Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

پاییزانه ...

حس مادرانه شاید ابعاد وسیعی داشته باشه که گاهی هیچ توجیهی نداره ، اما قابل اغماض هم نیست ... شاید در طول روز بارها وروجکت رو شماتت کنی ! اما تحمل یک تذکر ساده رو هم از غیر نداری ! ... همیشه نگرانی که وروجکت تو هیچ زمینه ای عقب نباشه و همیشه نقاط ضعفش رو زیادی بزرگ می کنی! اما در عین حال دوست داری فکر کنی که خیلی باهوش و زرنگه ! ... اگه زیادی شیطنت و  کنجکاوی کنه کلافه می شی اما تا آروم می شینه پای تلویزیون نگران می شی که چرا فعالیتش کم شده! ...  اگه زیادی بخوابه آروم و قرار نداری  انگار که  یک چیزی گم کردی ! اما تا  زمان خوابش می گذره زود نگران می شی که چرا این بچه خواب نداره! ، بعد می شینی ساعتهای خوابش رو طی یکی دو روز گذشته حساب و کتاب می کنی که نکنه خوابش کم شده باشه! ... اگه مدام از سر و گوشت بالا بره و ابراز احساسات کنه! با خودت می گی نکنه زیادی بهم وابسته شده باشه ، نکنه لوس بشه یکی یک دونه ام ! و اگه ازت فاصله بگیره و به حال خودش باشه زود دلت می گیره که نکنه دیگه بی نیاز شده طفلکم از مهر مادری! ... اگه با هم سن و سالهایش رابطه دوستانه داشته باشه و در کمال آرامش از خواسته ها و تعلقات خاطرش عقب نشینی کنه ، دغدغه اینرو داری که نکنه بعدها نتونه به موقع از حق خودش دفاع کنه! اما اگه  ببینی برای تصاحب یک اسباب بازی ساده با همبازیش درگیر شده زود نگران روحیه پرخاشگرش میشی!  ... اصلا انگار ذات مادر بودن همیشه نگران بودنه و تا ابد مسئول موندن!



 

پاییز همیشه برام تداعی مدرسه و امتحان و شبهای بلنده ... صبح های سردی که اصلا دلت نمی خواد رختخواب گرم و نرمت رو ترک کنی و غروبهای دلگیری که انگار کش میان!!! ... و هر سال که دخملک به سن شروع مدرسه نزدیکتر میشه این حس قویتر میشه انگار!‌ ...  دخملک حس غریبی نسبت به مدرسه داره ! یکجور کنجکاوی همراه با ترس ... از جلوی یک مدرسه و حیاط شلوغش رد میشم ... دخملک با دقت به داخل چشم دوخته و از خنده و بازی بچه های کلاس اولی به وجد اومده ، کمی دورترک یکی از مربیان مدرسه با بلندگو بچه ها را به نظم و برقراری صف دعوت میکنه! لحن نه چندان ملایم و صدای بلندش خنده رو بر لبهای دخملک می خشکاند و بانگاه تند و گذرایی از  مدرسه فاصله می گیره ... نه شاخه های گل و نه یونیفرمهای رنگی و مقنعه های سفید باعث نمیشه که دخملک دوباره به دیدن بچه ها تشویق بشه ! ... 

پ ن : به خواست دخملک راهی پشت بام می شیم و طولی نمی کشه که دخملک دست از بازی می کشه و در سکوت به منظره اطراف و غروب آفتاب خیره می شه  ... خورشید نارنجی رنگ رو به افول حسابی توجهش رو جلب کرده ... بعد از  کلی سوال و جواب و جملات غلنبه سلنبه  با هیجان خاصی میگه    : " مامان نگاه کن خورشید خانوم هی داره می افته زمین! ... بیا زود بریم پایین از تو حیاط برش داریم!"

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

با تو ...

با تو انگار دنیا یک جور دیگه است

با تو انگار هوا لطیف تره

با تو انگار فضا شاد تره

با تو امروز از هر روز قشنگتره

با تو آینده از دیروز روشنتره

با تو کلبه مون  شلوغ و پر هیاهوتره

با توهمه جا پر نور و پرصدا تره

با تو دنیامون پر خنده و شاد تره

با تو رنگ غم و اندوه تو دلها کم رنگ تره

با تو  فضا پر از حس بودنه بس که معنی دار تره ... 

(آخرین روزهای تابستان ... برای دردانه ام!)



+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

سرخی و گرمی از تو ...

چرایش را نمی دانم اما همیشه از دیدن چهره معصومش در خواب  حس عجیبی داشته ام! . انگار با مظلومیتش می خواهد من را یاد تقصیراتم بیاندازد ... یاد اینکه کجا بهش کم توجهی کرده ام ... کجا خواسته اش رو درست برآورده نکرده ام ... کی جواب سوالش رو سر بالا داده ا م ... چطوری از زیر خواسته اش فرار کرده ام ... کجا بی خبر و بدون خداحافظی ترکش کرده ام و  کی از کوره در رفتم و بعد شبنم مژه های بلند و پر پشتش رو با دستهایم پاک کرده ام ... یاد وقتهایی که دخملک با التماس گفته بغلم کن و نتونستم! ... یاد وقتهایی که ازم خواسته بشینم کنارش و باهاش بازی کنم و وقتش رو پیدا نکرده ام! ... یاد لحظه هایی که با گریه ازم خواسته تنهایش نگذارم و قبول نکرده ام ! ... یاد وقتهایی که وادارش کردیم کاری را بر خلاف میلش انجام بدهد ... و یاد وقتهایی که باعث شدیم گونه هایش از اشک خیس بشه یا ازمون ناامید بشه! ... یاد لحظه هایی که با غرور کودکانه اش به استقبال اتاق گریه رفته!!  ... یاد وقتهایی که خلوت تنهایی هایش رو با حرف زدن با عروسکهای بی جان پر کرده ... نه! انگار تمومی نداره !  ... اصلا هر چی تقصیر و کوتاهیه از من ... هر چی خوبی و قشنگیه از  تو ! ... سرخی و گرمی از تو !! ... سردی و زردی از من!! ...



آندیا معمولا قبل از خواب بعد از ظهر یک بازی ابداعی از خودش داره به اسم " صبح شد! ... شب شد !" و تو این بازی مثلا خودش رو می زنه به خواب و بعد از چند لحظه بیدار میشه و میگه حالا صبح شد!  ، بعد طی یک نمایش کوتاه مثلا وانمود میکنه که داره مسواک می زنه و لباسهایش رو عوض می کنه و دست و صورتش رو می شوره و ... الخ ... بعدش هم دوباره شب میشه و کارهای قبل از خواب ... این بازی باعث میشه که هم فرامین قبل و بعد از خواب برایش تکرار بشه و هم اینکه بالاخره بعد از چند بار خوابیدن و پاشدن بالاخره خوابش ببره! ... دیروز ازم خواست با هم همین بازی رو انجام بدیم! ولی از اونجایی که خوابش نمیومد ، وسطهایش شیطنتش حسابی گل کرد و چند بار چنان با ضرب اومد رو شکم و دست و پام که کلأ خواب از سرم پرید ! من هم گفتم : حالا می خوایی من هم همینجوری بپرم رو دلت؟؟؟ ... وروجک با یک نگاه عاقل اندر سفیه  گفت : " آخه شما سنگینی اگه بشینی رو دلم که دلم می شکنه!!!!"

 


شاید برای همه مون زیاد پیش اومده باشه که وقتی در شرایط  نا مساعدی قرار داریم ! یکدفعه هزار جور سوال مربوط و غیر مربوط از ذهن بچه تراوش کنه ! ... تو سفر هفته گذشته دخملک رو برده بودم دستشویی و خوب طبیعیه که وقتی آدم تو جاهای عمومی مجبور بشه از دستشویی استفاده کنه چندان حس خوبی نداره و وسواس خاصی هم به خرج می ده ! ... حالا تو اون گیر و دار که تمام تمرکزم رو گذاشته بودم که نه لباس خودم و نه دست و پا و لباس دخملک به جایی تماس پیدا کنه ، دخملک داشت با دقت در و دیوار رو  تماشا می کرد ...

  • مامی این چیه ؟
  • بوگیره دخترم! ...
  • پس چرا اینقدر بزرگه! ...
  • برای اینکه بهتره ! ، مامانم شما حواست به کارت باشه زودتر بریم! ...
  • مامانه پس اون چیه ؟ ...
  • جالباسیه گلم! ، تموم شد؟؟؟
  • نه بازم دارمممممممم! ... مامانه میشه اینو بردارم؟؟؟ (و همزمان دستش رو دراز کرد سمت برس توالت شورررر! )
  • (من هم ناغافل تن صدام رفت بالا!)  نههههههههههههههههههه ! تعجب.... به اون دست نزن کثیفههه!!!!!!!!!!! ...
  • وروجک در کمال خونسردی دستش رو از فاصله نیم متری پس کشید و با تعجب گفت :  "باشه مامان ولی هم اینقدر داد نزن!! مژه الان همه میگن مامانش چقدر داد می زنه تو دستشویییییییییییییییییی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!" از خود راضی



 

از وقتی جمله بندی رو یاد گرفت و تونست منظورش رو در قالب کلمات معنی دار برسونه! همیشه وقتی چیزی رو نمی تونست پیدا کنه بسرعت برمی گشت سراغم که بگه :  " هر چی پیدایش کردم نبود! "  و من هم هیچوقت تلاش نکردم جمله هایش رو مستقیمأ اصلاح کنم که مبادا تو ذوقش بخوره! ... چند روز پیش سراغ خمیر بازیش رو گرفت ... گفتم تو کمد اتاقته برو برش دار! رفت و به طرفته العینی برگشت و طبق معمول گفت:  " هر چی پیدایش کردم نبود! بیا خودت قایمشو پیدا کن!" گفتم چرا هست برو با دقت بگرد! پیدایش میکنی! ... وروجک مثل اینکه چیزی کشف کرده باشه در حالیکه چشمهایش برق می زد گفت : " آخه من که دقت ندارم! خودت بیا بگو دقتم کجاست؟؟؟؟؟؟؟"



 

چند بار صدایم کرد ... چون پای تلفن بودم ، نتونستم بسرعت جوابشو بدم! ... با عجله اومد تو آشپزخونه و داد زد  : "مامان جون آخه شما کوییییییییییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟ نمی گی هر چی صدایت می کنم  نیستی؟؟!!!!!"



 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

بازم نقطه ... سر خط !

برقراری یک رابطه مستحکم و منطقی و در عین حال دوستانه مادر و فرزندی شاید کار ساده ای نباشه ... مادر ایده آل و شایسته بودن و خوب موندن شاید چندان راحت نباشه .  وارد شدن به دنیای کودکانه و درک احساسات لحظه به لحظه شون تو هر زمان و مکان ممکنه خارج از توان آدم بنظر بیاد ... حفظ آرامش و خونسردی تو لحظه های خاص شاید گاهی غیر ممکن بنظر  برسه! ... اما مهم اینه که   چشمهای سیاه و کنجکاو دخملکت فقط خوبیها رو می بینه و قلب پاک و بی غل و غشش  همیشه  بهترینها رو ثبت می کنه ! ...

وروجکت هنوز علاقه ای به کشیدن نقاشی نشون نمی ده و بیشتر از رنگ آمیزی و بریدن کاغذ و خطوط هندسی لذت می بره ... لابد از کم حوصلگی و کم وقت گذاشتن مامانشه!

دخملکت با تمام علاقه ای که به آب بازی و شنا داره اصلا نمی تونه با شامپو کردن موهایش کنار بیاد ...  لابد یک جای کار تو ایراد داره!

یکی یکدونه ات همیشه تو جمع های نه چندان آشنا حسابی جو گیر میشه و رفتار و گفتارش تغییرات فاحش میکنه ... حتما برخوردهای ما اصولی و صحیح نبوده!

شیطونک گاهی با رفتار خشونت آمیز و نه چندان صمیمی در برقراری ارتباط با بچه های دیگه دچار مشکل می شه ... حتمأ مامانش به اندازه کافی به روابط اجتماعیش توجه نداشته!

دخملک هر وقت که خواب نیمروزیش بهم بخوره ، هم بدخلق می شه و هم برنامه های قبل از خوابش رو کنسل میکنه ! ... لابد خودت اینجوری عادتش دادی!

دخملک پر شرو شور هر وقت مسواک می زنه دوست داره اول خمیر دندون رو مزه کنه و قورت بده ! ... شاید بهتر باشه یک مدت از خمیردندون استفاده نکنه ...

شیطونک بازیگوشت بعد از اینهمه مدت هنوز رکاب زدن با دوچرخه رو کامل یاد نگرفته و با هر بار پازدن یک دور هم به عقب برمی گرده! ... حتما ما خیلی حوصله  به خرج ندادیم طی آموزش ...

 

 

  • چند شب پیش موقع تماشای فیلم تولدش حسابی دچار هیجان شده بود از یادآوری بعضی صحنه ها مثل فوت کردن شمعها و دلش می خواست تکرار بشه ... یکدفعه زد زیر گریه که من همین الان میخوام برم اونجا! (توی تلویزیون) ...  


 

  • میگن زندگی رو هر جور بخوایی می تونی ببینی ... و اگه فقط زیبایی هایش رو ببینی زیباتر بنظر می رسه ... حالا اگه  آدم اینقدر درگیر روزمرگی و زندگی ماشینی  باشه که اصلا فرصت نگاه کردن به زندگی رو نداشته باشه ، لااقل این حسن رو داره که اصلا به این مقوله فکر نمی کنه !!!!!!!!!
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

گزارش سفر2

از همون موقع که با اولین نوای آهنگین و تکون دادن دستهای کوچولویش اولین گل لبخند رو لبهایش نقش بست ، همیشه بیم اینرو داشتی که نکنه دوران کودکی و خردسالیش نشاط لازم رو نداشته باشه ... که نکنه تو پیچ و خم روزمرگی و دوندگی های جاری ، جا بمونیم از لذت دوران نوزادی و بچگی کردنهایش ... که غافل بشیم از خواسته ها و علایق کودکیش ... و حالا که وروجک  کوچکترین تغییر در حالات درونی و گرفتگی چهره ات رو از نگاهت می خونه ! شاید باید بیشتر به فکر حس شادی و نشاط تو فضای خونه باشی ...  دخملک با ذوق و شوق ده تا سی دی عوض میکنه و همه رو رو زمین پخش می کنه ! بالاخره موزیک مورد علاقه اش رو پیدا میکنه و میاد سراغت و میگه این کارهارو ولش کن ! بیا دست همدیگر و بگیریم و بچرخیم! بعدش هم بپر بپر کنیم! دستش رو که میگیری ، برق رضایت تو چشمهایش موج می زنه و از شادی تو پوستش نمی گنجه! ... یک کم که از بازیتون گذشت ، بازی رو نگه می داره! دستهای کوچولویش رو محکم دورت حلقه میکنه ...مامان من شما رو زیاد دوست دارم! ... من هم خیلی خیلی دوستت دارم شیرینم ! ... نه من زیاد زیادتر دوستت دارم!  ، ببین با دستهام هم محکم فشارت میدم که همش  پیشم بمونی !!! ... ( روی جمله "همش پیشم بمونی" چنان تأکید کرد که هنوز گیجی از حس قشنگش ...)


تو یک ذره جا تو آشپزخونه روی صندلی ایستاده و با دستهای کوچولویش خمیر پیراشکی  ورز می ده!  ... یکی از سرگرمی های مورد علاقه اش کار کردن با آرد و خمیر و درست کردن کیک و شیرینیه! ... تو این هاگیر واگیر که کل آشپزخونه رو دوتایی صفا دادین! ... دخملک از فرصت استفاده میکنه و یک مشت آرد  برمیداره و از لای انگشتهایش باد میده و همه رو پخش میکنه رو کابینت!!  ... با یک نگاه تند بهش کارت رو ادامه می دی و شتر دیدی ... ندیدی!  اما قبل از اینکه  چیزی بگی دخملک  با عجله می گه مامی ببین پنجره آشپزخونه رو باز گذاشتی باد زد همه آردها رو از تو دستم ریخته ریخته کرد! (بعدش هم اینقدر از این فعل ریخته ریخته خنده ات می گیره که یادت می ره جوابشو بدی!)

اینروزها از مهربونیهایش هر چی بگی کم گفتی ... اینروزها اینقدر شرمند ه ات میکنه با احساسات لطیفش که در می مونی تو  مقابله به مثل ! ... اینروزها اینقدر تو چشمهای کنجکاو و گیراش انرژی مثبت موج می زنه که خستگی از یادت می ره ! ... اینروزها  با جوابهای غلنبه سلنبه اش اینقدر حرف برای گفتن داره که جا برای گفتمان نیست! ... اینروزها اینقدر سریع به آموخته هایش اضافه میشه که وقت کم میاری برای یادآوریش ... کاشکی می شد  اینروزها رو بادست نگهداشت که اینقدر سریع نگذرن !



 

و ادامه گزارش تصویری ...




وروجک آفتاب سوخته



 

استخر شناور بر امواج ...



 

 آب پاش آب و دریای بیکران ...



 

دختر شجاع ! ...

 

 

فیلم کوتاه ...



 

 


 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

گزارش سفر 1

بچه ها تغییرات رفتاریشون اینقدر سریع اتفاق می افته که آدم گاهی تو توانایی هاشون شک می کنه ... یک وقتهایی فکر می کنی از عهده کاری بر نمیان اما کاملا غافلگیر می شی وقتی بخوبی اون کار رو به انجام می رسونن یا تصور میکنی درک چیزی براشون امکان پذیر نیست ، اما در کمال ناباوری می بینی خیلی بیشتر از توضیحات ناقص تو از عهده درک مطلب براومدن ! ... اما موضوع وقتی جالب میشه که خودشون هم در میزان تواناییهاشون دچار تردید بشن! ... آندیا معمولا دلش می خواد هر کاری رو به تنهایی تجربه کنه حتی وقتی ظاهر قضیه کاملا نشون میده که نتیجه ناکامی و ناکارآمدیه! از جابجا کردن اجسام سنگین گرفته تا کارهای ریز و پر خطر ... و البته بیشترین علاقه اش مشارکت در آشپزی و خیاطیه! ...  و اما عکس العملش در برخورد با موفقیتها و شکستهای غیر مترقبه اش در حالات مختلف ...

  • یک صندلی می گذاره زیر پایش و از کابینت بالایی آشپزخونه لیوان بر می داره ! تو هم با عجله می دوی سمتش و میگی مراقب باش نیوفتی ، بذار کمکت کنم! ... دخملک با خونسردی لیوانش رو بدون دخالت تو بر میداره و میاد پایین ! و مغرورانه می گه : " مامانه هر وقت خواستی آب بخوری بگو من بیام بهتون لیوان بدم !  آخه اگه مواظب نباشی ممکنه از دستت بیافته !!!"
  • داری با سوزن و نخ و قیچی کار میکنی که میاد سراغت ... "من هم می خوام لباسم رو بدوزم!" ... دخترم لباس شما که پاره نیست بدوزیش! ... "می خوام اول با قیچی ببرونمش ! ... بعد می دوزم!" ... (یک تکه پارچه بیکاره می دی دستش)  مامانم این قیچی تیزه باید از قیچی خودت استفاده کنی! ... (می ره قیچی خودش رو میاره و پر واضحه که نمی تونه با قیچی کوچولوی  کاردستی اش پارچه رو ببره!) با عصبانیت قیچی رو می ذاره کنار و میگه : " مامی حالا بیا قیچی هامون رو عوض کنیم! ، قیچی من هم خیلی خوبه ها! صورتیه خوشگله!"  
  • از بیرون که بر می گردیم بلافاصله می گه لباس بیرونم رو دربیار ... تو هم میگی چرا خودت در نمیاری! ... اونهم بی هیچ کلامی مشغول میشه! ... اول کفشها و جورابش و بعد هم شلوار ... بلوزش رو اما موفق نمیشه در بیاره و دستش تو یقه لباسش گیر میکنه ! ... با عصبانیت صدایت میکنه و تو همون گیر و دار هم کلی شرح ماوقع میده ! ... "مامانه موقعی که داشتم دکمه لباسم رو می بنده بودم (دکمه کنار یقه لباسش رو بجای اینکه باز کنه می بنده!)  آستین یقه ام تو  دکمه بلوزم گیر کرده شده! حالا اون یکی آستینم گم شده!" 
  • چمدان سنگین رو دو دستی گرفته و هر کاری میکنی موفق به جابجایی اون نمیشه ! آخر سر پدرش رو صدا میکنه که چمدان رو برایش از سر راه برداره ! هم زمان ریموت اسپیلت رو می گیره کنار گوشش و به مخاطب ناشناسی اینطوری گزارش می ده : " چی؟؟  الان که نمی تونم بیام آخه  دارم به پدرم کمک میکنم چمدونش رو بذاره رو صندلی ! ... نه خودش تنهایی که نمی تونه آخه خیلی سنگینه!!!!"

 

و اما گزارش سفر و آخرین روزهای تابستان 88 ...

 


بدون شرح !



 

تمرین شنا ...



 

 دخترک پر انرژی و استفاده بهینه از هوای ملس آخرین روزهای فصل تابستان ...


 

پوست دستهایش تو آب چین خورده بود ... با هیجان می گفت :  "دستم چروک شده ! ..."



 

دخترک همه فن حریف !

 

 

تمرین استفاده از گاز و ترمز!



 

پروژه عظیم شن رسانی به دریا! ...

 


 

طرح جمع آوری صدف ...

 


 

یک صدف تیز رو از زیر پایش برداشت و گرفت تو مشت کوچولوش ... " مامی این آشغاله؟؟" ... گفتم : نه مامان جون گوش ماهیه!! ... گفت :   " پس چرا  گوشش اینقدر سفته!" 

 

 

فرار از امواج خروشان ...



 

و ادامه دارد ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

تابستانی که می گذرد ...

تو سکوت سنگین خونه چند بار فاصله اتاقها و آشپزخونه رو طی می کنی و خودت هم نمی دونی دنبال چی می گردی ... گاهی درهای کابینت و یخچال و کمد ها رو بی هدف باز می کنی و یادت نمیاد چی می خواستی ، بسکه کلافه ای! چند بار به دخملک سر می زنی به خیلی دلایل ... نکنه رویش رو پس زده باشه ... نکنه دوباره توی خواب با چرخش 180 درجه ای دست و پایش رو از میله های تخت بیرون انداخته باشه یا سرش رو به دیوارهء تخت بکوبه ! ... نکنه با خوابهای آشفته  و بغض آلود بیدار شده باشه ... اما نه!  وروجک در آرامش کامل تو خواب نازه هنوز ... مثل همیشه  تر و فرز  نیستی برای سرو سامان دادن به کارهایی که فقط وقتی خوابه می تونی بری سراغشون! ... تا یکساعت پیش که دخملک حسابی شیطنتش گل کرده بود و نتونستی به کارهایت برسی ، چقدر دلت می خواست نیمساعتی بخوابه تا یک کم به حال خودت باشی ، و حالا که تو فضای بهم ریخته خونه  به هر جا چشم می اندازی رد پای شیرینکاریهاش رو می بینی انگار کلافه ای که زودتر سکوت خونه رو بشکنه با خنده هایش! ... از روز قبل خوشحاله از برنامه سفر و با دستهای کوچولویش وسایل مورد علاقه اش رو از گوشه کنار اتاقش جمع کرده کنار چمدان سفر که همه رو بیاره با خودش  ... آهنگ مصمم و جدی صدایش هنوز تازه است  تو گوشهات! ...  استخر و توپم ... دوچرخه ام ... سطل و بیلم ... عروسکهایم ... کتابهایم ... گارفیلد و کالسکه اش هم میخوام بیارم !  ... آخه داکی کوچولو هم نمی تونه تنها بمونه خونه باید بیارمش ... واتسونی (عروسک مورد علاقه اش ) هم دلش می خواد بیاد!  ... و تو در فکری که چطور فاکتور بگیری از یکسری وسایل  تو فرصتی که خوابه! ... چقدر دلت تنگ شده برای یک سفر بی دغدغه ... بدون اینکه نگران کارهای نیمه تمام بجا مانده باشی! بدون اینکه نگران مسئولیتهای تقبل کرده باشی! بدون اینکه نگران قدمهای سرنوشت ساز فرداها باشی ... تو آخرین دقایق باقیمانده یک نگاه گذرا به لیست وسایل ضروری میاندازی که چیزی از قلم نیوفتاده باشه! اصلا دلت نمی خواد به لیست کارهای روزانه فکر کنی که کلی ازش دور موندی !!! ... به یک فکر آزاد می اندیشی که  پر بکشه برای یک سفر خانوادگی ...



 

پ ن : اینروزها حضور فعال نداریم تو دنیای مجازی ، ببخشید اگه دیر به دوستای گلمون سرمی زنیم ... بزودی بر می گردیم با عکسهای سفر و بازدیدهای عقب مونده رو پس می دیم!! ... خجالت

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

فردا با هم می ریم سفر ...

موهای نرم و تابدارش رو از روی صورتش پس می زنی و به هوای نوازش کردن سرش یک سر و سامانی به موهای آشفته اش می دی! ... اونهم که اصلا متوجه نقشه خبیثانه تو نمیشه دروغگو ، اما با خونسردی تمام می گه : "مامی فقط گل سر نزن به موهام!" ... موقع تماشای کارتون از فرصت استفاده می کنی و توجه دخملک رو به چند تا دختربچه جلب می کنی که موهاشون به طرق مختلف و به زیبایی و ظرافت تمام بافته و پیراسته شده! ... اونهم که عمرأ متوجه منظور تو شده باشه ! دروغگو می گه " مامی ببین اون یکی نی نی ها هیچی به موهاشون نزدن همینجوری ژولی پولی اند ! " ... می گی  عزیزم اونها پسر بچه هستن و موهاشون هم کوتاهه! ... یک فکری میکنه و می گه : " خوب من هم دختر بچه ام ولی گل سر نمی خواممممممممممممممم!"  عصبانی

  • داره تو اتاقش بازی میکنی ... صدایش می کنی ، جواب نمیده ! ... بلندتر صدایش می کنی ! بازهم جواب نمیده ! می ری سراغش و می گی چرا اینهمه صدایت می کنم جوابمو نمی دی نگران شدم ! ... می گه : " آخه می خواستم بیای پیشم!"  ... می گی حالا چرا اتاقت رو اینقدر بهم ریخته کردی ؟ ... می گه : " برای اینکه حوصله ام تنگ شده بود ! دل شکسته...



 

بعضی وقتها دوست داره لوس حرف بزنه و ادای بچه های کوچکتر رو دربیاره ...  اینطور مواقع دوست داره چشم تو چشم نگاهش کنی و تاییدش کنی ... بچه ها گاهی پیچیده تر از اونی هستن که بنظر میان! ... (کلی ذوق داره اما برای سفر)



+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

عصرهای قشنگمون

یک روزهایی که دخملک سرحال و سرخوشه ، گفتمان حسابی جواب می ده و هر دومون کلی کار انجام می دیم در طول روز ... یک روزهایی که وروجک سرحال نیست و یک کمی اوقاتش تلخه ... کلا هیچی جواب نمیده الا پارک و برنامه های تفریحی و خارج از منزل ... خوب طبیعیه که اگه اوضاع برای بیرون رفتن مساعد نباشه ، کل وقت هردومون به جنجال و تعقیب و گریز سپری می شه ! چون تجربه ثابت کرده که اینطور مواقع وروجک تمام تلاشش رو می کنه برای جلب توجه و گاهأ تحریک احساسات!  ...  دیروز عصر که از خواب نیمروزی بیدار شد احساس کردم از اون روزهاییه که اصلا حوصله خونه موندن نداره ... بهش گفتم اگه کارهای خوب بکنی و یک کمی برام نقاشی بکشی و بذاری به کارهام برسم می تونیم بعدش بریم پارک ولی اگه همش بغل باشی و بهانه بگیری از پارک خبری نیست !  ... هیچی نگفت و فقط لب ورچید ... گفتم خوب ؟؟ چی شد ؟؟ می خوایی بریم پارک یا نه؟؟؟ ... یک فکری کرد و گفت :  "هم می خوام بریم پارک! ... هم می خوام بهانه بگیرم بغلت باشم! ... حالا چیکار کنم؟؟؟؟!"

 

 

این وروجکها که معرف حضورتون هستن ؟



 

شایان جون ، آندیا ،  رومینا جون ... پارک قیطریه ... جشن رمضان


 

آندیا و رومینا جون



 

شایان جون و آندیا



 

وروجکهای خستگی ناپذیر

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

خودم ...

می خوام اینجا دیگه  بشنوی حرفهامو ...

اینروزها دنیای تازه ای ساختی برای خودت که تویش کلی  احساس بزرگ شدن می کنی وروجک سه ساله ام!  با توام ها ! ! ... تویی که کوچکترین حرکات ما رو مو به مو مد نظر داری و دوست داری عیناٌ تکرار کنی! ... تویی که اول همه جمله هات " خودم می خوامه! " ... تویی که هنوز ارتباطات اجتماعیت پر از نقطه ضعفه و تو هر جمعی دوست داری کانون توجه باشی! ... چیه مامانم بهت برخورد؟؟؟؟ آره خوب حقیقت تلخه! شاید به تلخی ته همون خیاری که  برای اولین بار تا آخرش رو خوردی و لبهای غنچه ایت رو جمع کردی و پیشونی ماه گونه ات چین افتاد! ... هنوز هم هر جا که اراده کنی حرفهامون رو نمی شنوی ! هنوز هم خواسته هایت رو اینقدر تکرار میکنی تا بهشون برسی! ... هنوز هم با جملات امری مشکل داری و دوست داری برعکس عمل کنی! ... هنوز هم یک وقتهایی از پرت کردن و پاره کردن و خراب کردن بیشتر لذت می بری تا نظم و آرامش ... قهر نکن دلبرکم ! خوبی هات اینقدر زیاده که همه اینها  تو دریای حسنت گم میشه ! ... فقط محض یادآوری بود و بس ... وگرنه من به تو محتاج ترم نازنین!

دیروز موقع هر کاری رسید گفت خودم می خوام انجام بدم ... از کشیدن غذا بگیر تا پوشیدن کفش و لباس و حمام کردن ... موقع کشیدن نقاشی با گواش گفتم بذار یادت بدم چطوری نقاشی هات رو رنگ کنی ! گفت : " نه خودم می خوام یاد بدم به خودمممممممم!" عصبانی

 



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

آندیای سه ساله

سه سالگی هم پیچیدگیهای خاص خودش رو داره ... انگار بچه به یکباره بخواد با دنیای کودکی خداحافظی کنه! کم کم قدرت استدلال و نتیجه گیری پیدا میکنه و البته هر جا که لازم باشه هم منطق خاص خودش رو داره! ... گاهی طولانی مدت با چند ابزار ساده خودش رو مشغول میکنه و مهارتهایش رو تقویت می کنه! ... گاهی بی حوصله و سر به هوا کارهای ساده اش رو هم به عهده تعویق می اندازه! ... دخملک تازه از خواب بیدار شده و با چهره بشاش از تختش میاد پایین ... از بهانه گیریهای عصر گاهی خبری نیست ! ... سفارش بستنی می ده و تا تهش رو می خوره با ولع! ... بعد سراغ قیچی تازه اش رو می گیره  که مخصوص کاردستی و کلاژه ... گوشه های نقاشی اش رو با دقت می بره ! (تا حالا ندیده بودی که اینقدر با مهارت و سرعت از قیچی استفاده کنه!) ... خودش هم از اینهمه سرعت به وجد میاد و کم کم اصل قضیه که درست کردن کاردستی بوده فراموش میشه و بازی تبدیل میشه به بریدن تکه های کاغذ به کوچکترین ابعاد ممکن! ... کمی بعد تکه های کوچک کاغذ رو می گیره تو مشتهای کوچولویش و همه رو پخش میکنه تو هوا! و غرق شادی و خنده و شیطنت گوشه چشمی به تو می اندازه و برای اینکه از نگرانی درت بیاره می گه ! ... "همه نی نی ها با کاغذهاشون  برف شادی درست می کنن ... ولی وقتی بازیشون تموم شد همه رو جمع می کنن ! ..." 


 

آندیای 15 ماهه

 

اینروزها دخملک از کار کردن با دوربین عکاسی خوشش اومده و دایم دنبال سورژه می گرده ... دیروز با اشتیاق اومد تو آشپزخونه و گفت : "مامی زود بیا دوربین رو بده می خوام ازت عکس بگیرم! " ... گفتم باشه وقتی کارم تموم شد میام! ... اخمهایش رفت تو هم و گفت : " نه مامی الان بیا! ... همه مامانها وقتی بچه شون صداشون میکنه زود زود میان !!!!!!!!!!!!" عصبانی




شام که آماده شد صدایش کردم که بیاد شام بخوره! ... گفت : "مامی چی درست کردی برام؟"  ... گفتم مرغ! ... بعد مثل اینکه ناامیدش کرده باشم یک آهی کشید و گفت : "ولی همه بچه ها مامانشون ماهی درست می کنه براشون! دل شکسته ... مامانی (مامان منقلب) هم همیشه برام ماهی درست میکنه!" ناراحت




اسفند 86 ... اگه گفتین کجا؟

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

سه سالگیت مبارک !

دخملک ترگل ورگل نشسته روبرویت و یک کاسه آجیل شیرین هم گذاشته کنارش و با دقت زل زده به تلویزیون ... و تو ... غرق تماشا می ری در تیر رس نگاهش  و ازش می پرسی می دونی امروز چه روزیه ؟؟؟ ... دخملک خیلی جدی جواب میده : "  می دونم تولدمه ! شما هم باید برین زود زحمتهاتون رو  بکشین که  تولدم شروع بشه! ... من هم شمعها رو فوت کنم! ... راستی کادوهامم خودم باز می کنم چونکه دیگه بزرگ شدم!!!!!!! ...


 

دخترک و تمرین رقص


 

گلهای خندون

 

 

هنر نمایی گروهی



 

دست کی بالا ؟؟

 

 

یک آرزو کن !  ...


 

حالا شمعها رو فوت کن! ...



 

سه سالگیت مبارک قلب...



 

رومینا جون ، آریانا جون ، آندیا ، مانا جون ، شایان جون (از راست به چپ)


 

اولین کیک تولد به سفارش دخملک (امسال خودش کیک مورد علاقه اش رو انتخاب کرد ...)


 

خودم کیکم رو می برم!  ...



 

و کلیپهای کوتاه از غنچه های حاضر در جشن

 


 


 

 

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

زندگیم با بودنت درست مثل بهشته ...

در وصف حس قشنگ مادرانه بسیار گفتند و بسیار گفتیم و بسیار شنیدیم ... اما همه اینها نمی تونه بشه قد یک ثانیه بوییدن و یک لحظه لمس کردن موجودی فرشته سان  که وجودش به وجودت بسته باشه!  ...  میگن تاثیر اولین خاطره ها همیشه ماندگار تره ، مخصوصا وقتی طعم شیرینش حسابی به کام آدم نشسته باشه ... مثل تاثیر اولین نگاه مستقیم دخملک تو صورتم ، که عین جادو سحرم کرد! ... یا اولین قدمهای لرزانش  که نفسم رو به شماره انداخت  تا تعادلش رو حفظ کنه و محکم و استوار قدم برداره ... یا  حس غریب اولین زمین خوردنش ، هرچند که با لبهای جمع کرده بغضش رو فرو خورد! ...  هنوزم با هر حرف  تازه اش قند تو دلمون آب می کنه و با هر کار تازه اش ، اشک تو چشمام جمع میشه! ... شایدم دل نازکتر شدم از اونروزها ، از تاثیر ذوب نگاهش ... از حضور یک موجود بند انگشتی  و پریسان که بشه به وسعت قلب و روحت ...

 

 

با اون نگاه پر صدایت ... دل منو برده چشمهایت !

 


مادر بودن یعنی ... تجربه اولین عشق افلاطونی به ژرفای وجود ...

مادر بودن یعنی تجربه اولین حس مالکیت بر موجودی که نفس های مستقلش را می شنوی!

مادر بودن یعنی تجربه بزر گ شدن از نو . یعنی کنده شدن از رنگ  تعلقات قدیمی ...

مادر بودن یعنی کسب مهارت ها و تخصص های  تازه  در کمترین زمان ،  یعنی آماده باش دائمی!

مادر بودن یعنی دنیا را از چشم کودکی دیدن ...  یعنی آشتی و تعامل با کودک درون ...

مادر بودن یعنی صبر و آرامش و هماهنگی در اوج بی نظمی !یعنی  افزایش توانمندیها و قابلیتهای خاص در اوج خستگی ...

مادر بودن یعنی تهی شدن از قالب زمان و مکان ... یعنی همیشه و همه جا گوش به زنگ و مهیا ... یعنی همه تن چشم و سراپا گوش!

 

آندیا در گذر از یکسالگی ...

 


عروسک ناز و پاکیزه


 

عروسک شش ماهه



 

 

اولین تجربه از تکون دادن انگشتهای پا



 

زیبای خسته

 

 

نازنین دلبر

 

 

خورشید این خونه ...


 

اولین شیطنت کودکانه

 

 

اولین انگشت حیرت !

 

 

خلوت پدرانه



 

و ... مادرانه ...



 

اولین قدمهای استوار در گردش عصرگاهی ...

 


 

تو بخند تا من بخندم ...

 

 

اولین مرواریدها 

 


 

پایان یکسالگی



+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

تولد و مهمونی

هفته گذشته یک هفته شاد و پر از مهمونی بود برای دخترک ... چندین جشن تولد و مهمونی که گزارش تصویری هرکدوم یک پست جداگانه می خواد ... از تولد پرنیان جون شروع می کنیم که حسابی به فسقلیها خوش گذشت و اینقدر از این اتاق به اون اتاق دویدن و دنبال هم کردن و رقصیدن که در مسیر بازگشت خوابش برد !

 

 

مهمون کوچولوها در کنار هم

 


 

شیطونکهای گریزان از دوربین

 

 

ژست قشنگ و چهره های زیبا

 

 

نازنازیهای مهربون


 

وروجکهای منتظر کیک


 

پرنیان جون تولدت مبارک قلب



 

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker