Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

در آستانه چهار سالگی

معمولا از سه سالگی به بعد شاید رفتارهای دختر بچه ها و پسر بچه ها یک جورایی متمایز میشه ... عادتهای رفتاری و واکنشهاشون نسبت به جنس مخالف تغییر می کنه ... و شاید یک وقتهایی ترجیح میدن بیشتر با همجنسهای خودشون هم بازی بشن ... اگه یک دختر بچه در آستانه ۴ سالگی دارین ...

  1. سخت نگیرین اگه یک وقتهایی از سوراخ سوزن رد میشن یک وقتهایی از دروازه تو نمیان ... اینها نشانه های کامل شدنه! ...
  2. تعجب نکنین اگه هنوز یک وقتهایی دوست دارن تو بغل باشن یا اینقدر جلوی در منتظر بمونن تا یکی بیاد کفشهاشون رو دربیاره !
  3. نا امید نشین اگه گاه و بی گاه ظرف غذا رو دست نخورده بر می گردونن رو میز و قبل از اینکه سرزنش بشن ، می زنن زیر گریه!
  4. دست پاچه نشین اگه با دیدن یک بچه کوچولو یک دفعه چند سال بر می گردن به عقب و یاد دوران نوزادیشون می افتن!
  5. دلگیر نشین اگه نقش پدر رو پررنگتر و عمیقتر از مادر می بینن اما وقتی پای توقع و انتظار در میون باشه ،‌ حضور مادر الزامی میشه! 
  6. خیلی خوش بین نباشین که به همین زودیها بشن عصای دست و مسئولت پذیر ... هنوز بهم ریختگی و شلوغی براشون جذابتر از نظم و قانون پذیریه!
  7. مهم نیست لوازم آرایش چقدر براشون جذابیت داره ... یا مشاجرات بر سر چی تنم کنم و چه به موهایم بزنم تا کی ادامه خواهد داشت ... کم کم می بینی دخترکی که ۴ سالگی رو هنوز کامل نکرده ، خوب بلده یادت بده چطور میشه با سیاست و چرب زبانی از یک طرف همه رو راضی نگه داشت و از طرف دیگه حرف خود رو به کرسی نشوند ... بهتر از تو میدونه چطور باید از کمترین امکانات برای شاد بودن بهره گرفت ... بر خلاف تو خوب می دونه چه تو خاطرش بمونه و چی باید از یادش بره! ... و  تو می تونی در کمال آرامش دلخوش داری که این مصاحب همجنس و همراز ، دیر یا زود به همون اندازه که تو به مادرت عشق می ورزی ، دوستت خوهد داشت ... صبر کن خودت می بینی!

 


+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

باغ موزه هنر

آدمهای بچه دار خیلی نمی تونن در قید اعداد و ارقام باشن یا دست کم حساب و کتابشون با حساب بیرون و بازار کلی توفیر داره ... اگه یادشون نیاد آخرین باری که سینما رفتن کی بوده در عوض می دونن اسم آخرین سی دی کارتونی که خریدن چی بوده ! ...   آخر هر ماه  یعنی اینکه چک کنی ببینی کدوم کلاس بچه موقع پرداخت شهریه اش رسیده ... آخر هفته یعنی اینکه ببینی چه چیزهایی باید برای کل هفتهء آتی بچه با مخلفاتش مهیا بشه! ... پایان بهار یعنی برآورد و بررسی برنامه های تفریحی و آموزشی تابستانی ... یعنی گشتن دنبال مدرسه های مختلف و سبک سنگین کردن بعد مسافت و میزان شهریه و امکانات آموزشی و رفاهی مدارس منتخب ... و الی آخر ... خوبیش اینه که اینجور حساب کتابها هیچوقت تسویه نمیشه و همیشه جزء حسابهای باز آدم باقی می مونه ... وروجک روزهای هفته رو می شمره تا برسه به موعد قرار با یک دوست عزیز از راه دور  و چه حس خوبیه که دوستهای دیروز بشن مادرهای دوستای کوچولوی امروز !

تازگیها تو حمام و دستشویی میزنه زیر آواز و با احساس شعرهای تازه اش رو تمرین میکنه ... موقع پوشاندن لباس گفتم اون شعری که تو حموم می خوندی اولش ... بود ، میشه دوباره بخونیش؟ ... گفت : " نه آخه الان دیگه تمیزم نمی خوام که برم حموم!"

با هیجان تمام گفت : بیا عینکهامون رو عوض کنیم ...  گفتم نمیشه عینک شما برای من کوچیکه ، گفت :  پس بیا ساعتهامون رو عوض کنیم ، گفتم ساعتت هم کوچیکه برام ... گفت : پس بیا یک چیزی که کوچیکش برایت بزرگه با هم عوض کنیم خوب؟؟؟

قبل از حرکت گفت میشه من یک دقیقه بشینم روی این یکی صندلی که فرمون داره؟ گفتیم قبول! ... گفت میشه یک بوق بزنم ! ... گفتیم باشه فقط یکی! ... (سه بار بوق زد!) ... گفت میشه برف پاک کن هم روشن کنم! ... گفتیم همین یکبار! (شیشه شور و فلاشر هم راه انداخت!)  ... گفت الان میشه کلید ماشین هم بدین بهم می خوام روشنش کنم ... گفتیم نه دیگه  نمیشه ! ... گفت : پس فقط کلید در خودمو بدین بهم خوب؟ خوب؟؟؟؟

عروسکش رو محکم کوبید به زمین ... گفتم این چه کاریه ، تا حالا دیدی من با شما اینجوری رفتار کنم؟ ... گفت: " آخه این که اصلا نمی فهمه من رفتارم خوب نیست!"

 

 

آندیا و شایان جون(باغ موزه هنر)



 

بچه هایی که دارن قد آزادی میشن!




فضای سبز و ماکتهای کوچک و جوی های روان و کافه گالری رمانتیک و شمع و عود و نمایشگاه نقاشی و ... همه تو یک باغ مشجر نه چندان بزرگ که اطرافش رو بیشتر ساختمانها بلند و در حال ساخت احاطه کردن ... حسنش به اینه که اینجا هم اعداد و ارقام گم میشن ... یادت می ره چند چند وقته اومدین تو و ساعت چنده!  ...


شایان جون و آندیا (پاهاشون رو دارین؟)

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

دخترانه

رابطه یه دختر بچه پر شر و شور رو با مامانش در نظر بگیرین ، وقتی  تو سن و سالیه که تک تک کارهایش رو می خواد با نزدیکترین همجنس خودش مقایسه کنه و عینأ بشه آیینه مادرش ... منظورم پوشیدن کفشهای پاشنه بلند و شال و روسری به سر کردن و استفاده از سرخاب ، سفیدآب و این حرفها نیست ... اصلا نقل روزمرگی های زنانه نیست ... یکجور وابستگی و اعتماد عمیقه که اگه ندانسته خدشه دارش نکنی با گذشت زمان پر رنگتر میشه ... اونوقت کم کم میشه روی این رابطه کار کرد ... میشه رو یک دوستی پایدار و با دوام سرمایه گزاری کرد ... 

دخملک عادت کرده کوچکترین و ساده ترین اتفاقات روزمره رو هم  با مامانش درمیون بگذاره و یک وقتهایی برای نشون دادن میزان صمیمیت و نزدیکی در حضور سایرین درگوشی حرف بزنه ...

چه اشکالی داره که آدم  با نجواهای مبهم و نارسای دخترکش با اشتیاق سرش رو به علامت تائید تکون بده و بعد دونفری ریز ریز بخندن! ...

یا تو خیابون دست هم دیگرو بگیرن و تو هوا تاب بدن و زیر لب شعرهای تازه بخونن و الکی بخندن!

یا گاهی یک راز ساده رو ولو برای مدتی کوتاه بینشون حفظ کنن!

یا یک وقتهایی رمزی و با اشاره با هم حرف بزنن!

یا به جای کارهای مهم و جدی ، کارهای بی اهمیت و مسخره بدن فقط محض شادی و خنده!

...  کم کم یادت میره که مادرشی و یادش می ره که دخترته! ... یاد می گیرین که دل بسپرین و دوست بمونین !




آب بازی دست جمعی در پارک قیطریه (صبح  دل انگیز جمعه)  در شرایطی که دخترک برای هر یک قطره آبی که رویش پاشیده می شد قطره قطره اشک می ریخت!!

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

درهم برهم!

خیلی خوبه که آدم یک وقتهایی در مورد یک چیزهایی خیال پردازی کنه ! یا تو نیمه پر لیوان دنبال آرزوهای گم شده اش بگرده ، بعد ابرهای سیاه پشت رویاهای شیرین حبس بشن و جایی برای مانور پیدا نکنن! مهم نیست واقعیت چقدر می تونه دو از ذهن باشه ... مهم اینه که صدایت به گوش کائنات برسه و تا وقتی غول چراغ جادو سر و کله اش پیدا نشده نا امید نشی! ... یک وقتهایی تجربه خواستن رو از بچه ها بهتر میشه تقلید کرد ...

اینکه رو خواسته ات با تمام قدرت سماجت کنی و سر سوزنی کوتاه نیای یک جاهایی خوبه ، بشرط اینکه تو یک مهمونی بزرگ که 16 قلم میوهء فصل درجه یک رومیزه دخترکت یکریز اشک نریزه بگه : " من پرتقال میخوام!"  (آخرش به پرتقال هم رسید نگین از کجا!)




بچه ها یکی از صفات بارز و مشخصشون اینه که خیلی زود شرطی می شن ...

  1. کافیه چند بار موقع صحبت در اوج عصبانیت صدایت رو بلند کنی ... خیلی زود به این نتیجه می رسن که وقتی عصبانی هستی باید ولوم صدایت رو ببری بالا یا دست کم مجازی که داد بزنی! ... 
  2. اگه برای ابراز مخالفت و رسیدن به خواسته های ولو به حق شان چند بار متوالی از طریق گریه و داد فغان به نتیجه مطلوب برسن ... خیلی زود به این معادله می رسن که " هر گاه گریه ... پس آنگاه رسیدن به خواسته! "
  3. اگه با هر بار محرومیت بتونن به راحتی از مرز نبایدها و ممنوعه ها بگذرن ، خیلی زود به یک نتیجه گیری ساده می رسن که درست مثل جرایم رانندگی تو آدم بزرگهاست ... شاید دیده نشوم! تازه اگر هم دیده شوم تاوانش را می دهم و خلاص!
  4. کافیه کوچکترین ضدیت و تناقضی بین رفتار آدم بزرگهای دو و برشون پیدا کنن ! ... خیلی زود پی می برن که در بین قانون گذاران هم چندان تفاهم و اتفاق نظری نیست و این یعنی گریز از قانونمندی ...
  5. مهم نیست چند صد بار آدم رو در حال نوشیدن با لیوان دیده ... کافیه یکبار پدرش رو در حال لاجرعه نوشیدن آب با شیشه کنار یخچال غافلگیر کنه ... اونوقت هر چه رشتی پنبه است!
  6. کافیه یکبار ریموت بدست با یک کتاب باز روی سینه ات ، جلوی تلویزیون خوابت ببره ! اونوقت می فهمه اینجورها هم نیست که مجبور باشه هر شب مثل مرغ سر ساعت بره تو جایش و پلکهایش رو محکم فشار بده و داستانهای تکراری گوش کنه!!!!!!!
  7. کافیه یک بنده خدایی برای ابراز علاقه بهش بگه اگه اینکارو بکنی بچه بدی هستی و مادرت هم می ره مامان یک بچه دیگه میشه!  ... اونوقت یاد می گیره هر جا بینتون شکرآب شد بلافاصله بگه " تو مامان بدی هستی! دیگه هم دوستت ندارم!" (چیزی که عوض داره گله نداره!) 



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

پدر و دختر

داره با پدرش بازی می کنه ... از او لحظات شادی که لبخند رضایت تو تمام زوایای صورتش مشهوده ... مهم نیست پدرش خسته یا بی حوصله است ... مهم نیست نگاهش یک جای دیگه و فکرش مشغول چیزهای دیگه است ... همین که از سر و کتفش بالا بره و  جوابهای یک کلمه ای بشنوه برایش کفایت می کنه !

  • پدر فردا بریم پارک؟
  • باشه!
  • دوچرخه ام هم ببریم!
  • آره!
  • میشه برام بلال هم بخری؟
  • اوهوم!
  • با ماشین می ریم؟
  • سکوت!
  • چرا جواب نمی دی؟ وقتی بچه ها با پدرهاشون حرف می زنن ، پدرهاشون باید بگن:  جانم! با من بودی عزیزم؟
  • جانم بگو؟
  • نه من نباید بگم که ! شما باید بگی : " یک دختر دارم خیلی نانازه! ... یک دختر دارم خیلی ملوسه! "



 

اینهم یک عکس از پا توی شلوار بزرگترها کردن


 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

هنوز هم ...

  • هنوز وقتی یک صفحه سفید و یک پاستل رنگی بدی دستش دوست داره با شدت و قدرت تمام کل صفحه رو رنگی کنه  و پر از خطوط درهم و به هم پیچیده ،  با این تفاوت که گاهی یک طومار توجیه و تفسیر بدنبال هر خط میاد ...
  • هنوز وقتی خوابه تمام اتاقش پر میشه از عطر خاص نفسهای گرم و شیرینش و اگه نزدیکش بشی یک ملقمه گیج کننده و مست کننده هم بهش اضافه میشه که مال زیر گلویش و پشت گوشهای نرم و نازکشه ... (کاش می شد این تلفیق رو تو یک شیشه حبس کرد!)
  • هنوز وقتی اسم حمام و دوش گرفتن میاد ... برق از چشمهایش می پره و پا می گذاره به فرار که " نه نمی خوام تمیزم!"
  • هنوز وقتی با تلفن صحبت می کنی ، کلافه میشه ، خسته میشه ، پر صر و صدا میشه ، از کنترل خارج میشه ، از حالت تعادل خارج میشه ... نهایتا هم مخاطب اصلی ، خودش میشه!
  • هنوز هم عاشق جنب و جوش و تحرکه ... بین نشستن و دویدن ... ماندن و رفتن  ، ایستادن و پریدن ، دیدن و دیده شدن ...  گزینهء دوم رو انتخاب می کنه !
  • هنوز هم اوج احساساتش رو از سه طریق نشون میده ... خنده ، گریه ، جیغهای بنفش!
  • هنوز هم پر استفاده ترین واژه ، تو دامنهء لغاتش یک  کلمهء دوحرفیه : نع!
  • هنوز هم دوست داشته شدن برایش مهمتر از دوست داشتنه ! ... هنوز هم کانون توجه بودن برایش در  الویت اوله ! 
  • هنوز هم هیچی به اندازه با هم بودن من و اون رو خوشحالتر نمیکنه ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

پایین اومدیم زمین بود ... قصه ما همین بود!

همیشه نسبت به آدمهایی که اصولا فقط غر می زنن و از زمین و زمان شاکی و طلبکارند احساس خوبی نداشتم ... نه اینکه نیمه خالی لیوان رو نبینم اما برای نداشته ها تمایلی هم به غصه خوردن و حسرت کشیدن در خودم سراغ نداشته و ندارم ... چه فرقی می کنه که تو بخندی یا نه ! بالاخره فیلم زندگی با همون سناریوی از پیش نوشته شده به انتها می رسه . میشه که به همه اش ، حتی نقطه های نداشتهء پایانش خندید!  ... میشه هم از اول تا آخرش رو با دید منتقدانه زیر ذره بین گذاشت و اینقدر از موضوع داستان دور شد که وقتی به آخر قصه می رسه هاج و واج بگی " یعنی تموم شد؟؟؟؟ ..."

تو این شهر پوست از ترافیک تراکانده و بی قواره اما تو دل برو ، که از دور دل می بره و از نزدیک زهره (به فتح ز) ، شاید کم نباشن آدمهایی که از این سر شهر ، طفلک خردسالشون رو تو هرم گرما می برن اونور شهر که مثلا چند ساعت سر یک کلاسی بشینه منباب فرهیختگی طفل و آینده نگری خود! ... بعدش همیشه سر بزنگاه و با عجله به همه جا می رسن و شاید نصف ساعات مفیدشون رو پشت رول می گذرونن! ... فرمون داغ تازه از تنور دراومده رو با نوک انگشتهات لمس می کنی ، بعدش این کمربند ایمنی رو که مثل بختک افتاده رو شونه ات هی جابه جا می کنی بلکه احساس راحتی کنی که نمیشه ... بعدش دخملک نق می زنه که چرا صندلی داغه ، بعدترش یکریز میگه می خوام جلو بشینم اما آفتاب نباشه ! می خوام سی دی بگذارم چرا کمربندم نمی گذاره! ... می خوام سرم رو از پنجره یک کوچولو بیارم بیرون که باد بخورم! ... چرا نمی رسیم ... چرا همیشه ماشین مردما جلوی ماست چرا نمی رن عقب که ما زودتر برسیم! ... پشت چراغ قرمز اما غرغرهایش فروکش میکنه ... یک لبخند ساده از طرف پسر بچه بانمکی که تو ماشین کناری سرش رو از پنجره بیرون آورده ... و لبخند معنی دار دخملک و سبز شدن چراغ و دستهای کوچولویی که همچنان به علامت خداحافظی تو هوا معلقند ...دخترک سرش رو بر می گردونه سمتت با یک لبخند شیرین و مهربون ... آهنگ مورد علاقه اش رو پیدا می کنه آروم تکیه میده به صندلی و تا آخر خط با رضایت بیرون رو تماشا میکنه ... گرما یادتون می ره ... عجله  یادتون می ره و ترافیک و جای پارک هم! ... اینبار بیشتر متوجه تغییرات و سرسبزی اتوبانها و خیابونهای تازه آسفالت شده می شین ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

تو بخواه ... کائنات اجابت کند!

زندگی بچه های امروزی شاید از خیلی جهات مدرنیزه تر از نسل قبل باشه ...  اتاقی مالامال از اسباب بازی ،  پدر و مادرهایی که تمام انرژی و پول و وقتشون متعلق به بچه است ... خونه ای که بیشتر امکاناتش در جهت رفاه کودک و در اختیار بچه است ، انواع کلاسها و سی دی های آموزشی و تفریحی و یک ست کامل صوتی تصویری که گاهی ساعتها در اختیار کوچکترین عضو خانواده است ... و تعداد قابل توجهی از فامیل که همه بسیج شدن تا یک وروجک تازه استقلال یافته به خودکفایی کامل برسه ! ... اینکه امکانات تا چه اندازه در پرورش و شکوفایی استعداد های کودک نقش داره خودش مقوله ای جداگانه است که در یک پست کوتاه نمی گنجه اما همیشه برترین پرورشها زاییده عالیترین امکانات نیست!  ... یک وقتهایی محرومیت زبان رساتری در یادگیری کودک میشه ... یک وقتهایی تجربهء نداشتن مفیدتر از حس دارا بودنه!‌ ...

  • می ریم تولد ...  جشن تولد یک پسر بچه ۴ ساله که به تازگی همسایه مون شدن ... حسابی خوش میگذره به دخترک و مامانش هم ... رفتارش خیلی سنجیده تر از قبل و کاملا خوش مشرب و سر به راهه ... وقت باز شدن کادو ها که می رسه ، هر بار به چیز جالبی بر می خوره از بین جمعیت راه باز میکنه و می دوه سمت مامانش که بگه حتما شبیهش رو برایش بخره!!!  "میشه لطفا برای من هم از اینها بخری ؟؟" ... بعدش تا کادوها تموم میشه ، خواسته های دخملک هم محو میشه!
  • از کلاس که میاد بیرون مثل همیشه لی لی کنان بالا و پایین می پره ... تو ماشین ازش می پرسم کلاس خوب بود ؟ چی یاد گرفتین امروز ؟ ... اولین و تنها جوابش اینه : " آرین PS2 خریده ، میشه برای من هم بگیرین؟ آخه می خوام باهاش بازی کنم!" ... بعدش تا شیشه رو میده پایین محو تماشای بیرون میشه!
  • داریم می ریم استخر با خاله جونی ... کلی وسایلی جانبی همراهمونه برای خوشایند وروجک ، مهم نیست چقدر سخته حمل و ضبط و ربط و راه اندازی اینهمه اقلام ریز و درشت ، مهم اینه که بهش خوش بگذره و وقتی یک دختر بچه همسن و سال خودش رو با یک قایق بادی کوچولو می بینه ، با اشک و بغض نگه پس چرا من از اینها ندارم! ... "مامان کاشکی من هم دوست داشتم از این قایقها داشته باشم! ... " بعدش تا می رسه لب استخر گل از گلش می شکفه!
  • از دوچرخه میاد پایین ، سوار ماشین کنترلیش میشه ، بعدش ماشین و چرخ رو وسط راه ول میکنه سوار تاب میشه ! چند بار با تاب میکوبه به در اتاق و جلو و عقب می ره و انگار اینهم راضیش نکرده باشه میاد پایین و می ره سراغ خمیر بازیش ، همه رو ولو میکنه کف اتاقش و چند تا شکل مبهم می سازه و می ره سراغ کمد اسباب بازیهایش ، برای برداشتن عروسک مورد علاقه اش نصف دکور رو از اون بالا پرت می کنه پایین و بعد نظرش عوض میشه و میره سراغ جعبه ابزارش ... یکبار دیگه اسامی انبر دست و پیچ گوشتی و آچارشلاقی و آچار فرانسه و دریل و ... رو با پدرش چک می کنه ، بعد می ره سمت کیف سی دی هایش ... همه رو قطار میکنه کنار هم و یک سی دی انتخاب میکنه و بزور پدرش رو مجاب می کنه که کانال رو عوض کنه ! ... هنوز 30 ثانیه از پخش سی دی نگذشته می ره تو اتاق و در حال بپر بپر روی همون تختی که نیمساعت پیش مرتب شده می پرسه : " میشه برای من هم از او میزهای نقاشی که تو کلاسمونه رنگش هم صورتیه ، بگیری؟" ... بعدش شاد و سرخوش به بازیش ادامه میده!
  • آخر شب موقع مسواک زدن بلافاصله کف رو از دهنش خالی میکنه ... بعدش با عجله میاد بیرون و میگه : مامی جون  یادم رفته بود بگم میشه برای من هم از اون ...  (سکوت !) بعدش یک کم مکث میکنه میگه : " بگذار هر وقت یادم اومد بهت میگم چی برایم بخری!! " ... بعدش در کمال خونسردی به مسواک زدنش ادامه میده!!  ...


 

اینهم شد ژست؟



 

بردیا (میزبان) آندیا ، تینا



 

چه جدی!



 

تینا ، آندیا ، بردیا ، ایلیا



+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

دلبستگی ...

بچه ها گاهی وابستگی هاشون خیلی خاصه ، گاهی نمیشه به سادگی علایق و دلخواسته های ساده شون رو درک کرد ، موضوعات ساده می تونه  اینقدر برا(م)شون پیچیده بشه که اصل موضوع کاملا فراموش بشه  ...

یک پتوی سفری چهار خونه با یک بالش سبک داره که کمی قبل از دو سالگی جایگزین ست رختخواب نوزادیش شد ... اوایل تنها احساسش به این تغییر و تحول این بود که پتو رو خر کش کنه دور خونه و یک وقتهایی هم بپیچه دور خودش ... بعد تر این پتو شد تنها بالا پوش زمستانی و تابستانیش ... و این اواخر کار به جایی رسیده که ترجیح میده بی خواب و گرسنه بمونه اما لحظه ای بدون پتو و بالش مخصوصش نمونه! ... دیشب با پلکهای سنگین و تلو تلو خوران یک مسواک سرسری در کمال بی حوصلگی زد و تا پای تختش رفت ... چشمش که به رختخواب افتاد برق از چشمهایش پرید بعدش عین جن زده ها عقب عقب برگشت ... نهایتأ تا پاسی از شب مراسم عزا داری با طرح این سه سوال برپا بود ... چرا پتو بالش منو شستی ؟ چرا خیسش کردی؟ حالا من چطوری بخوابم؟

یک کتونی بژ براق با بند چسبی و لژ کوتاه ، اولین کفش ورزشی بود که دخملک تجربه کرد. یادمه موقع خریدش حس غریبی داشتم. تمام مدت پاهای توپولیش رو تو این کفشها مجسم می کردم که داره به یک توپ بزرگتر از خودش ضربه می زنه و رو  چمنها می دوه ... غافل از اینکه تا مدتها حاضر نبود حتی امتحانشون کنه! بعد  که به پوشیدنشون عادت کرد ، همه جا باید با همین کتونیها می رفت ! ... بعدتر که کفشها برایش تنگ شد  هر جا می رفت اول کتونی ها  رو برای هزارمین بار امتحان می کرد و بعد که مطمئن می شد کفشها همچنان برایش تنگند به یک کفش دیگه رضایت می داد!  ... و بعد از مدتی کفشها به جاکفشی کمدش منتقل شدن و همچنان کسی جرأت نداره حتی جاشون رو تغییر بده!

لیوان مورد علاقه اش تو یک حرکت نابجا و ناگهانی از دستش افتاد و هزار تکه شد! ... حالا بیا و درستش کن ! ... از کنار خرده شیشه ها جم نمی خورد تا شاهد جمع شدن آخرین تکه ها باشه  بعدش پرسید " حالا  لیوانِ دسته نداشته باشه ام * رو می خوایین کجا دور بندازونین؟ " ... تا آخر شب هم لب به مایعات نزد! ... و اینهفته به هر که رسید موضوع صحبت ، افتادن و شکستن لیوان به زبانها و گویشهای مختلف بود!

* : لیوانِ دسته نداشته باشه : همانا لیوان بدون دسته می باشد!

پ ن : به کتابهای قطور می گه کتاب درس و چون تنها کتاب قطور خودش یک اطلس  مصور و دیکشنری تصویریه . هر وقت می خواد درس بخونه این دو تا کتاب جلویش بازه ... چند روز پیش سر کلاس ، معلمشون می گه اینقدر تو کلاس راه نرو بشین می خوام درس تازه بهتون بدم ، می گه : نمیشه آخه من درسهامو خونه جا گذاشتم!

 

 

پارک قیطریه ... بدون شرح!

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

کودک خردسالم ...

لازم نیست روانشناس کودک باشی تا بتونی مادر یک کودک متعادل باشی ... مجبور نیستی چند صد مقاله روانشناختی و کلید رفتار با کودک رو دوره کرده باشی برای چگونگی برخورد مناسب با بچه ات! ... کی گفته که باید تمام وقتت رو برای بازی و آموزش طفلکت صرف کنی تا یک بچه شاد و سرزنده داشته باشی ... هیچ دلیلی نداره که همیشه با یک وجدان معذب و تحت فشار ،  فکر کنی که بچه ات تو همه چیز باید بهترین باشه و  دائم بهش تلقین کنی که تو عالی هستی و همیشه باید برجسته باشی ، بعد از این طریق بهش استرس وارد کنی که اگه یک روز یک جا ، خدای نکرده یک وقت تو کاری بهترین نبود حتما یک جای کارتون ایراد داشته! ...  آدم هر چقدر هم اینجا و اونجا بخونه و ببینه و بشنوه ، باز نمی تونه و نباید دنبال مقایسهء خصوصیات رفتاری و واکنش های بچه خودش با دیگران بگرده ، یک همچین قیاسی می تونه منجر به افتادن تو  یک چرخه معیوب بشه که نتیجه ای جز سردرگمی نداره ...

درسته که هر بچه ای خصوصیات منحصر به فردی داره اما محبت و خشونت برای همشون یک معنی داره ...

درسته که قابلیتها و استعدادهای ذاتیشون متفاوته ولی بچه بی استعداد وجود نداره.

درسته که همه کارهاشون خوب نیست ... درسته که گاهی با کارهاشون یورتمه می رن رو اعصاب آدم ، اما وقتی صحبت از بچه است ، بد معنی نداره! ... (شاید بچهء بد ، بدترین جملهء دنیا باشد!)

درسته که وقتی بزرگ بشن یادشون می ره که کی براشون چه کار کرده اما باورهایی که باهاش بزرگ میشن رو یادشون نمی ره .

درسته که گاهی به دنبال راههای گریز از هیاهو دلت لک می زنه برای یک لحظه به حال خود رها شدن و کَس هیچ کس نبودن ... اما خیلی زود می رسه روزی که دلت پر می کشه برای در آغوش کشیدن و هم نشینی  بچه بزرگسالت!

درسته که تو  مرکز انتقاد و ایرادی و بچه کانون توجه و توقع اما لازم نیست زیاد به مغزت فشار بیاری برای بهتر شدن و پیشرفتش ، کافیه راههای رسیدن به آرامش و تعادل و تعامل با محیط اطرافش رو یاد بگیره بقیه اش دیگه مثل منوی کامل غذای روح و جسم با خودش میاد ! ...  برای باورش می تونی گاهی چشمهایت ببندی و مشامت رو پر کنی از عطر و بوی گذر تند و بی صدایش ...

 


+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

همه راهها به بازی ختم می شود ...

با یک اخم معنی دار و یک جفت چشم خمار و یک بینی پرباد می گه : 

  • مامان باهام دوستی ؟
  • آره عزیزم!
  • نه نگام کن!‌ بگو بگو باهام دوستی؟
  • بغلش می کنم و با لبخند سر تکون می دم!
  • دوباره می گه نه اینجوری نه! بگو جانم! بگو دوستت دارم !
  • (چه بی ملاحظه ام من ، که درست و حسابی قانعش نکردم!) دوباره بغلش می کنم و مستقیم تو چشمهای براق و شیطونش نگاه می کنم و با صدای بلند تو گوشش داد می زنم : " دوستت دارم ، قشنگ روزگارم ... دوستت دارم ترنم بهارم ... دوستت دارم روشنی شبهای بی ستاره ام ..."
  • با عجله خودش رو از دستم رها می کنه و با لبخندی از سر رضایت می گه : " خوب ! دیگه نوبت منه! حالا من می گم دوستت دارم ، شما خوشحالیت بیاد!!!"

داره هندونه می خوره ... تکه های برش خورده و خوش رنگ و خنک که رنگ صورتی پر رنگش با آدم حرف می زنه ...  چنگال کوچولویش را با چنان دقتی نشونه می ره سمت پیش دستیش که انگار می خواد سوزن نخ کنه! ... هر بار که تلاشش نافرجام می مونه و هندونه از چنگال جدا میشه قهقههء خنده اش بلند میشه از پاشیده شدن قطرات درشت آب هندوانه به اطراف! ... دست آخر سعی می کنه با هسته های شناور تو پیش دستی ، اشکال هندسی درست کنه و کلی می خنده به سریدن هسته های لیز از بین انگشتهایش و این کشف تازه اش!!

در فریز رو باز می کنه که یک بستنی برداره ، کلی طولش میده تا تصمیمش قطعی بشه ... بعدش کلی ذوق می کنه از بوق زدنهای ممتد یخچال از بابت باز ماندن در فریزر! ... بناچار می ری سراغش ... می بینی کلی مشعوف شده از چسبندگی دستهایش به دیوارهء داخلی فریزر ... قیافه اش شده عین علامت سوال!!! ... چرا دستم می چسبه  به سردهایش ... مگه طبقه اش نوچ شده؟ ... بگذار ببینم این یکی دستم هم می چسبه؟؟

یک لیوان بلند بر می داره که آب بخوره بعدش پشیمون میشه و میگه لیوان خودم رو می خوام! ... اونوقت آب رو از این لیوان خالی می کنه تو اون یکی ... بعدش چون لیوان خودش پهن تره و یک کمی از آب هم می ریزه اون اطراف ... لیوانش کامل پر نمیشه ... اونوقت دوباره آب رو بر می گردونه تو همون لیوان بلنده و خیالش راحت میشه که پر شده و اینبار با دقت آب رو خالی می کنه تو لیوان خودش که البته باز نصفش خالی می مونه ! ... بعدش با هیجان می گه بیا ببین  آبهای این لیوان پرش زیاد میشه ، آبهای اون لیوان پرش کم میشه !!!!!!!!!


 

دخترک و دوربین دستی (داره اینجوری دور رو میبینه)


+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

عروسک 46 ماهه

شاید به زبون آوردنش آسون نباشه !‌ شاید هم یک جور خوش خیالی محسوب بشه ، اما حس خوبیه اینکه در آستانه آخرین ماههای سه سالگی وروجکت حس کنی چقدر خوبه که از لحظه لحظه این دوران کمال لذت رو بردی ،  ثانیه ثانیه های بزرگ شدنش رو  با تمام وجود حس کردی ، تجربه کردی و از لمسش لذت بردی ... اینکه هیچی رو از دست ندادی ، اینکه غافل نموندی ، جانموندی ، اینکه تازه های هر روزش رو با هم کشف کردین و با هم تجربه اش کردین و ازش لذت بردین ... اینکه همیشه برای تغییرات و جلو رفتنش آماده ای و منتظر ... اینکه  از تحسین و تماشایش لبریزی و خشنود ، اینکه  وقتی یک مادر با یک بچه چند ماهه تو بغلش می بینی  نمی گی  چه حیف ! من از بچگیش هیچی نفهمیدم ! نمی گی چرا من نوزادیش رو یادم نمیاد؟! ... اینکه می تونی چشمهایت رو ببندی و با رضایت همه این دوران شیرین و کوتاه رو مرور کنی ، زیر زبونت مزه کنی و هر بار بعد از چشیدنش بگی چه زود گذشت!

  1. می گن چشم بهم بزنی می بینی بچه ات دیگه بچه نیست ، فقط تویی که هنوز از بچگیش دل نکندی!
  2. می گن احساسات رو هر چی بیشتر مهار کنی بیشتر طغیان می کنه ، انگار فقط تویی که هر بار یاد مدرسه رفتن و بزرگ شدن و جدا شدنش می افتی اشک تو چشمهایت جمع میشه!
  3. می گن به بچه 4-3 ساله باید جوابهای منطقی و اصولی داد و سر به هوا و سرسری با سوالهایش برخورد نکرد ... اما کسی نمی دونه که وقتی خودشون جواب هر سوال آدم رو با دو تا سوال میدن تکلیف چیه ؟
  4. می گن شاه کلید رفتار با کودکان این رده سنی تکرار باید ها و نبایدهاست ! ... فقط معلوم نیست چرا آخرش بر می گردن سر خونه اولشون!
  5. می گن با هاش محترمانه و درست رفتار کن تا باهات درست رفتار کنه ... نتیجه اینکه وقتی می گی لطفأ این کار و بکن ! بهت میگه چشم مامان جونم ، اما کار خودشو می کنه!
  6. می گن وقتی باهایش صحبت می کنی مستقیم تو چشمهایش نگاه کن و هم زمان سرت به کار دیگه ای نباشه ! ... بجایش اون هر وقت صدایش می کنی یا می گه الان کار دارم ، یا می گه شما بیا!
  7. می گن تو کارها شراکتش بده و بهش مسئولیت بده ... اونهایی رو که دوست داره با کمال میل انجام می ده ! اما هر جا به نفعش نباشه یا خسته است یا خوابش میاد!

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

مهم نیست ...

مهم نیست تو به حرف بچه ات گوش می کنی یا اون به حرف تو گوش (ن)می کنه!  ... مهم نیست تو خونه سیستم فرزند مداری حکم فرماست یا منطق مداری ! ... مهم نیست خودت رو در اولویت آخر می بینی ! یا اصولأ وقت نداری خودتو  ببینی! ... مهم اینه که رابطه مادر و فرزندی اینقدر صمیمانه و دوستانه باشه که هر وقت کار اشتباهی می کنه ، پیش از اینکه تو حرفی بزنی ، اون نگران خدشه دار شدن این رابطه خاص و افلاطونی باشه !   

یک ملافه بلند کشیده دور خودش و فقط یک جفت چشم شیطون و درشت از اون لا ماها پیداست و یک صدای غرولند که مدام نق میزنه که چرا نصف ملافه دایم می پیچه توی دست و پایش!! ، شده عین ساندویچ مغز با سس تند خردل! ... تلفن که زنگ می زنه از هولش نمی دونه چطوری یورش ببره سمت تلفن که گوشی رو  برداره ! بعدش به مخاطب ناشناس که از قضا اشتباهی شماره گرفته بوده می گه : " سلام! ، آخه چرا یک دقیقه صبر نمی کنی من چادرم رو از نمازم  بکندونم  بعد زنگ بزنی؟؟؟"  (مخاطب محترم قهقهه خنده اش به وضوح به گوش می رسه!) دخملک بلافاصله گوشی رو می گذاره و مثل گناهکارها ملتماسنه می گه  : " ببخشید که بی اجازه تلفن رو برداشتم با آقای اشتباهی حرف زدم!" 

هر چی عروسک پارچه ای و پلاستیکی شکل آدم و حیوان و غیره داره به خط کرده و عین فرمانده گروهان داره براشون خط و نشون می کشه ،  نصیحت می کنه ، هزار جور باید و نباید براشون می شماره و تذکرات ریز و درشت اما محترمانه نثارشون می کنه ! تو رو که می بینه می گه : " ببخشید اتاقم رو بهم ریخته کردم!  فقط میشه الان از اتاقم بری در و ببندی من با جلسه منیران سخنداری دارم!" 

تا غافل می شی می ره در یخچال رو باز میکنه و اغلب بدون نتیجه و با تمام قدرت می بنده ... اینبار بعد از کوبیدن در یخچال میاد پشت در دستشویی و داد می زنه : " مامی معذرت می خوام! خوب ؟ خوب ؟ خواهش می کنم بگو اشکال نداره!"

... از پشت در های بسته  : "مامانم چی اشکال نداره؟ چکار کردی؟ "  ...

"مامان خواهش می کنم بگو عیب نداره اینو برداشتی!" ... 

" مگه چی رو برداشتی؟"  ...

" مامان چرا آروم حرف زدی ؟ ... هان ؟؟ چرا  جواب نمی دی ؟ می گم نگاه کن ! ببین دارم از این سیب کوچولو سبز کمرنگها می خورم خوب؟ بگو اشکال نداره!!


 

موسسه ستاره شناسی تهران

 

 

آیینه های قدی و بزرگ مقعر و یا با تحدب متفاوت که بچه ها خیلی خیلی براشون تجربه جالب و مفرحی بود !


 

ترازوی مخصوص نشان دهنده وزن تقریبی در خورشید !

 


 

اینهم وزن زمینی ...

گزارش کاملتر رو اینجا بخونین

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

همینجوری

  • یک کلاغ سیاه درست تو مسیر حرکتمون داره عرض خیابون رو دلی دلی کنان طی می کنه  و طوری خودش رو تاب می ده که انگار یک آدم خیلی متشخص با کت و شلوار مشکی دستهایش رو پشت کمرش حلقه کرده و داره تو شانزلیزه قدم می زنه ! دخملک محو تماشا نصف تنه اش رو از پنجره بیرون آورده و به کلاغه می گه " چرا مباظب نیستی باید از رو خط کشهای سفید رد بشی؟!! اگه هم دوست داری میتونی بری از اون پلها که پله برقی داره سوار شی!" 
  • یک کاسه گیلاس می گذاره جلویش و با ولع  تمام لپهایش رو پر می کنه ... دست آخر می پرسه : "مامی چرا من تا حالا ندیده بودم که گیلاس اینقدر خوشمزه است؟ عصبانی گریه آخه چرا خیلی دیروزها برام گیلاس نخریده بودی ؟؟ "

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker