
این روزها همه جا صحبت از خرید عید و خونه تکونی و سفره هفت سین و ... و خلاصه مقدمات رفتن به پیشواز سال جدیده و بهار داره کم کم از راه می رسه . همیشه دو هفته آخر سال ما شمارش معکوس رو شروع می کنیم و برای هر روز یک لیس کامل از کارهای عقب افتاده داریم که باید انجام بدیم و اگه چیزی جا بمونه قطعا به لیس فردایش اضافه میشه ! خلاصه تا آخرین لحظه این تکاپو و هیجان ادامه داره . نمی دونم چرا من از وقتی یادم میاد همیشه روزهای آخر سال رو بیشتر از خود عید دوست داشتم ،انتظار رسیدن بهار ونوروز شیرنی و قشنگی خاصی داره که همیشه برایم پر خاطره بوده. آندیا هم از این سیستم جدید کلی لذت می بره هرروز برنامه متنوعی داره از بهم ریختگی و شلوغی سیستم خونه گرفته تا برنامه های مختلف بیرون همه و همه برایش تازگی داره و کلی مشعوفش می کنه ! البته همچنان با لباس پوشیدن مشکل داره و هر بار قبل از بیرون رفتن باید ساعتها تعقب و گریز داشته باشیم.
دیروز که عجله دشاتم طبق معمول صبح سر لباس پوشیدن درگیر شدیم. من هم گفتم پس آندیا بمونه خونه و مامی تنهایی بره دده ! آندیا هم بدون توجه به حرفم به بازیش ادامه داد ! من هم خیلی جدی رفتم بیرون و در رو پشت سرم نیم باز گذاشتم . .... چند ثانیه سکوت .... بعد صدای قدمهای تندش که اول از دور و بعد از نزدیک شنیده میش ... نفسم رو تو سینه حبس کرده بودم و یک گوش پشت در کمین کرده بودم. ... تا 38 شمردم ، که در کاملا باز شد و آندیا با یک لنگه جوراب در یک پا و یک لنگه کفش توی پای دیگه در حالیکه به سختی داشت کاپشنش رو تنش می کرد جلوی در ظاهر شد... یک نگاه به روبه رو انداخت و صدایم کرد ؟
مامانه ! مامانه ! بیا !
بازهم سکوت کردم !
اینبار چهره بشاش و چشمهای شیطونش درهم رفت و لبهایش رو ورچید و با بغض صدایم کرد : مامانه آندا ... ایندا! (آندیا ... اینجا !)
دیگه طاقت نیاوردم و محکم بغلش کردم ... خودش کمک کرد و لباسهایش رو سریع پوشید و تا شب هم اصلا بهانه گیری نکرد ... فقط تند تند بغلم می کرد و بهم لبخند میزد و بوسم می کرد ... یعنی تو افکار قشنگش چی می گذره !؟



در دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦ -