Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

عصر جمعه با آندیا

مواقعی که من و دخملک تو خونه تنها هستیم ، معمولا خیلی کم پیش میاد که وروجک مدت زیادی به حال خودش باشه یا تنها بازی کنه! ... بیشتر مواقع هر جا که می رم جوجه فکلی کنجکاو هم مثل بازرسها پشت سرمه ... هر جا هم نکته مبهمی برایش پیش بیاد سیل سوالات ریز و درشتش شروع میشه ! ... دیروز دیدم با دو تا لیوان آب وچند تا تیله رنگی حسابی سرش گرم شده ... شیطونک مدام آب رو با محتویاتش از این لیوان به اون لیوان خالی می کنه و مثل کیمیا گرها با نوکهای شکسته مداد رنگی و تیله های رنگی شرایط فیزیکی آب رو تغییر می داد و بعد با دقت به نتیجه کار خودش و رنگ به رنگ شدن آب خیره می شد ... نیمساعت بعد ، هم من کلی کار انجام داده بودم و هم دخملک ... آخر سر هم یک نگاهی به لباسهای پر نقش و نگارش که پر از لکه های رنگی شده بود انداخت و صدایم کرد ...

  • وروجک :مامی جون ؟؟؟
  • مامانش : بعله !!! ... نگفتم دست و لباسهاتو رنگی نکن ؟؟؟ منتظر
  • وروجک : می خوایی بریم حموم آندیا تو وانش آب بازی کنه ؟؟؟!! مژه (سیاست رو دارین که ؟؟؟؟ فسقلی هر جا کم میاره جواب سوال رو با سوال میده !!  ... می خواییییییی .... ؟؟؟؟؟؟)
  • مامانش : دخترم شما که صبح آب بازی کردی؟؟
  • وروجک بعد از کمی تعمق : پس می خوایی بریم حموم آندیا دستهاشو لیف بزنه ؟؟؟ از خود راضی
  • مامانش : خیلی خوب می ریم ... حالا زود وسایلت رو ببر تو اتاقت ... بازنده
  • وروجک : مامی فکر کنم یادت رفت بگی لطفا !!!! ...دل شکسته

 

 

... توی حمام مدام از توی وانش میومد بیرون و دوباره برمی گشت توی وان ... دفعه آخر بهش گفتم دیگه از وان نیا بیرون چون ممکنه پایت سر بخوره و بیوفتی! ... چند دقیقه بعد گفت مامی الان میشه هوای منو داشته باشی  از تو وانم بیام بیرون حوله ام رو بردارم؟؟؟ ... من هم اینطوری تعجب در کمال بهت و ناباوری دستهای توپولیش رو محکم تو دستهام نگه داشتم و وروجک فسقلیم مثل آدم بزرگها اومد بیرون ... بغل

 

 

پ ن1 : پنجشنبه با دوستای قدیمی دور هم جمع بودیم و آندیا هم که عاشق مهمون از ذوقش نمی دونست چطور احساساتش رو کنترل کنه ... کل اسباب بازیهاشو حاتم وار ریخته بود وسط ولی به محض اینکه رومینا کوچولو میخواست باهاشون بازی کنه  زود همه رو جمع می کرد ... وروجک در پاسخ به اعتراض و شرمندگی  من فقط یک جواب داشت ... مامی آخه می خوام اتاق رو از زیر دست و پامون جمع کنم !!!!!عصبانی



پ ن2: یک مدته خیلی گرفتاریم ... بزودی از خجالت دوستای مهربونی که با کامنتها و اس ام اس  های محبت آمیزشون شرمنده مون کردن درمیایم.قلب ... خاله هستی مهربون درسته کامنت دونیتون برامون باز نمیشه اما یادتون همیشه با ماست.

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

یلدا مبارک ...

از وقتی یادم میاد اولین و آخرین روز پاییز همیشه برای من یک حس عجیب و تازه به همراه داشته. حس پایان و شروعی دوباره ...شاید هم آغاز نخستین روز از یک فصل تازه که مهم نیست زشته یا زیبا ... مهم اینه که خاطرات تلخ و ناگوارش مثل برگهای پاییزی دستخوش باد خزان بشه و رویاهای شیرین و خوشش مثل برف زمستون دنیای رنگ و وارنگ و ناهمگون خیالت رو سفید و افسون کنه!  ... که تو این برگ سفید همه چیز دوباره از نو شروع بشه ! به تازه گی  و سر زنده گی یک بهار قشنگ و پربار که برای رسیدنش نه ماه به انتظار نشسته بودی! ...

یادمه اونوقتها که هنوز با دلبستگیها و دلمشغولیهای مادر بودن آشنا نشده بودم  ... اونوقتها که از کنار هر فسقلی بازیگوشی گاه بی تفاوت و شاید گاه با  لبخندی و دست نوازشی از سر ترحم رد می شدم ... اونوقتها که تو آینه فرداها و امروزم فقط من بود و من بود و من ...  منی که فارغ بال از هرگونه مسئولیتی لبریز بود از حمایتها و محبتهای مادری که هم  همه چیز بود و هم مادر ... منی که  مغرور و سرمست بود از داشتن تکیه گاه آشنا و پر صلابتی که هم رفیق بود و هم پدر ...  و حالا اما ... من هستم و  اون چشمه لایزال محبت و یکدنیا شیرینی و طراوت که همش تو یکدنیای تازه جمع شده ... اما هنوز فکر می کنم اونروزها همه چیز یک رنگ و بوی دیگه داشت ... هرچند که شاید سفره شب یلدایی که برای دخملک تدارک می بینم خیلی پر رنگ و لعاب تر از میوه و آجیل و کاسه انار دون کرده  اون شبها باشه اما عطر آشنای اونروزها رو کم داره ! ... دلم می خواد زیبایی خاطرات امروز و فرداهامون برای دخملک دو چندان باشه ... دلم میخواد تمام لحظه های رفته ، برای وروجک بازیگوشم  رویای شیرین و بیاد ماندنی دیروز باشه ...

... یلدا مبارک قلب...

محفل آریایی تون طلایی ... دلهاتون دریایی ... شادیهاتون یلدایی ... پیشاپیش مبارک باد ، این شب اهورایی ...

 

 

این هم یک فیلم سراسر خنده از نوع یلداییش ... بغل


+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

کوبیسم !!

تو و یک فسقلی بازیگوش و روزهای پایانی یک پاییز نه چندان غم انگیز و هزار جور دل مشغولی و دل نگرانی و ... وروجکت لحظه ای آروم و قرار نداره ... دانه های سپید و درشت اولین برف امسال رو از پشت پنجره بخار گرفته آشپزخونه با هم نگاه میکنین. دخملک امسال با علاقه خاصی به ذرات معلق و رقصان برف تو هوا خیره شده و اصرارداره دانه های درشت و پنبه ای  رو با دستهای توپولیش لمس کنه و تو نگران از سرمای گزنده غروب مثل همیشه قول فردا رو بهش می دی. ... با بی حوصلگی به انبوه ظرفهای کثیف توی سینک نگاهی میندازی و کمی اونورتر ... اجاق گازی که مثل بوم نقاشی از تمام غذاها و نوشیدنی های هفته رویش رد پایی به جامونده ... یاد سبک کوبیسم میوفتی!!! با عجله رویت رو برمی گردونی . عزم کردی نذاری چیزی خاطرت رو مکدر کنه. بالاخره موفق می شی دخملک رو راضی کنی که از کابینتهای بی زبون آشپزخونه دست بکشه و برین تو اتاق ... با دقت از صف طولانی قابلمه ها و ظروف سنگین و سبک که وروجکت مثل واگن های قطار کنار هم چیده راه باز میکنین.!!! هر چند که دخملک ... مثل یک اثر هنری ماندگار که در آستانه تخریب قرار گرفته باشه ... با حسرت خاصی به صحنه جمع آوریشون نگاه میکرد ... به اتاق که می رسین بازی تازه شروع میشه ...

  • مامی برام یک نی نی بکش ...
  • چشم ! این هم یک نی نی کوچولو! حالا شما رنگش کن!
  • نه! شما رنگش کن !
  • باشه عزیزم ...
  • حالا برام کتاب بخون می می نی تو مهد کودک ...
  • اونو که نیمساعت پیش دوره کردیم !!!
  • دوره  ؟؟؟ نه مامی بخونش !!!

... یکساعت بعد ...

  • دخترم حالا لگو بازی کن ... من الان برمیگردم!
  • نه شما هم بشین اینجا!
  • می خوایی نقاشی کنی؟؟؟
  • می خوایی خمیر بازی کنیم؟؟؟ (وروجک با سیاستم همیشه اینطور مواقع جواب سوال رو با سوال میده!)
  • باشه عزیزم! (برایش قوطی خمیر بازی رو آوردم)

... هنوز ده دقیقه نشده ...

  • مامی بیا ببین چی درست کردم ! ... ببین چه خوشگله!
  • بریم ببینم عزیزم! ... (وروجک تمام خمیرها رو با دقت و تنوع رنگی خاصی با چسب روی دیوار چسبونده بود ! ... ) ... صدای نفسهای تندم رو تو سینه حبس کردم ... منتظر
  • خوشگله مامی؟؟؟مژه
  • بعله عزیزم ... اگه خمیرها رو روی مقوا می چسبوندی خوشگلتر هم می شد! متفکر
  • پس بهم مقوا بده ... یک خمیر دیگه هم بده !!! قلب

 باز هم سبک کوبیسم و آثارچربی بجا مانده از خمیرها روی دیوار ... آخ


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

وروجک مامانش ...

من : آندیا میشه اون کنترل رو بدی به مامان ؟

آندیا : نع ! خودت برو بیار ! قهر

من : منتظر

آندیا : نه نه ببخشید ... (بعد از یک مکث کوتاه همون افعال قبلی رو بکار گرفت ) خودت  شما برو بیارررر!! لطتن! (لطفا)

 

 

با عجله داشتم می دویدم سمت آشپزخونه که پاهام محکم به میز اصابت کرد ... طوری که مجبور شدم چند لحظه همونجا بایستم و روی محل درد رو با دستم بمالم که کمی تسکین پیدا کنه! آندیا هم خیلی مظلومانه پرسید :

  • مامی دردت اومد!
  • اوهوم!
  • اوهوم نه مامی بگو بعله ! ... دیدی اصلا گریه نداشت ؟؟؟
  • (با قیافه درهم از درد) بله  !
  • اقلا ! اگه می خوایی گریه کنی برو اتاق گریه !! (این اقلا رو تازه یاد گرفته و اصرار هم داره بکارش ببره!)
  • چشم! ولی من که گریه نکردم!
  • مامان مژگان؟؟؟ ... می خوایی برایت جایزه بخرم ؟؟؟؟

با وروجک قرار گذاشتم با هر کاری خوبی که انجام میده یک نقاشی مشترک بکشیم و هر بار که سه تا از این نقاشیهای مشترک رو رنگ کرد یک جایزه به انتخاب خودش بگیره! اون هم معمولا هر بار که موقع حساب و کتاب میشه شروع میکنه نقاشیهای قبلیش رو هم دوباره و چند باره میاره تو آمار و برایش مطالبه یک جایزه جدید می کنه!‌ دیروز هم موقع سر و کله زدن بهش گفتم این خرگوشی ناز رو که دیروز رنگ کرده بودی عزیزم ...  جایزه ات هم این بود که رفتیم پارک و کلی بازی کردی ... اونهم یک فکری کرد و گفت مامی اول شما جایزه آندیا رو بده ، بعد دوباره با هم نقاشی می کشیممم خوب ؟؟؟ !!!

پ ن١ : این پست هول هولکی قراره پیش درآمد یک پست تصویری مفصل باشه با کلی فیلم کوتاه ... چشمک

پ ن 2 : خیلی وقته بلاگتون برامون فیلتره : پویان و هیژای عزیزدلمون براتون تنگ شده. دل شکسته

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیا

باز هم دیر رسیدی ... برای دیدار با محبوب کوچولویت هوای گرگ و میش غروب هم دلگیر نیست. مثل همیشه بی هیچ دلخوری و شکایتی میاد به استقبالت . برق شادی و شیطنت تو چشمهای سیاهش موج می زنه. از خوشحالی رو پاهای کوچولویش بالا و پایین می پره. ... شعر های تازه ای که یاد گرفته یک خط درمیون برایت می خونه و بی اینکه منتظر تشویق تو بشه برای خودش دست می زنه و هورا میگه! کارهایی که در طی روز انجام داده بهت گزارش می ده و با کنجکاوی تموم منتظر واکنشت میمونه! و تو متحیر و متفکر در عجبی که وروجکت چقدر سریع  پیشرفت میکنه! این دوری های چند ساعته چقدر بینتون فاصله انداخته . خوب نگاهش میکنی! ...دخملکت بزرگ شده! عوض شده! و تو غرق درلذت باهم بودن به فکر لحظه های از دست رفته ای هستی که می تونستی از وجود دخملک شاد و پرانرژیت لذت ببری اما کار رو بهانه کردی! ... وروجک با کتابهای تازه اش میاد سراغت ... دلش می خواد همه رو برایش بخونی و هر بار که صفحه تازه ای رو ورق می زنی با دیدن تصاویر ، یک داستان تازه می سازه! ... تو صفحه بعدی پیشی داره بخاطر گم شدن توپش گریه میکنه! و دخملک با دیدن این تصویر اجازه نمی ده ادامه بدی. ... کتاب رو ازت می گیره و با قیافه متفکر میگه : مامی ببین چجوری اشکهایش داره میریزه رو لپهایش ؟؟؟ فکر کنم مامیش رفته اداره ، پیشی رو با خودش نبرده !! ... وروجکت رو محکم در آغوش می گیری ... کاش می دونستی تو اون کله کوچولو چی می گذره !!!!!!!!!!!!

 

 

شیطونک متفکر ....


 

آندیا و عکس پرسنلی جدیدش


 

وروجک دیروز برای اولین بار یک شعر انگلیسی را تا آخر خوند بعد که تموم شد گفت مامی بهم جایزه بده که یادم نره !!!!!!!!!!!

 

 

پ ن : تو نظر سنجی پرشین بلاگ آندیا رو یادتون نره ها !!!!!!

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

گزارش کوتاه

آغاز فصل سرما باعث شده وروجکها کمتر از خونه بیرون برن و نتیجتا بازار بازیهای خانگی هم گرم گرمه ...


 

این دو تا وروجک که معرف حضورتون هستن؟؟؟...

 


این هم از نمای نزدیک ... شیطنت از چشمهاشون مثل شر شر بارون می باره نه؟؟؟

 

 

اینجا هم ژست گرفتن مثلا ...

 

 

حالا مگه مجبورین تو یک ذره جا بازی کنین ...

 

 

عید قربان پیشاپیش مبارک

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

چه خبر؟؟؟

کلی تو آشپزخونه عرق می ریزی و وقت میذاری که چی ؟؟ که وروجکت رو از بد غذایی و خودت از وجدان درد مزمن و آشپزخونه بی رونقت رو از تعطیلی نجات بدی! (البته قبلا هر گونه ارتباط بین تعطیلی آشپزخونه ما و  آشپزخونه منزل مامانی اینها به شدت  تکذیب می شود!)    میز نهار رو  به کمک وروجکت می چینین. دخملک هم با شوق و ذوق دخترونه هر بار یکی از اقلام مربوطه رو میاره و با حوصله خاصی روی میز جاسازی میکنه ! تو هم از دور مراقبی و تعجب می کنی که چطور به فکرش می رسه که هر بار یک بشقاب رو بذاره کنار میز  و بعد با دقت از صندلی بره بالا و چیدمان و آرایش میز رو به تناسب تغییر بده و بعد برای چندمین بار دستهای کوچولویش رو به میز حایل کنه و بیاد پایین و با قدمهای ریز و تندش فاصله آشپزخونه تا میز رو طی کنه برای بردن یک چیز تازه و باز دوباره از اول!! ... و تو در کمال خستگی می شینی و اولین میز چیده شده با دستهای کوچولوی شیطونکت رو با دقت بررسی می کنی ... سه تا بشقاب  در یک راستا که تو هرکدوم دو تا قاشق و یک لیوان گذاشته شده ... تلاشهای دخملک برای بیدار کردن و بلند کردن پدر که به آسودگی روی مبل جلوی تلویزیون خوابش برده ، بی نتیجه می مونه ... و ایضاٌ تلاشهای تو برای تشویق و تحریک اشتهای دخملک ... و تو از حرص بی اینکه متوجه باشی حسابی از خجالت شکم دراومدی! ... چشمت که به ساعت میوفته می فهمی بیش از یکساعته که مشغول خوردن و تشویق دخملک گریزپایی و چقدر خوبه  که همه چیز مطابق میلته !!! ... دخملک برای فرار از خوردن غذا سخت مشغول مطالعه است ، پدرش  همچنان در خواب ناز از گزارش ورزشی بی بهره نیست !! و تو خسته و بی حوصله  غذاهای سرد وازده  رو با سختی توی یخچال جا میدی که تا  آخر هفته کلکسیونت رو کامل کنی!!!! .... حسنش به اینه که اینبار اصلا اجازه ندادی میز نهارتون از بابت کمبود دخملک پر انرژی و پدر خوش خوابش کمبودی احساس کنن!! درست به اندازه هر سه تون غذا خوردی!!!!

یک غروب دل انگیز دیگه و یک روز تعطیل دیگه بی هیچ مجالی برای به خود پرداختن ... اصلا اگه هنوز خودی باقی مونده باشه ! اگه هنوز در کوچه پس کوچه های خاطرات شیرین با هم بودن حل نشده باشی ! ... لیست خرید و کارهای عقب مونده رو یکبار دیگه باز میکنی ... چند تاییش رو قلم میگری بالاخره طلسم خرده کاریهای خیاطی هم شکسته شد ! و تو فاصله خواب بعد از ظهر شیطونک همه رو تموم کردی. مثل همیشه کارهای مربوط به خودت رو قلم گرفتی! ، شاید وقتی دیگررررررر! ... دخملک از پشت دستهایش رو دور گردنت حلقه میکنه و روی پشتت تاب میخوره! ... یعنی که زیادی تو خودتی!!! باز مرکز توجه رو فراموش کردی! ...  کاغذ رو تو دستهایت مچاله میکنی! ...  برای وروجکت کار دستی درست میکنی ! کلی ذوق میکنه و سفارش غذا می ده ... مامی پاشووووووو ، ماهی می خوام با پلوووووووو! ...


+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

من و تو و ما

آندیا معمولا وقتی بطور جدی  بخواییم چیزی یادش بدیم شونه خالی می کنه  و اصلا توجه نمی کنه و حتی گاهی بی اعتنا بلند میشه میره . معمولا ترجیح می ده  غیر مستقیم همه چیز رو یاد بگیره. دیروز چند تا از شعرهای Baby T.V رو با هم می خوندیم که وسطهایش یکدفعه رفت سراغ نقاشی کردن ... من هم بی هیچ حرفی رفتم سراغ کارهایم ... چند دقیقه بعد شیطونک اومد پیشم و گفت : مامی میای بازهم شعر بخونیم ؟؟؟ قول می دم دیگه به حرفت گوش کنم ... خوب ؟؟ خوب ؟؟؟؟؟ (اصلا فکر نمی کردم تا این حد روی کاراش دقت داشته باشه متفکرابله)

آخر شب بعد از خوندن 7-8-10 تا کتاب من دیگه  اینجوری خمیازه و آندیا بازنده شده بود! من هم بهش گفتم حالا شما برای من کتاب بخون. اونهم با جدیدت تمام مشغول شد قلب ... یک کتاب هم داره به اسم "خانوم مرغه" که خیلی دوستش داره ولی اینبارموقع خوندنش  کمی دروغگو تو متن داستان دخل تصرف کرد!!  چون وسطهای کتاب خانوم مرغه تخم میذاره و به دوستایش میگه نمی تونه بیاد بازی چون تخم گذاشته و باید گرم نگه شون داره!  ولی آندیا با شوق و هیجان به این قسمت که رسید از قول خانوم مرغه به تک تک حیوانات گفت که میاد بازی!!! ...

من : متفکر دخترم خانوم مرغه که نمی تونست بره بازی چون تخم گذاشته و باید گرم نگهشون داره!!

آندیا : نه مامی فکر کنم تخم مرغهایش رو خورده که بره بازی !!! از خود راضی

من : تعجب متفکر

 

 

پنجشنبه دخملک با دیدن چند تا عکس یکدفعه فیلش یاد هندوستان کرد و گفت مامی بریم پارک!!! ... من هم قول فردا رو بهش دادم!!! (خدا این فرداها رو از ما نگیره !!!خجالت) ... اونهم بادی به غبغب انداخت و با جدیت به پدرش گفت : اگه مامی فردا آندیا رو برد پارک برایش جایزه بگیررررررررررررررررررررررررر!!!! مژه


 

خانوم دکتر در حال جراحی عروسک گردن شکسته (فقط بخش ارتوپدی نداشتیم که خدارو شکر راه اندازی شد ...)


 

تمام دنیا رو از چشمهای سیاه و کنجکاو تو میشه زیبا دید و من اما لذت زیبایی های تمام دنیا رو تو چشمهای خمار تو تجربه میکنم!.تو که هستی دنیامون رنگین کمون شادیهاست!

 

 

پ ن : کسی می دونه چه بلایی سر شکلکهای پرشین اومده ؟؟؟

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

کوتاه و مختصر

این چند وقت که بخاطر سرما و هوای ابری و قشنگ شهر ، وروجک از بازی تو فضای باز و پارک محروم بود به طبع فعالیتهای فیزیکی و بازیهای پر جنب و جوش در منزل رونق پیدا کرده. دیروز با استفاده از میز اتو برایش سرسره درست کردم و کلی هم لذت برد آخر سر که بازیش تموم شد خیلی جدی گفت : مامی دستت درد نکنه برام سرسره درست کردی حالا بیا بذاریمش سر جایش !!! من هم خوشحال و راضی اطاعت کردم! (به این خیال که حالا می تونم برم سراغ کارهای خودم!) بعد دستش رو متفکرانه گذاشت زیر چونه اش و گفت : خوب حالا دیگه چی بازی کنیم؟؟؟ متفکر


 

پ ن : دیروز صبح آندیا یکساعت تمام کنار سینک داشت آب بازی می کرد ... مامانی بهش میگن دیگه بسه حالا از روی صندلی بیا پایین ...

  • مامانی دارم قشقاب (بشقاب) و قاشخم (قاشق) رو می شورم!
  • خوب دیگه تمیز شد ! حالا شیر رو ببند! منتظر
  • (با جدیت مشغول شستن قهر...) مامانی ببین هنوز داره شسته میشه! مواظبم که آب مصرف نشه!!! مژه
ادامه مطلب
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

حس مادرانه!

نمیشه گفت حس خوبیه یا نه !

اینکه ببینی وروجکت اینقدر بزرگ شده که دیگه تنهایی می ره مهمونی! ... که دیگه بدون تو می ره گردش بی اینکه سراغی هم از تو بگیره !!! و تو نگران و مضطرب برنامه هر لحظه اش رو با تلفن دنبال کنی که اون سرخوش وبی اعتنا به تو پای تلفن فقط یک نه! تحویلت بده! دل شکسته

اینکه هر وقت به شیطونکت بخاطر کار اشتباهش تذکر بدی و از چیزی محرومش کنی ! با عشوه و ناز بیاد سراغت و بگه می خوام بوست کنم مهربون شی! با هم دوستیمم!!! ... اما ... هنوز هیچی نشده دوباره همون کار ممنوعه رو تکرار کنه!!! منتظر

اینکه هر وقت تو یک جای رسمی بخوایی با شیطونکت غذا بخوری حسابی از خجالتت در بیاد و برخلاف همیشه به کل محتویات میز ناخنک بزنه و با دست از توی بشقاب بقیه غذا برداره و همه رو با هم قاطی کنه! ... اونوقت توی خونه خیلی محترمانه بپرسه میشه تکه آخر گوشتم رو با دست بردارمممم؟؟؟؟ اوه

اینکه هر وقت هوس کنی بغلش کنی و تمام حواست رو از حس قشنگ بودنش پر کنی بغلمثل بچه آهو از دستت فرار کنه! اما ... هر وقت دستت بنده و از هر انگشتت یک کیسه آویزونه و به سختی قدم بر میداری . چهار چنگولی بچسبه به پاهات و یکریز گریه کنه که مامی بغلللللللللللللل! گریه

اینکه هر وقت می خوایین برین بیرون و حسابی هم عجله دارین به اصرار بخواد لباسهای خواب و راحتی خونه اش رو بپوشه و آخر شب که می خواد بخوابه بزور لباسهای مجلسی و مهمونیش رو یک به یک جلوی آینه امتحان کنه!! مژه

اینکه هر وقت بهش میوه تعارف کنی بگه الان می خوام مسواک بزنم و هر وقت بگی بیا مسواک بزن باید بخوابیم! بگه برام خیار پوست بکن! عصبانی

... دیروز برای وروجک سیب خورد کردم که شاید حین بازی  با کلک  یک تکه بخوره ! ...

  • مامی سیبش پوست داره ... پوستش رو بگیر! از خود راضی(فکر کردم شاید با پوست بهتر بخوره!) 
  • (برایش یک سیب قرمز و خوشگل پوست گرفتم!) بفرمایین اینهم سیب پوست کنده !
  • مامی رویش نمک هم بزن!! قهر
  • (به حق چیزهای نشنیده !! ) دخترم خیار نیست که نمک بزنی! اوه
  • بده خودم بریزم! عصبانی.... (با یک نمکدون خالی راضیش کردم ! ...) حالا چنگال هم بیاررر! از خود راضی
  • اینهم چنگال ... بفرمایین !
  • موز هم میخوام!
  • چشم !!! این هم موز ! (تکه های سیب و موز زیر حملات پیاپی چنگال  بی رحمانه سوراخ سوراخ و گاهاٌ به اطراف پرتاب شدن) اگه نمی خوری ، بشقاب رو بده  ببرم! 
  • دارم درستش میکنم . خورد بشه بعد می خورممم! مژه
  • (یک ربع بعد میوه های لهیده و تغییر رنگ داده شده همچنان توی بشقاب هم میخوردن!) آندیا چکار میکنی؟؟؟ همه رو له کردی!منتظر
  • مامی می خوام با قاشق بخورم !!! از خود راضی
  • (این مارمالاد ترشیده رو باید هم با قاشق خورد! ناراحت) باشه ... اینهم قاشق!! منتظر

... 5 دقیقه بعد ...

  • پس چرا نمی خوری؟؟؟ بازنده
  • مامی میشه با دست بخورمممم؟؟؟ سوال
  • کلافه با دست بخور کلافه ، با پا بخور عصبانی، باسربخورعصبانی ، فقط بخورررر! منتظر ... نع! اصلا نمی خواد بخوری! دل شکستهدیگه هم میوه نداریم!!! آخ
  • نه نه نه !... می خوام بخورمممممم! گریهسیب می خواممممم! گریه

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

دوستت دارم ...

خیلی سخته که هرروز مجبور باشی با یک زیبای خفته وداع کنی ، در حالی که می دونی وقتی بیدار میشه چقدر از نبودنت و اینکه دوباره قالش گذاشتی دلخور میشه! ... هر چند که تو دل کوچولویش همیشه جا برای آشتی هست ... تا هر بار یادش بره که ازت دلخوره و  باز دستهای کوچولویش رو باز کنه و بپره تو بغلت بغل... بی اینکه حتی بپرسه چرا دیر کردی!! ... برای اون هر لحظه از زندگی یعنی خنده و بازی و برای تو هر گل لبخند که روی لبش بشینه یعنی زندگی!!! خیال باطل... اون غرق در لحظه های شاد و پر جست وخیز به شیطنتهای کودکانه دلخوش! و تو غرق در افکار دور و دراز برای فرداهای طفلکت دل نگران!!! دل شکسته ... گاهی با خودت فکر میکنی کاش وروجکت به این سرعت از دوران کودکی فاصله نمی گرفت! تو هنوز از این لحظه های شیرین با هم بودن سیر نشدی!!!  هنوز طاقت دور شدن از دردانه ات رو نداری! هنوز تاب دیدن گریه های بی قرارش رو نداری! هنوز خیلی رویاهای شیرین نیمه تمام برایش در سر داری که فرصت انجامش رو نداشتی! خجالت ... اما  ... غنچه خندونت داره بزرگ میشه و تو باید هر روز به فکر یک گلدون بزرگتر برایش باشی ،  و  هوای تازه تر!!  ... قلب

 

وروجک کتابخون!

 

  1. مدتیه که به فکر برنامه های تازه برای دخملک هستیم  ... کلاسهای آموزشی و نیمه وقت مهد ... و مثل همیشه به راهنمایی ها و مشاوره های مفیدتون نیازدارم.
  2. حیف که مقیاس خاصی برای سنجش شیطنت و بازیگوشی نداریم و گرنه دخملک قطعا رکورد های قبلی همسن و سالهایش رو می شکست و گوی سبقت رو از دیگران می ربود!زبان
  3. دیروز بعد از خوندن کتاب "می می نی تو مهد کودک ..."  ...
  • شما هم دوست داری بری مهد کودک؟؟؟
  • نع! آندیا می خواد بره دانشگاه ! از خود راضی
  • آهان !!! خوب دیگه چی ؟؟؟ ... 
  • دیگه هم میخوام برم بانک پول بگیرممممم! ... بریم فروشگاه خرید!

  

 

   4. و باز دخملک پول دوست ...آخر شب قبل از خواب ...

  • مامی پول میخوام! از خود راضی
  • پول رو برای چی می خوایی مامان جون؟  ... الان شبه همه جا تعطیله!
  • می خوام بذارم تو کیفم ! ... کیفم خوشگل بشه!!!! مژه
  • تعجب(میگم چرا هر کیفی می خرم خوشگل نیست ها! ...)متفکر

  

 

  5. توی فروشگاه و کنار صندوق ... عینکش افتاد زمین ...

صندوقدار : کوچولو این عینک توئه!!!

آندیا : نع ! از خود راضی عینک تو نیست که ! ... عینک منه ! عصبانی

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()

آندیای زرنگ!

دیروز آندیا بعد از  تا سه چهار ساعت  بازی توی پارک ، حسابی خسته شده بود و همین خستگی باعث شده بود که سیستم خوابش بهم بریزه و طی روز دوبار بخوابه! ... نتیجه نهایی هم که معلومه ... آخر شب وروجک سرحال و پرانرژی رو تخت بپر بپر میکرد! و  انعکاس خنده های شیطنت آمیزش تو خونه ،  سکوت شب رو به سخره گرفته بود! ، طوری که حتی حاضر نبود با پروسه کتاب خوندن و مسواک و ... شبانگاهی کنار بیاد ... من هم از روی استیصال و خسته گی خودم رو به خواب زدم! خواب... دخملک وروجکم اول چند بار صدایم کرد ...

  • (حوالی 2 بامداد!!!) مامی پاشو ! از خود راضی
  • سکوت! (مثلا نفسهای عمیق مشابه خرو پف!) خواب
  • مامی مژگان میگم پاشو ! جیش دارم! عصبانی
  • سکوت ! (این ترفندش رو دیگه کاملا می شناختم!) چشمک
  • جیش کردمممممم! عصبانی
  • سکوت ! (معمولا بجای ... دارم! میگه ... کردم!)
  • مامی می خوام پی پی کنمممم! ابرو
  • سکوت! نیشخندچشمک
  • پس اقلا پاشو مسواک بزن بعد بخواب ! گریه(واژه "اقلا" رو تازه یاد گرفته خیلی هم دوست داره بکار ببره!)
  • مسواک زدمممم! از خود راضیابرو
  • دیدی بیداری! مامی جون خنده ... دیدی نخوابیدی! ... نیشخند
  • ناراحتمتفکر

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker