Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

بچه یعنی ...

بچه ها از آغاز اولین نشانه های حضورشان ، زندگی آدم رو متحول می کنن! تغییرات اساسی که شاید در شرایط عادی سالها زمان صرف جا افتادنشون بشه می تونه  به راحتی و در کمتر از چند ماه تو زندگی  آدم شکل بگیره ! عادتهای تازه بی اینکه حتی متوجه بشیم جاشون رو به عادتهای کهنه می دن و زندگی اینقدر روند تندی پیدا می کنه که گاهی فکر می کنی داری با جریان سیلاب تو یک روند ثابت می افتی که گاهی بی هدف اما به سرعت جلو می ره! اگه خیلی هنر کنی یک وقتهایی با بچه ات غرق می شی تو دوران کودکی و همه چی رو از اول شروع می کنی! همه خواسته های دور و درازت رو توی اون دوباره از سر می گیری! کم کم تو این روند ثابت می شی یک روبوت از پیش برنامه ریزی شده که بطور اتوماتیک چشم و دلش فقط دنبال یک جفت دست و پای کوچولوی بلوریه که یک لحظه آروم و قرار نداره! ... و ذهنش هم فقط حول محور آرامش و رفاه و آینده کودکی نوپاست  که شاید در قبال تمام اینها و تو بهترین حالت ممکن ، بجای بهانه گیری و غرولند لبخندی از سر رضایت نثارت کنه! ... و بعد تر که با شیرین زبونی و شیرین کاریهایش دل و دین از کف می دی و قلبت یکپارچه تسخیر می شه ... می بینی زندگی یعنی همین ... یعنی بودن با این فرشته های پر هیاهو ...




 پ ن : پازلهایش رو می چینه دور و برش و کلافه می شه از اینکه نمی تونه تکه های پازل رو درست کنار هم بذاره! همیشه همینطور بوده ! از اینکه نتونه کاری رو درست انجام بده کلافه میشه ! از کوره در می ره و می زنه زیر گریه! یک وقتهایی هم همه چیز رو پرت می کنه از شدت عصبانیت! اینطور مواقع یاد مامانش می افته یاد بهانه گیری ، یاد لوس شدن و ناز کردن! ... بغلش که می کنی آروم میشه گل از گلش می شکفه! می خنده و همه چیز رو از اول درست می کنه ... می گه : " نری مامان ها! ‌اگه بری بلدم درست نمیشه!!"

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

از زبان کودکانه!

 

 



+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

خوردن یا نخوردن ، مسئله این نیست!

همیشه فکر می کردم کار مادرهایی که دائم دور خونه قاشق بدست می چرخن بدون شک اشتباه محضه ! اینکه با هزار ترفند برای بچه تئاتر بازی کنی که هواپیما می خواد بشینه تو باند و این دیگه قاشق آخره و اگه اینو بخوری برایت اونو می خرم یا اگه نخوری کوچولو می مونی! همه و همه کار رو از اینی که هست بدتر میکنه! ... بعد تر طی یک روند تدریجی تغییر عقیده دادم که شاید گاهی لازم باشه آدم تو خوراندن غذا به کودک مداخله کنه ! ... ولی همچنان معتقد بودم که اگه نخورد هم نخورد! بالاخره که گرسنه اش میشه!؟ فقط کافیه هله هوله رو از جلوی چشمش دورکنی! ... به مرور دیدم نه اونطورها هم نیست!  یک وروجک نیم وجبی با چهل پوند وزن می تونه ساعتها بدون آب و غذا بالا و پایین بپره و دست آخر هم با یک تکه نان یا بیسکوئت به اعتصاب غذایش ادامه بده! و آخر شب هم روی مبل یا کنار اسباب بازیهای ولو شده اش از شدت خستگی پلکهایش رو هم بیوفته و این میون تو می مونی و یک وجدان معذب  و چند جور غذای یخ کرده و ماسیده که شاید گاهی با غیظ بذاریشون کنار سینک و گاهی هم با خونسردی انتقالشون بدی به یخچال!
اونوقت اگه خیلی شانس بیاری شاید بتونی یک لیوان شیر عسل گرم به خوردش بدی یا چند ساعت بعد دوباره غذایش رو گرم کنی و یکبار دیگه شانست رو امتحان کنی !!! ...

 


 

تو خونه هر طرف بچرخی یک اثر از یک کودک پر شر و شور به چشم می خوره ... روی دیوار ، رو در اتاقها کف زمین و حتی تو کمد ها و کشوها ... دیگه جای غیر قابل دسترسی نمونده!  کمدها رو به راحتی با کلید باز میکنه و حتی برای دستیابی به نقاط مرتفع از صندلی استفاده می کنه! ... دیدم اینجوری حساب همه چیز از دستمون در می ره چون جای همه چیز عوض میشه! یک قانونی جدی گذاشتیم که هیچ کس  نباید بدون اجازه بره سراغ وسایل کس دیگه وگرنه جریمه میشه  و ممکنه بقیه هم یکی از وسایل مورد علاقه اون شخص رو برای مدتی ضبط کنن! ... دیروز سراغ لگوهای مورد علاقه اش رو گرفت ، گفتم نمی دونم خودت برو بگرد ببین کجا گذاشتی دختر منظم و مرتبم! دروغگو ... چند دقیقه بعد برگشت و گفت نیست! نمی دونم کجاست ! فکر کنم بازم شما بی اجازه گذاشتی سرجایش!!!

 

 

نمایش عروسکی در خانه بازی الهیه و بچه های وبلاگستان (کیارش ، هیژا ، ارشک ، شمیم ، محمد علی ، هانا جون و آندیا) که از بس شلوغ بود مجبور شدیم بچه ها رو وسط برنامه بیاریم بیرون !

 

 

شمیم ، آندیا ، کیارش بعد از برنامه توضیحات بیشتر رو می تونین تو وبلاگ هیژا جون بخونین


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

یک وقتهایی ...

  1. خیلی سخته تو یک مرکز خرید بزرگ پر از بچه های قد و نیم قد که یک دفعه همه با هم می رن سراغ یک خوراکی ممنوعه به دخملک بگی تو نمی تونی از اینها داشته باشی!! چونکه چیز خوبی نیست!
  2. خیلی سخته تو یک مکان عمومی که همه جور آدم با فرهنگهای مختلف هست دائم مجبور باشی اشتباهات دیگران رو برای وروجک نکته سنج و ریز بین تو جیه کنی! چرا اون آقا حرف بد زد ؟ چرا این یکی انگشتتش رو تو بینی اش کرد! چرا اون یکی آشغالش رو روی زمین می ریزه!
  3. خیلی سخته وقتی همه می خوان بشینن پای تلویزیون و گل بگن و گل بشنون! به دخترک بازیگوشت بگی شما دیگه وقته خوابته ... بیا بریم مسواک بزنیم و بعدش هم ج ی ش  بوس لالا!
  4. خیلی سخته  تو سکوت سنگین  یک محیط خشک و جدی مجبور باشی یک گلوله انرژی رو بزور تو بغلت نگه داری و دائم بگی هیس!
  5. خیلی سخته تو یک مهمونی شلوغ تو یک سالن سرد و پر سر و صدا مجبور باشی با کفش و لباس رسمی هنوز از گرد راه نرسیده چندصدتا   پله رو بچه به بغل  بری پایین که ببریش دستشویی! ... اونوقت بگه دیگه ندارم!!!
  6. خیلی سخته به یک صورت گرد ماهگون و یک جفت چشم گیرا و درشت (یاد سوسکه و دست و پای بلوریش افتادین؟) قول بدی که ببریش جایی که خیلی دوست داره و از قبل تمام روزهای هفته رو بشمره! اونوقت روز موعود بهش بگی متاٌسفانه چون مثل سیل بارون میاد نمیشه بریم! و اونهم درک کنه!!
  7. خیلی سخته به یک شیطونک پر انرژی که تازه یاد گرفته پله ها رو دو تا یکی بپره و بعد از کلی سر و صدا بدو بدو بره تو آسانسور و تمام کلیدهای آسانسور رو فشار بده تا به توقفش تو تمام طبقات بخنده توضیح بدی چرا همه دارن بهمون پوزخند می زنن!!! 

پ ن : نشسته پشت میز یکی از همکارها و عین یک کارمند وظیفه شناس رو نقاشیش کار میکنه ! هر چی گفتیم اینقدر از پا ک کن  استفاده نکن ! چون مداد رنگی  رو پاک نمی کنه و فقط دفتر و پاک کنت رو خراب می کنه به خرجش نرفت! نهایتا هم نقاشیش خراب شد هم پاک کنش ! ... یکدفعه از دیدن این صحنه بغض کرد و زد زیر گریه که چرا اینجوری شد؟ ... یکی از همکارها گفت : بس که حرف  گوش نمی کنی! بالاخره ما چهار تا پیراهن بیشتر پاره کردیم! ... وروجک تا عصر آبروی مخاطب رو برد که فلانی 4 تا از پیراهن هایش رو پاره کرده!؟؟ و اینکه  اصلا کار درستی نکرده!

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

چی شنیدیم!

  • نشسته کنار پنجره و هوای ابری و نم نم بارون رو با دقت نگاه میکنه ،‌ بهش می گم می خوایی پنجره رو یک کم باز کنم بوی بارون رو حس کنی ؟ ... می گه مگه بارونش بو می ده؟؟
  • با چند تا از دوستای قدیمی نشستیم تو یک کافی شاپ دنج که یک نوشیدنی داغ بخوریم و یک کم صحبت (شما بخونین غیبت ) کنیم! دخملک با دقت به سفارش همه گوش می کنه و بعد با جدیت تمام به سفارش گیرنده می گه لطفاٌ برای من هم یک چای سبز دسته دار بیارین که زیرش هم بشقاب کوچولو داشته باشه! (وقتی به سفارش گیرنده گفتیم منظورش فنجون نعلبکیه! احتمالا با خودش فکر کرده که اوووووووهه اینهمه توضیح ترجمه اش همین دو تا کلمه است!؟؟؟؟؟؟)
  • کیفش رو میاره و می گه مامان میشه بهم پول تمیز بدین که اصلا هم له نشده باشه! می خوام بذارم تو کیفم! بعد برای اینکه موضوع کاملا  روشن بشه می گه  از اون پول تمیزها که هی نگی دستهایت کثیف می شه!
  • داره جلوی تلویزیون پفیلا می خوره آخرش رو میاره می ده دستت و می گه دیگه نمی خوام ! چون کوچولوهایش دیگه هسته داره!!!

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

همینطوریها

داره جلوی آینه تمرین حرکات کششی میکنه و دقیقا حرفهای مربیش رو تکرار می کنه : وسطهای تمرین گاهگاهی به خودش تذکر میده ! : " آندیا! (با لحن تند و خشونت آمیز) دستهایت رو درست کن! پاهات Pose3 باشه! وسط تمرین ندو! ... آهان خوبه! حالا 6 قدم برو جلو یک ، دو ، سه ، چهار ، پنچ ، شش ، هفت ! به اینجایش که می رسه  مداخله  میکنم  : " نه مامانم باید شیش قدم بری!" بلافاصله جواب می ده : "مگه نمیدونی که شیش اشتباهه باید بگی شش!!!! (به کسر ش اول) "

با عجله میاد تو آشپزخونه می گه یک لحظهء ساعت میای تو اتاقم ؟  همچنان مشغول کار بدون اینکه بهش نگاه کنم میگم چکارم داری؟ میگه : اصلا تربیتی نیست که نگاهمو نمی بینی ها! اول باید چشمهایت رو تو نگاهم کنی! بعد بیای ببینی چکار دارم!"

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

مهم نیست !

  • مهم نیست چند ساله از خونه پدری جدا شدی ، یا چند وقته به مقام شامخ همسری یا مادری نائل شدی ! هنوز  وقتی پدر و دختر دست به یکی میشن احساس آماتور بودن می کنی! ...
  • مهم نیست چند وقته دلت برای یک کتاب غیر اخلاقی و غیر آموزشی لک زده حالاحالا ها باید دنبال راهکارهای اساسی در مورد اینکه چکار کنیم وروجکمون تو ضیافت شام با دست غذا نخوره و به خورش بادمجون نگه آش خیار با پوست! یا چی بگیم که وقتی بهش یک تذکر کوچک می دیم ده تا جوابمون رو نده! یا چطور متقاعدش کنیم که موقع حرف  زدنمون با تلفن صداهای عجیب و غریب در نیاره و برای جلب توجه سراغ ممنوعه ها نره !
  • مهم نیست تو مادر اونی یا اون بچه تو یک وقتهایی واقعاً باید اقرار کنی که تصمیماتش به مراتب منطق مدار تر از توست! حالا گیریم که منطقش یک کمی با منطق ما فرق داشته باشه!
  • مهم نیست دستهای کوچولویش چقدر توانایی دارن و قوه درک و فهمش چقدره در هر صورت تمام تمرکزش رو می ذاره رو کاری که می خواد انجام بده! حالا گیریم که اون کار رنگ کردن کفشهای تازه مامانش باشه با قلموی گواش!
  • مهم نیست از چه لباسی خوشش میاد و چرا! مهم اینه که باید خودش لباسش رو انتخاب کنه ! حتی اگه برای یک خرید ساده ساعتها وقت هدر بره تا هزار دفعه آستین و یقه و دکمه های لباس از این ور به اونور بشن و آخرش هم یک آستین اون وسطها گم بشه!
  • مهم نیست تا کجا خونسردیت رو می تونی حفظ کنی وقتی موقع تمرینهای نقاشیش یکدفعه با پاک کن همه رو خراب می کنه! یا مدام میگه  خسته شدم! (بس که نوک مداد رنگی رو فشار میده روی کاغذ بی نوا!) قشنگیش به اینه که تو اوج خستگی و کلافگی هم میدونه چطوری اخم رو از چهره درهمت پاک کنه و بجایش لبخند بکشه! ... وقتی وسطهای نقاشی گفت: " بسه دیگه سیر شدم!!"

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

هر چی بخوایی همون میشه!

  1. مامان من یک ماشین بزرگ می خوام که پشتش از اون دایره های گنده داشته باشه! (شما بخونین پرادو یا ماکسیما)
  2. مامان من از اون ماههای بزرگ تو آسمون که دستمون بهش نمی رسه می خوام که چراغش هم همیشه روشن باشه!
  3. مامان میشه برام یک درخت بزرگ کلیست مس بخرین با یک عالمه کادو و چراغ کوچولو (شما بخونین یکبار دیگه بریم جشن کریسمس!)
  4. مامان میشه واسم یک اسکیت نی نی ها بخری ! ولی هم بزرگ باشه رنگش هم صورتی باشه!
  5. مامان میشه فردا که شد برایم یکعالمه برف گنده بخری که تویش پر از توپهای برفی باشه ! ولی هم سرد نباشه!
  6. مامان میشه برایم یک کتاب دیگه بخری که جلدش پر از رنگی باشه با عکس نی نی ها ! ولی هم هر وقت بردمش حموم خیس نشه!
  7. مامان میشه وقتی رفتیم کلاس باله شما بری برایم بستنی بخری ولی هم بشینی روی مبل کلاسمون منو نگاه کنی!  
  8. مامان من دیگه بزرگ شدم میشه لطفاٌ خودم موهامو شامپو کنم !  ولی هم اصلا اصلا موهامو خیس نکنی ها !!!
  9. مامان من دیگه سنگین شدم نباید بیام بغل شما چونکه دیگه بزرگ شدم ! ولی هم  هر وقت خسته شدم(شما بخونین همین الان!) میام بغل شما!!!
  10. مامان لطفاٌ برایم یک شیر سرد بیارین ولی هم اول گرمش کنین!
  11. مامان میشه هیچوقت اصلا شب نشه که من نخوابم شما هی برام کتاب بخونی ولی هم اصلا صبح نشه که شما هی نری سرکارررررررر! (آخرش خورشید و فلک  هم مثل ما بلاتکلیف می مونن!)
  12. مامان میشه ... آره عزیزم میشه اگه تو بخوایی میشه! الان تمام کواکب گوش به فرمان توست چونکه می دونی چطوری با تمام وجودت بخوایی! پس به کم رضایت نده! 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

چه زود گذشت این چند سال ...

انگار همین دیروز که نه! همین چند هفته قبل باشد! اولین باری که به دنیای مجازی با این سبک و سیاق وارد می شوی یا شاید هم اول باری که  به چشم خریدارانه نگاهش می کنی ، فکر می کنی که وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی شاید یک سرگرمی تازه باشد درحد چک کردن ایمیلهای روزانه! ... بعد تر که روابط و وابستگی ها در این عرصه از دنیای مجازی به دنیای واقعی کشانده می شود و اختصاص بخش اعظمی از حضور در دنیای اینترنت! فکر می کنی که شاید عطشی زود گذر باشد که با گذشت زمان کمرنگ می شود که نشد! ... به سال که می رسد می گویی عادت هر روزه ای است که شاید بد نباشد افساری و مهاری بر آن زده شود محض احتیاط و منباب دوراندیشی! ... واکنون که در آستانه چهار سالگی این خانه کوچک و پهناور به عقب بر می گردی تا دورنمایش را با دل سیر نگاه کنی ، می بینی هنوز هم گاهی می شود که نمی دانی  با این دنیای پر رمز و راز و اسرار آمیز که با تو  بزرگ شده و پخته تر چه کنی! یا اصلا چطور می شود که هر بارکه ناخواسته از آن دور می افتی انگار که چیزی گم کرده باشی و ناگزیری که هر روز دنبال تکه های گمشده بخشی از افکار روزانه ات باشی! ...  همانهایی که هرگز نمی توانی منکر ارزش و اهمیتشان در این گذشته نه چندان طولانی باشی!  



این هم برای خالی نبودن عریضه از بابت تولد خانه وبلاگی (اخیرا جرات دست بردن به دوربین رو نداریم چون بلافاصله دوربین رو ضبط میکنه و خودش وظیفه خطیر عکاسی رو  به گردن می گیره!)

و اما فیلم کوتاه از دخترک آوازه خوان


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

آرایشگاه کودک!

از اولین باری که توی بغلم گرفتمش و صورت خواب آلود و گردن نیمه خمیده اش را با دست نگه داشتم تا اولین تجربه آرایشگاه رفتن و آشنایی قیچی سلمانی با موهای لخت و براقش رو ببینیم زیاد نمی گذره! ... هنوز هم با حوصله به دستهای آرایشگر خیره میشه و صبر می کنه تا به آخرش! ... هنوز هم تنها زمانی که میشه گره از موهای تابدار و نرم و نازکش باز کرد زمان حضور در صندلی آرایشگاهه! ... هنوز هم با دیدن سشوار سرش رو عقب می کشه و گوشهایش رو با دست نگه می داره ! و هنوز هم با اشتیاق از آرایشگاه نی نی ها حرف می زنه! 




هر چند که من چندان اصراری به بردنش به آرایشگاه کودک نداشتم و شاید چندان رضایتی هم از حاصل کار نداشتم ، اما از اونجاییکه هدف رضایت دخملی است! رفتیم!



 

تعجب نکنین خانه بازی نرفتیم ، رفتیم آرایشگاه نی نی ها ! حالا گیریم که یک کمی بیشتر از زیاد هزینه کردیم!



+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

از دیروز تا حلا ...

  1. تا همین چند وقت پیش تنها تصورش از نقاشی ، پر کردن کل صفحه با خطوط نامفهوم و در هم آمیختن رنگهای متضاد و نامتجانس روی صفحه سفید بود ... حالا مداد رو خیلی قشنگ تو دستش می گیره و دایم مواظبه که رنگ از خطوط بیرون نزنه و نقطه چین ها رو با دقت پر کنه!
  2. تا دیروز باید با هزار جور ترفند از کل خونه سان می دیدیم تا به یکبار مسواک آخر شب رضایت بده! اخیراٌ آب می خوره می خواد  یک دور دیگه مسواک بزنه!
  3. تا چند وقت پیش باید توجیهش می کردیم که وقتی می ره کلاس باید یکسری تمرینات خارج از کلاس هم داشته باشه تا برای جلسه بعد آماده گی داشته باشه!  تازگیها از هر فرصتی برای تمرینات مختلفش استفاده میکنه . چپ می ریم میگه درس دارم! ... راست میایم می گه حواسمو پرت نندازین چونکه تمرین دارم! 
  4. تا چندی پیش مدام از دخترک اصرار که بریم بیرون و از ما انکار که همیشه و هر ساعت نمیشه جایی رفت! ... این چند وقت به تمام برنامه های گردشی و خرید و مهمونی و کلاً هر جا غیر از کلاسها و برنامه های خاص تفریحی با دوستهایش دست رد می زنه!  
  5. تا همین دیروز پریروز می گفت هر کتابی رو n مرتبه برایم  بخونین! حالا می گه یکبار بخونین! n مرتبه گوش کنین!
  6. تا همین یک دو ماه پیش ما بودیم و  کانالها و سی دی های مورد علاقه و منتخبش! ... این اواخردر کمال خونسردی و تواضع  فقط تو تایمهای مشخص شده برای دیدن برنامه هایش تقاضای صدور مجوز میکنه!!
  7. اونوقتها با شستن و برس کشیدن و گل سر زدن و هر نوی آرایش و پیرایش موهایش مشکل داشت ! و ایضاً الان هم حسابی مشکل داره! (حالا هی بگین چرا تو همه عکسها موهایش یکجوریه!)



  • گاهی وقتها تو چه کنم چه کنم تصمیماتی که شاید مشکل بشه در موردشون به نتیجه رسید ، دلت می خواد فقط به این فکر کنی که آینده ازآن دخترک سرخوش و سر به هوای توست!
  • گاهی وقتها تو اوج کار و در نهایت درماندگی وسط تمام بهم ریخته گی ها و شلوغی و ازدحام برنامه های امروز و آتی دلت می خواد همه چیز رو ول کنی و فقط به یک لیوان نوشیدنی داغ و ورق زدن یک مجله تازه در کنار زیبای خفته ات  فکر کنی!
  • گاهی وقتها علی رغم نیاز هر روزه  به وسایل ارتباط جمعی از قبیل تلفن و موبایل و اینترنت و تلویزیون و غیره ... دلت میخواد به یک نقطه بکر و دورافتاده تو دل طبیعت فکر کنی که از صنعتی شدن و تکنولوژی هیچ بویی نبرده باشه!
  • گاهی وقتها بجای فکر کردن به برنامه غذایی هفته و در نظر گرفتن تمام جوانب از قبیل ذائقه خورنده گان و امکانات موجود و در نظر گرفتن وقتهای اضافی! ... دلت می خواد به یک آشپزخانه لوکس و مجلل با غذاهای متنوع و خوش آب و رنگ فکر کنی که خودت هیچ نقشی در تهیه و گردآوری اطمعه و اشربه اش نداشته ای!
  • گاهی وقتها هم تو لحظه های شاد و زیبای باهم بودن خوشتر داری که به خیلی چیزها فکر نکنی !  به فردا های نیامده اش! ... به جدا شدن و کنده شدن دخترک از پوسته نازک نبایدهایی که برایش ساخته ای  و نه حتی  به پایان دوران شیرین و بی غل وغش کودکانه اش !!
+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker