Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

اختتامیه

روزهای آخر سال که میشه انگار شمارش معکوس شروع میشه ، انگار هیچ کاری نباید بمونه برای بعد ، انگار همین چند روز و چند ساعت رو داریم برای کارهای باقیمونده ! ... انگار سوت پایان مسابقه رو می زنن و بعدش دیگه هر چی بدوی بی نتیجه است ... انگار زمستان قهرش می گیره از این استقبال زودرس!  انگار تو گلویش گیر کرده که با پوزخند بگه بجنب که تو این فرصت طلایی هر گلی زدی به سر خودت زدی! انگار بعدش دیگه هیچ خبری نیست ! انگار که فصل جدید فصل رخوت و تمایزه! فصل بی خبری و خوش خبری! 

 


+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

چهارشنبه سوری

  • شعله های آتش با نسیم خنک بهاری به رقص در اومده و دخترک بی پروا به سمت بوته ها می دوه اما هر بار می ترسه و از کنار آتش رد میشه و سعی می کنه جملاتی رو که تازه یاد گرفته تکرار کنه : زردی من از تو ، سرخی تو از من ... بعد با دستهای کوچولویش برگهای خشک شده رو می اندازه تو آتش و می پرسه : "چرا آتیشش چشمو می سوزونه مگه بهش پیاز زدی؟ "


 

  • تخم مرغ های مصنوعی رو آماده کردیم که دخملک برای هفت سین تزئینشون کنه ... می پرسه میشه بندازمشون تو آتش که زرد بشن ؟

 

  • دوربین رو گرفته تو دستهای کوچولویش که از آتش عکس بگیره ! می گه میشه یک دقیقه آتیشو  نگهش داری که اینقدر تو عکس تکون نخوره!


+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

آسیا بچرخ ! می چرخم!

یک کارهایی حوصله می خواد که باید بمونه برای بعد!  ، یک کارهایی پول قلنبه  می خواد  که خوب اونها هم باید بمونن برای بعد!  ، یکی کارهای وقت و انرژی مضاعف می خواد که صد البته وقتش الان نیست !  ، یک کارهایی تمرکز و فکر باز می خواد که اصلا جور نمیشه! ... یک کارهایی هم فقط یک کم اراده و انگیزه می خواد که تو داری! پس منتظر چی هستی همین الان برو یک سال 1389 درست و حسابی بساز که تویش همه چیز رنگ و بوی تازگی داشته باشه و طراوت و قانون جاذبه اش هم بجا و به موقع عمل کنه نه اینکه فقط اجسام سنگین رو بطرف خودش بکشه!  سالی که ایامش به کام باشه و خر مرادش رام!



 

آندیا و همکلاسیها و مربیهای گلش



+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

1388

دخترک هاج و واج به جنب وجوش مردم که با عجله از کنارش رد میشن نگاه می کنه ! بعضی ها کیسه های خریدشون رو تو هوا تاب می دن ، بعضیها گرم صحبت با همدیگه غش غش می خندن ! بعضیها موبایل به دست حین مکالمه ، خریدهاشون رو  انجام می دن که نکنه از قافلهء حراجی ها جا بمونن! ... این وسط تو هنوز با لیست کارهای اینور سال دست به گریبانی! ... یک حس غریبی می گه هنوز تکلیفت رو با سال جاری روشن نکردی ... هنوز مونده که سنگهایت رو باهاش وابکنی ! هنوز باهاش کارداری! نمی تونی بذاری بی هدف بگذره ! دوست نداری ازش فرار کنی ، باید نیمه های خالیش رو پر کنی ... باید تکه های ناتمامش رو کنار هم بذاری! ...  باید کاملش کنی! بعد بذاریش کنار ... از هیچ قسمتی از زندگی نمیشه گذشت!  باید لحظه های نابش رو غربال کنی برای نیامده ها و ناخواسته هایش را در کنج تاریکش  چال کنی پیش از آنکه یدکشان بکشی برای روزهای خوش آینده! آینده ای که امید بسته ای به تحول و روشنیش!



+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

یک حرف و دو حرف ...

شاید فقط تو نباشی که از بزرگ شدن بچه ات وحشت داری! ... از اینکه تو  اون مامانی نباشی که می خواسته یا اون فرق داشته باشه با بچه ای که تو انتظارش رو داشتی! از اینکه تو هر لحظه بودنش نتونی یا ندونی همون کاری که شایسته و درخورش باشه انجام بدی! از اینکه به موقع  همگام با قابلیتها و استعدادهایش جلو نری ! از اینکه در بمونی تو فهمیدنش یا جا بمونی از دلخواسته ها و دلبستگیهایش ... 3.5 سالگی یعنی یک نقطه عطف دیگه تو دنیای کودکی ...

یعنی یکبار دیگه محک زدن رابطه مادر و فرزندی !

یعنی ارزیابی مجدد توانایی ها و قابلیتهای وجودی

یعنی خودم می گم چی میخوام و خودم می تونم های جنجالی!

یعنی بُر خوردن با آدم بزرگها اما از جنس اونها نشدن!

یعنی استفاده از هر فرصت برای برقراری ارتباط دوستانه و مشارکت

یعنی فهم متقابل و سیاستهای کودکانه ، یعنی من هم بلدم چطوری تظاهر کنم!

یعنی پرهیز از واکنش های بچه گانه و جوابهای سرسری.

یعنی دستمو ول کنین می خوام گنده گنده فکر کنم و بلند بلند حرف بزنم و بالا بالا بپرم! پر پروازم رو نبندین!

دنیای بچه ها یک دنیای رویایی و پر رمز و رازه ! دنیایی که تویش همه چیز سفید  و صورتیه! دنیایی که ابرهای سیاه هیچوقت آسمونش رو تیره نمی کنن اما همیشه آماده است که بی وقفه بباره! دنیایی که در عین کوچکی هر جور که بخواد اوج می گیره تا به پهنای خیال  و تا مرز خواستن پیش بره! ... دنیایی که تویش همه چیز شدنیه و خواستن توانسته! ... دنیایی که پر از توقع و انتظار و خواهشه و دنیایی که تویش هر چی بخوایی همون میشه ... شاید اشکال از نوع خواستن یا میزان بزرگ شدنه که هر چه بیشتر از این دنیا فاصله بگیری ، کمتر به خواسته هایت می رسی!! یا شاید ، برای اینه که یاد بگیری  ادای آدم بزرگها رو در بیاری!


  • لج که می کنه خیلی خواستنی میشه! یک جور بانمکی قهر می کنه که انگار می گه ولم کنین می خواهم برم تو غار تنهاییم! بعد با شعر خوندن و خیال پردازی تو اتاقش سرخودش رو گرم می کنه بی هیچ تمایلی به آشتی و همنشینی! ... در اتاق رو با سر و صدا می بنده اما نه محکم و بعد برای اینکه خیال تو رو برای هر گونه مداخله راحت کنه می گه : "من در رو محکم نبستم ها! خودش اینجوری بستونده شد! ولی هم نمی خوام کسی بیاد تو اتاقم!" ... سکوت می کنی! ... از لای در سرش رو میاره بیرون می گه : "روشن شد؟" ... سعی می کنی جلوی خنده ات رو بگیری! خودت رو می زنی به اون راه و می پرسی چی روشن شد؟ ... یک کم فکر می کنه می گه : " نمی دونم شما همیشه چی رو روشنشو می گفتی؟؟؟؟"
  • هنوز با حمام کردن مشکل داره ! ... از اینکه از موهایش آب بچکه یا سر و کله اش کفی بشه! حس خوبی نداره ! معمولا یک وانت اسباب اثاثیه با خودمون می بریم تو حمام اما همیشه  با خنده می ره حموم و با چشم گریون میاد بیرون! ... اینبار اما سعی کردم در کمال خونسردی اجازه بدم خودش تمام کارهایش رو انجام بده و من فقط نظارت کنم! حالا گیریم که یک مقدار شامپو هدر بره و یک کم زیادی در و دیوار حموم خیس بشه ! یا ظرف شامپو  تا خرخره از آب پربشه تا از تماشای حبابهای ایجاد شده غش غش بخنده! ... مهم اینه که با حمام آشتی کنه! ... دست آخر موقع پوشیدن حوله اش می پرسی خوب بود؟ ... می گه : " بله! ولی هم من می خوام همیشه مواظب باشم  کثیف نشم!  رو زمین هم نشینم که تمیز بمونم که دیگه هی نیام حموم!!
  • بهش می گم لیوان رو دو دستی بگیر که چای رو لباست نریزه ! میگه خودم می دونم چطوری نریزونم!



آندیا و هستی جون (شب تولد پریسا جون)



 

آندیا کنار هستی جون و پریسا جون

 

 

عروسکهای زیبا و خوش لباس : هستی ، آندیا ، پریسا و ارغوان جون

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

نمایشگاه سرگرمی های کودک

هوای خوب و دلچسب بهاری ، از اون نسیمهای خنک و ملس که نوید عید رو می ده و یک ساختمان بزرگ با پله های برقی که وقتی واردش می شی اول یاد تابستان می افتی و بعد بازارهای مکاره! و یکعالم بچه کیسه بدست با بادکنکهای رنگی  تبلیغاتی که با جیغ و داد از این غرفه به اون غرفه می دون و بعضی وقتها هم یک چیزهایی چشمشون رو می گیره و سر خریدنشون با بزرگترها به توافق نمی رسن و همونجا گریه رو سر می دن! ... حضور در نمایشگاههای اینچنینی برای آدمهای همیشه گرفتار یعنی با یک تیر چند نشون زدن!‌ از یک طرف با خدمات و مراکز جدیدی  آشنا می شی که شاید قبلا از وجودشون بی خبر بودی و از طرف دیگه هم زمان شرایط بازدید از تازه های مراکزی که شاید دیدنشون از نزدیک میسر نگشته بود فراهم میشه ! ‌دست آخر هم شاید با خرید های جزئی  بعضی  از مایحتاج کودک و کلی بروشور تبلیغاتی آدم حس کنه که دست خالی نیومده بیرون !!!!

 

 

آندیا و مهدیار جون بعد از بازدید از نمایشگاه


 

کودک ، هیجان ، سرگرمی


 

اینجوری نگاهم نکن!

 

 

هر جا پای کودکی در میان است  ... شادی پا برجاست ...


 

سراغ غرفه شهرزاد (مجله و سایت) هم رفتیم و مجله هایی که نداشتیم رو گرفتیم که دخملک از هیچ شماره ای جانمونه ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

یک روزی ...

  1. یک روزی می گفتی ... حالا کو تا دخترکم بخواد راه بره !‌ ... الان تو بیشتر گردش های دونفره اون جلو می ره و تو باید دنبالش بدوی و آخرش هم به گرد پایش نمی رسی!
  2. یک روزی می گفتی حالا حالاها باید نقش دیلماج رو بازی کنی برایش تا بتونه درست و حسابی حرف بزنه ... اینروزها امان نمی ده کسی حرف بزنه و شده متکلم وحده!
  3. یک روزی فکر می کردی به این زودیها نمی تونی باهایش درد و دل کنی! اینروزها اگه یک کم چهره ات گرفته باشه ، فوری دستهای کوچولویش رو دور گردنت حلقه می کنه و می گه مامی ناراحتی؟ چرا نمی خندی؟
  4. یک روزی می گفتی کی میشه کارهایش رو خودش انجام بده ، اینروزها دست به هر کاری می زنی یک نیم وجبی سر به هوا جلوتر از تو اونجا حاضره تا اون کار رو به نحو احسن ؟؟؟؟ به انجام برسونه!
  5. یک روزی می گفتی کی میشه بجای پاره کردن کتابهایش بشینه با دقت مطالعه کنه! ... این روزها مجله و روزنامه و رمانهای چند صد صفحه ای هم  پیدا کنه ، میاره میده دستت و می گه برام بخونشششششششششش!
  6. یک روزی باور نداشتی هیچی قشنگتر از خنده های شیرین عروسک پر انرژیت باشه ... هنوز هم باور نداری ...
  7. یک روزی باور نداشتی هیچ نیرویی بتونه بیشتر از چند ساعت بینتون فاصله بندازه ... حالا حالاها هم تصمیم نداری باورت رو تغییر بدی ! هنوز آخرهای وقت اداری دلت پر می کشه برایش و اونهم بی هیچ قرار قبلی همیشه خوشحال میشه از دیدنت.

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

جشن نوروز

مهم نیست بچه مون از جشن خوشش میاد یانه ! مهم نیست اینجور برنامه ها برایش لذت بخشه یا نه ! مهم نیست از شلوغی و ازدحام خوشش میاد نه! ... هر چی باشه ما صلاحشونو  بهتر از خودشون می دونیم!! ... روز تعطیل به سختی آماده اش می کنیم و راهش می اندازیم ! ...  دخترک اما ، وارد سالن جشن که می شیم ، وحشت زده می چسبه به من و می گه بریم خونه !!! بیرون سیل بارون و داخل سیل جمعیت ، فضا به قدر کافی بزرگه اما ... دیدن چهره های شاداب و  پر جنب و جوش و موزیک بلند و اونهمه زرق و برق و هیاهو  ، یک کم نگرانش میکنه ! کم کم به محیط خو می گیره و رضایت می ده بشینه کنار میز های گروهی کاردستی و با بچه ها قلک های گلی رو رنگ کنن ... برایش جالب بود و پر هیجان تمام دست و لباسش هم رنگی میشه و چشمهایش از شادی برق می زنه ! با دیدن چهره های آشنا مثل هیژا جون و هانا جون  خیالش راحت میشه ! کم کم ازش دور می شی تا کمی استقلال پیدا کنه و محیط رو شناسایی کنه! ... هنوز فرصت نکردی سری بجنبانی و نفسی به راحتی بکشی که  از صدای گریه  و جیغش یکه می خوری ... دخملک با وحشت از حاجی فیروز فاصله می گیره و خودش رو پرت می کنه تو بغلت ... هیچ توضیح و تفسیری هم آرومش نمی کنه ... با هر ترفندی هست می بریش جلو تا از نزدیک با هم آشنا بشن. ترسش می ریزه و کم کم چهره  سیاه و لباسهای رنگی و دایره زنگی شو لمس می کنه و باهم می شینن کنار هفت سین ... تو چشمهایش هنوز نشانه های بغض و وحشت  و اضطرابه اما هر طوری بود با گوشه ای از آداب و سنن عید آشنا شد  و بعد هم در کنار موسیقی زنده  کیدز کلاب و  رقص بچه ها  تو بازیهای گروهی  مثل گرگم و گله می برم ، شرکت کرد و تازه یادش افتاد که برای گریه نیومده بوده اینجا !  اینجوری خیال ما هم راحت شد  که مثل همیشه بگیم دیدی راست می گفتیم! دیدی بهت خوش گذشت؟ ...


 

کوزه های گلی و نقاشهای حر فه ای


 

خوب که دقت کردم دیدم بیشتر بچه ها تمایل دارند که از یک رنگ استفاده کنند فقط آندیا بود که  بی هدف رنگهای مختلف رو امتحان می کرد!متفکر





 

کار دستی گروهی که آندیا خیلی همکاری کرد و هد بند های قشنگ و یکجور بچه ها ابتکار جالبی بود.



 

هفت سین زیبا و آندیای گریزپا

 

 

خنده زورکی و ژست هول هولکی!

 

 

آندیا و هانا جون (معلومه حاضر نیستند دو دقیقه یکجا بشینن!)

 

و  رقص زیبای هیژا جون که از همه جالبتر بود حیف که بیشتر فیلم ندارم!

 


 

پ ن : مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:"من خسته ام و دیگه دیروقته، می رم که بخوابم" مامان بلند شد،به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهارفردا شد،سپس ظرف ها را شست،برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد،قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد،ظرف ها را خشک کردو در کابینت قرار دادوکتری را برای صبحانه فردا ازآب پرکرد.بعدهمه لباس های کثیف رادرماشین لباسشویی ریخت،پیراهنی را اتوکردودکمه لباسی را دوخت.اسباب بازی های روی زمین راجمع کردودفترچه تلفن را سرجایش درکشوی میز برگرداند.گلدان ها را آب داد،سطل آشغال اتاق را خالی کردو حوله خیسی را روی بند انداخت.بعد ایستادو خمیازه ای کشید کش وقوسی به بدنش دادو به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد،کنار میز ایستادو یادداشتی برای معلم نوشت ،مقداری پول را برای سفر شمردوکنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت.بعد کارت تبرکی را برای تولدیکی از دوستان امضا کردو در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردورا درنزدیکی کیف خودقرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد. باباگفت: "فکرکردم گفتی داری می ری بخوابی" و مامان گفت:" درست شنیدی دارم میرم." سپس چراغ حیاط راروشن کردودرها را بست. پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد،چراغ ها راخاموش کرد،لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را درسبد انداخت،با یکی از بچه ها که هنوز بیداربودو تکالیفش را انجام می داد گپی زد،ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد،جا کفشی را مرتب کردو شش چیز دیگررابه فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد،اضافه کرد.سپس به دعاو نیایش نشست. درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کردو بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: " من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کارراانجام داد !!!

 

متن  فوق توسط ایمیل  بدستم رسیده ‌ ... لابد همتون فکر کردین  برنامه بعد از شام  خودتون رو می خونین با کمی تغییررررررررررر!!! ... درسته خوب زندگی باید تنوع داشته باشه!

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

چی از چی بهتره!

  1. بهتره آدم اصلا غذا درست نکنه‌ تا اینکه بعد از کلی صرف وقت برای تهیه مواد لازم و پخت و پز از آشپزخونه بیاد بیرون و  ببینه وروجک کنجکاوش رفته سراغ ظرف شکلات خوری و کف زمین پر شده از کاغذهای رنگی و نایلونی شکلات و گززززززز ...
  2. بهتره آدم اصلا وقت گرانمایه و کمیابش رو برای خرید کفش و لباس تو پاساژهای کوچک و بزرگ برای یک عروسک پر ناز و غمزه و بهانه گیر صرف نکنه تا اینکه قبل از رفتن به  یک مهمانی رسمی ، نیم وجبی با یکدندگی و سماجت بره یک لباس رنگ و رو رفته با دکمه های آویزون که به سختی تو تنش می ره بیاره و پدرش هم در کمال خونسردی برای حفظ آرامش و جلوگیری از طنش های احتمالی!!! بگه بهتره هر چی دوست داره بپوشه!!!
  3. بهتره آدم اصلا به سرش نزنه یک وقت قبل از وروجک پر انرژی و پر تحرکش بره تو رختخواب ، تا اینکه مجبور باشه هر چند دقیقه مثل ترقه از جایش بپره ! که چی ؟ ؟ که وروجکش جفت پا پریده رو شکمش ! یا دمر افتاده رو سرش ! یا با لگد کوبیده تو دماغش ! یا ... بازم بگم؟؟
  4. بهتره آدم هیچوقت هوس فیلم دیدن نکنه تا اینکه تو نود دقیقه 45 بار آب بیاره! 35 بار تا دستشویی بره و برگرده ! 25 بار به یک فسقلی سخت کوش بگه چشم! الان میامممممم! 15 بار به صورت گرد و خوشگل یک نیم وجبی کنجکاو خیره بشه و  بگه لطفاٌ از جلوی تلویزیون برو کناررررررر! و n مرتبه به یک کوچولوی باهوش و زبل  بگه  لطفاٌ این کارو نکن و به این دست نزن و اونو بلند نکن و ازاون بالا بیا پایین و یک کم آرومتر سر و صدا کن!!!!
  5. بهتره آدم از اول بگه نع! تا اینکه وقتی به یک شیطونک بازیگوش اجازه شراکت و همکاری می دی بعد از یکساعت بازی بازی!  با جدیت بگه کی گفت به خمیرها دست بزنی مگه خودت نگفتی من هم میتونم پیراشکی درست کنم! شما از آشپزخونه برو بیرون!!!!
  6. بهتره آدم تو یک صبح تعطیل تا هر وقت که وروجکش می خوابه از رختخوابش جم نخوره! تا اینکه برای جبران مافات بخواد کله سحر مشغول کار بشه و وروجک بلافاصله سرش رو از کنار میله های تختش بیاره بالا و بگه : حالا که صبح شده بریم پارک سرسره بازی!!!!
  7. بهتره آدم از هر کار تازه و هر حرف شیرین و هر لحظه بودن با یک فرشته کوچولو که همیشه غافلگیرش میکنه کمال لذت رو ببره و اجازه بده تمام هم و غمش بشه رسوندن این نازپرورده به چیزی که می دونه حق اونه  و سهم اونه  از آینده و زندگی تا اینکه بذاره سستی و کاهلی بهش چیره بشه!!!!

 


 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

وروجک 42 ماهه

تو مسیر بازگشت به خونه  ، عقب ماشین نشسته و از بین دو صندلی  جلو  مستقیم خیره شده به افق دور دست ، شاید هم نه !‌ همین نزدیکیها رو ورانداز می کنه با بی میلی ... بی هیچ حرفی و حالت خاصی تو چهره بهت زده و معصومش!‌ ... انگار که ناراضی باشه از این ناخواسته بیدار شدنهای صبح ... از این کنده شدنهای سنگین از خانه و رختخواب گرم ، از این رفت و آمدهای یکنواخت ! ، ترافیک خسته کننده و هوای دلگیر با ابرهای تیره ... با خودت می گی حتما یک راهی داره! خندوندن این وروجک پر شر و شور ... باید آتش زیر خاکستر رو روشن کنم! ... چی بهش بگی ؟ قول پارک بعداز ظهر ؟ با این هوای بارونی حتما بد قول می شی! ، مهمونی؟ تو این ترافیک اصلا حسش نیست! ، بازی؟ فقط چند دقیقه خوشحالش می کنه و بعد دوباره بهانه گیری رو از سر می گیره! ، یک بازی تازه؟ هر چی باشه بپر بپر و پرت کردن و خیس کردن و خلاصه  هر نوع عملیات تخریبی رو همیشه ترجیح می ده! ، سی دی ؟ فقط دوست داره بذاره تو دستگاه و دربیاره بیرون و دوباره یک سی دی دیگه و نهایتاً هم بیشتر از یک ربع نمی تونه سرگرمش کنه! ، نقاشی ؟ تا شروع می کنه می گه خسته شدم و رنگها هم آخرهایش از خطوط بیرون می زنه و کل نقاشی رو با پاک کن مخدوش می کنه ! ، بازی با اسباب بازیهاش ؟ هر کدوم چند دقیقه بیشتر جذابیت ندارن و بعدش ولو میشن یک طرفی و هر بار خرابتر و درب داغونتر از قبل بر می گردن سر جای اولشون! ، کتاب؟ فقط در مواقع خاص به خواندن کتاب تازه رضایت می ده! و در سایر مواقع همون کتابهای منتخب رو دوره میکنه ! ، آشپزی؟ از سرگرمی های مورد علاقه اشه و پر هیجان ! فقط نمی دونم چرا در آخر کار اون خشنود و راضی از آشپزخونه  میاد بیرون اما من زندگی رو چرب و نوچ می بینم! ، آب بازی ؟  نه خسته میشه ! نه از رو می ره ! ، خمیر بازی ؟ فقط  رنگها رو ترکیب می کنه  و با چاقو تکه های کوچک درست میکنه و خلاص! ، پازل؟ حوصله اش رو سر می بره و کلافه اش میکنه مگر اینکه یک دیگه تکمیلش کنه! ، رقص ؟ از صبح تا شب بهش بگو باله برقص وتمرینهای موسیقی ات  رو انجام بده ، نه نمی گه! ... آخرش به این نتیجه می رسی که مشکل سر یکجا نشستن و عدم تحرکه!!!  

مشتش رو می کوبه رو میز و میگه من مرغ سوپی که دورش میوه باشه  نمی خوام! پلو خالی لطفاٌ ... مرغ تزئین شده و خوش رنگ و لعاب رو بر می گردونی تو آشپزخانه و با چند تا قاشق برنج با کره آب شده بر می گردی و می گی بفرمایین! اینم پلو سفید! ... می گه نع نع من پلو سفید نمی خوام گفتم پلو خالی!!!!!!!گریه

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

هر چی بگم ... بازم کمه!

  • بالا رفتیم ماست بود قصه ما راست بود ، پایین اومدیم زمین بود قصه ما همین بود !
  • نه نه مامی همین نبود!  ... زمین هم نبود ، تخت بود! ... یک قصه دیگه هم بگو  من از تو تختم گوش کنم! ...
  • آخه دیگه خسته ام  ... فردا شب برایت 3 تا کتاب می خونم!
  • نمی خوام! ... همین الان برایم 3 تا کتاب بخون! من هم فردا که شد زود می خوابم که شما هی بشینی کتابهای خودتو بنویسونی !



 

می گه اول نوبت منه که سی دی ببینم!

می گی شما یکدونه سی دی گذاشتی و تا آخرش رو هم دیدی! الان نوبت ماست!

می گه نه من که سی دی رو ندیدم ! فقط وقتی داشتم با تنهام بازی می کردم صداشو فهمیدم! ... الان می خوام صداشو با نزدیک ببینم!

  • مامانم میشه گوشی تلفنو بیاری بدی به من؟
  • نه !  کارم سرش شلوغه!  دارم برای خودم قصه می گم!
  • خوب گوشی رو بده به من ، بعد بقیه قصه ات رو بگو!
  • نمی تونم!
  • چرا مامانم؟
  • آخه بقیهء قصه ازش یادم میشه !
  • باشه! من هم یادم باشه هر وقت باهام کارداشتی بهت همین جوابو بدم!
  • نه ، باید یادت بره !!! ... آخه مامی ها مهربونشون پر زیادتر میاد!!!

 

آخر وقت اداری به یکی از همکارها  :

  •  ... اسم کامپیوتر شما چیه؟ ...
  • نام کاربریش اینه ...
  • نامه کاربنی نه که ! می گم اسمش چیه ؟ آخه مامان من اسم کامپوترش ویمدوزه ! ... هر وقت روشنش می کنه ویمدوزشو میندازونه  بالا! وقتی هم کارش تموم میشه نباید خاموش کنه ها باید شارت دار کنه!

 

  • پدرش : چقدر دوستم داری ؟
  • دخترش : نه باید بگی چند تا دوستم داری!
  • پدرش : باشه خوب! حالا  بگو چند تا دوستم داری؟
  • دخترش : نمی گم!
  • پدرش : آخه چرا نازنازم؟؟؟
  • دخترش : برای اینکه هر چی بگم ... بازم کمه!!!!
  • پدرش بغلابله
+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

اینم شد پست؟؟

تا حالا شده دلتون برای خونه  تنگ شده باشه ؟ شده که از بس مثل هتل شب برین خونه و صبح بیاین بیرون دلتون برای یک دل سیر تو خونه موندن تنگ بشه یا برای شب زنده داری ، بی دغدغه صبح بیدار شدن و غذا نداشتن!؟؟ یا هوس کنین با خیال راحت  پاتون رو دراز کنین و جلوی تلویزیون لم بدین و یکسری کاغذ بذارین جلوتون و یک سری تنقلات هم اینور و چند تا مجله و پیک تبلیغاتی خونده نشده هم اونورتون و هر از گاهی گوش به زنگ باشین که زیبای خفته یک وقت بیدار نشده باشه ؟ ... اینروزها بیشتر کارهامون از صبح به عصر و از عصر به فردا موکول میشن و دست آخر هم می گیم خوب دیگه دیره و اصلا نمیشه ! ... یک وقتهایی آدم دوست داره خیال پردازی کنه! ... دوست داره وقت تلف کنه !... دوست داره هیچ کاری نکنه ! دوست داره اصلا هیچ مسئولیتی نداشته باشه! ... هیچ جا نره! ... هیچی نشه ! اصلا یک ذره این زندگی رو که داره با دور تند جلو می ره Pause  کنه ببینه کجای کاره تا فرصت کنه یک نگاهی هم به اطراف بکنه!!! ... کاش زندگی هم گاهی وقته به آدمها مرخصی میداد! کاش زمان هم یک جاهایی یخ می بست! کاش فردا هم یک وقتهایی خواب می موند !!!!!!!!!


 

پ ن 1 : کافیه یک مدت ازش به خبر  باشی یا از جلوی چشمت دور بشه! ... کلافه ای! سردرگمی! حال خودتو نمی فهمی! نمی دونی چکار می کردی و کجای کار بودی! ... اما وقتی دایم لای دست و پا وول می خوره و هر طرف می چرخی جلویت سبز میشه ناخودآگاه یاد این سرعت گیرها تو خیابونهای پر دست انداز می افتی که انگار جون ماشین رو می گیرن!

پ ن 2 : تو یک پاساژ شلوغ و پر سر و صدا در کنار تمام دغدغه ها و سر و کله زدنها و می خوام نمی خوام کردنها و بهانه گیری ها و پروسه ج ی ش دارم! آب می خوام! بغلللللل!! باید دائم التماس کنی که دستهای کوچولویش رو ازت جدا نکنه! (کو گوش شنواااااا) ... اما وقتی پشت در خونه با کلی کیسه ریز و درشت و سنگین و سبک و دسته کلید و ... یک دستت رو محکم نگه میداره و ول کن هم نیست ناخود آگاه یاد حنا و پوست گردو می افتی!  ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker