Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

گزارش کوتاه

مخاطب خاص این پاراگراف همه دوستای خوبی هستند که همیشه یادمونند و به طرق مختلف سراغمون رو می گیرند و از حضور کمرنگ و ناپیدامون می پرسن .  اینروزها کلی از دنیای مجازی فاصله گرفتیم ...شاید چون زیادی تو دنیای واقعی غرق شدیم!  شاید هم چون کلی برنامه در دست اقدام داریم که تمام وقتمون رو گرفته . شدیم مجری یک برنامهء دقیق و تمام وقت!  بی هیچ  تغییری تو زمانبندی یا برنامه ریزی های از پیش تعیین شده!  ...   از اون حالتهایی که انگار زندگی روی دور تند می افته! انگار هیچ گریزی نیست جز نقطه پایان!  ... هر چند که برد و باخت نداره ، اما  باید  به موقع ازش گذشت! ...از اینها گذشته ، دلمون کلی برای همه دوستای خوبمون تنگ شده و به محض اینکه جریان عادی زندگی رو از سر بگیریم ، اینجا هم مثل گذشته زود به زود به روز رسانی میشه ...

این مدت خیلی حرفها برای گفتن داشتیم و گزارش خیلی از کارها و دیده  ها و شنیده های دخملک تو صف انتظار برای ثبت تو وبلاگش موندن ... از گزارش مسابقات و اجراهای گروهی و کلاسی گرفته تا این آخری که گزارش جشنواره کودک برگزیده در مجله کودک بود ، تو پستهای بعد به ترتیب خبرهای این چند وقت رو اینجا میاریم ... اما شیرین کاریهای دیروز و امروز ...

  • با یکی از دوستهای همسن و سالش سر اینکه کدومشون از اون یکی بلندتره  یکه بدو می کردند ، دست آخر دخترک مشکل رو اینجوری حل کرد : " اصلا هر دومون از همدیگه بلند تریم! ... "
  • معمولا موقع قایم باشک خیلی زود  محل اختفایش رو لو می ده و  تا صدایش کنی می گه  ایناهایش! من اینجام! ... برای اینکه بفهمه کارش چقدر خنده داره من هم همین کارو تکرار کردم ! ... فوری تذکر داد که : "من نباید بدونم  شما کجا قایم می شی باید بری  یک جایی قایم شی که من نبینم! مثلا پشت در اتاق قایم شو که من ندونم.!"
  • قرار بود از طرف کلاسشون برن پارک ، یک روز قبل اعلام کردن که برنامه  به هفته بعد موکول می شه! ، روز بعد بیشتر بچه ها به  خیال اینکه می رن گردش دفترهاشون رو نیاورده بودن ، آندیا اما ، بخاطر اینکه این موضوع بشدت برایش حایز اهمیت بوده !  یا شاید هم چون عادت کرده به محض مرخص شدن از هر کلاسی  گزارش اتفاقات  و وقایع اونروز رو به مادرش بده ! همون روز بهم گفته بود که فردا پارک نمی رن!  روز بعد  به محض تعطیل شدن ،  هیجان زده  اومد بهم گفت :  "امروز هیچکدوم از بچه ها یادشون بود  که دفترشون رو آورده  نبودن!" بعد خودش 6 بار دیگه سعی کرد جمله رو اصلاح کنه  ، نشد! دست آخر هم  جمله منفی در منفی موند که موند !
  • به در اتاقش یک تابلوی ورود ممنوع چسبیده که وجودش خیلی برایش مهمه!  و دوست نداره کسی برش داره! ... یک مهمون هم سن و سال خودش با تعجب اومد سراغ این تابلو و پرسید اینو چرا اینجا زدی؟  دخملک با قیافه حق به جانب گفت : " بابا جون این تابلوی ورود ممنونه! یعنی فقط با ماشینت باید عقبی بیای تو اتاق! اگه با دنده جلو بیای می خوری به ماشینهای از اونوری!"
  • مثل بیشتر بچه ها هندونه رو خیلی دوست داره ! ... رفته بودیم خونه مامانی اینها ، یک دفعه چشمش خورد به چند تا هندونه درشت گوشهء آشپزخونه ... زود مامانم رو صدا کرده با یک حالت قشنگی میگه " میشه همین الان برایم یک هندونه دون کنین! آخه من از اونوقت پیش ها هندونه نخوردم!!!!!"
+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()

هستیم اگر اینجائیم!

اینروزها تغییرات اساسی تو روزمرگی هامون داشتیم و دخترک هم از خیلی جنبه ها بزرگ شدن و عاقلتر شدنش رو به رخ می کشه ... فرمتش هر روز عوض میشه و ورژنش هفته ای یکبار بروز رسانی میشه ...

یک روز از دنده راست بلند میشه می گه همه لباسهام می خوام قرمز باشه! فردایش از دنده چپ بلند میشه می گه اصلأ از قرمز خوشم نمیاد!

یک روز الا و بلا فقط کتلت می خواد ... هفته بعد می گه من کی گفتم کتلت دوست دارم؟؟؟ من فقط ماهی با پوست می خوام!

  • یک خودکار آبی می خواد ، از اونجائیکه که خیلی بی حوصله و عجوله با اولین تماس خودکار روی کاغذ به این نتیجه می رسه که خودکار خرابه ... میاد سراغم و می گه این خودکارش که  نمی ویگسه! یک خودکار(به کسر ر)  بنویگس بهم بده!

آندیا همیشه با صبر کردن و منتظر شدن میانهء خوبی نداشته  ، خیلی وقتها سعی کردم صبر کردن و انتظار کشیدن رو با هم تجربه کنیم ولی هیچوقت با روحیه اش سازگار نبوده و هنوز وقتی چیزی میخواد باید همونموقع بدستش بیاره و اغلب با گذشت زمان سرد میشه و حتی گاهی از خواسته اش چشم پوشی میکنه! ... این موضوع شاید تو سنین خیلی پایین کاملا عادی و قابل اغماض باشه ولی با قویتر شدن روابط اجتماعی به طبع این عادت هم باید در بچه تقویت بشه! که در مورد ما پیشرفت قابل توجهی وجود نداشته !  اینها هم دلیل مدعا ...

از پشت ویترین مغازه چشمش به سبد گل سرهای رنگی می افته که اتفاقأ به حراج گذاشته شده ، بعد در کمال تعجب می گه برام تل بخر! بعدش از بین اونهمه جمعیت یک تل قشنگ رو که تک هم بوده به زور از دست یک خانوم دیگه می گیره و خارج از نوبت می ده به فروشنده و می گه : اینو می خوام!

می ریم پارک و دخترک کلی از دیدن وسایل برقی و بادی مشعوف می شه و با هیجان می گه بلیت قطار و هلیکوپتر بخر! ... بعد بلیت رو از دستم می گیره و 7-8 ده نفری رو که تو صف ایستادن در کمال خونسردی پشت سر می گذاره و بلیتش رو می ده به متصدی و بی هیچ حرفی سوار می شه ... (از دور نگاهش می کنم و ترجیح می دم کسی نفهمه مادر این وروجک کیه!)

تو اتاق انتظار درمانگاه نشتیم و دخترک بعد از وارسی تمام سوراخ سمبه ها کمی کلافه شده و :

می گه : چرا نمی ریم تو!

میگم : چون نوبتمون نشده باید صدامون کنن!

با تعجب می گه : کی باید صدامون کنه؟ آقای دکتر؟

با دست نشونش می دم که  نه! اون خانومه باید صدامون کنه!

می گه : یعنی اون خانومه باید بگه آندیا نوبتش شده؟

می گم : آره مامانم باید اسم و فامیل شما رو صدا کنه!

یک کم فکر می کنه بعد می ره سراغ خانومه! ...

ازش می پرسه : می دونین اسم من چیه ؟ (خانومه سرش رو از از لای دستهایش میاره بالا و بی حوصله فقط نگاهش میکنه) ... دخترک بدون اینکه منتظر جواب خانومه بشه ادامه می ده : اسمم آندیاست ! خوب؟ حالا بگو آندیا نوبتش شده باید بره تو! بگو ببینم یاد گرفتی؟؟

خانومه یک کم نگاهش میکنه ، بعد  پقی می زنه زیر خنده! و بهش می گه هنوز که نوبتت نشده!

دخترک خیلی جدی میگه : مگه نمی دونی دیروز تو تلفن نوبتم شده بود! (نمی دونم چرا به فکر خودم نرسید که بگم وقتی تلفنی وقت می گیریم دیگه چرا باید منتظر نوبت باشیم؟؟؟؟)



 

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker