Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

می خوام باهات بحث کنم!‌

اول صبح وقت کلکل کردن با دخترک تازه استقلال یافته است ... وقت بحث در مورد چی بپو شم چی نپوشم ... وقت مخالفت و مجادله برسر ساده ترین چیزهاست!  وقت شنیدن و قورت دادن کج خلقی و بدقلقی های جورواجور و زیر بپا گذاشتن قوانین ساده و مدون خونه است و تکرار موهامو نمی خوام شونه کنم ! صورتم رو نمی خوام بشورم! این جورابو نمیخوام بپوشم! اون لباسو نمی خوام تنم کنم!  وقت ترفندهای مختلف دخترک برای دیر رسیدن و اصلا نرسیدن! و  وقت شنیدن جملات خاص و حرکات معنی داری  که خوب بلدند چطور به خدمت وجدان معذب آدم برسند! ... اما وقتی مستقیم توی چشمهایت نگاه می کنه و می گه : "به حرفت گوش نمی کنم چون می خوام باهات بحث کنم! "  بهتره تو هم بیخودی با بغض نشینی جلوی کامپیوتر و تا عصر بجای صفحه اکسل قیافه اخمو و بغ کرده دخملک رو تو مانیتور مجسم کنی!



 

نمایشگاه کتاب

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

روزمره ها

تازگی ها علاقه خاصی به درگوشی حرف زدن پیدا کرده ، انگار یک جور حس نزدیکی و صمیمیت بینمون ایجاد میشه وقتی لبهایش رو میاره بیخ گوشم و پچ پچ کنان یک داستان نه چندان مرتبط رو با هیجان تعریف میکنه و بعد دستش رو می گذاره جلوی دهنش و با یک لبخند مرموز منتظر تاثیر حرفهایش میشه ! ... حس بر ملا کردن یک راز بین مادر و دختر یا شاید هم یک بازی تازه کودکانه از نوع محرمانه اش!  ... یکبار تو یک مهمونی بزرگ بهش گفتم وقتی توی جمع هستیم کار قشنگی نیست که درگوشی صحبت کنیم! که البته چندان موثر نیوفتاد! ... دیروز تو یک مراسم رسمی سوگواری خیلی جدی رفت سراغ مداح و  تذکر داد که درست نیست ایشون تو جمع در گوشی با نفر پشت سری صحبت کنه و باید تو بلندگو بگه که همه بفهمن! ...

لحظه ای آروم و قرار نداره و شاید به همین خاطره که با سرگرمی های غیر حرکتی و نشستنی مثل دیدن سی دی و نقاشی و غیره ، چندان رابطه خوبی نداره  و خیلی زود خسته میشه در عوض شنا و باله و رقص و ورزش و دوچرخه سواری و بدو بدو و خلاصه بازیهای پر تحرک رو حسابی دوست داره و خسته هم نمیشه! نتیجه اش هم این میشه که دست آخر از شدت خستگی تو هر حالتی نشسته یا ایستاده هم خوابش می بره! ... تو مسیر بازگشت از قرار با بچه های وبلاگی تو پارک ، با اتوبوس تا یک مسیری اومدیم تا برسیم به محلی که ماشین پارک بود ، به محض اینکه سوار اتوبوس شدیم به اولین نفری که نشسته بود گفت فکر کنم نوبت شما دیگه  تموم شده حالا شما وایسا ما بشینیم! بعد هم بلافاصله خوابش برد!


 

آندیا و پرند جون ، پارک ساعی

 

 

مهدیار و هیژا جون


 

آندیا و پویان کوچولو



 

مهدیار جون ، آندیا و پویان جون ، کافی شاپ پارک ساعی



 

دیبا جون  و ژست خوشگلش ...



 

هانا جون

پ ن : از نارگل جون عکس ندارم و ممنون حدیثه جون از کرمان که اومدی و ممنون از سوغاتی خوشمزه دوست مهربون .

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

من آندیام!

تو زمین بازی پارک سر خوش و بی خیال بالا و پایین می پره ... انگار همین الان از حبس دراومده باشه ،‌ داد می زنه و پاهایش رو محکم می کوبه زمین و مدام می پرسه اینجا می تونم داد بزنم؟ ... اینجا می تونم بپر بپر کنم؟ اینجا می تونم پاهامو محکم بکوبم؟ ... و هربار چشمهایش از شادی برق می زنه ... همزمان چند تا پسر بچه دبستانی با سر و صدا و هیاهو میان سراغ وسایل بازی!‌ دخملک چند لحظه با تعجب نگاهشون می کنه ... شاید رفتار پسر بچه ها بنظرش خشونت آمیز و خالی از متانت میاد ... شاید هم از درگیر شدنهاشون و طرز حرف زدنشون تعجب کرده بود ... زیاد اما طول نکشید ، خیلی زود باهاشون صمیمی شد ، روحیه شاد و پر هیاهوی دخملک چندان هم با چنین برخوردهایی بیگانه نیست! حین بازی چند بار پسرها رو تهدید می کنه که اگه نوبت رو رعایت نکنن اجازه نمی ده بازی کنند و خوب طبیعیه که اونها هم با پوزخند جوابش رو میدن !‌ ... تذکرات و تهدیدات دخملک کم کم شدت پیدا می کنه و نهایتاً یکیشون رو بشدت هول میده و می گه : "دختر جون گفتم نوبت منه!" ...  پسرک عصبانی می شه که : " من دختر نیستم! ... من پسرم!‌ دیگه هم بهم نگو دختر!"  ... آندیا ظرف ده دقیقه بعدی همچنان همشون رو دختر خطاب میکنه (درست مثل اینکه نقطه ضعفشون رو کشف کرده باشه و بخواد به نوعی از این موضوع استفاده کنه!) و اونها هم هر بار به شدت اعتراض می کنند که به ما نگو دختر طوری که کم کم ترجیح می دن با بغض زمین بازی رو ترک کنن! نهایتاً دخترک با قیافه حق به جانب و دستی بر کمر می ره سمتشون و می گه : " ناراحت شدین؟؟! ... مگه چیه خوب من هم دخترم! ...  اما من آندیام!  حالا فهمیدین ؟؟؟؟"



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

معضلی بنام پیش دبستانی

صرف نظر از عنوان اغراق آمیز پست که شاید یک جورایی بار منفی داشته باشه ، شروع مدرسه برای مادرهای کم تجربه و تک فرزند به خودی خود التهاب آور و نگران کننده است چه رسد در مواجهه با عناوین تازه ای مثل پیش دبستانی یک و پیش دبستانی دو!!  ... شاید خیلی هاتون بگین خوب که چی؟ مدرسه رفتن که دیگه دغدغه نداره ! یک دسته چک بگذار تو کیفت و یکهفته شال وکلاه کن و چند تا مدرسه حول و حوش خونه  یا محل کارو بررسی کن! چیزی که زیاده مدرسه ! دوزبانه ، سه زبانه ! نمونه مردمی ، انتفاعی ،  غیر انتفاعی  با انواع و اقسام  کلاسهای متفرقه آموزشی مثل موسیقی و باله و زبان و خلاقیت و نقاشی و غیره و غیره  ... اگرهم از نظام آموزشی خوشت نمیاد ؟ خوب راه باز و جاده دراز برو تو مدارس فرنگ و خارجه بچه ات رو ثبت نام کن! ... چندان خاطره خوشی از دوران مدرسه نداری ؟ خوب برو یک مدرسه پیدا کن که محیطش شاد باشه و جو سنگینی نداشته باشه ... یا اصلا چه اصراریه که بچه  به این زودی بره مدرسه ، بذار یک مدت دیگه از دوران خوش و  برگشت ناپذیر کودکیش لذت ببره ،  گیریم که یک کم دیرتر با درس و مدرسه آشنا بشه ، چیزی که از چیزی کم نمیشه ... قرار نیست بیست سال دیگه ازش بپرسن چند تا پیش دبستانی رفتی؟ یا تو شش سالگی چند تا زبان بلد بودی؟ ... شاید هم به گفته خیلی از نظریه پردازها و کارشناسان اهل فن نشه این واقعیت رو ندیده گرفت که   پایه های آموزش درست در همین اوان کودکی شکل می گیره و از قابلیتهای یادگیری در سنین بالاتر به تدریج کاسته میشه و هر چه بیشتر به آموزش بچه پرداخته بشه ، مسیر پیش رو برای بچه و والدین هموارتر و کم دردسر تر خواهد بود ... گیریم که بچه آدم بهترین مدرسه تو بهترین منطقهء یکی از کلان شهرهای صنعتی نره ، گیریم که شهری که تویش زندگی می کنه تا دنیای مدرنیزه و پیشرفتهء امروز یک هوا فاصله داشته باشه ... گیریم که فرهنگ اشاعه شده تو فضای دور و برش ناخالصی زیاد تویش داشته باشه ... گیریم که ... دلت هری بریزه وقتی به جدا شدنش تو یک دنیای هزار رنگ و نا امن و بی رحم فکر می کنی!  ... بالاخره که باید برن پس بگذار از یک ماٌمن آرام و مطمئن به اسم خانواده دلش قرص باشه ... کافیه بدونه که هروقت  پشت سرش رو نگاه کنه چشمان نگرانی هست که همیشه مراقب و تکیه گاهش باشه و زانوهای خاکی و چشمهای پر اشکش رو پاک کنه و دوباره به رفتن تشویقش کنه ... به هر حال که برای رسیدن ، اول باید رفت! 





+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

دنیای پر احساس کودکانه

با خمیر بازیش که بازی می کنه معمولا اشکال نامربوطی رو کنار هم می گذاره و برای هر کدوم یک طومار توضیح و تفسیر داره که شاید شباهت چندانی با مدل ساخته شده اش نداشته باشن اما خودش همه رو بدون غلط تشخیص میده ... دیروز یک شکل یاٌجوج ماٌجوج آورد و گفت مامی ببین چی درست کردم ... یک نگاه خریدارانه به خمیر توی دستش انداختم و برای اینکه خودم رو از تک و تا نندازم بی اینکه هیچ اشاره ای به اسم چیزی که ساخته بکنم ، گفتم ... 

  • چه رنگهای قشنگی داره چقدر خوب خمیرها رو ترکیب کردی برای ساختنش ... دروغگوابله
  • آخه این یک چیز خیلی بدجنسه ! ... 
  • اونوقت شما از کجا فهمیدی که خیلی بدجنسه؟
  • الان یادم نیست! ساعت 7 به راجبش فکر می کنم!
  • اونوقت کی ساعت 7 میشه که شما راجع بهش فکر کنی!
  • هر وقت بعد از شام بشه! ... مامان مامان گرسنه امه شام می خواممممم!!!!!!!! گریهگریه

یک دستش رو می گیره بالای سرش و دست دیگه اش هم حایل میکنه زیر گردنش و پاهاش رو هم ضربدری می اندازی رو هم و با یک قیافه ملیح و لبخند خاصی می پرسه ببین شکل کی شدم؟؟

  • نمی دونم ! خودت بگو شکل کی شدی؟
  • نه شما بگو !
  • نمی دونم مامانم ! حالا مگه حتما باید شکل کسی باشی! شکل خودت شدی ! ماه شدی عزیزم!
  • نه نه بگو تو رو خدا شما بگو! ...   خواهش می کنم ، باید بگی شکل کی شدم! بگو دیگه بگو بگو بگو!!!!!!!! گریه

یک لباس از ته کشو لباسهایش در میاره که چون برایش کوچک شده یقه لباس از سرش رد نمیشه ... کلی کلنجار می ره برای پوشیدنش و نهایتاً به نتیجه نمی رسه ! ... با گریه میاد و التماس می کنه که اینو چطوری بپوشم ! میگی تنگه برایت بهتره از پوشیدنش صرف نظر کنی و یک بلوز دیگه برداری! حق حق کنان می گه نه نه لطفاٌ بگو چطوری بپوشم! من همینو می خوام!  چونکه اون یکی ها رو بلدم بپوشم ، فقط اینو بلد نیستم بپوشم!!!! گریه

یک کاغذ مچاله گذاشته زیر دستش و تمرین دایره (شما بخونین خط خطی) کشیدن می کنه! بعد چون بشتر دایره هایش کج و نافرمه حسابی از کوره درمیره و میاد سراغ مامان از همه جا بی خبرش! ...

  • مامان بگو چی کشیدم! ...
  • دایره کشیدی عزیزم؟
  • (با یک بغض و آه سوزناک) نه مامانه هر چی دلم می گه دایره بکش ! بادقتم همش بیضی می کشه!!!!! حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ گریه

 





+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

صبح جمعه با بچه ها

هوای ملس و دلچسب بهاری ، آفتاب ملایم نیمروزی که تازه تازه می خواد گلبرگهای شبنم زده و خنک رو نوازش بده ... چند ده تا بچه قد و نیم قد با لباسهای رنگ وارنگ که حول یک دایره فرضی دست در دست و گوش به فرمان یک خانوم و آقای بلند گو بدست و با حوصله ایستادن و گاهی با شیرین کاریهاشون می شن مرکز توجه و گاهی با گریه و داد فغان میان سمت مادرها شون و گاهی انگشت به دهان با فاصله بقیه رو تماشا می کنن و اصلا هم خیال مشارکت و مداخله ندارند! بعضیها هم سراغ پدرهاشون رو می گیرن که شاید بی انگیزه و نه چندان مشتاق یا شاید هم به اصرار همسران خوش خیالشون راهی یک جلسه سخنرانی و مذاکره شدن بعضیها هم طی یک برنامه از پیش طراحی شده کاملا هدفمند و با رضایت کامل تو جلسه حاضر شدن ... نکته مشترک اینه که در پایان هیچ کس رو ناراضی نمی بینی ... هر کس دلایل خاص خودش رو داره برای مفید فایده بودن چنین برنامه های گروهی و آزاد  ... این وسط بازار دید و بازدیدها هم گرمه ، بعضی ها بطور اتفاقی و خیلیها هم طبق قرار قبلی اومدن وخوب می دونن که کی به کیه و چی به چیه! در آخر جلسه آقای سلطانی رو از جمعیتی که دورشون حلقه زدن تشخیص میدی ، جالبه که هیچی بنظرت نمی رسه که بگی یا بپرسی ؟؟؟ ...    


 

پارک قیطریه


 

باز هم بدون شرح!



+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

یک دست صدا (ن)داره!

همیشه گفتن زبان مادری نه زبان شنیداری ... تا بوده حرف از تربیت خانوادگی بوده نه تربیت مدرسه و آموزشگاهی ... اما شرایط یک کمی فرق می کنه وقتی طرف صحبت یک کودک سه سال و هشت ماهه است که گوش هایش هر جمله کوتاهی رو آنالیز می کنه و هر حرکت نه چندان هدفمندی رو تشریح می کنه و هیچ رفتار نسنجیده ای از چشمهای کنجکاوش دور نمی مونه ... اگه هر روز صبح بهش سلام صبح بخیر بگی ممکنه یادش نمونه  در عوض  یکبار که ببریش دنبال کار اداری زود یاد می گیره که در جواب اسباب بازیهات رو جمع کن بهت بگه التباس دعا! کافیه یک بار سوار مترو بشه تا بفهمه بجز فروشگاهها و مراکز خرید و بساطی های کنار خیابان جاهای دیگه ای هم برای عرضه کالا وجود داره حالا گیریم تو گونی  یا خورجین ! ‌...  و اگه برای امتحان هم که شده سوار اتوبوس بشه به راحتی می تونه محاورات نه چندان تمیز کوچه و خیابونی رو یاد بگیره!‌ ... کافیه یکبار بطور اتفاقی هوس کنه که با همدیگه نون سنگک تازه از تنور در اومده بخرین تا بفهمه تو صف (یک دانه ای و چند تایی ) جا گرفتن یعنی چی؟ کافیه ده دقیقه تلویزیون رو روشن کنی تا پونصد تا آگهی تبلیغاتی چیپس و پفک ببینه و هر چی رشته بودی پنبه کنه! کافیه یک سی دی که رویش نوشته مخاطب : کودک و نوجوان و چندین سازمان ذیربط هم بهش مهر تایید زده برایش بگیری تا بفهمه همیشه هم لازم نیست آدم لفظ قلم صحبت کنه ، اگه عصبانی باشه می تونه مثل شخصیتهای داستانی از کلمات ناشایست هم استفاده کنه! آره خوب ! من می تونم بچه خودم رو از شنیدن و دیدن ناخواسته ها محروم کنم ... می تونم ریموت دستگاه رو بگیرم دستم و یک قسمتهایی از هر سی دی رو سانسور کنم! ...  یاشاید دنیای بیرون از خونه رو هم یک جور دیگه برایش سانسور کنم! ... اما  تو هر کلاس و آموزشگاه و مدرسه ای همکلاسی و همسن و سالها همیشه بهترین الگو هستن برای هم ... بچه ها خیلی زود از همدیگه تقلید می کنن و بهمدیگه یاد میدن  ... به همون سریع الانتقالی وصل شدن به یک پورت یو اس بی ... داده هاشون رو باهم مبادله می کنن بی هیچ قصد و غرض و بدون توقع ... شاید باید به به این فکر افتاد که از همین سن و سال ، دوستیها  و معاشرتهای بجا اهمیت خودش رو نشون میده. مهم نیست بچه آدم فقط کارهای خوب رو یاد بگیره و همیشه وادارش کنیم عینک مثبت اندیشی و فیلتر کننده به چشمش باشه ، شاید نشه کاری کرد که فقط هر چی ما می گیم ببینه و هر چی ما می خواییم بشنوه ! یا شاید خوشایند نباشه که درست و غلط رو بهش تحمیل کنیم ! اما  میشه کمک کرد تا درمواجهه با مسائل بهترین قوه تشخیص و تصمیم گیری رو داشته باشه!  ... میشه عادتهای خوب رو تو جمع های کوچک بچه ها ترویج داد ...

 

 

بدون شرح!

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

اولین نشست کلوپ مادران

یک گردهمایی نه چندان کوچک به اتفاق مادران وبلاگ نویس و بچه های خوش ذوق و خوش اخلاق (شما بخونین خوش اقبال!)  تو یک فضای صمیمی با چهره های قبل  آشنا و بعد آشنا  پر از همهمه صحبت از اون نوع که دوست داری بجای دو تا گوش چند تا گوش داشتی که محلی از گفتمان رو از دست ندی!   ... اینکه تو این جلسه چه صحبتهایی شد و چه تصمیماتی گرفته شد و چه بازتابی داشت همه رو می تونین تو وبلاگ بانی این امر خیر آزاده جون بخونین اما اونچه برای من جالب توجه بود اهمیت مادران نسل امروز به آینده مترقی و متعادل فرزندانی است که شاید گاهی بیشتر از چند ساعت (شما بخونین دو سه ساعت)  از روز  شانس موندن در کنار والدین رو نداشته باشن ... و این یعنی اینکه باید بجنبی که وقت تنگه ، یعنی اینکه باید به خیلی چیزها توجه کنی و خیلی کمبودها رو جبران کنی و خلاً خیلی از گوشه کنارها رو پر کنی و ببینی چه کارهایی باید می کردی که نکردی و کجا ها مرتکب خطا و نارسایی شدی در حق کودک متعادلت (روی سخنم فقط با خودم بود! منی که شاید هنوز یکدنیا فاصله دارم تا رسیدن به شرایط مادر متعادل!!!)  ... کلوپ مادران شاید هنوز جا برای بحث و تبادل نظر زیاد داشته باشه تا رضایت همه اعضاء رو بطور کامل جلب کنه ولی بدون شک می تونه بهترین پیشنهاد باشه برای مادرانی که می خوان در مسیر پر نشیب و فراز تربیت کودکشون از مسیر تعادل خارج نشن !



 

ممنون آزاده جون بابت ابتکار عمل و قبول زحمت و مسئولیت ... به بچه ها هم خیلی بیشتر از انتظارشون خوش گذشت ...



 

پ ن : روز معلم بر همه معلمان و مربیان این آب وخاک و بخصوص مامان خوبم که  همیشه مدیون محبتها و از خود گذشتگی شون هستم ، مبارک باد.



+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

تولد و مهمونی

بچه ها وقتی بهم می رسن شاید خیلی بیشتر از بزرگتر ها از وقتشون استفاده می کنن ، خیلی راحت با هم ارتباط برقرار می کنن ، ساده و بی ریا با هم دوست می شن و به همون راحتی به اختلاف می خورن ، به هر جایی سرک می کشن و هر گوشه ای یک ردپا و اثر از شلوغی و بهم ریختگی بجا می ذارن ، اما وقتی تو یک جشن تولد شاد و پر هیاهو ، ده بیست تا بچه قد و نیم قد دائم از این اتاق به اون اتاق می دون و سر اسباب بازیها جیغ و داد و کشمکش پیدا می کنن و اون میون اسباب اثاثیه ریز و درشت رو با خودشون جابجا می کنن انگار شهر رو بهم می ریزن ...  شاید فقط موقع رسیدن کیک و باز شدن کادو ها بشه همشون رو مثل جو جه هایی که وقت دونه خوردنشون می رسه  از اقصاء نقاط تولد دور هم جمع کرد! حالا چه فرقی می کنه که یکی در حال فرار و اون یکی پشت به دوربین و یکی دیگه در حال ناخنک زدن به خامه روی کیک و یک عده هم در انتظار فوت کردن شمع جلو تر از صاحب تولد اونجا حاضر شده باشن! ... مهم اینه که از سر و کتف هم بالا برن و با شور و شوق  کمال لذت رو از این شلوغی و دور هم بودن ببرن ... دست گل مریم عزیز درد نکنه که با اینهمه مسئولیت ترتیب یک مهمونی به این قشنگی رو داد . 



 

آندیا و آوا جون


 

دخترکهای شاد سوار بر ماشین سام



 

آندیا و ماندانا کوچولوی ناز که خیلی خوب تو مهمونی به همه روی خوش نشون داد و دلبری کرد .



 

وروجکها دور کیک



 

ژستها یکی از یکی جالبتر!


 

و بالاخره سام عزیز گریز پا و کیک تولد  4 سالگی



 

و فیلم کوتاه از همهمه ...

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

زندگی با طعم بچه ...

حکایت مادر و فرزندی شاید گاهی مصداق این شعر تغییر یافته است که ... هم می خوام با تو بمونم ، هم می خوام (یک وقتهایی البته)  نمونی پیشم ، هم می خوام بهم نچسبی ، هم بری دیونه می شم!!!

میاد تو آشپزخونه ، تا به خودت بجنبی صندلی رو می کشه جلو و دستهایش رو تا مچ  فرو می کنه تو کاسه محتوی مواد کوکو و چنان لب ور می چینه که انگار دستهایش رو کرده تو حوض یخ! ... بی اراده خنده ات می گیره و اونهم از خنده تو قهقهه سر میده ! کل آشپزخونه رو درگیر می کنین و کلی ظرف کثیف میکنه و بالاخره راضیش می کنی که از آشپزخونه دل بکنه! ... هنوز ده دقیقه نشده دلواپس می شی و می ری سراغش و دوباره برش می گردونی کنار خودت که جلوی چشمت شلوغکاری کنه!

تا عصر چند بار تلفنی قربان صدقه اش می ری! و همش قیافه شیطونش جلوی چشمت و صدای ظریفش تو گوشت زنگ می زنه ! ... خونه که می رسی انگار که از مسافرت چند ماهه برگشته باشی چنان تو بغلت فشارش می دی که از ترس پا به فرار می ذاره! ... حدود 12.30 شب وقتی تمام بهانه گیریهایش رو با خونسردی پشت سر گذاشتی و تمام لحظه هایش رو به بازی سپری کردی و خرابکاریهاش رو با لطافت مرتفع کردی و اشتباهاتش رو با شوخی و خنده بهش گوشزد کردی و هر جا کشوندت دنبالش رفتی و پا به پایش دوستش شدی و خواهرش شدی و مادرش شدی و عروسکش شدی و بچه اش شدی و معلم موسیقی اش شدی و مربی باله اش شدی و استاد زبانش شدی و معلم نقاشیش شدی و بچه شدی و بزرگ شدی و ... کوفته شدی! اونوقت اون می گه حالا بریم توپ بازی! ... اما تو ترجیح می دی شیرجه بری تو غار تنهاییت!

بالا خره می خوابه ، هر چند نه از سر رضایت و با زبان خوش ! ... تو تختش که می گذاریش یکساعت طول می کشه تا از نوازش کردنش و شنیدن صدای یکنواخت نفسهایش و کنار زدن موهای آشفته از پیشانی عرق کرده اش و چیدن بالشتکهای دور برش و درست کردن حالت دست و پایش و کشیدن  پتوی مورد علاقه اش و لذت تماشایش تو خواب دل بکنی! ...

پ ن : گزارش تولد سام عزیز تو پست بعدیه ... کلی بچه که از سر و کتف هم بالا می رن و اصلا هم دعواشون نمیشه! ...



 

آندیا ، رومینا و مانا جون

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

سرگرمیهای اینروزهایش

معمولا بی حوصله نقاشی می کنه ، گاهی حتی بی هدف مداد رو چنان محکم رو کاغذ می کشه که هر چند دقیقه یکبار باید نوک مداد رو بتراشه ... دوست داره از تمام رنگها استفاده کنه ، هر چند که قلم رو خیلی قشنگ تو دستش می گیره انگار سالهاست که با نوشتن آشناست! از خطوط کم رنگ خوشش نمیاد دوست داره با تمام قدرت رنگ آمیزی کنه ، سعی می کنه هیچ جای کاغذ سفید نمونه! کلی خیال پردازی میکنه برای نقاشیش اما دریغ از یک شباهت کوچک بین اثر هنری بجا مانده و داستان و موزیک متن دخملک! آخر قصه همیشه مداد ها و ضمایم رو زمین و هوا ولو میشه و یک بازی تازه از پرت کردن و مچاله کردن و پاره کردن و قیچی کردن ساخته میشه!

بازیهای حرکتی رو خیلی دوست داره مخصوصا اگه گروهی باشه و موزیکال ... همچنان با یکجا نشستن و بازی کردن چندان موافق نیست. ترجیح میده پازلهایش رو بهم بریزه و مشت مشت تو هوا پخششون کنه تا اینکه کنار هم بچینه و کاملشون کنه! 

دوچرخه سواری رو خوب یاد گرفته و تو خونه زیاد بازی میکنه اما گاهی موقع دور زدن گیر میکنه ، فعلا داره رو سنگ چین و دور دوفرمانه کار می کنه! 

کتابخوانی از سرگرمیهای مورد علاقه اشه حتی اگه کسی رو پیدا نکنه که برایش کتاب بخونه دوست داره صفحه های کتاب رو مدام ورق بزنه و موضوع کتاب رو خودش تعیین کنه !


+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

گپ خودمونی!

شاید شما هم از اون دسته  مامانهایی باشین که رفتارهای بچه شون رو می ذارن زیر ذره بین و مدام بهش تذکر می دن که این حرف رو نزن ، این رفتارت درست نیست ، این کارو بکن ، اون کارو نکن! چرا می زنی؟ چرا پرت می کنی؟ چرا نمی خوری؟ چرا داد می زنی؟  شاید هم نه ، از اونهایی که از همون سر صبح با بچه بگو مگو دارن که اینو باید بخوری ، اینو باید بپوشی ، اینو نمی تونی بیاری ... و بچه هم روزش رو با گریه و بهانه گیری و مخالفتهای پیاپی شروع کنه ...  شاید هم از اون مادرهای مسئول و موشکافی که قبل و بعد از بارداریشون چند تا کتاب روانشناسی کودک رو دوره کردن و برای هر کار کوچیکی با نگاه روانشناختی دنبال یک مشاور تربیتی هستن برای رایزنی ! دست آخر هم به این نتیجه می رسن که بچه خودشون احتمالا با بچه های دیگه فرق داره و برای همین هم نصایح و تجربیات مشاورین اهل فن روی بچه (های) اونا جواب نمی ده! مهم نیست بچه ها تا چه حد می تونن انعطاف پذیر و یا به  اصطلاح حرف گوش  کن باشن! مهم نیست چقدر رو خواسته هاشون پافشاری میکنن! مهم اینه که بدونی  چه موقع ریشه مخالفتهاشون از سر لج بازی و جلب توجه هست و کی از روی بدخلقی و بی حوصلگی و  یا کی دارن عکس العملهای ما رو محک می زنن!  ناگفته پیداست که  کوچکترین اشتباه از طرف پدر و مادر شاید مدتها زمان لازم باشه برای جبرانش و یا کمترین تاثیرش هم می تونه این باشه که بچه تمام عکس العملهای بعدی آدم رو مثل حرکت مهره های شطرنج پیش بینی کنه و کم کم دست آدم رو کامل بخونه! ... شاید برای شما هم زیاد پیش اومده باشه که مطلبی رو جایی بخونین و بعد دچار عذاب وجدان بشین که چرا قبلا از این موضوع آگاه نبودین تا اینهمه مدت دچار اشتباه نشین! یا چرا دقیقا کاری رو کردین یا حرفی رو زدین که نباید ... بچه ها در هر حال بزرگ می شن ، به موقعش خوب و بد رو تشخیص می دن و دیر یا زود شروع می کنن به قضاوت! و شاید اگه خیلی خوش شانس باشیم ذره بینی به همون اندازه و نه بزرگتر می گیرن دستشون و نوبت به اونها می رسه که اشتباهات بزرگترها رو بهشون گوشزد کنن شاید نه به اون نرمی و لطافت و حتی حق به جانب و پر توقع تر از ما ... شاید هم بی تفاوت و بی توجه از کنار همه چیز بگذرن و به همین بسنده کنن که تو دلشون رفتارهای آدم رو به ریشخند بگیرن و بذارن به حساب اختلاف نسل ها! اما واقعیت تغییر ناپذیر اینه که بچه ها هرگز اونی نمیشن که ما می خواییم یا تو ذهنمون ازشون ساخته و پرداختیم! بلکه دقیقا همونی میشن که هستیم! یعنی اینکه بیخودی لقمه رو دور سرت نچرخون! لازمهء پیمودن این راه پر پیچ و خم اینه که اول خودت رو اصلاح کنی! و دوم محیط و مسیر صحیح رو برایش محیا کنی! اونوقته که دیگه هیچ دلیلی برای دل نگرانی پیدا نمی کنی! 


 

جمعه بهاری و طبیعت خیس و نم زده ...

 

 

فروردین زیبا

 

 



+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

به روایت تصویر

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker