Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

خلوت کودکانه!

دخترک یک وقتهایی رویا پردازی رو دوست داره ، یک وقتهایی تو رویاهای قشنگش غرق میشه ! به حال خودشه و توجه چندانی به محیط اطرافش نداره ، دوست نداره چیزی یا کسی خلوتش رو بهم بزنه! در اتاقش رو می بنده ... پاورچین پاورچین میای پشت در اتاقش که گوش وایستی! صدای ظریف و نامفهومی از پشت در بسته داره برای یک عده سخنرانی می کنه انگار! ... نه شاید هم داره نصیحتشون می کنه! ... لای در رو باز میکنی! آروم و بیصدا! ... دخترک پشت به در و غافل از چشمان حیرت زده تو همچنان به کارش ادامه می ده ! ... نه انگار که اصلا با کمال خونسردی کشوی لباسهایش رو باز کرده و در ارتفاع یک متری روی کشو ایستاده و با یک ماژیک وایت برد روی دیوار اشکال هندسی ترسیم می کنه برای شاگردان صامت! (فقط نمی دونم چرا قبلاٌ به فکر خودم نرسیده بود که برای دسترسی به ارتفاعات از کشو های لباس استفاده کنم!)

 

 

پ ن : یک شلوار برمودا داره که چون هم گرم و پشمی هست و هم با پوتینهایش خیلی همخوانی داره با اصرار پایش کردم و اونهم بشدت اشک می ریخت که اینو نمی خوام! ... در نهایت استیصال پرسیدم آخه چرا نمی پوشیش هنوز نو مونده!؟ ... گفت :" آخه آستین پاهایش کوتاهه! ... یقهء کمرش هم تنگه!"


 

Photo Frames. Memories

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

یک وقتهایی!

  1. اگه مدام دلت ضعف می ره برای اینکه تو بغلت فشارش بدی ، و عطر نفسهایش رو هرت بکشی! یک وقتهایی هم میشه که کلافه می شی از بس هر طرف می چرخی یک مفتش کوچولو تو فاصله یک وجبیت وول می خوره و با چشمهای کنجکاوش از درز دیوار هم بیست سوالی می سازه!
  2. اگه تحمل نداری کسی به دردونه از برگ گل نازکترت بگه بالا چشمت ابرو ! ... یک وقتهایی هم میشه که دلت می خواد دست و پاهای پر جنب و جوشش رو محکم نگه داری تا برای  یکبار هم که شده مجبور باشه چند دقیقه آروم بشینه و بدون بالا و پایین پریدن به حرفهایت گوش کنه!
  3. اگه دایم نگرانی که نکنه از تغذیه و تفریح و آموزش و استراحت و آرامشش لحظه ای غافل شده باشی ... یک وقتهایی هم لازمه به حال خودش باشه و تنهایی نیازهایش رو برآورده کنه بدون اینکه دایم از سر و کتفت بالا بره!
  4. اگه همیشه دوست داشتی مستقل باشه و جدایی های کوتاه رو راحت  بپذیره  ...  یک وقتهایی هم دوست داری فکر کنی هنوز بهت احتیاج داره و حالاحالا ها بهم وابسته هستین !
  5. اگه همیشه دست و دلت برای فرداهای نیامده و رویاهای بزرگ آینده اش می لرزه ... یک وقتهایی هم دلت قرصه که بچه های قرن بیست و یکم به مراتب روشن بین تر و با قابلیتهای بالاتری از نسل پدر و مادرهاشون رشد می کنن!
  6. اگه بیشتر مکالمات هر روزه اش پر از "نع" ! گفتنهای کشدار و  "نمی خوام"  گفتن های ممتنع !  یا "خودم خودم" های ممتد شده! ... یک وقتهایی هم میشه با منطق خاص خودش ساعتها به یک رابطه صمیمانه ، پر فایده و بی دردسر مادر و فرزندی دلخوش بود!
  7. اگه بعضی وقتها با بدغذایی کردنها و نخوردنهایش دلت رو خون می کنه ... یک وقتهایی هم با چنان اشتها و ولعی به خوردن رو میاره که نمی دونی بالا خره  بهش بگی نخور یا بگی بخور!


Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

تعلق خاطر یا تنوع طلبی؟

اینکه علایق و دلبستگیهای خاص تو بچه ها از چه سنی شروع میشه و تا چه دوره ای ادامه داره شاید موضوعی نباشه که تو یک پست کوتاه غیر حرفه ای قابل بررسی باشه! اما تجربه نشون داده که ترک وابستگیها و عادتهای کودکانه گاهاً با مشکلات زیادی همراهه ! و نیاز به تدابیر و برنامه ریزی خاص داره ...  یک وقتهایی تاثیرات منفی و نامتعارف جدا شدن از عادتهای کهنه برای بچه ها می تونه به مراتب عمیقتر از ادامه اون باشه! ... و  برای ما شاید تعلق خاطر یک وروجک چهل ماهه به هر شکل و طریقی  یعنی پروژه ای نه جندان ساده برای ساختن و پرداختن ... صرفنظر از سر سختی و لجبازیهای کودکانه که شاید با کمی چاشنی غرور و تعصب همراه بوده ، آندیا همیشه به راحتی با تازه های زندگیش کنار اومده ... جدا شدن محل خواب ، از پوشک گیری ، حضور  مستقل تو کلاسهای آموزشی و طبق روال و اسلوب پیش رفتن هیچکدوم برایش اونقدرها عجیب نبوده ... اما تعلق خاطر  و وابستگیش گاهی به شکلهای خاصی بروز می کنه که شاید چندان منطقی بنظر نرسه ...

  • تو یک جمع هفت هشت نفره می خواییم دور یک میز شام بخوریم! ... وروجک اصرار داره رو همون صندلی همیشگی اش بشینه (به صرف چند بار نشستن روی اون صندلی احساس مالکیت می کنه!)  و با سماجت خاصی نفر قبلی رو که ناخواسته روی همون صندلی نشسته از جایش بلند میکنه !
  • ست رختخوابش رو شستی و بناچار برایش لحاف و بالش جدیدش رو میگذای تو تختش! ... موقع خواب یکساعت تمام بهانه پتو و بالش قبلیش رو می گیره و ذکر مصیبت تا پاسی از شب ادامه دارد!
  • هر چند وقت  رو یک لباس خاص زوم می کنه و تحت هیچ شرایطی حاضر نیست لباس دیگه ای بپوشه ... اخیراً توجه خاصی به لباسهای پدرش داره و دوست داره مثل پدرش شلوار بپوشه اونهم از نوع جیب دارش و ایضاً کت یا کاپشن هم حتماً باید جیب داشته باشه!
  • یک مسواک صورتی داره که کاملا مستعمل شده ، البته مقداریش مربوط میشه به نحوه استفاده دخملک که عادت داره مسواک رو محکم لای دندونهایش فشار بده ! ... تازه گیها موقع مسواک زدن با جدیت خاصی مسواک تازه اش رو می گیره تو دست راستش و مسواک قدیمی رو هم تو دست چپش نگه میداره! جالبیش اینه که نه اجازه می ده دور بندازیمش نه حاضره ازش استفاده کنه!
  • با ذوق و شوق تمام سفارش تخم مرغ آب پز با کره میده! وقتی که آماده میشه با قیافه درهم بینی اش رو چین می ده و می گه نمی خوام! ... می شه برام ماهی درست کنی لطفاً مغز هم داشته باشه!
  • تا دیروز عاشق کره و پنیر بود و هر روز صبح  مقادیر زیادی پنیر رو خالی خالی می خورد ! یکدفعه تغییر رویه داده و به جبران مافات فقط  نون خالی می خواد!
  • یک روز کاسه ماست رو می گذاره جلویش و تا آخرش رو با ولع تمام می خوره ! و  بعد متعاقبش یکهفته تمام طی یک اعتصاب جدی لب به ماست نمی زنه!
  • یک روز ناراحت میشه که چرا شما زنگ در  و یا  دکمه آسانسور رو زدین! من می خواستم اینکارو بکنم ! فرداش هر چی منتظر می شین حاضر نیست نیمنگاهی بکنه به خواسته های دیروزش!
  • یک روز اصرار داره که روی صندلی جلو بشینه بدون کمربند! ... فرداش با عجله در عقب رو باز میکنه و میگه میخوام رو صندلی عقب بشینم و کمربندم هم ببندم!
  • چند تا کتاب داستان داره که هر شب باید بعد از خوندن کتابهای تازه اش دوباره اونها رو هم مرور کنه وگرنه احساس میکنه داستان تموم نشده و کلاغه به خونه اش نرسیده!!!
  • نمی دونم چطور ممکنه عادتهای غذایی آدم به این سرعت عوض بشه ! ... میزبان محبت می کنه و غذای مورد علاقه اش رو درست میکنه ... وروجک با قاطعیت میگه من که اصلا اینو دوست ندارم! بعد درخواست پاستا میده که تا دیروز اصلا دوست نداشته!
  • یک عروسک درب و داغون داره که یک وقتهایی حاضر نیست ترکش کنه ... یک وقتهایی هم می بره پرتش می کنه تو جاهای پرت و دور از ذهن که اصلا جلوی چشمش نباشه !! بعد یک دفعه فیلش یاد هندوستان میکنه و طی مراسم خاصی همه رو وادار می کنه که عروسک بخت برگشته رو پیدا کنن!



+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

هیچ آدابی و ترتیبی مجو!

  1. بهش میگم جان دلم ، عزیزکم ، دخترکم ، دلبرک بانمکم! ... اینقدر از روی مبل جفت پا نپر پایین !  ... بهم می گه مامانه جونه جونم ! حوصله ام رو دور بردی اینقدر می گی نپر! خوب بیا باهمدیگه بپریم! ...
  2. میگم انار رو با چنگال نمی خورن! ... می گه چرا من می خوام با چنگال بخورم! لطفاٌ چنگال کوچولو ام رو بیارین! ...
  3. میگم بیا با هم نقاشی بکشیم تمرینات مونده ها ! ... می گه الان نه! بذار یکساعت پیش که شد خودم تمرینهامو تموم می کنم! میگم منظورتون یکساعت دیگه است؟ میگه نه چندبار بگم یکساعت پیش!
  4. می گم می دونی مامان عاشقته ؟ ... میگه بعله قبلاً می دونم! حالا برو بشین کتابتو بخون ، دراتاقمم ببند!
  5. می گم با دمپایی های حمام نیا  تو اتاق ... میگه اشکال نداره خودم شستوندمش تمیز شده!
  6. میگم اینقدر تو راه پله داد نزن همه رو بیدار می کنی از خواب بعد از ظهر ... می گه شاید دوست دارن پاشن باهمدیگه بازی کنیم!
  7. میگم چشمهایت رو ببند که کف نره تو چشمهایت ... میگه نه می خوام چشمهایم باز باشه که خودم کفها رو با دستم نگه دارم که یکوقت نپاشونه تو چشم هایم!

و اما عکسهای قرار کوچولو در خانه بازی  قبل از رفتن  پویان جون و مامان گلش ...



 

امیر مهدی جون پویان جون و آندیا


 

مهدیار جون پوبان جون و آندیا

 

 

از کیارش جون عکس ندارم چون دوربین نداشتیم و زحمت عکسها با مامان امیر مهدی جون بود

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

وقتی پای کودکی در میان است ...

گیریم که می خواهی یک نظم نسبی برقرار کنی! درخانه ای نه چندان بزرگ اما شلوغ و بهم ریخته که بیشتر وسایلش هم  به یک وروجک شاد و پر جنب و جوش  3 سال و چهار ماهه تعلق دارد که تازه تازه ، دارد با آموزشهای آکادمیک ، روابط اجتماعیش را تقویت می کند!  ... گیریم که محدودیتهایی را تعیین کرده اید برای علایق و خواسته هایش تا وادارش کنید به ترک ممنوعه ها ! گیریم که در موقع خود از بابت تشویق و ترغیب ، ابزار و تمهیدات مختلفی به کار گرفته اید! ... گیریم که چند ساعتی هم به همین منوال  آرامش بر قرار شده باشد و همه چیز روال عادیش را طی کند! ... گیریم که حس کنی دخملک پر انرژی و زیرکت همیشه یک قدم از شما جلوتر است ! ... گیریم که همیشه آخرقصه اینطوری بوده که دخملک دستتان را به راحتی خوانده! ... گیریم که صندلی تنهایی برایش حکم تفرج گاه خانگی را پیدا کرده باشد و گیریم که همه نکته ها و نصایح روانشناختی کودک را برای از ما بهتران نوشته باشند! ... چه فرقی می کند؟ اصلا اینهمه تلاش برای چی ؟ مگر نه این اینکه  اینها همه  برای روزیست که خوب را از بد تمییز بدهد و سنجیده رفتار کند ؟ که می کند! ...

یا اصلاً ، وقتی راست در چشمهایت نگاه می کنه که بگه "می دونم خودم رو دوست داری ولی کارهای بدم رو دوست نداری!" ... و وقتی دقیقه ای صدبار بگه  : "خودم!!!! ... خودم می خوام! ... خودم می تونم! ... خودم بلدم! ... خودم... "  شاید وقتش باشد که تو هم یاد بگیری که یک وقتهایی به خودت فکر کنی! شاید بشه یک وقتهایی به کوتاهی  فاصله گرم شدن شیر دخملک یا سرخ شدن پیاز هم که شده  انگشتی لای موهای گره خورده و کلیپس گنده و بی قواره انداخت و به آیینه گفت: "می خوام باهات آشتی کنم!!! "

... وقتی پای کودکی در میان است...

  • میشه که کارهای ساده و پیش پا افتاده تبدیل به یک پروژه بزرگ بشه!
  • میشه که کانالهای تلویزیون دقیقه ای صد دفعه تعویض و فیلتر بشه برای احتراز از هزار باید و نباید  ...
  • میشه که لباسهای شسته شده از تو سینی فر سر دربیاره!
  • میشه که با تیوپ کامل خمیردندون رو آیینه طرحهای بدیع ابداع بشه!
  • میشه که از فریز لبالب انباشته ، تکه های یخ  زده پازل بیرون بیاد!
  • میشه که روی سطح توالت فرنگی از تکه های ریز شده کلینکس کوهی از برف درست بشه برای خوشایند کودکانه اش!
  • میشه که درهای نیم باز و بسته بارها درهم کوفته بشه به همراه خنده های پر انرژی!
  • میشه که شعله های گاز در مواقع غیر لزوم بالا و پایین بره!
  • میشه که گوشی تلفن ناغافل ساعتها مشغول بمونه منباب سرگرمی!
  • میشه که حین صرف غذا بارها مسیر آشپزخانه تا میز غذا با طیب خاطر طی بشه! ... 
  • و میشه که هر دلتنگی و دلمشغولی رو جایگزین کرد با خنده های شاد و بی غل و غش ،  میشه که ساعتها دل سپرد به بازیهای کودکانه!  ، میشه که دنیارو زیباتر دید از چشمهای پاک کودکانه ... هر جا پای کودکی در میان است ... زندگی زیباست.



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

تولد و مهمونی

قرار بود میهمان داشته باشیم ، به دلایلی میهمانی به بعد موکول شد! ،  فکر کردم حالا که برای آخر هفته برنامه خاصی نداریم بد نیست بعد از کلاس دخملک بریم استخر ، هنوز تو شش و بش رفت آمدش با این هوای نیمه بهاری بودم که برنامه به کلی تغییر کرد ! ... بجای مهمون داری و شنا به نحو کاملاً غیر منتظره ای  رفتیم جشن تولد هیژا جون و اینقدر بهمون خوش گذشت که اصلا نفهمیدیم وقت چطور گذشت! (دست مامان هیژاجون درد نکنه که واقعاً سنگ تمام گذاشته بود ...)  اولش که آندیا و هیژا از شدت هیجان فقط می دویدن و جیغ و دادی راه انداخته بودن که بیا و ببین! ... بعد که یک کم از تب و تاب افتادن کم کم بازیهای گروهی با بقیه بچه ها و هر از گاهی هم اختلافات کوچک بر سر تقسیم اموال شروع شد! ... طفلک هیژا این وسط باید همش یادآور می شد که تولد اونه و کادوها هم مال صاحب تولده ولی کو گوش شنوا !! ... تو مسیر بازگشت آندیا با چشمهای نیمه باز در حالیکه بشدت خسته بود و پلکهایش سنگینی می کرد یک آه عمیق کشید و گفت : "کاشکی بازم فردا که شد تعارفمونو دعوت کنیم تولد هیژا جون !!" ... (میگن تعارف اومد نیومد داره همینه ها!)

 

 

شمع فوت کردن گروهی !

 

 

ابراز احساسات به سبکهای مختلف



 

وروجکها به ترتیب سن ...


 

کیک قشنگ تولد  و بچه های منتظر



و

 

 

این ماشین قشنگ هم مال هیژا جون بود که به محض افتتاح ، همه با هم می خواستند سوار بشن و هیژا جون در کمال خونسردی به نفع آندیا کنار رفت !



 

پ ن : قبل از شروع تولد اومدم ازشون عکس بگیرم (عکس بالایی)  که  یک مکالمه خاطره انگیز بین بچه ها حسابی اشکم رو درآورد از خنده!   ... هیژا جون به آندیا گفت تو بشین  ، من هم کنارت وایمیستم که یکوقت هیولا نیاد ! ... بعد آندیا گفت خوب به هیولا هم بگو بیاد ! ...  هیژا گفت نمیشه! ممکنه همه بترسن !  ... آندیا هم گفت  : ولی ما اصلا هم نمی ترسیم !!  ... بعد هیژا  گفت : چرا  اگه خوب نگاهیش کنی یادت میاد که بترسی !  من هم فقط وقتی خودم هیولا بشم نمی ترسم !  ... حالا داشته باشین شعر خوندن آندیا رو برای اینکه نشون بده کاملا خونسردیش رو حفظ کرده !! و  حرکتهای دوربین رو تو دستهای من !



+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

یادم باشه! ... یادش باشه!

قدیمترها یادمه کارهامو تو سررسید می نوشتم و طبق اون برنامه ریزی میکردم اما بیشتر از حافظه ام کمک می گرفتم تا از سررسیدی که معمولا یا تو کشوی میز جا می موند یا رو اپن آشپزخونه!  ... بعدها که دخملک اولین نشانه های حضورش رو اعلام کرد بیشتر برنامه ها مکتوب بود که چیزی از قلم نیوفته! از ویزیتهای ماهیانه دکتر گرفته ...  تا حتی خریدهای قبل از تولدش! از وقتی خانوادمون سه نفره شد اما زمان برای همیشه محو و نابود شد!  ارزشش شاید چندین برابر شده اما کاربردش هیچِ! ( یک چیزی تو مایه های ارزش اسکناس خودمون!) ... این اواخر برنامه ها یکبار تو سررسید نوشته می شه ! یکبار بصورت غربال شده تو جدول هفتگی کلاسهای دخملک تکرار میشه و یکبار هم روی وایت برد اتاقش های لایت میشه! ... دست آخر نمی دونم چی میشه که باز به همه جا دیر می رسیم و از همه چیز جا می مونیم! ...  این وسط یا زندگی خیلی عجله داره یا ما زیادی کند شدیم! ... یادم باشه دکمه های شل و ول پالتوی دخملک رو بدوزم ... یادم باشه کرم موسیقی اش رو برای کلاس  موسیقی اش رنگ کنه و من هم برایش تزئینش کنم ... یادم باشه تمرین نقاشی اش رو درست انجام بده ! یادم باشه از آرایشگاه وقت بگیرم جلوی موهایش روکوتاه کنه ... یادم باشه جواب میل دوست جونم رو بدم ... یادم باشه سر راه برای دخملک شلغم بگیرم! ... یادم باشه برای کلاس باله اش لباس قرمزه اش رو اتو کنم! یادم باشه امشب حتما ناخن های کوچولویش رو کوتاه کنم! (صبح موقع بوس کردن دستهای توپولیش لبه های تیزناخنش کف دست مامان بی ملاحظه رو خراش داد!) ... یادم باشه کتابخونه اش رو دوباره وصل کنم! ... یادم باشه ... یادم باشه ... یادم باشه همیشه باهاش مهربون باشم(اخم کردن مامانش رو دوست نداره!) یادش باشه جیشش رو یک کم زودتر بگه که مجبور نشه تا دم دستشویی روی نوک پنجه راه بره! ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

هفته نامه ...

دخترک بازیگوش وقتی بین اونهمه چهره مشتاق و پرخنده اسمشو  شنید انگار خودش هم باور نداشت که شاگرد برگزیده شده باشه! ... با تردید از جایش کنده شد و خیلی جدی از بین بچه ها راه باز کرد و یکراست رفت کنار مربیش!  بی هیچ نشانه ای اما از ذوق و شوق ... مربی جوان و پر حوصله اول توضیح داد که که چرا فرشته مهربون تصمیم  گرفته بهش جایزه بده و بعد بخاطر اینکه دخترک تمریناتش را با دقت انجام میده از همه خواست که تشویقش کنند! دخترک در کمال خونسردی (شما بخونید اعتماد به نفس!!!)  هدیه اش رو گرفت و با متانت تشکر کرد. وقتی با قدمهای محکم به سمتت اومد تا هدیه اش رو بهت نشون بده و بغلش کنی.  تازه متوجه سنگینی نگاههای پر مهری شدی که رویت سنگینی می کرد ! انگار فقط تو نبودی که بخاطر این اتفاق کوچک اینهمه خوشحال شده بود ! ...  شاید قبلا هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودی که وجود دخملک چطور توانسته طیف وسیعی از دوستیهای گرم و صمیمانه در زندگیت ایجاد کنه! دوستی هایی که ظرف مدتی نه چندان طولانی بسیار تاثیر گذار بوده و ماندگار ...




طبق معمول موهای آشفته اش نصف صورتش رو پوشانده و دلت لک زده برای اینکه با یک برس چین و شکن طره موهایش رو کنار بزنی از پیشونی پر عرقش ...  با دست موهایش رو صاف میکنی پشت گوشش و می پرسی دوست داره دفعه دیگه قبل از کلاس موهایش رو ببافی ؟؟ که  میگه : " نه مامی! دوست دارم وقتی  یکدفعهء پیش شد ، من کوچولو بشم که دیگه شما گل سر نزنی به موهایم!! کاش زندگی واقعی هم شبیه خیال ساده دخملک بود! که مثل سی دی های کارتونش دائم جلو و عقب بره و هر جا هم که خواستی Pause  بشه !!

 


هر وقت کتاب می خونه توجه چندانی به سر و صداهای اطراف نداره! درست مثل یک کتابخوان واقعی! هر جا هم بخشهایی از داستان رو فراموش کنه ، با مهارت خاصی آهنگ جمله رو تغییر میده بنا به ضرورت شعری! طوری که اصلا بنظر نمیاد!  ... فقط اشکال کار اینجاست که گاهی به انتهای کتاب که می رسه تازه یادش می افته که داستان یک کتاب دیگه رو خونده!!!



معمولا به این راحتی ها دوست نداره حمام کنه ! اینبار بدون مقدمه چینی گفتم بیا بریم یک دوش بگیریم بعد بری کلاس ! گفت : "مامانه جونه جونم شما برو ، هر وقت صدایم کردی بگو بیام!"

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

وقتشه!

  • میگن بچه خودش بزرگ میشه ... می گی می دونم! و مشکل همینجاست!  که تو وقت چندانی نداری برای پرداختن به بالندگی و شکوفایی استعدادهای درونیش! برای لذت بردن از کودکانه گی و  وابستگی اش! 
  • میگن وقتی بزرگ بشه یادش می ره برایش چه زحماتی کشیده شده ... می گی می دونم! اما مشکل اینه که یادش نمی ره که بگه کجا برایش کم گذاشتیم یا چکار باید می کردیم که نکردیم! ...
  • می گن توجه زیاد به بچه نتیجه عکس داره! ... می گی می دونم! فقط نمی دونم چرا هر وقت مرکز توجه رو ازش بر می داریم کانون زندگیمون از مدار خارج میشه!

مادرانه نگاهش می کنی ، که نه!‌ عاشقانه تماشایش می کنی ...  با چشم خریدارانه و مشتاق ... از اون حالتهایی که از مادر بودن به خودت می بالی و به مادرانه گی ات رشک می بری !‌ ... نه به این خاطر که فکر میکنی مادر یک بچه فوق العاده یا تافته جدا بافته ای ! ... نه به این خاطر که شکرگزار و قانعی با داشته های موجود ... بلکه به این خاطرکه هنوز وقت داری برای ساختن فرداهای نیامده اش ، جبران کاستیها و کوتاهی هایی که شاید ناخواسته در حقش روا داشته ای و اینکه طفلکت هنوز فرصت بچگی کردن دارد و تو با خیال راحت می توانی به دغدغه ها و نیازهای فردایش فکرکنی  و پرداختن به دلخواسته هایی که زمانی برایت مهم بوده و واقعیتهایی که دوست نداری هرگز تجربه کردنشان را بیاموزد ! ... شاید اکنون وقتش رسیده باشد! ... وقت رفتن!



+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

آینده !

  1. یک روز می یاد که اونیفرم مدرسه اش رو تنش می کنه با یک رمان همرنگ رو موهای برس خورده و مرتبش و آماده میشه که بره برای اولین روز مدرسه ... و تو دوربین بدست راهیش میکنی و دلت غنج می ره که بدونی تو کلاسشون چی می گذره! ...
  2. یک روز می رسه که با یک کارت تبریک میاد سراغت تا  ازت اجازه بگیره برای شرکت در جشن تولد دوست صمیمیش بدون حضور تو ... و تو دلت می لرزه که بدونی چی خورده و چه کرده !
  3. یک روز می رسه که گوشی تلفن رو بر میداره و ساعتها با دوست جون جونیش گپ می زنه ... و تو دلت ضعف می ره که بدونی چی پچ پچ می کنن باهم !
  4. یک روز می رسه که می شینه پای کامپوتر و در مورد اتصال به شبکه اینترنت و چت کردن و ایمیل اختصاصی ازت سوال می کنه ! ... و تو نگران و هیجان زده دوست داری راهنماییش کنی ...
  5. یک روز می رسه که با چشمهای کنجکاو و منتظر می شینه روبرویت و با اشتیاق گذشته تون رو مورد سوال و جواب قرار می ده تا برسه به اولین روز آشنایی پدر و مادرش! ...
  6. یک روز می رسه که شاید بودن با شما برایش جذابیت چندانی نداشته باشه و ترجیح بده ساعتها پشت درهای بسته اتاقش با خودش خلوت کنه! ... و تو دلت پر می کشه که بدونی تو سرش چی می گذره! ...
  7. یک روز هم می رسه که خودش به تنهایی برای آینده اش تصمیم می گیره و اگه خیلی شانس بیاریم نظر ما رو هم در تصمیمش لحاظ می کنه ! ... و تو دوست نداری که اونروز حالا حالاها برسه اما! ...

 ... شاید فقط تو ترافیک مسیرهای هر روزه فرصتی دست بده برای فکر کردن ... شاید هم موقع تماشای اجباری یک سریال بی سر و ته در منزل اقوام یا در حین صرف شام بشه به چیزی غیر از روزمرگی فکر کرد ... به اینکه گاهی فکر کردن به آینده دل و جرات می خواد و اگه دلشو نداری اصلا بهتره به آینده فکر نکنی و بذاری هر وقت رسید بهش فکر کنی! ... آینده ای که بدون عینک خوش بینی ، بیشتر به کابوس می مونه ! ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

 

  • کفشهایش های پاشنه دارش رو پاش میکنه و از این سر خونه به اون سر می دوه طوری که صدای قدمهای صدادارش حسابی دربیاد! ... بعد می شینه تو ماشین کوچولویش و هر بار برمی گرده پشت سرش رو نگاه می کنه و میگه مامی ببین الان که ساعت 12 بشه کالسکه ام تبدیل به کدو تنبل میشه ! ...
  • تو کلاس حسابی بازیگوشی کرد و عملا حرص مربیشون رو در آورد ... موقع خداحافظی به مربیش گفت لطفا دیگه اخم نکن چونکه وقتی می خندی خوشگتر می شی ها!
  • دست همو می گیریم و می چرخیم ... سرش که حسابی گیج می ره می گه ... مامی حالا ما بشینیم بذاریم خونه خودش بچرخه!
  • یکی از سرگرمی های مورد علاقه اش دیدن عکس و فیلم خودش یا همسن و سالهاشه ! مخصوصا اگه مربوط به جشن و مهمونیهایی باشه که ازشون خاطره داره ... مشکل اینجانست که تازگیها موقع دیدن فیلمها میگه حالا یک کاری کن برم اونجا ... حالا نشون بده که دارم نانای می کنم ... حالا می خوام تو فیلم نقاشی کنم ... حالا می خوام ... (حیف که غول چراغ جادو نداریم!)



+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

یلدای ما

ظرفهای آجیل شور و شیرینی که دخملک بارها و بارها تو مشتهای کوچولویش پر و خالیشون کرده!‌ کنار هم صف آرایی می کنن دخملک با چسباندن دونه های قرمز انار روی کاغذ یک کاردستی از انار درست می کنه  ... چشمهای پر از سوالش همه چیز رو زیر نظر دارن و   یک جلد دیوان قدیمی  حافظ رو که شاید بیش از سه نسل در خانواده دست به دست گشته باز می کنه و می گه مامی همین صفحه رو بخون! ...

" یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش ... می سپارم به تو از چشم حسود چمنش ..."


 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker