Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

وروجک نکته سنج ...

با هم لباسهای داخل کمدش رو مرتب می کردیم ... دخملک یکدفعه چشمش افتاد به یکی از لباسهای نوزادیش که برایش کنار گذاشته بودم به یادگار ! ... با یک برق مخصوصی تو چشمهایش پرسید : "مامی این لباس کیه ؟"  گفتم: " مال شماست وقتی هنوز کوچولو بودی تنت می کردم الان که بزرگ شدی دیگه اندازه ات نیست؟ " یک فکری کرد  و گفت : "مامی بذار ببریم به آقا پسش بدیم یکی دیگه بخریم!!!!" (نمی دونم چرا تا حالا به فکر خودم نرسیده بود!!!ابرو)


 

خرداد 88 ... آندیای سوارکار

 

آروم زیر لب شعر می خونه و همزمان کل محتویات کیف اینجانب رو ریخته بیرون!! صدایش بیشتر به زمزمه شبیه شده تا آواز ... از فاصله نسبتا دور رفتارش رو زیر نظر داری که متوجه حضورت نشه! دخملک درحالیکه پشتش بطرف توست همچنان با  زیرکی به کارش ادامه میده!  اما تو مصرعهای آخر ، کارش گره میخوره و ادامه شعر یادش نمیاد! ... بلافاصله داد می زنه : "مامی بقیه اش رو بخون !" ... می پرسی "بقیه چی رو ؟ " میگه مامی بقیه آوازم که اونموقع داشتی از آشپزخونه نگاهم می کردی کیفت رو بهم نریزم دیگه!!!!  ( نشونی از این دقیق تر چی میخوایی؟؟؟متفکر)

... مامی کی داره داد می زنه نماز می خونه ؟ ...نماز نمی خونن دخترم ، الله اکبر میگن !! ... پس چرا با عصبانی نماز می خونن ؟ ... نمی دونم گلم! ، (پنجره آشپزخونه رو می بندم!) بیا بریم تو اتاقت خمیر بازی کنیم باهم!  ...

و  سه روز پیش در مسیر  بازگشت به خانه ... مامی اینها چی هستن ؟ (نمی دونم چرا نگفت کی هستن!!) ... چرا رو صورتشون شیشه گذاشتن؟ ...شیشه نیست مامانم لبهء کلاهشونه ! دروغگو... گذاشتن که آفتاب نیاد ؟؟ ... بله شاید! ... پس چرا ضد آفتاب نمی زنن؟؟؟ ... نمی دونم گلم! کلافهشاید ندارن! دل شکسته ... شاید هم ...

مامی چرا نمی ریم پارک ؟ هنوز پارکمون موهایش (سرش)  شلوغه؟ ... نمی دونم گلم! دل شکسته



چندوقته برایش کتاب جدید نگرفتم ! یعنی فرصتش پیش نیومده! دیروز کتابهایی که بیشتر باهشون سروکارداره از تو کتابخونه کوچولوش برداشت و همه رو منتقل کرد به داخل خونه چادریش اونهم با چه جدیتی !! ... بعد هم من رو صدا کرد و گفت مامی این کتابها دیگه همششون (به کسر ش دوم) تموم شدن ، بیا زود بریم کتاب تازه بخریم! ... الان شهر کتاب سرش شلوغ میشه ها !!! (بالاخره یاد گرفت! بجای موهایم شلوغه مرتب از لفظ سرم شلوغه در جاهای مختلف استفاده کنه!) 


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

یادم باشه ... یادت باشه!

آسمان صاف وشب آرام بخت خندان و زمان رام! ...  ... همه دل داده به آواز شباهنگ !!! ... می گن این بغض سنگینی  که تو گلوها قلمبه شده ... یاد همه چیز رو محو کرده ...  خوش به حال زندگی که هیچوقت یادش نمی ره باید نفس بکشه !! ...

  • کماکان با اینترنت فرتوت و اونترنت پوسیده دست به گریبانیم! و تو بیشتر با این افکار درگیری که کاش طفلکت به این زودی بزرگ نمیشد ... کاش چهره سرد تلخیها کمی دیرتر از پشت غبارهای کهنه سر بر می آورد! ... کاشکی بهار ، راستی راستی بهار بود!!!!!!!!! ... بازهم رگبارهای تند و نسیم خنک ... هوای مه گرفته و آسمون بغض آلود ...  هنوز لباسهای بهاره دخملک رو درست و حسابی تنش نکردی!!!!! ... 


 

  • دخملک در آستانه 34 ماهگی به سرعت در حال تغییره ! ... منطقی تر شده و سر سخت تر البته! ... خواسته هایش رو با جدیت بیشتری دنبال میکنه ... قابلیتها و توانایی هایش رو بیشتر از قبل شناسایی می کنه ... با دست چپ انگشتهای دست راستش رو لاک می زنه ... خیلی راحت کلید رو تو قفل درکمدها می چرخونه و به نبایدها دسترسی پیدا میکنه ... بیشتر غذاهای آشنا رو به اسم می شناسه و ترکیباتش رو میدونه مثل دیشب که پرسید : "مامی سبزی داری برام کوکو درست کنی؟"

 

 

  • هنوز ده دقیقه از نظافت کلی نگذشته ، کل اتاقش شده بازار شام !! با صدای بلند صدایش میکنی و میگی تا همه چیز رو درست و حسابی جمع نکنه از پارک خبری نیست ! بعد هم ازش قول می گیری که دیگه کارهای بد نکنه ! ( ساعت مچی پدرش رو با چسب چسبانده  به دیوار که تو اتاقش ساعت داشته باشه!!!!) ... وروجک با چهره درهم و از سر نارضایتی وسایل رو در کمال بی میلی از روی زمین بر میداره و در پاسخ تنها یک جمله میگه! : " مامی شما هم قول بده دیگه کارهای بد اخاخی (بداخلاقی) نکنی !!!!!! "
  • تو فکری! ... اما مشغول کار ... اینقدر در افکارت غرق شدی که اولش متوجه حضور دخملک حساست نمیشی که داره با دقت نگاهت میکنه! ... وروجک میاد جلو و در تیررس نگاهت می ایسته و میگه مامی بغل!!!!!! بغلش که میکنی ...  میگه حالا بخنددددددد! یک پوزخند زورکی هم  تحویلش میدی! ... اینبار هوشمندانه با نگاهی عاقل اندر سفیه انه میگه : " اینجوری نه مامی اببل (اول)اخمت رو کنده کن ! بعد  شادیتو خنده  کن! ...  " (هنوز لبریزی از انرژی مثبت ، با یادآوری این مکالمه دیروز دخملک ...)
  • ... به طفلکم ...
    1. یادم باشه حواستو پرت بکنم تا بگذره! ... یادت باشه بزرگ  می شی زندگی شیرین تر میشه ؟!!
    2. یادم باشه دنیاتو شاد کنم برایت  ... یادت باشه هر چیزی رو ضبط نکنی  با اون چشمهایت ...
    3. یادم باشه فرداهاتو باید تضمین کنم برایت !؟ ... یادت باشه هر چی بخوایی همون میشه پس کم نخواه با اون دل پر از صفات !
    4. یادم باشه هنوز نگرانم برایت   ... یادت باشه زندگی شیرینه و شاد !!
    5. یادم باشه ... یادت باشه ... دروغ نگیم ، به همدیگه! ...



    +  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

    چی میگم ...

    • می گم حوصله ندارم ... میگه بیا لگو بازی کنیم!
    • میگم سرم  شلوغه کلی کار دارم  ... میگه شام چلوکباب بپخ! (بپز) بعد بیا پازل بازی!
    • میگم خسته ام ... میگه بیا محکم تابم بده و برام شعر بخون!
    • میگم سرم درد میکنه ... میگه استخرم رو باد کن می خوام تو حیاط آب بازی کنم!
    • میگم سرو صدا نکن می خواییم اخ ب ا ر گوش کنیم! ... میگه سی دیه اخبارت رو انداختوندم شکوندم! ... بیا تام و جری نگاه کنیم! از خود راضی
    • میگم ایندفعه وقتی ج ی ش داشتی اینقدر خودت رو نگه ندار که مجبور نشی اینطوری بدو بدو بری سمت ... میگه آخه موهام (سرم!) شلوغه یکعالمه کار داشتم !
    • میگم دوستت دارم خیلی زیاد ... می گه پس چرا نگفتی ، هر چی بگی بازم کمهههههههه!!!!!!!!!!!!!!عصبانی
    • میگم میای بریم حموم؟؟؟ ... میگه نع! ، هنوز که کله ام بوی مرغ نگرفته؟!!!! (خودکرده را تدبیر نیست!ناراحت)
    • میگم تابت رو نکوب به دیوار تمام گچ دیوار ریخته ! ... میگه اشکال نداره ، بریم یک خونه دیگه بخریم که اصلا هم همسایه پایینی نداشته باشه!!از خود راضی
    • می گم بیرون نمی تونیم بریم آخه خیلی شلوغه ... میگه مگه پارک هم موهایش (سرش) شلوغ شده ؟؟؟!! سوال

     

     

    خرداد 88 (خانه دریا)


     

    آرامش بهاری


     

     میشه همیشه اینجا بمونیم ؟؟؟؟؟؟؟؟... نریم خونمون!


     

    می خواییم بریم به تهران ... مهد دلیران دل شکسته


     

    دخملک ماهیگیر!



     

    ساحل آرام خانه دریا

     

    کاش می شد صدای امواج رو با خودمون بیاریم ...


     

     غروب دل انگیز و دخملک بازیگوش!

     

     

     شیر بلال و دختر بلا بغل بابا! ...

    +  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

    اینروزها

    دست به قلم بردن تو این لحظه ها شاید سخت تر باشه از همیشه ...

    افتخار کردن ... به خیلی چیزها ، شاید بی معنی و پر ابهام تر از هر زمان دیگه ای باشه ... حتی اگه خیلی بهش احتیاج باشه ...

    اعتماد کردن ... به هر چی که می خواد باشه ... شاید سخت تر از قبلترها باشه ...

    فکرنکردن به ناملایمات و هر چه ناخواستنی است ... شایدمشکل تر باشه از همیشه ...

    و تو می اندیشی ... فکر کردن به آینده نوگول خندونت ، پررنگتر از همیشه ذهنت رو مشغول کرده ... هرچند که  دوست داشتن خواستنی ها و دلبستگیها ،  همیشه افق فرداها رو زیباتر می کنه ... حتی اگه چندان هم رضایت بخش نباشه ...


     

    پ ن 1 : اینروزها دسترسی به اینترنت نداریم ببخشید اگه بهتون سر نمی زنیم... 

    پ ن 2 : روز مادر و روز زن؟ بر تمام مامانهای مهربون و زنان توانمند ایران زمین مبارک ! بخصوص مامان گل و مهربون خودم که خیلی خیلی مدیون محبتهای بی دریغش هستم .

    خسته و کلافه ... تو مسیر خونه ... مابین صدها ، نه شاید هزاران ماشین گره خورده در ترافیک و صدای یکنواخت و ممتد بوق هم زمان ماشینهای متوقف و در حال حرکت که گاها با چراغ ، علامتهایی رد و بدل می کنند و دخملک کنجکاوی که تو هوای گرگ و میش غروب با تعجب به صحنه بیرون از پنجره ماشین خیره شده ... کمی دورترک ... دود ناشی از سوزانده شدن سطلهای آشغال و همهمه ازدهام جمعیت ... سعی می کنی توجه دخملک رو به گفتگوهای روزمره جلب کنی ... وروجک همچنان بهت زده چشم از روبرو برنمی داره ... و با فریاد می پرسه " مامی بازم چاق شنبه سوری(چهار شنبه سوری) شده ؟؟؟


    +  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

    حس مسئولیت !!!

    می خوایی به وروجک پرانرژیت مسئولیت بدی ، کارهای کوچک و در حد توانش بهش  ارجاع بدی ... به خیلی دلایل ... و اینکه فرصت کمتری برای شیطنت و لجبازی داشته باشه ... اینو قبلا هم  تجربه کردی ولی نه چندان جدی ... اینبار می خوایی بیشتر رو این موضوع کار کنی ! ... از جمع کردن لباسهای شسته شده خودش شروع می کنی ... نتیجه نمی گیری!! وروجک تمام لباسها رو روی زمین پخش می کنه! (شاید بیشتر از توانش بوده اینکار!) در چیدمان میز شام هم چندان همکاری نمی کنه و فقط به بردن قاشق و چنگالها بسنده می کنه ! ... در عوض بارها از آشپزخانه صدایت می کنه ! " مامی بیا ببین چه قشنگ همه رو چیدم ! ... ممنون دخترم ! ، ببین بشقابها رو هم گذاشتم ! ... دستت درد نکنه گلم! ... لیوانها رو هم بردوندم! (بردم) ... قربون دختر گلم برم که اینقدر به مامانش کمک می کنه!!!!!  " ...  موقع کشیدن غذا حسابی مشعوف می شی از چیدمان میز ، بشقابها از نمک و آب پر شده و قاشقها همه توظرف ماست و چنگالها هم تو ظرف ژله جاسازی شدن ناراحت... دخملک اما سرخوش و شادان گزارش کارهای انجامیش رو به پدر میده برای تشویق و قدردانی و جوایز  احتمالی ........



    اینقدر بازی کرده که صورتش از دانه های خیس عرق برق می زنه ، موهای بهم چسبیده اش رو که از روی لپهای گر گرفته اش کنار می زنی ته  دلت غنج می ره برای یک ماچ آبدار!!!!! با طعم شور و خیسش!  ...  بعد از دستت فرار میکنه و تو کمد قایم میشه که مثلا بیایی پیدایش کنی!  ...

    • مامی بیا قایمم رو پیدا کن دیگه ! ...
    • باشه عزیزم اومدم !
    • نه نهعصبانی اببل (اول) دنبالم بچرخ (بگرد) بعد بگو نمی دونم کجایی!

    ... آخر شب با پدرش دراز کشیده بودن و یک لحاف هم کشیده بودن روی سرشون ...

    • (در حالیکه نصف کله اش بیرون بود) مامی بیا پیدامون کن!
    • مامان جان باید یک جایی قایم بشین که من نبینمتون ! اینجوری که نمیشه قایم بشین!
    • نه مامانه الان ما " داریم نیستیم!از خود راضی ..."

    تو اتاق بازی می کرد که صدای افتادن یک چیزی رو شنیدم ! ... با صدای بلند صدایش کردم و پرسیدم چکار میکنی! ... گفت : "هیچی عزیزم!!؟؟؟؟؟ ... عروسکهامو از اون بالا افتادوندم!!!!!! "



    ... داشت به اصرار به صورتم کرم می مالید ، گفت : "مامی چشمهاتو ببند که دردش نسوزه!!"  ... چشمهامو بستم! ... بعد خیلی جدی گفت : "حالا ابروهاتم ببند!!!"


     

    دخملک ذرت دوست ، چشمش افتاد به کاکل چند تا بلال که از کیسه های خرید بیرون زده بود! و  با عجله اومد سراغم ! ... "مامی از این بلاها که موهاشون بلنده بده می خوام سیخ بزنم !"


    +  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

    هیچی فقط هستیم ...

    آمار نه گفتنهایش همینطور تساعدی داره بالا می ره ... اینقدر که گاهی کلافه ات می کنه ... مهم نیست چرا ! مهم نیست چطور ! مهم اینه که کاملا دستتون رو خونده ! اصولا با همه چیز مخالفه.

    هر جا باید حرف بزنه کلا زبونش رو گربه می خوره! و هر جا باید آروم باشه ولوم صدایش از کنترل خارج میشه ... تو چشمهای سیاه و براقش خیره می شی و خواسته ات رو تکرار میکنی ! ... اونهم با همون جدیت میگه نع! ... از یکسری امکانات محرومش میکنی ... باز هم بی فایده است ... مغرورتر از اونه که بخاطر تحریم تغییر رویه بده! ... تبعیدش می کنی ! !!!! به کجا ؟؟؟؟ جایی که چندان جذابیتی برایش نداشته باشه ! حمام! ... چند لحظه بعد دخملک بی هیچ اعتراضی در حال آب بازی تو حمام شعرهایی که تازه یاد گرفته تمرین می کنه ...  وسطهایش مکث می کنه و مصرعهایی رو که ناتمام یا نصفه نیمه خونده بوده دوباره اصلاح میکنه و از اول میخونه! بی هیچ آثاری از پشیمانی یا اعتراض به وضعیت موجود ... و تو می مانی و یک شکست تازه و کوهی از کارهای ناتمام ...


     

    مدل جدیدی از تاب خوردن ...


     

    دخملک کتابخون و کتابخانه کوچولویش ...



     

    پ ن : عذر خواهی به سبک وروجکی دیده بودین ؟؟؟؟ ... ایناهاش ببینین مژه...


    +  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

    شادیهای کوچک ما

    اینقدر رو تخت بالا و پایین پریده که موهای وز کرده و نازکش مثل لایه ای از ابریشم پیشونی خیس عرقش رو پوشونده ... تلاشهای تو برای تعویض لباس همچنان بی نتیجه مونده ... اینروزها سر خیلی چیزها تفاهم ندارین ! ... ساعت خوابش ، مسواک نزدنش ، لباس مناسب نپوشیدنش ، کارهای پرخطرش و دست آخر هم واکنشهای منفیش ... دیروز برایش یک شعر خوندم  به تقلید از جواب دادنهای سربالایش که مثلا متوجه کارهایش بشه ...

    آندیا میایی بریم حموم ... نه نمیام نه نمیام!!

    موهایت رو می خوایی شونه کنیم ... نه نمی خوام نه نمی خوام!!

    دندونهایت رو می خوایی مسواک کنی ... نه نمی خوام نه نمی خوام!!

    اتاقتو میایی مرتب کنیم ... نه نمیام نه نمی خوام!!

    لباسهایت رو می خوایی عوض کنیم ... نه نمی خوام نه نمیام!

    به اینجایش که رسید حرفم رو قطع کرد و گفت : " مامی اینجوری نیست که !!!! بگو ...

    آندیا می خوایی آب بازی کنی ... می خوام می خوام!!

    رو تخت بپر بپر کنی ؟ ... می خوام می خوام!!!


     

    مسواک زدن  جنجالی و پر دردسر ...

     


    • جلوجلو رفت توی مغازه و چند قلم جنس برداشت و با عجله گذاشت روی پیشخون ... بعدش چی شد ؟ هیچی !!! پیش از اینکه فرصت هرگونه اظهار نظری به ما بده ! یک هزار تومانی مچاله شده داد به فروشنده و  گفت : " آقا این پول سبزه  رو بگیر! دو تا پول آبی بده بشه بخیه اش !!! (بقیه اش!)  ... 



    • نم نم بارون آخر شب و نسیم ملایم بهاری و بوی خاک و سبزه بارون خورده از پنجره آشپزخونه هوش از سرت برده ... با اشتیاق نفست رو پر میکنی از اینهمه طراوت و چشمهایت رو میبندی و اول منظره بیرون رو تصور میکنی و بعد با چشمهای باز حاصل تخلیت رو تماشا میکنی!!  ... با خودت میگی هیچ عطری نمی تونه به این تازگی باشه و ... بعد یادت می افته که چرا یک عطر مشابهی هست !!!!  عطر نفسهای دخملک وقتی مشامت رو پر میکنی از نفسهای تند و گردن خیس از عرقش !! درست همین حس رو بهت میده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!


    +  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

    ماه 33 ماههء این خونه !

    • داره به سه سالگی نزدیک میشه ... هنوز باور نداری که داره  بزرگ میشه خیال باطل
    • داره برای دوره ها و آموزش های کلاسیک آماده میشه ... هنوز دوست نداری که ازت جدا بشه دل شکسته
    • داره با نظرات و عقایدت مخالفت میکنه ... هنوز باور نداری که روبرویت ایستاده باشه! بازنده
    • داره در خلاف جهت تو گام بر میداره ... هنوز نگرانی که نکنه قدمهایش رو محکم بر نداره!
    • داره حرفهای گنده گنده و قلنبه سلمبه می زنه ... هنوز دوست داری بهش بگی فسقلی! بغل
    • داره با کفشهای پاشنه بلندت تو خونه رژه می ره و با زیاد و کم کردن سرعت قدمهایش سمفونی درست کرده ... هنوز دوست نداری بگی سرم درد گرفت ...
    • داره کل حبوبات داخل کابینت رو ولو میکنه وسط آشپزخونه ای که تازه شستی و روفتی!دل شکسته ... هنوز دلت نمیاد بگی نکنننننننننننننننننننننن!ناراحت
    • داره جلوی سینک آشپزخونه بازی میکنه ، ظرفها رو باسر و صدا پرت میکنه ، کل مایع ظرفشویی رو خالی می کنه که حباب درست کنه کلافه... هنوز نمی دونی که همونجا به عملیات تخریبش ادامه بده بهتره یا بیاد ظرفهای غذا رو بازرسی کنه و در آشپزی کمک دروغگوکنههههههههه!!!!!!   
    • هر چی کتاب داره ریخته دور و برش و به تقلید از تو که گاهی از چند تا دیکشنری و رفرنس استفاده میکنی ، همزمان لای همه کتابها رو باز کرده و خطوط کتاب رو با انگشت اشاره دنبال میکنه !  ... هنوز دلت نمیاد ازش چشم برداری و بری سراغ لباسهای اتو نشده روی تخت ، بسکه با نگاهت قورتش میدی! ابله
    • بالاخره با رضایت کمربند ایمنی رو بسته  و با دقت ماشینهای کوچک و بزرگی رو که از کنارمون رد میشن زیر نظر داره ،  دیگه بجای رنگ ماشینها دوست داره اسمهاشون رو بگه ... این پرایده ... این آردیه ... این یکی 206 و بالاخره یکی از این ماشینهای شاسی بلند توجهش رو جلب میکنه و میگه مامی از این ماشینها که پشتش دایره داره بخریم!!! (منظورش پرادو بود البته) ... هنوز نمی دونی بگی از این ماشینها خوشت نمیاد! دروغگو (نه که مصرف سوختشون بالاست کارت سوخت هم ندارن!عینک)   یا وعده سر خرمن بدی!!!
    • از پنجره بیرون رو نگاه میکنه و تو آسمون تیره دنبال ماه شب چهارده می گرده ! (وروجک هیچ تصویری از هلال ماه یا نبودش تو آسمون نداره!) ، ازت می پرسه چرا الان شبه ؟؟؟ ، آخه من دوست دارم الان روز بشه اونوقت خورشید خانوم هم بیاد پیش ماه ! ... هنوز نمی دونه که خودش خورشید بی  غروب و ماه بی بدیل این خونه است !


     

    و اما ... تولد دو سالگی رایان و اولین هدیه تولدش تو دستهای آندیا ...


     

    آندیا و رایان  در ابتدای جشن


     

    مهمونهای کوچولوی جشن


     

    در انتظار کیک تولد ...


     رقابت در فوت کردن شمعهای روشن ...


     

    بازم که همه با هم فوت کردین!!!!!!!!! ...


     

    میهمانان مودب و مرتب و میزبان مهربون و خجالتی نیشخند


     

    اینهم دخملک ژولی پولی با لباس شکلاتی در پایان مراسم


    +  نوشته شده توسط آنديادر  جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

    جشن تولد پرشین بلاگ

    تولد همیشه برای بچه ها جذابیتهای خاص خودش رو داره مخصوصا اگه اکثریت حضار رو بچه های ریز و درشت با لباسهای رنگ و وارنگی تشکیل بدن که دائما درحال جست و خیز و رقابتهای کودکانه باشن ... آندیا معمولا تو اینجور مهمونیهای شلوغ چند تا تغییر اساسی داره ... اولیش اینکه اصلا از ما حرف شنوی نداره! ... دومیش اینکه اصلا میلی به غذا نداره! ... سومیش اینکه سر همه چیز سر سختانه با بچه های دیگه رقابت می کنه! ... و صد البته  اگه برنامه خوابش در روز مهمونی بهم خورده باشه یک آیتم چهارم هم به این مجموعه اضافه میشه اونهم چسبندگی از نوع حادش به مامانشه ! و اینطور مواقع اصولا گفتمان و تشویق و ترغیب و تنبیه و ... هم کارساز نخواهد بود ... در نتیجه حضور در برنامه های فشرده و  چند تا مهمونی و تولد  در هفته گذشته که البته جشن تولد پرشین بلاگ هم یکی از این جشنها بود کاملا با بی میلی و نارضایتی دخملک مواجه شد ... قبل از ورود به جشن تولد پرشین بلاگ و رسیدن به تالار الغدیر ، آندیا گفت: "نریم تو همینجا تو پارکشششش؟؟!!! بازی کنیم! ، اول بریم ببینیم زمین بازیش کجاست!" وارد تالار که شدیم گفت : "پس بادکنکهاشون کجاست!" ده دقیقه که از شروع برنامه گذشت گفت: "پس چرا کیک ندارن؟" ... موقع پخش موسیقی زنده هم گفت: "ولم کن! می خوام برم نانای کنم!" ... و دست آخرموقع اعلام نتایج و تحویل جوایز کودکان گفت: "من نمی خوام برم بالا خودشون جایزه ام رو بیارن پایین!!!" ... البته تنوع و شاد بودن جشن  باعث شده بود که بیشتر بچه ها در تمام طول برنامه احساس خستگی نکنن و با رغبت تا آخربرنامه حضور داشته باشن که البته دیدار با عمو پوررنگ محبوب بچه ها ، خاله الهام مهربون و دوست داشتنی ، ترلان پروانه عزیز (هنرمند خردسال که آندیا از فیلم نصف مال من نصف مال تو به اسم سپیده میشناسه و دوستش داره)  نیز از جاذبه های برنامه برای کودکان وبلاگستان محسوب می شد.



     

    هستی جون  ، باران جون  و آندیای دوربین گریز ، در ابتدای جشن

     

     

    آندیا و عموپوررنگ ( به هیچ قیمتی حاضر نشد با عمو پوررنگ عکس بگیره و این عکس رو اتفاقی تونستیم بگیرم که با کمی فاصله داشت جمعیتی رو که دور شون حلقه زده بودن با تعجب نگاه می کرد!)

     

    اهدای جوایز کودکان توسط عمو پوررنگ (دیبا و پرند جون ناز و قشنگ در حال گرفتن جایزه اش )


     

    پگاه و پارسای گل و مهربون



    زحمت بیشتر عکسها با نوشین جون (مامان هستی عزیز) بود خجالت

     

     

    این هم یک عکس خاطره انگیز از دخملک خوش اخلاق دروغگو موقع شنیدن اسمش برای اعلام جوایز کودکان


     

    آندیا و باران جون در اوج شیطنت (وسط برنامه با جایزه هاشون بشکن و بالا بیانداز بازی می کردن!!   ...)


     

    اجرای زنده در جشن تولد پرشین بلاگ


     

    اینهم عکس دریافتی از سایت پرشین

     

    +  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

    گزارش سفر2

    شاید اینهم از ویژگیهای مسافرت باشه که آدم قبل از سفر هیجان داره ، در طول سفر اینقدر سرش گرمه که گذشت زمان رو حس نمی کنه و در عین حال که خوش می گذره نمی فهمه که چطور می گذره و آخر سفر هم خستگی و خاطره شیرینش می منونه و افسوس اینکه چرا گذشت! ... مخصوصا وقتی سفر غیر منتظره و کوتاه  باشه اونهم وسط یکهفته خیلی شلوغ و پرکار ...



     

    دخملک شاد و شنگول


     

    آماده برای گردش ساحلی ...

     

     

    شنهای نرم مرجانی و وروجک گریز پا



     

     وروجک و کالسکه ای که از خودش جدا نمی کرد ...



     

    گار فیلد کالسکه نشین ...


     

    وروجک خسته و ژست تازه اش (اینجا ازش خواستم بخنده ... مثلا)



     

    اینهم اخمش !!! (گفتم اگه بلد نیستی بخندی خوب اخم کن! وروجک گل از گلش شکفت! ... واکنش منفی همچنان ادامه داره ! دل شکسته ... )


     

    هر چند که دخملک از شن بازی بیشتر از شنا تو دریا خوشش اومد ولی اینقدر کنار آب آرامش داشت که بعد از چندین ساعت بازی و آب تنی دوست نداشت برگردیم ...


     

    اولین تجربه پابرهنه راه رفتن روی شنهای داغ ساحل و جمع کردن صدف های رنگی برای دخملک اینقدر جالب بود که به انتخاب خودش ست کامل سطل و بیل و قالب و الک و ... هم برای ابزار کارش تهیه کردیم ...



    +  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

    گزارش سفر1

    یکبار دیگه همه چیز رو بررسی می کنی ، فکر می کنی شاید یک جایی ،  یک کاری ، یک قراری رو فراموش کرده باشی ! اما نه چیزی از قلم نیوفتاده ! چمدون دخملک خیلی وقته که بسته شده ... و وروجک با شوق و ذوق محتویات داخش رو مرتب چک کرده که چیزی کم نشده باشه ! ... در آخرین لحظات با هیجان خاصی روی چمدون بالا و پایین می پره و بی توجه به تذکرات تو هر چی شعر در مورد سفر بلده نصفه نیمه می خونه و صدای مصرع های ناقصش تو همهمه جیغ های بنفش و کوتاهش گم میشه ... فردا می ریم کیش ... سر ساعت 6 ... با چند تا کیشمش ... پیش پیش پیش ... اینهم تنافیش (تلافیش ...) برق چشمهایش انگار با آدم حرف می زنه ! اینقدر که بفهمی چقدر خوشحاله از این با هم بودن و از این برنامه خاص خارج از روزمره گی ... 



     

    پ ن : هنوز کلی  عقبیم از برنامه های قبل از سفر ... با عجله خودمون رو به جشن پرشین بلاگ رسوندیم ... ولی گزارشات مربوطه می مونه برای پست بعد ...


     

    مسافر کوچولو در فرودگاه

     

     

    دخملک انگشت به دهان ...


     

    تو بخند تا ... دنیامو خندون کنی ...


     

    آرامش ... آسایش و تفریح از وروجک لجباز عروسکی ساخته بود خواستنییییی!


     

    +  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()
    DaisypathNext Anniversary Ticker