایش امتحان کنی ، طوری که اصلا قابل تشخیص نباشه! ...  اونوقت دخملکت از ذوقش دایم تو مهمونی به همه یاد آوری میکنه که ماتیک زده و موقع خداحافظی هم به میزبان میگه چون روژ زده نمیتونه براشون بوس بفرسته !!! (حالا خوبه دیگه کاملا پاک شده بود!)
  • گیریم که دخملکت یاد گرفته باشه اسم و فامیل خودش رو بگه و گاهی هم کنار نوشته های دیگه اسم خودشو با دست نشون بده! ... اونوقت تو یک محفل رسمی  در پاسخ به سوال اسم شما چیه؟ فقط اینو میگه!!! "من ناقلا هستم!!!"
  • دیروز یک مطلب با ایمیل بدستم رسید که لیست بلند بالایی بود از اولین کشفیات در تمدنهای مختلف و اینکه ایرانی ها  خیلی از امکانات پیشرفته امروزی رو برای اولین بار در اختیار داشته اند  (چی بودیم و چی شدیم!!!) بعضیهاش واقها برام جالب بود اما  جمله آخر نویسنده جالب تر بود! : "گیریم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تورا چه حاصل!!!!!!"


آندیای نماز خون ...


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

من و نیم وجبی ماه پیشونیم + سورپرایز نیلوی مهربون

  • عصر آدینه است و کلی کیسه خرید کوچک و بزرگ روی کابینت بغل هم چیده شده طوری که مرددی لیوان آب توی دستت رو کجا جا بدی! ...  تو هم که هی دور خودت می چرخی و نمی دونی از کجا شروع کنی! (واییییییییی که اینجور موقعها چقدر وجود مامانت رو کم میاری!)
  • سه جور غذای مختلف گلچین هفته توی یخچال داری که نه دلت میاد بریزی ، نه دلت می خواد بخوری! ... آخرش ما نفهمیدیم میزان غذای هر وعده ما چقدره !!! (اصطلاح جدیدش سبد کالاست ؟؟؟؟ ... اصلا چه ربطی داشت!!!؟؟؟)
  • وروجکت ،  4 روزه که حموم نکرده و کله اش یکجورایی بوی مرغ گرفته! و تو هم عاشق این بوی سرکشی! و هی راه به راه می ری به یک بهانه ای ماچ مالیش می کنی و دماغت رو از این رایحه خاص که مستت میکنه ، چاق می کنی! ... (کلی دلت برای لمس پوست لطیف دخملک توی حموم تنگ شده ولی نوچ! ... امروز نه ... شاید وقتی دیگر خجالت)  
  • از بیرون که اومدین کیفت رو از ترس دخملک کنجکاو عینک چپوندی توی کمد و صدای زنگ موبایل رو توی کیف نشنیدی و نتیجتا چند تا تلفن و اس ام اس بی پاسخ روی دستت می مونه که باید جواب بدی! ... فکرت اینقدر مشغوله که یک اس ام اس رو سه بار میخونی آخرش نمی فهمی چی شد؟؟ متفکر(حالا باشه بععععععععععد...ابرو)
  • برای فسقلی جونت گوشت گذاشتی بیرون که کباب برایش درست کنی ... اونهم که عاشق کباب ، مثل بازرسها نشسته کنار سینک و چهار چشمی مراقبه که کباب محبوبش درست و حسابی تهیه بشه! ... (مامی این چی بود تویش ریختی؟؟؟سوال ... من : پیازه مامان جون ، حالا این چی بود ریختی توووووش؟؟... از خود راضی من : نمک بود مامانم! ، آهان متفکر اینهم چیه داری می ریزی تویش ؟؟؟ مژه....  من: سماق!آخ ، حالا بده من درست کنم ! بازنده...)
  • تا سرت گرم کارها میشه ... وروجکت می ره روی صندلی و شیر آب رو باز میکنه و ... سرگرمی مورد علاقه اش یعنی آب بازی رو شروع می کنه! تو میگی : الان نه ! ، کلافهلباسهایت خیس میشه! ... اون میگه : برام پیش بند ببند! از خود راضی... تو میگی آستینهایت رو خیس کردی دختر! ... اون میگه : نه مامی الان آستینهامو میزنم پایین! مژه(یعنی بالا!) ... تو میگی : میوفتی از روی صندلی ها !!! ... اون میگه : مامی یک صندلی دیگه هم بذار پشتم مباظبممم! بازنده(دفعه قبل مامانم برای محکم کاری دوتا صندلی رو بهم چسبونده بود!)   ... تو میگی : حرف گوش کن عزیزم! ... اون میگه : خودت حرف گوش کن مامان مژگان!!! عصبانی
  • شب داری با دقت برای وروجکت ماهی پاک میکنی ، نکنه یک تیغ کوچولو از نظرت دور بمونه ! دخملکت با عجله میاد میگه "جیش دارم!" سریع میرین تو حمام و بعد از تشریفات جاری دستهایت رو حسابی می شوری و برمی گردی سرکارت ... هنوز 2 دقیقه نشده که وروجکت دوباره میاد میگه "مامی ! مامی جیش دارم!" و دوباره از اول می رین ... (ایندفعه بیشتر معطل می کنه اما بی نتیجه!) ... و برمی گردی سرکارت! ... تا میخوایی برایش سبزی پلو هم بریزی دخملکت دوباره میگه : مامی بیا ... دارمم!! ...  دوباره در قابلمه رو میذاری و ماهی یخ کرده رو هم ولش میکنی و از اول ... (بازهم بی نتیجه! ) اینبار وروجکت پروژه رو ول میکنه و شیر حموم رو باز میکنه و سرگرمی محبوبش یعنی آب بازی رو شروع میکنه ! ... تو هم با جدیت شیر آب رو می بندی و میاریش بیرون.منتظر
  • چند تا مانتو و روسری و ... رو با بدبختی اتو کردی که تا آخر هفته راحت باشی آخر کار موقع جمع کردنشون مجبور میشی به تلفن جواب بدی! ... وقتی برمی گردی  رد پای  دخملک با کفشهای  گلی رو  بیشتر لباسهای ولو شده کف اتاق مشهوده  کلافه... مهم اینه که خودش از دیدن این آثار هنری کاملا مشعوفه دل شکسته    

 

 

بعد از کمی آموزش به وروجکت میگی این تابلو که تو دستته یعنی چی ؟ قلب

میگه : یعنی متفکر الان نیا یی تو اتاقم ! زبان

***********************************************************

یک دوست گل و مهربون تو راه دور داری که زیاد هم ندیدیش ... اما تو همین مدت کم ، بارها شرمنده محبتهایش شدی! خجالت... هنوز فرصت نکردی محبتهای قبلش به خودت و وروجکت رو جبران کنی که دوباره با سورپرایزش شرمنده ات می کنه خجالت ، ایندفعه واقعا باور نمی کنی که به این راحتی ها بتونی از خجالتش دربیای!  ... فعلا فقط میتونم بگم دوست خوبم ، نیلوی گل ومهربونم برایت آرزوی موفقیت و سربلندی دارم و امیدوارم همیشه و همیشه  شاد و پیروز و سلامت باشی ... مرسی نیلوی عزیزم ، این خاطره انگیزترین هدیه تولد  آندیا خواهد بود ...

 

 

نیلو جون از اینهمه  دقت و حسن سلیقه ات ممنونم بغل(آندیا خیلی دوستشون داره) ... کاش بتونم جبران کنم !  خجالت

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

2سال و2ماه و2هفته و2روز ...

به وروجک کنجکاو دو سال و دو ماه و دو هفته و دو روزه ام ... قلب

  • این روزها گفتن هر جمله به جز دوستت دارم خیلی برام سخت شده ... آخه مامان عاشقته ، دردونه ام ...
  • این روزها جواب دادن به سوال های جورواجورت خیلی دیگه سخت شده ... آخه مامان یک وقتهایی خیلی ازت کم میاره ، شیرین زبونم! ... 
  • این روزها هر جا می ریم ، گرفتن دستهای نرم و توپولت خیلی دیگه سخت شده ... آخه همش فکر می کنی یکعالمه بزرگ شدی ، ناردونه ام ...
  • این روزها پنهان کردن نبایدها دوراز نگاه نافذت خیلی دیگه سخت شده ... آخه همش مراقب و مواظبی وروجک مفتشم! ...
  • این روزها دل کندن از تو موقع جدا شدن خیلی دیگه سخت شده ... آخه مامان تمام لحظه هاش پر از لذت حس شاد و پر طنین با تو بودنه ، شیطونکم ... 
  • این روزها تصور ساختن فردا ها و آینده دلپذیر تو خیلی دیگه سخت شده ... آخه مامان تو فکر بهترین و شایسته ترین نقش بدیع تو طالع قشنگتهخیال باطل ،  گلگلکم ...

 

 

... از اوجاییکه آندیا عاشق تولد و تولد بازیه و ما هم بهش قول داده بودیم که در اولین فرصت و مناسبت ، یک مراسم کیک خوران و شمع فوت کنان برایش دست و پا کنیمهورا ... نتیجتا یک بعد از ظهر زیبا در کنار دخملک شاد و سرخوش و دنیایی از خاطرات شیرین هم نصیب ما شد ... دست مامانی و بابایی مهربون و خاله مرجان جون و عمو افشین هم دردنکنه که مثل همیشه با حضورشون شادیمون و با هدایای قشنگشون بار شرمساریمون خجالترو دو صد چندان کردن! زبان

 

وروجک و عمو افشین (خودش که میگه عمو اپشین)

 

اینم کیک ، همراه  با اثر انگشتهای شیطونک


وروجک و قهرش برای خاموش کردن پیاپی شمعها ...


 این هم شعر جدیدش :

کی از همه قشنگتره ؟؟ من من من من

کی از همه زرنگتره ؟؟؟ من من من من

کی از همه طناز تره ؟؟  من من من من

کی از همه باهوش تره ؟ من من من من

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

زندگی با تو ... چقدر قشنگه!

صبح یک روز سرد پاییزیه و آفتاب به سختی از پشت ابرهای تیره خودی نشون می ده! دخملک چند بار تو تختش دراز و کوتاه میشه ... نفسهای عمیق می کشه ... لبخند می زنه ... از این پهلو به اون پهلو میشه ! اما همچنان تو خواب شیرینه!! هر بار که میخوایی لباسهای بیرونش رو تنش کنی ، دست و پایش رو پس می زنه ( یعنی که راحتم بذار مامان بی ملاحظه!) ... بناچار گوشی تلفن رو برمی داری و خیلی راحت یک زنگ به محل کارت می زنی و خبر میدی که کمی دیرتر می رسی! (نه اینکه بقیه روزها سر وقت می رسی دروغگو، ممکنه یکوقت دچار توهم بشن!) ... با خودت فکر میکنی اگه وروجکت فقط یکساعت دیگه بخوابه کلی کار مفید می تونی انجام بدی! ... روی میز کلی وسایل  غیر مربوط می بینی اول همه رو مرتب میکنی و بعد وسایلت رو می چینی روی میز و شروع میکنی . هنوز افکارت رو متمرکز نکردی که صدای وروجکت رو می شنوی ...

  • مامی جون ؟؟ ... مامان مژگان؟؟؟
  • جونم عزیزم ، اومدم!
  • مامی امروز می خوایی آندیا رو کجا ببری؟
  • خودت بگو عزیزم ؟؟؟ دوست داری کجا بریم ؟؟
  • دوست دارم بریم تولد!!! بریم تولد آندیا!!!
  • دیگه چی؟
  • دیگه ه ه ه ه خیال باطل ... بریم پارک ... بریم پیش گلها ... بریم پیش ماهی ها (دریا) ... بریم پیش درختها  ... و بعد با تردید گفت ... دیگه هم نریم اداره !! ناراحت .... بگو چشم عزیزم!! بگوووو!!! سوال
  • دل شکستهبغل



یک غروب دل انگیز پاییزی ... از خونه که دراومدیم وروجک آروم آروم دستش  رو از بین انگشتهای سردم بیرون کشید و مثل همیشه جلوتر ازمن راه افتاد. از وقتی هوا سرد شده فرصت گردش دو نفره با دخملک رو نداشتیم ، اما معلوم بود که خوشحال و راضیه. من اما سردم بود و خسته و بی حوصله ، بی هیچ توجهی به اطراف فقط می رفتم! ... وروجکم غرق شادی و سرور گاهی از دیدن بخار نفسهای گرمش که تو فضای مه آلود غروب گم میشدن ، گاهی از شلوغی و همهمه خیابون ، گاهی از دیدن کودکی نوپا ، گاهی ازشنیدن صدای قدمهای محکمش حین جست و خیز رو سنگفرش پیاده رو ، گاهی از دیدن بساط فروشنده های دوره گرد ، از ... همه و همه با تمام وجود لذت می برد ، اینقدر که اصلا متوجه چاله ها و پله هایی که سرراهمون سبز میشدن نبود ، اما هر بار که میخواستم دستهاشو بگیرم بسرعت خودش رو عقب می کشید ... نه مامی دستمو ولش کن! عصبانی... چند بار با شوق و ذوق ، پولی رو که از مدتها قبل تو جیبش نگهداشته بود تا مثلا برای خودش خرید کنه از جیبش بیرون آورد و بعد دوباره با دقت خاصی توی جیبش گذاشت. "... مامی ببین آندیا خودش پول داره !!! لبخند... پول آبی داره !! ..."  کمی جلوتر دخملک چشمش به پسر بچه خردسالی افتاد که کنار خیابون از سرما چمباتمه زده بود. یک دفتر مشق مچاله شده و یک کاسه سیاه و کثیف پر از اسکناسهای ریز و درشت  هم کنارش بود. پسرک هر چند وقت با دستهای سیاه و پینه بسته اش چند سطری با خط خرچنگ قورباغه می نوشت و بعد دستهای کبودش رو با بخار دهنش گرم می کرد و از رهگذرهایی که با کیسه های خریدشون ، با عجله از کنارش می گذشتند استمداد؟؟ می طلبید!!! دخملک بهت زده به این منظره خیره شده بود ! استرستلاشهای من برای رفتن بی تاثیر ماند! ... پسرک ، متحیر و کمی معذب به دخملک کنجکاوم لبخند زد  ... و دخملک بعد از تعلیمات من رضایت داد تا پولی به پسرک بده و بعد هم بریم. ... قدمهای تند و مصممش درست در سه قدمی پسرک میخکوب شد! ... با عجله برگشت!! ... مامان جون این نی نی پسر خودش یکعالمه پول داره!! ... ایناها ریخته تو سطل آشغالش !! ... با عجله پول رو گرفتم وتوی ظرف انداختم و بسرعت دور شدیم !!! ... ذهن دخملک ساده دلم کماکان با سوالات مختلف و جوابهای گاها غیر منطقی مشغول بود! ... مامی چرا رو زمین نشسته بود ، کثیف می شه ها !  ... مامی چرا بهش پول دادی؟ ... مامی چرا؟؟؟؟ ...


+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای بلا

اینروزها دامنه لغات کاربردی دخملک بسرعت در حال پشرفته و دیگه به سختی میشه هر حرفی رو جلویش به زبون آورد و باید حسابی مراقب گفتار و کردارمون در حضور این مفتش کوچولو باشیم. ساکتتازگیها بشدت از حرف زدمون ایراد میگیره و مدام جملات و کلمات محاوره مون رو ادیت میکنه! زباندیشب دردونه خانوم داشت مثلا برای خودش کتاب می خوند ، من هم ناخوش احوال (نمی دونم شاید یکجور سرماخوردگی مزمن که معلوم نیست چرا هیچ علایم بالینی نداره و تنها تاثیرش کوفتگی و کسالت و بی اشتهاییه مفرطه!) داشتم لباسهای تمیز رو از روی تخت جمع میکردم. آندیا هم بلافاصله کتابش رو گذاشت کنار و بعد از کلی بپر بپر و بهم ریختن تخت و لباسها ... وقتی قیافه درهم و ناراحت منو دید ، صورتش رو آورد نزدیک و با صدای بریده بریده و نفس زنان گفت : مامی ناراحت شدی ؟؟؟ ... گفتم آره !! از خود راضی آخه ببین چیکار کردی؟؟منتظر (اشاره به کوه لباسهای درهم پیچیده!) ... اونهم با برق شیطنت تو چشمهایش گفت : مامان مژگان جون آره نه! بگو بله ه ه ه ناراحتممم!! مژه

... داشتیم می رفتیم خونه با کلی بار و بندیل در رو که باز کردم رو به آندیا گفتم : مامان جان برو تو! ... اونهم با قیافه حق به جانب گفت : برو نه! مامی بگو بفرمایین!! عصبانی

آندیا یک لگن بشکل صندلی داره که مامانی گذاشتنش توی حمام تقریبا به موازات توالت فرنگی ... دیروز دخملک کلی به مامانی اصرار میکنه که میخوام توی توالت فرنگی ... کنم! نه توی لگن خودم! مامانی هم برایش توضیح میدن که اون مال بزرگهاست و این مال نی نی ها .... آندیا هم بلافاصله در جواب میگه ... نع نع مامانی این (لگن) که مال نی نی ها نیست  فقط مال آندیاست !عصبانی (خیلی جالب از واژه فقط اونهم درست و بجا استفاده کرد! )

یک مسواک جدید و خوش رنگ و لعاب برای دردونه مون گرفتیم ... باشد که دندونهایش رو با مسواک آشتی بدیم!  ... اونهم حسابی خشنودمون کرد و به محض اینکه مسواک رو از بسته بندی خارج کرد ... گفت اینو نمی خوام!  چونکه موهاش خیلی بلنده !!!!! قهر

 

پاییز 86 ... آندیای بازیگوش

 

پ ن : نمی دونم چرا آندیا همش دوست داره دقیقا عکس کارهایی که ازش میخواییم انجام بده! ... مثلا اگه بهش  بگیم فلان چیز رو نخور ! ... بلافاصله می خوره! و اگه بگیم اینو بخور حتی اگه خیلی هم دلش بخواد ... صبر میکنه تا از حرف ما کمی بگذره و بعد میاد سراغش ... گاهی مجبور می شیم از روش واکنش منفی استفاده کنیم ... مثلا آندیا ما داریم میوه می خوریم ، شما نخوری ها ! ... (اونهم با عجله میاد سراغ میوه!) ... شدیدا به راهنمایی ها و راهکارهاتون نیازمندم !!

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

وروجک ح س ا س!

آندیا از آخرین ماههای دوسالگی اشکال هندسی و رنگهای اصلی رو تشخیص میداد و یکی از سرگرمیهایش تشخیص رنگ و شکل و شمارش اسباب بازیهاشه . اما دیروز موقع خروج از منزل علایقش رو به یک شکل دیگه بروز داد که واقعا برایم عجیب بود ! ... مثلا موقع پوشیدن لباس گفت پیراهن سفیدم رو نمی خوام ... می خوام شلوار صورتی ام رو بپوشم ، چونکه خیلی خوشگله!!! مژه(موقع ابراز علاقه اش به رنگ صورتی کاملا متوجه تغییر حالت من بود و انگار عمدا میخواست واکنش من رو ببینه!زبان) ... و باز موقع پوشیدن جوراب تاکید کرد که جوراب آبی نمی خوام ! جوراب قرمزه ام رو بیار ، چونکه خیلی خوشگل می شم !!! عینک(خیلی برایم عجیب بود که از حالا به فکر خوشگل بودن خودش و لباسهاشه و بعضی رنگها رو بیشتر دوست داره و ابله...) و باز توی مسیر بازگشت با چشمهای نیم باز و خواب آلود بیشتر علایم رانندگی رو با دست نشون میداد و با هیجان خاصی میگفت پدر ببین دایره قرمز ... مثلث آبی ... مربع سبز ... و بعد با یک قیافه درهم  گفت :

  • مامی پس دایره صورتی کجاست ؟ دل شکسته...
  • و اینبار پدرش گفت : چشم دخترم می خوایی دستور بدیم از این به بعد تو  تابلوهای ورود ممنوع بجای قرمز از صورتی استفاده کنن ... چونکه خیلی خوشگله! از خود راضی
  • (با قیافه متفکرانه) متفکر ... پدر من هم  اسنفانه (استفاده) میخوام!! ... عصبانیبریم اسنفانه (استفاده) بخریم! گریه

 

شیطونک در حال شستن سی دی چرا و چیه !!!! (خودش میدونه جای دستهای چرب و چیلی و توپولیش نباید رویش بمونه!)

 

اینهم یک استخر پارتی پاییزی با شرکت وروجکهای شناگر ...

 

چند روز پیش آندیا کل اسباب بازیهایش رو زیر دست و پا پخش کرده بود و دریغ از نیمنگاهی به اینهمه اسباب ریز و درشت .. دایم میرفت و یک چیز جدید از اتاقش میاورد و همون وسط سالن ولو میکرد ناراحت... دست آخرچند تا قابلمه و ظروف سنگین و سبک هم آورده بود وسط معرکه و خلاصه بازار شامی درست کرده بود دیدنی! کلافهجالب اینه که به محض اقدام من برای جمع آوری هرکدوم از وسایلش حسابی شاکی می شد و بسرعت برق همه چیز رو به حال قبل بر می گردوند! عصبانی...انگار آیه نازل شده که همه چیز باید اون وسط باشه!! ... من هم تو یک فرصتی دور از چشمش هرچی دم دستم اومد چپوندم تو کمدش و درش رو هم سه قفله کردم!  ... وروجک هم مثل طلبکارها ظرف چند ثانیه سر رسید ...

  • مامی اسباب بازیهای آندیا کجاست ؟؟؟منتظر
  • نمی دونم ! عزیزم فکر کنم هاپو برده باشه برای نی نی خودش چونکه شما همه رو  از اتاقت آورده بودی بیرون و ریخته بودی روی زمین ... اونهم همه رو برد! دروغگو
  • نه مامی فکر کنم هاپو اسباب بازیهای آندیا رو گذاشته تو کمد !!! ... بیا بریم تو کمد رو ببینیم! از خود راضی
  • تعجبدل شکسته(نمی دونم چرا حنای ما دیگه پیش دخترمون رنگی نداره !!!)  


و ... این شاخه گل زیبا تقدیم به همه دوستای وبلاگی که حال و هوای دلهاشون همیشه بهاریه  قلب

کاش زندگی را سخت نگیریم و برای امروز زندگی کنیم ... زندگی شوق رسیدن به همان فردایست که نخواهد آمد. تو نه در دیروزی و نه در فردایی!!!  ظرف امروز پر از بودن توست ... زندگی را دریاب!!!!خیال باطل

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

اتاق کودک ...

روز پنجشنبه طی یک عملیات غیر مترقبه تصمیم گرفتیم به اتفاق مریم جون و کیارش وروجک بریم پارک بهشت مادران و بعد از اینکه بچه ها رو یکساعتی به اتاق کودک تحویل دادیم خودمون هم بعد از مدتها از هوای پاک و تازه صبحگاهی و قدم زدن تو سکوت سرسبز پارک لذت ببریم. آندیا هم از صبح زود برای رفتن به اتاق کودک لحظه شماری می کرد. این شد که شال و کلاه کردیم و از سرکار با سلام و صلوات راهی شدیم! (بگذریم که قبل از حرکت آندیا کلی اقلام ریز و درشت مثل جامدادی و کی بورد و استمپ و پانچ و ... رو زده بود زیر بغلش که می خوام اینها رو بیارم تو پارک با کیارش بازی کنیم!) ... وارد محوطه پارک که شدیم یکراست رفتیم سمت اتاق کودک و نیمساعتی کلنجار رفتیم و از ما اصرار و از این فسقلیها انکار که نمی ریم تو‍! قهر نهایتا بعد از صحبتهای محبت آمیز خانوم مربی ، آندیا رضایت داد که بره تو ! اما به 5 دقیقه نکشید که رفتیم دخملک گریان رو با چشمهای پر از اشک و بغض تحویل گرفتیم گریه... و این شد که اولین تجربه نیمچه مهد کودکی ما نافرجام ماند. دل شکسته

از اتاق کودک که بگذریم وروجکها کلی از محوطه پارک و زمین بازی و هوای فرح بخش پارک لذت بردند و حسابی تخلیه انرژی شدند ... و بعد از ظهر با یک جفت وروجک گرسنه و تشنه و خسته برگشتیم خونه! .خمیازه.. آندیا که بعد از خواب دوساعت و نیمه عصرش سر ساعت 9.30 شب دوباره خوابید ، ضمن اینکه هر وعده  غذایش رو هم با اشتها خورد! ...

 

 

آخر شب با خودم فکر کردم ... بر خلاف همیشه از غروب امروز تا آخر شب چقدر کار انجام دادم ... چقدر وقت اضافه آوردم ... چقدر رفتار دخملک سنجیده تر و معقول تر بود ... چقدر انرژی مثبت گرفتیم ... و وروجک بی اینکه ذره ای بهانه گیری کنه به راحتی مسواکش رو زد ، لباس خوابش رو پوشید ، شیر آخر شبش رو خورد و نهایتا با خوندن یک داستان نصفه نیمه کوتاه هم خواب شیرین به چشمهای قشنگش اومد!  مژه

 

کیارش و آندیا و مسابقه

 

خوشحال و شاد و خندانیم ! ... بغل

 

وروجکهای راضی و خشنود دست در دست چشمک

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

دیروز قشنگ !

از اونجاییکه تمام دیروز قشنگ ما به سرگرم کردن و جلب رضایت دردونه یکدونه مون گذشت. کل منزل که مرتب نشد هیچ! که حسابی هم بهم ریخته تر شد!ناراحت ما هم که بدمون نمی اومد یک کمی یه این کودک درونمان پرو بال بدیمخجالت... حسابی دلی از عزا در آوردیم! نیشخند آخر سر که داشتیم به اتفاقدروغگو .... وروجک همه چیز رو جمع و جور می کردیم ، آندیا مثل اینکه تازه سرحال اومده باشه ... گفت آخ جون مامی حالا بریم بالش بازی !!! (یعنی اینکه بریم رو تخت و بالش ها رو پرت کنیم به سمت همدیگه !!! ... خودم کردم که ... بر خودم باد!آخ)وقتی به سختی متقاعدش کردم که بازی دیگه تموم شده و وقت کار و غذاست با ناراحتی گفت پس برای آندیا یک شعر بخون !از خود راضی (هرچی شعر بلد بودم خوندم که البته مقبول نیوفتاد!!) شعرش جدید باشه! قشنگ هم باشه!عصبانی ... من هم گفتم بذار به جای شعر جدید یک شعر نو ؟؟؟؟؟ برایش بگم!  ... بعدش هم قطعه نامنظوم زیر رو فی البداهه تقدیمش کردم! ...

من میگم دلم اسیر خنده هایت

تو میگی مامان دلم "می می" میخواد

من میگم قربون اون برق چشهات

تو میگی الان دلم عینک قهوه ای می خواد!

من میگم عزیز دل فدای اون نوای آهنگ صدایت

تو میگی پاشو برام سی دی خنده دار بذار!

من میگم صبح شده ، حاضر شو  داره دیرمیشه ها!

تو میگی لباس چیه ، وانم کجاست موقع آب بازیه ها!

من میگم پرنده قشنگ من ، تو پر پرواز منی

تو میگی بیا با هم بازی کنیم وایستاده ، نه نشستنی!

من میگم خسته شدم عروسکم ، خوابم میاد

تو میگی نه نمی خوام ! بازم برایم کتاب بیار!

من میگم عزیزکم  ، دل منو برده چشهایت

تو میگی دراز بکش من بپرم رو گونه هایت!

من میگم دلبرکم تموم دنیا یکطرف .... بغل

تو میگی بسه که حوصله ام سر رف !!! عصبانی(حرف ت در واژهء "رفت"به ضرورت شعری حذف شده!! عینک)

نکته آموزشی امروز : میگم کسی میدونه فرق شعر با معر چیه!!؟؟؟؟... ؟؟؟؟ /

 

 

و اما ، با کودک دیروز و شکرزبان امروز ... چی گفتیم ... چی شنیدیم!

 

 

  • دیروز داشتم یکسری از عکسهای قدیمی رو نگاه میکردم و تو عوالم خودم گفتم آخ که چقدر دلم میخواست الان کناردریا بودم! ... آندیا هم بلافاصله با قیافه متفکرانه گفت : من هم دوست دارم الان تو وانم باشم! خیال باطل
  • دخملک داشت کنار سینک آب بازی میکرد ... بعد از اینکه یک ظرف مایع رو تو سینک و روی دستهایش خالی کرد و حسابی خودش و کف آشپزخونه و کل زندگی رو به آب! داد! (پوست دستهایش دیگه چین خورده بود!) ... خیلی جدی گفتم دیگه بسه همین الان از آشپزخونه بیا بیرون! کلافهاونهم با همون جدیت جواب داد : پس ماهی ظرفشویی (مایع ظرفشویی) بیار که دستهامو بشورم! مژه
  • پاچه های شلوارم رو کمی بالا زده بودم و  کف حمام رو با آب می شستم که آثار بازی دخملک پاک بشه! که یک مفتش فسقلی یکدفعه با یک جفت چشم کنجکاو با یک قیافه حق به جانب اومد گفت : مامی چرا آستینهای پاهاتو کشیدی بالا! هان ن ن ؟؟؟؟منتظر
  • توی آشپزخونه مشغول بودم ... وروجک هم حسابی دست و پاگیرم شده بود! کلافهگفتم برو پیش پدر ، فکر کنم می خواست برای شما کتاب بخونه! ... اونهم در یک چشم بهم زدن رفت و برگشت!!! ... مامی خودت بیا برام کتاب بخون پدر داره نیشش رو می زنه!!! (تعجبنگو بابا فرشید داشت تو حمام ریش اصلاح میکرد! ... چه اشتباهی کردم کتاب رو یادش انداختم!ساکت)

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

پول بخریم!!

آندیا از خیلی قبل علاقه خاصی به پنهان کردن وسایل ریز و کوچولو تو جاهای منحصر به فرد خودش داشت ... اون موقعها که هنوز خیلی کوچک بود و نمی تونست کامل حرف بزنه ، هر وقت می دید ما دنبال چیزی می گردیم و سخت مشغول تفتیش هستیم، بلافاصله شستش خبردار می شد و می رفت تمام یافته های پنهانش رو از اقصا نقاط منزل می آورد و وقتی می دید ما از دیدن این خرت و پرتها و پیدا شدنشون خوشحال می شیم کلی ذوق می کرد. نهایتا ، اینکاربرایش به یک بازی مهیج و شاد بدل شده بود و حسابی از این کار لذت می برد ، مخصوصا که قوانین بازی رو هم خودش تعیین می کرد : اینکه چی رو کجا بذاره و کی بیاره! (حالا بماند که وقتی یک وروجک 15 ماهه دسته کلید پدرش از توی سطل آشغال و روسری من رو ازتو سطل برنج بیاره چه قیافه ای پیدا می کنیم!) کمی که بزرگتر شد ، هر وقت چیزی رو گم میکردیم ، سراغش رو از دخملک می گرفیتم و اغلب هم ناامیدمون نمی کرد! حالا پیرو این تاریخچه کوتاه و سابقه ... دخملک ...

من : آندیا متر مامانو شما برداشتی ؟؟

آندیا : (در حال نقاشی و بی توجه به من!) نع!

من : (وسایل خیاطی برایش خیلی جذابیت داره مخصوصا نخ و قرقره ...) آخه سر جایش نیست ! یک کم فکر کنی شاید یادت بیاد متر مامانو کجا گذاشتی!

آندیا : (وقتی دید وسایل خیاطی رو می گردم) من هم متر میخوام ! متر کو؟؟ گریه

من : (فهمیدم که اصلا متوجه نشده من چی میخوام! ... بعد از کمی تفتیش متر رو تو کشوی لباسهایش پیدا کردم!!) ایناهایش ! پیداش کردم !

آندیا : ( با عجله خودش رو رسوند ... از شدت کنجکاوی چشمهایش برق می زد!)  کو مامی متر کو  ؟؟؟؟ ببینم! سوال

من : اینجاست! گذاشته بودی تو کشویت!

آندیا : (با یک حالت خاص ، مثل اینکه تو ذوقش خورده باشه!) این متر نیست مامی! عصبانیخط کشه! از خود راضی

من : متفکرخنده (از روزی که تو جشن مخصوص روز جهانی کودک ، دو نوع خط کش و یکسری لوازم تحریر هدیه گرفت ، خط کش و کاربردش رو کاملا می شناسه ، ولی تشخیص  شباهت متر خیاطی و خط کش از کشفیات خود وروجکش بود!) 

 

عشقولانه های پدر و دختر بعد از کلی بازی ...

 

پ ن : چند روز پیش آندیا با دیدن عکس یک ماشین توی کتابش با عجله اومد سراغم و گفت مامی از این ماشینها برام بخر! قرمز باشه! ... من هم گفتم چشم ولی الان نمیشه چونکه پول نداریم! چشمکاونهم خیلی جدی دست باباش رو گرفت و گفت پدر پاشو همین الان بریم پول بخریم! عصبانیچونکه مامان گفت پول نداریم! عینک

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا و ورژن جدید

بالاخره وروجک رضایت داد موهایش رو کوتاه کنه ... توی آرایشگاه هم در تمام مدت مثل خانومها منتظر شد تا کارش تموم بشه ...  ابله


اولین تجربه خمیر بازی و اولین تجربه آندیا در جویدن آدامس ...نیشخند

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

ماه بیست و ششم ...

بعد از کلی کار تو سکوت گرگ و میش غروب با یک لیوان چای داغ و یک ظرف پر از بیسکویت از پنجره آشپزخونه به افق دوردست خیره می شی! ... یادت می افته که تا وروجکت از خواب بعد ازظهر بیدار نشده  ، باید دست به کار بشی و به فکر قوت لا یموت باشی! بدون اینکه زاویه دیدت رو تغییر بدی با عجله یک بیسکویت از تو ظرف برمی داری که چایت رو تموم کنی! ... قبل از اینکه بخوریش متوجه جای دندونهای وروجک ٢۶ ماهه ات روی بیسکویت میشی !! نیشخند ناخودآگاه خنده ات می گیره! دستهایت بین زمین و هوا معلق میمونه ... بادقت جای دندودهایش رو می شمری! ... بیشتر که دقت می کنی ... جای دندونهای دخملک رو مثل یک موش کوچولو ، روی بیشتر تکه ها می بینی ! دلت نمیاد بخوریشون! دل شکسته دنبال یک تکه سالم می گردی تا بقیه تکه ها رو با نقش و نگارهای دل نشینش  به یادگار نگهداری! دوباره به منظره بیرون و غباری که تا پای کوههای اطراف کشیده شده نگاه می کنی. تازه می فهمی که (برخلاف گذشته) چقدر از پاییز خوشت میاد! اصلا هر تغییر فصلی رو دوست داری! درست مثل گذشتن از یک دوره از زندگی ...  یاد گذشته می افتی و برنامه های حال و  آینده و کلی برنامه های ناتمام که مثل جریان سریع برق از ذهنت می گذرن ، حس می کنی انگار وقتشه تو زندگیت یک فصل تازه باز کنی! یک فصل متفاوت ... گرم  یا سردش مهم نیست ... مهم اینه که زیبا باشه! درست مثل صدای ظریف و دورگه دخملک 26 ماهه وقتی تازه از خواب ناز بیدار شده و با اشتیاق صدایت می کنه ... آخرین جرعه چای رو با عجله فرو دادم و دویدم سمت اتاق دردونه منتظر! ... چقدر تو این یکساعت دلتنگ خنده های شیرینش شدم! بغل

 

پاییز 86

.... من و وروجک 26 ماهه ام ...

  • (صدای زنگ تلفن رو به سختی شنیدم... شاید با کلی تاخیر) آندیا میشه تلفن رو برداری؟
  • آخه نمی تونم! دارم نقاشی می کشم ! (حالا همیشه با اولین زنگ گوشی رو برمی داشت ، ایندفعه که من دستم بند بود ... )
  • (با عجله خودم رو به تلفن رسوندم) ... الو ؟؟
  • (در حالی که از سرو کتفم بالا می رفت ...) مامی مامی تلفن رو بده من میخوام صحبت کنم!!
  • (مثلا مشغول صحبت ...) شما که گفتی نمی تونی صحبت کنی؟؟
  • (با یک حالت خاص و متفکرانه) چونکه الان می تونم صحبت کنم! (کاربرد "چونکه" رو دارین که؟) ابله
  • (درحال مکالمه) باشه صحبتم که تموم شد ... گوشی رو میدم به شما!
  • ( ... بعد از کلی شلوغ بازی  ... وروجک رفت تو اتاقش و با گوشی موبایل اسباب بازیش برگشت!) مامی حالا شما بیا با این صحبت کن ! ... اونو بده من!
  • (من هم که عمرا فرق این و اون رو بدونم!ساکت) باشه عزیزم الان ... (با عجله مکالمه رو تموم کردم!) ... حالا بیا با خاله صحبت کن!
  • نع! من همین الان می خواستم صحبت کنم ... حالا دیگه نمی خواممم! عصبانی
  • منتظر
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

جایزه ...

دیروز آندیا بعد از چند شیرین کاری و موفقیت در پروژه های سنگین نیشخند از جانب پدرش مورد تشویق قرار گرفت و قرار شد اگه همینطوری پیش بره جایزه هم بگیره! ... وروجک بی صبرانه منتظر لحظه موعود بود و کاملا گوش به فرمان! بعد از شام وقتی تقریبا همه فرامین ریز و درشت رو به انجام رسوند ، خیلی جدی گفت حالا جایزه آندیا رو بدین! ما هم یک بسته بهش دادیم که بلافاصله بازش کرد ... یک کلاه و شال گردن خیلی قشنگ که حسابی خوشحالش کرد ... بعد از چند لحظه مثل اینکه تازه فهمیده باشه چه کلاهییییییی!! زبان سرش رفته با یک حالت قشنگی گفت : پس جایزه آندیا کو ؟؟ ناراحت ... همینه دیگه دخترم! اینهاش!(دوباره شال گردن و کلاه رو نشونش دادم) ... نه نه ! ببین مامانه این کلاه آندیاست! اینهم شاله! (شال گردن) ... الان جایزه میخواممم! از خود راضی

برای اینکه موضوع خاتمه پیدا کنه ... با عجله یک دفتر نقاشی و کتاب که گذاشته بودیم برای موقع خاص! در خفا کادو کردیم! ... شیطونک بلافاصله بسته رو گرفت و بازکرد ... برق چشمهایش رو از نیمرخ هم می تونستم ببینم! ... کتاب رو چند بار با دقت ورق زد و دفتر نقاشی رو هم سرسری وارسی کرد ... بعد با قیافه حق به جانب و یک نگاه عاقل اندر سفیه انه گفت :

مامی این دفتر نقاشیه! ... این هم کتابه! ... پس جایزه آندیا کجاست؟؟؟؟؟؟؟ عصبانیمن جایزه میخوام!!!! بریم جایزه بخریممممممممم!!!! گریه


 

پ ن : یک شکلات کوچولو  تو جیبم داشتم که چون داشت آب می شد در ضمن نزدیک شام بود و نمی خواستم اشتهای دخملک کور بشه ... سریع خوردمش خجالت. آندیا هم که تا اون موقع داشت تو اتاقش بازی می کرد مثل یک مفتش کوچولو سررسید ...

  • مامی داری چی می خوری ؟؟؟
  • هیچی عزیزم ! فندق بود! دروغگو شما هم می خوری؟؟ (البته شکلاتش فندقی بود ها!زبان)
  • متفکر آهان ! فندق می خوردی مامی جون ؟ یعنی شکلات هم نمی خوردی ؟؟؟ بازنده
  • من : خجالت  آندیا :  منتظر بابا فرشید  : قهقهه
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

دیروزنگار ...

چند وقت پیش موقع مرتب کردن طبقات کتابخانه کوچک و پرخاطره ام (میگم پر خاطره چون سالها قبل وقتی تازه دوران دبستان رو پشت سر گذاشته بودم ، پدرم بادقت خاصی این کتابخانه کوچک و جمع و جور ولی چند کاره رو برامون انتخاب کرد که جدای از ظرفیت داخلیش که تا سر حد انفجار تکمیله برای من کوله باری از خاطراته ...) یک دفترچه یادداشت رنگ و روفته پیدا کردم که شاید از نظر زمانی چیزی حدود 8-7 سال قدمت داشت ولی انگار رنگ آسمونش همین رنگی بود ... تویکی از صفحاتش چشمم به این چند سطر آشنا خورد ... مجموعه تکراری و قشنگ دلم میخواد ! ...

(میگن ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج رو نمی شنوند - چه تلخ است قصه عادت !!!)

دلم شادی بی صدا می خواد

دلم خنده بی دلیل می خواد

دلم هوای تازه بهاری میخواد

دلم صدای امواج پر تلاطم دریا می خواد

دلم سفر می خواد ... تا مرز خواستن

دلم فریاد سکوت میخواد!

دلم یک تکیه گاه محکم میخواد

دلم غول چراغ جادو! می خواد

دلم جاده خوشبختی بی انتها میخواددددددددددددددد!!

 

 

*****************************************************

1- دیروز کمی ناپرهیزی کردم و نیمساعتی نازگل خانوم رو به حال خودش گذاشتم و سرم تو آشپزخونه حسابی گرم بود ... آندیا هم دایم بین آشپزخونه ، سالن واتاق خودش در تردد بود و این میون کلی وسایل هم جابجا می کرد به سلیقه خودش ... اونهم با چه جدیتی! چند بار صدایش کردم. بهش سر زدم ... دیدم سخت مشغول نقاشیه نیشخند، گفتم فرصت خوبیه که من هم تند تند کارهایم رو تموم کنم  ... 

... چند دقیقه بعد ...

  • کجایی دخترم؟؟؟
  • اینجام ! دارم کار میکنم؟
  • داری چکار میکنی؟؟
  •  ... دارم شام می ریزم تو قشقابم (بشقاب)!

اینهم دستپختش! ... (وروجک از دیدن اثر انگشتهایش روی ادویه های ولو شده! کلی لذت برد!عینک


 

اونوقت من چیکار کردم ؟؟! هیچی ! کلافهاولش یک نفس عمیق کشیدم ناراحت... بعدش جارو شارژی رو دادم دستش! ... منتظرآخرش هم چند تا تذکر کوتاه و واضح به دخملک بازیگوش دادم ... که صدالبته بسیار هم موثر بود! دروغگو

 

 

2- آندیا یک سفره رنگی طرح پوه داره که معمولا موقع غذا خوردن دوست داره روی میزش بندازه (و شاید کمی هم تعلق خاطر بهش داره ...) دیروز با عجله اومد سراغم و گفت : مامی بیا سفره ام رو بده می خوام نماز بخونم! ... و تا به خودم بیام ، سفره کوچولویش رو مثل جانماز پهن کرد و با چنان جدیتی مشغول شد که انگار بارها به نماز نشسته!  (با خودم گفتم نماز بی وقت دخملک روی اون سفره رنگی چرب و چیلی ، شاید که از خیلی نمازهای اول وقت و رو به قبله با جانمازهای گل ابریشم مقبول تر باشه ! ....) چقدر دلم تنگه برای کودکی کردن ...خیال باطل


+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker