
اول
صبح که پشت میز نشستم و یک نگاه به دور وبرم کردم ، خودم از وضعیت موجود شرمنده
شدم ....
چرا ؟.... وسایل آندیا خانوم که پشت سرم قطار
شده بود و صندلیم از یک حدی عقب
تر نمی رفت ،سه طرف دیگه میز هم وسایل بازی و تحریر و کاغذ و موشک کاغذی و ...
همینطور دور وبرم پخش و پلا بود و آندیا هم سرحال وپر
انرژی از این اتاق به
اون اتاق برای خودش یک تور داخلی راه انداخته بود
و هر جا می رفت یک چیزی هم با خودش می آورد .
من هم گذاشتم که
بچه ام هرچقدر می خواد اعلام استقلال کنه
...نه که میگن اینطوری بچه روابط اجتماعیش قوی میشه... ،
من
هم تصمیم گرفتم تعارف
و رودربایستی رو کنار بگذارم و اصلا امر و نهی الکی به دخملی نکنم
. آندیا هم خیلی راحت به همه جا سرکشی می کرد و هر اتاقی
هم که درش رو بسته می
دید اینقدر در می زد که بالا خره یک در رو برایش باز کنه
، بعد یک چرخی تو اتاق می زد و می رفت ... شده بود عین
بازرسهای ویژه ...
می خواست ببینه کی
کار می کنه ، کی کم کاری می کنه ... 

بعداز ظهر هم قراره با عسلی بریم تیراژه سرزمین
عجایب ، که با بقیه شیطونکهای وبلاگی
حسابی خوش بگذرونن ...
چه پوستی ازم کنده بشه تا شب که بریم مهمونی ... 

خلاصه هر کس فکر میکنه محیط کارش داره خسته کننده و یکنواخت و کسالت آور میشه بگه تا بهش یک راه حل تضمینی ارائه کنیم ...


کسی وام و مساعده نمی خواد ... بچه ام خیلی دست و دلبازه ها ...



در پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦ -