Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

تا تولد ...

 

 



+  نوشته شده توسط آنديادر  جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

روز شمار تولد

 

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

روزهای خوش کودکی ...

بعضی ها از بزرگ شدن بچه شون کمال لذت رو می برن و لحظه لحظه تغییراتش رو موشکافانه  زیر نظر دارن ! 

بعضی ها فقط منتظر بزرگ شدنش هستند و هیچوقت حال رو نمی بینن ، شاید هم  برای اونها ، نگرانی فرداهای بچه به لذت امروزش می چربه !

بعضی ها اینقدر درگیر زندگی و روزمره گی هستند که مثل یک ربوت از پیش برنامه ریزی شده مسئولیتهایی که بنظرشون مهم میاد به انجام می رسونن ، اما نمی تونن / نمی خوان ، زیاد برای بچه وقت بگذران یا شاید هم خیلی حوصله به خرج نمی دن!

بعضی ها هم اینقدر از بچگی کردن و همراهی با بچه شون لذت می برن و از تماشا و حضور در دوران کودکی بچه سر مست و مشعوف می شن که دوست ندارن این دوران به این زودیها تموم بشه ...

شاید خودخواهی بنظر بیاد یا غیر منطقی باشه اگه  آدم بخواد بچه شو دیرتر با دنیای بزرگترها آشنا کنه ... شاید مسخره بنظر بیاد اگه آدم دوست داشته باشه 4 سالگی بچه اش خیلی بیشتر از اونی که باید ، کش پیدا کنه ... بچه ها فقط یکبار  دوران خوش کودکی رو تجربه میکنن و پدر ومادرها هم همون چند سال رو فرصت دارن برای تجربه بزرگ شدن کودکی که بزودی میشه آیینه تمام نمای خودت!  ... خودی که هر چقدر هم مهارت به خرج دهی نمی توانی مخفیش کنی از چشمان ریز بین کودک دلبندت!

اینروزها دخترک تمام مدت بیداری و هوشیاریش به آموختن می گذرد ! عطش سیری ناپذیر برای یاد گیری و بکارگیری حافظهء بلند مدتی که شاید تابحال غافل بودی از عمق و تاثیر نافذش!

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

زندگی ...

زندگی همینه دیگه ... یکروز از خواب پا می شی می بینی دخترکت بالای سرت نشسته و داره موهات رو نوازش میکنه ، آروم و بی صدا ! بعد ، وقتی چشمت به چشمهای پر برقش تو اتاق نیمه تاریک می افته ، هیچی نمی گه!‌ هیچی! فقط یک لبخند معنی دار و یک نگاه مهربون ... بعدش کلی ذوق می کنی  و سورپرایز می شی از اینهمه حسن خلق و یادت می افته که زندگی چقدر شیرینه! ... از اتاق که میای بیرون ورق بر می گرده انگار ... اثر انگشتهای دخملک با رنگ انگشتی  روی مبلها و تلویزیون ! ... سی دی هایی که ولو شده روی زمین و معلوم نیست چی به چیه! ...  یک جعبه کامل دستمال کاغذی که معلوم نیست چقدر وقت صرف ریز ریز شدنشون شده تا کف اتاق رو کاملأ فرش کنند ... دخترک بازهم لبخند می زنه و منتظر عکس العمل تو می مونه ... خوب که چی ؟ تو هم تا ده می شمری بعدش لبخندش رو با لبخند جواب میدی و بعدش حسابی سرگرمش میکنی برای اصلاح خرابکاریها ... زندگی همچنان شیرین می مونه اما ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

4 سالگی همین دور و برهاست!

نمی دونم قبل تر ها چطوری بود که اینجوری نبود ... یعنی خیلی کارها می کردیم و باز جای خالی تو برنامه هامون بود اما الان خیلی برنامه ها حذف شده و باز وقت اضافه تو ساعتهای کاریمون محو و ناپیداست ! ... این روزها همه چیز به سرعت و طبق برنامه جلو می ره ! دخترک به بیشتر کلاسهایش عادت کرده و تقریبأ بدون دردسر کارهاشو انجام میده ! عمده ترین تغییرش در آستانه 4 سالگی اینه که به نوشتن علاقه پیدا کرده دوست داره کلمات رو بصورت نقطه چین برایش بنویسی و اون با مداد کاملشون کنه ... منطقی تر از قبلش شده ولی هنوز دل کندن از خواسته هایش به نفع یکنفر دیگه رو یاد نگرفته ...هر روز با موهای آراسته و لباس تمیز و ترگل ورگل می ره سر کلاس و ظهر با موهای ژولیده و لباسهای آویزون میاد بیرون ... برای خوابیدنش برنامه منظم داره و مهم نیست بقیه چکار میکنن سر ساعت مسواکش رو می زنه و می ره تو تختش ... هنوز اوج  هیجانش رو با جیغهای بنفش نشون می ده و بی دلیل و با دلیل ، یک لحظه می خنده و لحظه بعد گریه می کنه ... مهارت بیشتری در بکارگیری انگشتهای دستش پیدا کرده و کاردستی هایش رو با ظرافت و دقت می سازه ... هرچند که خیلی حوصله به خرج نمی ده و شیطنت رو به هر سرگرمی ترجیح می ده ...

  • موقع دوچرخه سواری وقتی دید سرعتش خیلی بالا رفته یک نگاه به عقب کرد و گفت مامی شما هم تند تند راه بیا که هردوتامون به مساوی برسیم !
  • داشت برایم شعری که تازه یاد گرفته می خوند ، همون اول کار گیر کرد و بقیه شعر یادش نمیومد ... ضد زیر گریه که بگو بقیه اش چی بوده! ... گفتم من از کجا بدونم مامان جون من که سر کلاستون نبودم!  ... گفت:  "چرا چرا!  شما هم یکروزی که دیر شده بود  اومده بودی پیش کلاسمون! حالا  شعرش یادت اومد؟"
  • از بس پرسیده تولدم کی میشه و ما هم گفتیم  دیگه چیزی نمونده ! تقریبأ کلافه شده بود ... دیروز بی مقدمه پرسید : "چیزی نمونده یعنی  تولدم کجا مونده؟ "
+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

ترس؟

امروزه روز همه بلدن برای کوچکترین واکنش های رفتاری بچه اشون تو کتابهای روانشناسی دنبال راهکار بگردن و شاید خیلی از اصول اولیه رو هر آدم نیمچه تحصیلکرده ای فوته آبه ...  بعدش موقع عمل که می رسه شاید چاره ای نمی بینه جز اینکه همون برخوردی رو بکنه که بیست و اندی سال پیش با خودش شده !... هنوز کم نیستن مادرهایی که بچه رو با ترس و تشویش و تهدید کنترل می کنن و لازم باشه بچه رو از پدرش هم می ترسونن (شاید با این تعبیر که بالاخره بچه باید از یکی حساب ببره!)  و بچه های امروزی اما شاید با آی کیوی بالاتری از والدینشون به تدریج در تقابل با محیطشون برمیان و یاد می گیرین که این ترس رو یک جای دیگه و  به شکل دیگه ای تعمیم بدهند ... ترس از تنهایی ، ترس از تاریکی ، ترس از جاموندن ، ترس از دیده شدن و شاید بعدتر نگرانی و ترس از شکست و ناتوانی یا حتی ترس از تجربه ناکامی و سرخوردگی ... ترسی که با نهادینه شدن در ضمیر ناخودآگاه طفل ، شاید استقلال و اعتماد به نفس فردی کودک رو هم متزلزل میکنه ...

داشت  نقاشی می کرد،  با قدرت و اعتماد به نفس تمام ... از همون بارهای اول که مداد و قلم تو دستهای کوچلویش جا گرفت ، هیچوقت از خطوط کم رنگ و بی جان خوشش نمیومد ... دوست داره تاثیر قلم روی کاغذ تا حد ممکن پر رنگ و محسوس باشه . بهش گفتم میشه نوک مداد رنگی رو اینقدر فشار ندی؟ می ترسم ورق نقاشیت  پاره بشه ... دخملک سرش رو از روی کاغذ بلند کرد و با خونسردی گفت : " نترس مامی مباظبم! مامانها که نباید بترسن!"

جلوی قفس شیرها ، بهت زده خیره شده به ماده شیر عصبانی با دهنی که اندازه یک غار باز شده و ردیف دندونهای تیزش ... بعدش با اولین نعره شیره سرش رو می چسبونه به شونهء پدرش! (قیافه اش داد می زنه که چقدر ترسیده!)   بهش می گم : چیه مامان ترسیدی؟ ... می گه من نه! فقط گوشم یک کمی ترسید !"

در بدو ورود به یک دستشویی عمومی پایش رو می گذاره رو یک سوسک نسبتأ درشت نیمه جان و با هیجان میگه سوسکه مردید!(به ضم میم) ... دوسه تا دختر جوان در حال پیرایش و آرایش جلوی آینه جیغشون بلند میشه! ... دخترک هم به تبع اونها جیغ می کشه ، بعد می پرسه میشه بازهم سوسک بیارین من لهش کنم بعدش شما هی بترسین؟؟؟ نیشخند



 

آندیا خسته و خرس تنبل



 

کی ژست گرفته ؟ این یا اون ؟



 

دخترک جدی و دوربین گریز



 

غرق تماشای پلیکانهای زیبا



 

در جوار ببر مازندران ... زیبا و با وقار!

 


 

و خونسرد ترین و صبورترین حیوان باغ وحش

 

 

آندیا این شترهای دو کوهانه رو بیشتر از بقیه حیوانهای باغ وحش پسندید ، شاید بخاطر ارتباط خیلی خوبشون با آدمها و بخصوص بچه ها !



 

قفس گرگها که بنظر می رسید پر تحرک تر از حیوانهای دیگهء باغ وحش باشن ، دائمأ حول یک دایره فرضی پشت سر هم می چرخیدن! 



 

اینهم شد ژست؟

+  نوشته شده توسط آنديادر  دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

دختری از جنس بلور

شروع 4 سالگی معمولأ با خیل عادتهای ترک شدهء کودکانه همراهه و احساس بزرگ بودن و شبیه شدن به مادر و پدر ... 4 سالگی یعنی شروع خاطراتی که تاثیرش می تونه تا پایان عمر با آدم باشه ... یعنی سنی که بیشتر از هر دوران دیگه ای قابلیتهای یادگیری درش به اوج می رسه ، یعنی عطش سیری ناپذیر برای دانستن و آموختن ... یعنی تو بگو ، تا من بپرسم! ... یعنی  تکرار هر آنچه دیده و شنیده شده ...  یعنی هنوز صندلی وسط رو برام خالی بگذارین!

شیطنتهای کودکانه همچنان به قوت خود باقیه ، هنوز با کارهای جدی که مستلزم یکجا نشینی و تمرکز طولانی باشه میانه خوبی نداره ...

همچنان بازیهای پر تحرک و پر سر و صدا رو به بازیهای فکری که تویش دقت و ظرافت لازم باشه ، ترجیح می ده !

مثل قبلنها تو بازیهای گروهی دنبال آوانتاژ و بل گرفتن و جر زدنه ! ...

با قانونمداری هنوز مشکل داره و هر جا بتونه از مدار خارج میشه هر چند که بایدها رو کم و بیش قبول داره !

مفهوم مشارکت رو به روش خاص خودش می شناسه ، مال من و تو نداره ، فقط من تعیین می کنم کی از چی استفاده کنه!

در عوض ... باید مادر یک دخترک پر شر و شور 4 ساله باشی تا بفهمی ...

داشتن یک رقیب دائمی و بدون قید شرط که خواسته هایت رو قبل از خودت بشناسه یعنی چی ...

داشتن یک مصاحب از جنس خودت که بدون هماهنگی و وقت قبلی ازت استقبال کنه و اشتباهاتت رو به رخ نکشه یعنی چی ...

حضور یک جفت چشم کنجکاو که هر کفش و لباس تازه و تغییر ظاهری از نظرش دور نمونه و همیشه آماده تعریف و تمجید باشه چه حسی داره ...

حضور یک فرشته سراپا احساس که کوچکترین حالات روحی پدر و مادرش رو زیر نظر داره و اصولأ اجازه نمی ده کسی تو خونه به اون یکی انرژی منفی بده  چقدر موثره ! عجیب نیست اگه بی مقدمه بپرسه : چرا جواب مامان رو بلند دادی! یا چرا به پدر نخندیدی! ...

و گرفتن دستهای ظریفی که بزودی میشه  تکیه گاهی محکم و پشتوانه فرداهایت چقدر لذت بخشه ! ...



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

همینجوری

بخوایی نخوایی ، بزرگ می شن ... رها می شن ... کم کم خود خودشون می شن ! شاید دیگه حرفت رو اصلا نخونن ... یا قبولت نداشته باشن اینجوری! ... مهم نیست براشون چه کار کردی یا چقدر از خودت مایه گذاشتی ... مهم اینه که هر چی لازمه تو این سالهای اولیه زندگی بدونه ، یادش داده باشی ... خوب فکر ببین چی رو از قلم انداختی ! ممکنه زود دیر بشه!  ...



 

هنوز یاد نگرفته وقتی به کسی می رسه سلام و احوال پرسی کنه ! خوب بلده ، فقط دلش نمی خواد!

هنوز نمی تونه بلوزش رو درست تنش کنه و تو سرش گیر می کنه و بعدش هم داد و هوارش می ره به آسمون ... اما یک جفت پوتین پاشنه 30 سانتی بده بهش ببین چطوری پایش می کنه و می دوه!

هنوز نمی تونه موهایش رو درست و حسابی شونه کنه ... اونوقت یک شیشه لاک در اختیارش بگذاری با چنان دقتی ناخن هایش رو لاک می زنه که انگار سالها مانیکوریست بوده !


 

باشگاه تأمین اجتماعی و شام دوستانه

 

 

آندیا و شایان جون

 

 

شایان جون ، آندیا ، رومینا جون

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

 

از وقتی یک جوجهء یک روزه بود تا الان که آخرین روزهای آخرین ماه سه سالگی رو پشت سر می گذاره هیچوقت نتونستم/ نخواستم که بیشتر از چند ساعت اونهم تو طول روز دوریش رو تحمل کنم ... نمی دونم که این خوبه یا بد ولی هرچه هست هر دومون یک جورایی از این وابستگی لذت می بریم! ... این روزها برای هر کاری می گه مامانم هم بیاد ... مامانم باشه! ... اینها رو گفتم که بگم دیروز بردمش برای عکس پرسونلی ، دخترک کلی آرا ویرا کرده با موهای جینگیل فینگیل و بعد عکاس ده بار ژستش رو درست کرد و چونه اش رو بالا و پایین برده و صورتش رو اینور و اونور کرده بعدش  نور  تنظیم شد و زمینه درست شد و حرفهای خنده دار رد و بدل شد برای یک پوزخند جزئی و ال و بل و جیمبل ... اونوقت چی شد ؟؟ ...  دست آخر تا عکاس اومد فلش دوربین رو بزنه ، دخملک  بلند شد راه افتاد سمت من و گفت : " نه نه! صبر کنین باید مامانم هم بیاد!!!!


 

آندیا و محل کار مامانش

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

در حاشیه ...

یک وقتهایی آدم دلش لک می زنه برای فرار از روزمرگی ... برای رفتن سراغ کارهای نه چندان جدی! ... برای هیچ کاری نکردن و الکی خوشی کردن ، یا برای وقت کشی حتی!  ... اولش شاید یک وجدان معذب و مزاحم دست از سر آدم برنداره! ... اما وقتی در کنار تمام برنامه ریزی های منظم و مشخص یک وقتی هم برای هر چه پیش آید! یا هرچی دلم خواست! ، تو لیست از پیش تعیین شده در نظر گرفته بشه اونوقت میشه با خیال راحت از لحظه های بی برنامه و حساب نشده هم کمال لذت و استفاده رو برد! ... وقت تلف کردن هم وقتی طبق برنامه ریزی قبلی و حساب شده باشه می تونه به اندازه تمام برنامه های جدی و مهم روزمره مفید و لازم الاجرا باشه !  مهم نیست تو این وقتهای اضافه چه کار میشه کرد ، مهم اینه که با تمام وجود حس کنی که مجبور نیستی هیچ کاری بکنی ! ...  این لحظه های کوتاه ، حتی اگر  فقط یکساعت در هفته باشه!  کم کم میشه یکجور توفیق اجباری برای تخلیهء بارهای الکتریکی اضافه! ... در همین راستا با دخترک قرار گذاشتیم که هر شب کارهای فردایش رو فهرست وار تو وایت بردش بنویسم و هر کدوم که درست انجام شد جلویش تیک بخوره! ... هر چه تعداد تیکهای مثبت بیشتر باشه امتیاز دخملک بالاتر می ره و صد البته  یک قدم به دلخواسته هایش نزدیکتر می شه!



 

دخترک و گوشواره هایی از دانه های خنک گیلاس ...

 

***************

 

هفته ای که گذشت برامون پر از برنامه های شاد و تفریحی بود و آخر هفته هم یا یک جشن تولد خوش خاطره و قشنگ گذشت ... آندیا اما  نصف هفته رو به روزشماری برای تولد پرنیان جون گذروند و روزهای پایانی رو هم با سوال در مورد تاریخ دقیق  جشن تولد خودش! ...  روز جشن پرنیان جون هم از دوساعت قبل تولد خوابید و  سرحال بیدار شد ، بعدش دیگه تا پایان جشن ، حسن رفتار و  خوش خلقی و خوش مشربی و برخود منطقیش زبانزد خاص و عام بود ! دروغگومتفکر

 

 

گلهای ناز و ژستهای طناز

 


 

تنها کار گروهی بچه ها تو جشن های تولد فوت کردن دست جمعی شمع روی کیک

 


 

پرنیان جون با موهای آراسته و گل زده ، آندیای جدی ، هستی جون مهربون و متین



 

و



 

و یک خداحافظی گرم و دوستانه ... دست پیروزه جون درد نکنه ، ممنون از پذیرایی گرم و مهمونی شاد و قشنگ ...

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

اول من ! ...

وقتی دست همو می گیریم ، طبیعیه که خوش نداره مچ دستش رو محکم نگه دارم ... دوست داره کف دستهامون به یک نسبت با هم درگیر باشن ، طوری که معلوم نباشه کی دست اون یکی رو گرفته ... طوری که هر کجا لازم شد دستم رو بکشه به سمت خودش. داشت تو پارک لی لی کنان می دوید و دستهایش رو تو هوا تاب می داد ، آروم آروم داشت ازم دور می شد  که یک دفعه یک سگ پاکوتاه پرمو و خوش لباس! از اونهایی که یک پاپیون خالدار رو سرشون و ساق بندهای ریش ریش به پاهاشونه ،  دفعتا از تو چمن ها اومد بیرون و دایره وار دور پاهایش می چرخید ... دخملک غرق تماشا دستهایش رو به حالت تسلیم بالا گرفته بود! ... تا بهش رسیدم گفت :

مامی فکر کنم سرش داره گیج می ره از بس می چرخه ! باید اول دستشو بده به مامانش بعد که سرش خوب شد دست مامانش رو بگیره !! (پروژه ای شده این نحوه گرفتن دست!) ...  آخر سر هم از صاحبش پرسید چرا هاپو جورابهایش رو بدون کفش پوشیده ؟ ...

***************

هر دو دستش رو زده زیر چونه اش (حیف که تا دوربین بیارم تغییر موضع داد!) بعد  با یک قیافه متفکر و حق به جانب خیره شده به روبرو! ... اونوقت یک نفس عمیق می کشه و با آهی از ته دل میگه :  "دلم می گه کاشکی الان شمالمون از مسافرت بود! می رفتیم ترتیلات !" 

***************

یاد گرفته تو هر کار گروهی بلافاصله می گه :  "اول من! " ... آخر شب چراغها یکی یکی خاموش شد!  و کم کم با کاهش نو و صدا و امپکس و نودال و افکت و ... اومدیم کات بدیم ... بعد قرار شد مسابقه بگذاریم ببینیم کی اول می خوابه ! دخترک طبق معمول گفت : "اول من!"  اما دریغ از یک لحظه پلک رو هم گذاشتن! ... بهش گفتم : پس چرا نمی خوابی ؟ مگه نگفتی اول من! ... در حال بپر بپر روی تخت گفت : " نه ! من گفتم اول من می گم که اول کی بخوابه ! خوب ؟؟؟ ... خوب؟؟؟" 



 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

تویی که بزرگ می شوی ...

یک وقتهایی اینقدر درجه صمیمیت مادر و دختری بالا می ره که میشه  دنیا رو از فراز ابرها دید!‌ ، فقط یک مشکل کوچولو هست اونهم اینه که گاهی  برخورد ابرهای شادی هم می تونه اوضاع رو پیچیده کنه! ...  خصوصا در شرایطی که یک وروجک نیم وجبی ١٨ کیلویی بخواد ادای آدم بزرگها رو بهتر از خودشون در بیاره ...

... می ره دستشویی ، اصرار داره در رو ببنده بعدش هم قفل کنه! (مثل آدم بزرگها!) ... که نیم کیلو دستمال توالت رو مثل طناب بکشه و از پیچیده شدن رول دستمال ریسه بره! ... بعد شونصد دفعه سیفون رو بزنه و دست آخر هم خیس خالی بیاد بیرون بگه :‌ الان نرین دستشویی چونکه خیسش سر (به ضم س)  شده!

... می خواییم بریم بیرون ، طبق معمول دیرمون شده و دور خودمون می چرخیم! ... این وسط یک دختر بچه پر جنب جوش هم سخت مشغول جمع کردن وسایل و چپاندن یکسری اشیاء نافرم و نامربوط تو یک کیف فسقلی و کم حجمه و هر طرف می چرخی جلویت سبز میشه ... اولش به حالت اعتراض میگه چرا همش راهتون می خوره تو دست و پای من! بعدش هم دست به کمر می گه اینهمه کوله رو سنگین کردین که چی بیارین ؟ خسته تون بیاد کی به من و کیفم کمک کنه ؟؟ ( البته کمک کردن ، همانا بغل کردن و حمل کردن می باشد !!)

سر شام یک کم ادا بازی داشتیم و به طرفیت از پدرش دیر اومد سر میز و غذا تقریبأ سرد شد! ... صداشون که کردم دخترک هر 5 دقیقه گفت : الان میام بگذار پدرم قطارم رو بچسبونه ! پدرش هم در کمال خونسردی از تو اتاق پیغام داد که شما شروع کنین من هم میام! ... آخر شب مسواکها رو آوردم که باهم مسواک بزنیم وروجک گریز پا  گفت : مال منو بگذار باشه الان میام! ... گفتم نمیشه ! دیر وقته ، الان چراغها خاموش میشه! ... در کمال خونسردی گفت : باشه خوب !  حالا شما شروع کنین من هم میام!! ...

****************************

از این طرف خیابون داریم می ریم اونطرف خیابون ... بعد مثل اینهایی که مشکل مغزی دارن بدون کوچکترین مکثی 5-4 بار از پل عابر پیاده می ریم بالا و  دوباره برمی گردیم پایین بلکه عطش دخترک بخوابه! دست آخر دیگه خودش گیج میشه می گه : مامان ما اول داشتیم رفته بودیم این ور که بریم اون ور یا داشته بودیم میومدیم اون ور بعدش اومدیم این ور؟؟؟؟ متفکر



 

7 سالگی مانا جون



+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

تولد شایان جون

برای بچه ها شاید یکی از بهترین خاطرات دوران کودکی شرکت در جشن های تولد باشه ... مهم نیست میز شام چقدر هنرمندانه و متنوع چیده شده ... فرقی نداره چقدر بادکنک و کاغذ کشی بالای سرشون چسبونده شده و یا چند نفر مهمون دعوت شدن ... یک موزیک شاد و چند بازی کودکانه در کنار یک کیک نه چندان بزرگ باشمع ها و فشفشه های روشن می تونه شادشون کنه ، مهمترین بخش قصه  اماحضور بچه های شاد دوست و فامیل با هدایای رنگ وارنگ و جورواجور کنار کیک تولده که اولش پر میشه از اثر انگشت تک تک وروجکهای حاضر و آخرش مهجور می افته بدون اینکه صاحب تولد و مهمونهای کوچولو کوچکترین ذهنیتی حتی از طعم و مزه اش پیدا کنن!!



 

آرمیتا ، رومینا ، شایان ، آندیا ، آرش



 

خلوت دخترانه



 

پرنسسهای کوچولو

 


 

رومینا ، آندیا ، آرمیتا ، شایان ، آرش ، آریانا

 

پ ن : برای اولین بار دخترک رو بردیم آزمایشگاه ... تو سالن انتظار در مقابل دو تا تلویزیون بزرگ LCD  نشسته بودیم تا نوبتمون برسه! ... دخملک کلی از میز و صندلی ها بالا رفت و وقتی محل رو تا حدودی شناسایی کرد با صدای بلند  پرسید ...

  • مامی همه نشستن اینجا تلویزیون نگاه کنن ؟؟؟ ...
  • نه منتظرن صداشون کنن! ...
  • چرا صداشون کنن؟ ...
  • برای اینکه برن تو!
  • نمیشه من صدایت کنم بریم تو ؟ ...

بالاخره رفتیم تو ... طبیعیه که موقع گرفتن خون یک کم گریه کرد و به مسئولش گفت بسه دیگه خونم درد گرفت! ، اما خیلی زود یادش رفت ...  بر خلاف بیشتر بچه ها که فقط سر نمونه خون جنجال به پا می کردن دخترک اما سر نمونه ادرار داد و قالی به پا کرد که بیا و ببین ... اولش گفت ندارم ! ... بعد از نوشیدن کلی مایعات گفت الان دارم ولی  تو لیوان نمی کنم! ... بعدش که پروژه به اتمام رسید گفت من ج ی ش ام رو به اینها نمی دم! ... دست آخر هم گفت: زود  ازشون بپرس کی (به کسر کاف)  ج ی ش ام رو پس میدن!!!!!!!

 

و فیلم کوتاه از شادیهای کودکانه ...



 

 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker