Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

ما و یک دختر ناز

اخیرا پروژه ای شده این مسواک زدن دخملک ، تحت هیچ شرایطی اجازه نمی ده کمکش کنیم دل شکسته... در کمال خونسردی میاد کنار دستشویی و با دقت نظارت میکنه که خمیر دندون رنگی (خمیر دندونش حتما باید خوش رنگ و ترجیحا ژله ای باشه) برایش بزنیم ... بعد کلی چونه می زنه که این خمیرش زیاده! (البته منظورش اینه که کمه!)  ... باز هم بزن!!!! (و بناچار برایش خمیر دندون اضافه می کنیم! ) ... بعد مسواکش رو برمی داره و پا میذاره به فرار ... اول حسابی مسواکش رو مک می زنه و احتمالا تمام خمیر دندونها رو نوش جان میکنه ! ... بعد با شدت (پرز های مسواکش خیلی زود از ریخت می افتن اینقدر مسواکش رو فشار میده روی دندونهایش) مسواک رو روی دندونهای جلویش میکشه و با دندونهای عقب هم اصولا کاری نداره!!!! ... مسواک زدنش هم که تموم میشه کلی تعقیب گریز برای شستن دندونهایش با آب داریم! ... (بعضی وقتها هم عمدا آب قرقره شده رو قورت میده بجای اینکه بریزه بیرون !!!!!!!! ) ... ما هم در ابتدای پروژه اینطوری آخ، وسطهای کار اینطوریمنتظر و آخر سر دیگه اینطوریکلافه می شیم ! (از پیشنهادات مفیدتون مار و بی نصیب نذارین لطفاٌ) نگران


 

همسایه مامانی اینها یک دختر درست به سن و سال آندیا دارن که از قضا خیلی هم به آندیا علاقه داره ! و بعضی روزها میاد خونه مامانی اینها که با هم بازی کنن! ... معمولا نیمساعت اول همه چیز خوبه ولی بعدش کار به اختلاف می کشه و ریشه مشاجرات و درگیریهای فیزیکی و لفظی هم معمولا  نحوه استفاده از اسباب بازیهایست . آندیا دوست داره همه چیز مونوپل خودش باشه  و اصولا از شراکت و در اختیار گذاشتن وسایلش خوشش نمیاد ! چند وقت پیش که دوستش رو حسابی از خودش رنجوند و طفلک رو با چشم گریون راهی خونه شون کرد ... بهش گفتیم اگه بخواد اینطوری با دوستهایش برخورد کنه مجبوره تنهایی بازی کنه و دیگه هیچکس باهاش دوست نمیشه !!! بعد هم از مزایای دوستی و بازیهای گروهی و مشارکت در بازیها و ... کلی سخنرانی کردیم دست آخر هم مثل بچه آدم رفتیم سراغ  تره های خرد نشده مون!!! بعدش هم باید بشنیم ببینم باز کجای راه رو اشتباه رفتیم!!!!!!!!!!! متفکر

  • چرا اسباب بازیهاتو به آنیتا ندادی !
  • برای اینکه مال خودمه ... خرابش میکنه آنیتا!
  • مامان جان برای چی خراب کنه میخواد باهات بازی کنه ... اونوقت اگه شما بری خونه شون اونهم اسباب بازیهاشو بهت نمیده ها!
  • چرا میده بهم ! اببل (اول) آشتیش میکنم ! بعد اسباب بازیهاشو می ده!
  • نه مامان جان آنیتا خیلی از دستت ناراحت شده ممکنه دیگه باهات آشتی نکنه!
  • خوب بره خونه مامانیش ! من اسباب بازیهاشو بردارم! .... (بعد که قیافه درهم منو دید این جمله رو هم اضافه کرد ) ... اصلا می خوام تو پارک با تنهام بازی کنمممم!!!!!!!

(بچه های هم سن خودش و کمی بزرگتر رو خیلی دوست داره و رفتارشون رو با دقت ظبط می کنه و از بودن تو جمع بچه ها هم خیلی خوشش میاد اما بازیهای گروهی هنوز برایش مفهومی نداره ... بیشتر دوست داره به همه دستور بده و یک جورایی حکم رانی کنه! ... چند روز پیش تو زمین بازی به بچه های بزرگتر از خودش یاد می داد که چطوری به نوبت از سرسره برن بالا! در عوض خودش یکی درمیون خارج از نوبت از اسباب بازیها استفاده می کرد! )



 

روز جمعه بناچار بعد از کلی نافرمانی و حرف ناشنوی دخملک رو به اتاق گریه منتقل کردیم! ... بیش از ده دقیقه در کمال خونسردی و بی اینکه خم به ابرو بیاره خودش رو سرگرم کرد و حتی برای اینکه با تنهایی مقابل کنه  شعرهای طولانی برای خودش می خوند! ... بی هیچ اصراری حتی برای شکستن تحریم!!!!!!!!!!!!! آخر سر که ازش قول گرفتم تا دیگه کار بدی نکنه ! خیلی جدی گفت : "آندیا دیگه بزرگ شده و کار بد مال نی نی کوچولوهاست!!!!"  بعد هم آهی کشید و حین خروج از اتاق گریه گفت : "از دست این مامی !!!!" (یعنی اینکه من اصولا کار بدی انجام نداده بودم !) متفکر


 

آندیا و لگوی تازه اش در مرکز خرید تیراژه

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

مهربون ...

بی مقدمه میاد سراغت ... با چشمهای سیاهش خیره میشه تو چهره گرفته و خسته ات و با ناز عشوه میگه " مامی خسته شدی ؟" ... میگی "نه ! چطورمگه؟" ... میگه" چطوری نه مامی  اینطوری دیگههههههههه !" (بعد دوتا دستهای کوچولویش رو دور گردنت حلقه میکنه و صورتش رو می چسبونه بهت ... بخار  نفسهای تندش زیر گلویت رو قلقلک می ده ... از عطر خوشایندنفسهایش ته دلت قنج می ره ! ... بعد با شیطنت می گه بریم ژله درست کنیم (عاشق مخلوط کردن پودر ژله با آب ) آخر شب ازت می خواد که ژله آماده شده رو بهش بدی ... با دستهای کوچولویش چندین بار قاشق رو می بره تو ظرف و بی نتیجه قاشق خالی رو می بره سمت دهنش ! هر بار تکه های ژله از توی قاشق سر میخوردن تو ظرف ... اما دخملک به همون ذرات کوچک چسبیده به قاشق دلخوش بود و با اشتها و ولع دوباره قاشق خالی رو مزه می کرد ... تو غرق لذت داری نگاهش میکنی ...  دخملک بالاخره موفق میشه قاشقش رو پر کنه ... از دیدن تکه بزرگ ژله رنگی تو قاشقش چنان به وجد اومده بود که دلش نمیومد قاشق رو خالی کنه ! ... به خنده های شیرینش خندیدی و بوسیدیش ... و اون در پاسخ تنها قاشقی رو که تونسته بود با دستهای کوچولویش از ژله پر کنه با علاقه بهت تعارف کرد ... و تو نفهمیدی ژله رو خوردی یا دخملک رو با اون دل مهربونش ... 


 

زمستان ٨۶

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

چی گفتیم ، چی شنیدیم!

... یک هوای ابری و مه آلود  ... کنار یک پنجره بزرگ سرتاسری و یک چشم انداز زیبا و رمانتیک ...

  • دوستت دارم دخترم! بغل
  • من هم دوستت دارم مامی جون ! مژه
  • من خیلی دوستت دارم شیرینم! قلب
  • من  بیشتر دوستت دارم دیگه!!! از خود راضی
  • تعجب ... ولی من وحشتناک دوستت دارم! ماچ
  • کو ببینم! کجا گذاشتیش وحشتناکتو؟؟ ! سوال


  1. حین شیطنت و بالا و پایین پریدن داشت سریال اشکها و لبخندها رو از تلویزیون نگاه می کرد ... بعد که آگهی های بازرگانی وسط فیلم شروع شد دخملک یکدفعه سگرمه هایش رفت تو هم ... " مامی زود بیا نوشته هاشو رد کن الان سه اییال (سریال) تموم میشه ها !! (بس که تبلیغات و تیتراژ اول سی دی هاشو رد کردیم بچه شرطی شده!)
  2. حسابی شیطنتش گل کرده بود و کلی هم ریخت و پاش کرده بود! ... پدرش با عصبانیت گفت : "من بچه حرف گوش نکن و بی نظم نمی خواممممممم! ... فهمیدی!!!" اونهم با همون شدت و حدت گفت : " چرا می خوایی ! می خوایی! ... الان که خوابیدی پاشدی خستگیت رفت ، اونوقت می خوایی!!!! "
  3. آندیا از پیش از یکسالگی علاقه عجیبی به روشن و خاموش کردن کلیدهای برق داشت و یکی از بهترین تفریحاتش این بود که بغلش کنیم تا دستش به کلیدهای برق ، زنگ ، آسانسور ، کولر و ...  برسه ... حالا که دیگه به راحتی دستش به کلید و پریزها می رسه مشکل هم به شکل دیگری تغییر یافته ... تو خونه دایم می چرخه و تمام چراغها رو بدون استثنا روشن میذاره ... تو آسانسور هم کلید تمام طبقات رو فشار میده و از اینکه در آسانسور توی هر طبقه باز و بسته بشه کلی مشعوف میشه!!! ...  بابا فرشید چند بار بهش تذکر داده بود که لامپهای اضافی رو باید خاموش کنه! که البته دخملک اصلا اهمیتی نداد ! در عوض بی مقدمه به یکی از مهمونهای نوروزی گفت : به کلید برق دست نزنی ها ! چونکه لامپش اضافیه!!!!!!!!!!!!!


بهار 87

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

به روایت تصاویر

بهار (به کسر ر) زمستانی 88

نمی دونم چرا زمستون پارسال رو از در که بیرون میکنیم از پنجره برمی گرده عینک...

 

تا میای لباسهای بهاره رو بذاری دم دست نسیم خنک بهاری جایش رو به باد و طوفان و تگرگ میده !!! متفکر

 

 

... اینجا تهران است ... هوای کانادای شمالی نیشخند

 

عروس و دامادهای فینگیلی جینگول مستون !

 

بگم کجام ؟؟؟؟!


پارک ملت!

 

 

آندیا در کنار هاپ هاپو خان ... لواسان


پ ن : 4 تا کتاب برای دخملک می گیری اما فقط یکیش را رو می کنی!چشمک و بقیه رو جایی مخفی مکنی تا بعدا بعنوان پاداش گفتار و کردارنیک نیشخند یک به یک بهش اهدا کنی! ...

... نیمساعت بعد ...

آندیا : مامی من خیلی دستم از شما ناراحت میکنه ! از خود راضی

من : هان ن ن ن ... چی مامانم؟

آندیا : دلم ناراحت میکنه دیگه !!! ناراحت

من : دلت درد میکنه؟؟؟؟

آندیا : (با یک حالت قشنگی که عشوه و ناز تویش موج می زنه! ...) چند بار بگم آخهههه! زخمم نیومده که درد کنه! ... ناراحتم اومده! عصبانی

من : متفکر آهان پس از دست من ناراحتی! خوب چرا ناراحتی مگه چی شده ؟؟؟ سوال

آندیا : آخه یادت رفت کتابهای تازه ام رو قایمشو پیدا کنی؟؟؟؟؟؟ گریه

من : کدوم کتابها ؟؟ تعجب

آندیا : همون کتابهای تازه ام که  گذاشته بودی تو کمدت دیگه ! بیا با هم دیگه قایمشو پیدا کنیم !!! منتظر

من : یک ماچ و دو ماچ و سه ماچ و بغل ... ! بعد می چلونیش  و می چلونیش ... بعد زیر گلویش و دستهای توپولیش ... بازهم انگار نه انگار که نه انگار ! 

 ... اینکه گفتار و کردار  کی درست نبوده/بوده همچنان درحال بحث و بررسی است ...متفکر
 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

سالاد فصل ...

یادمه از وقتی خانواده کوچک ما سه نفری شد خیلی از قوانین خونه به تدریج تغییر کرد ... از آداب غذا خوردن و خوابیدن و کتاب خوندن بگیر تا شرایط تلویزیون دیدن و  مهمونی رفتن و خرید کردن و خلاصه نشستن و پاشدن و حرف زدن و خندیدن و ...اما وروجک نوپا و صاحب سبک ما تابع هیچ آدابی و ترتیبی نشد! ...

  • می خواییم هله هوله نخریم که اشتهایش کور نشه و بدغذایی نکنه ، وروجک تو فروشگاه یک بسته پفک بر میداره و میگه :  "مامی بیین من هم یک لینا لوله ای با رنگ طبیعی خریدم باهاش بازی کنم!" حالا خوبه زیاد با تلویزیون میونه نداره !
  • آخر شب نور و صدا رو کم میکنیم که کم کم فضای خونه برایش خواب آور و آرامش بخش بشه ...  با چشمهای براق و شیطونش زول می زنه تو چشمهایت و میگه "مامان مژگان جون اگه خسته ات میاد برو بخواب!  من کارهام خیلی دونه دونه است !!"
  • دخملک داره کارتون می بینه و تو هم دلخوش می کنی به چی ؟؟؟!!! ... اینکه  ده - پانزده دقیقه در فاصله چند متریش بشینی روی مبل ،  پاهات رو دراز کنی ، یک مقدار تنقلات هم بذاری بغل دستت و  فقط چند سطر (نگفتم که یک صفحه ...) از یک کتاب رو بخونی ... وروجک اولش ج ی ش داره ... بعدش آب می خواد ... بعدترش شیر میخواد ... بعدترترش هم میگه بغللللللللللللل! ... آخر سر هم میگه "مامی الان کتاب نخون ،  اگه موقع تلویزیون  کتاب بخونی اشک چشمهات میسوزه ها !!!"
  • تو یک فروشگاه نسبتا بزرگ و پر زرق و برق حراج لباس تقریبا بی هدف می چرخیدم تا بلکه چیز مناسبی برای دخملک پیدا کنم! (معلوم بود وروجکم حسابی از محیط و نور پردازی و موزیک و شکلاتی که اونجا بهش تعارف کردن خوشش اومده!  )  ... با خنده و ناز و ادا میگه مامی برام یک کتاب تازه بخر ! ... میگی چشم ! ... میگه نه همین الان بگیر ... بازهم میگی چشم! الان می ریم بیرون برایت می خرم ... میگه نه نمی خوام برم کانون پرش فطری کودکان! (کانون پرورش فکری) دیگه از اینجا برام کتاب بخر که خوشگلتره ! ببین شهر کتابش چه بزرگه ... نانای هم داره !!!!!!!!!!!!! 
  • وروجک از دوران نوزادش همیشه عادت داشت به خنده ما بخنده ... حتی اگه وسط کاری باشه و فقط  صدای خنده رو شنیده باشه و از علتش بی خبر باشه ، باز هم گل از گلش میشکفه از شنیدن قهقهه خنده دیگران!  چند وقت پیش که تو یک جمع دوستانه به همین روش خندید ،  همه از خنده های دخملک که بی دلیل ریسه رفته بود دوباره به خنده افتادن و این سیر تسلسل چند دقیقه ای ادامه پیدا کرد تا اینکه دخملک خیلی جدی خنده اش رو قطع کرد و رو به یکی ار حضار که از شدت خنده اشکش سرازیر شده بود گفت : آخیییییییی چرا داری گریه میکنی ؟؟؟  مگه بوی پیاز رفته تو چشمت !!!!!



 

تو بخند تا من بخندم ... قهقههخندهنیشخندابرو

 


 

پ ن 1 : با عجله برایش سبزی پلو با ماهی درست میکنی که خیلی دوست داره ... خودش میاد و با ذوق و شوق چند بار برنج رو هم می زنه و به ماهی و مخلفاتش سرکشی میکنی ... بشقابش رو می بره سر میز  ... و درست موقع خوردن یک نگاه متفکرانه به میز می کنه و بلند میشه ... اول میگه : "مامی سفره بده می خوام پایین غذا بخورم ... نمی خوام رو صندلی بشینم!" ... (اینقدر پافشاری میکنه تا همه چیز  از میز به سفره منتقل میشه! ) بعد ماهی های پاک شده رو حسابی با برنج مخلوط میکنه ... کمی بعدتر قاشق و چنگال رو کنار میذاره و غذایش رو حسابی تو مشتهای کوچولویش ورز میده ، برای لب گزیدنهای تو و چشم غره رفتنهای پدرش تره هم خرد نمی کنه ! بجایش یک لبخند ملیح بهتون می زنه و با ناز و عشوه میگه : "دارم غذا می پزم ... از امروز می خوام خودم براتون سالاد با فصل درست کنم"  ...


 

پ ن2 : سر لباس پوشیدنش حسابی کلافه شده بودم و هیچ ترفندی هم جواب نمی داد ... نهایتا بهش گفتم : اگه به حرفم گوش نکنی من هم دیگه نه جوابتو می دم ،  نه به حرفهایت گوش می کنم!  ... اونهم پشت چشمی نازک کرد و گفت : ببین مامی اگه می خوایی به حرفم گوش نکنی برو تو اتاقت که حرفهایت رو نبینم!!! (چند بار موقع گریه بهش گفته بودم از صدای گریه خوشم نمیاد ... اگه می خوایی گریه کنی برو یکجا که صدایت رو نشنوم!! ...) 



+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

زبان محبت

همیشه فکر می کردم لج بازیهای کودکانه چندان ریشه دار نیستند ، بهانه گیری هاشون کوتاه و زودگذره ، قهر کردنهاشون بی منظوره و نافرمانیها و سرکشی هاشون هم از سر نارضایتیه و یا جلب توجه ... هرچند که شاید گاهی هدفمند باشه و حساب شده . منتظر بودیم دخملک نوپا و شیرین زبون همون چیزهایی رو یاد بگیره که بهش آموزش می دیم ... وروجک اما خیلی وقتها از تصورات و انتظارات ما فاصله می گیره ... با حرفهایش غافلگیرمون می کنه ! ... با کارهایش حیرت زده مون میکنه و با ترفندها و سیاستهای لحظه ایش شگفت زده مون میکنه ! ... حالات چهره مون رو می خونه ، غم وشادی رو تو اعماق وجودمون حس میکنه و به موقعش خنده رو از گوشه های متروک و سرد خیال مون علنی می کنه !!! ... هر چند که بازهم اگه بگی آره ... دوست داره بگه نع! ...

وروجک اینروزها با علاقه خاصی عکسهای یک تا دوسالگیش رو بارها و بارها مرور میکنه ... دیگه یاد گرفته خاطرات گذشته دور رو هم یادآوری کنه! اسامی رو خیلی خوب می دونه اما هنوز با رابطه های فامیلی آشنا نیست! (البته منهای فامیل درجه اول) کتابهایش رو با گذاشتن انگشتهای توپولی و ناخنهای رنگیش روی کلمات هر سطر می خونه ... دوست داره وانمود کنه که می تونه از روی نوشته ها بخونه! ... تقریبا تمام رنگها رو بدون اشتباه می شناسه و حتی سیر و روشن بودنشون رو هم تشخیص میده! تازگیها به ست کردن لباسهایی که رنگهای مشابه دارن علاقه مند شده حالا فرقی نمی کنه لباس مهمونی باشه یا لباس ز ی ر ...   اشتباهاتش رو با شیطنت اصلاح و در صورت لزوم ماست مالی مکنه ! ... هر جا کم بیاره موضوع بحث رو به بی راهه می کشه ! و یک لبخند مامان کش هم ضمیمه اش میکنه! هرجا احساس خطر کنه یک استعلام از نحوه عملکردش بعمل میاره و برای کارش تایید میگیره ... نمی دونی چرا و چطور ولی معمولا هر چی بخواد همون میشه! ...



زمان : 6.00 صبح ...

دخملک با نفسهای عمیقش می خواد اعلام حضور کنه ... مثل پرتوهای اولیه خورشید دم صبح  که با سماجت از پشت پرده های کلفت خواب رو از چشم آدم دور میکنه ... ! با عجله می ری کنار تختش تا اگه نیاز به دستشویی داره تعلل نکنه !  اما دخملک با قاطعیت میگه نمی خوام برم  ... !!!  هنوز 10 ثانیه نگذشته که روی نوک پنجه و با قدمهای ریز میاد سراغت که ... دارممممم!!!!!!!!.  کارش که تموم میشه مثل همیشه پا میذاره به فرار ... اینبار خیلی جدی نگهش میداری تو چشمهای معصوم و شیطونش خیره میشی ... آروم و شمرده ازش می پرسی چرا ... ؟؟؟ دخملک با خونسردی تمام لباسهایش رو ازت میگیره و به تنهایی می پوشه ... به هیچ کلامی ... به صورتت نگاه نمیکنه ، حتی رویش رو ازت بر می گردونه ... صدایش رو دوباره در حال فرار می شنوی ... "می خوام در برم که بیایی دنبالم با هم بدو بدو کنیم!"  ... بی توجه به تو می ره سراغ نقاشی و برخلاف همیشه بی هیچ استمدادی صفحات کتاب رو رنگ آمیزی میکنه و زیر لب با خودش حرف میزنه و رنگها رو تکرار میکنه ... "حالا یکدونه گل قرمز می کشم ، پشت آسمون هم رنگین کمون می کشم ، بنفش ، نیلی ، آبی ، سبز ... مواظب باشم خطش از بیرون نزنه!!!! ..." (چند بار موقع رنگ آمیزی کتاب نقاشیش گفته بودم مواظب باش رنگ از خطوط بیرون نزنه!) ... دخملک سخت سرگرم نقاشیه و تو در حال انجام کار با خودت میگی که اینبار قهرش کمی طولانی شده!! ... و نیمساعت بعد ...

  • مامی ببین روی آیینه اتاقم نقاشی کردم ... لباسهایم هم رنگی شده ...
  • آخه چرا دخترم ! ناراحت
  • نمی خوام تو دفترم نقاشی کنم! ... میخوام رو دیوار خط بکشم! از خود راضی ...
  • پس منو دوست نداری! ... میخوایی که ناراحت بشم! دل شکسته
  • متفکر ابرو ... نه مامی جون بیا با هم دیگه دیوار خشک کنیم ... دیگه اذیتت نمیکنم! نیشخند
  • بغلقلب
  • مامی من دختر خوبی ام ! مژه
  • معلومه که خوبی عزیزم !  ... شما همیشه خوبی! ماچ
  • مامی جون پس دیگه تو زندگیت نیوفتادی ؟؟؟!!!سوال 
  • تعجباسترس یعنی چی مامانم؟؟؟ دل شکسته
  • یعنی تو زندگیت افتادی دیگه !!!! عینک
  • من : متفکرمنتظر  (دیشب هم این جمله رو حین مکالمه ما با عمویش بکار برد و حاضر نشد با عمویش تلفنی صحبت کنه  ... "آخه عمو افشین تو زندگیش افتاده!!" ...)  از دیروز خیلی به این جمله فکر کردم ... به معنیش ... به اینکه تو مغز کوچولوی دخملک نیم وجبی ام چی می گذره ! ... به اینکه از این حرف چه منظوری داشته و به اینکه تکرار این حرفش نمی تونه اتفاقی باشه ...


... به نه گفتنهایش عادت کردی ... هرچند که گاهی مستاصل میشی از هر گونه واکنش تدافعی. می دونی که دوست نداره مثل بچه ها باهاش رفتار بشه ... حتی اگه ندونه یا نتونه باید وانمود کنین که میدونه و میشه ! ... اما هنوز به حرف زدنهای این مدلیش  عادت نداری دل شکسته ...


+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

گذر زمان

نوروز ٨٧

 

نوروز ٨٨

 

پ ن : قبل از خواب از وروجک پرسیدم دوست داری برایت چه کتابی بخونم ! ... گفت : نه مامی شما خودت  "چه کتابی"  رو بخون من هم "می می نی شده شلخته"  رو می خونم!  از خود راضی

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

وروجک گزارشگر ...

به هر طرف سر می چرخونی شلوغی و بهم ریختگی موج می زنه ... هنوز نیمساعت نیست که اومدین خونه اما تو همین مدت کوتاه حسابی از خجالت نظم و آرامش خونه در اومدین !!! دخملک با ذوق و شوق شیرینی های رنگی و خونگی عید رو توی مشتهای کوچولویش ریز ریز میکنه و کلی به این کشف تازه اش می خنده ! ... ظرفهای شیرینی رو که نجات می دی ازدیدن اثر انگشتهای شکلاتی دخملک روی میز و صندلیها و کاغذ های رنگی شکلاتهای آب شده روی زمین حسابی خستگی از وجودت پر می کشه! ... می ری از توی آشپزخونه دستمال نم دار بیاری ، می بینی دخملک با کفشهای خاک و خلی داره از کل خونه سان می بینه!!! از دیدن رد پاهای کوچولویش هر دوتون به خنده می افتین!!! (البته تو بیشتر به این جمله می خندی که ناخودآگاه به ذهنت اومده!!  ... "خنده تلخ من از گریه غم انگیزتراست!!" ...) بالاخره وروجک گریز پا رو حین تعقیب و گریز گیر می اندازی و می بریش کنار سینک تا دست و صورت و مو های شکلاتیش رو با آب و صابون آشتی بدی!!!! ... ولی چه اشتباه بزرگی ... وروجک تا سرتاپای خودش رو کر نده و کل آشپزخونه رو به آب نده مگه ول می کنه ... یک پیشبند بزرگ برایش می بندی و کنار سینک رهایش می کنی تا به تلفن جواب بدی ... تو این شرایط بهترین خبر ممکن رو می شنوی ... مهمون!!!!!!!!! (نه چندان غریبه) حد اکثر نیمساعت فرصت دارین که به این وضع آشفته سر وسامان بدین!!! یک نیمنگاه به ساعت و یک نگاه به دور و برت و یک آه کوتاه و ...  مشغول کار می شی!! اجازه می دی وروجک همچنان تو آشپزخونه سرگرم باشه ... هنوز داری وسایل اضافی رو از زیر دست و پا جمع میکنی که صدای زنگ در بلند میشه ... دخملک بالاخره از آشپزخونه دل می کنه و سراسیمه میاد که در رو باز کنه (همیشه برای باز کردن در با اون برق مخصوص تو چشمهایش ، پیش قدمه ...) چشمت که به ساعت می افته می فهمی اینهمه کار ظرف 20 دقیقه انجام شده ... با عجله جارو برقی و شیشه پاک کن و ... رو از نظرها دور می کنی ... دخملک با موهای ژولیده و یک لنگه دمپایی جلوی در منتظره و به هیچ قیمتی رضایت نمیده که لباسهای نیم خیس و پرنقش و نگارش رو عوض کنه ... 

میهمان شماره 1 : (رو به آندیا) سلام قربونت برم ... بیا بغلم ببینم!

آندیای وروجک : سلام ... (در حال فرارررررررر!)  تولد عید شما مبارک !

میهمان شماره 2  : کجا در می ری ؟

آندیای حرف گوش کننن! : مامانه گفته لباس تازه امو بپوشم! چونکه این لباسم کهنه اش پاره شده ...

مامان شرمنده : خجالت (کهنه ؟؟؟؟؟؟؟ تعجب ... فقط یک نخ از پایین دامنش آویزون بود ... قبل از اومدن مهمونها بهش گفته بودم چون لباست خیس شده و لکه شکلات روش مونده عوضش کن!)

میهمان شماره 1 : من هم بیام تو اتاقت ؟؟؟؟ ...

آندیای زیرآب زن : نه نیا چونکه مامانم اتاقم رو بهمدیگه ریخته ... نهارهم نخوردیمممم!

میهمان شماره 1 : خوب چرا آخه ؟؟؟

آندیای چاخان : آخه داشتم قشقابها (بشقابها) رو می شستم! ... 

میهمان شماره 1 : آفرین دختر خوب ... به مامان کمک می کردی؟

آندیای بلا : نه !  مامانم  اببل (اول) داشت شیرینی ها رو قایم می کرد ! اببل هم شکلاتها رو قایم کرد! ... 

میهمان شماره 2 : عجب ؟ از دست پدر قایمشون  میکرد؟

آندیای عشق پدر : نه پدر تند تند آشغالها رو جارو میکرد ... بعد میزها رو پاک کرد ... دیگه خسته شده خوابیده !

مامان مشعوف : تعجبمتفکرمنتظر

... و موقع رفتن مهمونها ...

آندیای استرلیزه : تولد عیدیمو بدین به پدر! ... چونکه پولش کثیفه ، دستهامو شستم الان ...


 

وروجک بدنبال سکه های هفت سین


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

تفاهم!

هنوز گیجی از اینهمه حس آرامش و سکون ... از اینهمه برو بیا و رفت و آمد ... از اینهمه تنوع و تحول ... ازاینهمه برنامه از پیش طراحی شده یا پیش بینی نشده ... دخملک بیش از همه با این شرایط خو گرفته ... تمام دلخوشی و راحت خیالش خلاصه میشه در کنار هم بودن ها و با هم موندن ها! ... نه بی خوابه نه کلافه است نه بدغذایی می کنه نه لجبازی ... نه بدقلقی می کنه و نه بد خلقی ... چهره بشاش و لبهای پر خنده اش ناخوداگاه حس آرامش رو بهت القا میکنه ... لپهای گل انداخته صورتیش بهت میگن که همه چیز مرتبه ... داری از تماشای دلبندت لذت می بری ... دستبند و النگوهای رنگی تازه اش چقدر به دستهای سفید و توپولیش میان ... ناخنهای کوچولویش چقدر با این مدل مانیکور جلوه پیدا کردن! ... دلت قنج می ره وقتی به ناخنهای گرد پاهایش نگاه میکنی که مثل دونه های قرمز انار رو پاهای سفیدش برق می زنن!!! موهای نرم و نازکش مثل ابریشم سیاه به پیشونی گر گرفته و خیس از عرقش چسبیدن از بس بالا و پایین پریده ... چند بار سعی می کنی گل سرش رو دوباره روی موهای منگول شده اش  مرتب کنی اما دخملک با شیطنت پا میذاره به فرارررررر! ... صدای خنده های شیرینش با دور شدنش تو فضای خونه گم میشه ! ... تو هم غرق افکار دور و درازت به یک نقطه خیره میشی! ... لختی سکوت و شاید کمی مکدر از حرف ناشنوی های پیاپی دخملک ... !!!  ... وروجک چند بار بی تفاوت از کنارت می گذره ! ... با عجله برمی گرده سمت اتاقش و با چند تا گل سر و یک برس میاد سراغت ... با دقت  ذول می زنه تو چشمهایت ...

  • ... مامان مژگان جون ناراحت شدی ؟؟؟ دل شکسته
  • ... نه عزیزم !  بغل
  • ... دیگه اذیتت نمی کنم! ... قول میدم!!! ... گل سرم هم دیگه نمی کشم!  ... حالا میای بخندیم ؟؟؟؟؟
  • ... معلومه مامانم ... می خندمممم!
  • نع ... بیا با هم دیگه  بخندیم!!! ... از خود راضی
  • خنده دوستت دارم آرام (به کسر م)جانممممم  !!!! (... صدای قهقهه خند هایش قلب و روحت رو جلا میده و مهمتر از اون حس تفاهم و همدلیش تا اعماق وجودت رو می لرزونه ...)


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

7 سین 88

سال نو ، حال و هوای نو ، رنگ و بوی تازه گی و حس قشنگ آغازی نو ...


این مدت خیلی جاها رفتیم و خیلی کارها کردیم منهای سر زدن به وبلاگها ... برای دخملک هم خیلی چیزها تازه گی داشت ... مهمتر از همه نشستن پای هفت سین و دعای لحظه تحویل سال با دو تا دست کوچولویی که بی نیاز و هدفمند رو به آسمون ، زمزمه های پر از نیاز و خواهش مارو بی کم و کاست تقلید می کرد ...



 

پ ن : فقط اومدیم بگیم یاد همه تون هستیم ... اما هنوز تو سال جدید جا نیوفتادیم !!!!! هنوز خیلی کارهای ناتموم داریم ... شاید هم هنوز با ته مونده های سال 87 دست به گریبانیم ... اما خشنودیم از اینهمه حس تازه گی ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker