Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

ازش تعارف کنم ...

دست همدیگرو گرفتیم و تو پیاده رو با قدمهای دخملک راه می ریم! ... گاهی دلی دلی کنان چشم می دوزه به ویترین مغازه ها ، گاهی لی لی کنان برگهای پاییزی رو با پوتینهایش له میکنه و از صدای خش خش برگها به خنده می افته ! ... یکدفعه پاهایش می پیچه تو هم و سکندری می خوره! ... دستش رو محکم می گیرم که نیوفته ، اونهم با نگاه معنی داری بهم می گه : "مامی جون مرسی که دستمو گرفتی که نبیوفتم زمین!!!"

توی کلاسشون موقع خوردن تغذیه ، دست یکی از بچه ها ذرت می بینه و اصرار میکنه که من هم میخوام! ... قول می دی بعد از کلاس برایش بخری ... می گه : " میشه فبلا" (فعلاً) برم ازش تعارف کنم که بهم ذرت بده؟؟ "

دستش رو محکم زد به میز و حسابی سگرمه هایش رفت تو هم ، بی هیچ آه و ناله و فقان اما! ... تا بغلش کردم و پرسیدم دردت اومدعزیزم؟ بلافاصله گفت : "بله! خیلی دردم اومد! ولی هم گریه ام رو بروندم تویش !!!"

وقتی میخواد به گروهی از نوع خودش اشاره کنه معمولاٌ اسم خودش رو جمع می بنده! دیروز پدرش ازش پرسید می خوایی با هم بریم کلاس؟ گفت:  " نه! کلاسمون فقط مال آندیاهاست !"  (می خواست بگه کلاس دخترونه است!)



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

ز مثل زندگی !

هوای مه آلود و بارونهای موسمی تو غروبهای زودهنگام ، وقتی با یک لیوان نوشیدنی گرم از پشت شیشه های خیس و مرتفع  ورانداز میشه تازه ابهت پاییز خود نمایی میکنه!  ...  طراوت و سرزندگی ! هوای تازه و نمناک! سبزی ، تازگی ، بوی خاک ... و همه اینها تو یک خونه پر هیاهو وقتی کامل میشه که ... عطر خوش برنج دم کشیده و طاس کباب ، بالاخره اشتهای دخملک بازیگوشت رو تحریک کنه! تا در سکوت و آرامش بتونی بشینی زل بزنی به لپهای باد کرده و لبهای چرب و چیلی وروجک گرسنه و  هم زمان کمال لذت رو ببری از منظره بیرون ...

مهم نیست بچه ات زیر خط رشده یا بالای خط ... خوش اشتهاست یا بد غذا ! ، در هر صورت همیشه دغدغه اینرو داری که چرا هیچی نمی خوره!!!

مهم نیست فسقلیت تو چه زمینه ای استعداد داره یا به چی علاقه داره ، در هر صورت دوست نداری در قابلیتها و خلاقیتش شک کنی!

مهم نیست نقاشی هایش هنوز سمت و سویی نداره و خطوط نامنظم و درهمش بی شباهت به کنف های بهم پیچیده نیست! ... در هر صورت منتظری همین روزها هنرهای نهفته اش ظهور کنن !

فرقی نمی کنه که  زندگی بعد از اضافه شدن بچه چقدر شیرینتر و پر مشغلته تر از زندگی بدون بچه است ... در هر صورت خارج شدن از یکنواختی و وقف شدن برای  موجودی که حالا حالاها وجودش به وجودت وابسته است یعنی زندگی !



+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

به همین سادگی!

ساده زندگی کردن به این سادگیها نیست اما شدنیه !‌ امروزه روز آدمها یا اینقدر تو روزمرگی گم می شن که  از ماشین زمان عقب می مونن!   ... یا به حدی تو مشکلات غرق میشن که آسایش رو گم می کنن ، بعضی ها هم اینقدر درگیر زندگی میشن که زندگی کردن یادشون می ره! ... مهم نیست چی میشه که اینطوری میشه! مهم اینه که  چشمهایت فقط به نیمه خالی لیوان نباشه!  ... مهم اینه که با یک خود مغلوب و سر گشته از غایت آرزوهایت فاصله نگیری! ... وقتی تو بهترین ساعات روز و بهترین دوره سنی دخملکت ازش دور باشی ! ... وقتی هر روز تمام وقتت مثل یک روبوت با انجام کارهای ضروری بگذره ... وقتی همش مجبور باشی بگی فردا بهش فکر میکنم! ... وقتی دلت برای یکدونه خواهرت یک ذره شده باشه  و برایش پر بکشه!  وقتی تمام روزهای هفته ات به ترتیب ساعت پر شده باشه ! وقتی فکر هزارتا کار انجام نشده ذهنت رو درگیر کرده باشه! وقتی یک دختر شاد و شنگول و پر انرژی هر روز منتظرت باشه که برایش وقت بذاری!‌ اونوقت خیلی راحت میشه از زرق و برقهای دست و پا گیر فاصله گرفت ... قید خیلی چیزها رو زد ، بی خیال دلخواسته های دست نیافتنی شد ... گاهی برای جبران وقتهای تلف شده و دغدغه دیر رسیدن و دیر شدن و نرسیدن و نشدن ! لازمه که که برنامه های غیر ضروری حذف یا تقسیط بشه!  ... حالا گیریم که خونه اینقدر بهم بریزه که برای برداشتن هر قدم مجبور باشی لی لی کنان یا پاورچین پاورچین راه بری ... چه اهمیتی داره که اجاق گاز برق نزنه یا جای انگشتهای شکلاتی وروجکت  چند روز روی شیشه ها بمونه! ...  شاید بشه گاهی تجدید نظر کرد  تو انجام  کارهایی که هیچوقت برای انجامشون دیر نمیشه! ... دخترکت فقط یکبار بچه میشه و فقط  همین الانه که می تونین از سه سالگیش لذت ببرین! ... لطفش به اینه  که خنده های از سر شوق دخملک اینقدر فضای خونه رو انباشته کنه که ابرهای بی خیالی جایی برای تفکرات دست و پا گیر نگذاره !


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

توافقنامه ...

  • با دخملک قرار می گذارین که ...
  • دیگه اخم نکنی ! دخملک ابتکار می زنه و یک نوار چسب بزرگ رو پیشونیت می چسبونه که به هیچ قیمتی نتونی خم به ابرو بیاری!
  • با صدای بلند صحبت نکنین و هر کدوم صدایش بالا رفت اون یکی جوابشو نده! ... موقع صحبت با تلفن چند بار صدایم کرد نتونستم جوابشو بدم ! ... صورتش رو آورد نزدیکتر و زل زد توی چشمهایم و گفت : "دیدی مجبورم میاری که قایم صحبت کنم!"
  • هرکس زمان مسواک زدنش طولانی تر بشه ، شنونده باشه و دیگری راوی قصه آخر شب ! ... (این روش در سمبل نکردن مسواک آخر شب بسیار مفید واقع میشه!)
  • هر کس قبل از جمع شدن سفره ، ، بشقاب خالی غذا  و لیوانش رو تحویل آشپزخانه بده  اسمش تو لیست متقاضیان دسر ثبت بشه !
  • هر بار که نقاشی هایش رو درست و با دقت رنگ کنه ! نقاشیش به دیوار اتاقش الصاق بشه تا فرشته مهربون ببینه و یک جایزه برایش بیاره!
  • ... به اینجایش که رسید دخملک با آب و تاب آیتم آخر رو خودش اضافه کرد : " هر مامانی که حرف دخترش رو گوش نکرد ، باید بیست و صد تا کتاب بخونه ! اصلاً هم چشمهایش رو نبده!!!!!!!! خوبببببببببب ؟؟؟؟"

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

کی از همه زیباتره؟؟؟؟؟؟/

  • یک جفت صندل پاشنه بلند صورتی پاشه و ناخن های کوچولوی لاک زدهء پاهایش مثل دونه های قرمز انار از نوک کفش بیرون زده ... یک دامن پلیسهء پر چین و یک تاپ اسموک دوزی شده هم تنش کرده و شنل تازه اش رو انداخته روی شونه اش و جلوی آیینه خودش رو ورانداز میکنه ! بعد میگه : (خطاب به آیینه!!!)  " ای آیینه جادویی کی تو دنیا از همه زیباتره!!!!!!! ... یالا زود بگوووووووووو منم!!!!!!"  ... ( میگم الان شما هم دلتون اعتماد به نفس خواست؟؟؟؟)
  • پاهامون رو دراز می کنیم و می شینیم کنار هم که مثلاً اتل متل بازی کنیم ! ... دخملک بسرعت شروع به خوندن میکنه و هربار که نوبت به جمع شدن پایش می رسه سریع رد می شه و می رسه به نفربعد!!!!!!!!! ... می گی اینجوری نه! چرا پای خودت رو جمع نمی کنی! ... میگه برای اینکه من دارم زحمت می کشم شعر شو می خونم ، بعدش خسته می شم باید پاهامو دراز کنم!!! ... می گی : اینجوری نمیشه! شما همش جر می زنی! ... میگه : " نه خیر هم! مگه کاغذه که جربخوره!!!!!"
  • موهایش ریخته تو صورتش طوری که به سختی جلویش رو می بینه! و چون از هر انگشتت یک کیسه آویزونه ! آروم تو صورتش فوت میکنی که موهای نرمش رو آروم کنار بزنی! ... دخملک با جدیت میگه  : "نکن مامی مگه من شمعم که فوتم می کنی! "



+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

دوستانه

جمع های دوستانه همیشه حال و هوای خاص خودش رو داره ... نه  رسمیت و جدیت مهمونی های خانوادگی رو داره ،  نه  توقعات و انتظارات فامیلی ! نه آداب و رسوم آباء اجدادی ... نه قید و بندی ... نه ملاحظاتی!  ... مهم نیست چی می پوشی یا آخرین باری که آرایشگاه رفتی کی بوده ! نه کسی الکی از رنگ موهایت تعریف میکنه و نه میزان جواهرات و زیورآلاتی که با خودت حمل می کنی اهمیتی داره! ... فقط می گی و می شنوی ، از هر دری و با هر لحنی ... نه قضاوت می شی ! نه شماتت ! ... برای گپ زدن میون همهمه و شیطنت وروجکهای پر سر و صدا ، مهم نیست چند بار بلند شدین تا به یکیشون آب بدین و اون یکی رو آروم کنین یا این یکی رو از روی میز بیارین پایین! ... مهم اینه که حس کنین ذخیره انرژی مثبتت حالا حالاها  تکمیله برای گذر از نا خواسته ها! ...


 

آرامش قبل از طوفان ...


 

حالا کی گفته اینجوری ژست بگیرین؟


 

شاید ایمیل چک می کنن! شاید هم  چت !



 

آنیتا جون ، آندیا ، مانا جون و رومینا جون


+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

شادمانه

دخترک شنگول و سرحال داره تو خونه بازی میکنه ، بهم می ریزه ، شلوغ می کنه اما تو با لذت زیر نظر گرفتیش. همینقدر که اوقاتش رو با خودش سر میکنه بی هیچ مزاحمتی و همینکه خلوت تنهاییش رو با یک مشت عروسک و اسباب بازی بی جان پر میکنه خودش خیلی حرفه برای یک دختر بچه پر انرژی که تازه داره پا به عرصه خردسالی می گذاره ... گوشی تلفن رو بر میداره و دقایقی رو بدون مخاطب صحبت میکنه ! گاهی چنان ماهرانه  مکث می کنه و سرش رو تکون می ده که انگار راست راستی کسی پشت خطه! ... وبعد تمام موجودات انسان نما و حیوان نمای اتاقش رو جمع میکنه و براشون از این در و اون در حرف میزنه و دردل می کنه! از همون حرفهای غلنبه سلنبه ای که باورش در ذهن کودکی کنجکاو آدم رو به حیرت وا میداره ! ... و گاهی به نوبت انتخابشون میکنه برای بردنشون به خرید و گشت و گذار و صد البته که منتخب خوش شانس باید در سکوت نصایح و تذکرات ریز و درشت دخملک را در تمام مدت خرید بشنوه! و همه جا همراهیش کنه ! دخملک اینقدر زیبا نمایش رو پی می گیره که یادت می ره کجای کار بودی !  ... شاید تمام این کارها رو به اشکال مختلف بارها و بارها انجام داده باشه! شاید بنظر عادی و تکراری بیاد برای اون سنش! اما قشنگیش به اینه که هیچوقت یادش نمی ره که داستان بازیهایش رو همیش همونطوری  که دلش می خواد  طراحی و پیش بینی کنه  ، نه اونطوری که پیش میاد و  باید و شاید ! ... حتی اگه واقعیت فرسنگها دور از انتظارش باشه!

 

یکسال قبل در چنین روزی ...

 

 

از کنار چند تا پاساژ پر زرق و برق رد می شیم و دخملک با دقت به لباسهای شب خیره شده! دستش رو می گیری که ازت جانمونه ! دخملک با برق خاصی تو چشمهایش می پرسه : مامی این لباسها مال کیه؟ ... توضیح می دی که برای فروش به نمایش گذاشته شده و هرکس که بخواد می تونه پول بده و لباس رو برای خودش بخره! ... همچنان دستهای دخملک رو تو دستهایت گرفتی و قدمهای کوچکش رو روی سنگ فرش خیس پیاده رو می شمری که انگیزه پیدا کنه برای قدمهای بعدی!! ... دخملک آهی می کشه و میگه : پس چرا شما از این لباسها نمی خری ؟؟؟؟ هان ؟ هان؟؟ ... جوابمو بده !!! مگه شما نمی تونی به آقای لباسی پول بدی؟؟؟؟

 

دو سال قبل در چنین روزی


 

بی مقدمه میاد دستهایش رو دور گردنت حلقه میکنه و چند دقیقه ای همینجور محکم بهت می چسبه ! از اون حالتهایی که آدم خودش رو تو ابرها می بینه! ... از اون حس های توصیف نکردنی که فقط باید تجربه اش کرد و بس! ... از اون لحظه هایی که دلت می خواد رویت رو از ساعت برگردونی! ... بعد متفکرانه نگاهت میکنه و می گه : " مامی تولد من شریوته ؟؟؟ (شهریور)"... می گی نه عزیزم شهریوره. میگه: "چند شنبه اس یعنی؟؟"... می گی: هنوز خیلی مونده تا اون موقع؟؟ ...  بعد مثل اینکه یکدفعه فکری به ذهنش رسیده باشه با هیجان خاصی میگه : "مامی پس عروسی شما و پدر چند شنبه میشه؟؟ !!!" ...  دخملک انگار به هر قیمتی شده می خواست  بهانه ای پیدا کنه برای سور و ساط!  تعجب

 

  • کم پیش میاد که در مقابل مخالفتهای ما در انجام خواسته هایش گارد بگیره و یا بش از حد پافشاری کنه! ... معمولا از نحوه برخورد ما  خوب می فهمه که تا چه حد می تونه برای رسیدن به خواسته اش سماجت کنه ! ... شاید هم دستمون رو شده دیگه برای دخملک ... دیروز گفتم تا اسباب بازیهایت رو از روی زمین جمع نکنی از اسباب بازی های بالای کمد خبری نیست ! <<<<<یکسری از وسایلش دور از دسترسه! بنا به شرایط مقتضی !>>>> ... با خونسردی جواب داد : نه مامی نگو خبری نیست ! بگو باشه عزیزم! اببل بیا اسباب بازیهایت رو باهمدیگه جمع کنیم که قد اتاقت تنگ نباشه! (دقیقاً با همین جملات و یک لحن دخترانه مامان فریب!)
+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

میانهء پاییز

انگار همین دیروز بود که دخملک رو  با کلی لباس  تاتی تاتی کنان از در منزل آوردیم بیرون و دخترک که از کشف تازه اش به وجد اومده بود سعی می کرد با حوصله قدم های لرزانش رو محکم روی برگهای خشک پیاده رو بکوبه و هر بار برگرده به عقب تا حاصل کارش رو با دقت نظاره کنه ! ... یادمه که دست آخر تعادلش بهم خورد و از سر بازیگوشی محکم زمین خورد ، اما از صدای کوبیده شدن ب اس نش با اونهمه لباس رو توده برگهای زرد پاییزی اینقدر هیجان زده شد که اصلا متوجه خراش کوچک روی دستش نشد! ... دیروز کنار باغچه شلوغ و نه چندان مرتب حیاط خیره شده بود به تل برگهای خشک شده که احتمالا برای سوزانده شدن یک کناری جمع کرده بودن! ... بعد با حالت خاصی پرسید مامان این برگها چرا از درخت جدا شدن؟ ... حالا چکارشون میکنن؟ ... چرا دوباره نمی ذارن سر جاشون؟ ...

گذر زمان ...



یک عروسک درب و داغان داره که به هیچ قیمتی ازش نمی گذره! ... دست و پاهایش چندین بار جراحی شدن و تمام بدنش پروتز کار شده! که همین موجبات اضافه وزن و خارج شدن از شکل اولیه اش رو فراهم کرده ! ... دیروز عروسک رو گرفت تو بغلش و با یک حالت قشنگی گفت : "مامی  ببین ماشاء الله سنگین شده عروسکم ، نمی تونم بغلش کنم از بس که بزرگ شده! "




داشت تو آشپزخانه کنار سینک آب بازی میکرد و چند تا از قابلمه ها رو هم ضربه فنی کرد !!! ... گفتم دیگه بسه! از روی صندلی  بیا پایین! ... گفت : " نه شما برو سر درسهایت ! اینقدر هم حرف نزن  بذار من هم به کارهام برسم!!!!"



 

گیتاریست کوچولو ...

 


پ ن : کسی کلاس نقاشی کودک که کارش تضمینی و روی اسلوب باشه سراغ نداره؟

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

وروجک حساس

دستهای کوچولویش همیشه بکاره! ... روحیه تنوع طلبیش شاید ایجاب میکنه که یکجا بند نشه ! ...  از این شاخه به اون شاخه !! کمتر پیش میاد که مدت زیادی مشغول کاری بشه ! اسباب بازیهای مختلف رو دور خودش می چینه و آخر سر همه رو ولو میکنه و غرولند میکنه ! از همون بهانه گیریهای که انگار دنیا می خواد رو سر آدم خراب بشه! ... می خوای بغلش کنی ، عقب عقب می ره ! تمام بعد از ظهر رو بهانه گرفته و بی دلیل و با دلیل اشکش دم مشکش بوده! ... بالاخره تسلیم می شی! آشپزخونه رو به همون وضع رها می کنی! ... لباسهای توی ماشین رو هم بی خیال می شی! میوه های توی سینک هم شسته و نشسته تو آب شناور می مونن! و تو دنبال دخملک راه می افتی! انگشتت رو محکم تو دستت نگه داشته و می کشه! ... اصلاً عزم میکنی که بقیه روز رو دل به دلش بدی و بذاری تا می تونه شادی کنه! ... دخملک از خوشحالی تو پوستش نمی گنجه ، دستت رو رها میکنه و جلو جلو می ره! ... ازت میخواد که دنبالش بدوی! و اینکارو میکنی ! باورت نمیشه که اینهمه بازی دو نفره بلد باشه که همه رو هم خودش مدیریت کنه ! ... دو ساعت بعد نفسهایت به شماره افتاده و کل خونه به بازار شام مبدل شده ... مهم نیست تا کی باید بیدار بمونی برای جبران کارهای عقب افتاده ... چه اهمیتی داره که آشپزخانه پر از ظرفهای کثیف شسته نشده و روی تخت پر از بالشهای کوچک رنگی و زمین مملو از کاردستیهای جورواجور دخترکه! ... مهم اینه که چشمهایش از شادی برق می زنه و خنده های از ته دلش هنوز  توی خونه موج می زنه !


+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

فلسفه های کودکانه !

  • از بس توخونه بهش گفتیم ندو!‌ ، ‌نپر! ، داد نزن !‌ ، سر وصدا نکن!‌ ، بچه شرطی شده !‌ چند روز پیش سی دی گذاشته بود و مثلا تمرین باله می کرد یک جاهایی از تمرین  باید به تناوب می پرید!‌ ... دیدم خیلی محطاط عمل می کنه و اصلاٌ درست تمرین نمی کنه! ... گفتم مامان جون پاهایت رو درست بکش و تا می تونی بلند بپر همونطور که مربیتون گفته !‌  ... یک نگاه عاقل اندر سفیه تحویلم داد و گفت : اینجا که کلاس نیست آخه!  می خوایی همسایه پایینی بیاد بالا؟؟ ...
  • عاشق کتابهای قطور با جلد گالینگور و خوش رنگ و لعابه! بعد کتاب رو باز میکنه روی میز و وانمود میکنه که داره سطر به سطر کتاب رو می خونه! کوچکترین سر و صدایی هم اگه بشنوه اعتراض می کنه که ساکت باشین دارم درس می خونممممم!!!!
  • داشت روی تخت بپر بپر میکرد ، سرش آروم خورد به لبه تخت و یک کوچولو درد گرفت! زد زیر گریه که بیا بغلم کن و بوسم کن! ... گفتم تقصیرخودت بود که مواظب نبودی! ... گفت : " اینجوری نه ! اخم هم نکن! باید بگی اشکالی نداره قربونت برم!"
  • داشتیم می رفتیم بیرون ! نفهمیدم چطوری با این سرعت رفت لباسهایش رو در آورد و با لباس خونه جلوی در حاضر شد! ... گفتم اینجوری نمیشه برو همون لباسهای قبلی رو بپوش ! ... با جدیت جواب داد : " هر کس خودش لباسشو میدونه! ... دیدی من هم به شما نمی گم لباس قبلیتو بپوشی!"
  • تو سیل بارون یکدفعه گفت بریم پارک خونمون (منظور پارک نزدیک خونه است)  ! ... گفتم زیر این بارون که کسی پارک نمیره! خیس می شیم! ... گفت : اشکال نداره با چتر بریم! ... گفتم نمیشه مامان جان تاب و سرسره ها همه خیس شدن! ... گفت :  پس بریم یک پارک دیگه که خورشید خانوم داشته باشه و بارونش تموم شده باشه! ...
  • تو رستوران کفش هایش رو در آورد و داد دستم! ... گفتم این چه کاریه مامان جان زود کفش هایت رو بپوش! ... گفت : " نمیشه مامان آخه خودت دیروز گفتی با کفش نماز نمی خورن!!! "  

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

یکی از همین روزها

می دونم که لجبازیهایش طبیعیه! می دونم که از یک دختر بچه حساس و نکته سنج که تمام ساعات اداری رو از مادرش دوره! ، نباید بیشتر از این توقع داشت! ... می دونم که پر کردن بعد از ظهرهایش با برنامه های متنوع نمی تونه چندان تاثیری در دلتنگیهای صبح یا عذاب وجدان مادرش داشته باشه! ، اما گاهی واقعاً در می مونم در درک واکنش های لحظه ایش!

 

 

  • هر اسباب بازی رو که میاری بی توجه پرت میشه یک گوشه و در چشم بر هم زدنی متلاشی میشه ! ... خیلی وقتها برای یاد گیری روش درست استفاده از وسایلش حوصله و رغبتی نشون نمی ده ! مثل چیدن پازل و لگو و جورچین و ...  
  • تو بیشتر لحظه های یاد گیری هم حتی حاضر نیست لحظه ای آروم بشینه و دائم بالا و پایین می پره ! (واقعاً اینهمه انرژی از کجا میاد! وقتی چندان غذا خور نیست!)
  • همچنان به سیستم واکنش منفی پایبنده و هر کاری رو ازش بخوایی انجام نده! ،  مترصده که انجام بده!
  • روزی صد دفعه به عروسکهایش توضیح میده که چه کاری درسته و چه کاری رو نباید انجام بدن!  ولی در مورد خودش همیشه استثناء قائل میشه!
  • اونقدر که از آشفتگی و بی نظمی لذت می بره ، جمع و جور کردن و مرتب شدن رو دوست نداره ! با برس و شانه و انواع گل سر همچنان در ستیزه!
  • تو نقاشی پیشرفت چندانی نداشته اما اشکال هندسی رو خیلی خوب می شناسه و می کشه و عاشق آبرنگ و مخلوط کردن رنگها روی بوم و صفحه بزرگه!!
  • مرتب سی دی میذاره اما حوصله نداره طولانی مدت به تماشا بشینه ! به محض اینکه  کسی به صرافت بیافته که سی دی رو برداره! ،  سر و کله معترضش پیدا میشه! !



 

 

شاید ده سال دیگه در چنین روزی ، دخترکم در آستانه تین ایجری،  بشینه جلوی کامپیوترش و وارد اینترنت بشه (البته اگه تا اونروز سیستم پیشرفته تری جایگزین نشده باشه!) بعد آرشیو وبلاگش رو زیرورو کنه و برسه به پستهای این دوره ! ...  اونوقت فکر کنه که مادرش اونطور که باید وشاید وقت نگذاشته برایش یا به اندازه کافی تجربه نداشته! یا دست کم ، به این نتیجه برسه که کودکی شاد و شیرینی داشته و لحظاتش به بطالت نگذشته ! یا اصلاً این هم نه! ... فقط متقاعد بشه که تمام دغدغه های مادرش در  پیشرفت و آینده اون خلاصه می شده ! ... اما دوست دارم هر وقت که تونست این چند سطر رو خودش بخونه ، بدونه که آدم  فقط وقتی می تونه در مورد مادرش درست قضاوت کنه ، که خودش مادر شده باشه ! 


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

عصرهای گم!

نمی دونم شما هم از اون دسته آدمهایی هستین که معمولاً چند تا کار رو با هم انجام می دن و آخرش هم نمی فهمن چی چطور شد ؟؟؟؟...  یا دوست دارین فقط رو کاری که انجام می دیدن تمرکز داشته باشین! ... دسته اول که متاًسفانه بنده هم یکی از اونهام ‌خجالت مثلاً اگه موقع تماشای تلویزیون همزمان در حال دوختن دکمه تازه افتاده لباس وروجکشون یا کوتاه کردن ناخنهایش یا پوست گرفتن میوه برایش! ... یا چسباندن کتابهای پاره و مچاله شده و کاردستی برایش ... یا بردنش به دستشویی ... یا ... نباشند اصلاً احساس خوشایندی از وقت سپری شده شون ندارن!‌اصلاً خوششون میاد که ... لیوان نوشیدنی گرمشون رو بگیرن دستشون و دائم هر جای خونه بر بخورن و با یک گوششون از صدای شر شر بارون لذت ببرن و با یک گوش دیگه از کوبیده شدن انگشتهای دخملک روی ساز تازه اش!‌ ... تازه این وسط گاهی با عجله دوربین رو از توی کیف در بیارن که یک ژست قشنگ از زیباروی گریز پا رو شکار کنن!!! 

خودش یک نارنگی میاره میده دستت و می گه پوست بگیر! ... هنوز اولین برش رو با چاقو جدا نکرده می گه نه برو چاقوی پلاستیکی بیار میخوام خودم پوست بگیرم!‌ ... وسط سریال بلند می شی و برایش چاقو و پیش دستی تمیز میاری ... حسابی که آبلمبو شد ، برش می گردونه!‌(مال بد بیخ ریش صاحبش! ) یک نارنگی دیگه بهش میدی! پر پر شده و تر تمیز و هوس انگیز ! ... با اولین نگاه لب ورمی چینه که اینجوری نه بریز تو قشقاب (بشقاب) بزرگ می خوام با قاشق بخورم! ... دوباره بلند می شی برای اطاعت امر (می دونی که چانه زدن فقط وقتت رو تلف میکنه! و آخرش هم تو هستی که باید متقاعد بشی نه اون!) ... قاشق هم راضیش نمی کنه و میگه چنگال بیار! ... چنگال رو که میاری دخملک با خوشحالی میگه مامی  سریال تموم شد! حالا میشه با همدیگه لگو بازی کنیم! (تازه می فهمی دخملک دقتش بیشتر از تو بوده! ... هم در دیدن سریال و هم در جلب توجه!! ... )


 

یک بسته باطری نو بهش می دی که ببره بده به پدرش برای راه اندازی قطار ریلی و تازه دخملک! ... چند دقیقه بعد برمی گرده و باطریهای بدون پک رو بهت بر می گردونه! ... می پرسی چی شد مامانم چرا ندادی به پدرت؟؟!! ... با گریه میگه قطارم درست نشد ! آخه پدرم بند تو دستشه !!! (پدرش مشغول تماشای فوتبال بوده و میگه الان دستم بنده!!!! بذار برای بعععععد!) دل شکسته



 

نتایج نظر سنجی وبلاگستان رو اینجا می تونینی ببینین!

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

دخترانه

مادر بودن ، مسئولیتها و دغدغه های خاص خودش رو داره و اینقدر پر مشغله و سرگرم کننده است که شاید آدم هیچوقت فرصت فکر کردن به خیلی چیزها رو نداشته باشه ،  فرصت فکر کردن به اینکه مثلاٌ اگه بچه ام از جنس مخالف بود چی می شد یا رابطه ام با وروجک پر احساسم دستخوش چه تغییراتی می شد !‌؟ ... اما مشکل بشه منکر تغییرات خاصی شد که به مرور با پیشرفت سنی کودک در روابط مادر و فرزندی ایجاد میشه!  ... از فاصله ها و ارزشهای اجتماعی که از همان اوان کودکی مرز خاصی بین دختر و پسر قائل میشه بگیر تا احساسات خاصی که کم کم به بچه القاء میشه به واسطه آماده شدن برای مرد یا زن کامل بودن! ... شاید عادت کردیم که بگیم :  "گریه نکن پسرم گریه مال دخترهاست! ... عروسک میخوایی چکار؟ عروسک بازی مال دخترهاست! ... یا ماشین بازی خوب نیست چونکه شما دختری! ... تفنگ به دردت نمی خوره  تفنگ بازی مال پسرهاست!‌" ... و نهایتاً این میشه که دختر بشه آیینه مادر و پسر نسخه برابر اصل پدر! هر چند که  امروزه روز ، عوامل محیطی و اکتسابی  شاید موثر تر باشه از  ...

این میون تجربیات شیرینی هست که شاید تنوع و گستردگیش تو دختر دارها خیلی زودتر نمود پیدا میکنه! ‌  ... دختر داشتن :

  1. یعنی تجربه استفاده مشترک از اختصاصی ترین وسایل شخصی آدم  که شاید تا آخرین روزهای حیات ادامه داشته باشه! (از کفش و لباس و برس مو و زیورآلات گرفته تا چادر نماز و سجاده ! ... )
  2. یعنی حالا حالاها میتونی دلخوش داری به نوازش موهای نرم و لمس پوست لطیفش زیر دوش حمام ...
  3. یعنی تا دلت میخواد وقت بذار برای چرخیدن تو مراکز خرید و لذت بردن از خرید انواع زیور آلات و گل سرهای رنگی و جینگل فینگیل و عطش سیری ناپذیر برای کفش و لباسهای  پر زرق و برق و  تی تیش مامانی! ...
  4. یعنی حس حضور مشترک در هر مراسمی از هر نوع و هرقبیل ... حتی لحظه هایی که بی نصیبی از مصاحبت همسر ...
  5. یعنی حالا حالا ها مادری کن! یعنی حالا حالا ها آغوش بی دغدغه و گوش شنوا برای رازهای مگو و نجواهای صمیمی ! ...
  6. یعنی دیروز خودت با امکان بازسازی و ارتقاء و همگام شدن در کوتاهترین مسیر ممکن!
  7. یعنی دلگرم بودن به تکیه گاهی مطمئن ، به دستانی که هرگز تو را پس نخواهند زد!  و حضور پررنگی که همیشه تو را همانگونه که هستی می خواهد و اگر شانس بیاوری میتوانی الگو و ایده آل بمانی برایش ... !
  8. یعنی حس حضور همدم و مونسی از جنس خودت با همان قابلیتها و به همان وسعت!  ... کاملتر و امروزی تر اما و پر انگیزه و پویا!

مهم نیست فردا میشه سنگ صبورت یا نه! ... مهم نیست یک روز بشه عصای دستت یا نه! ... مهم نیست به دلنازکی تو باشه یا نه! ... مهم اینه که تمام دلخواسته هایت رو تو وجود لطیف و شکننده اش جابدی! ... بی هیچ حس ندامت و پیشمانی برای فرداها ! ...

 


پ ن : یادش به خیر ... اونروزها که دست مامان رو می گرفتیم و تو مراکز خرید سر اینکه چی بخریم و چی نخریم چونه می زدیم!‌ اونروزها که احساس روشنفکری می کردیم و گاهی از مامانمون ایراد می گرفتیم که چرا سلیقه ات چنین نیست و طرز فکرت چنان نیست! ... اونروزها که تو هر شرایطی برایش حرف می زدیم و اونهم گوش می کرد و بی هیچ شکوه ای راه حل جلوی پامون می گذاشت.شاید الان هم جز دردسر هیچی نداریم براشون ، شاید الان هم دغدغه ها و دلنگرانیهامون رو به جون می خرن و بی نیاز نیستیم از حس حضور شون! ... اما این حضور کجا و اونروزها کجا ! ... یاد اونروزها به خیر!  ... راستی چرا اینجور دلتنگیها تو خانومها بیشتر از آقایون بروز میکنه؟؟؟؟



 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker