مواقعی که من و دخملک تو خونه تنها هستیم ، معمولا خیلی کم پیش میاد که وروجک مدت زیادی به حال خودش باشه یا تنها بازی کنه! ... بیشتر مواقع هر جا که می رم جوجه فکلی کنجکاو هم مثل بازرسها پشت سرمه ... هر جا هم نکته مبهمی برایش پیش بیاد سیل سوالات ریز و درشتش شروع میشه ! ... دیروز دیدم با دو تا لیوان آب وچند تا تیله رنگی حسابی سرش گرم شده ... شیطونک مدام آب رو با محتویاتش از این لیوان به اون لیوان خالی می کنه و مثل کیمیا گرها با نوکهای شکسته مداد رنگی و تیله های رنگی شرایط فیزیکی آب رو تغییر می داد و بعد با دقت به نتیجه کار خودش و رنگ به رنگ شدن آب خیره می شد ... نیمساعت بعد ، هم من کلی کار انجام داده بودم و هم دخملک ... آخر سر هم یک نگاهی به لباسهای پر نقش و نگارش که پر از لکه های رنگی شده بود انداخت و صدایم کرد ...
- وروجک :مامی جون ؟؟؟
- مامانش : بعله !!! ... نگفتم دست و لباسهاتو رنگی نکن ؟؟؟

- وروجک : می خوایی بریم حموم آندیا تو وانش آب بازی کنه ؟؟؟!!
(سیاست رو دارین که ؟؟؟؟ فسقلی هر جا کم میاره جواب سوال رو با سوال میده !! ... می خواییییییی .... ؟؟؟؟؟؟) - مامانش : دخترم شما که صبح آب بازی کردی؟؟
- وروجک بعد از کمی تعمق : پس می خوایی بریم حموم آندیا دستهاشو لیف بزنه ؟؟؟

- مامانش : خیلی خوب می ریم ... حالا زود وسایلت رو ببر تو اتاقت ...

- وروجک : مامی فکر کنم یادت رفت بگی لطفا !!!! ...


... توی حمام مدام از توی وانش میومد بیرون و دوباره برمی گشت توی وان ... دفعه آخر بهش گفتم دیگه از وان نیا بیرون چون ممکنه پایت سر بخوره و بیوفتی! ... چند دقیقه بعد گفت مامی الان میشه هوای منو داشته باشی از تو وانم بیام بیرون حوله ام رو بردارم؟؟؟ ... من هم اینطوری
در کمال بهت و ناباوری دستهای توپولیش رو محکم تو دستهام نگه داشتم و وروجک فسقلیم مثل آدم بزرگها اومد بیرون ... 

پ ن1 : پنجشنبه با دوستای قدیمی دور هم جمع بودیم و آندیا هم که عاشق مهمون از ذوقش نمی دونست چطور احساساتش رو کنترل کنه ... کل اسباب بازیهاشو حاتم وار ریخته بود وسط ولی به محض اینکه رومینا کوچولو میخواست باهاشون بازی کنه زود همه رو جمع می کرد ... وروجک در پاسخ به اعتراض و شرمندگی من فقط یک جواب داشت ... مامی آخه می خوام اتاق رو از زیر دست و پامون جمع کنم !!!!!

پ ن2: یک مدته خیلی گرفتاریم ... بزودی از خجالت دوستای مهربونی که با کامنتها و اس ام اس های محبت آمیزشون شرمنده مون کردن درمیایم.
... خاله هستی مهربون درسته کامنت دونیتون برامون باز نمیشه اما یادتون همیشه با ماست.



در شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ - 


















)
و آندیا
شده بود! من هم بهش گفتم حالا شما برای من کتاب بخون. اونهم با جدیدت تمام مشغول شد
... یک کتاب هم داره به اسم "
تو متن داستان دخل تصرف کرد!! چون وسطهای کتاب خانوم مرغه تخم میذاره و به دوستایش میگه نمی تونه بیاد بازی چون تخم گذاشته و باید گرم نگه شون داره! ولی آندیا با شوق و هیجان به این قسمت که رسید از قول خانوم مرغه به تک تک حیوانات گفت که میاد بازی!!! ...
) ... اونهم بادی به غبغب انداخت و با جدیت به پدرش گفت : اگه مامی فردا آندیا رو برد پارک برایش جایزه بگیررررررررررررررررررررررررر!!!! 




















