نازمنگولای بازیگوش ما در آستانه 20 ماهگی جملات معنی داری میگه که گاهی حسابی ما رو متعجب میکنه و اغلب منظورش رو خیلی راحت بهمون تفهیم می کنه یا مثلاً وقتی دلش برای خاله و عمه و عمویش تنگ میشه . میره آلبوم عکسها رو میاره و اول یکی یکی همه رو با دست نشون می ده و معرفی میکنه : ... اینننن خاله ... ایننن عمو ... این هم مامانی ... این هم بابایی .... این امیر ... و الی آخر بعد هم گوشی تلفن رو برمی داره و سراغشون رو میگیره : ایو (الو) ؟ خاله کو ؟ و اگر موفق به تماس تلفنی نشه باز هم نا امید نمیشه و خودش جواب سوالش رو میده :
خاله کو؟
ر..... فت !!!
کجا رفت ؟
ادایه ! (اداره) ... و همینطور تا عصر همه رو می فرسته اداره !
دیشب آندیا برای اینکه مراسم پیش از خواب رو به تعویق بندازه اول رفت سراغ دفتر حضور و غیابش و عکسها رو نشونمون داد. بعد تاب تاب ، به به ! ، آب ! ، کتاب و ... دست آخر هم کتاب شیمو رو آورد که برایش بخونم ... "شب شده شیمو می خواد بخوابه ..." اما همون چند سطر اول انگار یک چیزی به فکرش رسیده باشه کتاب رو برداشت و به سرعت برق با یک کتاب دیگه برگشت :
آندیا : مامان نع نع ! می می نی بیداره ! ایناااااا ! (در حالیکه با برق شادی تو چشمهایش کتاب می می نی رو برایم می آورد) می می نی اینا ... توپ بازی میکنه ! مامان ! بیداره ! این هم مامانش ! ... این هم پارک ! امروز صبح هم هر چی گشتم هیچ اثری از کتاب " شب شده شیمو ... " نبود!

پ ن 1 : مرواریدهای جدید دخملک در 19 ماهگی خودنمایی کردن ... حالا دیگه دست کوچولو پا کوچولوی ما 16 تا دندون تیز و صدفی داره که هنوز هم بدش نمیاد چیزهای نرم و لاستیکی رو بهشون بسابه و لای دندونهایش فشار بده .
پ ن 2 : مامانی (مامان من)از زمان نوزادی آندیا برایش شعرهای مختلفی می خوندن که آندیا بیشترشون رو خوب میشناسه و با آهنگ صداشون بالا و پایین می پره و می رقصه و گاهی با دست زدن تشویقشون میکنه . تازگیها همش از مامانی میخواد که یک مضمون کوتاه رو دایماً برایش بخونن (مخصوصاً وقتی کار اشتباهی میکنه و می خواد موضوع به وادی فراموشی سپرده بشه!) معمولا خودش هم همراهی می کنه :
مامانی : شیرین عسل مامانی کیه ؟ خوشگل و ناز مامانی کیه ؟ شیطون و طناز مامانی کیه ؟
آندیا هم با شوق وذوق و ناز و ادا می گه : آندا ... آندا ...





در دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ -