Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

به استقبال گرما

  • شاید نباید تن صدایت رو اینقدر بالا می بردی ! شاید هم زیادی دست کم گرفتینش ! یا شاید هنوز درست نشناختی وروجکت رو ... مغرورتر و مصممتر از همیشه روی صندلی عقب ماشین لم داده و با چهره درهم  به منظره بیرون خیره شده ... بی هیچ علاقه ای به مشارکت در مکالمه شما ... و بی هیچ تمایلی برای نشستن روی صندلی جلو ... عینک آفتابی تازه اش رو چند بار روی صورتش جابجا میکنه و هر بار نیمنگاهی هم به جلو می اندازه ! ، همچنان مغرور و لجباز ... اصلا دخترک رو بدون غرورش نمی تونی تصور کنی ! ... از خیلی پیشتر ، از همون اوان کودکی ، شاید هم قبلتر ... همیشه لجبازیهایش خاص بوده! ... اگه چیزی به زور  ازش گرفته بشه ، دیگه نمی خوادش! اگه با خشونت از کاری منع بشه ، به کلی کنار می ذاره  ... اصلا هر جا حق انتخاب ازش گرفته بشه ، کلأ مشارکت و مداخله رو تحریم می کنه! و اینروزها اگه به قولی که بهش داده میشه عمل نشه! در کمال خونسردی اعلام انصراف می کنه از انجام خواسته اش!

 

 

  • بعد از ظهر با لوندی و دلبری ازم خواست استخرش رو باد کنیم  که کمی آب بازی کنه! و صد البته نتونستم به اون چشمهای خمار بادومی بگم نه! ... نمی دونم چی شد که وقت گذشت و باز به خط پایان نرسیدیم!!!  آخر شب وقتی برای آخرین بار درخواستش رو مطرح کرد ، بناچار  گفتم دیگه دیره و فردا حتما با همدیگه استخرت رو آب می کنیم! ... دخترک کمی سکوت کرد و بعد گفت : "دیگه نمی خوام! چونکه فردا کارم زیاده ه ه ه! " قهر

 

 

  • بلندگویش رو به سختی از ته کمدش آورد بیرون و سعی کرد قطعاتش رو به تنهایی مونتاژکنه! و طبیعیه که ناموفق بود! (شاید برای آدم بزرگا هم چندان کار ساده ای نباشه وصل کردن قطعات ریز و درشتش!) ... نیمساعتی کلنجار رفت و نهایتا همه اجزای سرهم بندی شده رو با شدت تمام پرت کرد وسط اتاق و با بغض اومد سراغم ... " مامانه بیا درستش رو بسته کن! عصبانی...  چرا  اینبرش بستونده نمیشه ؟؟؟گریه" ( نمی دونم چرا ناتوانی و ناکامی در انجام کارها تا این حد نا آرام و عصبیش میکنه!)


 

  • از اینکه مثل بچه ها باهایش رفتار بشه یا کسی بهش بگه کوچولو بشدت بدش میاد! ... داشت تو زمین بازی بسرعت می دوید که اتفاقی دستش خورد به یک خانوم ! و بلافاصله هم عذر خواهی کرد! ... اون خانوم هم چون خیلی از برخورد منطقی دخملک خوشش اومده بود ، دست نوازشی به سرش کشید و یک شکلات بهش داد و گفت: "این جایزه برای این که کوچولوی مؤدب و نازی هستی!"  ... دخترک اخم معنی داری تحویلش داد  و گفت : "نه نه! کوچولو نیستم ... !  2 سال و ده ماه بزرگم !" بعد هم اومد پیش من و گفت : "مامانه من آندیای مؤدب هستم؟؟؟؟؟؟؟؟"

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

عصر تابستانی

گزارش تصویری ... و تعطیلات تابستانی

این روزها دخملک تمام عصرها دلش می خواد یک برنامه تفریحی خارج از منزل داشته باشه و اگر به هیچ عنوان میسر نباشه  ، به بازی در حیاط منزل اکتفا میکنه !

 

 

وروجک و کتاب مورد علاقه اش


 

شیطونک و ژست پیروزمند انه ...

 

 

دخملک متفکر

 

 

کف بازی و حباب سازی به روش نوین

 

 

این هم یک خنده پر غمزه جهت تمدید مدت بازی ...


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

خوش به حالت ...

  • انگار همین دیروز بود که بردیمش پارک و نشوندیمش روی سرسره و دو تا دستش رو گرفتیم تا آروم آروم سر بخوره !‌ ... دخملک با چشمهای کنجکاو و نگران دستهای مارو محکم گرفته بود و نمی دونست از این کشف تازه باید خوشحال باشه یا بترسه!‌ ... هنوز میتونی چشمهایت رو ببندی و چهره خندونش رو تجسم کنی، به وضوح!  ...  باز داری نگاهش میکنی با همون حس اونروز ، مراقبشی ، به همون دقت اونروز  ... دخملک اما اینبار بی نیاز از دستهای حمایتگر و چشمهای نگران تو ،  پله های سرسره رو با دقت دوتا یکی بالا می ره و گاها از همبازیهایش جلو می زنه برای یک دور بازی اضافه!  بی هیچ رنگی از خستگی تو صورت بشاش و گونه های سرخش!   ... اما هر بار که صدایش می کنی سرش رو می چرخونه و می گه : " شما برو خودم بلدم با تنهام بازی کنم! ... شما برو به کارهایت برس!" ... انگار فقط تو هستی که وجودت به وجودش وابسته است !
  • از شادی توی پوستش نمی گنجه ، به هزار خواسته ریز و درشتت تن در میده! ... از خیر پارک رفتن و جایزه گرفتن می گذره! ، خواب بعد از ظهر رو به چشم خودش حروم میکنه! ، هزار جور محدودیت رو تحمل می کنه ! ... تمام اینها برای چی ؟ برای یک  هدف مشخص  !!! اینکه باهات بیاد اداره !!!!

 

 

  •  یک عروسک با لباسهای پاره و موهای ژولی پولی میاره می ده دستت و می گه : " مامی اینو بذارش تو سطل آشغال چونکه دیگه نمی خوامش!" ...  می گی:  "چرا عزیزم ؟؟ اگه دلت رو زده می تونی یک مدت بذاریش بالای کمد ! یا اینکه بدیش به دوستت! " ... میگه : " نه مامی اونکه  نزده تو دلم ! من خودم زدم تو دلش !!!!" ... تو دلت می گی : "خوش به حالت که هنوز دنیای کوچیکت رو داری! ... خوش به حالت که هنوز هر چه بخوایی همون میشه !! ... خوشحالم که هنوز مجبور نیستی خیلی چیزها رو بفهمی ... خوشحالم که هنوز با دنیای آدم بزرگا بیگانه ای! ...  پس حالا حالا ها بچگی کن طفلکم! ... هنوز زوده برای بزرگ شدن و آلودن به دنیای آدم بزرگها !!!!"


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

سی و پنج ماهگی ...

سی و پنج ماهگی ...

یعنی آغاز بزرگ شدن ...

یعنی قرار گرفتن در آستانه دنیای خردسالی

یعنی شروع آموزشهای آکادمیک ...

یعنی سوال و بازهم سوال ...

یعنی طغیان استقلال فکری ... یعنی تمرد و سرپیچی ...

یعنی هر آنچه خواهم و هر آنچه باید بی کم و کاست!

یعنی آینه رفتارت بی هیچ  دخل و تصرف.

یعنی همه تن چشم و سراپا گوش و دلی پر از نیاز و خواهش ...

یعنی گول نخوردن و خام نشدن با ترفندهای ساده ...

یعنی بی قراری و خستگی ناپذیری ... یعنی فقط نیمه پر لیوان !!

یعنی ملغمه ای از احساس و اطمینان خاطر ... یعنی پکپارچه شور و شوق و آتش ...

یعنی من  و  تو  و  ما ... اعضای یک مثلث واحد! ...

دو سال و ده ما هگی یعنی که ... باید به فکر خیلی چیز ها بود ، یعنی که نمی دانم بروم یا بمانم ... یعنی تردید و دودلی در این وانفسای غریب!!!دل شکسته  ...


 

پ ن : یکی از سرگرمیهای جدید دخملک شده پوشیدن کفشهای بزرگ به کمک پاشنه کش! و ژست گرفتن جلوی آینه قدی با لباسهای جورواجور !!!!

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

نیم وجبی های نسل جدید

گاهی اینقدر با هوش و ذکاوتش متحیرت می کنه که شرمنده می شی از اینکه مثل بچه ها باهاش رفتار کنی ! ... اما دریغ از سر سوزن منطق و ذره ای انعطاف در مورد خواسته هایش ! ... تازگیها برای نشون دادن میزان اصرارش به انجام کاری که ازش منع شده ! هردو تا پایش رو به زمین می کوبه ... چند روز پیش برای اینکه بهش نشون بدم کارش چقدر نافرم و دور از انتظاره! در پاسخ به واکنش رفتاریش ، من هم عینا همونجور پاهام رو به زمین کوبیدم و با همون قاطعیت گفتم نمیشه!!!!!!! (حالا یک نخود اضافه وزن و یک کوچولو افزایش سن که دلیل نمیشه آدم با دنیای کودکانه قهر کنه!ساکت) دخملک بقدری از اینکار من خنده اش گرفت که موضوع به کلی به شوخی و خنده تموم شد!!  ... دیروز که مجددا این روال طی شد ... قبل از اینکه من هم به تقلید از دخترک  پاهام رو به زمین بکوبم و بگم نمیشه! با عصبانیت گفت  : " مامی شما پاهاتو اینجوری نکنی ها ! فقط من پامو می کوبم! ، چونکه الان بازی نیست ! می خوام با جدی بگم!!!!"  عصبانی 


 

می گفتن از یکسالگی که تاتی تاتی شروع میشه و اولین گامهای استوار ، با قدرت تمام به زمین کوبیده میشن همه چیز راحت تر میشه ... سخت تر شد!

می گفتن از هجده ماهگی که اولین بشقاب غذایش رو بدون کمک تموم کنه ، کارها راحت تر میشه ... بدتر شد!

می گفتن از دوسالگی که رابطه کلامی تکمیل و قدرت یادگیری زیادتر میشه! کم کم میشه با استدلال و برهان پیش رفت ... منطق بکلی کنار رفت!

می گفتن از دو و نیم سالگی که بیشتر کارها مستقل انجام میشه ، وابستگی کمتر میشه   ... بیشتر شد!

می گفتن از پایان دوسالگی میشه که گاهی هم تنهایی و بدون همراهی بزرگترها بازی کنن ... نشد!
می گفتن بتدریج از میزان خرابکارها و رفتن سراغ ممنوعه ها و نبایدها کاسته میشه ... نشد!
می گفتن به تدریج برقراری ارتباط با همسن و سالها و بازیهای گروهی و استفاده مشترک از اسباب بازیها شکل می گیره و تقویت میشه! ... دریغ از ذره ای انعطاف!

می گفتن به تدریج به دور موندن از محیط خونه و جدا موندن از خانواده در ساعتهایی از روز خو می گیرن! ... به کلی منفک شد ! (همه جور کلاس و مهدی رو دوست داره! اما در کنار مامانش! ... یک وقتهایی هم دربغل مامانش!)

می گفتن ... می گن ! ... اصلا بهتره هیچی نگن این مدعیون روانشناسی کودک ... که هرچی می گن دست کم در مورد کودک ما مصداق نداره ا!!!!!!!!



 

پ ن : دخملک یک مسواک تازه به انتخاب خودش گرفته که فعلا مشکل فرار از مسواک زدن رو حل کرده و برخلاف قبل با علاقه اینکارو انجام میده!  ... با این تفاوت که هربار یکساعت مسواک بدست دور خونه می چرخه و میگه هنوز مسواکم تموم نشده! از خود راضی... 



+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

با حلوا حلوا دهن شیرین نمیشه ...

اونموقع ها که هنوز دنیای خیالمون تا این حد مغشوش نبود و پرش فکری نداشتیم ! سرم درد می کرد برای تهیه لیستهای بلند بالا از خواستنی ها ... و کلی هم لذت می بردم از اینکه بعد از پوشاندن جامه عمل به تن تک تکشون ،  یکی یکی خط بخورن و جاشون رو بدن به دلخواسته های تازه !! ... دارم روی این موضوع کار میکنم که دخملک هم برای خواسته هایش سلسله مراتبی تعیین کنه  و قدم به قدم پیش بره ... اول خواسته اش رو منطقی بگه ... بعد برای رسیدن بهش تلاش کنه (که معمولا میزان کارهای مثبت سنجیده میشه!) بعد یک زمان مشخصی برای انجامش تعیین کنیم و مرحله آخر هم رسیدن به هدف باشه ... دخملک اما همیشه برسر گرفتن امتیازهای لازمه به اختلاف می خوره ! هر چند که خوشبختانه نه اون به گرفتن باج عادت کرده و نه ما به این روش تن در دادیم! ... ( قدیمی ها می گفتن جوجه رو آخر پاییز می شمرن!) ... دیروز بدون مقدمه گفت : "مامی برام کتاب می خری؟" ...  پرسیدم : "چه کتابی؟"  گفت : "اببل شما 3 تا کتاب بخر ! ، بعدش با همدیگه لگوها رو جمع می کنیم !... بعدش سه شنبه که شد ساعت یک ربع به هشت دوباره می ریم شهر کتاب!"  ... (تطابق سلسله مراتب رو که دارین ... اول هدف بعد تلاش برای رسیدن به هدف ... آخر سر هم تعیین تاریخ اونهم با چه دقتی!)

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

نازنین دلبرم ...

نشسته تو اتاقش و هیچ کاری هم با دنیای بیرون نداره !! (خوب گاهی پیش میاد دیگه!) طنین خوش صدایش به فضای سنگین خونه روح داده ... یک کتاب گرفته تو دستش که تک تک صفحاتش رو از حفظه ... اما برخلاف همیشه موضوع کتاب رو بطرز اعجاب انگیزی تغییر می ده! ... (با خودت می گی چه خوب که دخملک مثل خودت قوه تصور و تخیلش اینقدر پر رنگه!! زبان) ... همزمان یک گوشی موبایل فانتزی می گیره دستش و وانمود می کنه که یک نفر پشت خطه ! ... " الو سلام! ... خوبی! ... احلمدونا (الحمدا...)! ... امتحانات تموم شد ؟ ... نه هوا فالوده (آلوده) بود ما رفته بودیم مأموریت ! ...  مواظب باش بیرون نری خیابونا شلوغه!!!!!! ... بای بای ... "  بالاخره میای تو افق دیدش و دخملک رو از دنیای مجازیش بیرون می کشی! ... برایش غذای می ریزی ، می گه تخم مرغ می خوام!از خود راضی ... یک تخم مرغ عسلی با کره ! ‌... نصفش رو می خوره بقیه اش رو هدر میده و باهاش محیط اطراف رو رنگ آمیزی میکنه بجای گوآش!کلافه  ...  بعد سفارش بستنی می ده !! ... هنوز به یک چهارم نرسیده ، کل بستنی رو بر می گردونه رو لباسش ! ‌یک اخم معنی دار تحویلش می دی و متعاقبش گفتمان از نوع تندش !! منتظر ... دخملک قهر میکنه و از خوردن بستنی کلا صرف نظر می کنه! قهر...  یک لاک بی رنگ برمی داره و به حالت اعتراض می ره یک گوشه می شینه و ناخنهای خودش و عروسکهای محبوبش رو لاک می زنه! بی هیچ توجهی به تو و نیمنگاهی حتی از سر کنجکاوی دل شکسته ... نیمساعت بعد وروجک آروم تو تختش دراز کشیده و به عروسکهایی که با ناخنهای لاک زده دور خودش قطار کرده میگه : " مواظب باشین تختم لاکی نشه! مثل من پاهاتون رو بذارین  بالا که لاک هاتون خشک بشه ! ... اگه رختخواب کثیف بشه مامانم عصبانی میشه دیگه لاک نمی ده بهمون ها!!!!!!!!!! "   (اون پای آویزون از بیرون تخت  که تو تصویر پست قبله  یادتون هست کهعینک ! ... )


 

  1. گاهی برنامه ریزی برای آینده مثل راه رفتن رو شنهای داغ روان می مونه!
  2. گاهی الکی خوش بودن تو آینه دل میشه پوزخند یا شاید هم زهرخند !
  3. گاهی مسئولیت در قبال داشته ها خیلی سخت تر از افسوس برای نداشته هاست!
  4. گاهی فریادهای درون اونقدر بلنده که صداهای بیرون اصلا شنیده نمیشه !
  5. گاهی دلخواسته ها تو فاصله یک متری هم دیده  نمیشن!! ، گاهی با فرسنگها فاصله هم میشه به چنگشون آورد ! (مهم خواستنه!)
  6. گاهی امروز تو گذشته گم میشه ! گاهی (امروز) قربانی فردا میشه! ... بهره وریش وقتیه که مثل واگن های قطار نه از هم جلو بیفتن و نه از هم عقب بمونن!
  7. و ... گاهی افسون چشمهای خمارش و برخورد موهای ابریشمیش میشه زرافشان صبح شکر خندت ...  میشه تمام دنیات ! ... دنیایی که دو سال و ده ماه و دو هفته است که هر لحظه اش با زیبایی خنده های شیرین و دل نگرانی فرداهای مبهمش گره خورده ... 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

بدون شرح !

شرحش تو پست فرداست! عینک

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

وروجک حاضر جواب!

آندیا عادت داره همیشه جایی که خودش هست رو داخل بدونه و به طرف دیگه بگه بیرون!!! مثلا در خونه رو باز میکنه و می ره بیرون ، بعد میگه مامی شما هم بیا تو !!! می خواییم با هم بریم حیاط سه چرخه بازی!!! .  حالا با این پیش زمینه داشته باشین برداشت دیگران رو از این اشتباه کودکانه!!! ...

  1. زنگ در رو می زنن  ... آندیا در رو باز میکنه و کمی هم خوش و بش می کنه و البته سین جیم هم می کنه! ... اسم شما چیه ؟ ... چند سالته ؟ ... خونه تون کجاست؟ و ... بعد که جوابهای سر بالا می شنوه از خانوم همسایه (خیلی خوب جوابهای درست رو تشخیص می ده بچه ام!) مکالمه رو نیمه کاره رها میکنه و تریبون رو در اختیار مامانش می ذاره ! ( بماند که از این فرصت استفاده می کنه و می ره بیرون تو راه پله تا یک بررسی اجمالی از بیرون بعمل بیاره!) ... همسایه هم از پشت در به اینطرف در تغییر مکان میده و همچنان مشغول صحبت !!! ... دخملک که دیگه حسابی کلافه شده بود ، هر چند وقت سرش رو از لای در میاورد تو و می گفت دیگه بره خونشون حرف بزنه!! آخر سر که دید افاقه نمی کنه از همون لای در دستشون رو گرفت و گفت: "بهت میگم بیاتو !!!!" (منظور همون بیرونه البته!!! ، چون خودش بیرون وایستاده بود!) ... قیافه من واقعا دیدنی بود وقتی که همسایه این حرف دخملک رو اینجوری برداشت کرد :" آخییییی  طفلکی بچه چقدر اصرار داره من بیام تووووووووو!" بغل
  2. تو سوپر نزدیک خونه خرید می کردیم ... یک خانوم نسبتا فربهی هم مشغول خرید بودن که البته بی هدف تو مغازه چرخ می زدن! (بعدا کاشف بعمل اومد که فقط یک بسته سیگار می خواستن بخرن!!!) دخملک هر طرف که می چرخید با این خانوم چاق برخورد می کرد و حسابی به درد سر افتاده بود برای انتخاب خوراکیهای مورد علاقه اش! دست آخر هم قهر کرد و رفت بیرون مغازه وایستاد و هر کاریش هم می کردم نه تو می رفت و نه حاضر بود برگردیم خونه! ... تو این فاصله خرید خانومه تموم شد و درست جلوی در مشغول صحبت با موبایل شد!!! ( دیگه صدای فروشنده ها هم عملا در اومده بود!!!) ... که بالاخره آندیا اوضاع رو سروسامان داد و وسط صحبت خانومه بهش گفت : "خوب بیا تو صحبت کن !!!! اینجا جلوی دره!!!!!!!!!!! " ... خانومه از ذوقش صحبتش رو با طرف مقابل کوتاه کرد و یک شکلات از کیفش در آورد و به آندیا تعارف کرد ، بعدهم  چند بار آندیا رو بوسید و  یک بادی به غبغب انداخت و گفت : " ببینین بچه چقدر از من خوشش اومده دلش نمیخواد من برم!!!!!!!!!!!!!!)  نیشخندبغل


پ ن 1 : دخملک دو هفته است که کلاسهای ارفش شروع شده و خیلی هم علاقه نشون میده ! هفته گذشته وقتی قاطیه بچه های بزرگتر از خودش تمام درسهای جلسه قبل رو بخوبی جواب می داد و مثل شاگردهای درسخوان با مربیها همکاری می کرد و حرکات تمرینی رو مو به مو اجرا می کرد  ... نمی دونم چرا ناخوداگاه گونه هام داغ شد و قلبم لرزید!!!  ... یک کم طول کشید تا بفهمم وسط اونهمه جمعیت فقط صورت منه که از قطرات اشک خیس و تب داره !!!!!!!!!!!! قلب



پ ن 2 : پدرش رو بشدت عصبانی کرده بود ! و پدر تمام اسباب بازیهای مورد علاقه اش رو در ادامه  تحریم به بالای کمد انتقال داده بود! دل شکسته( باید اعتراف کنم که اینطور مواقع برخورد پدرش واقعا تند و خشونت آمیزه البته!!! دل شکسته)  دخملک از ترس تو اتاقش کز کرده بود! و لام تا کام حرف نمی زد! استرس ... آخر شب که پدر از در دلجویی دراومد و دستی به سر و گوشش کشید ، نتیجه اینجوری شد! چشمک

آندیا : عشق آندیا کیه ؟؟؟

پدرش : ابرو ابله

آندیا : خوب بگو دیگه !!! بگو بابا فرشیده !!! مژه بغل

پدرش : مرسی دخترم ! (دیگه کارهای بد نمی کنی ؟ عکسها رو نباید پاره کنی ! به حرف مامان باید گوش کنی! ... ) ... حالا می خوایی برایت سی دی پلنگ صورتی رو بذارم ؟

آندیا : نه سی دی پلنگ صورتی می خوام! از خود راضی نه سی دی پلنگ قرمز می خوام !از خود راضی ... برام سی دیه بابای خوش اقخاق (خوش اخلاق!) رو بذار!!!!! بازنده

پدرش : تعجب متفکر


 


+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

بچگی کن طفلکم ...

آره خوب ! بچه ها هم مثل آدم بزرگها گاهی شادن ، گاهی دلگیر ! گاهی راضی گاهی بهانه گیر ! گاهی پر اخم ، گاهی خندون! ... اما خوبیش اینه که هیچوقت مثل آدم بزرگها نا امید نمیشن! ... همیشه نیمه پر لیوان رو پررنگتر می بینن! همیشه دلشون لبریز از خواستنه و روحشون پر میکشه برای تحرک و پویایی ... کاش می شد زندگی رو جدی نگرفت و همیشه بچگی کرد ...

 

 

 پ ن 1 : با چهره بشاش و چشمهایی که از شیطنت برق می زنن میاد سراغت و میگه مامی بیا باهمدیگه لگو بازی کنیم! ... میگی الان نه! چون کار دارم! ولی بعدا که سرم خلوت شد میام ! ... میگه بریم پارک سرسره بازی ؟؟ ... میگی امروز نه! ‌چون هوا آلوده است ! ... با تردید می پرسه هوا فالودست (آلوده) یعنی شلوغه؟؟؟ ، پس بریم استخر! ... می گی نمیشه ! استخر نی نی ها امروز تعطیله ! استخرهای دیگه هم ممکنه آلوده باشن ! ... یک فکری  می کنه و میگه مامی بریم کانون کتاب تازه بخریم! ... میگی کانون تعطیله ! (حالت عادیش به هر بهانه ای تعطیل می کنن! الان که جای خود داره !!!) ... میگه مامی بیا بریم کیدز کلاب با نی نی ها لگو بازی کنیم! ... می گی نمیشه تعطیله !!! ... می گه پس بریم فروشگاه بستنی و پفیلا بخریم! ... میگیکلافه ... (مثل اینکه هر طور شده ما باید یک جایی بریم!  ...) ... می گی حالاحالا ها بچگی کن طفلکم !!!...

پ ن 2 : روز پدر بر  تمامی باباهای مهربون ایران زمین تبریک!  ...  و به پدر مهربونم با دل دریاییش و یار دیرینه ام با قلب پاک و مهربونش ...

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

اندر حکایات منزل

یک وروجک شیطون تو خونه داریم که لحظه ای نمیشه ازش غافل موند ... دیوار اتاقش رو با لاک نقاشی می کنه ! و تا سرت به پاک کردن دیوار اتاق گرم میشه ، اونهم از فرصت استفاده میکنه و چند تا پیمانه برنج می ریزه تو قابلمه و با عجله می ره پشت مبلها که آشپزی کنه! ... برنج های ولو شده رو که به اتفاق !!!!!! دروغگوجمع می کنین! و می ری آشپزخونه ، می بینی کل کفشها رو از جاکفشی منتقل کرده به حمام که واگن قطار درست کنه! ... بالاخره راضیش میکنی که چند لحظه آروم بشینه نقاشی کنه ! می ری از بالای کمدش پاستلهای تازه اش رو بیاری ، برمی گردی می بینی کل دست و پا و ایضاٌ روی میز رو طراحی کرده به سبک کوبیسم! کلافه... برایش توضیح میدی که بجای در ودیوار و دست و پاهاش رو دفتر و کاغذش نقاشی کنه ... یک نگاه عاقل اندر سفیهی بهت می کنه که انگار خیلی بیراه حرف زدی! ... بعد با سگرمه های درهم میگه : " آخه باباجون نی نی ها تو دفتر نقاشی می کنن ! من بزرگم باید رو دیوارها نقاشی بزرگ بکشم! عصبانیباید رو دستم نقاشی بکشم!!! ... " (موقع ادای این جملات دستهایش  با چنان هیجانی بالا و پایین می رفت انگار تبلیغات میکنه!!!) 

یک مفتش کوچولو تو خونه داریم که درست مثل یک  کارمند وظیفه شناس همیشه به موقع در محل وقوع حوادث غیر مترقبه حاضره ! (موقع جمع کردن تکه های شکسته ظروف از روی زمین ، موقع خالی کردن کیسه شکر تو ظرف شکر ، موقع چسباندن تکه های شکسته وسایل آسیب دیده ، موقع یخ زدایی و نظافت یخچال فریزر ، موقع خرده کاریهای خیاطی و کار با نخ و سوزن! ، موقع جمع کردن ملافه های شسته شده ! و ... موقع مکالمات تلفنی مهم!!!! ) ... و چه جنجالی به پا میشه وقتی به اصرار می خواد در انجام مسئولیتهای خطیر فوق همکاری لازم رو داشته باشه!  منتظر

یک شیطونک دمدمی مزاج تو خونه داریم که خیلی وقتها خودش هم نمی دونه چی می خواد و چرا می خواد ! ... لگو هایش رو ولو می کنه بعد می گه قطارمو بیار! ... ریلهای قطارش رو وصل می کنی ... میگه حالا خمیر بازی کنیم! ... کتابهایش رو ولو میکنه ، میگه برایم سی دی بذار! ...  هوس کباب می کنه ، برایش آماده می کنی ! میگه نه تخم مرغ می خوام!!!!! از خود راضی ... خودش می گه می خوام با دوستم صحبت کنم! اما شماره دوستش رو که می گیری میگه نمی خوام صحبت کنم چونکه الان کار دارم دستم شلوغه!! قهر ... 

اما یک بلبل شیرین سخن و شکر زبان و خوش الحان و خوش سیما تو خونه داریم که حتی موقع گریه و بهانه جویی هم دل می بره!!!!!!!!!!!!!!!! بغل

پ ن  : عصر پنجشنبه دخملک خوابش کمی طولانی شد و نتیجتا وقتی بیدار شد هوا کم کم داشت تاریک می شد! ... به محض دیدن من پرسید مامی امروز جمحس(جمعه)؟ گفتم نه گلم پنجشنبه است ! پرسید " پس صبح شده ؟؟ " گفتم نه داره شب میشه !! " ... با عصبانیت بهم تفهیم کرد که : " نه مامانه! ببین الان صبه چونکه من از خواب بیدار شدم! عصبانی، هر وقت مسواک بزنیم بخوابیم شب میشه!" (هنوز نفهمیدم این  استدلالهای منطقیش به کی رفته!متفکر)   


+  نوشته شده توسط آنديادر  جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

خیلی دور ... خیلی نزدیک

به آینده که فکر می کنی می بینی هنوز راه دور و درازی داری برای آموزش دخملک!  ... به گذشته که فکر میکنی می بینی انگار همین دیروز بود که دغدغه به حرف افتادن و راه رفتن دخملک نوپا و شیرین زبونت رو داشتی! ...

به فردا که فکر می کنی می بینی لحظه های دوری از وروجکت چه سخت و تجربه جدایی ولو کوتاه ، چه تلخ گذشت! ... اما دغدغه  امروزت ، آستانه تحمل دخملک برای کنده شدن از خانواده و حضور در اجتماعه! ...

به دوران قبل از حضور دخملک که بر می گردی می بینی چقدر محروم شدی از خیلی فعالیتها و دست کشیدی از علایقت!!  ... به افق فردا ها که چشم می اندازی می بینی چقدر راه پیش رو داری در مسیر مسئولتت  در قبال دخملک تا از خجالت دردانه دربیای ...  


 

امروزه روز ... اگه با بچه برخورد تند و تحکم آمیز داشته باشی ... میگن واااااااااا چه بد اخلاق ! اما اگه بعضی رفتارهای ناپسند کودکت رو زیر سبیلی رد کنی و ایراداتش رو مسالمت آمیز بهش گوشزد کنی! ... میگن ای بابا چه بی خیال!

اگه زیاد بهش توجه کنی و برایش وقت بذاری ! میگن دیدی چه لوس کرده بچه رو ... اما اگه کمی به حال خودش بذاریش و بهش مسئولیت بدی! میگن ببین چه بی رحمه ! طفلکی بچه!

 


پ ن 1 : موقع شام آندیا قاشق و چنگالش رو از همون ابتدا کنار گذاشت و پنج انگشتی مشغول شد! ... گفتم : "مامانم مثل اینکه یادت رفت قاشق و چنگالت رو برداری ایناهاش اینجاست ! ما همیشه با قاشق و چنگال غذا می خوریم ... و الی آخر ..." دخترکم بی هیچ توجهی با همون روش به خوردن ادامه داد! ... اینبار با جدیت بیشتری بهش تذکر دادم که اگه نمیدونه چطور باید غذا بخوره ! بهتره دیگه نخوره! ... اونهم بلافاصله قاشق رو برداشت و با یک حالت خیلی قشنگی گفت : " مامی چقدر غر می زنی خوب اینهم قاشق ! ... خلاص!! "


+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

تازه های دخملک 34 ماهه

آدم تا وقتی برای خودش زندگی میکنه ، زندگی رو یک جور دیگه می بینه و برنامه ریزیهایش هم آهنگ خاصی داره که تا حدودی قابل تنظیمه ! اما از وقتی تصمیم می گیره مسئولیت یک تازه وارد کوچولو و پراز نیاز و خواهش رو به عهده بگیره ، تمام لحظه هایش ناخواسته دستخوش ریتم ناهماهنگ و پیش بینی نشده یک فصل تازه میشه! فصلی که با تمام بالا و پایین ها و دغدغه هایش ، همیشه بهاره! ... اونروزها که دلبرک تازه استفاده از جملات کوتاه و گاها ناتمام یکی دو کلمه ای رو شروع کرده بود ! و ما برای هر کشف تازه و هر حرف معنی دارش کلی مشعوف می شدیم! ( نه اینکه حالا نمی شیم!زبان) همیشه فکر می کردیم بزودی دخملک بزرگ میشه و دیگه به مراقبت و نگهداری شبانه روزی ما احتیاج نداره و می تونه رو پاهای کوچولوی خودش بایسته و ما هم با لذت بزرگ شدنش رو تماشا کنیم ! ... آره خوب! خیلی لذت داره لحظه لحظه ریشه دواندنش تو وجود و هست و نیستمون ...  حس قشنگیه حضور گرم و پر هیاهوش تو خونه ای که جای جای هر گوشه اش اثر گرفته از وجود پر انرژیش. ... خیلی زیباست شنیدن صدای ظریف و لمس  پوست لطیف و لپهای گر گرفته اش! ...  اوج لذته گرفتن دستهای کوچولویش وقتی محکم دور گردنت حلقه میشن ، حتی وقتی راه نفست رو می بندن!! ... و اوج خوشبختیه که می تونی هر شب بخار نفسهای گرمش رو تو صورتت حس کنی و برایش کتاب بخونی و اون بگه باز هم بخون ! ... و صد البته قشنگترین نوای موسیقی ، ‌آهنگ خوش شادیهای کودکانه است ... هر چند که روی دیگه سکه هنوز مونده!‌ ... اینکه با بزرگ شدنش ، با تغییر نیازهایش ،  اندازه و شکل مسئولیت ما هم عوض میشه !‌ ... اینکه وسط اینهمه کار و مسئولیت باید دغدغه بردن و آوردن هر روزش به کلاسهای مختلف آموزشی رو داشته باشی!‌ ... اینکه وسط هر کاری باید آماده پاسخگویی به سوالهای ریز و درشتش باشی!‌ ... اینکه تو هر شرایطی باید با آغوش باز و چهره بشاش به حرفهایش گوش کنی! ... اینکه با اینهمه کمبود وقت باید نقش همبازی رو برایش بازی کنی و یکوقتهایی گم بشی تو قالب کودکی!  ... اینکه ممکنه هیچکدوم از برنامه ریزیها و محاسباتت درست از آب درنیاد و ساعتهای آشفته و پرکارت ، هیچ نظمی به خودش نگیره!‌ ...   و اینکه در اوج ناراحتی ، بغضت رو تو گلو خفه کنی و در اوج عصبانیت حرفهایت رو کلمه به کلمه مزه  کنی! ، هر چند که هیچ تغییر حالتی از چشمهای مفتش کوچولو دور نمی مونه! ...



  • اینروزها درست و حسابی برای دخملک دو سال و ده ماهه وقت نمی گذاریم! ، به خیلی دلایل!‌... و این یعنی وجدان معذب! دل شکسته
  • اینروزها اختلافات مادر و دختری آمارش بالا گرفته اما خداروشکر خیلی زود متقاعد می شویم! ... و این یعنی تفاهم از نوع فرزند سالاریش! ( شما بخونید والد سواریش!)
  • اینروزها وضعیت اتاق دخملک مثل بازار شام و وسایل و اسباب بازیهاش مثل غنایم جنگی متلاشی و درب و داغونه! ... فعلا نه حوصله و توان جمع و جورکردنش هست و نه حس و حال گفتمان ! ... و این یعنی تسلیم!!!!!! ساکت
  • اینروزها به ازای هرکار خوب دخملک دو امتیاز بهش اهداء میشه و به ازای هرکار بدش یک امتیاز منفی می گیره ! (در صورت استفاده غلط از وسایلش هم یکی از اسباب بازیهای مورد علاقه اش به بالای کمد منتقل میشه! ... فقط نمی دونیم تره های خورد نشده مون رو بالای کدوم کمد بذاریم!) ... و این یعنی تشویق توام با تحریم !!!!!
  • اینروزها هر وقت از دخملک می پرسیم ریموت تلویزیون کجاست ؟ ... میگه : "اول قول میدی اخبار گوش نکنی؟؟؟!" ... و این یعنی تشویش!!! استرس
  • اینروزها هر وقت به فکر خرید کفش و لباس برای دخملک می افتم ! ... با خودم میگم اصلا اینهمه لباس رو کجا میخواد بپوشه طفلکم!؟؟ ... و این یعنی اصلاح ... ... !


 

پ ن 1 : امید خوبه ولی اینکه همش به امید آینده زندگی کنی و هیچ بهره ای از حال نبری ... یعنی از دست دادن خیلی چیزها! ...
پ ن 2 : صبر و شکیبایی خوبه ولی اینکه تمام زندگیت بشه پا گذاشتن رو تمایلات و تحمل ناملایمات ... یعنی افسوس و حسرت!! ...
پ ن 3 : شاد بودن و شاد زندگی کردن خوبه! ... ولی اینکه علی رغم تمام مشکلات الکی خوش باشی و واقعیتهای اطرافت رو جور دیگه ای ببینی ... یعنی توهم!!!!
پ ن 4 : گذشت خوبه ولی اینکه عقب نشینی از خواسته ها حکم عادت رو پیدا کنه و دلخواسته ها ،  تو راه گلو قلمبه بمونه ... یعنی حقارت!  ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

آندیای این روزها ...

لج میکنه ، می گی اقتضای سنشه لابد! ... هر چی می گی برعکس عمل میکنی ، می گی نشانه استقلال فکریشه حتماٌ ... حرف شنوی نداره ، می گی سر سخت و مغروره شاید! ... بسرعت همه چیز رو بهم می ریزه یا تخریب میکنه ! میگی کنجکاو و مستعده بچه ام! ... قهر می کنه ، می گی شاید اشتباه از خودمون باشه! ... یک چیزهایی رو پرت میکنه ، می گی حتما جایی دیده و یاد گرفته وگرنه چرا قبلا از این کارها نمی کرد!؟؟؟ ... می شنوه ، اما گوش نمیکنه! ، می گی از نصیحت و اندرز خوشش نمیاد دیگه! ... سر انتخاب کفش و لباس و سر و سامان دادن به موهای آشفته اش درگیر می شین ، می گی حق داره سلیقه اش رو مطرح کنه!

اما وقتی تو چشمهایت نگاه میکنه و با جدیت میگه ... می خوام در اتاقمو  بکوبم! ... می خوام عروسکم رو پرت کنم ! ... می خوام پازلم رو پاره کنم! ... می خوامممم ... !!!!!!!!!! یا نمی خوام ......!!!!!!!! واقعا نمی دونی کجای راه رو اشتباه رفتی یا چکار باید می کردی که نکردی!!!!!!!



پ ن 1 : اینروزها!   ... خیلی دلت می سوزه ...  برای لحظه هایی که دارن اینجوری تو ماتم و اضطراب سپری می شن ! ... و برای فرداهای نامعلومی که هیچ حسابی روشون باز نمی کنی!!!  ...   

پ ن 2 : بشدت از دستش عصبانی بودم! ... خیلی خودم رو کنترل کردم که عکس العمل بدی نشون ندم! ... یک نفس عمیق ، یک چشم بر هم زدن طولانی و بعد هم یک نگاه تند و معنی دار! که چقدر هم موثر بود! ... دخملک که کاملا متوجه وخامت اوضاع شده بود ! با خونسردی تمام گفت : مامی اینقدر اخم نکن! ... اونوقت پیشونیت درد میگیره ، دیگه نمی تونی عینک بزنی ها!!!!!!!!!! ... 

پ ن 3: داشتیم پازلهایش رو مرتب می کردیم ، هر بار به انتهای کار که می رسید دخملک با شیطنت همه رو دوباره بهم می ریخت ! (شاید برای تفریح ، شاید هم برای نگه داشتن من در همون وضعیت و تمدید مدت بازی!!!!!) بهش گفتم مامان جان اینجوری که نمیشه باید تکه های پازل رو کنار هم بچینیم که شکلش کامل بشه! ، نه اینکه آش درست کنیم! ... دخملک مکثی کرد و با تردید گفت : مامی از اون پازلهایی که باهاش آش درست می کنن برام می گیری؟؟؟؟!!!!!! ( ننه ننه من بادومممممممممم!)



پ ن 4 : زنگ در رو که زدن دخملک به عادت همیشه دوید سمت در و من هم به دنبالش!!! ... از اونجاییکه در قفل بود و دخملک موفق به باز کردن اون نشد ... در رو خودم باز کردم وروجک مثل اینکه افتخار بزرگی رو نصیب اینجانب کرده باشه ، به مهمون کوچولویی که پشت در بود گفت : دیدی ایندفعه گذاشتم مامی در رو باز کنه که اببل (اول) آشناتون  رو با هم دیگه دوست کنم!  (لازم به ذکره که این دختر همسایه  6 سالی از دخملک من بزرگتره ولی حسابی با وروجک صمیمی شدن!)


+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

تابستان سرد ...

بهار امسال به تلخی رفت ... و تابستانش به سردی رسید ... نه از حس و حال سفرهای تابستانی خبری هست و نه از شور و شوق گردشها و خریدهای عصرگاهی ... آفتاب هم انگار قایم باشک بازیش گرفته با فصل گرما ، تکلیف مارو با تاپ های خنک و پیراهن های رکابی دخملک روشن نمی کنه! متفکر ... وروجک داره بزرگ میشه و هر چی بزرگتر میشه ... برنگرانیهای ما هم افزوده میشه بسی!! ... نیازهایش بیشتر میشه به خیلی چیزها ، اما بی نیازتر میشه انگاراز ما ... نزدیکتر میشه به اجتماع و روابط اجتماعی ، اما دورتر و دورتر میشه از ما ... خیلی بیشتر می فهمه و بیشتر درک می کنه ... اما ما کمتر درکش می کنیم اینروزها انگار! ... از عهده خیلی کارها برمیاد که شاید در حد توان این سنش نباشه ... اما کارهای ساده رو هم گاهی انجام نمی ده برای لجبازی با ما! ... از کسی حرف شنوی نداره و منطق خاص خودش رو داره ، اما به موقعش نجواها و زمزمه های یواشکی رو هم به وضوح می شنوه ، حالا کو گوش شنوا؟؟؟!!! ... در مقابل جدیت و قاطعیت کاملا تغییر رویه میده و بسرعت اصلاح پذیره اما همیشه آماده رسیدن به حداکثر بی نظمی و حداقل انرژیه!!!!! ... هر جا حق انتخابی هست ، همیشه بهترین رو می خواد و جالبه که همیشه گرونترین و باارزشترین رو زود تشخیص میده! تعجب ...



وروجک هفته پیش یک آفتابگیر خواست به انتخاب خودش ، از همون لحظه ورود به مغازه یک کلاه برداشت و گذاشت سرش ... ما هم کلی تو اونهمه مدل کلاه و آفتابگیر گشتیم و یکیش رو پسندیدیم که دخملک به هیچ قیمتی حتی حاضر نشد بگیره دستش چه برسه بذاره سرش! ... موقع خروج دخملک مغرور جلو جلو می رفت و من فکر می کردم وروجک چطور مثل همیشه بهترین و گرونترین مدل حاضر رو به اون سرعت تشخیص داده ؟!! متفکر

 

یک کتاب داره که پر از عکس حیوانات اهلی و وحشی با اسم و یک توضیح کوتاه در مورد هر کدوم از حیواناته ... دیشب بجای کتاب داستان این کتاب رو انتخاب کرد! یکی یکی همه رو بدون غلط اعلام کرد اما به "ببر" که رسید چیزی یادش نیومد و بلافاصله مثل این مجری هایی که تپق می زنن و می خوان زود ماست مالی کنن،  گفت :" مامی این هم اسمش پیشی راه راهه عصمانیه!!" (چه اسم بلند بالا و پر طمطراقی ! حالا چرا عصبانی ؟؟متفکر)

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

2 سال و 9 ماهگی منهای لجبازی

از در خونه که اومدیم بیرون دخملک انگار بال در آورده بود ... مثل غزال وحشی بی قرار بود و پر انرژی مسیرهای آشنا رو بدون تردید و نیمنگاهی حتی به عقب طی می کرد ... به اولین دوراهی که رسیدیم پرسید ... مامی اجازه می دی خودم از خیابون رد بشم؟ می خوام اول چپ هارو نگاه کنم بعدا راستها رو ببینم! ... خوبه؟؟؟؟مژه


 

  1. علاقه اش به نقاشی زیاد شده ولی همچنان با یک جا ثابت نشستن مشکل داره .
  2. ترسش از آب ریخته ولی علاقه ای هم به شنا نشون نمی ده و دو دستی به اینجانب می چسبه تو استخراسترس ...
  3. روابط اجتماعیش همچنان ضعف داره ! ... جواب سلام غریبه ها رو نمی ده و با دست دادن و روبوسی کردن هم اصلا میونه نداره !
  4. با همسن و سالهای خودش رابطه چندان منطقی و درستی نداره و دوست داره وسایل بازی در انحصار خودش باشه!
  5. از جملات امری و دستوری شدیدا بدش میاد و معمولا عکس العمل منفی نشون میده !
  6. به شدت گفته ها و حالات رفتاری ما رو تقلید می کنه و در موقع مقتضی تحویل خودمون میده!
  7. تنبیه و تشویق و تحریم و تبعید و نصیحت و گفتمان و ... یکی از دیگری بی نتیجه تر و بی تاثیرتر و اینجانبان مستاصل تر! دل شکسته...

و بعنوان آخرین راه حل ،  دیروز بجای گریه زاری وبهانه گیری های لحظه ای ،  با چرب زبانی ما رو به کاری که می خواست ترغیب کرد ... (این جملات رو عینا از کتاب می می نی گرته برداری کرده البته  ...

  • مامان مهربونم که بهتر از گلهایی ... دلم برایت تنگ شده صبح تا حالا کجایی! می خوام بهت بگم که چه مهربون و خوبی! ... میشه بیایی قطارمو از رو کمد بیاری!"
  • چشم!
  • میشه سطل و بیلچه ام رو بدی تویش شن بریزم؟... میشه توپ گنده ام  رو باد کنی؟ ... میشه تو قابلمه برنج بریزی من پلو بپزم!؟ ... میشه؟؟ ... میشه؟؟!


 

این هم سوغات سفر ... صدای امواج و ساحل زیبای شمال و آراااااااااااااامش!!  هدیه به تک تک نوگلهای وبلاگستان قلب ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker