Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

تولد بابا فرشیدو ...


 

بهترین آرزوها هدیه به بهترین پدر و مهربانترین همسر دنیا ... (آندیا عسلی و مامانش)


آندیا معنی تولد و جشن رو خیلی خوب میدونه . هر وقت صحبت از تولد میشه بلافاصله یاد بادکنک و فوت کردن شمع می افته !!  ... بعد هم مراسم فوت کردن شمع های روی کیک باید تا زمانیکه صدای همه در بیاد و از خستگی خمیازه بکشن خمیازه... ادامه پیدا کنه ...


و اما تولد بابا فرشید و هدیه خریدن دخملک ... هورا برای خرید کادوی تولد ، من از قبل به آندیا توضیح دادم که امشب جشن تولد پدر هست و برای همین با هم می ریم بیرون خرید. آندیا هم از صبح توی شرکت تولد پدر رو اینطوری اعلام کرد :   بابا فرشید کجاست ؟!  ... ( بعد از یک مکث کوتاه خودش جواب می داد ...!)  رفت تولدت مبارک !  ... رفته بادکنک بازی ... بعد از ظهر هم موقع خرید هدیه بهش گفتم می خواییم برای پدر کادو بخریم و شما به پدر کادوی تولد می دی آندیا هم به محض وارد شدن به اولین مغازه به فروشنده گفت آقا تولدت مبارک داری؟؟ ... بعد هم برای اینکه فروشنده کاملا تفهیم بشه با تاکید گفت : آقا ؟ ... پس بادکنک ... داری! ؟؟ (استفاده از واژه پس  هم خودش حکایتی داره که باید در یک پست جداگانه در موردش بنویسم ...) دست آخر هم کادوی پدر رو تا خونه تو دستهای کوچولویش نگه داشت و به محض رسیدن به خونه گفت کاغذش رو باز کنیم چون مال آندیاست ...! از خود راضی

 


 

 

پ ن 1 : دیروز عصر من حسابی درگیر کار بودم ، آندیا هم اینطور مواقع معمولا خیلی خوب  متوجه اوضاع میشه و نهایت همکاری رو با من میکنه و تقریبا هر چه رشته باشم به کلی پنبه می کنه! ... ناراحتاز تخلیه کردن کشوی لباسها و کابینتهای آشپزخانه گرفته تا جاکفشی و کتابخانه و خلاصه هر چه که در دسترس باشه. دیروز اما برخلاف همیشه من آندیا رو تعقیب می کردم و تند تند هر چیزی که می ریخت جمع می کردم. اونهم اولش فکر کرد اینهم یک جور بازیه و مثل من کارهایش رو با عجله انجام میداد ... بعد خودش خسته شد و رفت سراغ نقاشی ... من هم سرگرم آشپزی ... و مثلا از دور مراقب دخملک ...

کمتر از نیمساعت بعد ...

- ملحفه ها و رو تختی های تمیز رو که با کلی مشقت عوض کرده بودم ، با مداد رنگی طراحی کرده بود ... کفشهای توی جاکفشی جاشون رو داده بودن به سری کتابهای می می نی و ... آندیا هم وسط اونهمه شلوغی و ریخت و پاش نشسته بود و روی انگشتهایش رو با ماژیک رنگ آمیزی می کرد .

من :  (با یک اخم معنی دار) آندیا !  چرا روی پاهایت نقاشی کشیدی؟؟ مگه مامی به شما نگفت که باید توی دفترت نقاشی کنی؟

آندیا : سکوت ... قهر

من : چرا روی تخت رو خط خطی کردی ؟ ببین دستهایت هم رنگی شده .... لباسهایت هم که کثیف شدن ... کی اینجا رو کثیف کرده ؟

آندیا: نی نی لباسهایش رو کثیف کرده ! از خود راضی

من : حالا گوشی تلفن رو کجا گذاشتی دخترم ؟

آندیا : (با عجله دوید سمت سبد اسباب بازیهایش ) اینجاست! ... ( بعد هم کلی وسایل ریز و درشت دیگه رو از مخفی گاههای مختلف آورد و یکی یکی تحولم داد و سوال و جواب شروع شد ... عمراٌ اگه خودم می تونستم پیداشون کنم!...) مامی این چیه؟

من : دسته کلیده ... گم میشه مامانم بده به من.

آندیا : این چیه ؟

من : روزنامه است !

آندیا : مامانه این چیه:

من : ماشین حسابه !

وبعد باز هم ... این چیه ؟ ... و این چیه؟  ... و ... کلافه

ده دقیقه بعد ... توی آشپزخونه ...

آندیا: (در حالیکه تمام اسامی جدید رو چند بار با خودش تکرار می کرد) پس این چیه ؟

من : رنده است مامان جون ... رررررررررررررنده .... حالا بذار سر جایش ...  لطفاٌ!     

آندیا : (به سختی همزن رو از توی کابینت برداشت) پس این چیه مامی ؟ 

من : (دستکش ظرفشویی به دست‌ ، با عجله رفتم  و همزن رو گذاشتم سر جایش... ) واییی اینو چرا برداشتی ، سنگینه دخترم می افته روی پات  ها !

آندیا : مامی این چیه ؟ سنگینه ! چیه ؟ 

من  : ( کلافه و خسته ) آره سنگینه ! .... فضول سنجه ! ....

نیم ساعت بعد ...  من پای تلفن ... ودخملک سرحال و پر انرژی از آغوشم جدا شد و دوید سمت آشپزخانه ... هنوز چند ثانیه نگذشته بود که با صدای افتادن چیزی ، اونهم از نوع سنگینش ،  گوشی رو ول کردم  ...

فسقلی هم زمان از آشپزخونه اومد بیرون و مثل بره رمیده شده از ترس خودش رو انداخت تو بغلم ...

من : چی شد مامانی؟ چی بود؟

آندیا : مامی مامی ،  پس ... فضول سنج افتاد ...! ناراحت

من : دستگاه همزن نیمه متلاشی رو از کف آشپزخانه به نقطه مرتفعی انتقال دادم ... باشد که در توضیحات بعدی به سوالات دخملک بیشتر از این حوصله به خرج بدم ...!خجالت 

 


 

+  نوشته شده توسط آنديادر  شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧    -  نظرات شما ()
DaisypathNext Anniversary Ticker