Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

یک پست خودخواهانه!

چرایش رو نمیدونم ولی همیشه از بزرگتر شدن و تغییر کردن آندیا وحشت داشتم. از اینکه هر چی بزرگتر میشه بیشتر ازم فاصله بگیره... از اینکه دیگه بهم وابسته نباشه و به اندازه حالا دوستم نداشته باشه! ( نگین چه خودخواه! ... خوب ماییم و همین یکدونه دردونه ... ! )دوست ندارم  محبتش رو با کسی یا چیزی تقسیم کنم ! هر چند که می دونم وابستگی زیاد هم چندان تبعات خوبی نداره اما هیچوقت دلم نخواسته رابطه عاطفیمون دستخوش مدرنیسم و غربزدگی بشه ! و تو سن بالا اینقدر از بچه ام فاصله بگیرم که بجای خودش عکسش رو از وب کم ببینم یا صدایش رو بریده بریده و منقطع از طریق اینترنت یا تلفن بشنوم ... نمیگم مثل قدیما بچه باید عصای دست آدم برای دوران پیری و احتیاج باشه . اما من این کوچولوی نوپا رو که رد پای هر قدم لرزانش تو اعماق وجودم حک شده و حرف به حرف صدایش فضای گوشم رو لبریز کرده ،  برای همیشه می خوام  ... بی کم و کاست ... بی بهانه ... نه نصفه نیمه و فقط تو دنیای کودکانه ! اینها رو گفتم چون... دلم برای اون روزهای نه چندان دور (شاید دیروز نه ! پریروز نه ! ... )  تنگ شده  که وقتی از سرکار میومدم دخملک می پرید تو بغلم و صورت پنبه ای و لطیفش رو می چسبوند به صورت خسته ام و اینقدر همینجوری می موندیم تا آروم آروم ازم جدا می شد ... تا این چند ساعت جدایی تلافی می شد! ... هر لحظه از این روزهای قشنگ به اندازه تمام اون لحظاتی که دخملک هنوز تو قلبم پا نگذاشته بود رمانتیک و قشنگه ... اما نه ! ... خیلی بیشتر ، خیلی قشنگتر از اون روزها که هنوز ...

 

 

شرکت

 

 پ ن 1 : اگه گفتین این کفشها که پای دخملکه از کجا اومده! 

... یک فرشته مهربون برایش آورده !

پ ن 2 : پست بعدی حاوی عکسهای آتلیه دخملک خواهد بود ...

 

+  نوشته شده توسط آنديادر  پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker