Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

من چی می گم ... تو چی می گی!

  • می گم دستت درد نکنه که گوشی تلفنو برایم آوردی.
  • میگه کجای دستم درد نکنه؟
  • می گم چرا گل به این قشنگی رو کندی ؟
  • میگه می خواستم از اینجا بکندونم که ببرم یکجای دیگه به زمین ببندونمش!
  • میگم چرا سر و ته از سرسره میای پایین خطرناکه!
  • میگه آخه اونوری زودتر می رسم پایین! می خوام پشتم به روم باشه!
  • می گم اینهمه مایع رو برای چی خالی کردی تو سینک؟
  • می گه کو ببینم؟ اینکه اینهمه نیست کفه !
  • میگم تا سوار ماشین می شی کفشهایت رو درنیار!
  • میگه باشه پس موقع پیاده شدن می تونم کفشهایم رو درآرم؟
  • می گم تا اتاقت رو مرتب نکنی از پارک خبری نیست!
  • می گه ولی من می دونم تو پارک خبری هست! الان همه نی نی ها دارن تو پارک بازی میکنن!
  • می گم چرا موقع شستن دستهایت اینقدر آیینه رو خیس می کنی عزیزم!
  • می گه دارم آب کوچولوهایی که رو دستم نقطه نقطه شده میچکونم رویش که آیینه دون دون بشه!
  • می گم اگه نمی خوری بشقابت رو ببر تو آشپزخونه و اینقدر با غذا بازی بازی نکن!
  • می گه غذا که بازی بلد نیست بیا با همدیگه بازی کنیم ، بعدش غذامو می خورم!
  • می گم خیلی دوستت دارم وروجکم!
  • می گه نه نه  اول من خیلی دوست دارم بعدا شما !

 

 

گل از همه رنگ


 

صبح بهاری قبل از خارج شدن از منزل


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

یادم باشه ... یادت باشه!

  1. یادم باشه فقط یکبار سه و نیم ساله می شی و همین چند ماه فرصت دارم که هی حساب و کتاب  کنم ببینم تا 4 سالگیت چه آموزشهایی رو می تونی  کامل کنی ! ... یادت باشه که فقط مامان آدم لحظه های زندگیش رو مشتاقانه برای بچه اش خرج می کنه!
  2. یادم باشه وقتی با نه گفتن و لجبازی کردن و اعتصاب غذایت  کفرم رو در میاری اولش  یک نفس عمیق بکشم بعدش برای هزارمین بار در مورد کارت با هم حرف بزنیم بجای چشم غره رفتن! ... یادت باشه تو هم یکی روزی ، یک جایی ، یک کوچولو دل مامانت رو شاد کن و به جای بالا رفتن از آستین مانتوی مامان از آموزش های ساعتی فلان تومان کلاسهایت بهره ببر! 
  3. یادم باشه وقتی بهت قولی می دم ، تو انجامش درنمونم!  ... یادت باشه وقتی می گی دیگه اینکارو  نمی کنم دست کم 5 دقیقه سر حرفت بمونی وروجکم!
  4. یادم باشه ، یادت بدم مثل مامانت نباشی ، خواسته هایت رو یادت نره ، از هیچکدوم کم نذاری!  ... یادت باشه هر وقت خودت مامان شدی پا روی قلبت نذاری!
  5. یادم باشه هر کاری که ببینی زود یاد می گیری . هرچی باشه ، هر جا باشه ، هر چقدر هم کوتاه باشه ! ... یادت باشه خیلی چیزها ارزش تکرار نداره!
  6. یادم باشه زندگیمو مدیون هست و نیستتم! ... یادت باشه هر چقدرم دور شی ازم باز همیشه کنارتم ، پناهتم ، دل واپسم ...
  7. یادم باشه ... یادت باشه ...


 

بهار 89 - موزه سعد آباد



+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

همه چی آرومه !

چه اشکالی داره یک وقتهایی آدم از کنار تل وسایل ولو شده لی لی کنان رد بشه و دستی به سر و گوش وروجکش بکشه بعد  با خونسردی تمام و بی هیچ حرف اضافه به حال خودش رهایش کنه! بگذاره تا می تونه بچگی کنه و از شیطنتهایش لذت ببره ! و وروجک قوری کوچولویش رو از آب پر کنه و برای تک تک عروسکها و حیوانهای اتاقش چای بریزه و ازشون پذیرایی مفصلی بعمل بیاره به قیمت خیس شدن زمین و زمان!! ... شاید بشه در کمال خونسردی نسبت به کوبیده شدن پیاپی در اتاق و پرت شدن اسباب بازیها به اطراف هم بی تفاوت  بود و خرده کاغذهای روی زمین و دستمالهای ریز شده رو سطح توالت فرنگی رو هم نادیده گرفت . بذار کشوی کفگیر ملاقه ها حسابی بهم بخوره و دستمالها و تنظیفهای آشپزخونه با دم کنی و دستکش ها بر بخورن تو هم و بعد کشو به سختی هول داده بشه سر جایش ... مهم اینه که تو چشمهایش برق رضایت و تو صدایش شادی موج بزنه! اگه سخت نگیری می تونی با متانت اجازه بدی در فریزر رو تا حصول نصمیم نهایی برای انتخاب نوع خوراکی باز بذاره و آخر سر هم از خیر بستنی بگذره! ... یا می تونی قبول کنی پیمانه برنج رو بگیره تو دستهای کوچولویش و به تعداد نفرات اهل منزل برنج بریزه و بشوره و بهش نمک و روغن اضافه کنه و باغرور به پدرش اعلام کنه که خودم پلو رو پزوندم! می تونی برای خارج کردن لباسها از ماشین لباسشویی ازش کمک بگیری گیریم که تا تکه آخرش رو یکدونه یکدونه تحویل بگیری! می تونی تو شستن میوه ها شرکتش بدی و بذاری میوه ها رو تو مشتهای فسقلیش فشار بده و  درشت ترها  و خوش رنگ و لعاب تر هاشو برای خودش کنار بذاره! می تونی بهش مسئولیت بدی و اونهم اتفاقی از عهده انجامش بربیاد ... هر چند که ممکنه همه چیز آروم نباشه ولی می تونی یک شانس دیگه به خودت بدی برای تجربه بهتر شدن ، اینبار نه فقط بعنوان مادرش که بعنوان دوست بدون چشم داشت و بدون توقعش ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

مال من ... مال تو

حس مالکیت از اون حس های قوی و پر رنگیه که شاید مهمترین مشخصه استقلال و بزرگ شدن بچه هاست ... حسی که شاید تو بچه های مختلف با شدت و ضعف مختلفی بروز کنه و حتی یک وقتهایی دردسر ساز و آزار دهنده باشه ولی نمیشه و نباید نادیده گرفته بشه! مهم نیست یک بچه تا بزرگ بشه چند بار با همسن و سالهایش سر اسباب بازیها و خوراکیهایش  دعوایش شده ! مهم نیست چند بار سر داشتن و نداشتن یا بدست آوردن و از دست دادن چیزی گریه کرده ! مهم اینه که همیشه با تمام قدرت از خواسته شون دفاع می کنن و دست آخر هم نتیجه هر چی باشه خوب یا بد به دست فراموشی سپرده میشه. ...

کوچکتر که بود مرغش یک پاداشت: مال من مال منه ... مال بقیه هم مال منه! کمی که بزرگتر شد یعنی تا همین یکی دو ماه پیش این رابطه رو تا حدی تعدیل کرد به این شکل که : مال من مال منه! ... مال بقیه هم تا وقتی خودم می خوام مال منه! اخیرا یک روش تازه کشف کرده که خیلی هم خوب جواب می ده! : " ازش  تعارف کردم! "  که البته تو این جمله با یک تیر دو تا نشون می زنه : هم می خواد بگه خود طرف بهم تعارف کرده و هم طرف رو متقاعد می کنه که بلافاصله موافقتش رو رسما اعلام کنه!

داره تو پارک بازی می کنه! کلی خوراکی برای یک گشت یکساعته برداشتی که چشمش به خوراکی این و اون نباشه ! ... شاد و خندان بازی میکنه هر چند که گاهی بدون نوبت می ره سراغ وسایل بازی ، اما خیلی خوب رابطه برقرار میکنه و با همه از در دوستی درمیاد ... وسط بازی حواسش به خیلی جاها هست کی چکار میکنه و چی تو دستشه! و گاهی خودش رو شریک میکنه در دوچرخه و توپ و سایر وسایل دیگران ، تا اینجایش هم هیچی سعی میکنی دخالت نکنی که خودش کنار بیاد با همسن و سالهایش ... چشمش می خوره به یک فسقلی بازگوش هم قد و قواره خودش که تازه با یک ظرف پر سیب زمینی سرخ شده وارد زمین بازی میشه! (یادم باشه دفعه بعد سیب زمینی سرخ شده هم با خودم بیارم!)  دخملک با شتاب می ره به سمت تازه وارد و بدون مقدمه می ره سر اصل مطلب ...

داریم پیاده میایم سمت خونه ، دخملک سر به هوا با هیجان ماه رو تو آسمون نشون می ده و می گه چه ماه قشنگی! ببین چقدر خوشگل شده! ... می گی آره عزیزم ماه همیشه قشنگه! ... میگه : من هم می خوام تو اتاقم ماه داشته باشم ! ... مامی یک ماه برام بخر که مال خودم باشه! خوب؟؟؟؟ (جای شکرش باقیه که قبول داره این یکی دیگه جزء فضای  مشاعه!)  

داره کارتون نگاه می کنه میاد دستتو میگیره و یک بچه شیر رو تو صفحه تلویزیون با انگشت نشونت می ده و میگه :" میشه لطفا خواهش کنم برام از این شیرها بگیری که باهاش بازی کنم! از اونها که مال پارکه نمی خوام ! می خوام فقط تو اتاق من باشه!

مثل مفتشها میاد تو آشپزخونه و مچت رو درحال آشپزی میگیره ... دوست داره تو آشپزی کمک کنه از هم زدن و ریختن ادویه تو غذا خیلی خوش خوشانش میشه! تا به خودت بجنبی مشتش رو از گوشت چرخ کرده پر میکنه و میگه این کوچولو مال من ! اون عالمه مال شما! می خوام خودم کتلتشو با سرخ بپزونم!



فروردین 89 - کنار باغچه تازه آراسته مون

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

کودکان فرزانه

اصولا رابطه مادر و فرزندی رابطه پیچیده و منحصر به فردیه ... رابطه ای که نه قابل توجیه و تفسیره و نه میشه تشبیه و تعبیرش کرد! ... هر چه بیشتر با کودک پر انرژیت وقت بگذرونی بیشتر به زوایای ناشناخته این ارتباط شگفت انگیز پی می بری! از اتفاقات ساده و پیش پا افتاده گرفته تا مسائل پیچیده و به ظاهر لاینحل که هر کدوم به تنهایی می تونه مدتها ذهن آدم رو درگیر کنه یا مجبورت کنه برای کنار اومدن باهاش کلی وقت و انرژی بگذاری همه  یادآور اینه که بچه های  عصر لپ تاپ و بازیهای کامپوتری همیشه یک قدم از تو جلوترند ... اگه دستت رو بزنی زیر چونه ات و از خودت بپرسی که چطور یک فسقلی بازیگوش می تونه با عکس العملها و رفتارهایش نزدیکترین فرد به خودش رو گیج و سردرگم کنه یعنی کم آوردی!

  • اگه  یک روز غذایش رو با اشتها بخوره و دفعه بعد بگه همون غذا رو دوست نداره! ... شاید می خواد بازیت بده!
  • اگه فقط در حضور مادره که بچه ها همیشه تو مکانهای جدید  با کارها و رفتارهای پیش بینی نشده آدم رو سورپرایز  می کنن!!! لابد می فهمن که داری ملاحظه می کنی!
  • اگه تو چشمهایت نگاه می کنن و دقیقا همون کاری رو انجام می دن که نباید انجام بدن! لابد دستتو خوندن!
  • اگه موقع بازی و شادی و خنده می رن سراغ غریبه ها و به تذکرات یا حتی قربون صدقه رفتنهایت هم توجه نمی کنن ... اما به محض اینکه به مشکل برمی خورن با چشمهای پر اشک و نگاه پر از تمنا و حق به جانب ازت توقع دارن با اولین صدا بری سمتشون برای اینه که می دونن ناز و اداشون  کجا خریدار داره!
  • اگه وسط خیابون از انگشتت آویزون می شن که هر چی کیسه تو دستت داری بذارِ زمین و منو بغل کن بخاطر اینه که خوب می دونن چی از چی مهمتره!
  • اگه موقع خرید اسباب بازیهای تکراری و جاگیر همیشه دستهای کوچولوشون رو دور گردن پدر حلقه می کنن و پشتشون رو می کنن به مامانشون دلیلش اینه که می دونن چی رو از کی بخوان!
  • اگه دلشون با تو و زبانشون با شریک زندگیته فقط بخاطر این نیست که می خوان سیاست به خرج بدن! شاید می خوان نشون بدن که پدر و مادر هر چقدر هم بزرگ باشن می تونن هم زمان تو دل کوچولوشون جا بگیرن!   
  • اگه هر بار که یک کار تازه یاد می گیرن و یک پیشرفت اساسی تو کارشون پیدا می کنن ، یک عادت خوب قدیمی رو به دست فراموشی می سپرن و حسابی شگفت زده ات می کنن ... شاید می خوان یادت بندازن که همیشه قدر داشته هایت رو بدونی و چشمت به نیمه پر لیوان باشه!

 

 

امسال بازار جشنهای  نوروزی و هفت سین حسابی داغ بود و آندیا حسابی به وجد آمده بود. اینجا یکی از سیبها رو برداشت و با علاقه می خواست گاز بزنه که ...



 

خودش می گه تو این عکس دارم آرزو می کنم ...

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

می خوام! نمی خوام!

از خواب بعد از ظهر که نه! از خواب عصرگاهی بلند میشه ... موها ژولیده و بهم چسبیده ، سر و صورت خیس عرق طوری که کله اش بوی مرغ گرفته ، لپها گر گرفته و گل گلی! لباس خوابش تو تنش یک وری آویزونه و دکمه هایش یکی در میون بسته شده .  محکم بغلت می کنه و سرش رو می گذاره روی شونه ات ! زیر گلویش همون بوی مخصوص همیشگی رو میده ! همون عطر مست کننده و مسخ کننده که تو دکان هیچ عطاری پیدا نمیشه!  بعد با جدیت می پرسه امروز چهارشنبه است ؟می گی بله! ... می گه بریم از روی آتیشها بپریم! ... میگی اونکه مال چهار شنبه سوری بود نیشخند ، با گریه می گه یعنی دیگه چهار شنبه نیست؟؟ ... می گی چرا ولی همه چهار شنبه ها که  چهار شنبه سوری نیست!‌ ... می گه چرا چرا امروز سوریه ! من می خوام چهارشنبه اش  هی سوری باشه! ،  آخه چرا چهار شنبه ها همش سوری نیست! گریه ...و روز از نو روضه از نو !



مامان پر تقال می خوام !‌... برایش پوست می گیری! ... مامان نمی خوام! ‌ ... آخه چرا؟  ...  چون من از این پرتقالها که بهش نخ سفید چسبیده دوست ندارم!‌ من می خوام پرتقالش فقط نارنجی باشه!

 

 

میشه لطفا برام سی دی تازه ام رو بذارین! ... چرا خودت نمی ذاری؟ ... آخه اولش یک چیزهای دیگه نشون می ده ! من می خوام فقط کارتون خودمو نشون بده!  اصلا اولشو ببر به آقا پس بده!!! من اولشو نمی خوام!


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

بهارانه

تعطیلات عید مثل نسیم بهاری می مونه تا میای از وجودش لذت ببری از بغل گوشت رد میشه و میره .‌ تا میای حسش کنی فرار میکنه!‌ اما خاطره اش همیشه لذت بخش و ماندگاره !‌ این مدت خیلی جاها رفتیم و خیلی برنامه ها داشتیم که تو یک پست نمی گنجه ... این پیش درآمد فقط برای اینه که اینجا رو یک آب جارو کنیم برای بعد! سراغ همه دوستای مهربون و خوبمون میایم برای احوال پرسی و بازدید پس دادن نیشخند

 

 

آندیا و پارسا جون در آخرین روز کاری


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker