Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

یاد می گیرم ... یاد می گیری!

بچه ها به این ساده گیها نا امید نمی شن ... از تکرار خسته نمی شن ...  اما حوصله صبر کردن هم ندارن ، خواسته هاشون رو با تمام وجود می خوان ، همون موقع هم میخوان ، در جا و بدون قید و شرط و اغلب هم همونی میشه که می خوان ! ...

وقتی که مادر شدی دیگر زمان اختصاصی و اصولأ هر چیز خصوصی و انحصاری کم کم بی معنا می شود ... کمدت بارها و بارها موشکافانه واررسی می شود و جای جای کیفت گاه و بیگاه بیرون ریخته می شود منباب کشف اشیاء مکشوفه و ممنوعه ! ... گوشهایت در هر حالتی باید آماده شنیدن باشند و عکس العمل نشان دهند و چشمهایت همیشه بیدار و حتی پشت درهای بسته دستشویی هم مراقب اوضاع ! کم کم سطح توقع و انتظاراتت به میزان قابل توجهی کاهش می یابد یا اصلأ محو و نابود می شود ، در عین شکنندگی و دل نازکی قابلیتها و توانایی های خاص پیدا میکنی توانایی انجام همزمان کارهای مختلف و تمرکز بر نقاط متمایز و متفاوت بدون فکر کردن به زنگ تفریح! ... ملاحظه را یادمی گیری به کمال ! و بعد تر می بینی که به کل آدم دیگری شدی! ... شاید اول دلگیر شوی از این خود تازه ات ، خود پر احساس و فداکاری که اینهمه ظلم روا داشته در حقت! ... بعد تر یاد می گیری که چطور کنار بیایی با این خود عجیب و غیر قابل باور ... یاد می گیری که چطور توازن برقرار کنی میان خودی که هستی و خودی که می شناختی اینهمه سال! ... یاد می گیری که چطور فصل تمایز باب کنی میان خود و او و چطور عشق بدهی و عشق بگیری این میان! ...

  1. اینروزها بیشتر از گذشته به توجه و اهمیت ، علاقه نشان می دهد و هیچ چیز بیشتر از این برایش ناراحت کننده نیست که مورد کم توجهی و بی مهری قرا بگیرد ... و تو هم یاد گرفته ای که چطور از این موضوع به نفع خودش بهره برداری کنی !
  2. اینروزها بیشتر از همیشه به اظهار محبت کلامی و گفتن "دوستت دارم" واکنش نشان می دهد ... و تو هم کم نمی گذاری برایش و خوب می دانی که چطور به موقع شرمنده اش کنی از اینهمه ابراز محبت بی دریغ!
  3. اینروزها نیاز بیشتری نشان می دهد به اینکه نشان بدهی که باورش داری به غایت! ...  و تو هم کیف می کنی از  تقویت اعتماد به نفس و خود باوریش و تکه کلام اینروزهایت که شده : " تو می توانی! و می دانم که چه خوب هم می توانی!"
  4. اینروزها بیشتر خوشحال می شود که بگویی "تو دیگه بزرگ شدی!" ... و تو هم لذت می بری از مسئولیت دادن به این فسقلی مستعد و  رو به رشد!
  5. اینروزها مهارت خاصی پیدا کرده در فلسفه بافی و استفاده از کلمات غلنبه سلنبه  برای رسیدن به خواسته هایش... و تو هم با کمال میل حاضر می شوی که گاهی تن در دهی به باج خواهی ها و استبداد کودکانه و زیرکانه اش!
  6. اینروزها اهمیت بشتری می دهد به با هم بودن و کنار هم ماندن ... و تو هم کمال لذت رو می بری از برنامه های متنوع  درخواستی اش تو روزهای بلند خردادی.
  7. اینروزها دلش پر می کشد برای چرخیدن تو مراکز خرید و فروشگاههای بزرگ و انتخاب کالا ... و تو هم کلی خوش خوشانت می شود از حس بروز خصلتهای  تنوع طلبانه و پر شر و شور  زنانه اش!!
ادامه مطلب
+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

تولدت مبارک

وروجک اصرار داره که تولد خودش باشه ... مهم نیست کادویی در کار باشه یا نه ، مهم نیست ضیافت بزرگ و پر هیاهو باشه یا یک جمع کوچک و صمیمی ... یک شمع فشفشه ای روشن روی کیک و چند تا صورت آشنا و خندون و یک موزیک تولد کافیه تا اشکهای ماسیده چند لحظه قبل رو از لپهای گر گفته اش پاک کنه و با تمام وجود از ته دل بخنده و دستهایش رو دور گردن پدرش حلقه کنه و محبتش رو با قدرت تمام نشون بده ...  تولدت مبارک !



+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

تنبیه یا تشویق مسئله این نیست!

از خیلی پیشتر ،‌از همون موقع که حرف زدن رو دست و پا شکسته شروع کرد ، هیچوقت به تنبیه واکنش مثبت نشون نمی داد حالا تو هر شکل و نوعش که می خواد باشه ... محرومیت ؟ اصلأ برایش مهم نیست ! ... گرفتن اسباب بازیهای مورد علاقه اش ؟  اول می پرسه چه موقع می تونه پسشون بگیره و بعد در کمال خونسردی دوره محکومیت رو پشت سر می گذاره!‌ ... صندلی تنهایی یا محدوده حفاظت شده ؟‌ خیلی راحت باهاش کنار میاد با خوندن شعر و تماشای منظره اطراف؟!! (آخرین بار پرسید میشه کتابم هم با خودم بیارم رو صندلی تنهاییم؟) ... تشویق هم که کلأ جواب نمیده! چون هیچ چیز رو به خواسته اصلی خودش ترجیح نمیده ...

نگهبان اداره بهش میگه اگه همه دکمه های آسانسور رو بزنی دفعه بعد باید از پله ها بری بالا ! ... وروجک در کمال خونسردی می گه  :" اول دکمه ها رو می زنم بعد  دوست دارم تو پله ها بدو بدو کنم!"

تلویزیون خاموش میشه و از دیدن سی دی مورد علاقه اش محروم میشه  تا وقتی میوه اش رو بخوره!  ... اونوقت  ظرف میوه رو پس می ده و میگه : "اصلا نمی خوام سی دی ببینم! می خوام بخوابم!"

پ ن ١ :‌ از اونجاییکه تمام تیرهامون به سنگ می خوره یک قانون نه چندان تازه می گذارم : "اگه شما به حرفم گوش نکنی من هم به حرفهایت گوش نمی کنم!" این یکی خیلی خوب جواب میده ! الان دیگه همه چی آرومه !   ... 

پ ن٢ : صبح در نهایت عجله و دیرکردنهای هر روزه می گه : " نمی خوام کفش بپوشم می خوام با دمپایی بیام بیرون!"  می گم نمیشه!! ... می گه : " اگه شما به حرفم گوش نکنی من هم ... !" زود حرفشو قطع می کنم و می گم چی گفتی ؟؟؟؟ درست نشنیدم؟؟؟ ... با خنده لبهایش رو میاره نزدیک گوشم و می گه : " می خواستم بگم میشه امروز با دمپایی به حرفهاتون گوش کنم نه با کفش؟!!!"


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

اولین کنسرت کلاسی

اولین کنسرت کلاسی دخملک تو سالن کنسرت آموزشگاه موسیقی پارس برگزار شد ، شاید اصلا نشه هیچ شباهتی بین کنسرت و کار نه چندان هماهنگ اونهمه بچه قد و نیم قد  پیدا کرد که اصولا هیچ ذهنیتی از اجرای گروهی در جمع ندارن. ولی ذوق و شوق حضورشون کافیه برای اینکه پدر و مادرهای خسته و دوربین بدست با چنان هیجانی به اجراشون خیره بشن که انگار اجرا مربوط به یک عده موزیسین کهنه کار و حرفه ایه ! ...  بچه ها نیمساعت قبل از کنسرت برای تمرینات نهایی توی سالن جمع شدن و دور از چشم حضار آخرین تذکرات رو شنیده/ نشنیده گرفتن! ... بعد اعلام شد که تماشاچیان می تونن وارد سالن بشن ... روی تک تک صندلیهای حاضرین بروشورهایی مربوط به کنسرت بود و بچه ها آماده و در کمال خونسردی برای چهره های آشناشون دست تکون می دادن.  آندیا با دیدن من یک لبخند معنی دار رو لبش نشست و سری تکون داد که بیشتر شبیه خوش آمد گویی بود! ... بعد از اون دیگه تو جمعیت با نگاهش دنبالم نگشت! ... 



 

بعد از توضیحات مقدماتی  آقای نظر ، مربیان کارشون رو شروع کردن. صرف نظر از کوتاهی برنامه و اینکه یک جاهایی  بچه های بازیگوش تر ، با شیطنت از ریتم خارج می شدن و کار رو به بازی می گرفتن ، حتی شیطونترین اعضای گروه هم  بلافاصله خوشون رو جمع و جور می کردن و تابع جمع می شدن! کار ها تقریبأ همونهایی بود که در طول سه ترم گذشته بهشون آموزش داده شده بود. دست آخر هم هدایای کوچکی بعنوان یاد بود بینشون پخش شد و متعاقب اون عکس یادگاری از گروه و بچه هایی که با هیجان جاهاشون رو در آخرین لحظه با هم عوض می کردن! و به انبوه دوربینها با افتخار لبخند می زدن! ...



 

بنظرم جالب توجه ترین قسمت این اجرای ساده و شاید پیش پا افتاده خونسردی و کم توجهی بچه ها به جمعیت حاضر بود ! نه انگار که اونهمه چشم رفتارهاشون رو زیر نظر داره و نه کوچکترین توجهی به فلش ممتد دوربینهایی که لحظه لحظهء کارهاشون رو ضبط می کنه به یادگار! ... هر جای پای کودکی درمیان است ، نوای زندگی زیبا و شنیدنی است!


 

هماهنگی رو دارین؟

 

 

 


 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

حق نداری!

جلوی یک آیینه تمام قد ایستاده ... با پوتینهای خاله اش ... کیف مامانش ... کلاه عروسکش ... عینک آفتابی پدرش و دامن بلند مامانیش  ... اونوقت یک دستش رو زده به کمرش و یکوری تو آیینه خودش رو با این شمایل عجیب و غریب تماشا می کنه و میگه  : "فکر کنم همه چی آرومه چونکه من چقدر خوشگلم با این لباسها! ..."

از یک لحظه غفلت من استفاده می کنه و یک صندلی میاره زیر پنجره که بیرون رو تماشا کنه! آروم پشت سرش وامیستم که مراقبش باشم ... یکدفعه رویش رو بر می گردونه و می گه : "مامان جون ببخشید که برعکسه پشتم به رویت شده !"

قبل از رفتن به مهمونی کلی بهش سفارش می کنم : " جفت پا پریدن روی مبل و تخت ، ممنوع! ... کوبیدن و بستن در اتاقها ، ممنوع! ... یکدفعه حرفم رو قطع می کنه و میگه : "شما هم دعوای آندیا ، ممنوح! مگه نمیدونی من دیشب آب هویج خوردم الان هم بزرگم!  تازه ام خودم بلدم خودمو دعوا کنم ، تمام!"

ساعت بدست کنار تلویزیون ایستاده و خیلی جدی به پدرش می گه :

  • وقت شما تموم شده! نوبت منه که سی دی بگذارم!
  • شما که داری با مامان می ری پارک!
  • باشه ! ولی هم چون نوبت منه شما حق نداری حق منو گوش نکنی!


+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

من و ما ...

  • زندگی مثل گل یا پوچ می مونه ... تا مشتش برایت باز نشه نمی دونی چی توشه! تا انتخابش نکنی آشکار نمیشه اما یکبار بیشتر حق انتخاب نداری ... بهت فرصت دوباره نمیده ... اما همیشه یک شانس 50 درصدی برایت حی و حاضره فقط باید پیدایش کنی و دل خوش داری که دور گردون به کام توست حتی اگه کامت رو شیرین نکنه! ... دخترک مشتهای کوچولویش رو دراز می کنه سمت مامانش و با کلی ناز و ادا می گه :  "زود بگو تو کدومه؟" ...  بی هدف می گی اینه! ... بازش می کنه ! خالیه! ... حس می کنه ناراحتی! زود دست دیگه اش رو میاره سمتت و یک بادوم درشت از کف دستش می گذاره تو دهنت و می گه : "ایناهاش! حالا بخند!! دیدی بیخودی ناراحت بودی!!!!!!!!"


 

  • دیراومدی ! خسته ای! بی حوصله ای! با آشپزخانه شلوغ و بهم ریخته و نابسامان قهری! ... خوب که چی! کی به قهر و آشتی تو اهمیت می ده !  ...  گوشی تلفن با قدرت بین کتف و گوش مبارک چسبانده شده ! خوبه که از اونور خط نمی بینن داری پیاز پوست می کنی! دو پیمانه برنج خوش رنگ و بوی  مورد علاقه دخترک روی گاز بال بال می زنه و چیزی نموده کفهای سفیدش رو پس بده رو گاز تا بلکه یکی به دادش برسه! ... تمام پنجره های موجود بازند تا آخرین نفسهای خوشایند بهار رو به افول رو با ولع تو بکشند! اما بجایش هرم گرماست و دوده و خاکی که هر بار سر  می چرخانی یادت بیاد که پشت پنجره ها چقدر مهجور و غریب افتاده اند از پاکیزگی! ... صدای تلویزیون لحظه به لحظه بلندتر میشه و صدای خنده های شیرین و معنی دار دخملک هم! ... آخرین ادویه مایه کتلت رو که اضافه می کنی انگار دنیا تو تاریکی فرو می ره و تو می مونی و  بوق ممتد گوشی تلفن و غل غل برنج و بوی روغن مذاب و دست آغشته به مایه کتلت و دخترک گرسنه و کم طاقتی که قبل از تاریکی از میز بالا رفته و بعد از تاریکی عاجز مانده از پایین آمدن و پشت سر هم تکرار می کنه  "مامان بگو برق بیادددددددددد! ... مامان گشنه امه ! ... مامان منو بیار پایین ! مامااااااااااااااااااااااااان!!!


 

  • یک کتابخونه کوچولو تو اتاقش داره که معمولأ کتابهایی که بیشتر ازشون استفاده می کنه رو اونجا می گذاره ، بعد بقیه کتابهایش  تو یک کمد طبقه بندی شده است که معمولا درش بسته است ولی اگه دفعتاٌ درش باز بمونه ، کل کتابها مثل تل برگهای خشک شده پائیزی روی زمین ولو می شن ، لگد میشن ، له میشن ، مچاله میشن و آخر سر هم می زنه زیر گریه که چرا اینجوری شدن! دیشب بهش گفتم اگه موافقی کتابهای تو کتابخونه ات رو جمع کنیم و بجایش یکسری کتابهای تازه از توی کمد بگذاریم ... از گوشه چشم یک نگاه به کتابهای قدیمیش می اندازه و می گه :‌ "چرا مامان مگه کتابهام هم مثل لباسهام زمستونی تابستونی شده؟؟؟"



+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

خانومه سوال بپرس!

بهش می گم برو اون کفشها رو از پایت دربیار که خیلی برایت بزرگه ممکنه پایت پیچ بخوره! ... میگه : "مگه کفش پاشنه قد بلند پاهامونو می پیچونه؟"

بهش می گم دیدی چه مدرسه قشنگیه؟ دوست داری هر روز بیای اینجا؟  ... می گه: " نع!  من دوست ندارم شلوار با پیرهن بپوشم ! خانوم سوال بپرسشون هم وقتی بوسم کرد صورتم سیبیلی شد!!"

می پرسه مامان منو چند تا دوست داری؟ ... میگم خیلی زیاد! ، از هر چی که فکرشو بکنی بیشتر! ... مرموزانه می گه : "پس یعنی منو خیلی خیلی گرون خریدی؟"!!

کتاب تازه اش رو آورده و می پرسه مامان میشه ببینی اسم پدر جیک جیکو چیه؟ می گم نه مامانم تو کتابت اسم پدرش رو ننوشته! ... یک نگاه معنی دار بهم می اندازه و کتاب رو از دستم می گیره ، بعدش میگه : " آخه همه مامی ها می دونن اسم پدر جیک جیکو آقا خروسه است دیگه!"

هر کلمه ای که برای اولین بار به گوشش بخوره ، بی مناسبت و با مناسبت اینقدر ازش استفاده می کنه تا مطابق عکس العملهای ما معنی و مورد استفاده صحیحش رو کشف کنه ...

عروسکش رو پرت می کنه بالا طوری که هر بار دست و پای عروسک بینوا می خوره تو سقف ، بعد دو دستی سر خودش رو میچسبه که نکنه عروسکه بخوره تو سر و صورتش! ... می گم کارت خطر ناکه چرا اینجوری می کنی؟ ... می گه:  "می خوام از اون بالا بندازمش پایین که بیوفته ... ( یک کم مکث می کنه!) تو دردسر!!!!!!!!!! "

اینم یک گفتمان خودمونی و در گوشی ...

  • مامانه من خوشگلم؟
  • بله عزیزم! ابله
  • دختر خوبی ام؟ مژه
  • معلومه که خوبی! همه بچه ها خوبن! بغل
  • من خیلی هم باهوشم؟؟ از خود راضی
  • تعجب خودت چی فکر میکنی؟
  • فکر کنم دیروز بچه با حرص دارادی* شدم ! مژه
  • اینکه گفتی یعنی چی اونوقت؟تعجب
  • یعنی اسمم تو مدرسه پرنده (برنده) میشه ،  ولی هم من دوست ندارم برم مدرسه! از خود راضی

با حرص داراد * : با استعداد!!  (حالا اگه نگارنده تا حالا به استعداد بچه اش پی نبرده خوب مشکل خودشه!)




خیلی دنبال رابطه عکسها نباشین لطفأ ...  خجالت


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

اگه ...

  • اگه تو چله تابستون زیر تیغ آفتاب صلات ظهر یک دختر بچه پر حرف و بازیگوش دیدین که یک کاپشن کت و کلفت کلاه دار تنش کرده و نصف پاهایش از زیر دامن کوتاهش پیداست و بقیه اش تو چکمه و جوراب پشمی پوشانده شده ! مدیونید اگه به مامانش چپ چپ نگاه کنید!!!
  • اگه تو زمین بازی پارک یک دخترک سر به هوا دیدین که حین بالا رفتن از  پله های چوبی و پوسیده سرسره ، یک عروسک به قاعده خودش رو کشان کشان بالا می بره! ‌بعد مثل ندید بدیدها از این اسباب بازی می پره رو اون یکی و اصلأ هم نوبت رو رعایت نمی کنه و پا بده پسربچه های بزرگتر ازخودش رو هول میده یا ذوق زده رو چمن ها خ ر غلت می زنه ! بیخودی چشم نگردونین ببینین ننه اش کجاست! مگه خودتون خواهر مادر ندارین!!
  • اگه تو یک ساختمان شیک و با کلاس از اونهایی که  :" گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد ، جنبیدن آن پشه عیان در نظر اهالیست!" یک بچه کنجکاو دیدین که با جیغهای بنفش از اون نوعش که میگن دیوار صوتی رو ترک می اندازه رو سنگهای گرانیت پاتیناژ میره و همه دکمه های آسانسور رو با حرص فشار می ده و تو هر طبقه نصف تنش رو از در آسانسور میاره بیرون و به همه سلام می کنه ، مابین هر طبقه هم از در و دیوار و میله های آسانسور مثل اسپایدرمن بالا می ره و ... خوب فقط بخندین بگین چه دختر ناز و مامانی ایه! مطمئن باشین مادره خودش بقیه اش رو می فهمه!‌
  • اگه تو یک فروشگاه مواد غذایی همینطور که سرگرم خرید هستین یکدفعه دیدین یک  خانوم سانتی مانتال با صندلهای تق تقی و نیم کیلو زیورآلات هفت رنگ و عینک آفتابی نگین دار،  کالسکه بچه اش رو به جلو می رانه و همچین خرامان خرامان از کنار غرفه ها رد میشه و با حوصله اتیکت همشون رو نگاه می کنه و سبک سنگین می کنه و خریدهایش رو با دقت از روی لیست انتخاب میکنه و اصلا هم به کسی توجه نداره! ... یک وقت گول ظاهرش رو نخورین  فکر کنین طرف یک خانوم میانسال و تحصیلکرده است ها! پشت اون عینک دودی و کلاه آفتابی یک دختر بچه تخس و وروجکه که خوب بلده حفظ ظاهر کنه!
  • اگه تجربه مادر شدن ندارین بهتره بدونین تنها لذتی که فقط  با تجربه  میشه درکش کرد مادر شدنه! و تنها خوشبختی که همزمان اشک آدم رو درمیاره لبخند مادرانه است! ... و تنها گوهری که نه تموم میشه و نه محو میشه و نه گم میشه مهر مادرانه است ... مادر شدن مسئولیتی بی انتهاست ... مادرم روزت مبارک ...

 


عشق یعنی مادر

           صبر یعنی زن

                  مهر یعنی دختر

                         نور یعنی خواهر !

                               هر چه هستی ، عشق یا صبر ، مهر یا نور ، " روزت مبارک"



 

  • "چشمهایت را ببند به دوران کودکیت برگرد بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟ نگاهت معصوم بود، و خنده های کودکانه ات از ته دل، بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات. بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت، دوست داشتنت پاک و بی ریا بود، و بخشیدنت با رضایت ، چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد، و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی! چه شد؟ بزرگ شدی؟؟" این مطلب گرته برداری از متن یک ایمیل بود که خواستم اینجا به یادگار بمونه)

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

افکار من ... افکار تو ...

تو پیاده رو قدم می زنیم ... دست در دست ، بغل به بغل ، قدمهامون به موازات هم تو یک مسیر روی سنگ فرش پیاده رو فرود میاد ! انگار سعی می کنه گامهایش رو بلند برداره تا با یک آهنگ منظم و هماهنگ جلو بریم! نگاهش به هر طرف می چرخه ، و دستهایش رو تو هوا تاب میده! ... تو از خودت می پرسی شام چی بخوریم؟ و نهار فردا هم!  ، اون  با تعجب در مورد توتهای ریخته شده تو سطح پیاده رو می پرسه و دلش نمیاد لگدشون کنه! ، کم کم وادارت می کنه صبر کنی تا تو مسیر پر از درخت توت پیاده رو یک مشت توت درشت و لگد نخورده جمع کنه! ... تو از بوی نعنا و پیاز داغ که توی حیاط پیچیده یاد آش رشته و کشک بادمجون می افتی ، اون با شامه اش عطر یاس  رازقی رو تو باغچه دنبال میکنه و اسم گلها رو می پرسه ... تو از پنجره نیمه باز صبح چشمت که به نیمه غبار گرفته شهر می افته بلافاصله آلودگی هوا رو  تخمین می زنی ، اون ابرهای سفید و طلوع آفتاب رو تحسین آمیز نگاه می کنه ... تو  به چراغ قرمز  تو ترافیک صبحگاهی خیره شدی و با انگشتهایت رو فرمون ضرب گرفتی تا شمارش معکوس به صفر برسه ! اون با دقت خیره شده به حرکت تند یک بچه گربه حین بالا رفتن از یک درخت تو پیاده رو! ...  و آخر شب تو با حسرت به لکه ها و تکه های غذا روی اجاق گاز میگی فردا هم روز خداست ! و اون با هیجان می پرسه فردا هم می ریم پارک؟؟


 

میوه های نوبرانه امسال برایش جذابیت خاصی پیدا کرده ... همه رو با هیجان امتحان میکنه ... تا پارسال انگار غریبه بود با بیشترشون ... میوه های خوش رنگ و لعاب  و شسته شده رو که با هیجان از تو سینک برای خودش سوا میکنه و پا می گذاره به فرار! ... با خودت می گی چقدر خوبه که هنوز از داشتن اینهمه تنوع میوه  نوبرانه و هوس انگیز محروم نشدین ، تا سال دیگه چه پیش آید!

 


خرداد 88 ، بچه های خلاق!

 


عمو زنجیر باف ...


+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

جشنواره تنوع زیستی

خوبیش اینه که تو شهر پرهیاهو و پهناور ما اگه ...  آب و هوای تمیز نیست و انواع آلودگیهای صوتی و تنفسی و غیره هست  اگه آرامش نیست و ترافیک هست اگه جای پارک نیست و پارکبان هست  ، اگه وسیله نقلیه عمومی نیست و  تا دلت بخواد ماشین هست و از این حرفها ... عوضش ...  کلی جشنواره و نمایشگاه داریم که آدم وقتش رو به بطالت نگذرونه ... ما هم که در جرگه فرزند سالاران ، هر جا هر برنامه ای به نوعی با کودک در ارتباط باشه فوری شال و کلاه می کنیم که یک وقت از قافله عقب نمونیم! ... این هفته نوبت جشنواره تنوع زیستی بود در موزه حیات وحش دارآباد که در آخرین روز مامان هیژا جون خبرمون کرد که بریم ... بچه های پر ذوق و پر انرژی که تو هر غرفه سخت مشغول نقاشی کشیدن  و کاردستی درست کردن و گل بازی و بادبادک سازی و سرک کشیدن بودن .... بعضی هاشون هم تو همون غرفه اول جا خوش می کردن و به ضرب سقلمه و نیشگون بزرگترها با گریه می رفتن سراغ غرفه بعدی (حالا چه اصراریه بچه از تک تک غرفه ها سان ببینه!؟؟)   آندیا اما از گل بازی بیشتر از سرگرمی های دیگه خوشش اومد و دست آخر هم شگفت زده رقص بادبادکها با نسیم ملایم بهار رو تو آسمون دنبال می کرد ... بی هیچ کلام اضافه و سوال و جواب ...

 

 

آندیا و مانا جون با  خمیر شکل داده شده از  گل خشک 

 

 

تقلب رو دارین از روی دست مانا ؟


 

 

طبیعت بهاری

 

 

عروسک همیشه در صحنه و دخترکان خندون

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

مهمونی

بچه ها معمولا مهمونی رفتن و مهمون داشتن رو دوست دارن یا اصلا شلوغی و دور هم بودن براشون جذاب و هیجان انگیزه حتی اگه خیلی هم با همسن و سالهاشون دمخور نشن!  آندیا اما با شدت خاصی از شلوغی استقبال می کنه ... اخیرأ یک عادت تازه هم به این علاقه مفرط اضافه شده و اونهم اینه که مهمونهای مورد علاقه اش رو با زور نگه می داره یا بالعکس وقتی جایی بهش خوش می گذره به این سادگیها رضایت به رفتن نمی ده و نمی تونه از جمع دل بکنه و به طبع سه گزینه بیشتر برامون باقی نمی گذاره ! یا باید تا رفتن آخرین مهمونها منتظر بمونیم و به اصطلاح بعد از آب و جاروی محل اونجا رو ترک کنیم! و یا باید  با کفش و لباس یک لنگه پا  دم در بایستیم تا ببینه موضوع رفتن جدیه و بعد تصمیم بگیره که بمونه یا بیاد که قطعأ گزینه دوم رو انتخاب می کنه چون رفتن ما چندان به مذاقش خوش نمیاد!  و یا باید به زور متوصل بشیم که این هم خوشایند من نیست! در هر حال این وسط گاهی مکالمات کمی به درازا می کشه و اصطلاحات تازه ای از تویش درمیاد ...

تو جشن تولد رایان جون پسر  یکی از دوستان صمیمی من که هشت ماهی از آندیا کوچکتره بعد از اینکه حسابی با بچه های دیگه درگیری فیزیکی پیدا کرد و گاهأ برای صاحب شدن اسباب بازیهای میزبان متوصل به زور می شد ... تهدیدش کردم که اگه با دوستهایت اینجوری رفتار کنی مهمونی رو ترک می کنیم! ... اونهم با نگاهی عاقل اندر سفیهانه گفت : " الان که نمیشه بریم ، آخه هنوز شام نخوردیم ، ما هم که خونمون شام نداریم ، پس چطوری بریم؟؟؟" ... وسطهای مهمونی به عادت غلطی که تو خونه داره بقیه بچه ها رو هم تشویق می کرد که همه با هم روی تخت دونفره بپر بپر کنن ... با عجله رفتم سراغش و گفتم این کارت رو دوست ندارم و زود برگردین تو سالن ! ... دخترک با قیافه جدی و حق به جانب گفت :" ببین مامان جونم من همش با دوستهام بازی میکنم! شما هم برو با دوستهای خودت بازی کن ، هی نیا مباظم ما بشو! ... دست آخر هم موقع رفتن هیچکدام از گزینه های قبلی برای رفتن مقبول نیوفتاد و گفت : " چونکه تولد دوست منه شما برو تو ماشین منتظر من باش که هر وقت خسته ام اومد بگم بیای دنبالم!"


 

آندیا و رایان جون

 

 

قبل از بازی و دعوا



 

بعد از بازی و دعوا


 

رایان ، آندیا ، دانیال ، آرسام



 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker