Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

یک دختر دارم ...

می شینی تو کلاس باله تا شاهد  اولین جلسه تمریناتش باشی از فاصله نه چندان دور !‌ ...  دخملک بلافاصله با همکلاسی هایش بر می خوره و چندان توجهی به حضور یا عدم حضور تو نداره !‌ با دقت حر کات مربی رو تکرار می کنه ، هر چند که گاهی با چاشنی بازگوشی و شیطنت همراهه!‌ ... جلسه دوم اما راضیترین از تمریناتش و تقریباً مثل آدم بزرگها به ریزه کاریها هم توجه داره!‌ ... ده دقیقه پایانی بیشتر مادرها وارد کلاس میشن تا از نزدیک شاهد پیشرفت نوگلهاشون باشن ... همه شاید هیجان زده بودن و راضی ... اون میون اما  انگار فقط تو هستی که نفس هایت به شماره افتاده و با عجله اشکهای داغ رو از گونه ها یت پس می زنی و هی با فین فین سعی میکنی راه نفست رو باز کنی قبل از اینکه دیگران متوجه این دل نازکیت بشن !‌ ... چقدر زود بزرگ میشن این وروجکها!!! ... ناخود آگاه به اولین روزی فکر میکنی که بخوایی تنها تکه جدا شده از قلبت رو برای اولین روز مدرسه چندین ساعت تنها بذاری و بری!‌.............. چقدر کم طاقت شدی اینروزها ! ‌...

 

 

شمارش رو که شروع کرد به دلیل نامعلومی از بیست بالاتر نرفت !‌ ...  شاید یکسالی میشه که تا بیست می شمره و آمار نگه میداره !‌ ... و روشی خاصی داره در بیان تعداد اقلام !‌... مثلا اگه ۴ تا مداد بدی دستش و بگی چند تا مداد داری ؟ اینطوری جواب میده : یکی ، دوتا ، سه تا ، چهار تا! ... یعنی هر بار از شماره یک شروع می کنه تا به تعداد واقعی برسه ... در همین راستا دیروز ازش پرسیدم مامی رو چقدر دوست داری ؟ ... گفت : "خیلی زیاد زیاد!" ...  گفتم مثلاً چند تا ؟ ... گفت : " یکی ، دوتا ، سه تا ... "  ، بعدش  یک کم مکث کرد دید نمی تونه تا ابد بشماره گفت : "خیلی عالم تا! "




پ ن : می خوام به زودی یک پست مخصوص دختر دارها اینجا بذارم ، خیلی دوست دارم نظرات همه رو بدونم حتی مامانهایی که فقط طعم شیرین پسر داشتن رو چشیدن!



 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

می خوام تولدم باشه!

  • یک سی دی داره که یکی از آهنگهایش تولدت مبارکه . این آهنگ رو چند بار  گوش میده و کلی خوش خوشانشه ! تموم که میشه میگه پس تولده من چی؟ میگم گذشت مامانم ! تولدت شهریور بود! ... میگه نه ! بازم می خوام تولدم باشه! آخه پس چرا این نی نی (منظورش خواننده آهنگ تولده که یک جایش میگه : توی خونمون مهمونیه! جشن تولده منه ! ...) همش تولدشه! بازم تولدشه ! هی تولدشه! ولی من نه! عصبانی.........



 

  • یک لاک قرمز برداشته و انگشتهایش رو با دقت لاک می زنه! میگم مواظب باش لاکت نریزه دخترم! میگه می دونم مامان اینقدر حواسمو پرت ننداز! از خود راضی
  • دارم می برمش کلاس قبل از خروج به پدرش میگه آقاها نمی تونن بیان تو کلاس باله من فقط با مامی میرم! ... پدرش می پرسه آخه چرا ؟ ... میگه چونکه آقاها  اصلا خانوم نیستن که مثل خانوما بشینن!!!!!!!!!!مژه
  • بچه ها عصبانیتشون هم قشنگه !‌... قهر کردنشون ، بهانه گیریشون ، ‌دلتنگیشون  ، بیحوصلگیشون همه ‌ یک جورایی قشنگن!! . اینقدر که اصلا یادت می ره تا چند دقیقه قبل چطور رو  اعصابت راه می رفتن! ...  چشمهایش رو که باز میکنه از آهنگ حرف زدنش موقع صدا کردنت می فهمی که امروز از دنده چپ بلند شده!‌... میگه نمی خوام پاشم ! ... ‌ نمی خوام بری سرکار!  ‌یکشنبه هم نرو!‌ چهار شنبه هم نرو!‌ اصلا هیچ شنبه  نمی خوام بری! ... اببل بریم پارک بعد برام کتاب بخون! ... بعد تا اصلا اصلا هیچوقته زیاد!!!!  نمی خوام بری سرکار! ...قیافه جدی و عصبانیش موقع گفتن این جمله ها هیچوقت یادم نمی ره ! ...  کاش می تونستم بفهمم تو اون کله کوچولویش چی میگذره ؟؟؟؟ 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

دختر نگو ... بلا بگو!

موهای نرم و نازکش رو که شونه میکنم آروم آروم می خواد فرار کنه از دستم ، مثل همیشه . مثل تمام وقتهایی که سر موهای آشفته اش در ستیزیم! ... می نشونمش جلوی آینه و بهش وعده های خوب خوب میدم ، با لطافت موهایش رو نوازش میکنم و نرم نرمک دسته های ریز موهایش رو می بافم!‌ دخملک مثل بچه گربه تکیه داده بهم و پلکهای سنگینش رو با سماجت باز نگه داشته! به آیینه که نگاه میکنم ، حس می کنم این صحنه چقدر برام نوستالژیکه شاید مال اونوقتها که هنوز با مادر بودن بیگانه بودم! ، شاید هم یک جورایی ته دلم قیلی ویلی میرفت برای اونوقتهایی که هنوز برای آغوش مادر بزرگ نبودم! ... چقدر دلم میخواست به دخملک بگم : تا میتونی خودت رو لوس کن برای مامان!  تا میتونی دلبری کن برام! ... حالا حالا ها بچگی کن طفلکم ، که نازت خریدار داره ! ... زود می رسه وقتی که دلت تنگ بشه برای اینروزها! ... دخملک  کلافه و بیحوصله بلند میشه!  : " بسه مامی ، خسته شدم از بس موهامو بافیدی ! دیه می خوام برم!!"

 

 

  • دفتر نقاشی اش رو میاره جلو و میگه برام یک مخصوصأ بکش! ... میگی چه مامان؟ مخصوصأ چیه ؟ میگه مخصوصأ دیه!  همون که یکبار تو کاغذش بادوم ریختی برام! ... تازه می فهمی که منظورش مخروطه!!! ... واقعا کاردستی معجزه میکنه در یادگیری وروجکها!
  • تو چمن های سرد و نم دار بازی میکنه و با چند تا بچه دنبال هم می کنن! گاهی هم با رنگ انگشتی نقاشی می کشن! ... بهش می گم : موز میخوری مامانم؟ سریع جواب می ده : " نع! نمیتنونم ! چونکه دستم نارنجی ای  شده ! ... پاهام هم چمنی شده "  ... 

شهرزاد و کودکان وبلاگستان :  

عکس خیلی از دوستای خوبمون رو تو بخش های مختلف این مجله دیدم که واقعا برام جالب بود مخصوصا تو بخش بچه ها در گردش ...

این هم عکس صفحه 18 مجله شهرزاد چاپ مهر ماه 88 که چند تا پست از وبلاگهای بچه ها از جمله آندیا رو چاپ کرده ... من اخیرأ با این مجله آشنا شدم و واقعا بنظرم جذاب اومد هم بدلیل تنوع و تفاوتش و هم به دلیل تخصصی بودن و معرفی مراکز مرتبط با بچه ها! ... ضمن اینکه به موضوعات روز و پرطرفدار بیشتر پرداخته میشه و از طریق تماس با وبلاگهای کودکانه و ایمیل نظرات مادران در شماره های بعدی لحاظ میشه  ...

 

 

بچه های وبلاگی و شهرزاد

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

تو همانی که به اندازه خواسته هایت بزرگ می شوی ... و دور تر!

گفتنش خیلی راحته  ... اینکه تو رابطه مادر و فرزندی جانب احتیاط و اعتدال حفظ بشه! اینکه هیچوقت ، هیچ جا ، نخواهی از وظایفت کم بذاری! اینکه احساساتت رو کنترل کنی منباب پیشگیری از زیاده روی در بذل توجه   ... اینکه هیچوقت عکس العملی نشون ندی که یادآوریش خاطرت رو مکدر کنه! ... اینکه با عذاب وجدان ناشی از جدایی های اجتناب ناپذیر کنار بیایی! ... اینکه دغدغه ها و  دلنگرانیهایت رو پشت لبهای همیشه خندون مخفی کنی!‌ ... اینکه واقعیتهای تلخ رو با چاشنی محبت و شوخی همراه کنی!‌ ... اینکه تو بد ترین شرایط  نقاب خوش بینی و خونسردی از صورتت کنار نره ! ... آره سخته ، ولی غیر ممکن نیست ! ...  هیچوقت باور نداشتم که بچه فقط باید زیبایی ها رو ببینه و زشتی ها رو باید پنهان کرد ازش! هر چند که معتقدم زشتی ها خودشون پیدامون میکنن و لازم نیست ما دنبالشون باشیم! ...  اما کنترل رفتارهای متناقض و نامطلوب محیطی و تاثیر اون روی دخملک همیشه نگرانم می کنه ! ‌...  از بد آموزی تبلیغات گاه و بیگاه تلویزیونی و تیزرهای بلند در ابتدای سی دی های کارتونی بگیر تا گفت و شنود های ناخواسته در کوچه و خیابان و ...همه اینها وقتی سخت تر میشه که دخملک حساس و نکته سنجت هم دیگه دستتون رو خونده باشه و گاهی از اختلاف نظرها و مغایرتهای سلیقه ای موجود به نفع خودش بل بگیره!‌ ... و چه راحت می تونه برای رسیدن به خواسته اش به موقع وارد مذاکره بشه  با پدرش برای دست به یکی شدن و فرار از دیسیپلین! ... این میون تو می مونی و دلخواسته هایی که روز به روز بیشتر ازشون دور میشی ، و خودی که کم کم داری باهاش بیگانه میشی ! ...




  1. دخملک با اشتها و ولع شاهد طلایی شدن بلالش روی کباب پزه و هر از گاهی خودش دسته بلال رو می چرخونه برای سریعتر سرخ شدن ... بالاخره هم کاسه صبرش لبریز میشه و میگه مامی میشه صدای کباب پز رو زیاد کنی که بلالم زودتر بپزه ؟؟؟!!!
  2. میگه : "مامی میشه بیایی خمیر بازیم رو بدی؟" ... (می دونی که این یک ترفند برای بیرون کشوندن تو از آشپزخونه است!) می گی چرا خودت برش نمیداری از رو میز ؟ ... میگه : " لطفاٌ خودت بیا! آخه هر چی قدمو بالا می کنم زورم نمی رسه !!!"... (از تو آشپزخونی با لذت نگاهش میکنی که چطور مثل بالرینها حسابی روی نوک پنجه بلند شده  و آخرش هم دستش نمی رسه به وسط میز!) ...   میگم الان  شما هم  یاد سوسکه و دست و پای بلوریش افتادین؟؟ ...
  3. یک عکس مچاله میاره میده دستت و میگه بفرمایین! ... با عصبانیت میگی آندیا ! عکسو چرا از دیوار کندی؟ ... میگه : " من نکندیدمش ! خودش کندونده شد رو دستم! "
  4. با مامانی رفته بودن پارک ... در بازگشت کلی مشعوف شدم از اینکه وروجک افتخار داد و دوکلمه درست و حسابی با مامانش تلفنی صحبت کردقلب ... دست آخر پرسیدم پارک خوش گذشت عزیزم؟  گفت :" آخه مامی پارک که جای خوش می گذردیدن نیست! مسافرت جای خوش می گذردیدنه ! ... "

 

 

پارک پایداری مهرماه 88 ... جشن روز جهانی کودک ... موسسه مادران امروز


 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

خانواده کوچک ما از جنس بلور ...

  1. میشه که روزهامون به خوشی بگذره و هر لحظه اش بشه یکدنیا خاطره برامون
  2. میشه که از با هم  بودن تو غروبهای بلند پاییز لذت ببریم و دلمون تنگ بشه برای گفت و شنودهای خانوادگی ...
  3. میشه که هر روز  با  بحث در مورد یک پروژه مشترک خانوادگی ، بهانه ای ایجاد کنیم  برای شرکت دادن دخملک در کارهای گروهی و اظهار نظر ...
  4. میشه که از اول هفته برای تعطیلات آخر هفته برنامه ریزی کنیم و تمام هفته رو به امید رسیدن بهش خوش باشیم
  5. میشه که هر شب قبل از خواب با خوندن چند سطر شعر قشنگ که برای دخملک هم قابل فهم باشه دخملک رو به حفظ کردن آثار منظوم تشویق کنیم ...
  6. میشه که موقع حرف زدن با همدیگه تو چهره هم نگاه کنیم و شنونده خوبی باشیم برای دلمشغولیهای اینروزهامون
  7. میشه که بجای تن دادن به دلخستگیها ، دنبال روزنه های امید باشیم ...
  8. میشه که هر چند وقت یکبار با  یک خونه تکونی کامل دور و برمون رو خلوت کنیم  تا جای کافی برای پرداختن به  تازه ها  باشه ...


 

 آندیا و آریانا جون پاییز ٨٨ - باشگاه تامین اجتماعی

 

اینهم فیلم کوتاه از ورزشکار کوچولو در پارک آب و آتش



+  نوشته شده توسط آنديادر  جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

لذت مادر بودن ...

اینروزها همه چیز برایش شده شکل علامت سوال ؟ ... دوست داره همش بپرسه و جوابهای کوتاه و روشن بگیره ! دوست داره همه بدونن که بزرگ شده ، همه قبول کنن که سهمش به اندازه و حتی بیشتر از بقیه است ! و دوست داره ثابت کنه که قابلیتهایش با بزرگترها فرقی نداره ! ... رابطه اش با تو هر روز دستخوش تغییراته ! گاهی اینقدر بهت وابسته است که دستهای حلقه شده اش از دور گردنت کنار نمی ره ! و گاهی تو جمع های نه چندان آشنا چنان خودش رو سرگرم میکنه که از فاصله چند متری تو هم رد نمیشه ... اما تو هنوز باور نداری که فسقلی تازه استقلال یافته ات داره بزرگ میشه ! ...


 


  • کتابهای تازه اش رو با جدیت خاصی برمیداره و همه رو می چینه روی میز توی سالن و صندلی تازه اش رو هم کشان کشان میاره کناره میز و اینجوری برای خودش یک میز تحریر ابداع میکنه! بعد میگه : مامی من درس دارم ... اصلا هم صدام نکن! دارم درس می خونم رو میز  ته ریخم!
  • یک کتاب داره شبیه  دیکشنری تصویری که خیلی هم بهش وابسته است ... دیروز  با مامانی اسامی سبزیجات رو یاد می گرفت تا می رسن به تره فرنگی و اسفناج و ... بعدش که دوباره داشته تازه هایش رو بامامانی دوره میکرده به تره فرنگی که می رسه میگه : " این همونه که اسمش توالت فرنگی نیست!!!!!!!! خجالت"
  • برای چند دقیقه داشتن رو تخت با پدرش کتاب میخوندن!   تعجب ... هنوز دو صفحه نخونده دید پدرش بعد از چند تا خمیازه داره کلمات رو می کشه و بعدش هم خواب ...   کتاب به دست خوابیده!  دخملک با عصبانیت از اتاق اومد بیرون و گفت مامی من دیگه میخوام پیش خودم بخوابم! عصبانیبه پدر هم بگو جای کتاب تو کتابخونه است نه رو صورت !!!!!!!" از خود راضی
  • زنگ در رو که می زنن با تعجب می ری سراغ آیفون ،  چون اونموقع شب منتظر کسی نیستین! ... خیلی زود تردیدت برطرف میشه چون زنگ رو اشتباه زده بودن! دخملک اما با هیجان کلی وسایل ریز و درشت رو به سختی از اینور به اونور جابجا میکنه! و  قبل از هر سوالی چند تا تذکر هم به تو میده که کاملا از تردید در بیایی! مامی زود دمپایی هایت رو از وسط اتاق بردار !  ... جای لباس هم  رو میز اتو نیست!  اگه بر نداری دوستهام میگن آندیا چه مامی و پدر بی مرتبی داره ها!  بازنده
  • سرمای پاییز هنوز به صبح های دل انگیز مهر رسوخ نکرده ... دست هم رو می گیریم و قدم زنان تو پیاده رو راه می ریم ... نفس های عمیق می کشی و اینور و اونور رو نگاه میکنی ! ... چقدر دلت تنگ شده بود برای یک گشت و گذار و تو مراکز وخرید و اینکه یک روز کاری بجای اینکه بری سرکار زیر نور آفتاب تو خیابونهای شلوغ با مامان گلت  شونه به شونه راه بری و بازویش رو محکم تو دستت نگه داری و باهاش خوش و بش کنی و خش خش برگهای پاییز رو زیر پاهات حس کنی ،  بدون اینکه نگران غذای دخملک و دیر رسیدن  به محل کار و سر قرار و ... باشی. دخملک سر خوش و خندان از لذت بودن با من و مامانی لی لی کنان خودش رو تاب میده و گاهی هم از ما جلو می افته و دوباره برمیگرده و یک جا بین من و مامان برای خودش باز میکنه! وقتی از دور نگاهش می کنی باورت نمیشه این دختر خانوم شاد و سر به هوا اصلا نسبتی با تو داشته باشه !  ... دوست داری هی نگاهش کنی و هی غرق لذت بشی و دوست داری اینبار به چشم خریداری نگاهش کنی! ... دوست داری با عینک نا آشنا و غریبه نگاهش کنی  و بازهم لذت ببری  ... و باز هم لذت  ببری ...  و باز هم لذت ببری! راستی که مادر بودن چه لذتی داره!!!!!!!!!!!!!!!!



 

و ... ادامه گزارش تصویری روز جهانی کودک ...

 

 

مهدیار جون ،  نیروانا جون و آندیا ... مرکز آفرینش های هنری کانون

 


 

نو گلهای خندون و بازدید از نمایشگاه شماره یک کانون

 


 

نیروانا جون و آندیا غرق تماشای ماکتهای زیبا



 

آندیا از این حوض کوچولو خیلی خوشش اومد و دلش می خواست با ماهی سیاه کوچولو توی حوض ساعتها بازی کنه!‌



 

کودکان جهان و پرچم ملل ... آندیا و مهدیار جون



 

ژستها رو دارین ؟؟؟


 

کودک ... بازی ... سرگرمی



 

دستهای کوچولو و پرتلاش ...

 


 

بازی با انگشتان

 



آندیا و روباهی که حسابی توجهش رو جلب کرده بود  ...

 


 

بچه های منظم ...


 

و ... باران جون که اتفاق دیدیمشون و کلی خوشحال شدیم ...




نمایش کوتاه


 

برای نظر سنجی یادتون نره که یک سر به  اینجا بزنین!   چشمک

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

روز جهانی کودک

قبول کنیم یا نکنیم ! بچه ها خیلی مهم تر از اونن که در سال فقط یک روز بهشون اختصاص داده بشه!  ، و روحیه لطیفشون بسیار پر توقع تر از اون که فقط چند روز در سال براشون برنامه های تخصصی تدارک دیده بشه و  صد البته دل نازکتر و حساس تر از اونن که فقط  سالی یکبار مورد توجه قرار بگیرن!  ... بچه ها رو شاید همیشه بشه با کمترین امکانات و ساده ترین برنامه ها که  فقط کمی  تم شاد وموزیکال داشته باشه  سرگرمشون کرد و اوقات خوشی براشون رقم زد ، اما تمام لحظه های کودکیشون هم شاید کم باشه برای پرداختن به استعدادهای نهفته و قوه تخیلشون که همیشه آماده شکفتنه!...   امسال اما روز جهانی کودک بنظر پر رنگ تر میامد از سالهای قبل !  یا شاید هم دقت ما به این روز بیشتر شده بود بدلیل شرایط سنی دخملک  ... به هر حال هر چه هست ،  مهم اوقاتی خوشی است که با کودکان و در دنیای بی غل و غش و بی آلایش کودکانه سر شود به سر خوشی ! ... 


 

پارک آب و آتش ...



 

پارک بنادر ... غرفه های کودک


 

  • این گزارش ادامه دارد  ...
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

من چی میگم ... تو چی میگی!

  1. هر دومون خسته ایم ! من میگم : میشه یک کم لگو بازی کنی و من هم یک چرت بزنم؟ میگی باشه فقط نخواب! ... ولی هم من میخوام رو تخت بپر بپر کنم!
  2. تازه از حمام اومدیم و اول موهای شما رو خشک میکنم! من می گم هوا سرد شده بهتره بلوز آستین بلند تنت کنی ! ... تو میگی باشه! فقط دستهام بیرون باشه چون میخوام خمیر بازی کنم!‌... ولی هم شلوار نمی خوام بپوشم!!!!
  3. داریم شام می خوریم ... تو هم غذایت رو کامل می خوری بی هیچ حرفی ! آخرش میگی دست شما درد نکنه ! ‌من دیه  (دیگه) سیر شدم! ... من میگم حالا بیا بریم دستهایت رو تمیز بشوری چون خیلی چرب شده! ... تو میگی باشه ! ولی دستهامو خیس نکنی ها ، مایع هم نزن!!!!!!!
  4. خونه دختر خاله پدر مهمان هستیم ... قبل از شام می گی آب! ... شیشه آب رو می گیری و میخوایییییییی سر بکشی! ... من میگم : اونجوری نه مامان تو لیوان باید بخوری! بقیه هم می خوان بخورن!    ...  تو میگی : باشه! همه اش رو نمی خورم  ، هر  وقت سیر شدم  شیشه رو می دم  به بقیه ها ! ...
  5. یک دست لباس گرم برایت برداشتم که اگه تو پارک هوا سرد بود بپوشی! ... من میگم کفش جلو باز برای پارک تو این فصل مناسب نیست بهتره کتونی هایت رو بپوشی با جوراب ! ...  تو می گی باشه ! ولی هم کفش بندی هام رو میاریم که رسیدم  پارک بپوشم ها!!! 
  6. هر جعبه پاستل جدید رو که باز میکنی بیشتر از چند روز دوام نمیاره و بلافاصله به تکه های ریز و غیر قابل استفاده تبدیل میشه ... من میگم این جعبه رو دیگه درست استفاده کن و ریزشون نکن ... تو میگی باشه مامی جون ! الان باهاشون یک نقاشی قشنگ برایت می کشم ولی هم بعدش می خوام پوستشون رو بکنم که قدشون بلند بشه!
  7. یک کتاب به اسم حیوانهای بامزه داری که خیلی بهش علاقه داری ! هر بار که موقع کتاب خوندن می رسه سراغش رو می گیری! ... من میگم این کتاب مال وقتیه که خیلی کوچولو بودی! الان دیگه باید کتابهای تازه ات رو بخونی که یکعالمه نوشته داره! ... تو می گی باشه ! ولی هر وقت کوچولو شدم دوباره برام بخونیش ها !!


 

اگه گفتین عکس بالا از کجا گرفته شده ؟؟


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

جشن یکسالگی کیدز کلاب

شاید با اونهمه کار و مشغله های جورواجور نباید می رفتیم ... شاید هم از خواب و استراحتمون زدیم که بشه بریم ، شاید هم یک جور  عذاب وجدان بخاطر یکهفته کاری شلوغ و دور بودن دخملک از جمع خانوادگی  باعث شد که یک جمعه شاد داشته باشیم تو  هوای دلچسب و ملس پاییزی ...  نه اونقدر سرد که نوک بینی ات یخ کنه و نه اونقدر گرم که بخوایی خودت رو از لذت گرمای آفتاب محروم کنی! ... فضای بیرون کیدز کلاب پر بود از خانواده هایی که دست در دست با بچه های پر شر و شور برای شرکت در جشن با لباسهای شاد و قشنگ از راه می رسیدن ... دخملک برای وارد شدن به باشگاه بی قرار بود و قبل از ما رفت داخل  ...  تو همهمه و شلوغی بچه ها و بزرگترها از نظرهامون دور شد!‌ ...  وروجک چندان هم دغدغه پیداکردن ما رو نداشت ! دلخواسته هایش رو زود پیدا کرد و رفت سراغشون! ... ما اما هنوز سر درگم برای کشف نقاط مختلف جشن ... کمی که گذشت فهمیدیم فضای سبز بیرون به مراتب دلچسب تره و اسباب پذیرایی هم برقراره! ...  برای بچه ها جایگاههای خاصی تدارک دیده شده بود که حسابی سرگرمشون می کرد مثل تصویر سازی با شن های رنگی و نقاشی روی دیوار در ابعاد بزرگ روی پارچه های کتانی ... و صد البته میزهای کوچک با رومیزی های رنگی و صندلی هم محیط رو برای گپ زدن بزرگترها در حین نظارت به کار بچه ها  و نوشیدن چای مناسب کرده بود ... جای همه گلهای غایب خالی و سبز ... 



 

این ماشینهای عصر حجری رو که می شنا سین



 

شن های رنگی و رنگ آمیزی  تصویر گربه



 

آندیا رنگ آبی و نارنجی رو برای خودش انتخاب کرده بود و با رنگهای دیگه کاری نداشت


 

اینهم نقاشی گروهی پیکاسوهای کوچک



 

کی می دونه کی چی کشیده ؟ متفکر...

 


 

حرکات موزون و گروهی بچه ها

 

 

آندیای خسته و پوه خندان

 

 

هنر آفرینی آندیا و هیژا جون

 


راستی ژست به این قشنگی دیده بودین ؟ هیژا جون در آفتاب قشنگ پاییزی ...



و باز هم فیلم


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

پارک آب و آتش

دستهای کوچولویت رو که تو دستم می گیرم انگار کلی انرژی بهم تزریق شده ... تو چشمهای سیاه و درشتت که خیره می شم ، انگار به اکسیر جوانی دست پیدا کردم ... خنده های شادیانه ات که تو گوشم می پیچه ، انگار یک دنیا انگیزه دارم برای فرداها ... فرداهایی که تو برای آغاز هر روزش شادی و سرخوش ... اینبار خودت برای  رفتن پیش قدمی ، بازهم جمع قدیمی دوستان و یک قرار صمیمی و کوچک و وروجک پر انرژی و کم طاقتی که از شب قبل به انتظار ساعت رفتنه ... می ریم! با هر سختی و مشقتی هست ترافیک رو پشت سر می گذاریم! ... اما کاش یکی به داد این شهر بی و در پیکر  پوست از ترافیک ترکانده ، می رسید!


 

دخملک غرق شادی از دیدن مشعل های آتش



 

مشعل ها هر بار قبل از روشن شدن صدای مهیبی ایجاد می کردند که بچه ها رو حسابی به وجد آورده بود!

 

 

برای بالا رفتن از این برج باید از پله های باریک و مارپیچ استفاده کرد و بعد از اون بالا کل منظره اطراف رو میشه زیر نظر داشت!


 Sweetie2.Persianblog.ir


پارک بادی و شهر بازی کوچک - آندیا و رایان جون

 

Sweetie2.Persianblog.ir

 

ای زنبور طلایی ... نیش می زنی بلایی!

 

Sweetie2.Persianblog.ir

 

دخترک لوکوموتیو ران!


Sweetie2.Persianblog.ir

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

آندیای 37 ماهه

بنظر خودت خیلی بزرگ شدی ... اینقدر که دیگه تمام تلفن ها رو خودت جواب بدی ... اینقدر که مکالمات همه رو به دقت گوش کنی و برداشتهایت رو در موقع مقتضی اعلام کنی ! ... اینقدر که روزهای هفته رو بشمری و اسمهاشون رو جابجا بگی ! ... با هم حرف می زنیم ، چشم در چشم. تو همچنان بالا و پایین می پری و دست از شیطنت بر نمی داری!!  ... مطمئن نیستم چیزی از حرفهامو شنیده باشی ،  اما من ادامه می دهم!‌ ... خواسته هایم را به وضوح تکرار می کنم ! با چاشنی دوستت دارم!!!!‌ ... تو هنوز بی تفاوتی!  ‌انگار که گوشهایت پر باشه از این حرفها!  ...میگی بیا دنبال هم کنیم  تو خونه!‌ ... قبول میکنم!  اول محکم بغلت میکنم و قبل از شروع بازی می پرسم :‌" یادته مامان چی گفت بهت؟؟؟"  ... می گی : "بله! ، گفتی آندیا  رو خیلی خیلی دوست داری!" ... با تعجب می گم : " خوب دیگه چی؟!!؟ همش همین؟؟!!!!"‌ ...  می گی :‌" بقیه اش دیگه یادم نیست! ،  فقط دوستت دارم یادم مونده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"‌   




 

پ ن : رو نوک پنجه هایش بلند شده که از روی کتابخانه دست پیدا کنه به نبایدها!‌  هیچی نمی گم و در سکوت خیره شدم به حالت قشنگ پاهایش !!!!!!! ... آخرش موفق نمیشه و البته چند تا پاکت هم در این تلاش مذبوهانه  از اون بالا می افته و نقش زمین میشه! ... دخملک بسرعت از میان کاغذهای ولو شده میاد بطرفت!  ... خودت رو سرگرم می کنی ، انگار که چیزی ندیدی! ... وروجک چند تا پاکت خالی میده دستت و می گه : " مامی چند بار بگم من زورم نمی رسه چیزی رو نذار اون بالا! (همیشه بجای قدم نمی رسه می گه زورم نمی رسه!)  ،  ولی هم خسته شدم ، اینقدر کاغذ هایت رو نریخون روی زمین! " 



+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

غروبهای پاییزی

میگن مادر بودن از هر واقعیتی واقعی تره! اینقدر قابل لمس که میتونی عطر و طعمش رو حس کنی ، اینقدر که ذرات وجودت با این حس عجین بشه و کم کم یادت بره اصلا کی بودی و علایقت چی ها بوده ، اینقدر که قابلیت کارهایی رو پیدا کنی که قبلا دوست نداشتی یا حاضر به  ترک عادتهایی بشی که قبلا جزء لاینفک زندگیت بودن . اما تمام اینها وقتی جالبتر میشه که وروجکت رو همه جا با خودت ببری و از صبح تمام وقت دراختیارش باشی و بعد از این کلاس به اون زمین بازی ببریش و شام مورد علاقه اش رو بپزی و هی اینو می خوام! چشم! .. اونو بده ! چشم! ...  بعدش وروجکت آخر شب حاضر نشه حتی یک بوس شب به خیر بهت بده! ...هی ! هی ! ... روزگار!!!



 

 

خونه مانا جون خاله بازی ...



 

به عادت تابستانی که گذشت ، دخملک همچنان به گشت و گذارهای عصر گاهی پابنده و خنکای غروب هم باعث نشده که تغییر رویه بده! ...  دیشب قبل از خواب گفت : "امروز کارهای خوب کردم نه!؟" ... گفتم بعله ! شما همیشه کارهای خوب انجام میدی ! ... گفت : " پس خودم میگم جایزه ام چی باشه؟؟؟ الان بریم پارک؟؟؟"  ... 



 

دخترکها و صف قطار

 


 

خوشحال و شاد و خندان ... پیش بسوی فردا ...

 


 

سرزمین عجایب ...مانا جون و آندیا



 

همه کلی دنبال این آقای سبز پوش بودن برای عکس یادگاری ...

 


+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

تولدت مبارک ...

مخاطب خاص دارد ...

چه زود گذشت عصرهای قشنگی که بی خیال و فارغ از دغدغه های امروز و فردا گاه و بیگاه دور هم جمع می شدیم و گل می گفتیم و گل می شنیدم! ... اونوقتها که به درز دیواروجنبیدن پشه هم میخندیدیم!  ... اونروزها که فقط جزوء و کتاب با همدیگه رد و بدل می کردیم و همش نقل دانشگاه بود و درس وکتاب ... یادش به خیر صبح های زودی که قرار کوه میگذاشتیم ... چه خوش گذشت مسافرتهای کوتاه مجردی که همش کرکر خنده بود و بی خبری! ... ما بودیم و یک دنیا آرزو و یک راه دور ودراز پیش رو که تویش فقط دغدغه خودمون بود و بس ! ... دوست ندارم بگم ما دیگه اون آدمها نیستیم یا زندگی دیگه به اون قشنگی نیست! ... دلم نمی خواد فکر کنم تو روزمرگی غرق شدیم! ... اما کاش اینهمه خوشی اینقدر زود نمی گذشت ... به همین زودی 5 سال گذشت از اولین باری که از پشت تلفن و فرسنگها فاصله تولد قند عسلت رو تبریک گفتیم ... هنوز یادم نمیره که چطور بی صبرانه منتظر رسیدن اولین سری عکسهایش بودیم ... و انگار همین دیروز بود که برای اولین بار کاکل زری نوپایت روتو آغوش گرفتیم و دست آخر نشوندیمش روی صندلی و مثل بچه ندیده ها  زول زده بودیم به حرکات و رفتارش ... و امروز تولد شایان قشنگ و شیرینت رو درحالی تبریک میگم که چهره مهربون و خواستنیش رو تو یونیفرم مدرسه با یک کوله رنگی رو دوشش مجسم میکنم با همون لبخند شیرین همیشگیش ... برایش هزاران هزار آرزوهای قشنگ دارم و امید به فرداهای بهتر و پربارتر قلببغل...



 

شایان جون تولدت مبارک هورا

 

 

پ ن : دخملک هر روز در تغییره انگار ... قدرت حافظه کوتاه مدتش  رو اصلا نمیتونی ندیده بگیری همینطور تجزیه تحلیلهای منطقی و بجایش ... طوری که گاهی اصلا احساس نمی کنی با یک فسقلی سه ساله طرفی ! ... بعد درست زمانیکه داری به خودت می بالی بخاطر درک متقابلش ... حسابی از خجالتت درمیاد!!!!!! ...

  • با شیطنت می پرسه دفترم کجاست ؟؟ ... میگی سر جایش!!! (همین ده دقیقه پیش اتاق بهم ریخته اش رو به اتفاق! دروغگو مرتب کرده بودیم بعد از کلی گفتمان!)  ... می گه نه!! خودت گفتی وسایلت هیچوقت سرجایش نیست !!! منم هر چی پیدایش کردم نبود!!! 
  • با دقت دور نقاشی اش رو با قیچی می بره و حاصل کارش رو برایت میاره که نظرت رو بگی ! ... تو هم بغلش میکنی و میگی کارت عالیه عزیزم! ... رنگ آمیزیش هم حرف نداره! ... دخملک یک اخم معنی دار تحویلت میده و با عصبانیت میگه : "اصلا هم قشنگ نشده چونکه رنگهایش بیرون زده ، مثلثش هم کج شده!" ... و موقع خارج شدن از اتاق اضافه میکنه : " مامانه یک کم حواست رو بیشتر کن!! " ... و تو غرق در بهت و حیرت تو اینفکری که کاش موقع گفتن این جمله پشتش رو بهت نکرده بود که لااقل قیافه اش رو موقع دادن اولین پند زندگیش به مادر بی دقتش ببینی!!!   

 

و فیلم کوتاه از جشن رمضان

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker