Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

کریسمس در خانه بازی

مهم نیست شرکت تو یک جشن کوچک کریسمس چقدر هزینه بر و وقت گیره ... مهم نیست هماهنگی و برنامه ریزی با بقیه بچه های ناز چقدر سخته ... صرف نظر از اینکه چند تا بچه تو اون شلوغی وول می خورن ، می خندن ، بازی می کنن ، گاهی درگیر می شن و گریه می کنن یا بهانه می گیرن ... تماشای برق چشمهای مهربونشون و نگاه پر از انتظارشون موقع گرفتن هدیه هاشون از بابا نوئل واقعا دیدنی بود ...  بچه های شاد و پرهیاهویی که یک سالن پر از اسباب بازیهای جورواجور با تزئینات قشنگ و رنگارنگش حسابی براشون جذابیت داشت و هر گوشه و کنار می تونست یک جور براشون تازگی داشته باشه ... لطفش به اینه که آدم بعد از یک روز پر کار و شلوغ با خیال راحت بشینه پشت میز و یک لیوان نسکافه  داغ  بگیره تو دستش و در حال گپ دوستانه و خوش بش خودمونی از تماشای فسقلیهای پر انرزی و بازیگوش لذت ببره و گاهی لحظه های شادشون رو با فیلم و عکس ثبت کنه به یادگار!



 

 

پویان جون ، آندیا ، کیارش جون ، مهدیار جون

 


 

برف مصنوعی و کلبه برفی

 

 

 

آدم برفی از نوع مصنوعیش



 

آندیا و نیروانا جون

 


 

سوار کار کوچولو

 

 

 

آندیا و باران جون



 

فوتبالیست اخمو !

 

 

آندیا و امیر مهدی جون



 

 

و کلی کادو در انتظار فسقلیهای مشتاق ...




و کاج تزئین شده ...

 

 

 

این کالسکه کوچولو تو برفها واقعا برای بچه ها جالب بود ...



 

و

 

 

و


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

3 سال و 3 ماه و 3 هفته و 3 روز

  • نشسته روی مبل و با دقت کتاب تازه اش رو ورق می زنه ... چند تا عروسک و حیوانات جورواجور عروسکی هم دورو برش چیده و برای خالی نبودن عریضه هر از گاهی تذکراتی هم بهشون می ده و یا امر و نهی و سوال و جوابشون میکنه! ... اونها هم در سکوت فقط اطاعت می کنن! ... از تو آشپزخونه صدایش کردم ، بی پاسخ ماند ! می دونستم که داره براشون نطق میکنه ! ... اومدم نزدیکش و گفتم چرا جوابمو نمی دی عزیزم چند بار صدایت کردم! ... یک نگاه سرد تحویلم داد و با بی میلی گفت : " آخه کلاسمون تو وسطشه ! بعد از درس میام!"
  • خیلی از کارهای شخصی و ساده را که در حالت عادی هیچ مشکلی برای انجامشون نداره  گاهی برای لجبازی یا شاید هم جلب توجه انجام نمی ده و خیلی راحت میگه نمی تونم! خودت بیا! ... راهکارهای تجربی و روانشناختی هم چندان کارساز نبوده در اینطور مواقع ... دیروز بناچار گفتم من هم نمی تونم! ... با قاطعیت گفت : "مامانها که نمی گن نمی تونم! ... می گن زود باش دیرشد! "
  • سه سال و سه ماه و سه هفتگی انگار یک نقطه عطف دیگه است ... موقع فوت کردن شمعها با کنجکاوی خاصی پرسید : من سه سالم خیلی زیاد شده؟ دیگه هم زورم می رسه رانندگی کنم نه؟
  • هیچوقت دوست نداشته توی جمع ازش بخواییم شعر بخونه یا مثلا شیرینکاری کنه ... از اینکه مثل بچه ها باهاش رفتار کنیم هم بشدت بدش میاد ! به اقتضای سنش! دیروز ازش خواستم شعر تازه اش رو پای تلفن برای مخاطب خاصی بخونه ! با بی اعتنای تمام گوشی تلفن رو پس داد و گفت : چند بار بگم من دیگه تو کوچیکی هام نیستم اصلا هم بچه بازیم نمیاد! ...تمام!!!
  • داشتم موهایش رو می بستم ، طبق معمول داد و قالی راه انداخت که بیا و ببین ... گفتم از بس با شونه کردن موهایت مخالفت می کنی تمام موهایت گره خورده ! ... یک دقیقه آروم بشین الان تمام میشه! ... گفت : نه! می خوام همه بگن چه آندیای بی مرتبی! ... می خوام با ژولی پولیم باشم که موهامو ریخته ریخته کنم تو صورتم!
  • یک سی دی پیدا کرد که هر دو طرفش شفاف و بدون نوشته بود و تشخیص اینکه پشت و روی سی دی کدومه برایش سخت شد! ... با تعجب اومد سی دی رو داد دستم و گفت : مامی پس چرا این سی دی مون اینورش هم اونوری شده !



+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

سمفونی ناهماهنگ !

یک خونه گرم و شلوغ  که هر گوشه اش آثار بهم ریختگی موج می زند ... کتابهایی که به ندرت و فقط در مواقع حضور میهمان در کتابخانه جا می گیرند ... یک میز تلویزیون که همیشه یکسری سی دی بدون جلد بصورت معکوس رویش ولو شده ... وکلی دمپایی جورواجور در سایزها و رنگهای مختلف که گاهی دخملک هوس می کند با آنها قطار بازی کند! ... و اتاقهایی که گاهی از شدت شلوغی به سختی می شود برای قدم برداشتن تویشان راه باز کرد!  ... و یکدنیا آرامش که فقط وقتی دخملک از چیزی آزرده خاطر باشد بهم می ریزد ... و همه اینها وقتی به چشم میاد که دخترک در کمال خونسردی از بین اینهمه شلوغی اسباب بازیها و وسایل مورد علاقه اش را براحتی می یابد و هر بار که کلی وقت برای جمع کردنشان هدر می دهید انگار که چیزی گم کرده اید!!!


 

پ ن : دست ظریف و کوچولویش رو با عجله تو مشتت جا میده که پا به پایت از پله ها بیاد بالا ... با دستهای پر به سختی جلویت رو می بینی ولی حس میکنی که دخملک به سختی داره از پله ها بالا میاد و هربار بخشی از وزنش رو به تو انتقال میده و این تعادلت رو تا حدی بهم می زنه! ... دقت که می کنی می بینی وروجک داره پله ها رو دو تا یکی بالا میاد و اصرار داره که با هر قدم یک پله رو جا بندازه! ... جالبیش اینه که تو شمارش پله ها هم هر بار یک رقم را جامی انداخت ! یک ... دو نه! سه!  ... چهارنه!  پنج! ... مامی بعدش یکی نباشه ! بعدش هشت میشه ؟؟؟ ... باورم نمی شد که اولین تجربه شمارش زوج و فرد رو اینطوری ازش بشنوم ... 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

وجدان درد مزمن!

وقتی مادر می شوی انگار سطح توقعت از خودت بالا می رود ، خیلی بیشتر از آنکه هستی انتظار داری از این خودی که باید باشی !! ... گاهی قابلیتهای خودت رو باورنداری! ... یک وقتهایی اینقدر شکننده  می شوی که آستانه صبرت به تلنگری بند است! منتظر جرقه کوچکی هستی که اعتراف کنی ... به اینکه کم آوردی ... به اینکه کتابهای روانشناسی را برای مادرها ننوشته اند ... به اینکه قانونمندی برای کودکی که هر لحظه اش با قبل متفاوت است مفهومی ندارد! ... همیشه استثناء وجود دارد اما ، همیشه راه های گریزی هست برای کسانی که مستاصل می مانند ... شاید فردا روز دیگری باشد برای این مادرانه گی که در آن محو شده ای ... شاید تکه ای های گم شده این پازل را بالاخره کنار هم بچینی ... شاید وقتی دیگرررررررر! 

کوچکتر که بود (تقریبا قبل از یکسالگیش) باید نقش دیلماج را بازی می کردی برایش ... تنها تو بودی که حرفهایش را می فهمیدی به کمال ... بزرگتر که شد (در آستانه دوسالگی شاید) دیگران را هم بخوبی از خواسته هایش آگاه می کرد ،  برای تو اما  همیشه دلخواسته هایش متفاوت بود ، هر چند که همچنان منتظر روزی بودی که او نیز حرفهایت را بفهمد ... کمی که گذشت فهمیدی که همه چیز را فهمیده و فقط گاهی نمی خواهد!!! ... اما حالا ... شک می کنی به دانسته های خودت ... به توانمندیها و  واکنش های این وروجک خود رای و سرسختی که هست!!  ... و سنگینی توقعات و انتظاراتی که تن نمی دهی به ترکشان! ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

جشنواره مطبوعات کودک

در آخرین روز جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان  بالاخره فرصتی دست داد که بتونیم    دخملک کنجکاومون رو برای اولین بازدید جدی و هدفمند زندگیش بریم مرکز آفرینش های فرهنگی کانون پرورش فکری. جایی که پر بود از کوچولوهای قد و نیم قدی که محو تماشای غرفه های شاد و موزیکال نشریات کودک شده بودند و گاها به سختی حاضر می شدن به اصرار والدینشون سورژه عکاسی  خبرنگارهای جوان و با حوصله  باشن!  مهمترین حسن این بازدید برای ما اما  برگزاری یک گردهمایی کوچک درباره وبلاگ نویسی برای کودکان بود که به همت سایت شهرزاد  همزمان با نهمین جشنواره کودک در سالن کنفرانس کانون ترتیب داده شده بود. هرچند که امکان شرکت بسیاری از فعالین در عرصه وبلاگ نویسی کودک در این گردهمایی فراهم نشد ، اما موضوعات مهم و کاربردی مورد بحث در این جلسه و دیدن جمع صمیمی و کوچک مشتاق و علاقه مندی که آزادانه سوالهای مختلف حاضرین بعنوان دغدغه های وبلاگ نویسی کودک رو مورد تبادل نظر قراردادند می تونست براحتی هر وبلاگ نویس کودکی رو مخاطب قرار بده  یا حتی خواننده های مشتاق رو بیشتر به فکر واداره که خود انگیزه ای برای تداوم و گسترش فعالیتهای گروهی در این راستا خواهد بود برای دستیابی  راهکارهای احتمالی و استفاده از تجربیات  مجربین ...  گزارش کاملتر رو می تونین اینجا دنبال کنین ...


 

آندیا در غرفه ماهنامه شهرزاد

 

 

نقاشی گروهی در غرفه رشد



 

دخملک خسته و متفکر



 

غرفه گروه مجلات شاهد

 

 

از اونجاییکه بیشتر غرفه ها هدایای کوچکی برای بچه ها تدارک دیده بودن که بعنوان اشانتیون بهشون می دادن ، بچه ها با علاقه به تک تک غرفه ها سر می زدن چشمک

 

 

دست آخر هم یک برنامه زنده برای بچه ها اجرا شد تو سالن آمفی تئاتر


 

و ... نمایشگاه کودک الکترونیکی که بیشتر برای پدر مادرها جالب بود

 

 

این هم وروجک ننه نقلی ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

هجویات مادر الکترونیکی ...

آدم تا وقتی بچه است دوست داره زودتر بزرگ بشه که دیگه بچگی نکنه ! درست مثل آدم بزرگهای دور و برش !!؟؟ ... بزرگتر که میشه دوست داره زودتر مستقل بشه و از خانه و خانواده کنده بشه شاید به این خاطر که از مسئولیتهای کوچکی که برای زندگیش چهار چوب تعیین می کنن،  مثل درس و مدرسه و آموزش خلاص بشه! شاید هم به این امید که به اهدافش برسه و زندگیش رو خودش مدیریت کنه! ... بعد تر که این مراحل رو پشت سر میذاره دیگه درجا می زنه و دوست نداره از اینجایی که هست جلوتر بره یا دست کم با این سرعت نوری نمی خواد که بگذره! ... یک کمی بیشتر که جلو می ره  تازه می فهمه که چقدر دوست داره گاهی هم بچگی کنه! ... بزنه بر طبل بی عاری ! ... اصلا مسئولیتهایش رو بطور کامل واگذار کنه!  ... و بشه خود تنهایش! بدون القاب و عناوین دهن پرکن!! ... بی هیچ دغدغه امروز و دلنگرانی فردا ، شاید گاهی بدش نیاد از اینکه یک وقتهایی هم اشتباه کنه!!!  ... اما آخرش باز به این نتیجه می رسه که همه چیز تغییر می کنه حتی دلخواسته ها! ... تنها چیزی که همیشه ثابت می مونه ، اینه که آدمها همیشه دوست دارن به میل و اراده خودشون رفتار کنن ، حتی اگه خواسته هاشون از استاندارهای واقعی فاصله داشته باشه و بنظر اشتباه بیاد ، باز هم دوست دارن حق انتخاب داشته باشن ، بی اینکه کسی یا چیزی یا نیروی قهریه ای برای امروز و هر روزشون برنامه ریزی یا تکلیف تعیین کنه ! ...

مادر الکترونیکی اما شاید گاهی از این قاعده مستثناء باشه ... مادر الکترونیکی دوست نداره حتی گوشه ای از وقتش رو هدر بده! ... دلش نمی خواد تو روز مره گی غرق بشه ... اجازه نمی ده از جامعه رجال عقب بمونه ... غرورش بزرگتر از اونه که شکست رو بپذیره ... دوست نداره از غافله پیشرفت و تکنولوژی جا بمونه ... برایش مهمه که بچه اش از هیچ جنبه ای کمبودی احساس نکنه! ... دوست نداره بواسطه جنسیت از چیزی محروم بشه اما می تونه براحتی روی خواسته هایش پا بگذاره  بخاطر مادر بودن ! ... می تونه مثل یک روبوت وظایفش رو بدون خطا پی بگیره بدون اقرار به خستگی و ناتوانی ... می تونه در صورت لزوم با خواسته های زنانه اش بیگانه بشه با حفظ سمت !  ... قادره هزار جور فکر رو تو ذهنش مدیریت کنه و همزمان چندین کار متفاوت انجام بده!  ... گلایه ای نداره اگه مجبور باشه   گوشی تلفن رو به شونه اش بچسبونه برای یک مکالمه مهم و همزمان طفلک بهانه گیرش رو در آغوش بکشه و با عجله برایش غذای مورد علاقه اش رو بپزه! ... عجیب نیست اگه بتونه برای طفلکش  نقش غول چراغ جادو رو بازی کنه! ... مادر الکترونیکی خوب بلده نداهای درون رو تو سینه حبس کنه تا زندگی به زعم همه شیرین  بشه ، خوب می دونه چطور تلخی ها رو تو پستوی دنجی  نگهداره که بشن نمک زندگیش!  ... مادر الکترونیکی عادت نداره مناسبتها رو فراموش کنه! ... مادر الکترونیکی حتی روز تولدش رو هم می تونه که بخاطر نیاره!!!!...



 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

عنوان بی عنوان !

گاهی وقتها انگار فاصله بین لحظه های شادی و غم یک پوست نازک پیازه فقط ! ... چه دلگیر باشی ، اینقدر که بتونی تمام بغض های دنیا رو تو گلویت جا بدی ... چه شاد باشی ، اینقدر که فکر کنی دنیا فقط  به کام توست ، باز هم چیزهایی هست که بتونه اوضاع رو عوض کنه ! کافیه به ابرهای خیال فرصت تاخت و تاز بدی! اونوقت می بینی هزار جور فکر جورواجور تو یک ذهن درگیر جولان می دن بی هیچ امکانی برای قدرت تصمیم گیری! ... نه میدونی کجای کاری ؟ ... نه می دونی از کجا شروع کنی؟ ... از سرو سامان دادن به آشپزخانه درهم و شلوغ ؟ ... از همبازی شدن با وروجک بی تاب و کم طاقتی که تمام روز رو چشم انتظار مونده برای رسیدن مادرش به تلافی تمام بهانه گیریها و کج خلقی هایش که یکجا تسویه بشن ؟! یا از پایه و اساس ؟ ... اینروزها انگار رشته کار تو دستمون بند نمیشه ... شده مثل یک کلاف سردرگم که افتاده باشه دست یک بچه گربه بازیگوش که لجبازه اما زیرک و بلاست!



  • می خوایی از عطر خوش غذا که حسابی تو خونه پیچیده و سرمای بیرون رو از پشت شیشه های بخار گرفته به بازی گرفته کمال لذت رو ببری ... وروجک ناغافل ظرف غذایش رو بر می گردونه روی ریموت تلویزیون و بی اینکه مورد مواخذه یا شماتت قرار بگیره ،  قهر میکنه و از خوردن غذا صرف نظر میکنه! ... مناعت طبع رو دارین که ؟
  • می خوایی از وقت اضافی بعد از شام استفاده کنی و قطار ریلی تازه اش رو با هم افتتاح کنین تا یک کمی سرگرمش کنی ... وروجک با بی میلی میگه : " نمی خوام قطار بازی کنم ! ... الان حوصله ام تنگه ! می خوام غذا بخورم! " ... چه تفاهمی!
  • دایم داره مثل فنر بالا و پایین می پره بی هیچ آثاری از خستگی ، در عوض شما خسته شدین از بس گفتین همسایه پایینی ... اینبار تصمیم می گیری بی تفاوت برخورد کنی و اصلا حساسیت نشون ندی محض امتحان!  ... نیمساعت بعد در حالیکه نفسهایش به شماره افتاده و لپهایش از شدت حرارت مثل لبو گل انداخته میاد سراغت و با زیرکی تمام میگه : " مامی دیدی آقای پایینی نداریم؟ فکر کنم خونه شو برونده تو جنگلهای دور!!! "
  • با عجله کارهایت رو تموم میکنی و می ری سراغ اتاق دخملک که وسایل ولباسهایی که ولو کرده و احتمالا مقادیر زیادی هم بهش اضافه شده مرتب کنی ! ... در کمال تعجب می بینی همه چیز تقریبا مرتب شده و دخملک تر گل ورگل نشسته روی صندلیش و داره برای خودش کتاب می خونه! ... اینطور موقع ها آدم آی هوس می کنه بگه : یه دختر دارم ... شاه نداره! ...
  • لیوان آبش رو لبالب پر میکنه و به هیچ قیمتی قبول نمی کنه  که سرش رو خالی کنه و می گه آخه خیلی تشنه امه! ... دست آخر هم لیوان و آب رو با هم می اندازه و هر چی اصرار میکنی که یک لیوان دیگه بهش بدی می گه : " نع! ... می خوام بشینم رو صندلی تنهاییم که فکرم زیاد بشه  ببینم  چی شد که آبها ریخته ریخته شد !"  ... این غرورش منو کشته! ...
  • تازگیها بجای گریه و بهانه گیری برای رسیدن به اهدافش کلی زبون می ریزه و حسابی دلمون رو بدست میاره ... دیروز اینقدر زبون ریخت که بالاخره به خواسته اش تن در دادم و تقریبا یک وانت اسباب اثاثیه  با خودمون بردیم حمام ! موقع بلبل زبونیش ناخود آگاه گفتم : قربون اون زبون چرب و نرمت برم من! ... اونهم بلافاصله اضافه کرد : " نه نه زبون من که چرب نیست خییییسه!"



 

 

این هم فیلم کوتاه درخواستی ...

 

 

خواننده و نوازنده کوچولو ؟ ... این هم ببینین که باورتون بشه کی از هر انگشتش یک هنر می ریزه ! عینک


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

روزهایی که بسرعت می گذرن ...

کف دستهایش رو چسبانده به شیشه بخار گرفته و چشم دوخته به اولین برف پاییزی تو سال رو به افول ... یادت میاد که سال گذشته هم با همین شعف و هیجان زاید الوصفی سعی می کرد دانه های رقصان برف رو تو هوا بقاپه ... چقدر زود گذشت! ... چقدر دلت تنگ شده برای اولین نگاه پر از سوالش به گلوله های سرد برف که به سختی تو مشتهای کوچولویش جا داده بود ... دخملک اینبار مصمم و جدی رویش رو از پنجره برمی گردونه و میگه : "مامی وقتی همه زمینها پر از برف شد میخوام خودم برم تو حیاط و با برفهایش چشم چشم دو ابروی گنده درست کنم! ... باشه؟؟؟؟؟؟؟ "


خیلی دوست داره با کارهایش ثابت کنه که بزرگ شده ... که میتونه ... مثل ما حرف بزنه ، مثل ما عمل کنه ، مثل ما تصمیم بگیره ، مثل ما نظر بده! اما معمولا ترجیح میده نظرات ما رو نادیده بگیره و روی درخواستهای خودش پافشاری کنه!

هنوز هم دوست داره هر از گاهی مثل بچه گربه لم بده تو بغل مامانش و سرش رو محکم بچسبونه به شونه اش ...   و با دقت به حرفهایش گوش کنه ، حتی اگه مادرش بی حوصله و بدون توجه به اون ، سر گرم صحبت با یکی دیگه باشه و دل به کار دیگه ای داده باشه!

اگه بر حسب تصادف و بنا به دلایل مقتضی مجبور بشه پیش ما بخوابه معمولا اولین درخواستش اینه که بالش و پتوی مخصوصش رو بیاریم! بعد دوست داره کتابهای مورد نظرش رو بذاره بالای سرش ... و بعد هم سفارش شیر گرم و یک چرخش 360 درجه ای و چند تا لگد اساسی به هدف سر و صورت ودماغ و پس زدن لحاف به بهانه های مختلف و دست آخر هم میگه منو بذارین سر جایم چونکه این تخت کوچولوئه ... قد  تنگش هم کوتاهه!

با جدیت گفت شما نمی خواد بیای تو ! خودم بلدم ج ی ش مو بشورم! ... جلوی در دستشویی منتظر شدم دیدم خبری نشد ... از لای در نگاه کردم دیدم شیر آب رو با شدت گرفته سمت دستمال توالت و خلاصه کل دستشویی رو داره به آب میده ! ... گفتم چکار میکنی ، همه جا رو خیس کردی که؟  ... گفت : "نه مامی دارم از او آب پرون های توی پارک درست میکنم که خیسشون می چرخه!"




آندیا و آنیتا جون ... این هم یک مدل  دوستهای جون جونی!

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

چی گفتیم ! چی شنفتیم!

اپیزود اول :

درست سر غذا گفت بهم پفیلا بده ! ... گفتم نداریم! ... گفت پس شکلات بده!‌ گفتم بعد از غذا! ... یک کم غر غر کرد ولی بالاخره نشست و نیمی از غذایش رو خورد بقیه رو هم ماسیده شده و به بدترین شکل ممکن تو بشقاب و اطراف بشقابش باقی گذاشت (اصلا دوست نداره کسی غذا تو دهنش بذاره و میزان غذایش همونیه که خودش می خوره ، این عادت رو از قبل از دو سالگی داره!) ... بعد هم برای دلخوش کنک بنده یک دستت درد نکنه غلیظ هم نثارم کرد و پرسید حالا می تونم شکلات بخورم؟ ... گفتم نع! چون قرار بود اگه غذایت رو خوردی شکلات بخوری ! ... اونهم بدون هیچ حرفی  در کمال خونسردی رفت سراغ ماموریتهای نیمه کاره اش! ... 

اپیزود دوم :

داشت روی تخت بپر بپر میکرد ، بهش گفتم بعد از غذا نباید بپری دلت درد می گیره ها ! ... یک نگاه معنی دار بهم انداخت و گفت : " اببل  (اول) گفتی  غذا نخوردی از شکلات خبری نیست ! ... اببل هم  می گی غذا خوردی نپر!! ... چرا مواظب حواست نیستی آخه؟ "

اپیزود سوم : داشت نقاشی می کشید و مرتب از جایش بلند می شد و برای هر یک خطی که روی کاغذ میاورد ازم تایید می گرفت که کارش قشنگ شده ! ... گفتم اول نقاشی ات رو کامل کن بعد نشونم بده ! نباید وسط کار مدام بلند شی که تمرکزت از بین بره !! ...

اپیزود چهارم : ده دقیقه بعد صدایم کرد ...

مامی گفتی اگه بلند شم چی گم میشه ؟؟؟

نمی دونم مامان شاید مداد رنگی هایت !

نه نه! باید یادت بیاد چی گفتی ! ... 

نمی دونم عزیزم! گفتم تمرکزت از بین می ره ! حالا مگه چی شده ؟؟

آخه من دیگه نمی خوام نقاشی کنم! ... شما بیا مواظب باش وقتی من بلند میشم تمرکزم از بینش در نره !

اپیزود پنجم : در یک قدمی تلویزیون ایستاده بود و با دقت خیره شده بود به جعبه جادویی! طبق معمول می دونست که الان بهش اعتراض میکنم! (تازگیها بی هیچ حرفی یا تلویزیون رو خاموش می کنم یا سی دی رو Pause می کنم ، بقیه رو دیگه خودش می فهمه ! )... یکدفعه مثل اینکه یاد چیزی افتاده باشه با عجله اومد عقب و گفت : مامی مجسمه شون نکنی ها ! ... خودمو بردوندم عقب!

اپیزود ششم : اومد تو آشپزخونه و صندلی مخصوصش رو کشید جلو و ازش رفت بالا تا مطابق معمول به قابلمه های روی گاز سر کشی کنه! ... توقابلمه اول برنج بود ، حسابی مشعوف شد! ... در قابلمه دوم رو که به سختی و با احتیاط کامل باز کرد با تعجب گفت : مامی چرا گوشتهایش سوپی شده! من از این سوپ سیاها نمی خواممممممممم! (حالا خوبه ما هفته ای یکبار فسنجون با گوشت قلقلی داریم!دروغگو)



+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

آندیای سه سال و سه ماهه

تغییرات سنی بچه ها اینقدر سریع و نا محسوسه که گاهی آدم متوجه نمیشه کی از یک مرحله وارد مرحله بعدی می شن ... و از پایان سه سالگی این تغییرات بیشتر نمود پیدا می کنند ... حرفهای تازه و منطقی ، سوالهای دقیقتر ، کارهای سخت و مسئولیت پذیری در جهت جلب توجه ... و شاید اگر از لجبازیها و خود مختاری و تنوع طلبیشون در این دوره ، فاکتور بگیریم ، تقریباً بهترین مرحله  کودکی همین دوران باشه که تجربه اولین درک متقابل و مشورتهای جدی تو خانواده شکل می گیره! ... میشه با جدیدت تو تصمیم گیریهای نه چندان جدی شریکشون کرد و نظراتشون رو در موارد خاص اعمال کرد و تا آخرین مرحله انجام از دستهای کوچولو و مغز فعالشون کمک گرفت ! ... می گین نه ! ؟ امتحان کنید !

  • میگم بیا با هم دیگه جای میز نهار خوری رو تغییر بدیم ... بنظرت کجا بذاریمش بهتره ؟ ... یک کم فکر میکنه میگه : تو اتاق من! ... چونکه می خوام اونجا غذا بخورم!
  • میگم امشب می خوایی رو میز غذا بخوریم یا سفره پهن کنم روی زمین؟ ... میگه هیچکدوم ! ... بریم رو مبل بشینیم شام بخوریم!
  • می گم می خوایی پرده اتاقت رو عوض کنم که همرنگ رو تختیت بشه ؟ میگه نه میخوام تختم رو رنگ کنم که قرمز بشه!
  • می گم می خوایی تو مهمونی پیراهن قرمزه ات رو بپوشی یا سبزه رو ... می گه می خوام شلوارک آبی ام رو بپوشم!
  • می گم امشب می خوایی قصه برایت بگم یا کتاب بخونیم ! ... میگه هیچکدوم چونکه می خوام بیدار باشم!!!!!!!!!!
  • میگم الان می یایی بریم حمام یا بعد از خوردن عصرانه؟؟ ... یک کم فکر می کنه میگه : " بعد از هیچوقت!"

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

زندگی

به زندگی از هر زاویه ای که نگاه کنی قشنگی های خاص خودش رو داره ... در میان تمام مشکلات و دغدغه هایش همیشه برای شاد بودن و امید داشتن به اندازه کافی دلیل داره ... از بین تمام رنگهای سیر وروشنش همیشه میشه یک نقطه سفید پیدا کرد که به میل خودت رنگش کنی ... همیشه میشه تو  یک گوشه خالی و دنجش دلخواسته ایت رو بگنجانی ! لازم نیست با اتفاقاتش دست و پنجه نرم کنی! فقط کافیه باهایش کنار بیای ، اونوقت هر موجی جلویت سر فرود میاره و ازت می گذره ! ... می گذره اما ... مهم اینه که از تو چی باقی میمونه!!!! یک دلخسته رنجور ؟؟؟  یک موجود پر تلاش پراز تجربه های تلخ ؟؟؟  یا یک وجود سر سخت لبریز از حس بودن و خواستن ؟! ... مهم نیست خواسته ات شدنیه یا نه! مهم اینه که همیشه بخوایی و یادت بمونه که چی می خوایی؟  ...  سرمون خیلی گرمه اینروزها! گرم به زندگی! ... به تغییرات! و به فردای متحول ...



 

آذر 88



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

وقتی ...

  • وقتی صبح با چهره بشاش و سرحال از خواب پامیشه و آروم سرش رو از لای میله های تختش میاره جلو و  بهت صبح به خیر میگه ... دیگه چه اهمیتی داره که تو بی خواب و خسته ای ... دنیایت با دیدنش خندون میشه!
  • وقتی دخملک تمریناتش رو با دقت انجام داده و تو کلاس بخاطر پیشرفت خیلی خوب و دقت زیادش جایزه می گیره ... دیگه چه اهمیتی داره که تو اوج ترافیک عصرگاهی با سرو  وضع بهم ریخته و اعصاب خط خطی خودت رو رسوندی به کلاسش و ماشین هم چند ده  کیلومتر اونورتر پارک کردین! ... با دیدن دخملک پر انرژی و اولین موفقیتش خستگی راهشو گم میکنه!
  • وقتی دخملک نه بد غذایی کرده و نه بد قلقی و سر ساعت مسواکش رو می زنه و میره تو رختخواب و خودش کتاب به دست برای خودش داستان سرایی می کنه تا خوابش ببره! ... دیگه چه اهمیتی داره که تو یک خروار کار انجام نشده داری ، برای فردا هم هیچ لباس اتو شده ای ندارین ، حوصله دکمه دوختن هم نداری! ... با دیدن چهره آروم دخملک تو خواب ناز که کتابش رو محکم بغل کرده ، دنیا بنظرت قشنگتر میاد!
  • وقتی بدون دردسر میاد حمام و با دستهای کوچولویش موهاشو شامپو میکنه و بدون الم شنگه بعد از آبکشی میاد بیرون و با رضایت پروسه های بعدی رو پشت سر میذاره ... دیگه چه اهمیتی داره که تو داری از سرما یخ می زنی و هنوز نرسیدی موهایت رو خشک کنی یا لباس گرم پیدا کنی! ... با دیدن دخملک ترگل و ورگل با لپهای گل انداخته که خودش پلوورش رو تنش کرده و مرتب نشسته تا تخم مرغ بعد از حمامش رو بخوره ، دلت غنج می ره!

 


 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()

بچه های امروزی

بچه های این دوره و زمونه انگار با درصد بالاتری از IQ متولد میشن ! ‌از همون ابتدا می بینن و می فهمن و عکس العمل نشون میدن ! شاید هم توی دلشون به ریشخند بگیرن تمام بزرگترهایی رو که براشون شکلک در میارن و  سعی میکنن با  صدا و ادا اونها رو به خنده وادارن! ... بزرگتر که میشن کم کم دستت رو می خونن و کوتاهترین راه برای رسیدن به اهدافشون رو پیدا می کنن! ... و دیر بجنبی می بینی قدرت تصمیم گیری ازت سلب شده و قافیه رو باختی! اونوقت تو می مونی و یک جنگ نابرابر برای رسیدن به نظم و آرامشی که هر لحظه بیشتر ازش فاصله می گیرین! ...

تو خونه ای که یک بچه 3 ساله باشه ، هر چیز کوچکی میتونه  به هیاهو و جنجال تبدیل بشه ... عوض کردن کانال تلویزیونی! ... خورن یا نخوردن ؟ ... خوابیدن یا نخوابیدن؟ ... کار کردن تو آشپزخونه یا پا به پای یک فسقلی بازیگوش بازی کردن؟ ... البته در مورد ما  تجربه ثابت کرده که هر چیزی که از اول بصورت عادت در اومده باشه دخملک خیلی راحت باهاش کنار میاد! اما هر بار که بخواهیم یک برنامه یا عادت جدید ایجاد کنیم تا مدتی باهاش مقابله میکنه ! ... حالا مدتیه که برای هر کار کوچکی زمان و قانون خاص خودش رو گذاشتیم و بسیار هم موثر بوده ! وقت نقاشی ، نقاشی ! وقت سی دی و کارتون هم مشخصه و هیچکدوم هم قابل تمدید یا تغییر نیست مگر به دلایل خاص ... هر اسباب بازی هم که خارج از زمان خودش ولو بشه تا مدتی به جای دور از دسترس منتقل میشه! ...حالا داشته باشین تاثیر کوتاه مدت  این قانونمندی  بر دخملک حساس !!!

  • بعد از ظهر موقع بیرون رفتن دیدم روسریم که چند دقیقه قبل روی دسته صندلی بود نیست ! ... پرسیدم روسری منو ندیدی مامانم؟ ... گفت : " بردمش تو ماشین لباسشویی چونکه نگذاشته بودی سرجایش!" ...
  • یک مهمون سر پایی داشتیم که ده دقیقه برای یک کار کوچک اومد به صرف چای و بیسکوئیت ... دخملک با عجله اومد بهش گفت : "زود بیا کفشهایت رو بذار تو جاکفشی وگرنه مامانم کفشهایت رو بر میداره دیگه هم بهت نمیده!"
  • با خودم آورده بودمش سرکار و خواستم یک سی دی برایش بذارم که سر گرم شه ... جلوی همه دستش رو زد به کمرش و گفت : " آخه الان موقع کارتون دیدنه ؟ ... اول میخوام بلز بزنم ! ... بعدش هم باید دوچرخه بازی کنم!" ( مامانی چند بار بهش گفته بودن صبح اول وقت که سرحال و پر انرژی هستی بجای سی دی دیدن کارهای سختت رو انجام بده!)
  • (از بس موقع بیرون رفتن بهش گفتیم  به چیزی دست نزن!  دست نده! بوس نکن!) ... تو عروسی موقع آمدن آقای داماد به قسمت زنونه برای چند تا عکس کوتاه چند نفر ناقافل شعر گل به سر عروس ... رو خوندن ! دخملک بلافاصله تذکر داد که نباید بوسش کنه! چونکه ممکنه آنفولازانیاش مریض بشه !


یلدای 87 ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker