Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

از تولدش تا حالا 2

هنوز دوست دارم دستهای کوچولویت رو بگیرم تو دستم و تو با هر زحمتی شده خودت رو رها کنی از قید و بند ... از اولش هم در قید نبایدها نبودی! اینو از همون موقعی فهمیدم که دستکش های کوچولوی نخی رو بعد از نیمساعت تقلا از دستهایت در آوردی تا ناخن های بلند و نازکت صورت مثل برگ گلت رو خراش بده! ... همون روزها که هنوز قد یک بند انگشت بودی و دست پایت دائم در حرکت بود و هوای اطراف رو جابجا می کرد! ... همون روزها که با سماجت سعی می کردی به هرچی که دور و برت بود چنگ بندازی ... و همون روزها که سعی می کردی تو هر حالتی گردنت رو صاف نگه داری و سر تعظیم برای هیچکس فرود نیاری!  ، باید می دونستم که چه دخترک مغرور و سر سختی هستی!  ... هنوز هم دوست نداری کاری رو بهت دیکته کنن! ... هنوز دوست نداری مطیع و فرمانبردار باشی ... هنوز هم هر جا که لازم بدونی با قاطعیت می گی نع!!!! هر چند که ما هنوز بیگانه ایم با دلیل و منطق آوردنهایت و فلسفه بافیهای محکم و متقن در آستانه سه سالگی  ...



 

دخترک سه ساله یعنی چشمان ریز بینی که همیشه تغییرات روحی و حالات درونی ات رو مد نظر دارد

دخترک سه ساله یعنی  ...

دستان کوچکی که همیشه آماده اند برای دلجویی و حلقه شدن بدور گردنت !

یعنی از همین حالا شراکت و تقلید در هرآنچه داری و هر آنچه هستی ... مو به مو و ریز به ریز...

 یعنی طنین قدمهای ریز و تند با کفش های پاشنه بلند تو پاهای کوتاه و توپولی ...

 یعنی دامن های چین دار  پفی و رنگ و وارنگی که هر بار موقع پهن کردنشون روی طناب رخت دوباره دلت غنج بره برای لمس کردن و بوییدنشون ...

یعنی هر گوشه خونه پر از گیره های رنگی و تل و گل سر ... یعنی یک اتاق پر از عروسکهای خوش رنگ و لعابی که بوی دخملک رو به خودشون گرفتن! ...

 یعنی ناخن های کوچولو و ظریفی که هر روز باید برس بخورن و رنگ لاکشون تغییر بکنه !

 یعنی یک صورت گرد و ماهسان در پس چادر نماز گلدار و سجاده همیشه باز که گاهی تو جست و خیز هایش قبله رو گم می کنه !

یعنی میز غذایی که یک جفت دست کوچولو و پر تلاش،   بطرز عجیب و با نظم مخصوصی چیده باشه !

یعنی چشمهای مهربون و مشتاقی که همیشه اولین نفره برای استقبال از حضورت ...



 

بغلقشنگ روزگارم ... تولدت مبارک هورا



 

 

فیلم کوتاه از جشن کوچک در اتاق تولد



 

و ...


 

 

و ...


 

و ...

 

 

پ ن :  ممنون از همه مهربونهایی که تولد آندیا رو پیشاپیش اینجا یا تو وبلاگهای خودشون تبریک گفتنقلب ... ممنون از اینهمه انرژی مثبتتون ... و سمانه جون خیلی خیلی ممنون از محبتت و اینکه زحمت کشیدی و تو وبلاگ فرشته های کوچولو یک پست از عکسهای آندیا گذاشتی. قلب

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

از تولدش تا حالا 1

زل می زنی تو صورت گرد و یک کمی توپولش! ... یک جفت چشم سیاه و درشت با پلکهای پف کرده و قرمز و مژه های بلند و پر پشت! لبهای قرمز و خوش فرمی که انگار با خط لب مرزش رو تعیین کرده باشن!‌ ...  یک بینی پف دار و کوفته ای که حسابی تو چهره اش به چشم میاد! و گونه های سرخ و برجسته ای که دلت نمیاد لمسش کنی! ... دست و پای کوچولویش رو آروم نوازش می کنی! پرزهای نرم و نازک موهایش به ابرشم سیاهی می مونه که شبنم رویش نشسته باشه! خیس و بهم چسبیده! ... انگشتهای کشیده دستش رو باز میکنی کف دستت ، چه حس قشنگی! ... حس نگهداشتن یک گلبرگ تازه و خوشبو ... حس جدا شدن قشنگترین تکه وجودت در مقابل چشمان بهت زده و مشتاقت !!!! ... از اونروز سه سال می گذره و  اون احساس اما ... هنوز به قوت خودش باقیه!  ... کاملتر و ریشه دارتر ! ...

 


 


 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

شمارش معکوس تا تولد

*** کتابهایش رو   با دقت و جدیت خاصی ورق می زنه ... توجهش دیگه از تصاویر رنگی کتاب به نوشته های پایین صفحه متمرکز میشه و سعی میکنه جملات کتاب رو عینأ از حفظ بخونه و نوشته هایش رو با دست دنبال کنه ... با خودت می گی کلی بزرگ شده وروجکم ، هنوز غرق لذتی از تماشایش که بی مقدمه یکی از صفحات کتاب رو با شیطنت تمام پاره میکنه و می زنه زیر خنده !  .... می فهمی که باز عجله کردی در قضاوتت ...




*** عاشق نقاشی و کاردستیه ! یک مقدار کاغذ رنگی و قیچی و چسب گذاشتی دم دستش و حسابی سرگرم شده ... اشکال هندسی رو که خیلی خوب می شناسه با قیچی نامنظم بریده و کنار هم می چسبونه ... با خودت می گی آخیییییییییییش ! چقدر معقول و منطقی نشسته کاردستی درست میکنه! ... دخترکم دیگه خانوم شده! ... آخر سر همه رو ولو میکنه رو زمین و مچاله میکنه می ره سراغ یکی از نبایدها که زیاد خوش خوشانت نشه !!



 

*** داره خمیر بازی می کنه ... بیشتر دوست داره با چاقوی مخصوصش خمیرها رو برش بزنه یا رنگها رو با هم مخلوط کنه ... یک نگاه بهش می اندازی و زیر لب قربون صدقه اش می ری و با دل خوش می ری سراغ کارهایت ... هنوز پایت به آشپزخونه نرسیده دنبالت راه می افته که بغلللللللل! می خوام بیام دستهامو بشورم ! دستهام خمیری شده!!! بناچار برمی گردی پیشش که با هم بازی کنین !! یک کم بهش ایده می دی و دوباره تنهایش می ذاری ... هنوز دو دقیقه نگذشته که می بینی با نوک چاقوی خمیر بازی داره می کوبه رو دیوار ...

  • چکارمی کنی مامانم ؟ این چه کاریه!
  • یعنی چی؟ خوب دارم با چاقوی خمیرم دیوار و کنده میکنم !
  • دختر من! چاقو که برای کندن دیوار نیست! ... برای میوه پوست کردن و اینجور کارهاست!
  • نه مامی با این چاقو فقط خمیر پوست میکنن! نه میوه!


 

*** خوشحالی که لباسهایش رو به تنهایی می پوشه ... کفش و لباسش رو با دقت انتخاب می کنه و در بستن بند و دکمه و زیپ لباسش مهارت پیدا کرده  ... موقع رفتن خودش کلاه و عینک آفتابی متناسب با لباسش رو بر می داره ! ... تمام اینها یعنی دخترک سه ساله ات کلی تغییر کرده! فهمیده تر و عاقلتر  ... هنوز به پایین پله ها نرسیده میگه : "مامی دیگه خسته شدم بغللللللللللللل!"



 

پ ن 1 : تو جشنواره تابستانی در فرهنگسرای کودک یک سری ماهی کوچولوی پلاستیکی  تو یک استخر کوچولو انداخته بودن که بچه ها باید با قلابهای کوچک ماهیگیری  یکی یکی ماهیها رو صید می کردن و می انداختن توی سطلهای مخصوص (با استفاده از نیروی ربایش مغناطیسی!!) این وسط بچه های کوچکتر که حسابی از غافله عقب مونده بودن ترجیح دادن ماهی ها رو با دست صید کنن! ... مسئول مربوطه هم مجددأ ماهی ها رو خالی می کرد تو آب! ... آندیاهم دیگه طاقت نیاورد و  با عصبانیت پرسید : "آخه این آقاهه چرا همش ماهی ها رو می اندازه این تو خیس بشن!!" ...



 

بنظرم بازی جالبی بود و به هماهنگی حرکات دست و چشم و تمرکز شون کمک می کرد ...

 

 

وروجکها منتظر آغاز مسابقه ...



 

دست آخر هم دو تا ست کامل ماهی گیری خریدیم برای دخترک و دوست عزیزش شایان جون قلب



 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

تو از تبار بودنی ...

امروز می خوام یکبار دیگه دستهای کوچولویت رو بگیرم و از پله ها بریم بالا و از پشت بوم منظره شهر رو نگاه کنیم ... اونوقت  تو باشی و  بادبادک تازه ات و استخر بادی پر از آب زلالت و آسمون آبی بی انتها ... می دونم کلی انرژی می بره ، ولی تمام اینها فدای یک لبخند شیرین و برق نافذ چشمهایت! ... می خوام از آخرین روزهای دوسالگیت حداکثر لذت رو ببری! می خوام آخرین خاطرات شیرین کودکیت طعم خوشی داشته باشه به یادگار! ... می خوام یاد این بازیهای دونفره هرگز نره از یادمون ! ... می خوام طنین  نجواها و قهقهه خنده هات فضای  ذهنم رو پاک کنه از هر چی دل نگرانی و تردید!!  ... می خوام آخرین ثانیه های باقیمانده تا سومین سال شکفتنت ، بشه مثل دو تا آیینه رو در روی هم که تصویرش n مرتبه تکرار بشه برام! بغل...


 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

روز شمار تولد ...

دنیای سه سالگی دنیای متفاوتیه ... یک دنیای سراسر اختیار که مرز بین کودکی و خردسالی رو تعیین می کنه ! ... انگار زوایای پنهان شخصیتی که خوب می شناختی داره مثل قرص کامل ماه هویدا میشه! زیباتر و پخته تر ، اما متفاوت ... اینقدر که گاهی شک می کنی به اینکه کودکت رو درست نشناختی هنوز ... میزان هوش و دقتش کاملا نمود پیدا می کنه ... تازه می فهمی که چقدر فهیم و منطقی شده دلبرک سرسخت و پر انرژیت ...

سه سالگی یعنی هر لحظه طغیان احساسات تازه با نگاهی نافذ ...

سه سالگی یعنی اولین نشانه های هم نشینی و هم صحبتی با موجودی فرشته سان

سه سالگی یعنی شکوفایی استعدادهای نهفته و تبدیل انرژیهای درون

سه سالگی یعنی دست در دست و قدم به قدم ...  تا آخرین ثانیه های بیداری ...

سه سالگی یعنی  فلسفه بافی و خیال پردازی برای رسیدن به اهداف کوچک و بزرگ ...

سه سالگی یعنی معجونی از جاذبه  و دافعه های درونی بی هیج توجیه منطقی ...

سه سالگی یعنی همواره در کانون توجه ، یعنی حضور گرم و مستمر ، مابین پدر و مادر ! ... یعنی همیشه صندلی وسط رو برام خالی بذارین!!!

سه سالگی یعنی می خوام پیشتون باشم ... اما خودم باشم ...




نمی دونم چرا ... اما دوست ندارم فکر کنم که دیگه  بزرگ شدی و مستقل ... هر چند که استقلالت رو بارها و بارها به رخ می کشی اینروزها ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

مهمونی و تولد

چقدر خوبه آدم همش تولد دعوت بشه و همیشه شاهد شادی و جشن باشه اونهم وقتی صاحب تولد و مهمونهای حاضر وروجکهای شیطون کوچولویی باشن که سر هدایای تولد و فوت کردن شمعهای روی کیک و باز کردن کادوها و ناخنک زدن به کیک تولد و شیرین کاریهای جورواجور از همدیگه پیشی بگیرن ... به مهمونها که بی اندازه خوش گذشت ... دست شیلا جون درد نکنه ...



 

مراسم شمع فوت کنان و کیک خوران ...

 

 

 

هورا نیما جان تولدت مبارک هورا...

 


 

چشمان منتظر و شمع جادویی ....



 

طبق معمول آندیا در فوت کردن شمعها پیش دستی کرد و نیمای عزیز مجبور شد چندین بار در طول مراسم متذکر شه که تولد منه نه تو !! نیشخند


 

شمارش معکوس برای ...

 



  • یک مداد چشم از تو کشوی من پیدا کرد و گفت می خوام باهاش نقاشی کنم! ... گفتم نمیشه این مداد چشمه! ... گفت باشه من هم می خوام چشم بکشم دیگه! ... آخر سر که کلی برایش توضیح دادم ! گفت : " خوب حالا این مداد کدوم چشمته ؟؟؟ مال چشم راسته یا چپه؟"
  • چند بار صدام کرد که بهش یک لیوان آب بدم! من هم پای تلفن چند بار گفتم : "چشم! الان میام!" ... دست آخر گفت : "بسه مامی اینقدر تو تلفن حرف نزن! دیگه داری عصبانیمو در میاری ها؟؟؟؟"
  • تازگیها حساسیت  و دقت خاصی پیدا کرده روی شب و روز و اسامی روزهای هفته ... مثلا صبح که از خواب پامیشه  می پرسه مامی الان صبحه؟ ... می گی بله!!  بعد می پرسه جمعه است؟؟ ... می گی نه پنجشنبه است!! ... بعدش ظهر که میشه دوباره می پرسه الان صبحه؟؟  میگی نه ظهره!!  ... اونهم با جدیت میگه  نه اببل که گفتی صبحه ! ببین خورشید خانوم هنوز نرفته!!! ... شب که میشه دوباره می پرسه مامی امشب صبحه؟
  • داشت ماهیگیری می کرد (جریانش مفصله تو پست بعد مینویسم) حسابی لباسهایش رو آبیاری کرده بود و دور و برش هم دریاچه راه انداخته بود ... آخر سر می خواست از جایش پاشه ! نمی تونست ... می ترسید سر بخوره بیافته ! ... "صدایم کرد که مامی بیا منو از اینجا بلندم کن!" ... گفتم : "خوب چرا خودت بلند نمی شی؟؟"  ... گفت : " آخه اینجا سرونده شده نمی تونم پاشم!! شما بیا منو پاشون!!"
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

شمارش معکوس

شمارش معکوس رسیدن به تولد دخملک شروع شده ... آخرین روزها از آخرین هفته های آخرین ماه دوسالگیش داره بسرعت سپری میشه و تغییرات رفتاری و ظاهریش هم به همون تناسب پیش می ره ... هر چند که اینروزها دغدغه خیلی چیزها نمی ذاره همه ء کارها همونطوری که دوست داریم پیش بره  اما خوبیش اینه که خودش همیشه همه چیز رو همونطوری که دوست داره بدست میاره و هر چی می خواد ... همون میشه!

 

پ ن : تو رستوران نشسته بودیم و با دوست ها گرم صحبت که یکدفعه پرسید این خانومه چرا گل مالیده به دستهایش؟؟؟؟ ... برگشتم دیدم یک خانوم جوان و شیک پوش که آستینهایش هم تا آرنج بالا زده بود تمام دستش رو به طرز عجیبی خال کوبی کرده بود ... وقتی رسیدیم خونه  دخملک بلافاصله دستهایش رو اینطوری طراحی کرد ... این بچه ها دقیقا مثل اسکنر عمل می کنن ... فقط حیف که دیفالتشون قابل تنظیم نیست !!!


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

پارک آب و آتش

بدنبال پروژه های گردشگری تابستانی ...  آخر هفته گذشته چند تا برنامه جدید  برای دخملک داشتیم ... مراجعه به مرکز آفرینش کانون پرورش فکری ... پارک ملت ... آبنمای موزیکال ... پارک آب و آتش ... و اندر مزایای اینجور  برنامه های عصرگاهی یکیش اینکه محوطه منزل به بازار شام مبدل نمیشه ، دومیش اینکه در اولین دقایق بازگشت طفلکم ازشدت خستگی بدون قیل و قال مراسم  قبل از خواب رو پشت سر میذاره و بدون مقاومت پلکهای سنگینش رو می سپره بدست خوابی راحت و سنگین و وطولانی  ، سومیش اینکه از نق زدن و بهانه گیری در غروبهای گاهاً دلگیر روزهای تعطیل مطلقاٌ خبری نیست ، چهارمیش اینکه بدلیل فضای مفرح و هوای نسبتا خنک پارک اشتهای دخترک به خوردن غذا بیشتر میشه و ادا و اصول  به کمترین سطح ممکن می رسه ... دخترک در برخورد اول تو محوطه پارک از دیدن بچه هایی که کنار فواره ها و حوضچه های آب ، حسابی دوش گرفته بودن و با لباسهای خیس اینور و اونور می دویدن حسابی انگشت به دهان مانده بود! ... حالا این آب تا چه حد بهداشتی بود و نکات ایمنی تا چه حد رعایت شده بود ؟ بماند! ... مهم گذران اوقات به خوشی بود و استفاده از مصاحبت دوستان که از هردو موهبت برخوردار بودیم.


 

مرداد ماه 88 - پارک ملت



 

آندیا و مانا جون - پارک اکو در بدو ورود



 

پارک آب و آتش ... دخترک از دیدن مشعلهای آتش که به شدت زبانه می کشید حسابی مشعوف شده بود ...

 

و اینهم یک فیلم از رقص دختران آب و آتش ...


 

و نما آهنگ عربی ...



و


 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

اینروزها

اینروزها انگار یک شیشه بخار گرفته جلوی دید آدم رو گرفته باشه ... انگار قدرت دید محدود شده باشه ... نه به عقب میشه نگاه کرد و نه چشم انداز آینده معلومه ! گاهی گذشته نزدیک رو هم مثل خواب و خیال با ناباوری میشه پذیرفت و تا بخودت بیایی می بینی  آینده رو هم  تو  تردید و دودلی امروز و فردا گم کردی ! ... آخرش فقط با یک آه سرد می گی ... چه زود گذشت ... انگار همین دیروز بود ... انگار همین چند لحظه پیش بود!  ... دخترک دوران نوزدای رو پشت سر میگذاره هر چند که نتونستی با دل سیر از این گذر لذت ببری!‌ و حالا که بسرعت داره با دوران کودکی خداحافظی می کنه ، تو هنوز با برنامه های نیمه تمامت در تقابلی و نگران نیامده ها ...



 

 

  • گاهی آدم نمی تونه یک افسار به افکار از هم گسیخته اش بزنه اونوقت دنبال تمرکز می گرده !
  • گاهی آدم درهای شانس رو به روی خودش می بنده که پشت درهای بسته دنبال اقبال گم شده اش بگرده!
  • گاهی آدم از دستهایش بیشتر از مغزش کار می کشه ، اونوقت دنبال علت نابسامانی و ناکارآمدی پروژه های در دست اقدامش می گرده !
  • گاهی آدم اینقدر با  قدرت جاذبه مقابله می کنه که آخر  یادش می ره جهت جاذبه و دافعه رو ...
  • گاهی هم  اینقدر تو تصمیم گیری دست دست می کنه که نقطه هدف تو پیچ و خم چه کنم چه کنم ها ... گم میشه !



 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

بعد از ظهر شاد در بهشت مادران

یک جمع صمیمی و آشنا در کنار وروجکهای شاد و پر انرژی که از ثانیه های وقتشون برای شیطنتهای کودکانه بهره می گیرن! ... همه اینها قشنگتر میشه وقتی بعد از مدتها به کسی می رسی و کلی حرف داری از اینجا و اونجا ... وقتی دایم باید با حرکات چشم مراقب وروجک افسار گسیخته ای باشی که مدام در پی انجام ممنوعه هاست ! و  وقتی دوربین به دست باید منتظر لحظه ای باشی که شاید یکجوری ... یک کنجی ... از سر اتفاق بشه یکی از دلبرکهای بازیگوش رو در مقابل فلاشهای مکرر دوربین دستگیر کرد یا برای خوابانیدن گوشه ای از حس اشتیاق ،  نیشگونی از لپهای گرگرفته خیسشون گرفت ! ... یا شاید اگر خیلی خوش شانس باشی بتونی یکشون رو محکم بغل کنی یا دستی به موهای برق گرفته شون حین بازی و شیطنت بکشی! ...  آلبوم پایین پست مربوط به گزارش تصویری از حاضرین در قرار وبلاگی است  و جای غایبین مثل همیشه سبز ... 



+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

برداشت اینروزها

نوشتن اینروزها جسارت می خواد!  ... نه اینکه روزمره نویسی کار شاقی باشه یا به زبون آوردن ذهنیات تخصص خاصی بخواد ! ... اینکه چطور  به دلمشغولی ها و پراکندگی افکارت سمت و سو بدی و درست بری سر اصل مطلب مثل این می مونه که  یک رمان چند صد صفحه ای رو بخوایی تو یک صفحه خلاصه کنی ، بی هیچ تغییری تو جریان اصلی داستان ... و حالا که قهرمان داستان تکراری ما  یک وروجک استقلال طلب و مغروره و روند اصلاحات هم راه به جایی نمی بره ... دایره تحریمها و ممنوعه ها رو تنگ تر کردیم ... تماشای کارتون و فیلمهای کودکانه فقط زمانبندی شده و در چهار چوب محدود ... خرید اسباب بازیهای جدید فقط از کانال تشویق و ترغیب ... و امتیازات فقط در قبال کارهای ستاره دار* که البته چندان هم کارگر نیوفتاد دل شکسته ... (کارهای ستاره دار* : کارهای خوب و امتیاز آور!)

برداشت اول : ...

  • دخترم چرا کتابهایت رو دوباره ولو کردی و صفحاتش اینطوری پاره و مچاله شده!
  • سکوت! مژه
  • باشه اگه بلد نیستی درست از کتابهایت استفاده کنی جمعشون کنم از کتابخونه ات!
  • آره مامی فکر کنم باید کتابهای جدید بخریم ... می خوایی اینهارو باهمدیگه بریزیم سطل آشغال ؟؟از خود راضی

برداشت دوم ...

  • مامانه یک کاغذ بده می خوام نقاشی کنم!
  • بفرمایین !
  • قیچی هم می خوام!از خود راضی
  • با قیچی که نقاشی نمی کنن! روی میز مداد رنگی و ماژیک داری اینهم پاستل تازه ات دیگه چی می خوایی؟
  • چقدر سوال می کنی مامی !  ... شما قیچی رو بده ! بعدش میگم دیگه چی میخوام! عصبانی

برداشت سوم ...

  • مامی بیا ببین با لگو هایم چی درست کردم ...
  • (رفتم بالا سرش و دیدم لگو هایش رو به طرز عجیبی سر هم بندی کرده!! تعجب... هر چی به ذهن مبارک فشار آوردم نتونستم بگم چی درست کرده! متفکر) ... آهان چه قشنگه ! راستی این درخته ؟سوال
  • نه مامی این یک موضوعه خیلی پیچیده است ! ببین همه جایش پیچونده است!!! بازنده
  • تعجب (اینهم تاثیر استراق سمع مکالمات روز مره تلفنی ما ...)

برداشت چهارم ...

  • دفتر نقاشی ام دیگه جا نداره ... یکی دیگه بخریم ... خوبببببببببببببببب!؟؟؟از خود راضی
  • باشه مامان فعلا بیا تو این صفحه سفید دروغگو نقاشی کن! (فقط دو تا خط کوچک موازی تو کل صفحه کشیده شده بود! )
  • نمی خوام این صفحه سفیدش نقاشی ای (e) شده! ( توضیح اینکه نقاشی ای در فرهنگ لغت دخملک یعنی آغشته به نقاشی!)


 

فقط 4 هفته مونده ... به سومین سالروز تولدش ... به سی و ششمین ماهگردش!  ...  اینروزها شاید نیازش کمتر شده باشه به تو اما  وابستگیتون هنوز سرجاشه  ... هنوز هم تمام روز دوست داری صورت شیرینش رو مجسم کنی تا لحظه دیدار ... و تا آخر شب پا به پای شیطنتهای کودکانه اش سر و کله بزنی باهاش ... هنوز دوست داری فکر کنی وروجکت استحقاق رسیدن به بهترین ها رو داره ! ... هنوز هم فکر میکنی خیلی راه داری تا رسوندنش به اهداف دور و درازت ... تا آمال تحقق نیافته ات ... تا آرزوهایی که برایش در سر داری خیال باطل ...


 

عکس مربوط به تابستان 1386 می باشد

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

نمایش کدو قلقله زن

حوصله اش سر رفته بود بیخودی بهانه می گرفت ... گفتم چی شده مامانم حوصله نداری ؟سوال گفت نه ندارم! میایی بریم باهمدیگه حوصله بخریم؟! .از خود راضی... گفتم مامانم حوصله رو باید پیدا کرد ! خریدنی که نیست ! ... گفت : خوب بیا باهمدیگه بریم پارک حوصله امو پیدایش کنیم! گریه... بعدم لباسهاشو آورد که زود آماده شیم بریم بگردیم دنبال حوصله دخترک !! تعجبنتیجه اش شد تماشای یک تئاتر نمایشی قشنگ و یک گشت و گذار  حسابی تو باغ موزه ...

 

 

عمارت اصلی باغ موزه



 

نمایی از سی و سه پل اصفهان

 

 

دخملک با لباسهای خیس بعد از بازی در کنار حوضچه های باغ موزه



 

 حیاط باغ موزه و ماکت بناهای تاریخی



 

تفرج گاه و دخملک سر به هوا

 



 

نمای پل و کنار نهرهای کوچک

 

 

 

 

فیلم کوتاه از نمایش کدو قلقله زن



 

اطلاعیه : عصر یکشنبه در محل زمین بازی پارک بهشت مادران  منتظر همه فسقلیهای وبلاگستان و مامانهای گلشون که دلمون براشون تنگ شده / دلشون برامون تنگ شده چشمک هستیم! برای اطلاعات بیشتر می تونید اینجا یا تو وبلاگ آرش جون و آرزوی عزیز پیغام بذارین چون این قرار وبلاگی بیشتر بخاطر حضور اونهاستقلب  ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

تابستون داغ و روزهای بلندش

شاید حدود دوساله (شاید هم کمتر)  که مستقل و سرخوش ، تو اتاق خودش ، تو تخت خودش ، در سکوت و تاریکی مطلق پلکهای خسته اش سنگین میشن ... برنامه قبل از خوابش هم دیگه روتین شده ... کارتون ، شیر ، مسواک (البته گاهی این دو تا آیتم جابجا میشن) ، کتاب ، قصه ، کتاب ، قصه و کتاب و قصه و ... آخرش هم ... "مامی حالا بیا با همدیگه کتاب می می نی شده شلخته رو بخونیم!" ... خوابش که می بره انگار هر چی معصومیت و مظلومیت تو دنیاست تو صورت گرد و مژه های بلند و برگشته اش خلاصه میشه ! و سکوت سنگین اتاق با نفسهای منظم و کشدارش میشه یک سینمای خانگی که یاد شیرین زبونیهای اونروزش رو مثل فیلم از ذهنت رد می کنه! و ته دلت غنج می ره که هی بیایی موهای خیس عرقش رو با همون بوی مخصوصش از روی پیشونی شبنم زده و گونه های تب دارش کنار بزنی و هی ملچ و مولوچ طعم شورش روی لبهات رو مزه  کنی و بینی ات رو پر کنی از همون عطر آشنای همیشگی که درست زیر گلویش به اوج می رسه!!!! ... بعد با خیال راحت و فراغ بال بشینی و فکر کنی به برنامه های فردا ... که دخملک آروم سرش رو از لای میله های تختش بلند میکنه و با صدای ظریف و گوش نوازش میگه : "مامی آب میخوام!" و لیوان آبش رو که لا جرعه سر می کشه می گه : "می خوام پیش شما بخوابم!" و تو با خوشحالی بغلش میکنی و دو تایی می سرین زیر رو تختی و دست در دست خوابتون می بره! ... صبح که به چهره آروم و معصومش خیره میشی با خودت میگی : " یعنی ممکنه این درخواست از خیلی قبلها تو دل کوچولویش سنگینی کرده باشه! ؟؟؟؟متفکر ...

  • گاهی چیزهای خیلی ساده هم می تونه حس های تازه و قشنگ رو تو آدم زنده کنه !
  • گاهی آدم خودش هم نمی دونه چی می خواد ... در صورتیکه اگه بدونه شاید برآوردنش چندان هم دور از ذهن نباشه!
  • گاهی لذت با هم بودن از علایق و وابستگیها پیشی می گیره ! اینقدر که آدم حاضر میشه  عادت هایش رو کنار بذاره !
  • گاهی اینقدر درگیر زندگی میشیم ... که زندگی کردن یادمون می ره !!!!دل شکسته


 

پ ن 1 : یکی از لاکهای مامانی رو برداشت و اول ناخن ها و یک بند از انگشتهای کوچولوی خودش رو رنگ آمیزی کرد ، بعد هم گفت :  "مامی حالا دستهایت رو بیار برایت لاک بزنم!" من هم که بی حوصله و غرق افکار دور و دراز ... از ما انکار و از دخترک بازیگوش اصرار ناراحت...

  • آخرش ملتمسانه گفتم : مامی جون ببین همه جارو با لاکت رنگی کردی! ... دیگه ناخن های منو کوتاه بیا! اوه
  • اونهم بلافاصله گفت : "چشم!" از خود راضی
  • من هم که اولش کلی مشعوف از این حسن تفاهم تعجبنیشخند ....  بعدش وروجک  رفت سراغ مامانی و اصرار پشت اصرار که : " مامانی جون لفطأ (لطفأ) یک لاک کوتاه بده می خوام بزنم به دست مامی!" گریه

 

 

پ ن 2 : از در خونه که اومدیم بیرون هر چی ماشین کنار خیابون پارک شده با دست نشون می ده و اول می پرسه اسمش چیه؟ بعد می پرسه مال کیه !؟ ... جواب سوال دوم هم که خوب ،  نامشخصه و باید می گفتم : "نمی دونم!" ... آخر سر یک تاکسی زرد نشون داد و پرسید : "این مال کیه؟" و باز گفتم "نمی دونم! شاید مال همسایه ها باشه"  ... اونهم با یک نگاه عاقل اندر سفیه گفت :  "نه مامی این که تاکسیه مال آقای راننده است! ، مگه سوار نشدی تا حالا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" از خود راضی



 

پ ن3 : معمولا حوصله نداره زیاد دنبال چیزی بگرده!  ... صاف می ره تو اتاقش و اگه چیزی که می خواد ،  دم دستش نباشه فوری میاد میگه نیست و قیل و قال راه می اندازه که همین الان بیاین پیدایش کنین! گریه ... دیروز بهش نشونی دادم و گفتم پازل ساعتت تو سبد اسباب بازیها ته برو درست بگرد پیدایش می کنی ... به طرفته العینی برگشت و گفت :  "هر چی پیدایش کردم ، نبود !!! خودت بیا قایمشو پیدا کن!" از خود راضی... پدرش هم بلافاصله غلط دیکته اش رو گرفت که باید بگی : " هر چی گشتم نبود! " ...  و دخملک حاضر جواب گفت : " آخه من که نگشتم!!!!" بازنده

 

 

عکسهای این پست : مردادماه 88 - مانا و آندیا - موزه حیات وحش دارآباد


 

وروجکهای شاد و خندون در مسیر گردش عصرگاهی

 

 

در مراسم اسقبال ...


 

چندان علاقه ای به بخش سنگواره و فسیل و پیدایش زمین نشون ندادن ...

 

 

ایستادن کنار ویترین ماموتها بیشتر متعجبشون کرده بود تا مشعوف ...

 

 

 شیرهای سنگی در ورودی قسمت پروانه های خشک شده ... محوطه بیرون براشون جذابتر بود از داخل و کلی دوست تازه پیدا کردن ...


 

و ...

 


و ....

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

بچه که بودیم ...

بچه که بودیم دوست داشتیم بزرگ بشیم ... بزرگ که شدیم دوست داشتیم بزرگتر بشیم ... بزرگتر که شدیم دوست داشتیم مستقل باشیم و از خانواده جدا بشیم! ... مستقل که شدیم فهمیدیم در کنار پدر و مادر بودن چه نعمت بزرگیه ! ... و بزرگتر شدن چقدر سخته ... کاش می شد آرزوهامون رو پس بگیریم!!!!!!! ... میگن درک زندگی تنها با نگاه به گذشته میسره ... اما زندگی کردن تنها با نگاه به آینده! ... اگه گاهی با خودت فکر می کنی که هیییییییییییییی هییییییی!  اونجور که باید و شاید جوونی نکردی! عوضش حالا حالاها  فرصت مادری کردن داری! بغل....



+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

یکی از همین روزها ...

  • مامی برام نانای بذار! ...
  • چشم ! (سی دی نما آهنگ؟؟ دلخواهش رو می ذاری )
  • مامی نبشته هاشو  رد کن! ...
  • باشه عزیزم ! ... اینهم کلیپ اول!
  • نه نه این نه! اینی که سری (روسری) داره نه ! اونی که لباسش خوشگله بیاررررررررر!
  • باشه ! باشه !  صبر کن گلم الان میارم !(کلیپ بعدی که بچه ها با لباسهای رنگی و بدون رو سری هستن برایش میاری!)
  • بیا با هم نانای کنیم !
  • عزیزم من کار دارم باید شام درست کنم! ... بعدا میام پیشت!
  • نه مامی شام درست نکن! کباب درست کن!
  • اطاعت!
  • نه نه پلو بپخ! (بپز) با کباب!
  • باشه مامانم! پلو هم می ذارم!
  • دستت درد نکنه مامانه که برام کباب درست کردی ! حالا بیا با هم نانای کنیم! بغلمژه
  • تعجب آخه! دل شکسته....... (مامان جون من که هنوز نرفتم تو آشپزخونه!متفکر)



 

مرداد ماه 88 - کانون پرورش فکری کودکان



 

وروجک پارک رو به کانون ترجیح داد ...



 

یکسری کاردستی با ابر و پارچه درست می کردن که آندیا خیلی خوشش اومده بود ...


 

این هم یک عکس به درخواست خودش

 

 

خوشحال و شاد و خندان ... فارغ از هر چه تعلق ...


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

مردادانه !

امسال هم مثل سه سال گذشته حس عجیبی داری با نزدیک شدن به روز تولد دخملک ... با این تفاوت که کوله بار دلمشغولیها و دغدغه های مادرانه هر سال سنگین تر از سال قبله ... سال اول ، روزها رو برای حضور پر اقبالش می شمردیم و سالهای بعد کارها و حرفهای جدید و قابلیتهای تازه اش رو یک به یک چک می کردیم ... دخترک دیگه بزرگ شده و مستقل ... اما هنوز وقتی توی پارک مثل غزال گریز پا جلو جلو می دوه ، نگرانی که نکنه پاهایش بلغزه و زمین بخوره ... هنوز وقتی تو خواب نازه ، بارها و بارها بهش سر می زنی که نکنه رویش رو پس زده باشه یا نافرم خوابیده باشه! ... هنوز همبازی شدن با مادر خسته و گاهأ بی حوصله اش رو به بازی با اسباب بازیهای جورواجور و پر زرق و برقش ترجیح میده ... هنوز آغوش گرم مامان بهترین مأوا و مأمن تن نحیفشه ! ... هنوز تکرار هر روزه  مامان! ... مامان! ... ورد زبونشه! ... هنوز دستهای کوچولویش برای انجام خیلی کارها نیازمند کمک و همراهیند ... هنوز تو برق چشمهای سیاهش هزار سوال بی جواب در انتظار پاسخه ! ... هنوز وجود گرم و پر مهرش  پر از نیاز و خواهشه ! ... و تو می تونی ،  حالا حالاها دلخوش داری به برآوردن خواسته ها و آمال امروز و هر روزشبغل ...


دلم می خواد ها دوباره حضورشون پر رنگ شده اینروزها ... وسط روز یک آنتراکت به ذهن آشفته ات میدی برای کنار هم چیدن  دلم می خواد ها تو عالم خیال! ... همین یعنی کلی انرژی مثبت ... یک نیمه پر از یک لیوان خالی! عینک.... 

  • دلم یک تعطیلی درست و حسابی می خواد ، نه از اون نوعش که تماما به کار و دوندگی می گذره!
  • دلم یک ذهن خلوت و بی دغدغه می خواد ... نه از اون نوعش که پر از لیست کارهای نا تمام و در دست انجامه ...
  • دلم یک قانون جاذبه درست و حسابی می خواد ، نه از اون  نوعش که فقط اجسام سنگین رو به طرف خودش می کشه !


 

آندیا و مانا - تیرماه 88  پارک قیطریه



گلهای خندون و چشمهای مهربون ...


 

کارگاه نقاشی و کاردستی -  تیرماه 88

 

و فیلم کوتاه ...


 

اینهم پایان ماجرا ...

 

 

کی خسته است ؟؟؟ ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker