Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

اینروزها

می گم میای بریم خرید ... می گه نع! می گم پس تا من برگردم تو می مونی خونه ؟ ... می گه من که تو نیستم ... من شمائم! باید بگی شما هم میای؟؟؟ تو بی موءدبه!!!

می گم بیا شام بخوریم ... می گه ممنون من میل خوردم!

می گم در اتاق رو اینقدر محکم نبند ...  می گه به من نگو به خانوم باد بگو که از پنجره بی اجازه می پره تو اتاق من!

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

کمرویی یا محافظه کاری

همیشه فکر می کردم بچه های خجالتی و کمرو قطعا تحت شرایط خاصی قرار گرفتن که در برابر غریبه ها و جمع واکنشهای انفعالی خاصی نشون می دن! مثل منع شدن از صحبت در جمع یا ترسانده شدن نابجا که اعتماد به نفس بچه رو خدشه دار می کنه ...  هر چند که شرایط سنی خاص هم ایجاب می کنه که بچه ها تو دوره های خاصی از مراحل رشد به کمرویی رو بیارن یا به سادگی قبل با چهره های جدید ارتباط برقرار نکنن ... یک وقتهایی اما کمرویی ابعاد پیچیده تری پیدا می کنه که شاید اصلا برای والدین و اطرافیان قابل درک نباشه ...

حتما دیدین گاهی موقع ورود به جاهای شلوغ و نا آشنا ، بچه می ره پشت مامانش قایم میشه و لباس آدم رو محکم می چسبه! ...  نه سلام می کنه ، نه جواب کسی رو میده ! بعد که کم کم با محیط آشنا میشه و با همه از در دوستی و صمیمیت درمیاد ، باب بازی و شیطنت باز میشه!‌ بعدش احتمالا بقیه دنبال یک جایی می گردن که از دستش قایم بشن! یا تو کلاسشون خیلی خوب جواب سوالهای معلمشون رو می ده ... تو خونه هم همون سوالها از پدر ومادر می پرسه و کافیه یک اپسیلون از انتظاراتش فاصله پیدا کنیم ... در عوض هر کس تو جمع چیزی در مورد دانسته هایش بپرسه معمولا با نمی دونم و بلد نیستم سر و تهش رو هم میاره ! ... 

اینها رو گفتم که بگم ... یکجا بردمش برای تست (دخترک زیرک و سر به هوا رو میگم) هر چی پرسیدن در کمال خونسردی گفت بلد نیستم ! بعدش یک خانوم آلامد  از پرسنل اونجا  دستش رو گرفت و پرسید آخه چرا بلد نیستی؟ دوست نداری تو کلاس ما باشی؟  ... گفت بلدم ولی اونوقت پیش ها یادم رفته بود!  ...  بعدش خانومه گفت : پس حالا میای دوباره به سوالهایی که ازت میشه با دقت جواب بدی و هر چی می خوان بکشی؟ گفت : آره ! ولی هم جواب آدم زشتها رو نمی دم ها! چونکه با من خجالتن !

پ ن : بعدأ که مشکل پاسخگویی حل شد و اومدیم بیرون فهمیدم که چون ممتحن های قبلی موقع سوال و جواب بهش نگاه نمی کردن و بیشتر سرشون پایین بوده ، خواسته تلافی کنه!

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

 

مادر بودن مثل بیشتر رابطه های عمیق عاطفی ،‌ یک پروسه تکاملی و پیچیده است که طی یک روند نه چندان طولانی به مغز استخوان تزریق میشه ... تاثیرش اما با گذشت زمان بیشتر و بیشتر میشه ...

عروسکهایش رو به خط کرده و یکی یکی حاضر غایب می کنه ، از پشت در نیمه باز زیر نظر می گیرمش که می گه ...

خوب گوش کنین من تیچرم! وقتی می گم سیت دان پلیز! همتون باید بشینین! اوکی؟؟؟

الان هم (No Talk) (No Farsi)  فقط باید انگلیسی گوش کنین ، فارسی گوش نکنین ها!!!

جلوی آیینه اتاقش مثلا داره موهایش رو شونه می کنه ... بعد رو به آیینه می گه : "ای آیینهء جادویی زود بگو کی تو دنیا از همه بیشتر تولدش میشه؟؟؟؟"

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

4 سالگی

  1. برای یک دخترک پر شر و شور ،  4 ساله شدن یعنی یک جشن تولد شلوغ و پر هیاهو با کلی بچه قد و نیم قد ... برای مادرش اما یعنی یکسال دیگه از فرصتم کم شد برای رسوندنش به اونچه که لایق و در خور دخترک باشه ...
  2. برای اون 4 ساله شدن یعنی دیگه می خوام مثل شما باشم ، بی کم و کاست ... برای مادرش یعنی تو رو خدا خیلی هم مثل من نباش!!
  3. برای اون یعنی ... دوست دارم هر روز یکسال بزرگتر بشم تا مرز بی نیازی و استقلال ... برای مادرش یعنی ، از این به بعد رو دیگه والا غیرتأ رو دور تند نرو ، بگذار تا بزرگ ترشدنت ، زندگی یک کم رو Pause باشه!
  4. برای اون یعنی دستهایم رو ول کنین دیگه می خوام برممممم! برای مادرش یعنی ، تازه می خوام دستهایت رو محکم بگیرم که جلوتر نری!!
  5. برای اون یعنی آغاز مهمونیهای تک نفره و تولدهای دوستانه بدون مامان و بابا ، برای مادرش یعنی دغدغه شنیده ها و دیده های اینجا و اونجا ...
  6. برای اون یعنی خودم میخوام و خودم میگم ، یعنی من منم ! من خودمم ! ... برای مادرش یعنی پرچانه گی و توضیح واضحات دادن!
  7. برای اون ...  یعنی هنوز صندلی وسط مال منه!‌  یعنی هنوز کانون توجه بودن. یعنی اینقدر بهم نگین چکار بکنم و چه کار نکنم ! ... یعنی  خوب حواستون رو جمع کنین که از این به بعد دیگه هر گلی زدین به سر خودتون زدین !‌ ...  

پ ن : طبیعیه که مشکل میشه یک دختر بچهء شاد و سرخوش که برای رسیدن روز تولدش لحظه شماری می کنه رو راضی کرد به اینکه از گرفتن جشن صرف نظر کنه ... اما شاید اولین تجربه اش برای صبوری کردن و شکیبایی این بود که ازش خواستیم تا پایان ماه رمضان منتظر بمونه! ‌... پس جشن تولد همچنان باقیست! ...


 

تولد شناور



 

لبخند استخری

 

شناگر کوچولو

 


چهار سالگیت مبارک !

 

 

بازهم تولد داریم! ‌این خط ! ‌اینهم نشون!‌

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

به روایت تصویر

 

 

 

دخترک شهریوری



 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

برای تو ...

از بچه نوشتن و برای تولد چون تویی نوشتن به سختی همون لحظه هاییه که دلت پر می کشه برای بازیگوشی و بهت می گیم هیس!!! ...و به شیرینیه اون نگاه پر مهر و پر رمز و راز توست وقتی همه چی آرومه! ...  و به قشنگی چهره خیس عرق و لبهای شکلاتی و موهای ژولیده و به دست باد سپردهء توست وقتی تو زمین بازی تو پوست گر گرفته ات نمی گنجی! ... آره خوب! آدم  باید خیلی حرفها داشته باشه که با دخترک 4 ساله اش ،‌ تو روز تولدش بزنه ! خیلی بیشتر از اونهمه حرفی که تو طول روز از آدم می کشی !! نمی خوام بگم که تو اولین و تنها طعم شیرین زندگیم بودی ، اما  می خوام بدونی که تو طعم شیرین اولین تجربه های مادر شدنم بودی ...

  1. اولین باری که چشمهایم  به چشمهای سیاه و درشتت تو صورت گرد و پف دارت تلاقی کرد ، فکر کردم ، مادر شدن قشنگترین حس دنیاست  ...
  2. اولین باری که با صدای گریه ات تو خواب و بیداری از جا پریدم ، فکر کردم مادربودن بزرگترین مسئولیت زندگیه  ...
  3. اولین باری که دستهای کوچولویت رو دور گردنمون حلقه کردی و خودت رو بین من و پدرت جا کردی فکر کردم بچه یعنی ضلع سوم مثلثی واحد ...
  4. اولین باری که با ناز و ادای دخترونه صورتم رو تو دستت گرفتی و اولین بوس بچه گونه رو روی گونه ام کاشتی ، فکر کردم هیچوقت از بوسیدن و لوس کردنت خسته نمی شم!
  5. اولین باری که بی هدف رو کاغذ سفید خطوط نا مفهوم و درهم کشیدی و بعدش هم با اشتیاق تمام ، مداد و کاغذ رو بردی سمت دهنت ... فکر کردم یعنی میشه یکروز اسم قشنگت رو با دستهای خودت رو کاغذ بنویسی و چه زود رسید اونروز !
  6. اولین باری که با جمله های کوتاه سعی کردی حرف زدن رو تجربه کنی  ... فکر کردم مهمترین کار دنیا رو داری انجام میدی! و حالا این مهمترین کار ، ‌همچنان بی وقفه ادامه داره!
  7. و ... اولین باری که با لباس چین دار تی تیش مامانی و کفشهای صورتی پاپیون دار و کلاه توری ،‌ ترگل ورگل به اتفاق رفتیم میهمانی ، فکر کردم دختر داشتن مثل نگهداری از یک جواهر قیمتی می مونه ، هیچوقت از مراقبت و نگهداریش خسته نمی شی!!!

پست تولد ادامه دارد ...

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker