نه اینکه بگم کارهامون دیگه یکنواخت نیست ها ولی چنان ریتم قشنگی داره که آدم دلش می خواهد مثل یک قطعه موسیقی روح نواز و خوش آهنگ تک تک نوتهای قشنگ اونو دوباره و صدباره بشنوه 
ساعت 6 صبح طبق معمول طلا خانوم از خواب بیدارمون کرد شنگول و پرانرژی . اول فکر کردم شاید دوباره بخوابه ولی آندیا دستهاشو گرفته بود به لبه های تخت و خودشو بلند کرده بود

یعنی که اگر دیرتر رفته بودم سراغش احتمالاٌ خودش از تخت می آمد پایین

خلاصه کارمون در آمد ، اولش چند دقیقه ای تو کریر ماند و کارتون دید بعدش توپ بازی (که البته توپ که به سمتش می آمد می گرفت و هر کاری می کردم ولش نمی کرد
) و قایم باشک و بعد هم کتاب خواندن (ببخشید کتاب خوردن) 
از کارای جدیدش بگم که طلا خانوم هر وقت توپ می افته پایین پاش ، توپ را با دو تاپا می آره بالا و بعد با دستهاش می گیره! راستی دخترم برای گرفتن اشیاء دورتر هم حوصله چهار دست و پا رفتن نداره و ترجیح می ده غل بخوره
البته نه اینکه از زیرکار دربره ها نه فقط دوست نداره وقتش تلف بشه! دوست داره کارهاشو زودتر تمام کنه و بره سراغ یک خرابکاری (ببخشیدیک کارجدید!
) آخ که من فدای اون شیطنتهای شیرینشم. 


در شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥ -