Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

از هر دری سخنی

  • چطوری میفهمی که الان در سال 2009 هستی؟

1 یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت که 3 نفر بیشتر نیستن 5 خط موبایل دارن

2 واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه میز بغل دستی تو نشسته

3 رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه

4 ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که بیان کمک چیزایی رو که خریدی ببرن داخل

5 هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره

6 وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی،استرس همه وجودت رو میگیره و با سرعت برمیگردی که موبایلت رو برداری، بدون توجه به اینکه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی

8 صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت و چک کردن ایمیله

9 الان در حالیکه این ایمیل رو میخونی،سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی

10 اینقدر سرگرم خوندن این ایمیل بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره

11 الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه

12 و من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالاحتماً شماره 7 رو پیداش میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی

13دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی،خوب من شوخی کردم ولی نشون میده که تو به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور میکنی. سال 2009 خوش بگذره


  •  این مطلب با ایمیل به دستم رسیده بود فکر کردم بد نباشه بذارم اینجا ...
  • روزهای بلند و دل انگیز خردادی رسید و لیست کارهای ما رو طویلتر کرد ! و چی قشنگتر از یک بعد ازظهر خردادی و لم دادن تو سینه کش آفتاب و تماشای بازیهای کودکانه ...

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

اینروزها ...

  • دخملک تازه با قصه گویی و داستان سرایی آشنا شده ... هرچند که کتابخوانی و شعر خوانی رو از پیش از یکسالگی تجربه کرده بود ... اما دنبال کردن موضوع قصه ، تنها با گوش دادن و بدون حضور فیزیکی کتابهای رنگی و پر عکس و ساختن داستانها و شخصیتهای خیالی متناسب با زندگی روزمره ، مقوله جداگانه ای است که دخملک به تازگی تجربه کرده و پیشرفت قابل توجهی هم در این زمینه داشته ... ظرف چند شب گذشته به درخواست خودش برنامه کتابخوانی به قصه خوانی در تاریکی مبدل شده و هر بار ترجیح میده ابتدای قصه (مقدمه و طرح اصلی قصه) با من باشه اما شاخ و برگ و بدنه داستان رو دخترک بسازه!!! ، گاهی هم سر چطور تمام شدن موضوع قصه به اختلاف نظر می خوریم!!!  ... چند شب پیش به تقلید از مامانی (مامان گل خودمزبان) برایش یک قصه ساختم که موضوعش بد غذایی و بهانه گیری یک دختر بچه لجباز و حرف گوش نکنه که اصولا  با  میوه خوردن مشکل داره! (عمراٌ بفهمین منظورم کی بوده !!!!!دروغگو ) وسطهای داستان داشتم از عوارض نخوردن میوه و سبزی تازه و تاثیرش روی پوست و مو می گفتم که دخترک پرید وسط حرفم و گفت : مامی می دونی علی آقا (سوپری محل) هم  میوه نخورده موهایش تموم شده ؟؟!! (بنده خدا اگه بدونه دخترمون چی گفته دیگه اینطوری تو مغازه اش به دخترک آزادی عمل نمیده!!! ...) بعد هم گفت قصه میوه رو دیگه نگو از اونجاییکه می رن زمین بازی و سوار سرسره بادی می شن تعریف کن! ... تعجب



 

  • داشتم بهش نوید مسافرت می دادم گفتم :  "آخ جون ، فردا با هم می ریم سفر !!! ... از همه دنیا بی خبر! ... "  دخملک گفت : "نه نه مامی با خبر بریم! " ... گفتم: "باشه عزیزم! ... گفت با اتوبوس هم بریم! ... گفتم : نه عزیزم با هواپیما می ریم! ... گفت : "از اونهایی که تویش صندلی ج ی ش داره !! " عینک



 

  • پنجشنبه وقت آتلیه داشتیم با طاهره جون مامان فاطمه زهرا ... دخملک نهایت همکاری رو کرد دروغگو ... برای همین هم زیاد معطل  نشدیم و قبل از اینکه دکورهای  مختلف پشت صحنه کاملا تخریب بشه برگشتیم سراغ برنامه های کنسل شده مون ! ... ما هم که وقت آزادمون زیادددددددددددددددد ساکت، حالا یک روز دیگه وقت می گیریم! کلافه


 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

جشنواره کودک سالم

از اواسط هفته گذشته به دخملک قول دادم که پنجشنبه از صبح با هم باشیم و برنامه های تفریحی و گشت و گذار داشته باشیم ... بعد فکر کردم که خوب حالا چه کار کنیم و چکار نکنیم! ... دست وروجک پر انرژی رو گرفتم و سر از فرهنگسرای کودک در آوردیم !!! و از شانس ما جشنواره کودک سالم هم در محل فرهنگسرای کودک برگزار بود   ... و برنامه های ویژه جشن و همهمه بچه های شاد و شنگول برای دخملک خالی از لطف نبود ... توی حیاط کانون هم بخش هایی رو برای نقاشی و خمیر بازی و کاردستی بچه ها تدارک دیده بودن و هوای فرح بخش بهاری و نسیم خنک صبحگاهی بچه ها رو اینقدر به وجد آورده بود که حاضر نبودن برگردن توی سالن . افتتاح کافه رستوران سیب کوچولو ، اجرای نمایش، قصه گویی، مشاوره رایگان، مسابقه نقاشی عمو مهربون و همایش ویژه طب سنتی از ویژه برنامه های جشنواره بود ...  در ضمن ،  یک "سالن زیبایی" ویژه کودکان هم دایر شده بود که بنظرم خیلی جالب و ابتکاری اومد!  ... گزارش تصویری رو ببینین و خودتون قضاوت کنین ...


 

آندیا در بدو ورود به آرایشگاه ...


 

با دیدن صندلیهایی که به شکل ماشین و موتور طراحی شده بودن و همینطور استخر کوچک توپ و آبشار مصنوعی و بادکنکهای رنگی ... بچه ها واقعا احساس نمی کردن که وارد آرایشگاه شدن ... آندیا که دائما صندلی رو تکون می داد که ماشین حرکت کنه! و فکر می کرد وارد زمین بازی شدیم!

 

 

اینهم وروجک با دیزاین جدید ...

 

 

در تمام مدت آندیا چند تا عروسک پارچه ای مختلف رو هم بغل کرده بود و موقع اتمام کار اصرار داشت که همه رو به عنوان جایزه با خودش ببره !!!!!!! و وقتی با مخالفت شدید من مواجه شد تصمیم گرفت با کارکنان وارد مذاکره/معامله بشه! و گفت بجای ساک وسایلی که بهش دادن می خواد یکی از اون عروسکها رو ببره!!!!! (یک ساک کوچک شامل حوله و پیشبند مخصوص ... هم بهش داده بودن که هربار همراه داشته باشه ...)



 

میگم یک وقت کسی رودربایستی نکنه ... اگه می خوایین بازهم عکس بذارم ... زبان



 

آندیا و نقاشی با گواش (اگه درست گفته باشمخجالت)


 

آندیا نیمساعت اول بدون هیچ توجیهی فقط دو دستی نقاشی می کرد !!! ... دو تاقلمو رو باهم گرفته بود و رنگهای مختلف رو روی هم امتحان می کرد ... متفکر (کسی می دونه نقاشی با دو دست اونهم تو این سن چه مفهومی می تونه داشته باشه و یا علامت چیه؟؟؟!!سوال)

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

گلایه کردن قدغن !

کتابت رو باز نکرده می بندی و از ترس پاره ومچاله شدن از چشمهای کنجکاوش پنهان میکنی! می ری تو آشپزخونه و حین کار پانصد دفعه برای اوامر ریز و درشت دخملک دستکش های خیس رو از دستت در میاری و دوباره دستت میکنی ... دخملک رفته روی مبل ها  و روی نوک پنجه ایستاده و منظره بیرون رو از پنجره نگاه میکنه!!! آروم می ری پشت سرش و دستهایت رو دور کمرش حلقه میکنی و قربون دست و پای بلوریش می ری!!!!!!! دخملک بی هیچ عکس العملی تمام توجهش به دنیای خارجه  ... یک تکه ابر سیاه رو با دستهایش نشون میده و دوباره سیل سوالات ریز و درشت بر سرت فرود میاد  :

مامی کی ابر رو تو آسمونها نقاشی کرده ...

مامی چرا من دستم به خورشید خانوم نمی رسه؟؟؟

چرا اول امروز میشه دوم فردا میشه!؟

چرا خونه ما دیوار داره خونه ماهی کوچولهایم شیشه داره؟

چرا موقع خواب لباس خوشگلهامو نپوشممممممم!!!!!!!!!

و تو حین پاسخ به سوالات دخملک به این فکر می کنی که چرا وروجک همیشه برای تمام سوالات تو تنها یک جواب داره ... " نععععععععععع!" اما تو همیشه باید با هزار ترفند دخملک کنجکاو و یک دنده ات رو قانع کنی!



 

این هم فیلم درخواستی دخملک بود ...




بعدا نوشت : دیروز تو یک محفل قدیمی و آشنا از دوستان دوره دانشگاه با وروجکهامون دور هم بودیم ... اینجور مهمونیها همیشه یک حس خاصی بهم میده ... یکجور نوستالژی از دوران نه چندان دور تجرد ! ... پای صحبت هر کدومشون که می شینی نا خودآگاه به این فکر میکنی که ... چه زود گذشت اونروزها که صدای قهقهه خنده های بی امان و بی دلیلمون همیشه با هیس هیس کردنهای بزرگترها هم قطع نمیشد ... از شیطنتهای سر کلاس و جای همدیگه جواب دادنها موقع حضور و غیاب هم دیگه خبری نیست ... پچ پچ کردنها و الکی سرفه کردنها تو کتابخونه ... قرق کردن میزهای سلف  ... تا دیر وقت نشستن ها و تا صبح حرف زدنها و خندیدن ها هم دیگه خاطره  شدن ... از شیطنتها و از زیر کار در رفتنهای دوره بیست سالگی دیگه خبری نیست ...  دعاهای ساده و خنده دارمون جاشون رو به درخواستهای بلند بالا دادن از آفریدگار هستی ...جای شعر های بلند و قشنگ مشیری و سهراب ، لیست خرید و کارهای فردای وروجکها  رو به ذهنهای خسته می سپریم!! ... بجای شرکت در جلسات شب شعر و مولوی شناسی  صحبت از کلاسهای راز و موفقیت و ...  است. ... عوض شدیم!!!! ... خیلی زیاد ... اما  هنوزخیلی چیزها برای شادی و دلگرمی داریم ... هنوز خیلی چیزها  از فرداهای بس فردا می خواییم ... با این دستهای کوچولویی که رو به افق فرداها میگن : "زندگی بهتر از این نمیشههههههههه!"




... حالا دست چپ بالا ...


 

وروجکها و میز شام مخصوص ... ( رفقای دست به دیزی!!! ... نه ببخشید دست به پیتزا ... نیشخند)


 

این هم یک فیلم کوتاه از دخملکهای شاد و خندون


+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

این دختر بلا ...

  • وروجک دردونه ات با هزار ناز و ادا و کلی عشوه گری و چرب زبونی میاد سراغت و میگه لطفا اجازه بده توی قابلمه یک کم برنج بریزم چونکه می خوام  شام درست کنم ! تو هم که ساده !!! برای اینکه توی ذوق یکی یک دونه ات  نزنی میگی باشه و می ذاری خودش از توی ظرف برنج به اندازه یک پیمانه برنج برداره و مثلأ آشپزی کنه! و با خودت فکر میکنی حالا که از برنامه های زمانبندی شده ات کمی جلو هستی و همه چی مرتبه بد نیست یک کار فوق برنامه برای خودت و دخملک  ترتیب بدی!  هنوز از فکر این موضوع بیرون نیومدی که  می بینی وروجک ظرف چند دقیقه کارت رو راحت کرد! ... تا تو باشی دیگه برای وقتهای خالیت برنامه نریزی ...  فکر می کنین این دونه های سفیدی که روی پتوی نازنین ریخته شده برای قشنگیه ؟؟/ نه خیر برای آشپزیههههه دخترکه!!!!!!

 

 

  • البته دخملک راههای بهتری هم برای پیشبرد اهدافش داره ... مثلا تازگیها وروجک موضوعات روز  و خواسته های شخصیش رو با داستانها و قهرمانهای قصه هایش مثل می می نی تعمیم میده ! ... امروز تلفنی مابین مکالماتش بهم گفت : " مامان مهربونم که بهتر از گلهایی ... دلم برات تنگ شده! ... صبح تا حالا کجاییییییییی؟ ؟؟؟ " بعدش هم گفت : "می خواستم بگم که برام یک سی دی تازه بخری !!!!!!"


 

بنا به درخواست چند تا از مهربونهای وبلاگی تو پست بعدی چند تا فیلم خواهیم داشت چشمک

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

یک وقتهایی ...

  1. یک وقتهایی فکر می کنی وروجکت کاملا درکت می کنه ... یک وقتهایی هم فکر میکنی اصلا درکش نمی کنی ! دل شکسته
  2. یک وقتهایی دوست داری هر کاری دوست داره برایش بکنی ... یک وقتهایی هر کاری می کنی دوست نداره!!!!!
  3. یک وقتهایی دوست داری بچسبونیش به خودت ... یک وقتهایی هر طرف می چرخی می بینی جلوی دست و پاهاته!
  4. یک وقتهایی دوست داری فقط نگاهش کنی و لذت ببری ... یک وقتهایی هم دنبال یک گوشه خالی و دنج تو ذهن آشفته ات می گردی که با نگاههای قشنگ دخملک پر نشده باشه!! (هر چند که اون گوشه خالی رو هم برای خودش می خوایی!)
  5. یک وقتهایی دلت پر می کشه برای شیطنتها و جیغهای بنفشش ! ... یک وقتهایی سرت درد میکنه از گریه های بی امان و بهونه گیریهای وقت و بی وقتش!
  6. یک وقتهایی هر چی می خواد فقط می گی چشم!  ... یک وقتهایی هم هر چی می خوایی فقط می گههههه نعععععععععععععع!
  7. یک وقتهایی هر چی جمع و جور میکنی  دور وبرت رو شلوغ تر می کنه ! ... یک وقتهایی هم هر چی وسایل کار دور و برت گذاشتی جمع می کنه و به اقصاء نقاط ناشناخته منتقل میکنه!
  8. یک وقتهایی هر چی می خوایی نشنوه یا از نظرش دور بمونه بخوبی می شنوه و مو به مو اجرا میکنه ... یک وقتهایی هر چی می خوایی دو کلمه باهاش حرف حساب بزنی نه می شنوه ... نه می بینه!!!!!!!!!!!!!!!! منتظر
  9. یک وقتهایی دلت برای اون قدیم ندیما تنگ میشه ... اونهم چه جورررررررررررررر ... یک وقتهایی حیرون می مونی که اونوقتها چطوری بدون دخترک پر انرژیت سر می کردیییییییییییی!! متفکر
  10. یک وقتهایی هم تمام دنیات محدود میشه به قرص ماه چهره شیرین و خنده های شاد  و از ته دل دخملک تو لحظه های شاد با هم بودن ...  



 

تو بخند ... تا من بخندم ...

 

 

اخمتو قربون ... باشه نمی ریم خونه هنوز!


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

یک روز ...

  • عکسش که آماده میشه ،  اجازه می دی خودش تحویل بگیره و ببینه! ... دخملک عکسها رو با دقت نگاه کرد و بعد به مسئول تحویل عکس گفت : "حالا پول آبی ام رو هم بده می خواییم دفتر نقاشی بگیریم!" (... موقع گرفتن فیش برای عکس ، دخملک اصرار کرد که خودش پول رو بده! ، برایش توضیح داده بودم که برای گرفتن عکس اول باید به آقا پول بدیم ... )


 

  • بالاخره یک کتابخونه دیواری خیلی کوچک مناسب اتاق دخملک برایش پیدا کردم و بعضی از کتابهایش رو که بیشتر بهشون علاقه داره رو تویش چیدیم تا قابل دسترس باشه برایش و ضمنأ عادت کنه فقط کتابخونه شخصی خودش رو وارسی کنه! ... آخر شب چند تا گل سر و برس رو جایگزین کتابها کرد و کل کتابهایش رو آورد تو  آشپزخونه و گفت :  " مامی جون می خوام کتابهامو تو کابینت پیش وسایل شما بچینم!!!!!!!!!!!!!" منتظر

 

 

  • زیاده روی در مصرف مایعات کار دستش داد و تو تخت مامانی اینها بارون اومد ! ... مامانی هم بهش یادآوری کردن که نباید جایش رو خیس کنه! ... دخملک هم با خونسردی گفت : " مامانی حالا ناراحت نباشین الان تخت رو اوتو می کنیم خشک میشه " (برای توجیه این حرفش هیچ سرنخی پیدا نکردم!!!! منتظر ... میگم چرا این فکر به ذهن خودمون نرسیده تا حالا!!؟؟؟ ...متفکر )

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

عروسک قشنگ من ...

  • چند روز پیش به اتفاق دخملک رفتیم آتلیه که وروجک عکس پرسونلی جدید بگیره ... موقع رفتن یک کاپشن کلاه دار و شال گردن برداشت بانضمام عینک و یک عدد کلاه پشمی و گفت که می خواد با این لباسها عکس بگیره ! موقع عکس انداختن هم چنان اخمی به عمو آتلیه ای تحویل داد که انگار یاد مطالبات  عقب افتاده و کسورات حقوقش افتاده بود! ... دست آخر هم بهشون گفت مگه سه اییال (سریال) اشکها و خنده هاست که بخندم! (سریال اشکها و لبخند ها رو در کمال تعجب یادشه!) ... حالا عکسش چطور شد بماند! (عکسش رو تو پست بعد می گذارم!)
  • عروسک مورد علاقه اش رو محکم بغل کرده  و بسرعت از پله ها بالا می ره ! تو هم آروم آروم پشت سرش در حرکتی ... با کلی خرت و پرت بدبار توی دستهایت ... با کمی هن و هون ... اما در اوج لذت از تماشای دخترکی که تا دیروز برای هر قدم لرزانش محتاج تکیه گاهی و نگاهی نگران بود و امروز مستقل و بی نیاز حتی از نیمنگاهی ، بخوبی از عهده انتخاب مسیر درست برمیاد! ... عروسک محبوب دخملک با موهای آشفته هر از گاهی ناغافل به میله های راه پله برخورد می کنه و دخملک هر بار با احتیاط بیشتری عروسک رو محکمتر بغل می گیره! و همزمان برایش شعرهای محبت آمیز می خونه!‌ : عروسک قشنگ من مخمل پوشیده ... تورختخوابش ج ی ش کرده خیسه خوابیده !‌... عروسک مئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئن چشمهاتو با کن! ... بیا پیش من اونوقت بازی کن! ... عروسک قشنگ من رو دیوارها نقاشی کرده!‌ ... (ورژن جدید شعر عروسک من ... )
  • چند بار صدایش کردم ولی جوابی نشنیدم! متفکر... بسرعت رفتم ببینم به چه کاری مشغوله که دیدم کل محتویات طبقه پایین کتابخونه رو تخلیه کرده وسخت مشغوله کنکاشه آخ... با عصبانیت  گفتم باز رفتی سراغ کتابخونه ؟؟؟؟ ... در کمال خونسردی گفت : نه فقط داشتم در کمدشو می بندوندم!!!!!!!!! از خود راضی


(آندیای ورزشکار خونه امیررضا و سمیرا جون)

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

خوشحالی هام کم شده ...

بشقاب غذایش رو که بر می گردونه رو میز ... انگار دنیا رو سرت خراب میشه ... نه اینکه از جمع کردن غذاهای ماسیده و به اطراف پاشیده شده خم به ابرو بیاری ، نه! ... به وقت و انرژی و هزینه تلف شده برای تهیه غذا هم اصلا فکر نمی کنی! ... جمع کردن تکه های غذا و پاک کردن جای دستهای چرب و چیل دخملک هم که دیگه یک عادت شده!‌ ... اما برخوردها و لجبازیهای اینچنینی ،  مقوله جداگانه ای است که اصلا دوست نداری باهاش کنار بیای! ... خصوصأ که تابحال مشابهش رو در دخملک حساس و نکته سنجت سراغ نداشتی!‌ ... در پاسخ به نگاه تند و خصمانه تو ، مظلومانه سرش رو پایین می گیره تا نگاهش با چهره درهم و عصبانی ات تلاقی نکنه ! بی هیچ کلامی اما از سر ندامت! ... بسرعت همه چیز رو جمع می کنی و علیرغم میل باطنیت از خوردن غذا محرومش می کنی! ... جایی هم برای توضیح و توجیه حس نمی کنی که دخملک هم زیرکانه با سکوت سنگینی ،  محق بودنش رو در این تلافی ابراز کرده بود! ...

... نیمساعت بعد و به تقلید از کتاب "می می نی ... " 

آندیای پشمان : مامان مژگان کوییییییییی (کجایی)؟؟

من : اینجام ... بله بگو!...

آندیای بلا : بیا تو اتاقم می خوام خوشحالت کنم ! ... خوشحالیات کم شده ... می خوام زیادش کنم! (این جملات را کاملا از کتاب می می نی گرته برداری کرده  البته! ... )

من : (با هم رفتیم تو اتاقش ... که در کمال تعجب حسابی مرتب شده بود!!!!!!!! ... ) بله عزیزم!

دخملک بلند گو به دست  : (با صدای بلند و شمرده از تو بلند گو) دیگه کار بد نمی کنم ، می خوام کار خوب بکنم که همش قربونم کنی ، برام جایزه بگیری ...! از خود راضی

پ ن : دیروز با هیجان استخرش رو کشون کشون از تو کمدش آورد بیرون و گفت مامی فکر کنم هوا دیگه خنکش داغ شده ... ببین ابرها رفتن پشت آسمونها خوابیدن! ... بیا استخرم رو بادش کن!

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

روز معلم

وروجک یک لاک آورد تو آشپزخونه و خیلی جدی گفت بشین می خوام ناخن هایت رو لاک بزنم (تازگیها دوست داره خودش ناخن هایش رو لاک بزنه... ) گفتم الان کار دارم ، بعدش هم در لاک رو اینقدر باز گذاشتی که سفت شده ، باید تویش استون بریزم که رقیق بشه!!!! ... اولش گفت  نه استون نریز تویش چونکه لاکها پاک میشن دیگه لاک نداریم! ...  بعد گفت میشه تو ظرف شکر هم استون بریزم که دیگه خشک نشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

... داشت تو اتاقش بازی میکرد که یکدفعه جیغش بلند شد (معمولا اگه در انجام کاری ناکام بمونه شهر رو بهم می ریزه! ...) رفتم سراغش ، دیدم چند تا از لگوهایش افتاده کنار تختش و می خواد با استفاده از دسته بلندگو بکشه جلو و نمیشد خوببببببببب! ...

  • عزیزم چرا لگوهایت رو با دست بر نمی داری آخه؟؟؟؟ ... اینجوری که نمیشه!!!
  • آخه اون یکی مورچه اومده پشت عقبه لگوم خوابیده !
  • ( پشت عقب لگوم ؟ متفکر) بیشتر که دقت کردم ، متوجه شدم درست بین دو تا ازلگو هایش یک عدد  خرمگس در حال جان کندن و دست و پا زدنه ... ( حالا چطوری  و از کجا اومده بود ؟؟؟ بماند!!! اما خوشم میاد که وروجک شجاعم کلا حیوانات موذی رو ریز می بینه!!!!!!! مثل مادرش!!!!زبان)  


 

طراحی و خالکوبی روی دست و پا همراه با توضیح و تفسیر ... البته اگه از نزدیک می دیدین نظرتون کاملا عوض میشد ناراحت ...


 

... اینهم همون وروجکه ... آروم و معصوم بغل...



 

روز معلم بر تمام معلمهای دلسوز و پرتلاش مبارک باد و بخصوص مامان مهربون خودم که همیشه مدیون محبتهای بی دریغش بودم و هستم ... قلب خجالت

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

باز باران با ترانه ...

دخملک با علاقه خاصی به منظره بیرون خیره شده و از شدت بارون به وجد اومده! ... با انگشتهای توپولیش روی شیشه بخار گرفته پنجره ماشین طرح های مختلف می کشه و از این بازی عجیب و شرشر بارون چنان سرخوشه که سراغی هم از سی دی های مورد علاقه اش نمی گیره! دیدن منظره شهر و خیابونهای آب گرفته تو این وضعیت نه چندان متعادل حس عجیبی به آدم می ده! ... همینطور دیدن عابرینی که بعضیهاشون در کمال خونسردی و بی هیچ تمایلی برای رسیدن به سر پناه در آمد و شد هستن. دخملک با دیدن لباس های خیس و چهره های بارون زده چند تا بچه که تا چند لحظه پیش با سماجت به رهگذرها فال می فروختند ، به سرعت شیشه ماشین رو پایین می کشه  تا با دستهایش بارون رو لمس کنه! ... و تو بی هیچ حرفی دوباره شیشه رو بالا می کشی که وروجکت رو از باد و بارون حفظ کنی! ... نگاه تند دخملک روی صورتت سنگینی میکنه اما به رویت نمیاری! دخملک رویش رو بر می گردونه تا دوباره منظره بیرون رو از پنجره باز تماشا کنه! هر چند که نگاه سنگین و مضطرب تو رو هم بی پاسخ نمی گذاره!! :  "مامی می خوام لباسهام مثل نی نی ها خیس بشه ! ... می خوام بارونها رو تو دستم فشارشون بدم ... !" و تو با لبخندی از سر رضایت می ذاری که وروجکت مشتهای کوچولویش رو از دانه های تند بارون پر کنه و جیغ های کوتاهش رو تو همهمه رگبار بارون با لذت دنبال کنی! ... دوست نداری افکار گذشته دوباره مثل صاعقه بر سرت فرود بیاد و این حس و حال رو ازت بگیره ! ... دوست داری به این فکر کنی که  چقدر از  این شوخ و شنگی دخملک را در گذشته های نه چندان دور خودت سراغ داری!!!!! ...



پ ن1 : اولین تجربه سینما رفتن با دخترکی پر شر و شور و ناآرام ، جنجالی تر از اونی بود که فکرش رو  می کردم ... هر چند که آندیا تا به حال تماشای  فیلم در سینما رو تجربه نکرده بود و اصولا علاقه ای هم به یکجا نشستن و فیلم دیدن نداره ولی خاطره قشنگی از اولین تجربه سینما رفتن برامون گذاشت! ...  به محض خاموش شدن چراغها با صدای بلند اعلام کرد که زود چراغها رو روشن کنین چونکه تاریک شده نمی تونیم کتاب بخونیم! ... اما نیمساعت اول رو کاملا همکاری کرد ... بعد گفت : "آب می خوام ... غذا می خوام ... بعد ج ی ش دارم!  (البته با فریادددد!) ... بعدترش می خوام بدو بدو بازی کنم! ... بعدترترش می خوام برم پیش دوستهامون بشینم!"  و دست آخر هم با صدای بلند گفت : "دیگه نوبت منه می خوام  سی دی  گار فیلدمو براشون بذارممممم!!!!!!!!!!!! ... "   

پ ن2 : موقع دور زدن سر یک پیچ خیلی تند ... دخملک با وحشت صندلی رو با یک دست  و پدرش رو با دست دیگه محکم چسبید ... بعد  به پدرش گفت : "... بسه دیگه نچرخیم! ... الان ماشینمون سرش گیج می ره می افته می شکنه ها!!!" 


+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

آندیای 32 ماهه

همه میگن بچه ها زود بزرگ میشن ... زودتر از اونکه فکرشو بکنیم ... مستقل میشن خیلی بیشتر از  اونکه بنظر میاد ... افکارشون از آدم فاصله می گیره و صاحب سبک میشن و بسرعت با عقاید و تصمیمات دور و برشون در تضاد و تقابل برمیان ! گاهی برای اینکه حضورشون رو تثبیت کنن! و گاهی برای اینکه به خواسته شون برسن! ... میگن مخالفت تو وروجکهای 2 تا 3 ساله تقریبا به اوج خودش می رسه! ... و صد البته لذت شکل گرفتن شخصیت موجودی کوچک اما کامل و مستقل ... و شیرینتر از اون زمانیه که یک شیطونک 32 ماهه بشینه جلویت ، پاشو بندازه رو پاش و مثل آدم بزرگها حرفهای گنده گنده بزنه و با قیافه متفکر و ژست فیلسوفانه سوالهای زیرکانه ازت بکنه ...

 

 

وروجک ٣٢ ماهه ای که ........ می پرسه اما گاهی حوصله گوش دادن نداره! می بینه اما حوصله نشستن نداره ! می خواد !!، بدون اینکه لحظه ای از حرکت باز بمونه! ... می فهمه اما دوست داره خودش تجربه کنه ! می شنوه اما از نصیحت و شماتت خوشش نمیاد ! ... دلبستگی هاش کوتاه و زودگذرند اما عمیق و پر احساس! ... به چهره مصمم و بشاش فسقلی 32 ماهه ات که خیره میشی می ری تو عوالم اینکه چه آرزوهای دور ودرازی برای این نیم وجبی تازه استقلال یافته داشتی / داری! ... وروجک با اسباب بازیهایش می یاد سراغت تا با لگوهایش برج سازی کنین ، یعنی اینکه فعلا فقط بازی می خوام نه رویا پردازیییییییییی!!!!! از خود راضی

 


... داشتیم آماده می شدیم که از خونه مامانی اینها بیایم خونه خودمون ... وروجک حسابی بازیگوشی می کرد و به هیچ قیمتی آماده نمی شد که بریم ...

من : دخترم بیا لباسهایت رو بپوش کلی کار داریم!

آندیا : نع می خوام پیش مامانی بابایی بمونم!

مامانی : شبها  باید بری خونه خودتون عزیزم ... اونوقت صبح دوباره میایی با هم می ریم پارک بازی می کنی!

آندیا : (با یک قیافه متفکر و درهم) نه نه!  صبح نمیشه! الان باید بریم پارک! ... آخه صبح که خورشید خانوم دراومد من دوباره گریه می کنم ، بعد می گم : "من مامانم رو می خوام ! ... من بابام رو می خوام!" 

من : تعجبخندهقهقهه



 

پ ن 1 : با پدرش گل یا پوچ بازی میکرد ... (علیرغم تمام تلاشهای پدر ، وروجک تو دفعات نخست چیزی از نحوه بازی دستگیرش نشد!) نهایتأ متوجه شد که باید گل رو پنهان کنه تا مسابقه رو ببره! پدر و دختر کلی جو گیر شده بودن و دخملک با زرنگی هر بار مشت پدرش رو باز میکرد!!!!! ... عینک بعد که نوبت به دخملک رسید گل رو بجای مشتش زیر زانوهایش پنهان کرد و هر بار پدر رو بازنده اعلام می کرد! تا اینکه پدر با تعجب پرسید : "پس تیله( یا همون گل) رو کجا گذاشتی؟؟"  ... دخملک با برق مخصوصی تو چشمهایش بلافاصله گفت : " ...... ایناهاش!!!" بازنده( و بدینسان راز اولین جر زنی دخملک بر ملا شدددددددددددد !!!!!!!!!) نیشخند


پ ن 2 : یکی از سرگرمیهای دخملک اینروزها اینه که  سی دی هایش رو بترتیب بچینه روی میز و یکی یکی لیبلهاشون رو چک کنه و اسمهاشون رو بگه و بعد از شمارش بذاره تو جلدشون. از سی دی های مورد علاقه اش فیلم "نصف مال من ... نصف مال تو" با بازی ترلان پروانه است که آندیا از کوچکی اسم این فیلم رو گذاشته  : "فیلم دو تا نی نی ها!"(حالا چرایش خودش داستانیه ! البته تلفظ اسم فیلم هم برای سن اونموقع اش چندان ساده نبود! ضمن اینکه موضوع اصلی فیلم زندگی دو تا دختر خردساله که بعدأ خواهر از آب درمیان!) دیروز موقع سرشماری سی دی هایش فکر کردم حالا که کمی بزرگ شده بهتره اسم درست فیلم رو بدونه و بهش گفتم سی دی دو تا نی نی ها نه مامان جان اسمش " نصف مال من نصف مال توئه!"  اونهم بی هیچ معطلی گفت نه مامی بگو  " نصف مال من نصف مال شما!" (بس که مرتب بهش گفتیم تو نه شما بچه شرطی شده !)

... اینهم یک فیلم از شیطنتهای کودکانه ... وروجکهایی که فکر میکنن  خیلی بزرگ شدن !!!!!!!!

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

یک جمعه و کلی خاطره ...

اینروزها فشردگی برنامه هامون طوری شده که اغلب چند تا کار رو باید باهم  انجام بدیم که صد البته عوارض چندان خوبی نداره مخصوصا وقتی که یک مفتش و بازرس کوچولو هم در لحظه موشکافی میکنه ! ... نتیجه اینکه یک وقت به خودت میایی می بینی !  حین غذا خوردن داری مطالعه می کنی ،  هم زمان با مسواک زدن لیست برنامه های فردا رو چک می کنی! ، در حال تماشای تلویزیون بساط خرده کاریهای خیاطی رو پهن می کنی و ایضأ تلفن و اس ام اس جواب می دی! ... موقع لاک زدن رو  ناخن های کوچولو و نخودی دخملک کتاب تازه اش رو برایش می خونی! ... در گیرو دار آشپزی با دخملک  قایم باشک بازی  میکنی و در فاصله قایم و پیدا شدنهایش لباسهای شسته شده رو از تو ماشین جمع میکنی! ... و یک روز هم می رسه که موقع جواب دادن به سوالهای نه چندان ساده دردونه وروجکت ...

  • مامی اسم شما چیه ؟
  • خودت بگو! اسم منو که میدونستی؟
  • مژگان نه ه ه ه ه ه !!!! پس چرا اسمت مامیه!
  • خوب برای اینکه مامان شما هستم !
  • نه نه ! من  دیگه نی نی نیستم!
  • می دونم عزیزم خانوم شدی! ولی دختر ناز منی! (کاملا جنسیت رو تشخیص میده و از خیلی قبل نی نی های دختر و پسر رو از هم تمیز می ده ولی در مورد خودش همیشه استثنا ء قائل میشه!) 
  • نه خانوم نیستم! آندیام ! ...
  • خوب آندیای چی ؟(اسم فامیلیش رو هم خیلی خوب بلده از خیلی پیشتر ...)
  • آندیای ...  بزرگ شدی ماشاءالله دیگه !!! ...
  • متفکر خندهقهقهه (بدجوری کلید کرده بود روی بزرگ شدنش !!!! )))))
  • نخند مامی!! عصبانی ...  حواس گوشهایت پرت میشه ها!
  • بله عزیزم بفرمایین!
  • نه نه  اببل جواب منو بده ! بعد عدسها رو دونه کن ببر عقب انگشتهایت!!!!!! عصبانی... (هم زمان داشتم دانه های عدس رو با سرعت وارسی می کردم که سنگ تویش نباشه! خجالتدل شکسته)

 

... وروجک نهار نخورد! دل شکسته ... بس که ذوق داشت برای رفتن به خانه بازی ... بهش گفتم امروز می ریم به خانه بازی جدید (کیدز کلاب) و اونجا میتونی یکعالمه دوست تازه پیدا کنی و همینطور با هیژای عزیز بازی کنی و شاید نیما جون هم بیاد!. نیما و هیژا رو بیشتر بدلیل جشن های تولدی که با هم بودن بخوبی میشناسه!  ... محیط بازی بچه ها خیلی کاملتر ، بزرگتر و قشنگتر از اونی بود که تصورش رو می کردیم! و البته اوقات فراغت خوبی هم برای بزرگتر ها ایجاد میکنه بدلیل آرامش خاصی که داره!  جزئیاتش رو می تونین تو وبلاگ هیژا جون ببینین (به همت مامان مهربون هیژا جون یک روز شاد برامون رقم خورد قلب) البته ... جالبیش این بود که ما همزمان شاهد دو تا تولد هم بودیم که خودش کلی شادی و برنامه های ویژه به همراه داشت ... 

 

 

آندیا و هیژا و خانه ای از پلاستیک اما دارای زنگ و آیفون ... (این قسمتش خیلی برای بچه ها حایز اهمیت بود البته !!!)

 

آندیا دوست داشت بیشتر زنگ بزنه و هیژا هم بسرعت می رفت سراغ آیفون ...



 

کالسکه و نی نی و مامان کوچولو ...



 

این ماشینها هم خیلی جالب بود هم خیلی خواهان داشت ( با بوق و فرمان و سوئیچ و در باک بنزین و  ...)


 

وسایل ورزشی متنوع


 

فوتبال دستی که هم برای پسر بچه ها و هم دختر بچه ها جذابیت داشت!


 

بسکتبالیست کوچولو ... فقط یکبار موفق شد توپ رو بندازه توی تور!



 

میز آرایش و ست کامل لوازم آرایش که آندیا بیشتر دوست داشت با برس و سشوار کار کنه البته ....

 


استخر توپ ... که البته در نوع خودش ابتکاری بود! ... باز و بسته کردن در ورودی استخر توپ بیشتر از بازی کردن با توپها جذبشون کرده بود !




سر تلفنهای بی سیم و بزرگ گاهی درگیری پیش می اومد !

 

 

بچه ها زیاد با  لپ تاپ  و نوت بوک کاری نداشتن و آندیا حسابی دلی از عزا درآورد !

 

هیژا جون در بدو ورود ... (بیشتر دوست داشت با بچه های بزرگتر همبازی بشه که الحق بخوبی هم از پسشون بر می اومد!)

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

دنیای بازی

عصر پنجشنبه و خیابانهای نه چندان خلوت و وروجکهای منتظر و بی قراری که حتی فرصت یک سلام و علیک ساده رو هم به بزرگترها نمی دن و هرکدوم با چشمهای کنجکاو و ناآرام یکی از وسایل بازی رو هدف قرار می دن! شیطونکهایی که گاهی سرعت عملشون رو حتی با حرکت چشم هم نمی شه دنبال کرد ... شاید حضور در چنین مکانهای شلوغ و پر سر و صدایی چندان هم مناسب تازه شدن دیدارها نباشه ... اما حضور گرم نوگلهایی که از شادی تو پوستشون نمی گنجند می تونه رضایت خاطر حاضرین رو حتی با همون چند جمله کوتاه و صمیمی که با عجله و حین کش مکش با دردونه ها رد و بدل میشه  فراهم کنه! (ممنون از حضور گرمت بیتا جون با خبرخوبت کلی شادمون کردی ! جای غنچه های خندونت خالی بود اما ).... مثل همیشه گزارش تصویری شاهد ماجراست و جای غایبین خالی و سبز ...


 

از سمت راست : کوروش عزیز ... ایلیای ناز و آندیا


 

بچه ها کلی از این تله کابین کوچولو خوششون اومده بود و جالبه که تنهایی هم سوار شدن بی هیچ ترس و نگرانی ... (مسیری که تله کابین طی می کرد نسبتا طولانی بود و  و تا حدی مرتفع ... وقتی در کابین بسته شده و تله کابین کم کم ازمون فاصله گرفت دچار چنان تردید و اضطرابی شدم که انگار وروجکها رو سوار هواپیما کردیم ...خجالت)



 

قایق برقی



 

راننده های کوچولو اما ماهر... آخرش هم بزور صحنه رو ترک کردن (ایلیا پشت به دوربینه ) ...



 

بخش تصادف و بهم خوردن ماشینها براشون جذابتر بود البته .... اما انصافاٌ خیلی خوب از عهده هدایت ماشین بر اومدن !


 

ستایش جون و عشوه نازش


 

امیر مهدی و اخم پر جذبه اش!


 

از مهدیار جون و کیارش جون عکسی نداشتم بناچار از عکسهای گذشته استفاده کردیم ! ... 



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

در موردش ...

مرتب لجبازی میکنه ! و در کمال افتخارهم گزارش کارهای ممنوعه و دسترسی به نبایدها رو اعلام می کنه! ... " من کشو پدر رو بهم ریختم ... مامی تلفن رو پرت کردم زیر میز!!! ... روی در اتاقم نقاشی کشیدم! ... دیشب تو تختم بارون اومدددددددددد!"  و هیچیک از تدابیر مقابله ای هم کارساز نبوده! تو چشمهای معصومش هم هیچ اثری از ندامت و پشیمانی نمی بینی! و وقتی می پرسی چرا اینکارو کردی؟ چی می شنوی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...  هیچی! ... "مامی جون  میشه بعدا در موردش صحبت کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟! آخه الان می خوایی برام کتاب بخونی!"  ... و تو مستأصل و کلافه تمام جمله های کتاب مندرس و چسبکاری شده دخملک رو به شکل این چند کلمه می بینی : (در موردشششششششششششش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) متفکر



 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

اردیبهشت ...

اردیبهشت با همه عشوه گری و اغواء گری از راه می رسه تا دوباره هوای غبار گرفته آسمون دلها رو بهاری کنه ... دلهایی که خیلی وقته با بغض های سنگین تو سینه شون منتظرن تا اوج احساساتشون رو تو بارونهای موسمی و تند و تیز بهاری گم کنن! آسمونی که نه به ابرهای سیاهش اعتباری هست و نه به آرامش لحظه ایش  میشه اعتماد کرد! اما به وسعت تمام دستهای پر از نیاز و خواهشی که بسویش بلند می شن صبوره و قابل اطمینان! ...

  • گاهی میشه که آدم زندگی رو دوست داره ولی نه اینجوری که هست!
  • گاهی میشه که آدم خسته است ولی نه خسته از کار زیاد ... اما دلخسته از ناملایمات!
  • گاهی میشه که آدم خود اینجوری شو (به کسر د) دوست نداره ... یاشاید هم خودشو اینجوری دوست نداره!
  • گاهی میشه که اینقدر خود واقعی شو تو ملاحظات!!!!!! گم می کنه که یادش می ره چی بوده و علایق نازنینش کجا رفتن!
  • گاهی میشه که تمام زندگیش میشه خواب و خوراک و آموزش و تربیت و تفریح و تقویت و تشویق و سرگرم کردن یک فسقلی سراپا احساس که جادوی حضورش تمام لحظه هاش رو افسون کرده!
  • گاهی میشه که شیرینی لحظه های با هم بودن تو دغدغه بایدهای فردا گم میشن !
  • گاهی میشه که سکوت لحظه ها تو فریاد های شیرین و جیغ های کوتاه کودکی نوپا محو میشن ،  بی اینکه ذره ای از تمرکز و آرامش خیالش کم کنن!
  • گاهی میشه که تمام گذشته و حال و آینده اش رو تو صورت معصوم و پرخنده دخترکی گریزپا با موهای همیشه آشفته جا می ذاره !
  • گاهی میشه که غایت آرزوهای دور و دراز و اوج خواستن هایش تو وجود کودک مغرور و سرکشی خلاصه میشن که با خونسردی به پیش پا افتاده ترین و کوچکترین خواسته هایش هم پاسخ منفی می ده ! ...

گاهی میشه که دستهای پر از تمنایت رو می گیری سمت آسمون بغض از گریه ترکانده تا فقط بگی ... شکرت! بخاطر تمام رویاهای دیروز و امروز و لحظات تلخ و شیرین گذشته و حس خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن! ... بخاطر گرمی دستان مادری دور اندیش و فداکار با همه دلمشغولیها و پدری راز دار و مهربان ... بخاطر حضور پر هیاهوی دخملکی پر شرو شور اما پر احساس ... بخاطر مردی که همیشه خاطرت را عزیز داشته در اعماق وجودش! و بخاطر خواهری که ذوب می شوی در گرمی وجود پر مهرش ، تا از راه دور هم دل خوش داری به حس قشنگ بودنش ...



کلیه عکسهای این پست : آرشیو خرداد 86

 

پ ن1 : آندیا معمولا مکالمات تلفنی رو فقط زمانی دوست داره که خودش گوشی رو برداشته باشه و از اینکه ازش بخواییم بعد از صحبت ما با کسی تلفنی صحبت کنه خوشش نمیاد (اصولا هیچ اقدام جبری و زوری به مذاقش خوش نمیاد!) چند شب پیش بدون مقدمه گفت شماره مامانی رو برایم بگیر یک کار مهم دارم! بعد هم بدون مقدمه به مامانی گفت : "مامانی جون خونه ما شب شده! خونه شما چی شده ؟؟؟ " ... مامانی هم گفتن : "خوب خونه ما هم شب شده!" ... آندیا هم اخمهایش رفت تو هم و با جدیت گفت :  " نه نه نمیشه!  عصبانیآخه خونه ما شب شده  ،  ببین ماه الان بالای خونه ماست !  ... پس خونه شما صبح شده ! ... گریه

 

 

پ ن 2 : داشت با جدیت کتاب می خوند : بابایی بهش گفتن : " قربون این دختر برم من! " ... آندیا هم گفت : نه نه الان نه بابایی !  آخه  گرفتارممممم!!!!!!!! از خود راضی



این عکس مال زمانییه که همش دوست داشت یک چیزی رو پرت کنه پایین و بعد با چشم افتادنش رو دنبال کنه ...


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker